«بيان آزادی، بیان آزاد شدن انسان و جامعه ها از زندان قدرت و خشونت است»
جهان بدون قدرت،   
جهاني که در آن، انسان و جامعه ها به آزادی و رستگاری مطلق دست یافته اند. اگر جهان بدون قدرت وجود ندارد، فی الواقع جهان بدون ستم، جهان بدون تجاوز، جهان بدون سانسور و ابهام، جهان بدون جنگ و کشمکش و سرانجام جهان بدون تضاد وجود نخواهند داشت. اگر قدرت فرآورده تضادها و نابرابری هاست، و اگر بنای جهان بر حقیقت و وحدت رخدادهای حقیقی است، پس نابرابری ها و تضادها و در نتیجه قدرت، به موجب از خود بیگانگی انسان در زیست جهان خویش پدید آمده اند. اگر جهان بدون قدرت هر گز به واقعیت نخواهد نشست، حداقل می تواند به منزله الگوی سنجش آزادی و حق مداری در جهان واقعی قلمداد شود.
نسبت نويسنده وب با كمونيسم و ليبراليزم:
اگر كمونيست ها و ليبراليست ها به حكومت برسند، محتمل مي دانم كه با ليبراليست ها دوست و با كمونيسم دشمن خواهم بود.
و اگر كمونيست و ليبراليست ها تحت حكومت ديگران باشند، با كمونيست ها دوست و با ليبراليسم دشمن خواهم بود.
پاتولوژی هویت
1)بعد از ظهر 28 شهریور ماه، همزمان با سالروز قدس در ایران، برای انجام یک عمل جراحی ساده راهی بیمارستان و به مدت 4 روز در همانجا بستری شدم. در بخش مراقبت، فردی مسن هم اتاقی اینجانب بود. او شخصی بود محترم و محتملاً دارای موقعیت ویژه فرهنگی و شغلی. روز دوم و سوم عمل جراحی، میزان درد بدن چنان امان از روان او ربوده بود که حال خود از چشم بی خود نمی شناخت. او در وضعیت بحران و از فرط درد، چنان به خود می پیچید که لباسها بر تن او سنگینی می کردند. روز بعد، وقتی بحران را پشت سر گذاشت و به خاطرش آوردیم، که چگونه لباس از تن در آورده و لخت بر تخت، در حال نزار خود فرورفته بود، با تبسمی معنی دار از میان سخن ما گذشت. هر چند نویسنده در لحظه ای ازبحران درد، بدتر از او کرده بود، و اکنون این سطور را زمانی به قلم می آورد که بحران درد را کاملاً پشت سرگذاشته و امان درد بدن، دیگر نمی تواند مجال از ذهن و فکر او بگیرد. اما در لحظه ای که حال نزار آن فرد محترم را می دیدم، با خود اندیشیدم که چه رابطه ای میان درد بدن و شخصیت انسان می تواند وجود داشته باشد؟ اکنون در ادامه به این پرسش باز می گردم.
2)هویت چیست؟ رابطه شخصیت با هویت چگونه است؟ پاسخ به این پرسش ها را تا آنجا پی می گیرم که به پاسخ نخست بازگردد. هویت لباسی است که انسان از آغاز حیات اجتماعی، بر اندام شخصیت خود دوخته است. این هویت از همان آغاز، با همین لباس ظاهری تن، علائم یک شخصیت را نشانه گذاری می کند. به موجب روایات مردم شناختی، انسان از زمانی لباس بر اندام خود پوشید، که تن را از گرما و سرما بپوشاند. شاید اگر درد ناشی از گرما و سرما وجود نمی داشت، انسان اندیشه بیرون آمدن از برهنگی را به ذهن خود راه نمی داد. و به موجب روایات دینی، پوشش لباس، پوشش نقاط شرم آگاهی انسان بود. یعنی انسان اگر آگاهی از شرم خویش نمی یافت، هرگز پوشش را بر برهنگی رجحان نمی داد. این دو روایت، که یکی درد جسمانیت و دیگری درد آگاهی را موجب پوشش انسان یاد می کنند، هر چند به ظاهر مغایر یکدیگر باشند، اما در ادامه حیات اجتماعی مکمل یکدیگر می شوند. زیرا درد جسمانیت اگر آگاهی و ذهن را برنیاشوبد، با از میان رفتن درد در فصولی از سال، پوشش نیز نمی توانست جنبه دائمی و از آنجا جنبه هویتی به خود بگیرد. خاصه آنکه روایات دینی در ادامه تکامل حیات اجتماعی انسان پدید آمدند. و روایات مردم شناختی ناظر به زندگی ماقبل حیات اجتماعی است. برهنگی امروز علامت بی هویتی است، چنانچه وقتی دنیای پست مدرن از مغشوش شدن هویت اجتماعی و هویت فردی یاد می کند، برهنگی نیز یکی از علائم مهم اغتشاش هویت محسوب می شود.
