«بيان آزادی، بیان آزاد شدن انسان و جامعه ها از زندان قدرت و خشونت است»
جهان بدون قدرت،   
جهاني که در آن، انسان و جامعه ها به آزادی و رستگاری مطلق دست یافته اند. اگر جهان بدون قدرت وجود ندارد، فی الواقع جهان بدون ستم، جهان بدون تجاوز، جهان بدون سانسور و ابهام، جهان بدون جنگ و کشمکش و سرانجام جهان بدون تضاد وجود نخواهند داشت. اگر قدرت فرآورده تضادها و نابرابری هاست، و اگر بنای جهان بر حقیقت و وحدت رخدادهای حقیقی است، پس نابرابری ها و تضادها و در نتیجه قدرت، به موجب از خود بیگانگی انسان در زیست جهان خویش پدید آمده اند. اگر جهان بدون قدرت هر گز به واقعیت نخواهد نشست، حداقل می تواند به منزله الگوی سنجش آزادی و حق مداری در جهان واقعی قلمداد شود.
نسبت نويسنده وب با كمونيسم و ليبراليزم:
اگر كمونيست ها و ليبراليست ها به حكومت برسند، محتمل مي دانم كه با ليبراليست ها دوست و با كمونيسم دشمن خواهم بود.
و اگر كمونيست و ليبراليست ها تحت حكومت ديگران باشند، با كمونيست ها دوست و با ليبراليسم دشمن خواهم بود.
تهران شهر ممنوعه، گزارش اشپيگل ********** ترجمه الهه بقراط
تهران شهر ممنوعه، مارکوس ولف، اشپيگل، برگردان از الاهه بقراط
گاه تهران چون قلعه‌ای به نظرم می‌آمد که بر هيچ استوار است. قانونی نيست که زير پا نهاده نشود، ممنوعه‌ای نيست که از آن عبور نگردد. مردم به طور غيرقانونی، نيمه قانونی و گاه تنها به ياری حقه‌های ظريف و سطحی قوانين را ناديده می‌گيرند
از آنجا که تقريبا هيچ چيزی که به شادی و تفريح مربوط شود، مجاز نيست، ساکنان تهران آزادی خود را در کنج‌های خلوت می‌جويند. به اين ترتيب آنچه مارکوس ولف گزارشگر اشپيگل (۷ ژانويه) را به شگفتی وا می‌دارد، نه ديدنی‌های تهران بلکه زندگی روزانه در اين شهر است. برخی نامها در اين گزارش تغيير داده شده‌اند.
از قرار معلوم تهران انتظار ندارد توريست‌های زيادی به آن سر بزنند. تنها پيشخوان اطلاعات جهانگردی که من در طول تمام مدت اقامتم در تهران ديدم، گويا همانی است که در فرودگاه مستقر است. پشت آن دو زن پوشيده در پارچه سياه نشسته‌اند و با آنچه ظاهرا بايد به عنوان اطلاعات به جهانگردان عرضه کنند، ور می‌روند: دو بسته کوچک نقشه تهران.
روز اول در مرکز شهر در مسيری پر از داربست و بنای موقت به راه افتادم. احتمالا من با توجه بيشتری به رهگذران نگاه می‌کردم تا آنها به من. ساعتها درباره شبکه خيابانهای شطرنجی تهران که در اوايل قرن بيستم شکل گرفته‌اند اطلاعات جمع کردم. مدتهاست که اين خيابانها ديگر نمی‌توانند اتومبيل‌های اين شهر تقريبا چهارده ميليونی را در خود جای دهند. در خيابانهايی که دو باند بيشتر ندارند، چهار اتومبيل در کنار هم می‌رانند. در خيابانهايی که چهار باند دارند، هشت اتومبيل از هم سبقت می‌گيرند که اکثر آنها اسقاطی هستند. اين اتومبيل‌های اسقاطی کيلومترهای طولانی خيابانهای اصلی شهر را بند می‌آورند. تنها پيش‌بينی اداره هواشناسی در مورد هوای تهران که می‌توان به آن اطمينان کرد، آلودگی هواست. در جايی خواندم که يک دقيقه تنفس در اين هوا برابر با کشيدن نه سيگار است. اين يکی از دلايلی است که در تهران نبايد دهان را زياد باز کرد. با اين همه در اين روز هم می‌شد دامنه کوههای البرز را ديد اگرچه کدر و قهوه‌ای بود. درست مانند عکسی که خوب چاپ نشده باشد.
