«بيان آزادی، بیان آزاد شدن انسان و جامعه ها از زندان قدرت و خشونت است»
جهان بدون قدرت،   
جهاني که در آن، انسان و جامعه ها به آزادی و رستگاری مطلق دست یافته اند. اگر جهان بدون قدرت وجود ندارد، فی الواقع جهان بدون ستم، جهان بدون تجاوز، جهان بدون سانسور و ابهام، جهان بدون جنگ و کشمکش و سرانجام جهان بدون تضاد وجود نخواهند داشت. اگر قدرت فرآورده تضادها و نابرابری هاست، و اگر بنای جهان بر حقیقت و وحدت رخدادهای حقیقی است، پس نابرابری ها و تضادها و در نتیجه قدرت، به موجب از خود بیگانگی انسان در زیست جهان خویش پدید آمده اند. اگر جهان بدون قدرت هر گز به واقعیت نخواهد نشست، حداقل می تواند به منزله الگوی سنجش آزادی و حق مداری در جهان واقعی قلمداد شود.
نسبت نويسنده وب با كمونيسم و ليبراليزم:
اگر كمونيست ها و ليبراليست ها به حكومت برسند، محتمل مي دانم كه با ليبراليست ها دوست و با كمونيسم دشمن خواهم بود.
و اگر كمونيست و ليبراليست ها تحت حكومت ديگران باشند، با كمونيست ها دوست و با ليبراليسم دشمن خواهم بود.
فلسفه و روان‌کاوي: آلن بديو
از سويي يک نظريه‌ي روان‌کاوي داريم و از سوي ديگر قسمي عمل روانکاوي که آموزش باليني ناميده مي‌شود. اما چيزي که مستقيماً به فيلسوف مربوط مي‌شود نه نظريه‌ي روان‌کاوي است و نه عمل روانکاوي. آنچه به فيلسوف مربوط مي‌شود اين است که بداند آيا روان‌کاوي نوعي از تفکر است.

در قاموس من تفکر به وحدت غيرديالکتيکي يا جدايي‌ناپذير يک نظريه و يک عمل اطلاق مي‌شود. ساده‌ترين مثال براي فهم چنين وحدتي مورد علم است؛ در علم فيزيک، با نظريه‌ها و مفهوم‌ها و فرمول‌هاي رياضي سر و کار داريم و در عين حال با آزمايش‌ها و دستگاه‌هاي فني و تخصصي. اما فيزيک به مثابه‌ي نوعي تفکر اين دو را از هم جدا نمي‌سازد. متني از گاليله يا اينشتاين در دايره‌اي به گردش مي‌افتد که از مفهوم‌ها و رياضيات و آزمايش‌ها تشکيل شده‌است، و اين گردش همان حرکت تفکري منحصر به فرد است.


سياست نيز قسمي تفکر است. متفکران بزرگ پهنه‌ي سياست را در نظر آوريد: روبسپير، سن ژوست، لنين، چه‌گوارا، مائو. در اين‌جا هم با مفهوم‌ها، نظريه و حتي مقاديري فلسفه مواجه مي‌شويم. نوشته‌هايي بنيادين هم مي‌يابيم: رهنمودها، فرمان‌ها و تصميم‌ها. و سرآخر کوشش‌هايي براي مواجهه با وضعيت‌هاي انضمامي و تغييرات آن‌ها سر‌‌و‌کار داريم. در اين‌جا هم تفکر ميان فرضيه‌هاي نظري، بيانيه‌ها و وضعيت‌هاي منفرد گردش مي‌کند؛ و اين تفکر نيز حرکتي منحصر‌ به فرد است.

روان‌کاوي نيز درهيئت نوعي تفکر ظاهر مي‌شود. در مورد لکان، هرآنچه را در فيزيک يافت مي‌شود در کار او نيز مي‌توان يافت: مفهوم‌هاي بنيادين نظري نظير سوژه، ايده‌آل(The Idea)، دالّ، نام پدر و غيره؛ نوشته‌هايي در قالب فرمول نظير فرمول رياضيِ فانتزي، فرمول‌هاي جنسيت‌يابي(sexuation) يا گره بورومئي؛ همچنين تجربه‌ي باليني-درمان- که قاعده‌هايي دقيق دارد؛ و حتي آنچه مي‌توان دستگاه هاي آزمايش ناميد؛ في المثل، قرارنامه‌ي پروانه‌ي کار ( Pass ) که لکان در 1967 پيش‌نهاد و به منظور بررسي عمل روان‌کاوي طراحي شد.

