«بيان آزادی، بیان آزاد شدن انسان و جامعه ها از زندان قدرت و خشونت است»
جهان بدون قدرت،   
جهاني که در آن، انسان و جامعه ها به آزادی و رستگاری مطلق دست یافته اند. اگر جهان بدون قدرت وجود ندارد، فی الواقع جهان بدون ستم، جهان بدون تجاوز، جهان بدون سانسور و ابهام، جهان بدون جنگ و کشمکش و سرانجام جهان بدون تضاد وجود نخواهند داشت. اگر قدرت فرآورده تضادها و نابرابری هاست، و اگر بنای جهان بر حقیقت و وحدت رخدادهای حقیقی است، پس نابرابری ها و تضادها و در نتیجه قدرت، به موجب از خود بیگانگی انسان در زیست جهان خویش پدید آمده اند. اگر جهان بدون قدرت هر گز به واقعیت نخواهد نشست، حداقل می تواند به منزله الگوی سنجش آزادی و حق مداری در جهان واقعی قلمداد شود.
نسبت نويسنده وب با كمونيسم و ليبراليزم:
اگر كمونيست ها و ليبراليست ها به حكومت برسند، محتمل مي دانم كه با ليبراليست ها دوست و با كمونيسم دشمن خواهم بود.
و اگر كمونيست و ليبراليست ها تحت حكومت ديگران باشند، با كمونيست ها دوست و با ليبراليسم دشمن خواهم بود.
اسلام سياسي و بنيادگرايي

پيشتر دو مقاله مبسوط در باره ماهيت مبارزه با تروريسم توسط اين قلم نوشته و منتشر شده است. در اين فصل كوشش مي‌شود تا نسبت تروريسم را با اسلام سياسي مورد پرسش قرار دهم.
بيش از يك ميليارد از جمعيت جهان مسلمان هستند. و اسلام مانند هر آئين و مذهب ديگر وقتي از صحنه زندگي اجتماعي و سياسي حذف و در حريم خصوصي افراد قرار مي‌گيرد، همنشين بنيادگرايي مي‌شود. بنيادگرايي نيز ذخيره ارتش تروريسم بشمار مي‌آيد، اما چنين نيست كه همه بنيادگراها عضو ارتش ترويستي باشند. در اين نوشتار كوشش مي‌شود تا با شرح پاره‌اي از مفاهيم، نشان داده شود كه چگونه طرد كردن اسلام درحريم خصوصي، به ارتش ذخيره تروريسم كمك مي‌كند:
1- در يك تعريف، بنيادگرايي عبارت است از بسط سنت‌گرايي از حيطه شخصي به حيطه اجتماعي. به عبارتي، آن دسته از پيروان اديان و آئين‌هاي مختلف كه با حفظ انديشه سنت گرايي، بنيادهاي ذهني خود را به حيطه اجتماعي تعميم مي‌دهند، بنيادگرا محسوب مي‌شوند. در تمام اديان و آئين‌هاي مختلف، و حتي در آئين‌هاي ضد ديني مانند ماركسيست‌هاي ارتدوكس، تا آنجا كه سنت‌ها در حيطه شخصي قرار دارند، با انديشه بنيادگرايي فاصله پيدا مي‌كنند. اما به محض انتقال اين سنت‌ها به حيطه اجتماعي، جنبه بنيادگرايي پيدا مي‌كنند. اما چرا سنت‌گرايي وقتي از حيطه شخصي به حيطه اجتماعي پا مي‌گذارد، به بنيادگرايي تبديل مي‌شود؟ به اين دليل ساده كه، سنت‌گرايي به مجموعه عقايد و باورهايي گفته مي‌شود كه در يك صورتبندي ثابت (فرماسيون) نقش بسته‌اند، در حالي كه جامعه با عقايد، سائق‌ها و گرايش‌هاي مختلفي كه در حال تحول و تطور دائمي است، روبروست. بنيادگرايي به صورتبندي‌هاي اجتماعي (فرماسيون) و ميزان سازگاري اين صورتبندي‌ها با عقايد خود بي توجه است. طرفداران بنيادگرايي تنها با اين طرز تفكر که داراي مسئوليت شرعي و آئيني هستند، كوشش دارند تا بنيادهاي ذهني خود را بر جامعه اعمال كنند.
2- همانگونه كه سنت‌گرايي در دو نحله سنت‌گرايي شخصي و اجتماعي تقسيم مي‌شود، بنيادگرايي نيز به دو مشرب محافظه‌كار و افراطي تقسيم مي‌شود. اين تقسيم‌بندي، يك تقسيم‌بندي فكري و عقيدتي نيست. به غير از تفسيرها و دستوراتي كه در هر دين و آئين وجود دارد، محافظه‌كار بودن و افراطي بودن در تمام اديان و آئين‌ها و در تمام احزاب و گرايش‌هاي سياسي، به خصائل شخصي و تربيتي پيروان آن باز مي‌گردد. افرادي كه دل و دماغ خطر كردن و خطر آفريدن ندارند، هيچگاه نه افراطي مي‌شوند و نه تن به تفاسير افراطي مي‌دهند. مگر آنكه بطور اتفاقي و يا از سر تعارف و يا منافع، در يك جمع دوستي افراطي و یا در يك جمع حزبي افراطي قرار گيرند. هر دو گرايش محافظه‌كاري و افراطي سعي دارند تا عقايد و روش‌هاي افراطي و يا محافظه‌كارانه خود را با روايات رهروان نخستين تطبيق دهند. يا با توسل به كتاب و سنت، روش‌ها و عقايد خود را موجه نشان دهند. با اين وجود، خصلت‌هاي شخصي هيچگاه پايدار نمي‌مانند، به محض تغيير قلمرو زندگي از يك وضعيت آرام به وضعيت مخاطره‌آميز و يا برعكس، خصلت‌هاي افراطي و محافظه‌كاري ممكن است دستخوش تغيير و دگرگوني شوند. از اين نظر، افراد و جامعه‌ها و مللي كه در شرايط مخاطره‌آميز قرار مي‌گيرند، ممكن است از وضعيت محافظه‌كاري به وضعيت افراطي تغيير موضع دهند.