تهران در سطحی با تفاوت هفتصد متر بين بلندترين و پست‌ترين نقطه آن قرار گرفته است. سراشيبی جغرافيايی تهران کاملا با شيب اجتماعی آن همخوانی دارد: کسی که آن بالاست، موفق است و آن بالا شمال است. روز بعد به شمال تهران رفتم. رفت و آمد اتومبيل در اين منطقه ممتاز نيز به گونه‌ای بود که من خيلی زود به اين نتيجه رسيدم که اگرچه درست مانند مرکز شهر پر از هرج و مرج است ولی من در کنار اتومبيل‌های گران قيمت در ترافيک ايستاده‌ام.
جيپ‌ها در کنار تاکسی من به آهستگی حرکت می‌کردند. مرسدس بنز و يک بار هم يک رولزرويس از سمت راست ما سبقت گرفت. ما گام به گام از کنار بوتيک‌ها و رستورانهای خيابان وليعصر، مشهورترين خيابان تهران، می‌گذشتيم.
از پشت شيشه اتومبيل هم می‌شد ديد که رژيم ملايان نتوانسته است همه آزاديهايی را که پيش از انقلاب ۱۹۷۹ وجود داشت، محدود کند و شهر را کاملا اسلامی سازد. در هيچ جا مانند مناطق مرفه تهران زندگی اجتماعی خود را از زندگی سياسی دور نساخته است: مردان موهايشان را با ژل آراسته‌اند و زنان با آرايش و صندلهای لاانگشتی طوری روسری‌های رنگين را بر سر گذاشته‌اند که انگار زينت آنهاست.
آنچه به چشم می‌خورد شمار زياد جوانانی بود که روی بينی‌هايش چسب پانسمان داشتند. من ابلهانه فکر می‌کردم در هرج و مرج ترافيک تصادف کرده‌اند تا اينکه مهدی رجوی در کافه‌ای در مرکز خريد تنديس برايم تعريف کرد که اين چسب‌ها نشانه مطمئنی برای آن است که طرف يک عمل زيبايی انجام داده است.
هر تهرانی يک واسطه مشروبات الکلی دارد
رجوی در تهران و اروپا بزرگ شده است. او چند سال پيش به ايران بازگشت و با موفقيت يک سرويس غذا رسانی را اداره می‌کند. در اين ميان تلفن او تنها زمانی زنگ می‌زند که پذيرش يک سفارش يا يک جشن در چهارچوب معمول و مقررات اسلامی نباشد. يعنی نه يک پذيرايی با سيخ کباب و گوجه فرنگی، بلکه با سس کنياک و فيله گوساله در شراب قرمز و کالباس خوک بر نان سفيد. او سفارش مشروبات الکلی را نمی‌پذيرد آن هم به اين دليل که تقريبا هر تهرانی واسطه خودش را دارد. يک بطری ودکای «خالص» هجده يورو، يک جعبه آبجو پنجاه يورو و شامپانی از هفتاد يورو به بالا فروخته می‌شود. رجوی می‌گويد که سفارشات تلفنی صورت می‌گيرد آن هم با جملات رمز مانند «گاو من ديگر شير نميده!» و می‌خندد.
