«بيان آزادی، بیان آزاد شدن انسان و جامعه ها از زندان قدرت و خشونت است»
جهان بدون قدرت،   
جهاني که در آن، انسان و جامعه ها به آزادی و رستگاری مطلق دست یافته اند. اگر جهان بدون قدرت وجود ندارد، فی الواقع جهان بدون ستم، جهان بدون تجاوز، جهان بدون سانسور و ابهام، جهان بدون جنگ و کشمکش و سرانجام جهان بدون تضاد وجود نخواهند داشت. اگر قدرت فرآورده تضادها و نابرابری هاست، و اگر بنای جهان بر حقیقت و وحدت رخدادهای حقیقی است، پس نابرابری ها و تضادها و در نتیجه قدرت، به موجب از خود بیگانگی انسان در زیست جهان خویش پدید آمده اند. اگر جهان بدون قدرت هر گز به واقعیت نخواهد نشست، حداقل می تواند به منزله الگوی سنجش آزادی و حق مداری در جهان واقعی قلمداد شود.
نسبت نويسنده وب با كمونيسم و ليبراليزم:
اگر كمونيست ها و ليبراليست ها به حكومت برسند، محتمل مي دانم كه با ليبراليست ها دوست و با كمونيسم دشمن خواهم بود.
و اگر كمونيست و ليبراليست ها تحت حكومت ديگران باشند، با كمونيست ها دوست و با ليبراليسم دشمن خواهم بود.
اسلام سياسي و آغاز افراط گرايي

آغاز جنبش‌هاي هويت‌گرايي در پست مدرنيزم
در یک تعریف، دوران پست‌مدرن را به عنوان دوران اغتشاش هویت معرفی میکنند. فرآیند اغتشاش هویت محصول چندپارگی و اغتشاش در خود مناسبات اجتماعی، سیاسی و فرهنگی دنیای امروز است. اما اگر بخواهیم با دقت بیشتری در فرآیند اغتشاش و چندپارگی جامعه نظر بیاندازیم، همانطور كه رابرت جي دان به تفصيل در كتاب خود شرح مي‌دهد، باید بطور دقیق اشاره به فرآیند کالایی شدن هویت و شخصیت انسان در دوران حاضر داشته باشيم. به موجب نظام رسانهاي و عمومي شدن نقش سرگرميهايي چون : نمايش فيلم، بازيها و موسيقي، نظام زندگي اجتماعي و فرهنگي به حدي تحت تأثير نظام كالايي قرار ميگيرند كه نوع مصرف كردن و نوع كالاها، به پايگانهاي اقتدار و اصالت تبديل ميشوند. به گفته رابرت جي دان: «نظام كالايي به صنعت توليد هويت تبديل مي‌شود1». اما نكته‌اي را كه رابرت جي دان از آن غفلت مي‌كند، اين حقيقت است كه نظام كالايي نمي‌توانست بدون فرايند عمومي شدن نظام سرگرميها، به صنعت هويت‌سازي تبديل شود. كالاها امروز ديگر تنها جنبه مصرفي ندارند. جنبه تفنني و سرگرمي كالاها بر جنبه مصرفي آنها پيشي مي‌گيرند. لذا اگر «كالاها قدرت منحصر به فردي براي برآورده ساختن ژرفترين آرزوها و خواست‌هاي ما دارند2»، تنها از اين روست كه تغيير رابطه انسان از جايگاه سوژه كنشگر و عامل اصلي شناسايي، به سوژه اي مطيع، به موجب رابطه‌اي انجام ميشود، كه سرگرميها به صنعت فرهنگ‌سازي تبديل ميشوند.