3- بنا به تعريفي كه در سطور قبل گذشت، تروريسم عبارت است از نوعي از جريان بنيادگرايي كه به افراط‌گرايي روي آورده است. به ديگر سخن، تركيب بنيادگرايي و افراط‌گرايي مساوي است با تروريسم. لذا وقتي به اوضاع و احوال ملت‌هاي مختلف نگاه مي‌كنيم، به ويژه به جهان اسلام كه به بحث ما مربوط مي‌شود، مشاهده مي‌شود كه در بيش از يك ميليارد جمعيت مسلمان، اكثريت نزديك به اتفاق آنها در انديشه و صورتبندي‌هاي سنتي زندگي مي‌كنند و هيچ ارتباطي نه با تروريسم دارند و نه با بنيادگرايي. و كثيري از اين جمعيت سنت‌گرا، كه در حال رشد و گسترش هم هستند، در دسته‌ها، گروه‌ها، احزاب و حتي دولت‌ها و جوامع بنيادگرا جاي مي‌گيرند. با اين وجود، بسياري از گروه‌ها و احزاب و جوامع بنيادگرا هيچ ارتباطي با تروريسم ندارند. آنها مايل هستند كه زندگي و عقايد خود را بطور آرام و محافظه‌كارانه و بدون هيچ دردسري به منصه زندگي اجتماعي هدايت كنند. و سرانجام نحله‌اي از بنيادگرايي وجود دارند كه به دليل خصائل افراطي و از آنجا به دليل عقايد افراطي كه در سنت‌ها و آئين خود يافته‌اند، به اقدامات تروريستي روي مي‌آورند. اما اين همه حقيقت نيست. حقيت اين است كه،
4- جريان سنت‌گرايي همواره ارتش ذخيره بنيادگرايي است و جريان بنيادگرايي نيزهمواره ارتش ذخيره تروريسم و افراط‌گرايي محسوب مي‌شوند. از لحاظ مخاطب شناسي نيز اين روابط توجيه درخور پيدا مي‌كند. به عنوان مثال، روشنفكري خواه روشنفكري ديني و خواه روشنفكري غير ديني، مخاطب خود را انسان به حيث انسان، صرفنظر از عقايد و آرائي كه هر فرد و هر جامعه مي‌تواند انتخاب كند، مي‌شناسد. يك روشنفكر ديني ممكن است بيان و ادبيات او به گونه‌اي باشد كه بخشي از دينداران را متوجه آراء و عقايد خود گرداند. اما هم به لحاظ منابع مطالعاتي و هم به لحاظ دغدغه‌هاي فكري و هم به لحاظ بياني، به گونه‌اي آراء و دغدغه‌هاي خود را بيان مي‌كند كه آراء او نزد گرايش‌هاي مختلف با عقايد مختلف، قابل دفاع باشند. ليكن بنيادگرايي تنها كوشش دارد تا مخاطبان خود را از ميان آن جمعيتي از مؤمنين انتخاب كند كه در صورتبندي‌هاي سنتي زندگي مي‌كنند. بنيادگرايي هيچ اعتنايي به قابل دفاع بودن عقايد و آراء خود نزد نحله‌هاي مختلف فكري و فرهنگي ندارد. نحوه دعوت و استدلال آنها عوام‌پسند و سنت‌پسند است. بيرون از سنت‌هاي عاميانه پاي استدلال آنها به چوبين سست بدل مي‌شود. از همين روست كه بنيادگرايي هر چند در عمل پاي در گستره جهان مي‌افكند، اما از لحاظ فكري، هيچگاه پاي از گليم تنگ مخاطبان سنتي بيرون نمي‌گذارد. وضعيت تروريست‌ها نيز از لحاظ مخاطب شناسي، به دليل ماهيت بنيادگرايي و سنت‌‌گرايي به همين سياق است. اگر بنيادگرايي مخاطبان خود را از ميان جريان سنت‌گرايي پيدا مي‌كند، ليكن تروريست‌ها كمين در بستر بنيادگرايي مي‌گسترند. سنت‌گرايي به تنهايي نمي‌تواند مخاطب تروريسم شود، براي اين منظور تروريست‌ها ابتدا كوشش مي‌كنند تا ابتدا پاره‌اي از جريانات سنت‌گرايي را به بنيادگرايي دعوت كنند و سپس مخاطبان خود را ازخلال اين تغير و تبديل جذب كنند. بدين‌ترتيب است كه هم جريان سنت‌گرايي و هم جريان بنيادگرايي، ارتش ذخيره تروريسم محسوب مي‌شوند.