تقريبا همه مشتريان رجوی در شمال تهران زندگی می‌کنند. آنها سوداگران مستغلات هستند با قاشق و چنگال طلايی و يا مبلمانی از پوست سوسمار. آنها بساز و بفروشها هستند. وارد کنندگان و صادر کنندگان هستند. آنها همه آنهايی هستند که در تهران ثروتی به هم زده‌اند، ليکن بختی برای سرمايه‌گذاری آن ثروت در کشور ندارند. در زمان شاه اوضاع طور ديگری بود. شهر، سينما و روسپی‌خانه و کاباره و دانسينگ داشت و خيابان لاله‌زار در جنوب به يک تفريحگاه شرقی شبيه بود. امروز اما تنها مشتريان وسايل الکترونيک به آنجا مراجعه می‌کنند. از بار و ديسکو خبری نيست و پول آن خرج پارتی‌ها می‌شود. همين چند وقت پيش رجوی برای پانزده نفر از مشتريانش دو کيلو خاويار فرستاد به قيمت بازار سياه يعنی هر کيلو هفت هزار يورو. البته مهمانان کمتری از آنچه انتظار می‌رفت آمدند و نصف خاويار باقی ماند که ميزبان دور ريخت. رجوی می‌گويد: «اين ثروت نيست که در اين شهر مرا به شگفتی می‌اندازد، اسراف بی حد و حصر است».
اکثر کسانی که برای اين اسراف پول دارند، مانند ياسمين صادقی بدون جلب توجه و پشت ديوارهای بلند زندگی می‌کنند. ياسمين يک زن تقريبا چهل ساله و از يک خانواده سنتی است. او روز پيش پس از اقامت کوتاهی در آپارتمان خود در جنوب فرانسه به تهران باز گشت. با موهای افشان، کفشهای سياه پاشنه بلند و يک پيراهن سرخ و کوتاه که بندهای نازکش مرتب روی شانه‌هايش سُر می‌خورد. می‌پرسد: «يک گيلاس شراب بعد از ظهر ميل داريد؟»
من از جنگ داخلی بيشتر می‌ترسم
وقتی پيشخدمت هندی گيلاس‌های شراب را آورد، ما روی تراس رو به استخر نشستيم. خانم صادقی درباره زندگی در تهران مانند بسياری از شمال‌شهری‌ها که صراحت خود را مديون خودآگاهی، پول، پارتی و يا تابعيت دوگانه‌شان هستند، صريح حرف می‌زد. او از ملاها و رييس جمهوری احمدی نژاد که بی‌فرهنگی وی بيش از سياست‌اش او را می‌آزرد، انتقاد می‌کرد. بعد هم روی کامپيوتر همراه عکس دوستانش را به ما نشان داد. آدمهای شاد و بی‌حجابی که وقتی به حرفهای خانم صادقی گوش می‌کردی فکری می‌کردی تنها چيزی که زندگی يک زن را در تهران ناخوشايند می‌کند چيزی نيست جز روسری و رشوه‌ای که بايد به مأمورانی که در هر پارتی دير يا زود از راه می‌رسند، بپردازند.
ما چند ساعتی روی تراس نشستيم و پيشخدمت چند بار گيلاس‌های ما را پر کرد. بالاخره می‌پرسم آيا از اينکه روزی جنگ اموال او را به خطر بيندازد، نمی‌ترسد؟ برای لحظه‌ای زلالی ميزبانم گم شد. گفت: «من از جنگ با آمريکا نمی‌ترسم. از جنگ داخلی بيشتر می‌ترسم».
بر شکاف بين تنگدستان و ثروتمندان بيش از پيش افزوده می‌شود و به ويژه جوانان با ارزشهای کمتری آشنايند. خانم صادقی می‌گويد: «ولی چاره ديگری نيست. آنها از همان زمان تولد ياد می‌گيرند قانون را دور بزنند» خودش به عنوان يک مادر جوان به پسرش دروغ ياد می‌دهد: «به او می‌گويم: اگر کسی در مدرسه از تو پرسيد آيا ما در خانه مشروبات الکلی داريم، بگو نه. و اين تنها يک دروغ از دروغهای بسيار است».