3)هویت اگر با پوشش تن آغاز شد، اما رفته رفته به پوسته حفاظت از شخصیت انسان و جامعه ها تبدیل گشت. به تعبیر دیگر، هویت ها نوعی دیواره حفاظتی محسوب می شوند که فرد را از افراد دیگر (هویت فردی) و جامعه ها را از یکدیگر متمایز می سازد. هویت های گوناگونی که در هر جامعه و در جوامع مختلف وجود دارند، از دیواره های حفاظتی میان آنها حکایت می کنند. هویت هایی چون هویت جنسی، هویت قومی، هویت دینی، هویت فرهنگی، هویت های صنفی و حتی هویت های علمی، هر یک به نوبه خود بنا به تعاریف و ماهیت هویت ها، هر یک دلالت های بیرونی شخصیت انسان و جامعه ها محسوب می شوند. امروز حتی می توان از هویت هایی چون هویت کالایی و هویت تکنیکی نیز یاد کرد. هویت های قومی و جنسی بیشتر در علائم پوشش نمادگذاری می شوند. همچنین اگر بخواهیم برای هر یک از هویت ها یک نوع علائم خاص نمادگذاری کنیم، می توان هویت های فرهنگی را در زبان، هویت های دینی را در آداب و مناسک، هویت های صنفی را در منافع و سرانجام هویت های علمی را در دانش نشانه گذاری کرد. هویت های کالایی و هویت های تکنکی نیز امروز می توانند در قالب نظام رسانه ای نشانه گذاری شوند. این هویت ها از این رو دیواره حفاظتی شخصیت می شوند، که فرد و جامعه را از هجوم فرهنگ های بیگانه، اقوام و ادیان بیگانه و... حراست می کنند.
4)هرچند هویت ها از شخصیت انسان و جامعه حراست می کنند، اما هر هویتی به نوعی زندان انسان و زندان جوامع محسوب می شوند. از این رو که هویت ها زندان حقیقت محسوب می شوند1. هویت ها واقعیت فی نفسه را از خلال ویژگی های خاص فرهنگی و شخصیتی می بینند. هویت ها مانع دیدن واقعیتی هستند که مستقل از آنها وجود دارد. هویت چون دیواری می ماند که در چهار سوی شخصیت انسان، کشیده می شود. ایدئولوژی نیز، همین دیوار را از درون شخصیت، تدارک می بیند. دیوارها و زندانی که هویت و ایدئولوژی می سازند، از لایه های تو در تو ساخته می شوند. به طوری که شخصیت انسان را نه یک زندان، بلکه دهها و شاید صدها زندان از درون و بیرون احاطه کرده است. هویت قومی، هویت طبقاتی، هویت فرهنگی، هویت مذهبی، هویت های سیاسی و حتی هویت های صنفی و...هر یک به منزله دیواری سرسخت و سلب می مانند، که شخصیت هویت دار را به زندانی ابدی می فرستند. هر رنگ و هر شکلی که هویت به خود می گیرد، اشکالی و انواعی از زندان های گوناگون هستند، که زیستِ مکانی و زمانی انسان را متعین می کنند. واقعیت از دید هویت ها از پشت دیوار حفاظتی شخصیت دیده می شود. هر امر واقعی ابتدا پشت دیوار هویت میایستد، و پس از سازگاری جستن با شخصیت، اجازه ورود پیدا می کند. بنابراین شخصیت هویت دار هیچگاه نمی تواند به حقیقت دست بیابد، زیرا واقعیت و امرهای واقعی همواره در پس دیوار هویت باقی می مانند.