پس آنچه براي فيلسوف جالب توجه است مقايسه‌ي روان‌کاوي است با ديگر مصاديق تفکر يا فکر کردن، نظير علم و سياست. البته که علم و سياست در مقام عمل کاملاً متفاوت‌اند. ولي اين مانع نمي‌شود که اين دو صورت تفکر بعضي ويژگي‌هاي مشترک داشته باشند. چه وقت مي‌شود که دو صورت فکر کردن وجه اشتراکي مي‌يابند؟ زماني که حرکت يا جنبش تفکر ساختار يکساني داشته باشند. به عبارت ديگر، زماني که، در درون وحدت تفکر، نسبت يکساني در کار باشد ميان لحظه يا برهه‌ي نوشتن و لحظه يا برهه‌ي تغيير يا تجربه/آزمايش(experience).

براي مثال، علم و سياست دو صورت کاملاً متفاوت از فکر کردن اند. چرا؟ زيرا در علم فيزيک، آزمايش روالي ساختگي يا بنايي مصنوع است که بايد قابل تکرار باشد. نوشتار رياضي فقط وقتي متناظر با آزمايش‌ها مي‌شود که تکرار يک آزمايش نتيجه‌ي يکسان در پي‌داشته باشد. اين يکساني در قالب يک معادله‌ي رياضي درج مي‌شود. ولي در سياست رابطه‌ي ميان نوشتن و تجربه کاملاً متفاوت است. يک وضعيت سياسي همواره منفرد است؛ هرگز تکرار نمي‌شود. بنابراين نوشته‌هاي سياسي-رهنمودها و فرمان‌ها- تا بدان‌جا موجه و برحق‌اند که نه قسمي تکرار را بلکه، برعکس، چيزي تکرار‌ناپذير را ثبت کنند. وقتي مضمون و محتواي يک بيانيه‌ي سياسي تکرار باشد، آن بيانيه يا جنبه‌ي لفّاظي دارد يا خالي از محتواست، و جزئي از تفکر را شکل نمي‌دهد. بر اين اساس، مي‌توان تمايز گذاشت ميان فعالان سياسي راستين و سياستمداران. فعالان سياسي راستين امکان تکرارناپذيرِ يک وضعيت را اعلام مي‌کنند و حال‌آن‌که يک سياستمدار برپايه‌ي تکرار افکار و عقايد عمومي سخن مي‌راند. فعالان سياسي راستين به يک وضعيت تکين فکر مي کنند؛ سياستمداران اصلاً فکر نمي‌کنند.

حاصل اين‌که تفکر سياسي کاملاً با تفکر علمي متفاوت است. سياست امکاني تأويل‌ناپذير و تکرارنکردني را اعلام مي‌کند. علم ضرورتي را يادداشت مي‌کند و دستگاه‌هايي را براي تکرار آزمايش‌هايش مي‌سازد.

درباره‌ي تفکر روان‌کاوانه چه مي‌توان گفت؟ قدر مسلم اين‌که در روان‌کاي، تجربه شبيه تجربه‌ي علم نيست. تجربه در روان‌کاوي تجربه‌اي باليني است که با سوژه‌اي منفرد سروکار دارد. به روشني مي‌توان گفت هيچ سوژه‌اي هرگز تکرار سوژه‌اي ديگر نيست. در تفکر روان‌کاوانه، نسبت ميان نوشتار نظري و وضعيت باليني به ياري روال مصنوع نوعي تکرار برقرار نمي شود. از اين رو مي‌توان گفت تفکر روان‌کاوانه بيشتر به تفکر سياسي شباهت دارد تا به تفکر علمي.

يکي از نشانه‌هاي اين شباهت ميان روان‌کاوي و سياست همانا ضرورت نوعي سازمان‌دهيِ جمعيِ معرفت است. اين‌که سازمان‌دهي براي سياست ضرورت دارد معلوم است، همان‌طور که همواره انجمن‌هاي روان‌کاوي در کار بوده‌اند. چرا؟ روشن است: اگر آن وضعيت‌هاي انضمامي که پيش رو داريم منفرد و تکرار‌ناپذيرند، تفکر خود را فقط به شيوه‌اي سوژه‌مدار و از راه انتقال به ديگران مي‌توانيم بسنجيم و ارزيابي کنيم.