گاه تهران چون قلعه‌ای به نظرم می‌آمد که بر هيچ استوار است. قانونی نيست که در آن زير پا نهاده نشود، ممنوعه‌ای نيست که از آن عبور نگردد. مردم به طور غيرقانونی، نيمه قانونی و گاه تنها به ياری حقه‌های ظريف و سطحی قوانين را ناديده می‌گيرند. يک روز بعد از ظهر به اتومبيل‌شويی رفته بودم که محل خوش و بش و لاس زدن تهرانيهاست. در اتاقکی که زمانی نگهبانی بود، فيلم و سی دی که بطور غيرقانونی کپی شده بودند، ديده می‌شد. روی نيمکت روبروی اتاقک صاحبان اتومبيل‌ها نشسته و منتظر بودند ماشين‌شان شسته شود. آنها عينک آفتابی خود را از روی بينی به روی مو بالا می‌زدند و بعد دوباره روی بينی می‌نشاندند. بعد از مدتی سر صحبت را با دختران شيک‌پوش باز می‌کردند که اگرچه اتومبيل نداشتند، ولی به آنجا آمده بودند. آن روز اما خوش و بش آنها محتاطانه‌‌تر از روزهای ديگر بود. شايد به اين دليل که من آنجا بودم. يک اروپايی بدون ماشين که آنجا نشسته بود و بدون خستگی قهوه می‌نوشيد.
به هر روی، می‌شد ديد که جوانان به شدت محتاط هستند آن هم به دليل ماشين‌های سبز و سفيد پليس که هيچ وقت مانند اين روزها تا اين اندازه زياد در خيابانها گشت نمی‌زدند. من با دختری آشنا شدم که به دليل چکمه‌هايش دستگير شده بود. در ايستگاه پليس به او تصاويری از سربازان در جنگ ايران و عراق نشان دادند و بر سرش فرياد زدند: «اين مردان با چکمه به جبهه رفتند! و تو با چکمه به گردش ميری!»
دخترک روی تلفن همراهش يک فيلم کوتاه هم به من نشان داد که از چند هفته پيش جوانان به يکديگر می‌فرستند. صحنه‌ای بود که در آن يک دختر جوان يکی از مأموران امر به معروف را می‌زند و بعد هم سوار يک تاکسی می‌شود. بعدا من اين فيلم را در اينترنت پيدا کردم، جايی که فرهنگ زيرزمينی تهران را به راحتی می‌توان در آن يافت. در هيچ کشوری به اندازه ايران وبلاگ ناشناس وجود ندارد. هزاران وبلاگ که درباره سياست يا حقوق زنان می‌نويسند و يا گاهی به رابطه اعصاب‌خردکن با پدر و مادر می‌پردازند.
نسل ماهواره
شرف‌الدين سردبير محبوبترين مجله جوانان کشور پشت يک ميز تحرير ساده در اتاقی نشسته که بيشتر به يک تلفنخانه شبيه است تا دفتر سردبيری يک روزنامه. ژورناليست بيست و پنج ساله که در واقع همسن مخاطبان مجله‌اش است، خوانندگان مجله را «نسل سوم» می‌نامد. توضيح می‌دهد: «نسل اول شاه را سرنگون و جمهوری اسلامی را تأسيس کرد و بعد همراه با نسل دوم در جنگ ايران و عراق جنگيد. نسل سوم با ماهواره و اينترنت بزرگ شده است. نگاه کنيد!» به سوی پنجره می‌رود و بام‌های روبرو را نشان می‌دهد: «همه جا بشقاب ماهواره! اگر هم مأموران انتظامی آنها را ببرند، هفته بعد دوباره سر جايشان هستند».
می‌گويد شيوه زندگی جوانان امروز کاملا با زندگی پدران و مادرانشان تفاوت دارد. «چلچراغ» مجله شرف‌الدين به اين دنيای جديد می‌پردازد: موسيقی مدرن، جوانانی که به خاطر تلفن همراه مقروض هستند، و مواد مخدر. چرا که حتی مواد مخدر نيز درست مانند دلايل اعتياد تغيير کرده‌اند. در اين ميان هزاران جوان در تهران نه به دليل نداشتن چشم‌انداز بلکه از روی اينکه حوصله‌شان سر می‌رود مواد مخدر تازه‌ای را که مد شده‌اند، مانند کريستال، استفاده می‌کنند. شرف‌الدين می‌گويد: «ترياک بين جوانان از مد افتاده است. مواد مخدر بدون بو مد هستند چرا که همسايه‌ها از آن با خبر نمی‌شوند».