5)با این وجود می دانیم که هویت به منزله پوسته بیرونی شخصیت، چیزی نیست که به آسانی بتوان آن را شکست و بدور انداخت. انسان بدون این پوسته وجود نداشته و ندارد. شخصیت بدون پوسته بیرونی خویش، عملاً بی محافظ و کاملاً شکننده می شود. انسان بدون هویت، مانند انسانی است که هیچ علامت و نشانه رفتاری در او نیست. یعنی انسان بدون زبان و گویشی خاص و بدون آداب و مناسکی خاص و یا بدون هیچ مناسک اخلاقی و اجتماعی. چنین انسانی در واقعیت وجود ندارد. اگر انسان بدون هویت وجود ندارد، این پرسش به میان می آید، آیا او محکوم به زندگی در یک زندان ابدی است؟ فردريك جیمسون معتقد بود، «زبان زندان نهایی انسان است2». و بسیاری از روانشناسان و زیست شناسان مولکولی، بر آن هستند تا آموزش های دوران کودکی و حتی ساختار ژنتیکی و رونوشت های کروموزومی را، زندان های نهایی هر فرد بشمار آورند. با این تعییر، هویت هر فرد به منزله مجموعه ای از خصوصیات زبانی تا آموزش و تا رونوشت های کروموزومی ، در حکم سلول های تو در تو زندانی می مانند، که گریز از همه آنها عملاً ناممکن می شود؟
6)از عهد قدیم تا ایام حاضر، هر گاه به وادی شعر، هنر، ادبیات، فلسفه و عرفان وارد می شویم، انسان بر این باور بوده و هست که "بدن زندان روح" است. عرفا کوشش داشتند تا با نحیف ساختن بدن و دوری جستن از مواهب مادی و طبیعی، اسباب آزاد شدن روح را از زندان بدن مهیا کنند. سخن از خالی کردن اندرون و دیدن نور در آن، سخن کهنه ای است که هر بار توسط اهل سلوک و عرفان بیان های نو می جوید. شاید میشل فوکو نخستین کسی بود که بیان عمومی عرفان را با این عبارت که "روح زندان بدن" است، وارونه کرد. مطالعات فوکو از وضعیت مجانین و سرگذشت انسان در زندان آغاز می شود. فوکو در مباحث خود از تکنولوژی سیاسی بدن یاد می کند. هدف از تکنولوژی سیاسی بدن، کشف روش های سلطه قدرت بر ابدان انسانی است. او در تبارشناسی قدرت نشان می دهد که چگونه بدن انسان مستقیماً در حوزه های سیاسی قدرت درگیر می شود. آن نوع درگیری که قدرت خواه به یمن تعذیب و خواه به یمن تربیت، بر آن سلطه و احاطه دارد. فوکو در آثار خود نشان می دهد که چگونه بدن انسان می تواند به عنصر مهمی برای اعمال قدرت تبدیل شود. او زمانی هم که از تکنولوژی سیاسی روح سخن می گوید، چیزی جز سلطه قدرت بر ابدان مادی، در آن نمی یابد. در حقیقت ترکیب دانش و قدرت با استفاده از روح انسان و به مدد علوم انسانی، هدفی جز زندانی کردن بدن در کالبد روح و در نتیجه چیرگی قدرت بر خود انسان نیست. وجود روح در تکنولوژی های سیاسی و از آنجا ورود نظام تربیتی در مجازاتها، شیوه های دیگری از محاصره بدن توسط مناسبات قدرت است. تعذیب و تربیت بدن در آغاز از مجانین شروع شد. از نظر فوکو بدن انسان خواه در قالب جنسیت و خواه در قالب جسمانیت محض مستقیماً در حوزه مناسبات سیاسی جای دارد. چه آنکه «مناسبات قدرت بر بدن چنگالی بی واسطه می گشاید، آن را محاصره می کند، بر آن داغ می کوبد، آن را رام و تربیت می کند، تعذیب اش می کند، آن را ملزم به انجام کارهایی می کند، به اجرای مراسمی وادارش می کند و نشانه هایی را از آن طلب می کند3».