اسلام معيشت، اسلام هويت و اسلام حقيقت
تقسيم اسلام به اسلام هويت و اسلام حقيقت، از نظريات آقاي دكتر سروش است. هم او در نوشته‌هاي ديگر از اسلام معيشت سخن گفته است. اما سروش تا آنجا كه اين قلم اطلاع دارد، تقسيم اسلام معيشت را در رديف تقسيم اسلام به دو قلمرو "حقيقت و هويت" نياورده است. تنها از دو رويكرد متفاوت سخن مي‌گويد. در يك رويكرد از اسلام هويت و اسلام حقيقت ياد مي‌كند و بنا بر آن : « در اسلام حقیقت، دغدغه ما صدق و کذب است، در حالی که در اسلام هویت، قصه عزت و شرافت مطرح است1». و در رويكرد ديگر از سه نوع دينداري با سه سنخ، دینداری معیشت اندیش، دینداری حقیقت اندیش و دینداری تجربت اندیش ، ياد مي‌كند: «دینداری معیشت اندیش، دینداری جمهور دینداران است، آنها دین را دوست دارند، چرا که دین هم دنیا و هم آخرت آنها را آباد می کند. مطابق گفته بعضی از روحانیان، برای داشتن زندگی خوب در دنیا و آخرت غیر از دین به چیز دیگری نیاز نیست. دغدغه اصلی در این دینداری تقلیدی، سود و منفعت است. در این نوع دینداران، دین مانند ملیت است. همانطور که کسی بلژیکی یا هلندی زاده می شود، مسلمان یا مسیحی به دنیا می آید و همان طور که کسی گرایشی به تغییر ملیت خود ندارد، تمایلی هم به تغییر دینش ندارد. نوع دیگر دینداری، دینداری معرفت اندیشانه است یا دینداری متکلمانه. دغدغه اصلی در این دینداری صدق و کذب است. دین در اینجا به مثابه حقیقت در نظر گرفته می شود... در این نوع دینداری تحقیقی، صدق و کذب، دغدغه اصلی است2».
در اين فصل از مباحث خود پيش از ورود به خواستگاه اجتماعي و سياسي تروريسم، ابتدا اسلام معيشت را به دو قسم اخير مي‌افزايم و سپس موضوع تفكيك ميان مشارب مختلف ديني را در آنچه كه به اسلام سنتي و اسلام بنيادگرا و اسلام روشنفكري مربوط مي‌شود، از يك زاويه ديگر مورد بحث قرار مي‌دهم. مطالعه بيشتر در باب نظرات سروش را به نوشته‌هاي خود او ارجاع مي‌دهم. اما اشاره كوتاهي به يكي از مخالفت‌هايي خواهم داشت كه دوگانگي و تضاد اسلام هويت و اسلام حقيقت را انكار مي‌كند. اين قلم كوشش كرده است تا در نوشته‌هايي چند به تفسير مقولاتي چون هويت و حقيقت بپردازد. بطوريكه در يكي از نوشته‌هاي خود با تصديق اين واقعيت كه هويت زندان انسان و زندان حقيقت محسوب مي‌شود، در همان حال مسئله هويت را چونان پوسته يا جداره محافظ شخصيت انسان و جامعه و اقوام تفسير نموده است. بطوريكه هيچكس و يا هيچ جامعه‌اي قادر به جدا شدن از جداره هويتي خويش نيست. در آخر كوشش كرده است تا با تعريف هويت در آزادي، تضاد و تعارض ميان حقيقت و هويت را مرتفع كند3.
آقاي محمد رضا زمردي در نقد خود بر اسلام هويت و اسلام حقيقت مي‌نويسد :« شايد ثنويت حقيقت، هويت در جهان واقعي وجود نداشته باشد و صرفاً بر ساخته‌اي مفهومي - انتزاعي باشد كه به واقعيت تحميل شده است. به نظر مي‌رسد كه حقيقت‌يابي و هويت‌سازي تباين و تنافي ماهوي نداشته باشند. در عين جست‌وجوي حقيقت (يا پيروي از آن يا حق‌طلب‌بودن يا همراه حق بودن) مي‌توان در كار ساختن هويتي بود. بسياري از جامعه‌شناسان دين و در صدر آنها دوركيم، دين را پديده‌اي جمعي دانسته و كاركردهاي عضويت در اجتماع ديني و مشاركت در رفتارهاي ديني جمعي را براي فرد و جمع برشمرده و برجسته ساخته‌اند. افزايش همبستگي گروهي و تقويت وجدان جمعي كه در ظل اينها از فرد حمايت به عمل مي‌آيد، چنان ديرينه هستند كه تا اديان ابتدايي قابل رديابي‌اند. اتفاقاً اتخاذ ديدگاه جامعه‌شناختي به اين مساله، هرگونه كم‌توجهي به هويت را ناممكن مي‌سازد. ما در جهان اجتماعي با حقيقت‌هاي همديگر رو‌به‌رو نمي‌شويم، بلكه با هويت‌ها روبرو مي‌شويم4». آقاي محمد رضا زمردي علاوه بر ايراد فوق هنوز تضادهاي ديگري از آراء سروش فهرست مي‌كند. از جمله اينكه، اگر به روايت سروشي، مشرب عرفاني تنها مشربي است كه از طريق معرفت‌انديشي مي‌تواند به اسلام حقيقت دست يابد، چگونه است كه براي عرفا مانند ساير صنوف فكري و فرهنگي ديگر، هويتي قائل نشويم؟
در هر حال، هر فردي خواه در مشرب عارفانه و خواه در مشرب علمي و خواه در مشرب روشنفكري، هر گاه پويشي در راه كشف اسلام حقيقت داشته باشد، نمي‌توان شخصيت او را منزه و منتزع از هويت او دانست.