شرف‌الدين مدتی طولانی از نسل سوم حرف می‌زند. درباره زبان ويژه آنها که پر از کلمات غربی است، درباره کنسرت‌های غيرمجاز که شرکت‌کنندگان تنها کمی پيش از برگزاری به وسيله اس ام اس از آن با خبر می‌شوند. شرف‌الدين می‌گويد: «در واقع بيشتر جوانان در تهران دو زندگی را پيش می‌برند: يک زندگی رسمی و يک زندگی خصوصی. مشکل اينجاست که آدم گاهی نمی‌داند کداميک از اينها واقعيت است».
همه جا پيك نيك
يکی از تفريحات مبالغه‌آميز خصوصی اما کاملا قانونی تهرانی‌ها را می‌توانستم هر روز ببينم: پيک نيک. با پتو و ظروف پر از ميوه به کوه يا پارک می‌روند. خانواده‌هايی را ديدم که بساط خود را در کنار ترافيک اتومبيل‌ها پهن می‌کنند. بدون اينکه سر و صدا و رفت و آمد اتومبيل‌ها را به روی خود بياورند، روی يک خوراک‌پزی کوچک کباب می‌پزند. مردم حتی در برابر آرامگاه خمينی هم که من فکر می‌کردم آرام‌ترين و مقدس‌ترين محل ايران باشد، پيک نيک می‌کنند و در اطراف چهار مناره آن که مقبره خمينی را در بر گرفته‌اند بساط فروش سوقاتی و آب ميوه پهن است.
تقريبا داخل آرامگاه هم با يک فضای بزرگ که گنبدی بر سر دارد همين گونه بود. بچه‌ها شلوغ می‌کردند و بقيه يا حرف می‌زدند، يا روی قالی خوابيده بودند و يا از تابوت رهبر انقلاب که در يک محفظه شيشه‌ای قرار دارد، فيلم می‌گرفتند. مؤمنان از يک شکاف در ديوار به درون مقبره پول می‌انداختند که مانند کوهی از برگ بر ديواره مقبره جمع شده بودند.
يکی از شبها به جشن تولد يک هنرپيشه دعوت شدم که در کافه‌ای با او به گفتگو پرداخته بودم. مرد جوان تا کنون در چند فيلم کارتون به طور غيرقانونی حرف زده است به همين دليل هم گاهی مثل ماهی فيلم «نيمو را پيدا کنيد» حرف می‌زد. مانند بسياری از تهرانی‌های مجرد که درآمدشان کفاف اجاره‌های بالا را نمی‌کند، با مادرش در يک آپارتمان کوچک زندگی می‌کرد. مهمانان شب تولدش بيست زن و مرد هنرپيشه، دانشجو و گرافيست بودند.
من با يک خانم خياط هم آشنا شدم. از من پرسيد: «در تهران چه می‌کنی؟» و من پاسخ دادم که از روی کنجکاوی آمده‌ام. او ناباورانه نگاه کرد و پرسيد که آيا از آنجا خوشم می‌آيد؟ گفتم: «تهران قشنگ‌ترين شهر نيست ولی من تا حالا در جايی نبودم که تصوراتم درباره آن تا اين اندازه از واقعيت فاصله داشته باشد. اين حقيقت بود. من اين موضوع را چندين بار در طول اقامتم برايش گفتم و هر بار واکنش وی يکسان بود: سبکبار لبخند می‌زد. تو گويی من او را از اين اتهام عمومی که تهرانی‌ها را متعصبان خشک‌انديش معرفی می‌کند، تبرئه می‌کردم
تهران: ايستگاه بين راه
در ساعات بعدی با آهنگ رابی ويليامز و بريتنی اسپيرز رقصيديم، حرف زديم و به آهنگ فلامينکو که ميزبان با گيتار می‌نواخت، دست زديم. چيزی رها ولی برای من همراه با سرخوردگی در فضا بود. آن شب تهران برای من يک ايستگاه بزرگ بين راه به نظر می‌رسيد. به نظر نمی‌رسيد هيچ کس تهران را به مثابه موطن هميشگی خود بداند. تقريبا همه نقشه می‌کشيدند روزی به خارج بروند. به آمريکا، کانادا، اروپا. برخی برای مدتی و برخی برای هميشه. مانند خانم خياطی که با او آشنا شده بودم و پيش از اين مدتی در آلمان بسر برده بود و حالا دو ماه بعد می‌خواست تقاضای پناهندگی کند. دوست پسرش هنوز از تصميم وی خبر نداشت. زن آلمانی حرف می‌زد و هنگامی که از برنامه‌اش برای من تعريف می‌کرد دوستش کنارش ايستاده بود و دوستانه سرش را تکان می‌داد.