7)از نظر میشل فوکو در روش های اعمال تعذیب، باور عمومی این بود که مجانین چون فاقد خَرَد هستند، مانند سایر حیوانات درد را احساس نمی کنند. درد نوع احساسی است که تنها توسط خرَدَ درک می شود. کسانی که فاقد خَرَد هستند، درد را نیز احساس نمی کنند. او در کتاب تاریخ جنون گزارش هولناکی از شکنجه مجانین و به غل و زنجیر کشیدن آنها در سیاهچالهای نمور، تاریک و در رژه انبوه حشرات موذی (در قرونی که به عصر کلاسیک موسوم بود)، ارائه می دهد. در اقامتگاه هایی که دیوانگان نگهداری می شدند، جز با تصویر حیوانیتی که فاقد احساس درد و رنج است، قابل تصور نبود. پرسش این نبود که دیوانه بیمار است و از بیماری رنج می برد، بلکه پرسش مهمی که پیشاروی خردمندان و حکمرانان عصر کلاسیک بود، این بود که دیوانگان افرادی بودند که با عنصر حیوانیت خود بی واسطه مرتبط بودند. با چنین تصوری از عنصرِ حیوانیتِ دیوانه «او را در برابر گرسنگی، سرما، گرما و درد مقاوم می کند. تا پایان قرن هجدهم تصور رایج این بود که دیوانگان توانایی بی حد و حصری برای تحمل رنجها و مصائب هستی دارند و محافظت از آنان بی فایده است. نه به پوشاندنشان نیاز است و نه به گرم کردنشان4». هنگامی که ساموئل توک در سال 1811 به این اقامتگاهها مراجعه می کند، وضعیت زنانی را می یابد که در شرایط دمای زیر صفر درجه کاملا برهنه بودند، لذا این تصور بدست می دهد که دیوانگان مانند حیوانات تحمل بدترین و دردناکترین مصائب را دارند. این ایده زمانی تقویت می شود که برخی از خردمندان آن ایام چون پاسکال می نویسد: «می توانم انسانی را بدون دست و پا و سر مجسم کنم. اما نمی توانم انسان را بدون فکر در نظر آورم. چنین موجودی سنگ و یا حیوان است5».
نتیجه ای که از این باور گرفته می شد، این بود که برای نجات دیوانگان از وضعیت بی خردی، اولا، باید عنصر حیوانیت را به آگاهی دیوانگان انتقال دهند. برای رسیدن به این هدف، باید چون حیوان با دیوانگان رفتار شود و چون حیوانات آنها را به موجودی رام و قابل دست آموز تبدیل کرد. دیوانگان باید به هویت حیوانی خود آگاه شوند و بدانند که تنها با فاصله گرفتن از این هویت است که می توانند نجات پیدا کنند. کتک زدن، شکنجه دادن و آنها را در بدترین وضعیت سرما و گرما در مشقات غل و زنجیر نگاه داشتن و حتی برهنه نگاه داشتن آنها، روش هایی بودند که هویت حیوانی را به یاد دیوانگان می آورد. دیوانگان باید همواره نظاره گر نمایش بی خردی تحقیر شده خود باشند. آسایشگاههایی که دیوانگان در آنجا نگاهداری می شدند به گونه سامان می یافتند که دیوانگان باید همواره با نمایش هویت دیوانگی خود در سختی درد و برهنگی تن، خود را در معرض حکم، قضاوت و محکوم بودن خویش قرار دهند. در آسایشگاهها از دیوانگان خواسته می شود که در برابر خَرَد به موضوعی (ابژه) محض و مطیع تبدیل شوند. چه آنکه به گفته فوکو «سرزمین انسانهای خردمند، دیوانه را به این صورت، و به بهای تبدیل شدن آن به موجودی بی نام ونشان و بی هویت در خود می پذیرفت6».