در علم، دو پشتوانه‌ي اثبات‌شدني در کار است: پشتوانه‌ي اثبات رياضي که هرکسي مي‌تواند آن را بازسازي کند؛ و پشتوانه‌ي آزمايش‌ها که قابل تکرارشدن‌ اند. تفکر علمي تابع قاعده‌ي تکرار است. ولي هنگامي که هيچ تکراري در کار نيست، نه از جنس اثبات رياضي و نه از جنس آزمايش‌ علمي، چه مي‌توان کرد؟ آن‌گاه بايد به افرادي ديگر نسبت ميان گزاره‌ها يا نوشته‌ها و فرآيند تکينِ [درمان] را نشان داد. بايد با ارجاع به آن چيزي که خود را تکرار نمي‌کند اين ديگران را حول محور يک تفکر تجديد سازمان کنيم. بدين قرار نوعي سازمان‌دهي ضرورت مي‌يابد که در آن بتوان بر سر ارزيابي تجربه‌هاي تکرارنکردني بحث کرد. پس آنچه اهميت مي‌يابد امکان تکرار نيست؛ بلکه امکان فکر کردن به آن چيزي است که خودش را تکرار نمي‌کند. علاوه بر اين، بايد به موافقتِ سوبژکتيو کساني که به همراه‌شان سازمان‌دهي کرديم دست يابيم. ايشان بايد تصديق کنند که نسبتي قابل تفکر هست ميان جمله‌ها و نوشته‌هاي شما و تک‌بودگي يا منفرد‌بودنِ تجربه‌ي باليني در مورد روان‌کاوي يا کنش جمعي در مورد سياست.

ولي آيا اين همه کفايت مي‌کند تا بگوييم تفکر سياسي و تفکر روان‌کاوانه به راستي به همديگر شباهت دارند؟ در هر دو مورد اصول يا قضايايي نظري، وضعيت‌هايي تکرارنکردني و سازمان‌دهي‌هايي جمعي هستند که به تفکر اعتبار مي‌بخشند. اما به اعتقاد من يک تفاوت بزرگ ميان اين دو مي‌ماند.

در سياست، تفکر در درون يک وضعيت به جست‌جوي امکاني کمر مي‌بندد که وضع مسلط بر امور اجازه‌ي ديده‌شدن بدان نمي‌دهد. مثلا: امروزه، در اروپا و ساير جاها، وضع موجود عبارت است از اقتصاد بازار، رقابت، بخش خصوصي، حرص پول، عافيت خانوادگي، انتخابات پارلماني و غيره. يک تفکر راستين سياسي خواهد کوشيد امکاني را پيدا کند که با اين وضع‌و‌حالت همگون نيست. يک تفکر سياسي خواهد گفت: در اين‌جا امکاني جمعي وجود دارد؛ شايد کوچک و محلي باشد، اما قاعده‌اش با قاعده‌ي مسلط يکي نيست. و يک تفکر سياسي اين امکان را فرمول بندي خواهد کرد، آن را پياده خواهد کرد، و همه‌ي پيامدهاي آن را بيرون خواهد کشيد. تفکر سياسي همواره از وضع مسلط بر امور مي‌گسلد. در يک کلام، تفکر سياسي همواره از دولت مي‌گسلد. و روشن است که براي دست زدن به چنين کاري، بايد که پاي درون وضعيت گذاشت، بايد با مردم ديدار کرد و وارد بحث با ايشان شد؛ بايد از جا و مکان خاص خويش بيرون رفت. تفکر سياسي مستلزم نوعي جابه‌جايي(displacement) است، نوعي سفر که به گمان من هميشه خلاف هنجار يا نابه‌روال است. محض نمونه، در مه‌ي 68 و پس از آن در فرانسه، هنگامي که روشنفکران همه‌با‌هم(en masse) براي کار و فعاليت به کارخانه‌ها رفتند، پاي در راه سفري نهادند که از چشم دولت کاملاً نابه‌روال و هنجارشکن بود. ايشان با اين کار شرايط لازم را براي برقرار ساختن رابطه‌اي يکسره تازه ميان گزاره‌ها و وضعيت‌هاي سياست خلق کردند.