شايد نظرات و تعريف آقاي دكتر سروش در باب حقيقت و هويت حاوي تناقضاتي باشد، و منتقد محترم با استعانت از كشف اين تناقضات به انكار اسلام حقيقت و اسلام هويت پرداخته است. اين بر خود آقاي سروش است كه تعريف و نظرات خود را در باب هويت و حقيقت شفاف كند. ليكن انكار دو مشرب اسلام هويت و اسلام حقيقت، در واقع به عدم درك واقعيت اين تقسيم بندي باز مي‌گردد. واقعيت اين است كه افزون بر ديدگاههاي متفاوت، اهداف و نيات رجوع و يا دستيازي به مشارب فكري و اعتقادي متفاوت هستند. در همين قسم كه به بحث ما مربوط مي‌شود، حقيقت امري مستقل از ذهن انسان است، ليكن هويت، چيزي است كه دقيقا به پوسته شخصيت انسان چسبيده است و لذا هيچ فردي و هيچ جامعه‌اي را نمي‌توان از پوسته هويتي‌ خود جدا كرد. هويت‌ها به موجب تغييرات اجتماعي، اقتصادي و سياسي دستخوش تغيير و دگرديسي مي‌شوند، بطوريكه افراد و جامعه ممكن است از يك قالب هويتي به قالب ديگر در آيند، اما انسان و جامعه بدون هويت وجود ندارند. موضوع تغيير هويت را از اين رو بازگفتم كه ممكن است افراد و يا جامعه‌ها و يا صنوفي وجود داشته باشند كه نسبت به هويت خود پايبندي و تعهد داشته باشند، ممكن است نداشته باشند، و به دليلي از يك پوسته و جداره هويتي به پوسته و جداره هويتي ديگر درآيند. نمي‌توان انكار كرد كه دغدغه هويت داشتن با دغدغه حقيقت داشتن متفاوت است. اين واقعيت كه تعهد به حقيقت خود در گرو هويت داشتن است، سخن درستي است. اما سخن نادرست اينجاست كه تعهد به حقيقت داشتن را در گرو هويت‌مداري تفسير كنيم. و آنها كه به حقيقت وامدار هستند، چون بازيگران مغبون در پس هويت خود را زنداني مي‌كنند و هيچ كوششي ندارند تا هويت را از خلال حقيقت بازيابي و بازسازي كنند. بازهم براي آنكه موضوع را روشنتر بازگفته باشم، اگر آقاي زمردي بنا به قاعده "تأثير هويت بر جهان‌بيني انسان" مدعي شود كه، هيچ حقمداري نمي‌تواند خود را از زندان هويت رها و حقيقت ناب را مستقل از هويت جستجو كند، سخن او را تصديق مي‌كنم. اما آنچه او از آن غفلت مي‌كند اين است كه وامدار حقيقت بودن به كلي با ومدار هويت بودن متفاوت است. بطوريكه وامدار حقيقت، داراي اين توانايي است كه خويشتني را از زندان هويت آزاد و هويتي را برتابد كه به موجب دريافت او از حقيقت است.
با وصفي كه گذشت، اسلام سنتي را اسلام معيشت مي‌دانم. اين اسلام به تعبيري اسلام سكولاريستي است. مرحوم بازرگان زماني در يكي از نوشته‌هاي خود به درستي ياد مي‌كند كه دين نزد اغلب توده‌هاي مردم، دين دنيايي است. اغلب مردم آخرت را هم براي بهبودي دنيايشان مي‌خواهند. اغلب دعاها و راز و نيازها، دعاها و رازو نيازهايي هستند كه با هدف بهبودي وضع زندگي اين‌جهاني انجام مي‌گيرند. برابر با اين نگاه، نذورات پيماني است كه مؤمنين طبق آن، مطالبه شفاعت و بلاغت در اموز زندگي را، در همين دنيا جستجو مي‌كنند. كارهايي هم كه به خاطر امور اخروي صورت مي‌گيرند، با عقل معيشتي و محاسبه‌گرانه همين مسائل دنيوي انجام مي‌شوند. اغلب نگاه‌ها و تفاسير، و اغلب آداب و دستوراتي كه دين سنتي براي پيروان خود تجويز مي‌كند، ناظر به اصلاح و بهبودي امور معيشتي همين دنياي مادي مؤمنين است. آن قسم هم كه ناظر به بهبودي امور اخروي است، با عقل معيشتي "يك در دنيا و صد در آخرت"، بازهم يك نگاه دنيوي به آخرت است. اصطلاح سكولار را از اين رو بكار بردم كه دين سنتي چيزي جز حساب و كتاب امور دنيوي و معيشتي دينداران نيست. نكته با اهميت اينجاست كه تفسير سكولاريست‌ها از خصوصي قلمداد كردن دين، با نگاه دينداران سنتي كه دين را يك امر خصوصي مي‌شناسند، يكسان است. نگاه هر دو در امر ديني، از همين نگاه معيشتي سرچشمه مي‌گيرد. با اين تفاوت كه سكولاريست‌ها امر ديني را خصوصي مي‌شناسند، و دينداران سنتي نيز، ديني را كه به كار معيشت مي‌آيد، خصوصي مي‌‌شناسند. اين است كه در نگاه اغلب دينداران سنتي رزق و روزي هر كس بر عهده خود اوست، سهمي است كه خداوند براي او مقدر كرده است.