8)در آسایشگاهی که ساموئل توک مسئول آن بود، تعالیم مذهبی، روش های تربیتی، مسئله ایمان و گناه جای خَرَد می نشستند و رابطه اطاعت از عنصر خَرَد، جانشین اطاعت از اوامر الهی گشت . چه آنکه در دیدگاه ساموئل توک، مذهب می توانست ضامن اعمال نظارت پنهانی خرد بر عنصر جنون باشد. «بدین ترتیب غل و زنجیر نهادهای اقامت اجباری عصر کلاسیک را به قید و بندی مستقیم تر و بی واسطه تر تبدیل می کند. در آن مراکز مذهب و اخلاق از بیرون تحمیل می گردید، به طوریکه جنون مهار می شد و نه علاج7» هدف این بود که دیوانه را در وضعیی اخلاقی قرار دهند «که در آن با خود و اطرافیان خود در جدال روحی افتد، مراد آن بود که برای دیوانه محیطی فراهم شود که به جای احساس امنیت، مداماً دچار اظطراب و بی وقفه در معرض تهدید قانون و ترس از خطا باشد8». توک بر این باور بود که عامل ترس در دیوانگان ضعیف می شود. لذا برای درمان دیوانگان تأکید بر عنصر ترس، اهمیت بسیار داشت. فوکو اضافه می کند که ترس در آسایشگاههایی که توک متصدی آن بود، نقش اصلی را ایفاء می کرد. ترس حد فاصل خرد و بی خردی و حد فاصل ایمان از بی ایمانی و حد فاصل اخلاق از بی اخلاقی است. خداوند مؤمنان را به ترس بشارت داده است. اما دیوانگان چون فاقد عنصر ترس هستند، باید بیش از هر چیز آنها را در محیطی سراسر رعب انگیر قرار داد تا با بازگشت عنصر ترس در آنان، به ایمان و خرد خویش آگاه گردند.
درد بدن، لباس آدمی را از ظاهر تا بواطن وجود از تن بدر می کند. با هویدا شدن تن، دیواره هویت شکسته و شخصیت به آسانی به مهار قدرت در می آید. اگر هویت دیوار چند لایه و تنومندی است که دورتا دور شخصیت انسان را احاطه کرده و از آن حراست می کند، لباس انسان، نخستین لایه این دیوار را تشکیل می دهد. با پاره کردن نخستین لایه هویت، و بیشتر از آن، لخت کردن و در معرض دید قرار دادن فرد، شکستن لایه های دیگر هویت آسان می شود. شاید از همین روست که در زندانها و اردوگاههای آشویتس مهمترین عنصری که به روی آن تأکید می شد، همین عنصر برهنگی بود. ویکتور فرانکل یکی از روانپزشکان برجسته بیمارستان روشیلد وین در آلمان که خود در سال 1942 بدست نازی ها دستگیر می شود، پس از گذراندن دوران طولانی در این اردوگاهها، سرگذشت خود را در کتاب با ارزشی به نام "انسان در جستجوی معنی" شرح می دهد. ویکتور فرانکل وضعیتی را شرح می دهد که پس از مدتها او را با جمعی دیگر به حمام می برند: «يكباره جنب و جوشي میان اينهمه آدمي كه پريشان و با رنگ پريده ايستاده بودند پيدا شد. فريادهاي خشن آمرانه برخاست. ما را بطرف حمام كشاندند و همه دور يك افسر جمع شديم. وقتي همه رسيدند فرياد زد كه، من با ساعت خود درست دو دقيقه به شما وقت می دهم. در اين دو دقيقه همه شما لخت می شويد و هر چه داريد همانجا كه ايستاده ايد به زمين میاندازيد، هيچ چيز را با خود بجز كفش و كمربند يا بند شلوار و شايد شكم بند نمي بريد. من از الان شروع می كنم. [سپس] با عجله وبدون فكر زندانيان جامه هاي خود را كندند هر چه بيشتر وقت می گذشت عصباني تر می شدند. جامه ها را با ولنگاري بيشتري می انداختند. آنوقت اولين صداي تازيانه را شنيديم، تازيانه چرمي بر بدنهاي برهنه! ما را رمه وار به اتاق ديگري بردند و همه موهايمان را تراشيدند. از آنجا به حمام رفتيم و دوباره ما را به خط كردند. چه تعجبي كه ديديم آب درست و حسابي به بدن ما می خورد9».