در جوامع سنتي، هويت‌ افراد، اقوام و جامعه‌ها، در زمره امور پيشيني تلقي مي‌شدند. بدين معنا كه هر فرد پيش از تولد داراي هويتي بود كه آزادي و انتخاب او هيچ نقشي در تعين هويت او نداشت. اما در دوران مدرن، به موجب تولد عنصري به نام فرديت، هويت‌ها با انتخاب و اراده افراد وجامعه‌ها تعيين مي‌شدند. اما ديري نپاييد كه نظام صنعتي، اقتدار خود را بر انتخاب افراد و جامعه تحميل كرد. با اين وجود آنچه كه به عنوان از خودبيگانگي انسان نزد روشنفكران و فلاسفه علوم اجتماعي مطرح شد، چيزي بيش از تهديد آزادي انسان در برابر چرخ‌هاي بيروح نظام صنعتي و نظام كالايي نبود. مسئله از خود بيگانگي انسان هيچگاه به منزله اغتشاش و چندپارگي هويت جوامع مطرح نشد. نظام صنعتي تحت تأثير آنچه كه به نام توليد انبوه و يكسان‌سازي (استاندارد كردن فرايند توليد) وجود داشت، به يكپارچه كردن هويت‌هاي فردي و جمعي پرداخت. در حقيقت، مسئله از خود بيگانگي، آبي بود كه از سر همه مي‌گذشت و همه را به يكسان در اقيانوس صنعت غرق مي‌كرد. اما در دوران پست‌مدرن، نظام كالايي ديگر تحت تأثير عواملي چون توليد انبوه و يا يكسان‌سازي نبود. همچنين منافع نيروهاي محركه توليد مادي از راه يكسان‌سازي و توليد انبوه بدست نمي‌آمد. هر چند در جوامع مدرن افراد نقش خود را به مثابه سوژه‌هاي كنشگر از دست مي‌دهند، اما هنوز سوژه‌هايي چون "سوژه اجتماعي" و "سوژه قدرت" ناشي از نقش دولت و گروه بندي‌هاي سياسي، حي و حاضر بودند. با اعلام مرگ سوژه كه در عصر پست‌مدرن ياد مي‌شود، ديگر هيچ مرجعي براي تعين هويت وجود نداشت. در حقيقت
آنچه كه در عصر پست‌مدرن به عنوان از ميان رفتن نظام مرجعيت و پايان روايت‌هاي كلان ياد مي‌شود، چيزي جز نتايج اعلام مرگ سوژه نبود. به ديگر سخن، در دوران پست‌مدرن نه چيزي به نام فرد يا فرديت وجود داشت كه به تعيين هويت بپردازد و نه چيزي به نام نظام‌هاي اقتدار صنعتي يكپارچه و يا نظام‌هاي يكپارچه اقتدار سياسي و اجتماعي، كه بتوانند به عنوان سوژه قدرت، در ساخت هويت نقش فراگير داشته باشد.
از طرف ديگر، وقتي در دوران حاضر با تعدد و تكثر نظام رسانه‌اي و تكثر سرگرمي‌ها روبرو هستيم، نظام كالايي كه خود تحت تأثير سرگرمي‌ها و رسانه‌ها قرار دارند، ماهيت يكپارچه خود را از دست داده و خود به عامل تكثر تبديل مي‌شوند. اغتشاش هويت‌ها از همين جا بدست مي‌آيد. بعضي از نظرها، از نظام پست‌مدرن از آن رو حمايت مي‌كنند كه اين نظام به از دست رفتن ماهيت يكپارچه قدرت منجر شده است. ديگر نه يك روايت كلان وجود دارد كه نقش اقتدار ايفاء كند (مانند آنچه در گذشته در قالب ايدئولوژي‌هاي چپ و راست و يا نظريه‌هاي اقتصادي، سياسي وجود داشتند)، و نه گروه‌هاي مرجع وجود دارند كه بر افراد قدرت اعمال كنند. اما حمايت‌گران پست‌مدرن از اين حقيقت مهم غفلت مي‌كنند كه نظام اقتدار و ايدئولوژي‌هاي اقتدار، نقش خود را از راه نظام كالايي و سرگرمي‌ها باز توليد مي‌كنند. به عبارتي، اگر ايدئولوژي‌هاي اقتدار و نظام‌هاي اقتدار در جوامع سنتي و مدرن، از راه اعمال مستقيم، توان سوژه فردي و نقش كنشگرانه انسان و جوامع را از ميان مي‌بردند، نظام‌ها كالايي با حضور مجازي در نقش سرگرمي‌ها و نظام رسانه‌اي از راه متشتت كردن هويت‌ها و رويارويي هويت‌ها، موقعيت اقتدار خود را مستحكم‌تر از گذشته كرده‌اند.