آيا اين اتفاق در روان‌کاوي هم مي‌افتد؟ خوب، اولين نکته که توجه ما را به خود جلب مي‌کند اين است که در روان‌کاوي روان‌کاو(آناليست) نيست که پاي در راه اين سفر مي‌گذارد- روان‌کاويده(آناليزان) است که سفر مي‌کند. به علاوه، در روان‌کاوي اين سفر ثابت است. مکاني هست- اتاق معاينه يا مطب روان‌کاو- مبلي هست، و قرارهاي معاينه‌اي گذاشته مي‌شود. تفاوت دوم اين است که بايد پول پرداخت. اين نکته مهم است زيرا به اعتقاد من تفکر راستين در‌همه‌حال رايگان است. براي نمونه، نبايد براي پول درآوردن وارد سياست شد، هم‌چنان‌که نبايد براي رسيدن به مقام و قدرت و امتياز درگير سياست شد. آنان که بدين شيوه وارد سياست مي‌شوند سياستمدار و دولتمردند، اما سياستمداران و دولتمردان فکر نمي‌کنند. سياست به مثابه‌ي تفکر هيچ هدف و انگيزه‌اي به غير از تفکر ندارد؛‌ يعني، هيچ هدفي به غير از تغيير وضعيت‌هاي تکرارنشدني- چرا که در تفکر [راستين]، هيچ تمايزي ميان نظريه و عمل نيست. سياست مستقل از منافع و اغراض جزئي است، دقيقاً مانند علم. هدف نيوتون و اينشتاين تنها حل مساله‌هاي فکري بود و ديگر هيچ. همين را عيناً در هنر مي‌بينيم: هدف هنرمندان بزرگ آن است که تفکر خود را به قالبِ [فرم] يک کار هنري بريزند، و ديگر هيچ. هدف سياست حل مساله‌هاي سياسي است، مساله‌هايي که سياست براي خود طرح مي‌کند. حال سوال اين است که آيا روان‌کاوي مستقل از منافع و اغراض است. به رغم همه چيز، آري. هدف فرويد يا لکان صرفاً درمان مراجعه‌کننده نيست. هدف، فکر کردن به تک بودگي يا انفراد سوژه‌ي بشري است: انسان، از يک سو، در مواجهه با زبان، و از سوي ديگر در مواجهه با ميل جنسي.

البته مشکلي به مراتب عميق‌تر وجود دارد. تفکر سياسي به دنبال امکاني فعال مي گردد که مهارش به دست دولت يا قانون هاي کور اقتصاد نباشد. تفکر روان‌کاوانه به دنبال چه مي‌گردد؟ اين تفکر چه توقعي از سوژه دارد؟ آيا به جست‌و‌جوي امکاني سراپا نو است؟

سوژه‌اي که وارد فرآيند روان‌کاوي مي‌شود سوژه‌اي است که رنج مي‌کشد، سوژه‌اي که از علامت بيماري يا سمپتم خود رنج مي‌برد. شروط تعيين‌کننده‌ي درمان اولاً داير بر اين است که سوژه ديگر رنج نکشد يا کمتر رنج بکشد. ولي آيا اين قضيه، آن‌طور که در سياست مي‌بينيم، مستلزم ابداعِ يک امکان است؟ يا صرفاً جا‌به‌جايي يک علامت بيماري؟

يک سياستِ حقيقي همواره در گسله‌ها(faults) يا بن‌بست‌هاي ساختار يک وضعيت فعاليت مي‌کند. شک نيست که روان‌کاوي هم از اختلال‌ها و سمپتم‌ها آغاز مي‌کند. ولي سياست به دنبال ريشه‌اي‌ترين پيامدهاي چنين اختلال‌هايي مي‌گردد و بنابراين برضدساختار عمل‌ مي‌کند: و حال آن‌که به نظر مي‌رسد روان‌کاوي به دنبال کاستنِ سمپتم‌هاست. بدين قرار روان‌کاوي مي‌کوشد ساختار روان/ذهنِ بيمار را به عملکردي «بهنجار»(نرمال) نزديک کند.

از اين حيث، تفکر روان‌کاوانه مي‌کوشد کاري کند تا سوژه هسته‌ي واقعي‌اش را در خود جاي دهد. در حالي‌که تفکر سياسي هدفش عبارت است از به‌ته‌رساندنِ توانايي يک ساختار- يا يک دولت- براي در خود‌گنجاندنِ آن هسته‌ي واقعي که تفکر سياسي به کارش انداخته است. شايد بتوان گفت آنچه سياست را از روان‌کاوي جدا مي‌کند همين نسبت با امر واقعي است. براي روان‌کاوي، نسبت يا رابطه با امر واقعي همواره در نهايت در متن يک ساختار درج مي‌شود يا نگاشته مي‌شود. براي سياست، رابطه با امر واقعي همواره از متنِ دولت تفريق يا کاسته مي‌شود.

اما چه بسا کل اين تفاوت ناشي از تفاوت در ماده‌ي(matter) [کار اين دو تفکر] باشد. روان‌کاوي در نهايت مي خواهد به تفاوت جنسي [تفاوت ميان مواضع جنسي] فکر کند. تز اصلي روان‌کاوي عبارت است از اين‌که: هيچ نوع رابطه‌ي [مفاهمه‌ي] جنسي وجود ندارد. اين خود منشأ ژستي سلبي [حرکتي معطوف به نفي] بوده که مي‌تواند به شکاکيت مبدل شود. سياست مي‌خواهد به تفاوت ميان فرانمايي(presentation) جمعي و بازنمايي(representation) دولتي فکر کند. تز مهم سياست: امکانِ خودنمايي محض [جمعي] وجود دارد. اين است منشأ نوعي ژست ايجابي [حرکتي معطوف به تأييد يا آري گويي] که مي‌تواند به جزميت(dogmatism) مبدل شود.