ساعت يک نيمه شب پارتی تمام شد. برای خداحافظی يک بسته کوچک سته تايی کنياک به من دادند که رويش «ساخت آلمان» نوشته شده بود. زنان روسری‌هايشان را بر سر کردند و کسی برای احتياط در مورد کنترل نيروهای انتظامی، بين همه آدامس نعناع پخش کرد. بعد همه در گروههای شش نفری درون تاکسی چپيديم.
روز بعد جمعه بود و من برنامه داشتم به ديدن نماز جمعه در دانشگاه تهران بروم. با تصاويری که در اين مدت ديده بودم فکر می‌کردم اکثريت ايرانيان در طول زندگی‌شان مشغول تظاهرات ضد آمريکايی هستند. مشکل اما اينجا بود که من کسی را نيافتم که بتواند ساعت دقيق شروع نماز جمعه را به من بگويد. در مهمانی ديشب هم کسی از آن خبر نداشت. پذيرش هتل هم نمی‌دانست. من از نگهبان آنجا پرسيدم که او هم از راننده تاکسی پرسيد و راننده تاکسی از يک رهگذر. رهگذر شانه‌هايش را بالا انداخت و به راه خود رفت. شايد هم واقعا آنچه من تا کنون نمی‌خواستم باور کنم، واقعيت داشت: ايرانيان، بجز روحانيون حاکم، چندان مذهبی نيستند.
خيلی زودتر از موعد به دانشگاه تهران رسيدم. تصوير عجيبی بود: بخشی از خيابان وسيع انقلاب را بسته بودند و آنچه ديروز در دود پنهان بود، امروز در برابرم انگار از مدتها پيش يتيم و بی کس افتاده بود. مردان ريشوی بی‌احساس مرا کنترل کردند، کيفم را گشتند و اجازه دادند به درون بروم.
هر بار اتوبوسی در برابر در ورودی دانشگاه می‌ايستاد و مردمی که لباس‌های ساده به تن داشتند از آن پياده می‌شدند. خطبه و در سالنی که پيش از اين سالن ورزش بود برگزار می‌شد ولی ظاهرا بسياری از مردان ترجيح می‌دادند روی چمن محوطه بنشينند و حرف بزنند. تنها وقتی که از بلندگو فرياد هفتگی «مرگ بر آمريکا!» بلند شد، آنها چند لحظه‌ای دستها را بالا برده و مشتها را گره کردند. بعد دوباره شروع کردن به حرف زدن. فضای آرام و تقريبا بی شور و حالی بود و مردم به جای اينکه آنگونه که من انتظار داشتم، نگاههای خشمگين خود را به من بدوزند، با بی‌تفاوتی و بی‌خيالی واکنش نشان می‌دادند.
کليد پلاستيک تايوانی برای ورود به بهشت
فقط دو بار مأموران بسيج آمدند و از من پرسيدند که در نماز جمعه چه می‌کنم. بسيجی‌ها را که اغلب‌شان کودک بودند و کليد پلاستيک ساخت تايوان برای ورود به بهشت بر گردن داشتند، در دوران جنگ ايران و عراق به روی ميدانهای مين می‌فرستادند. امروز اين گروه شبه نظامی سگ زنجيری رژيم است. آنها هستند که مراقب حفظ نظم در کنسرتها و يا تظاهرات دانشجويان هستند و بسياری از تهرانی‌ها از آنها بيشتر از پليس معمولی می‌ترسند.