آنچه كه امروز به عنوان سياست هويت شناسايي مي‌شود، در واقع توصيفي از تشتت و رويارويي جوامع در قالب هويت‌هاي گوناگون است. سياست هويتي نوعي واكنش گروه‌هاي اقليت در جامعه‌هاي اكثريت است. جامعه‌هايي كه خود تحت تأثير نظام كالايي، به هويت‌هاي چهل تكه تقسيم شده‌اند. اين واكنش‌ها اغلب به جنبش‌هاي اجتماعي و سياسي و گاه به جنبش‌هاي انتگريستي (خشونت‌گرا) تبديل شده‌اند. وجود جنبش‌هاي مختلفي كه در قالب هويت‌هاي جنسي، هويت‌هاي ديني، هويت‌هاي نژادي، هويت‌هاي قومي، هويت‌ گروه‌هاي هم مصرف، هويت گرو‌هاي هم ‌سرگرمي و هويت فرهنگ‌هاي خُرد، در درون جوامع بزرگ، نمايش داده مي‌شوند، تهديد دو جانبه هم براي جامعه هاي مسلط و هم براي جامعه هاي كوچك و ضعيف بشمار مي‌آيند. جنبش‌هايي كه كوشش دارند تا اثبات خود را از راه نفي هويت‌هاي غير و يا از راه غلبه بر آنچه كه تهديد نظام يكپارچه كننده اقتدار مي‌شناسند، بدست بياورند. لذا هم جامعه‌هاي كوچك و ضعيف خود را در معرض تهديد جامعه مسلط احساس مي‌كنند و هم آنكه جامعه‌هاي مسلط خود را در معرض تهديد جامعه‌هاي كوچك و ضعيف مي‌پندارند. بنا به آنچه كه آلن فينكل كروت نقل مي‌كند، مردمان جوامع مسلط امروز همان احساسي را نسبت به جوامع اقليت و ضعيف دارند كه در يكصد سال گذشته جوامع ضعيف نسبت به آنها داشتند. امروز اين جامعه‌هاي مسلط فكر مي‌كنند كه در معرض استعمار ملل ضعيف قرار دارند3. زيرا آنها به موجب آگاهي‌ها و به موجب آنچه كه تحت عنوان كوچك شدن جهان ناميده مي‌شود، در معرض هجوم كشورهاي ضعيف هستند. تا چند دهه پيش هر هويت و هر جامعه‌اي، نظام آگاهي و نظام توقعات خود را در محدوده فرهنگي و جغرافيايي خود تعريف مي‌كرد. محدوده‌اي كه در آن متولد شده بود. اما با گسترش نظام رسانه‌اي و سهولت و ارزان شدن دسترسي به اطلاعات، ديگر هيچ هويتي خود را در آنچه متولد شده است، تعريف نمي‌كند. اين است كه امروز جوامع پيشرفته و مسلط در معرض هجوم و سيل مهاجرت گروه‌هايي از جوامع ضعيف هستند. بطوريكه بسياري از مردمان اين جوامع فكر مي‌كنند كه در معرض استعمار نويني از سوي كشورهاي ضعيف قرار گرفته‌اند. اين جمعيت‌هاي كوچك وقتي پا به جوامع مدرن مي‌گذارند، به جنبش‌هاي سياسي و هويتي تبديل مي‌شوند. جنبش‌هايي كه خود منجر به يك رشته واكنش‌هاي پي در پي مي‌شود. بدين معنا كه نظام رسانه‌اي از آنها يك جنبش هويتي مي‌سازد، و متقابلاً جنبش‌هاي هويتي ديگري در واكنش به اين هويت‌ها ايجاد مي‌شوند. بدين‌ترتيب ملاحظه مي‌شود كه چگونه نظام كالايي از خلال نظام سرگرمي‌ها، و اين دو از خلال يك نظام رسانه‌اي، زنجيره‌اي از كشمكش‌هاي هويتي را به وجود مي‌آورد.

آغاز تاريخي بنيادگرايي اسلامي
1- پيشتر اشاره كردم كه بنيادگرايي نوعي جنبش هويت‌گرايي است و اسلام بنيادگرا چيزي جز اسلام هويت نيست. در سطور پيش ملاحظه كرديد كه جنبش‌هاي هويت‌گرايي از زماني به وجود مي‌آيند كه جوامع كوچك و ضعيف در معرض تهديد قرار مي‌گيرند. تهديدها افراد را از لاك فردي بيرون مي‌آورند و در يك مأواي جمعي پناه مي‌دهند. اسلام سنتي از دير باز يك اسلام شخصي بود. آئيني بود كه تنها با سروسامان دادن امور شخصيه مسلمين سروكار داشت. اما سنت‌گرايي وقتي از حوزه شخصي به حيطه اجتماعي قدم مي‌گذرد، جنبه بنيادگرايي به خود مي‌گيرد. به عبارتي، بنيادگرايي چيزي جز اجتماعي كردن وجه تفكر سنتي نيست. افراد در آئين‌هاي سنتي خود هيچ دعوت اجتماعي ندارند. همچنين شرح دادم كه چگونه آئين‌هاي سنتي و از جمله اسلام سنتي، چيزي جز اسلام معيشت نيست. بدين معنا كه عادات و مناسك اخروي در اين آئين‌ها، وجه اين دنيايي (سكولار) و