بهترين راه‌حل شايد اين باشد: تفکر سياسي مي تواند با گوش سپردن به روان‌کاوي خود را از گزند جزميت در امان دارد و تفکر روان‌کاوانه مي‌تواند با گوش سپردن به سياست خود را از گزند شکاکيت(scepticism) در امان دارد. از هرچه بگذريم، خود لکان جواز اين کار را به ما داده است! در سمينار بيستم او رابطه‌ي لکان-فرويد را قياس مي‌کند با رابطه‌ي لنين-مارکس، و بدين سان تصديق مي‌کند که مقايسه‌ي اين دو صورت تفکر مي‌توانند درس‌هايي به يکديگر بدهند.

ولي اين دو تفکر متفاوت در کجا مي‌توانند با همديگر مواجه شوند؟ فقط و فقط در ميدان فلسفه مي‌توانند. راه حل نهايي براي مسأله‌ي ما، يعني مسأله‌ي نسبت ميان روان‌کاوي و سياست، در نهايت در گرو انتخابي فلسفي است.

پس آيا مي‌توان کوشيد و دست به قياس مستقيم روان‌کاوي با فلسفه زد؟

سوالي که به‌لحاظ صورت هم در فلسفه و هم در روان‌کاوي مطرح است بدون شک پرسش حقيقت است. اين سوال را مي‌توان در قالب ذيل ريخت: يک حقيقت چگونه امر واقعي را لمس مي‌کند؟ به عنوان نمونه، لکان در نوامبر 1975 اعلام مي‌کند: «حقيقت فقط مي‌تواند خود را با امر واقعي مشغول کند». روشن است که فلسفه و روان‌کاوي همواره از خود پرسيده‌اند: چيست آن حقيقتي که فقط با امر واقعي ارتباط دارد؟

روان‌کاوي و فلسفه‌ي معاصر يک وجه اشتراک مهم دارند: هيچ کدام فکر نمي‌کنند حقيقت به معناي تناظر يا تطابق ميان فکر وشئ [يا ذهن و عين يا عالم و معلوم] باشد. از نظر هايدگر، حقيقت کشفِ حجاب(unveiling) است. از نظر آلتوسر، حقيقت نوعي توليد بقاعده(a ruled production) است. و از نظر من، حقيقت فرآيندي است که با وقوع يک رخداد آغاز مي‌شود و مجموعه‌اي نامتناهي و عاري از محمول[هاي موجود در زبانِ وضعيتِ ماقبل رخداد] (generic) مي‌سازد. از نظر لکان، حقيقت يعني وديعه نهادن يا ثبت کردنِ (depositing) کلام در ديگري بزرگ[1]. بدين ترتيب، حقيقت چيزي است به غير از رابطه‌اي صحيح ميان فکر و متعلَق آن(ابژه). در واقع، از نظر لکان و از نظر فلسفه‌ي معاصر، فکر از امر واقعي جدا مي‌شود. فکر هيچ راه مستقيم دسترسي به امر واقعي يا آشنايي با آن ندارد. بگوييم، ميان فکر و امر واقعي گودالي(hole) هست، مغاکي هست، خلأيي هست. حقيقت قبل از هرچيز معلول نوعي جدايي است، نوعي خسران، يا نوعي خالي کردن و ايجاد خلأ.

مثال بزنيم: از نظر هايدگر، حقيقت در بطن ساختاري مبتني بر نسيان روي مي‌دهد. تاريخ حقيقت تاريخ فراموش کردن وجود است. از نظر من، حقيقت‌ها از وقوع رخدادها آغاز مي‌شوند، اما اين رخدادها همواره محو شده‌اند يا برچيده شده‌اند؛ هيچ‌گاه هيچ دانش يا معرفتي درباره‌ي آن‌ها در کار نخواهد بود.‌ بدين اعتبار، رخداد علت غايب و واقعيِ يک حقيقت را شکل مي‌دهد. از نظر لکان، آنچه حقيقت را تأسيس مي‌کند همان ديگري بزرگ است در مقام گودالي در دل معرفت. از اين روست که او در هشت مه‌ي 1973 اعلام مي‌کند: « آن‌جا گودالي هست و آن گودال ديگري بزرگ ناميده مي‌شود؛ ديگري بزرگ در مقام مکاني که کلام در آن، از طريق ثبت شدن و به وديعه نهاده شدن، حقيقت را تأسيس مي‌کند».