ولی تمام بسيجی‌ها متعصب نيستند. يکی از آنها که يبست و پنج ساله و مهندس ساختمان است دوستانه درباره يک کلاس زبان و کامپيوتر حرف می‌زند که گروه وی آن را سازماندهی کرده است. دو بسيجی ديگر که پدر و پسر هستند، گوشت تلخند. پسر که بيست و نه ساله است مغازه وسايل آلومينيومی دارد و وقتی حرف می‌زند انگار دارد چيزی را از حفظ می‌خواند. بعد هم جملاتی مانند اين می‌گفت: «هدف يک بسيجی شهادت است».
پدر شصت و نه ساله‌اش قصاب بود و در حالی که سيگار می‌کشيد صريح‌تر حرف می‌زد. او به غرب و فرستنده‌های ماهواره‌ای که جوانان را فاسد می‌کنند دشنام می‌داد. تا اينکه نماز شروع شد. درست مانند يک حرکت رقص توده‌ای همه در يک لحظه روی زانو خم شدند. پدر و پسر با عجله با تکان دادن سر خداحافظی کردند. همان لحظه از او پرسيدم آيا می‌داند که مردم از بسيجی‌ها می‌ترسند؟ و او پيش از آنکه رويش را برگرداند گفت: «کسی که قلب پاکی دارد چرا بايد بترسد؟»
دوش برنزه برای عروس
همان بعد از ظهر برای آخرين بار زنگ يکی از درهايی را که در اين شهر جلب توجه نمی‌کنند به صدا در آوردم. چندی بعد در ويلای فرح ديبا، آخرين ملکه ايران بودم. در اتاقهای مرمر سفيد به جای خدمتگزاران، آرايشگرانی کار می‌کردند که عروسهای جوان را به قيمت هفتصد و پنجاه تا هزار دلار آرايش می‌کردند. اگر هم کسی احساس می‌کرد چهره‌اش زيادی بيرنگ است، می‌توانست دوش برنزه بگيرد. با صاحب اين سالن آرايش، يک خانم ظريف با کفش ورزشی که روسری موهای رنگ کرده‌اش را نمی‌پوشاند، در شب جشن تولد آن هنرپيشه آشنا شده بودم. زن می‌خواست در آخرين شبی که آنجا بودم، همراه با چند تن از دوستانش، رستوران مورد علاقه‌اش را به من نشان بدهد. گفت: «زود لباسم را عوض می‌کنم و می‌آيم». چندی بعد بازگشت. پوشيده در يک چادر بلند و سياه. مثل يک مانکن دور خودش چرخيد و به اين تغيير خود خنديد.

سه‌شنبه 29 مرداد 1387
 
 
Skip Navigation Links
پست الکترونیک:
bayaneazadi@ahmad
faal.com
- اسطوره های سیاسی
- سرگذشت سوبژه در نظریه های انسانشناختی
مباحثي پيرامون مناسبت هاي اجتماعي
--------------------
مباحثي در باره روشنفكري ديني
--------------------
مباحثي در باره فلسفه حقوق و سياست
--------------------
نظم جهانی جدید یا آغاز پایان سلطه آنگلوساکسونها بر جهان؟
--------------------
دموکراسی و حقوق انسانی از نظر هابرماس *** دكتر محمد ضميران
--------------------
آنچه آدام اسميت گفت و آنچهه آدام اسميت نگفت. نظرات آمارتياسن درباره بحران
--------------------
پايان كاپيتاليسم ***** هاینر گایسلر
--------------------
سيلاب تند انقلاب انرژي در راه است ********* مهندس محسن قانع بصيري
--------------------
جرأت تفكر ********** دكتر سياوش جمادي
--------------------
افول سارتر، افول روشنفکري ********** افتخاري راد
--------------------
امتناع از انتخاب ***** اسلاوي ژيژك
--------------------
بررسي‌ تاريخي‌ نقش‌ خبرگزاري‌ها در جنگ‌ و صلح گيتا علي آبادي
--------------------
تهران شهر ممنوعه، گزارش اشپيگل ********** ترجمه الهه بقراط
--------------------
مشاهده لیست کامل مقالات
تمامی حقوق و مطالب این وب سایت محفوظ است © 1387