معيشتي به خود مي‌گيرند. دعوت اجتماعي همه آئين‌هاي سنتي تنها دعوت به رعايت اخلاق، رعايت مناسك و عبادات در همان حيطه شخصي است. اما همين آئين‌هاي سنتي هرگاه از حوزه ‌خصوصي پا به حوزه اجتماعي بگذارند، به گرايش‌هاي بنيادگرا تبديل مي‌شوند. اما چنين نيست كه با خصوصي و شخصي كردن دين و آئين جامعه بتوانيم با بنيادگرايي مبارزه كنيم. چه آنكه همانطور كه پيشتر به تفصيل شرح دادم، بنيادگرايي ارتش ذخيره خود را از ميان جامعه سنتي تدارك مي‌بيند. و بنيادگرايان مسلمان نيروهاي خود را از ميان مسلمانان سنت‌گرا انتخاب مي‌كنند. در حقيقت اسلام سنتي همواره ارتش ذخيره اسلام بنيادگرا محسوب مي‌شود. اما پرسش اينجاست كه چگونه اين اتفاق صورت مي‌گيرد. چگونه بنيادگرايي ارتش خود را از ميان مسلمانان سنتي تدارك مي‌بيند؟
براي پاسخ به رابطه ميان بنيادگرايي و سنت‌گرايي، بازهم بايد به سطور قبل مراجعه كرد. از آنجا كه بنيادگرايي نوعي جنبش هويت‌گرا محسوب مي‌شود، جامعه‌هاي سنتي وقتي در معرض تجزيه و يا تهديد قرار مي‌گيرند، براي دفاع از خود به لاك هويتي خويش پناه مي‌برند. در تعاريفي كه ارائه شد، هويت عبارت است از نوعي حصار بيروني، كه هر فرد يا هر جامعه به منظور حراست از شخصيت خود ايجاد مي‌كند. بدون اين حصار شخصيت انسان، لخت و برهنه مي‌شود و در معرض انواع آسيب‌هاي اجتماعي و فرهنگي قرار مي‌گيرد. لباس انسان نخستين حصار شخصيتي او ونخستين نشانه‌گذاري در هويت اوست. اگر انسان هيچ تهديدي احساس نمي‌كرد، نيازي به تنيدن شخصيت خود در معرض انواع حصارها نمي‌ديد. بدين‌ترتيب سنت‌گرايي از زماني كه شخصيت خود را در معرض تهديد قرار مي‌دهد پا از حيطه فردي بيرون مي‌گذارد و به گرايش‌ها و جنبش‌هاي هويتي روي مي‌آورد. به عنوان مثال، جمعيتي كه از دهها سال پيش تحت عنوان جمعيت حجتيه در ايران به وجود آمدند، جز آن نبود كه عده‌اي از مسلمانان سنت‌گرا دين و آئين خود را در معرض تهديد آئين بهائيت يافتند. در واقع انجمن حجتيه يك آئين بنيادگرا و هويت‌گراست كه هويت خود را در واكنش به يك تهديد بدست آورد. اين انجمن از ابتدا فاقد يك هويت كنش‌گرا بود. چه آنكه رويكرد آنها به اسلام، بنا به روايت‌هاي حقيقت‌گرا نبود. گرايش به حقيقت تنها در خور آنهايي است كه دين و آئين خود را به حيث حقيقت دريافته اند و دلبستگي آنها به دين و آئين به حيث دلبستگي به حقيقت است. و از همين رو نه از نقد كردن و تعقل كردن در دين و آئين مي‌هراسند، و نه از نقد ديگران بر دين و آئين خود بر مي‌آشوبند. به عبارتي، رويكردهاي حقيت‌گرا به دين، از دين و آئين براي خود نه قبايي دوخته‌اند و نه معيشتي اندوخته‌اند، تا از چند و چون يافتن آن، در هراس باشند. در نتيجه، رويكرد آنها به دين و آئين رويكر آزادگرانه و كنش‌گرانه است. اما اسلام هويت‌گرا كوچكترين نقد را يك تهديد تلقي مي‌كند. و لذا نه خود نزديك نقد مي‌شود و نه به ديگران اجاز مي‌دهد تا وارد حوزه نقد دين و آئين او شوند. به همين دليل رويكرد آنها به دين و هويت ديني، يك رويكرد واكنش‌گراست.
جريان نقد هيچ التزامي به هويت‌هاي موروثي ندارد. هر چند منتقدان، وقتي حقيقت را هدف قرار مي‌دهند، كوشش دارند تا مصلحت‌هاي اجراي حقيقت را نيز مد نظر داشته باشند. بدان معنا كه نقد به جاي گسترش دامنه تضاد با جامعه، از تضادها مي‌كاهد و نيروهاي محركه حيات را افزايش مي‌دهد. اما همه التزام بنيادگرايي به هويت موروثي و هر هويتي است كه از شخصيت او حراست مي‌كند. شايد به همين دليل است كه نقدها پوسته از تن او مي‌درند، و به همين دليل است كه نقدها را با شبهه آفريني و شبهات را با تهاجم يكسان مي‌شمارد.