فلسفه و روان‌کاوي يک سوال را تدقيق مي‌کنند: رابطه‌ي قابل فکر کردن ميان حقيقت و خلأ (the void) از چه نوع است؟ گرهِ کار همان يافتنِ مکانِ خلأ است. فلسفه و روان‌کاوي متفق‌اند حقيقت عبارت از جدايي (separation) است؛ امر واقعي غيرقابل تأويل است يا، به تعبير لکان، قابل بازنمايي نيست؛ حقيقت با معرفت فرق مي‌کند و بدين اعتبار، حقيقت مشروط به خلأ رخ مي‌دهد. مي‌توان گفت هر نظريه در اساس ناظر است بر يافتن مکان آن خلأيي که به حقيقت جواز بروز مي‌دهد، ناظر است بر جايابيِ آن و بناکردن جبر(algebra) آن و توپولوژي آن.

از اين رو، از نظر هايدگر، خلأ عبارت است از تفکر در مقامِ نمادي از امرگشوده(the open). شعر تقدير زبان را گره مي زند به همين گشودگي: اين يعني رهاشدن از اراده‌ي خشونت‌آميز تکنولوژي که زمين(Earth) ما را اشباع مي‌کند و ويران مي‌سازد. در کار آلتوسر، دو نظريه درباره‌ي خلأ داريم: از يک طرف، ساختار فقط به شرط مکاني خالي عمل مي‌کند. اين همان نظريه‌ي عليت [يا موجبيت علّي] خلأ است. از طرف ديگر، خود فلسفه مقولاتي تهي را به کار مي‌گيرد، زيرا فلسفه عبارت است از فعلي محض، نوعي مداخله. فلسفه خطوط مرزي يا افتراق‌ها را دنبال مي‌کند، بي‌آن‌که به هيچ ابژه‌اي معرفت داشته باشد.



از نظر من، خلأ قبل از هر چيز نشانِ رياضياتيِ وجود ازحيث وجود است: يعني مجموعه‌ي تهي(void-set). اين است آنچه گفتار رياضي را به فرانمودِ محض مي‌دوزد. از اين گذشته، خلأ تقدير هر رخداد است، زيرا وجودِ يک رخداد نوعي ناپديدشدن است.

از منظر لکان، اما، خلأ در جانب وجود [محض] نيست. اين، به گمان من، يکي از محل‌هاي اصلي نزاع است. بگوييم فلسفه خلأ را به مثابه‌ي شرط فرآيند حقيقت در جانبِ وجود از حيث وجود قرار مي‌دهد اما روان‌کاوي خلأ را در وجود سوژه قرار مي‌دهد، زيرا سوژه آن چيزي است که در شکافِ ميان دالّ ناپديد مي‌شود. بر اين اساس است که لکان دست به نقد فلسفه زد يا دست اندکار چيزي شد که پاد‌فلسفه(antiphilosophy) مي‌خواند. چرا؟

از ديد لکان، اگر خلأ در جانبِ وجود باشد، معنايش اين است که تفکر نيز در جانب وجود است، زيرا تفکر دقيقاً به معناي اِعمالِ جدايي است. اما بر آن اساس مي‌شود گفت خودِ وجود فکر مي‌کند. از ديد لکان، اصل موضوعِ هر فلسفه‌اي آن است که وجود فکر مي‌کند. به گفته‌ي لکان: « اين فرض که وجود فکر مي‌کند همان اصل موسسِ سنت فلسفه از پارمنيدس به بعد است». از نظر لکان، اين اصل موضوع قابل قبول نيست. تفکر بايد که معلولِ [فعل] سوژه باشد، و نه تصور يا فرضي راجع به وجود.

به نظر مي‌رسد گريزي از اين نزاع نيست. نزاع مورد نظر با مثلث ذيل ارتباط دارد: سوژه، حقيقت، واقعي. توپولوژي اين مثلث در فلسفه فرق مي‌کند تا در روان‌کاوي. ولي اين تفاوت را بايد موبه‌مو بررسي کرد. از دو گزاره‌ي لکان آغاز خواهم کرد:

20 مارس 1973: آرمان روان‌کاوي آن است «که، برپايه‌ي تجربه‌ي روان‌کاوي، معرفتي از حقيقت بتوان تشکيل داد».

15 مه‌ي 1973: هسته‌ي تعليم او اين است که « بعضي نسبت‌ها در عرصه‌ي وجود هستند که امکان شناخت‌شان نيست». يا « درباره‌ي آنچه نمي‌توان اثبات کرد، مع‌هذا، چيزي صادق(=حقيقي) مي‌توان گفت».