اسلام هويت، اسلامي است كه پا از عرصه سنت و معيشت بيرون مي‌گذارد، و نظر به جهان اخروي دارد. هويت از نظر دينداران جداره اخروي است كه بر اجساد مادي دوخته مي‌شود. نه تنها هويت‌داران ديني، بلكه ساير هويت‌داران، هويت را يك عنصر فرادنيايي مي‌‌شناسند. هويت‌هاي قومي‌، هويت‌هاي ملي، هويت‌هاي سياسي، هويت‌هاي جنسي، هويت‌هاي علمي تا حتي هويت‌هاي صنفي، وقتي كه از يك چيز به نام هويت دفاع مي‌كنند و حتي چيزهاي ديگر را فدا مي‌كنند، دانسته يا نادانسته خويشتن را بر فره‌اي ايزدي فرا مي‌‌افكنند. هويت‌داران، رسم خود و هويت خود را بر حق مي‌شناسند، اما نه از حيث حقيقت‌مداري و نه از حيث كاشف از حقيقت بودن، بلكه از حيث برفرازي و سرفرازي است كه خود را بر حق مي‌شمارند. بدين‌ترتيب كه چون هويت‌داران خود را بر فراز هويت‌هاي ديگر سرفراز مي‌شناسند، خود را برحق مي‌دانند. دلبستگي و يا وابستگي به يك عقيده يا يك مرام و يا يك راه حل، هر چند ممكن است از دغدغه‌هايي در باره حقيقت سرچشمه بگيرند، اما وقتي عقيده‌ها و مرام‌ها و را ه حل‌ها سرسختي مي‌گيرند، بتدريج دغدغه حقيقت داشتن را تحت تأثير قرار مي‌دهند و ماهيت هويتي مي‌يابند.
در اين تفسير، بنيادگرايي چيزي جز اسلام هويت‌گرا نيست. بنيادگرايي زماني بروز پيدا مي‌كند كه دينداران اولاً، پوسته شخصي سنت‌ها را در گليم اجتماعي رها مي‌كنند. براي خود رسالت اجتماعي قائل مي‌شوند و امر خصوصي را كه درون‌مايه سنت است، به پوسته هويت در مي‌آويزند. ثانياً، در بنيادگرايي امر دنيوي رها و در امر اخروي مستحيل مي‌شود. اين است كه اسلام بنيادگرا يك اسلام ضد معيشت، ضد دنيا و از اين نظر يك مشرب كاملاً هويت‌گرايي است. نكته با اهميت اينجاست كه اغلب تحليل‌گران به درستي امر سنت و معيشت را از هويت و بنيادگرايي تفكيك نمي‌كنند. اسلام سنتي را نمي‌توان اسلام هويت‌گرا ناميد، زيرا در اسلام سنتي وجه معيشتي بر هويت غالب است. دينداران سنتي رزق حلال را با هر چيز ديگر معاوضه و معامله مي‌كنند. و حساب هر كس را با حساب ديگر در كسب روزي تفكيك مي‌كنند. اما بنيادگرايي بر هويت خود مي‌ماند و ديگران را بر اين هويت مي‌خواند.
وجه فارق اسلام معيشت‌گرا با اسلام هويت‌گرا، همانطور كه پیشتر درباره اسلام سنتي و اسلام بنيادگرا شرح دادم، ورود در عرصه‌های خصوصي و عمومي است. تز اسلام معيشت‌گرا و سنت‌گرا استوار بر گزاره‌هایی است که گفته می شود: "موسي به دين خود و عيسي به دين خود"، همچنین است که، "کسب و روزي تو، کسب و روزي توست و کسب و روزي من، کسب و روزي من است". سنت‌گرایی اغلب در كسب و كار بسيار محاسبه‌گر و كاسبكارانه است. از باب تجربه، اگر با بعضي از آنها در محيط كار و يا در جامعه برخورد داشته باشيد، خواهيد يافت كه چگونه شش دانگ حواسشان جمع است، بطوریکه نه ريالي به جيب آنها وارد شود و نه ريالي از حساب آنها به جيب کسی وارد شود. زكات و وجوهات شرعي آنها نيز با اين نگاه كه مي‌توانند "يك را به صد" بسازند، كارسازي مي‌شود. اما بنيادگرايي هر چند سرچشمه در اسلام سنت‌گرا دارد، اما تا حد بسيار از اسلام معيشت‌گرا و عقل محاسبه گري فاصله مي‌گيرد. هر قدر سنت‌گرايان مذهبي در زندگي خود از عقلانيت محاسبه‌گر بهرمند هستند، اسلام بنيادگرا با هيچگونه عقلانيتي سروكار ندارد. اسلام بنيادگرا در پي دليل و استدلال نيست، تنها با مخاطبان خود از راه تكليف سخن مي‌گويد. بنيادگرايي حتي اگر در پي اقامه دلايل و براهين ساده‌اي براي مخاطبان خود باشد، هيچ اعتنايي به استدلاهاي مخالفان خود ندارد. از اين روست كه بنيادگرايي را به گروه‌ها و جماعت‌هايي تعريف مي‌كنند كه مستغرق در دنياي ذهني خود هستند و با دنياي تجربي به كلي بيگانه‌اند.