2- اگر به تاريخ بنيادگرايي اسلامي مراجعه كنيم، خواهيم يافت كه اين جريان از زماني به وجود آمد كه پاره‌اي از مسلمانان سنت‌گرا و جامعه‌هاي مسلمان و سنت‌گرا از دو سوي داخلي و خارجي احساس تهديد مي‌كردند. يكي از سوي روشنفكراني كه بي مهابا تيغ نفي را بر پيكره اعتقادات ديني جامعه نواختند. و ديگر از سوي مللي كه با كمك نظام كالايي و تكنولوژي‌هاي رسانه‌اي، مسلمانان را با فرهنگي مواجه مي‌كرد كه نه توان داد و ستد با آن را در خود مي‌ديدند و نه توان رويارويي با آن را. اما تاريخ تروريسم اسلامي و يا افراط گرايي مسلمانان از زماني آغاز مي‌شود كه تهديدها از سطح رسانه‌اي به سطوحي از مناسبات قدرت در نظام سرمايه‌داري بين‌الملل ارتقاء پيدا مي‌كند. اين تاريخ به رويداد بزرگي چون انقلاب اسلامي باز مي‌گردد. پس از انقلاب اسلامي، نظام كمونيزم بين‌الملل هنوز آخرين نفس هاي خود را مي‌كشيد. گسترش ليبراليزم نو و موفقيت‌هاي پي در پي نظام سياسي و اقتصادي سرمايه‌داري در گسترش تمدن و فرهنگ و در توسعه اقتصاد، و در گسترش آزادي‌ها و حقوق مدني، فضاي تنفسي كمونيزم بين‌الملل را تنگ و تاريك گرداند. در واقع پس از سست شدن حلقه‌هاي پيوند نظام كمونيزم بين‌الملل با ملل ستمديده، ستمديدگان در انتظار يك بديل بودند تا به مدد آن بتوانند فرياد رهايي خود را در فضاي جديد انتقال دهند. ماهيت سياسي و برابري‌خواهانه اسلام از همان آغاز اين دين را دين مبارزه‌جويي ستمديدگان گرداند. انقلاب اسلامي تنها بديل ممكن در فضاي جديد بود. اسلام سياسي به خوبي مي‌توانست، فرياد محرومان در فضاي جديد باشد. اما بديل سياسي، زماني مي‌توانست اين فرياد را تداوم ببخشد كه هم به لحاظ انديشه پاسخگوي فضاي جديد باشد و هم بياني از آزادي و حقوق ذاتي انسان باشد. بنيادگرايي اسلامي فاقد اين هر دو ويژگي بود. لذا بنيادگرايي تنها فرياد اعتراض بود، ولي اين فرياد را هرگز نمي‌توانست به عنصر بديل برگرداند. از همين روست كه نظام بين‌المل جديد دريافت كه چگونه با محدود كردن اسلام‌گرايي در اسلام بنيادگرا و اسلام افراطي، از ايجاد بديل جلوگيري كند. براي اثبات اين نظر توجه خوانندگان محترم را به دو مثال جلب مي‌كنم:
الف) پس از پيروزي انقلاب اسلامي پاره‌اي از دانشجويان دانشگاه‌هاي ايران معتقد بودند كه با آثار و انديشه‌هاي مرحوم مطهري نمي‌توانند با انديشه‌هاي ماركسيستي روبرو شوند. هر چند آن مرحوم در آزادانديشي تصوير خوبي از خود ارائه داد، اما در هر حال به لحاظ خاستگاه فكري به جريان هويت‌گرايي و بنيادگرايي تعلق داشت. همين دانشجويان اضافه مي‌كردند كه تنها با انديشه‌ها و آثار مرحوم دكتر شريعتي قادر به اين رويارويي هستند. پاره‌اي از ماركسيست‌ها اين حقيقت را به خوبي اعتراف كردند. به گفته بعضي از آنان، كاري كه شريعتي كرد اين بود كه 50 سال ماركسيسم را در دانشگاه‌ها به عقب انداخت. واقعيت نيز به همين ترتيب بود. دانشگاه‌هاي ايران از آغاز تأسيس به شدت تحت تأثير جنبش چپ ماركسيستي بودند. جنبش دانشجويي نيز از همان آغاز ماهيت چپ‌گرايانه داشت. و حق هم با آنان بود، زيرا تنها انديشه چپ‌گرايي بود كه هم داراي پتانسل مبارزه‌جويي بود و هم با روح بي تكلف و برابري‌خواهانه دانشجويان سازگاري جست. جنبش چپ ماركسيستي تنها دروازه ورود به فعاليت دانشجويي بود. تنها پس از ورود دكتر شريعتي به دانشگاه‌هاي كشور بود كه گرايش‌هاي اسلامي رفته رفته جاي خود را در ميان دانشجويان باز كرد. انديشه‌هاي شريعتي داراي دو ويژگي بزرگ بود. نخست آنكه پاسخگوي روح اعتراضي نسل جوان و تحصيلكرده بود، و دوم آنكه، كوشش داشت تا قرائت نوانديشي و روشنفكري ديني را جانشين قرائت سنتي و بنيادگرايي گرداند.