در اين‌جا دشواري عظيمي هست، نوعي تناقض. چگونه مي‌توان به «معرفتي از حقيقت» دست يافت، اگر محتواي آن حقيقت دقيقاً آن چيزي باشد که قابل شناختن نيست؟ چگونه ممکن است معرفتي درباره‌ي حقيقتِ آنچه ناشناخته است در کار باشد؟ در روان‌کاوي آنچه امکان شناختنش نيست در نهايت همان شناخت يک حقيقت است. چرا؟ روشن است، زيرا آنچه براي آگاهي ما ناشناخته است از طريق ديگر شناخته مي‌شود. ساده بگوييم: آيا علتش اين نيست که ناخودآگاه فکر مي‌کند؟ ولي اين‌که ناخودآگاه فکر مي‌کند يا، اگر اين طور مي‌پسنديد، اين‌که «آن(it) فکر مي‌کند»، آيا اين تفاوت زيادي دارد با آن ايده‌ي فلسفي که مي‌گويد وجود فکر مي‌کند؟

در پايان، هم فلسفه و هم روان‌کاوي براي يافتنِ مکانِ خلأ و حقيقت، به اصل موضوعي(axiom) راجع به تفکر نياز دارند.

اصل موضوع فلسفه: تفکر بايد برپايه‌ي وجود قابل فهميدن باشد.

اصل موضوع روان‌کاوي: تفکري ناخودآگاه وجود دارد.

وجه مشترک، اين‌بار، آن است که حقيقت از آگاهي جدا مي‌شود؛ معلول/تاثيرِ حقيقت بيرون از توليد آگاهانه و انعکاسي(reflexive) انديشيده مي‌شود. اين هم‌چنين بدين معناست که خلأ خلأ متعلق به آگاهي نيست: صحبت از عدم يا نيستيِ سارتري نيست.

يکي از پيامدهاي بسيار مهم قراردادنِ خلأ بيرون از آگاهي اهميت رياضي است. چرا؟ زيرا رياضي درست تفکري است که هيچ ربطي به تجارب آگاهي ندارد؛ تفکري که هيچ ارتباطي با واقعيت ندارد، اما حروف(letters) و امر واقعي را به هم گره مي‌زند؛ تفکري که با خلأ مواجه است چرا که از اصل آرماني فرمول‌بندي پيروي مي‌کند.

به راستي رياضي ‌دستگاه واقعي جايابي اين خلأ است، چرا که در فرآيند انتقالش آن چيزي را تهي و خالي مي‌کند که از امر واقعي جداي‌‌مان مي‌دارد. بين صورت واقعي و صورت رياضي هيچ چيز نيست. به‌همين دليل است که لکان مي‌نويسد: « هدف و آرمان ما فرمول‌بندي به سبک‌و‌سياق رياضي است. زيرا تنها فرمول رياضي است که مي‌تواند به صورت تام‌و‌تمام منتقل شود». از اين رو، فرض من اين است که رياضي علم وجود من‌حيثِ وجود است. و به‌همين دليل مانند لکان مي‌گويم فرمول‌بندي به سبک‌و‌سياق رياضي با گفتار ما، يعني گفتار فلسفي، سازگار است.

گزاره‌ي مورد نظر من اين است: روانکاوي و فلسفه مرزي مشترک دارند؛ آرمان فرمول‌بندي در قالب رياضي (the ideal of matheme). حوزه‌ي واقعي بررسي رابطه‌ي ميان روانکاوي و فلسفه بيش از هرچيز در رياضيات نهفته است. دليلي ندارد که ميان مقولات اعظمي که در هر دو حوزه مشترک است، يعني وجود، امر واقعي، سوژه، و حقيقت، مواجهاتي مستقيم بوجود آوريم. بلکه بايد چنين سوالي طرح کرد: چگونه روان‌کاوي و فلسفه به سر‌وقتِ برساخته‌هاي عظيم رياضي و منطق مي‌روند؟

در واقع مي‌توان فهرستي فراهم کرد از پرسش‌هايي که روانکاو و فيلسوف مي‌توانند درباره‌ي‌ شان به بحث بنشينند. اين سوال‌ها سوال‌هاي عجيب و غريبي هستند. محض نمونه:

آيا ميان جنسيت‌يابي و عقايد ارتباطي هست؟

آيا ايده‌ي فلسفيِ احد(the One) ربطي به فانتزي زن مطلق دارد؟

آيا ابژه-علت ميل در بررسي و مداقه‌ي انتقاديِ مرزهاي حقيقت نقشي دارد؟

آيا (همانطور که از قضا خود نيچه هم معتقد بود) مانع اصلي در برابر مرگ خدا ژوئيسانس(کيف) زنانه نيست؟