با این وجود، هنوز بنیادگرایی پیچیده‌تر از اوصافی است که در وصف آنها ارائه شد. اکنون خواننده حق دارد بپرسد، چگونه است که پاره‌ای از بنیادگرایان در کار کسب مال و جاه فراوان، تلاش بي‌كران دارند و متقابلاً، پاره‌ای از سنت‌گرایان وجود دارند که علاوه بر نظر داشتن به امور دنیا، به آخرت نیز به حیث آخرت نظر دارند؟ پاسخ به این پرسش را باید در پیوند وثیق میان بنیادگرایی و سنت‌گرایی جستجو کرد. صرفنظر از آن دسته نیروهای سیاسی و اجتماعی که گرایش به بنیادگرایی تنها در حد وانمودسازی است، چه آنکه تنها از این راه می‌توانند پیوندهای خود را با منابع مادی حفظ کنند، لیکن اگر بنیادگرایی بر هویت و سنت‌گرایی بر معیشت استوارند، بسیاری از بنیادگرایان بنا به خواستگاه فکری و فرهنگی خود، هنوز پیوندهای خود را از سنت و معیشت قطع نکرده‌اند. و متقابلاً بسیاری از طرفداران سنت و معیشت نیز به موجب مناسبات زندگی اجتماعی – اقتصادی و به موجب ساخت تربیتی، پیوندهای وثیقی با هویت اجتماعی خود دارند. به موجب این پیوندها و عوامل دیگری که ممکن است از نظر این قلم پنهان و از نظر خواننده آشکار باشد، می توان به چگونگی اختلاط میان سنت گرایی و بنیادگرایی پاسخ درخور پیدا کرد.
بحث در باره اسلام حقیقت را که به حوزه روشنفکری دینی مربوط می شود، به فرصت دیگر موکول می کنم. در آن مقاله نشان خواهم داد که اولاً چگونه جریان روشنفکری دینی می‌تواند زبان مشترک میان نیروهای محرکه سیاسی قلمداد شود و ثانیاً به این بحث بازخواهم گشت که از نقطه نظر روشنفکران دینی، اسلام تنها از حیث حقیقت و اصالت به اصل "ما قال" است که دارای اعتبار است و نه از حیث معیشت و هویت و یا از حیث آنچه که از اقوال "من قال" یاد می شود.

آيا اسلام سياسي ماهيتاً مولد تروريسم است؟
بخش اول: سامانه اصلي اسلام سياسي
آئين برابري و انسان دوستي از جمله جوهر سامانه فكري ايرانيان از عهد باستان بدين سو بوده است. هر آئيني كه با اين جوهر فكري سازگار نبوده از سامانه فكري و فرهنگي ايرانيان حذف و يا به خلوت پناه جسته است. آئين زرتشت مانند همه آئين‌هاي ديني ديگر در آغاز يك جنبش برابري‌خواه و انسان‌دوستانه بود، اما در عهد ساسانيان و پيش از آن، اين آئين فكري به ابزار سلطه طبقه حاكم و نماينده سامانه فكري اشرافيت و توجيه نابرابري‌ها در آمد و آئين اسلام توانست با اصول برابري و برادري، در سامانه فكري و فرهنگي ايرانيان جا باز كند. مردم ايران، آئين ديني اسلام و پس از آن آئين مذهبي شيعه را، به دليل ماهيت برابري‌خواهانه و انسان‌دوستانه برتافتند. اما چرا از آن ايام كه آئين اسلام به ابزار سلطه طبقه حاكم و توجيه اشرافيت خلافت پرداخت، از سامانه فكر ي ايرانيان حذف نشد؟ تحقيق در اين مسئله بر عهده مورخين و پژوهشگران علوم اجتماعي است، اما از باب اشاره تا همين جا بسنده كنيم كه از دلايل فراوان كه مي‌توان فهرست كرد، يكي بدان رو بود كه بعد از تجاوزها از سوي خلفاي مسلمان، هيچ آئين ديگري كه پاسخگوي سامانه فكري ايرانيان باشد در وجود نيامد. دليل دوم اينكه، از قرون دوم تا چهارم نحله‌هاي فكري و فلسفي و سياسي فراوان و گسترده‌اي در درون اسلام پديد آمدند كه تا آن زمان و قرونی چند، در جهان غرب و شرق بي‌بديل بودند. از اين رو ايرانيان دريافتند كه اگر چه اسلام به مثابه ابزار طبقه حاكمه و توجيه نابرابري‌ها و تبعيض‌ها و توجيه اشرافيتِ خلافت در آمده است، اما درون‌مايه آن برخلاف پوسته وارونه‌اي است كه بر اندام آن دوخته‌اند. و هم از اين روست كه پس از خلافت سلاطین اشراف بنام اسلام، شاهد هستيم كه از يك سو ايران آبستن بزرگترين جنبش‌هاي سياسي و اجتماعي مي‌شود و هم از سوي ديگر، دستكم قريب به اتفاق اين جنبش‌ها در آئين فكري خود داراي ماهيت اسلام سياسي بودند. دو جنبش مزدك و ماني در دوره ساسانيان بنيان‌گذاران مبارزه برابري‌خواهي در ايران پيش از اسلام بودند. اما جنبش‌هاي آنان به دليل فقدان يك ايده جامع و پاسخگو هم نتوانست دامنگستر شود و هم آنكه نتوانست به بقاء آئين زرتشت در برابر آئين ديني مسلمانان، كمك كند.