ب) رابرت دريفوس در مقاله خود به نام "آيا آمريكا واقعاً با بنيادگرايي مشكل دارد؟" اشاره اي به كتاب يك افسر سابق سيا دارد كه در عراق و خاورميانه داراي تجربه‌هاي فراواني است. اين افسر سابق سيا به نام راول مارك گريشت در كنار مايكل لدين عضو انيستيتو اينترپرايز آمريكايي و وابسته به جريان افراطي نئوكان‌ها در آمريكاست. وي در صف اول حمايت از تجاوز نظامي آمريكا به افغانسان و عراق بود. گريشت در كتاب خود از جريان راست اسلامي حمايت مي‌كند و معتقد است كه آينده خاورميانه بدست اين دسته از اسلام‌گرايان رقم خواهد خورد و لذا آمريكا بايد از اين آينده استقبال كند. گريشت در مقابل آمريكائي‌هايي كه معتقدند، مسلمانان معتدل و سكولار تهديد كمتري براي آمريكا مي‌باشند، مخالفت مي‌كند. بنابراين نظر، جريان بنيادگرايي اسلامي هر چند با مذاق آمريكائيان ناخوشآيند به نظر مي‌رسد، اما آنها«كليد آزاد کردن خاورمیانه مسلمان از خصومت عکس‌العملی و دیرینه‌ی آن با غرب‌اند. این مردان [يعني بنيادگرايان] ، که چندان از مسلمانان لیبرال سکورلاریست، که همواره مورد ستایش و حتی مدافعه‌ی دولت و مطبوعات آمریکائی قرار گرفته‌اند میانه‌ای ندارند ، با ارزش‌ترین متحدان بالقوه دموکراتیک ایالات متحده‌اند4». فريد زكريا سردبير روزنامه نيوزويك نيز به اين حقيقت اشاره خوبي دارد كه «الگوي ايران بسياري را به اين فكر انداخته است كه شايد اسلامگرايان بايد در ساير كشورهاي خاورميانه هم بر سر كار آيند تا بي اعتبار شوند5». و از همين رو بود كه به گفته رابرت دريفوس، جرج بوش پس از تجاوز به عراق «اسلاميست‌هاي عراقي را ترغيب كرد كه به قدرت برسند6». چه آنكه دولت آمريكا به خوبي مي‌دانست كه كشور عراق فاقد يك جريان روشنفكري ديني است، و اگر اسلام‌گرايان به قدرت برسند، در خلاء اين روشنفكري به خوبي مي‌توانند با ناكامي در استقرار دموكراسي و دفاع از حقوق آزادي و بيان يك اسلام نوانديش، در بي اعتبار كردن گرايش‌هاي اسلامي در منطقه به مثابه يك بديل نقش مهمي ايفاء كنند.
3- در ايران جريان‌هاي بنيادگرايي تقريباً بعد از انقلاب اسلامي به وجود آمدند. حركت هاي ضعيف و كوتاه مدت بنيادگرايي در گروه‌هايي چون سازمان فدائيان اسلام و انجمن‌هاي حجتيه، اثر چنداني در جامعه مسلمان ايران نداشتند. انجمن حجتيه در سال 1332 پس از كودتا عليه دكتر محمد مصدق تشكيل شد. اعضاي اين انجمن يك جمعيت محافظه كار و بنيادگرا بودند كه حول دو عنصر دشمني با بهائيت و دعاي فرج براي ظهور امام زمان، فعاليت خود را آغاز نمودند. محدوده اين انجمن در ميان مسلمانان در حدي است كه اغلب تنها نامي از آنها شنيده‌اند و به غير از نام كه چندان هم با خوشنامي همراه نبود و نيست، به جز تأثيري كه در آن ايام در حوزه‌علميه قم گذاشتند، هيچ تأثيري در جامعه ايراني نداشته‌اند. سازمان فدائيان اسلام نيز يك جمعيت بنيادگرا بود كه در همان زمان در واكنش به كتاب شيعه‌گري احمد كسروي به وجود آمد. اين سازمان بر خلاف مشي محافظه‌كارانه انجمن حجتيه، داراي تفكري كاملاً افراطي بود. اين سازمان نوعي بديل‌سازي نقشي بود كه سيد قطب در جامعه مسلمانان مصري ايفاء كرد. سيد حسين نواب صفوي رهبر فدائيان اسلام روزي كه در نجف مشغول تحصيل بود، كتاب شيعگري اثر احمد كسروي را نزد دو تن از مراجع به نام‌هاي علامه اميني صاحبت القدير و ديگري حاج