ویکتور فرانکل پس از شرح این ماجرا سخنی درباره رابطه برهنگی و آنچه او تمام دارایی و هستی انسان یاد می کند، ارائه می دهد، که در تکمله این گفتار خواندنی است: «وقتي منتظر حمام بوديم اين برهنگي درسي بما داد. ديديم كه ديگر هيچ چيز بجز اين بدنهاي برهنه بيمو نداريم، تنها دارائي ما همين موجود برهنه ما بود! ديگر براي ما چه مانده بود كه ما را با زندگي سابقمان مربوط كند؟10» در ادامه و در سطوری دیگر می نویسد: «پيش از خواب وقتي پيراهن خود را در می آوريم و شپش می جستيم، چون بدنهاي برهنه خود را می ديديم همه به اين فكر می افتاديم كه " اين بدن، بدن من، جسدي بيش نيست، چه بر سر من آمده؟ من چيزي جز خرده اي از انبار گوشت و پوست انساني نيستم.... انباري در میانه سيمهاي خاردار و انباشته در چند كلبه گلي. هر روز بخشي از اين انبار می گندد چون بيجان شده است11»
چنین بدنی که فاقد پوسته حفاظتی است دیگر دارایی هم نیست، زیرا مالک آن دیگر در مقام سوبژه قرار ندارد. مقام سوبژه مقامی است که شناسنده است، مقام تصمیم گیری در آزادی و در انتخاب است. بدن بی حفاظ و بی هویت تنها در مقام ابژه ای قرار دارد که سوژه آن قدرت و مناسباتی است که قدرت پدید می آورد. به دیگر سخن، این بدن دیگر عامل شناسنده نیست، چون ذهنی که توسط جداره هویت در برابر رخدادها دست به انتخاب می زند، دیگر وجود ندارد. بلکه این بدن تنها به عنوان موضوع شناسایی وجود دارد. موضوعی که عرصه نمایش قدرت می شود. در نتیجه وقتی این بدن و ذهنی که در رأس آن قرار دارد از مقام سوژه بودن به مقام ابژه قدرت تنزل پیدا می کند، کانون های قدرت به درستی می توانند این ذهن را پس از رام کردن و کنترل کردن، به گونه ای در جامعه نمایش دهند، که مقتضی خواست و اراده آنهاست. این ذهن وقتی از مقام سوبژه به مقام ابژه قدرت شدن تنزل پیدا می کند، به آسانی می تواند علیه خویشتنی دست بکار شود، اعتراف کند و خود را آنچنان نمایش دهد، که دیگر نشانی از هویت او در میان نباشد.
9)اکنون که بحث در باره هویت و برهنگی به میان آمد خوب است که به یک اتفاق تاریخی اشاره کنم که بسیار با اهمیت است. اکنون روشن می شود که چگونه وچرا بورژوازی در قرون هجده و نوزده به شدت با برهنگی مخالف بود، زیرا جریان برهنگی و به ویژه برهنگی زنان با نظام تولیدی ای که بورژوازی تازه چرخ های آن را روغنکاری و به راه انداخته بود، مخالفت داشت و نیز روشن می شود که چگونه همین بورژوازی در دوران پس از جنگ جهانی اول و دوم همه توجه خود را معطوف به اصل برهنگی انسان می سازد. چه آنکه در جریان برهنگی است که انسان و در درجه نخست زنان هویت زدایی می شوند و نظام رسانه ای به درستی می تواند نظام مصرفی خود را در جامعه تحمیل کند. در این نظام زنان نقش نخست را در اغتشاش هویت بکار می بندند. هویت زنانی که در معرض نمایش قدرت رسانه ای قرار می گیرند، به هویت کالایی تبدیل می شود. هویتی که به آسانی می تواند ذائقه نظام کالایی و سرمایه ای را با تحریک ذائقه مصرفی جامعه ارضاء کند. جریان برهنگی زن، این امکان را به نظام رسانه ای می دهد که با هویت زدایی از جامعه و تبدیل هویت ها به هویت کالایی، چیزی برای دفاع کردن در جامعه باقی نگذارد. شاید اعلام عصر پایان ایدئولوژی از سوی پاره ای از روشنفکران و نیز اعلام عصر آرمان گرایی از سوی پاره ای دیگر از روشنفگران، از این روست که در هویت کالایی، عرصه ای برای دفاع کردن وجود ندارد. زیرا آنها دریافته اند که در نظام کالایی، همه عرصه ها، عرصه نمایش رابطه قدرت می شود. آن سوژه اجتماعی که بعضی از روشنفکران از زمان دورکهایم تا هویت انسانی توسط ادگار مورن، کوشش داشتند تا جانشین سوژه فردی سازند، در برابر سوژه قدرت دیگر عرصه ای برای نمایش ندارد.