ديري نپاييد كه آئين مسلمانان خود به ابزار سلطه طبقاتي و آئين توجيه نابرابري‌ها و تبعيض‌ها درآمد. از آن زمان به بعد سراسر ايران و به ويژه سرزمين خراسان مركز جنبش‌هاي مختلف گرديد كه با توسل به قرائت برابري‌خواهانه اسلام در برابر وضع موجود، به مقاومت‌ها و قيام‌هاي شگفتي دست زدند. قيام‌ها و جنبش‌هايي چون، قيام سياه جامگان به رهبري ابومسلم خراساني، قيام علويان از بغداد تا خراسان، قيام راوندي‌ها در خراسان و به تبعيت از جنبش سياه جامگان، قيام سپيد جامگان به رهبري المقنع در خراسان، قيام باطنيان و قرامطيان از دمشق تا بغداد تا سرزمين فارس، قيام خرمدينان به رهبري بابك خرمدين در آذربايجان، قیام حروفیه به قیادت شیخ فضل الله استرآبادی در عهد تیموریان، قيام سربداران در خراسان در قرن هشتم هجری و تا قيام مشعشعيان در خوزستان به رهبري شيخ علي شلمغاني، اينها بخشي از جنبش‌هاي سياسي و اجتماعي ايرانيان در طول حيات اسلام سياسي بود. اين جنبش‌ها هيچيك با هدف احياء انديشه اسلامي رخ نداده‌اند. ماهيت سياسي بودن اسلام نزد جنبش‌گران، تنها از حيث برابري‌خواهي و ظلم‌ستيزي مطرح بود و نه بيش. ليكن در طول يكصد سال گذشته به موجب توسعه سياسي، اقتصادي و فرهنگي ملل مغرب زمين از يك سو و نيز آگاهي نسبت به عقب ماندگي ملل مسلمان به موجب پديده استعمار از سوي ديگر، جنبش‌هاي سياسي اغلب با هدف احياء انديشه اسلامي و نجات ملل مسلمان صورت گرفته است. به جز دوره آغازین، در عهد سيد جما‌ل‌الدين اسد آبادي و شيخ محمد عبده، که می‌توان آنها را آغاز حیات روشنفکری دینی نامید، اغلب جنبش‌ها ماهيت سنت‌گرايي و بنيادگرايي داشته‌اند. اما از زماني كه تضادها ميان ملل مسلمان و دول مغرب زمين شدت مي‌گيرند، جنبش‌هاي بنيادگرايي جنبه راديكالتري به خود مي‌گيرند و تا زماني كه كاملا به جنبش‌هاي تروريستي تبديل مي‌شوند. گزارش‌ها از نابردباري مسلمانان در طول يكصد سال اخير در خور تأمل است. اين نابردباري‌ها از كجا سرچشمه مي‌گيرند؟ رضوان السيد انديشمند لبناني بدون اينكه اشاره‌اي به سرچشمه‌هاي سياسي و اقتصادي اين نابردباري‌ها بياندازد، تنها به اين امر اشاره مي‌كند كه از زمان سيد جمال‌الدین اسدآبادي و محمد عبده بدين سو با سير نابردباري انديشه‌گران مسلمان روبرو هستيم. او در مقاله خود با عنوان "زيستگاه ايدئولوژيك و سياسي جنبش‌هاي اسلامي" مي‌نويسد: « سال‌ها پيش ايده‌اي به خاطرم رسيد كه آن را در روزنامه‌اي منتشر كردم. چكيده آن يادداشت اين بود كه ما از آن روز كه فرهنگ و سياست در جهان غرب در جهتي مخالف طبيعت امور و افكار شنا مي‌كند، با جهان تفاوت داريم. براي مثال، در حوزه فرهنگي، آگاهي و سعه صدر محمد عبده از استادش سيد جمال، كمتر است و سعه صدر، محمد رشيد رضا از استادش محمد عبده كمتر است و آگاهي و سعه صدر حسن‌ البنا از پيشوايش رشيد رضا كمتر است و سعه صدر سيد قطب از پيشوايش حسن البنا كمتر و آگاهي وسعه صدر عمر عبدالرحمان از سيد قطب كمتر‌ است5». او به درستي اشاره مي‌كند كه اين وضع در خلأ اتفاق نيفتاده است. اما به نادرستي تنها وجود "فضاي ليبرالي و گشودگي فرهنگي قرن بيستم" را عامل آن سعه صدر مي‌شناسد و در برابر، وقتي با تندروي‌هاي انديشه گراني چون سيد قطب و عمر عبدالرحمان مواجه مي‌شود، آن را به موجب تأثيرگذاري محيط‌هاي چپ روانه‌اي مي‌شناسد كه در دهه شصت تهي از فرهنگ و سياست بودند. فريد زكريا نيز فقدان فضاي ليبرال در درون جامعه و فقدان نهادهاي سياسي و اقتصادي كه بتوانند بر وفق اين فضا عمل كنند، عامل گرايش مسلمانان به افراط گرايي مي‌شناسد. فريد زكريا كه خود از نزديك شاهد رشد جريان افراط گرايي بود مي‌نويسد: «من شاهد اين دگرگوني در هند بوده‌ام، جايي كه در آن بزرگ شدم. اسلام غني، متنوع، تكثرگرا و متساهل دوران من در حال تبديل شدن به يك دين سختگير و خشك است، ديني كه تئوكرات‌هاي حقير و آمران به معروف متولي آن هستند6». اما رضوان السيد و فريد زكريا اشاره نمي‌كنند كه چگونه است كه در دوران حاضر با وجود عمومي شدن فرهنگ ليبرالي در جهان و تأثير بسزاي اين انديشه در اغلب حوزه‌هاي روشنفكري و سياست‌، جريان نابردباري مسلمانان و جنبش‌هاي اسلامي بيش از گذشته يكسره به افراط گرايي و تروريسم منجر شده‌اند؟
در ادامه بحث ضمن آنكه نقبي به احياء انديشه اسلام سياسي تا انديشه‌گران بنيادگرايي محافظه كار و افراطي خواهم داشت نشان، خواهم داد كه چگونه به رغم نظر رضوان السيد و فريد زكريا، تنها به موجب افزايش نابرابري‌ها و تضادها، جريان اسلام سياسي كه مي‌توانست اسباب خردورزي و آزادي جهان مسلمانان گردد، به جريان تروريسم و ستيزه‌جويي تبديل شده است.