آقا حسيني قمي مي‌برد. قصد او اين بود كه از زبان هر دو حكم ارتداد و قتل كسروي را بگيرد. علامه اميني از اظهار نظر امتناع مي‌كند، اما حاج آقا حسيني قمي در جا حكم ارتداد كسروي را صادر مي‌كند. نواب صفوي پس از گرفتن مجوز ارتداد، يكراست از نجف راهي تهران مي‌شود و سازمان فدائيان اسلام را با همين هدف تشكيل مي‌دهد. در تهران و قم بسياري از علما از جمله مرحوم آيه الله طالقاني، آیت‌الله سیدمحمدباقر سلطانی و مرحوم آيه الله بروجردي و مرحوم آیت‌الله سیدمحمدرضا گلپایگانی، با خط و مشي وي به شدت مخالفت مي‌كنند. در حوزه علميه قم مخالفت‌ها از سوي بسياري از روحانيون با او بالا مي‌گيرد. تا جايي كه آيه الله بروجردي با وي مستقيماً از در مخالفت بر مي‌خيزد و سرانجام او و يارانش را از حوزه بيرون مي‌رانند. از نشانه‌هاي انديشه هاي سنت‌گرايي وي همين بس كه اعتقاد و پايبندي او به استخاره كردن بقدري بود كه در اغلب كارهاي خود بدون استخاره گرفتن، كاري انجام نمي‌داد. ودر كتابي كه با هدف آگاهانيدن عوام سنت‌گرا مي‌نويسد، مسائلي را در ميان مي‌گذارد كه تنها از ساحت فكري بنيادگرايي بر مي‌آيد7.
صرفنظر از دو انجمن حجتيه و سازمان فدائيان اسلام، جريان‌هاي نيرومند بنيادگرايي در ايران از دهه 80 ميلادي به بعد به وجود مي‌آيند. يعني پس از پيروزي انقلاب اسلامي. اين جريان مانند تمام نيروهاي بنيادگرا در سراسر جهان، ارتش خود را از ميان اقشار و طبقات سنت‌گرا تدارك مي‌بيند. اما جريان‌هاي ريشه‌دار و قديمي بنيادگرايي در كشورهاي عربي مانند مصر، عربستان، سوريه واردن به وجود آمدند. در حقيقت از دهه 1950 به بعد شاهد تسلط نظام كالايي و تكنولوژي‌هاي رسانه‌اي غرب بر جهان اسلام هستيم. اين تسلط در ايران به دليل فقدان حضور مستقيم استعمار، كمتر مشهود بود و جريان بنيادگرايي در ايران كمتر تحت تأثير سلطه غرب بود. شايد به همين دليل بود كه پيش از انقلاب اسلامي تنها دو جريان بنيادگرا به نام‌هاي سازمان فدائيان اسلام و انجمن حجتيه، تحت تأثير پاره‌اي از واكنش‌هاي داخلي، تأثير بسيار محدود و گذرايي در ميان مسلمانان ايراني داشتند.
در واقع انديشه بنيادگرايي اسلامي از زمان سيد قطب و تشكيلات اخوان المسلمين شروع مي‌شود. انديشه‌هاي سيد قطب گزارشگر يك بنيادگرايي واقعي بود. اما تعليمات سيد قطب خيلي با جريان افراط گرايي ميانه نداشت. مهمترين نگراني سيد قطب حفظ هويت امت اسلامي بود. او اين هويت را به شدت از ناحيه غرب در تهديد مي‌ديد. ضديت‌گرايي مسلمانان بنيادگرا با تمدن غرب از زمان و از ناحيه خود سيد قطب شروع مي‌شود. سيد قطب يك مقام ارشد وزارت آموزش و پرورش دولت مصر بود. وي در سال 1949 به مدت دو سال از طرف اين وزارتخانه به آمريكا سفر مي‌كند. سفر سيد قطب به جاي آنكه اسباب آشنايي او با تمدن غرب و احياناً نقد منشأت و نتايج اين تمدن باشد، جنبه ضديت‌گرايي و خصومت‌ورزي به خود مي‌گيرد. ريون پاز از قول Ruthven Malise مي‌نويسد كه مأموريت سيد قطب به آمريكا شكل‌گيري "نطفه جنگ اسلام‌گرايان عليه آمريكا" بود. مهمترين كتاب‌هاي سيد قطب را به نام "في ضلال القرآن" و "معالم في الطريق" ،مي‌توان به عنوان مانيفست بنيادگرايي تلقي كرد. سيد قطب تمدن غرب را يكسره تمدن جاهلي مي‌نامد و معتقد است كه هويت امت اسلامي در معرض تهديد اين فرهنگ و تمدن جاهلي است. با وجود