10)تا اینجا در باره این مسئله بحث کردیم که چگونه درد و رنج موجب هویت زدایی از انسان و جامعه ها می شود. اکنون به اختصار به این مسئله می پردازم و از خواننده می خواهم تا در نقد یا تقویت این نظر بکوشند، که چگونه و چرا درد و رنج هایی که متوجه روح انسان می شوند، به جای هویت زدایی، دست به هویت سازی می زنند؟ به عنوان مثال شما می توانید به یک رشته از درد و رنج هایی که متوجه روح انسان می شود، یاد کنید. از درد و رنج از دست دادن فرزند و خویشان و یا درد و رنج ناشی از فراغ خویشان گرفته، که موجب تقویت هویت خویشاوندی می شود و تا درد و رنج ناشی از دست دادن و یا فراغ وطن، که به موجب آن هویت میهنی را در انسان تقویت می سازد. آیا همه هویت هایی که پیشتر اشاره ای به فهرستی از آنها شد، در نتیجه رنج و تألمات روحی بودند که از یک کنش فراغی به وجود آمده اند؟ این آن موضعی است که خواننده می تواند به تحقیق درباره آن بپردازد.
11)اکنون این پرسش به میان می آید که وقتی درد و رنج و مشقت موجب برهنگی تن و از آنجا موجب برهنگی ذهن می شود و متقابلا درد و رنجی که متوجه روح انسان می شود، درد و رنجی است که موجب هویت سازی انسان و جامعه ها می شود (از آنجا که بحث نویسنده بیشتر در ارتباط با جریان برهنگی و مناسبات قدرت بود)، آیا وجود سلول انفرادی و حضور فرد در این سلولها، درد و رنج روحی است؟ و یا چون جسمانیت انسان در حصار دیوارهای تنگ و بسته قرار می گیرد، درد و رنج جسمانی نیز هست؟ صرفنظر از نیازهایی بدیهی که روح در سلول های انفرادی از آن بطور مستقیم و غیر مستقیم محروم می شود و عدم ارضاء این نیازها، موجب درد و رنجی بزرگ برای روح انسان می شوند، اما در همین سلول های انفرادی، بر خلاف نظر عمومی که فکر می کنند تنها تعذیب روح انسان است، تعذیب جسم انسان نیز محسوب می شود. به عنوان مثال، جسم ما نیاز به قدم زدن دارد، نیاز دارد تا روز و شب را، نور و تاریکی را برابر با نیاز خود تجربه کند. جسم انسان نیاز به تجربه جنسی دارد و بدون این تجربه وجه مهمی از عشق میان تهی می شود، و نیاز به کار کردن و تولید کردن و مصرف معینی از انرژی دارد و بالاخره نیاز به خوابیدن و استراحت کردن دارد، که در سلول انفرادی همه این تجربه ها دیگرگون می شوند. با این وصف آیا ما با یک وضعیبت تناقضنما (پارادوکس) روبرو هستیم. یعنی از یک سو با تعذیب جسم روبرو هستیم که موجب هویت زدایی از فرد زندانی می شود و از سوی دیگر با تعذیب روح روبرو هستیم، که موجب هویت سازی در فرد زندانی می شود؟ پاسخ به این پرسش ها و حل این پارادوکس هر چند دشوار می آید، اما در یک عبارت می توان پاسخ را به ظرفیت جسمی و ظرفیت روحی انسان ارجاع داد؟ هر چند نویسنده از مباحثی که ناظر به ثنویت روح و جسم است پرهیز می کند، اما نمی توان این حقیقت را انکار کرد که آن دسته از افرادی که دارای روح فراخ و عمیق تر و با نشاط تر و پر انگیزه تری هستند، دردهای جسمانی در سلول انفرادی کم اثرتر و در نتیجه عنصر درد و سختی ها به جای هویت زدایی از او، با هویت سازی بیشتر روبرو می شوند. در نتیجه فرد زندانی خویشتنی را عرصه مناسبات قدرت، دستاویز این نمایش ها قرار نمی دهد. متقابلاً، آن دسته از افرادی که دارای جسمانیت نیرومندتری هستند و نیازهایی که در فهرست برشمردیم پراهمیت تر می شمارند، فشارها و سختی ها به آسانی از پوسته هویت آنها عبور می کنند و شخصیت فرد زندانی را آسانتر عرصه نمایش قدرت می سازد.