فهرست منابع:
1- گفتگوي جان هيك با دكتر عبدالكريم سروش
2- همان منبع
3- به مقاله منتشر شده از اين قلم با عنوان "پاتولوژي هويت" مراجعه شود. همچنين نويسنده كتابي تحت عنوان "روشنفكري در گذر دين و سياست" در دست نگارش دارد كه در آن بحث مبسوطي تحت عنوان "حقيقت، هويت و ايدئولوژي" ارائه داده است.
4- مقاله "پرسشگري از تز اسلام حقيقت، اسلام هويت" نوشته محمد رضا زمردي، روزنامه اعتماد ملي 10/7/86
5- مقاله "زیستگاه ایدئولوژی و سیاسی جنبش های اسلامی" نوشته رضوان السید، ترجمه مجید مرادی
6- كتاب آينده آزادي نوشته فريد زكريا، ترجمه امير حسين نوروزي انتشارات طرح نو، ص 171
Ahmad_faal@yahoo.com

یک‌شنبه 11 بهمن 1388
فرم ارسال نظر:
نام:  
پست الکترونیک:  
برای مثال: bayaneazadi@ahmadfaal.com
موضوع:  
نظر:  
وب سایت:
برای مثال: http://www.ahmadfaal.com
وب لاگ:
برای مثال: http://faalahmad.blogfa.com
   
سه‌شنبه 25 اسفند 1388
نام: arash
پست الکترونیک:
موضوع:
salam aghaye faal.arash hastam.nemidunam khateretun hast ya na.deltangetun shodam.omid varam hamishe salem bashin va aksariat betavanna az shoma aghaliat estefade konand.mamnun.arash
وب سایت:
وب لاگ:
آرش جان از قديم گفته‌اند كه دل به دل راه دارد.
سال خوب و خوش و پيروزي داشته باشي
درود بر شما
احمد فعال
جمعه 16 بهمن 1388
نام: علی
پست الکترونیک:
موضوع: اسلام
من واقعا نمی دانم شما این فلسفه بافی و چیدن ارتش واژه ها را برای توجبه نظرات خود ازکجا می آورید؟؟ خوب است کمی به یافته های پژوهشی و تاریخی درباره اسلام شناسی نیز مراجعه کنید. بیانات کلی و نسخه های دربست چاره ساز نیست. قدری بیشتر بیندیشیم.
وب سایت:
وب لاگ:
دوست گرامي با سلام
اشتباه را با اشتباه رفع نمي كنند. اگر اينجانب كلي گويي كرده ام، خوب بود شما بطور جزئي اشاره مي كرديد كه كجاي سخنان اينجانب اشتباه است. آنوقت شايد به كمك يكديگر راهي براي پيدا كردن حقيقت بيابيم.
با آرزوي موفقيت
Skip Navigation Links
پست الکترونیک:
bayaneazadi@ahmad
faal.com
- اسطوره های سیاسی
- سرگذشت سوبژه در نظریه های انسانشناختی
مباحثي پيرامون مناسبت هاي اجتماعي
--------------------
مباحثي در باره روشنفكري ديني
--------------------
مباحثي در باره فلسفه حقوق و سياست
--------------------
مجازات کردن سخت‌ترين کار ممکن است: مصاحبه با فوکو
--------------------
فلسفه و روان‌کاوي: آلن بديو
--------------------
مصاحبه با دیوید هاروی: سیمای تازه‌ی نظام اقتصادی جهان
--------------------
آیا شورش بی‌فایده است؟ میشل فوکو
--------------------
«در دفاع از انقلاب۵۷» امین بزرگیان
--------------------
«روحانیت اسلام و عصر جديد» امین بزرگیان
--------------------
چامسکی: دانشگاه بنگاهی تجاری شده است
--------------------
رونویسی تاریخ، بازگشت فاشیسم − گفت‌وگو با مراد فرهادپور
--------------------
ژیژک: بعضی وقت‌ها باید از ارادۀ اکثریت تخطی کرد
--------------------
حقوق بشر بدون تکالیفْ شکست می‌خورد
--------------------
مشاهده لیست کامل مقالات
تمامی حقوق و مطالب این وب سایت محفوظ است © 1387