آيا روان‌کاوشدن يا اخذ پروانه‌ي کار روان‌کاوي مي تواند موضوع تفکر فلسفي شود؟

آيا سوژه‌اي منطقي در کار است؟

براي هدايت درست اين مباحث بايد کار را از رياضي شروع کنيم. از اين رو، براي جمع‌بندي بايد بگويم که ميل مشترکي که فلسفه و روان‌کاوي بايد بر اساس آن وارد بحث شوند، ميل فرمول‌پردازي است. و اين به راستي ميل کميابي است. و از همين روست که بحث ميان فلسفه و روان‌کاوي نيز چنين کمياب است.




يادداشت‌ها:

[1]. لکان مي‌گويد « هرکجا حقيقت خودنمايي مي‌کند، خود را در زبان و از طريق زبان نمايان مي‌کند». بدين قرار است که همانطور که لکان در مقاله‌اي که به سال 1955 نوشت( مقاله‌ي «شيئ مطلق فرويدي») : «من، حقيقت، سخن مي‌گويم». به گفته‌ي لکان، کلام – کلامي که به تعبير او deposee (دپوزه) شده است، يعني وديعه گذاشته شده است، کلامي که (به اصطلاح) نزدِ ديگري بزرگ به امانت گذاشته شده يا در ديگري بزرگ به ثبت رسيده است، کلامي که درون «حفره» يا «گودال» ديگري بزرگ ثبت شده است- حقيقت را تاسيس مي‌کند و به‌وسيله‌ي حقيقت، در ضمن، «پيمان» يا «عهدي» پديد مي‌آورد که «عدم وجود مفاهمه در رابطه‌ي جنسي» را «جبران مي‌کند» يا به تعبيري « تکميل مي‌کند». در کار لکان، با سه ضلعيِ زيربنايي حقيقت، سوژه در مقام فاعل متکلم، و هستيِ نستوه و بلاانقطاعِ امر واقعي مواجه‌ايم. بدين اعتبار، حقيقت بر مبناي زبان تاسيس مي‌شود، بر مبناي کلامي که درون حفره يا گودال ديگري بزرگ چونان وديعه قرار مي‌گيرد. م

[2]. اين مقاله در سال 1999 در مرکز روان‌کاوي استراليا در ملبورن ارائه‌ شد و براي اولين بار در سال 2000 با همين ترجمه و در نسخه‌اي ديگر در مجله‌ي همين مرکز، يعني آناليز، به چاپ رسيد.

[3]. يادداشت مترجم انگليسي: در فرانسوي، کلمه‌ي experience بر دو چيز دلالت مي‌کند: تجربه و آزمايش. وقتي يکي از اين دو کلمه در انگليسي به کار مي‌رود، بايد اين دلالت دوگانه را در ذهن داشت.

[4]. سمينار بيستم، تکرار، ژاک لکان. در همه‌ي اشاراتي که به اين سمينار مي‌شود از ترجمه‌ي اليور فلثم استفاده شده، به جز جاهايي که بدانها اشاره مي‌شود.
آدرس اینترنتی: http://www.thesis11.com/Note.aspx?Id=2349
چهارشنبه 18 اسفند 1395
 
 
Skip Navigation Links
پست الکترونیک:
bayaneazadi@ahmad
faal.com
- اسطوره های سیاسی
- سرگذشت سوبژه در نظریه های انسانشناختی
مباحثي پيرامون مناسبت هاي اجتماعي
--------------------
مباحثي در باره روشنفكري ديني
--------------------
مباحثي در باره فلسفه حقوق و سياست
--------------------
مجازات کردن سخت‌ترين کار ممکن است: مصاحبه با فوکو
--------------------
فلسفه و روان‌کاوي: آلن بديو
--------------------
مصاحبه با دیوید هاروی: سیمای تازه‌ی نظام اقتصادی جهان
--------------------
آیا شورش بی‌فایده است؟ میشل فوکو
--------------------
«در دفاع از انقلاب۵۷» امین بزرگیان
--------------------
«روحانیت اسلام و عصر جديد» امین بزرگیان
--------------------
چامسکی: دانشگاه بنگاهی تجاری شده است
--------------------
رونویسی تاریخ، بازگشت فاشیسم − گفت‌وگو با مراد فرهادپور
--------------------
ژیژک: بعضی وقت‌ها باید از ارادۀ اکثریت تخطی کرد
--------------------
حقوق بشر بدون تکالیفْ شکست می‌خورد
--------------------
مشاهده لیست کامل مقالات
تمامی حقوق و مطالب این وب سایت محفوظ است © 1387