با وجود این، این همه حقیقتی نیست که ناظر به سختی ها و نیازهای روح و جسم انسان باشد. شاید در یک دیدگاه ثنوی جسم و روح، وضع به همین قراری است که شرح آن به اختصار گذشت. اما در تحلیل پیچیدگی های انسان شناختی و روانشناختی، شاید درک سختی ها و نیازهای جسم و روح و درک شکنندگی هویت وجریان هویت سازی انسان، اندکی پیچیده تر از آنچه رفت، باشد.
www.ahmadfaal.com
ahmad_faal@yahoo.com

فهرست منابع:
• درد شناختی
1-نویسنده بحث تفصیلی رابطه میان هویت و حقیقت را در نوشته ای با عنوان حقیقت، هویت و ایدئولوژی نوشته است که فعلا به دلیل درج آن در یکی از کتابهای خود، از انتشار آن خودداری کرده است.
2-به كتاب مقالاتي در باره پست مدرنيزم، ترجمه مجيد محمدي و فرهنگ رجايي، انتشارات هرمس، مراجعه شود.
3- کتاب مراقبت و تنبیه ، نوشته فوکو، ترجمه نیکو سرخوش انتشارات نشر نی، ص 37
4-کتاب تاریخ جنون نوشته میشل فوکو ، ترجمه فاطمه ولیانی، انتشارات هرمس ص 88
5-همان منبع ص 84
6-همان منبع ص 246
7-و 8- همان منبع ص 241
9 – برای مطالعه بیشتر به فصل اول کتاب انسان در جستجوی معنی نوشته ویکتور فرانکل ترجمه دکتر نهضت صالحیان و مهین میلانی، نشر درسا مراجعه شود.
10 و 11- همان منبع فصل اول
پنج‌شنبه 9 مهر 1388
فرم ارسال نظر:
نام:  
پست الکترونیک:  
برای مثال: bayaneazadi@ahmadfaal.com
موضوع:  
نظر:  
وب سایت:
برای مثال: http://www.ahmadfaal.com
وب لاگ:
برای مثال: http://faalahmad.blogfa.com
   
Skip Navigation Links
پست الکترونیک:
bayaneazadi@ahmad
faal.com
- اسطوره های سیاسی
- سرگذشت سوبژه در نظریه های انسانشناختی
مباحثي پيرامون مناسبت هاي اجتماعي
--------------------
مباحثي در باره روشنفكري ديني
--------------------
مباحثي در باره فلسفه حقوق و سياست
--------------------
مجازات کردن سخت‌ترين کار ممکن است: مصاحبه با فوکو
--------------------
فلسفه و روان‌کاوي: آلن بديو
--------------------
مصاحبه با دیوید هاروی: سیمای تازه‌ی نظام اقتصادی جهان
--------------------
آیا شورش بی‌فایده است؟ میشل فوکو
--------------------
«در دفاع از انقلاب۵۷» امین بزرگیان
--------------------
«روحانیت اسلام و عصر جديد» امین بزرگیان
--------------------
چامسکی: دانشگاه بنگاهی تجاری شده است
--------------------
رونویسی تاریخ، بازگشت فاشیسم − گفت‌وگو با مراد فرهادپور
--------------------
ژیژک: بعضی وقت‌ها باید از ارادۀ اکثریت تخطی کرد
--------------------
حقوق بشر بدون تکالیفْ شکست می‌خورد
--------------------
مشاهده لیست کامل مقالات
تمامی حقوق و مطالب این وب سایت محفوظ است © 1387