اين، انديشه‌هاي سيد قطب هنوز با افراط ‌گرايي فاصله بسيار داشت. وي به جاي استقرار حكومت اسلامي، از شكل‌گيري امت اسلامي تحت تربيت فرهنگ اسلامي ياد مي‌كرد: «جوامع كنوني همگي جوامعي جاهلي غير اسلامي‌اند... و شايسته است با صراحت و بي ترس بگوييم كه اسلام هيچ ارتباطي با هر آنچه كه امروزه بر روي كره زمين در جريان است، ندارد؛ زيرا حاكميت از آن اسلام نيست و تنها جايگزين براي اين اوضاع دروغين، نخست و پيش از هر چيز، برپايي جامعه‌اي اسلامي است كه اسلام را شريعت خود قرار داده باشد و هيچ شريعت ديگري را برنتابد...8». تعريف سيد قطب نيز از مفهوم توسعه نيز روايت خوبي از انديشه‌هاي بنيادگرايي اوست: «جامعه توسعه يافته، جامعه اي نيست كه در نقطه اوج توليدمادي است، بلكه جامعه‌اي توسعه يافته است كه تفوق اخلاقي از خودنشان مي‌دهد. جامعه‌اي كه از نظر علم و تكنولوژي در اوج است؛ ولي دراخلاقيات در حضيض، جامعه اي عقب مانده است؛ در حالي كه جامعه اي كه در اخلاقيات در رده بالا است و از نظر علم و توليد مادي در پايين، آن جامعه پيشرفته است9».


پيروزي انقلاب اسلامي رويارويي اسلام را به مثابه يك بديل با جهان غرب آشكار كرد. و لذا پيرو آنچه كه پيشتر اشاره شد، شكست اين بديل تنها در گرو تصرف قدرت توسط جريان بنيادگرايي بود. چه آنكه آنها نيك مي‌دانستند كه بضاعت فكري و فرهنگي بنيادگرايي تا حد دريافت‌هاي سنن فكري گذشتگان خود محدود مي‌شد. اين بضاعت در مقايسه با نقدهاي دنياي مدرن و پست مدرن، سرمايه‌اي مطلقاً بي بضاعت مي‌نمايد. در نتيجه مخاطب بنيادگرايي تنها گروه‌هاي حاشيه‌اي جامعه هستند كه هم در حاشيه جغرافيايي زندگي مي‌كنند و هم داراي افكار و عادت‌هاي حاشيه‌اي هستند. آنها هرگز نمي‌توانند مخاطبان خود را از ميان جمعيت‌هاي متن‌نشين و متن‌گرا انتخاب كنند. و اگر اين حقيقت را اضافه كنيم كه رابطه ميان متن و حاشيه به گونه اي است كه همواره اين متن بوده كه با توسعه شهري و توسعه دانشگاه‌ها خود را در حاشيه گستراند، و هماره اين حاشيه بوده كه در متن ادغام شده است، خواهيم يافت كه آينده بنيادگرايي به كجا خواهد رسيد. و خواهيم يافت كه چگونه بديل اسلام سياسي بدست بنيادگرايي به خاموشي خواهد گرويد.

آغاز ظهور افراط گرايي اسلامي از بطن بنيادگرايي
تبديل اسلام بنيادگرا به اسلام افراطي و اسلام تروريسم از زماني آغاز مي‌شود كه تهديدها جدي‌تر مي‌شوند. از همان آغاز پيروزي انقلاب اسلامي كه نقطه آغاز يك نوع بديل سازي براي ملل ستمديده بشمار مي‌آمد، تهديدها جدي مي‌شوند. مكمل اين تهديدها گروه‌هاي افراطي هستند كه قادرند واكنش‌هايي از جنس تهديد نشان دهند. در حقيقت تهديد كننده و تهديد شوند يك مدار بسته قهر به وجود مي‌‍آورند، كه عامل تداوم حيات يكدگر مي‌شوند. تروريسم در يك عبارت، جريان جابجا كردن مبارزات رهايي بخش با ستيزه‌جويي و خشونت‌گرايي است. اما اين جابجايي جز در فضاي ستيز و خشونت ممكن نخواهد شد. امكان نداشت كه فضاي اجتماعي، سياسي و فرهنگي يك جامعه خالي از خشونت و ستيز باشد، و در آنجا شاهد پيدايش تروريسم باشيم. خشونت‌ها و ستيزها تنها به خشونت‌هاي سياسي، اجتماعي و فرهنگي يك جامعه محدود نمي‌شوند، خشونتهايي كه جامعه و دولتها عليه جوامع ديگر اعمال مي‌كنند، نيز بخش مهمي از فضاي ستيز و خشونت هستند. نظام بين‌الملل سرمايه‌داري نخستين عامل اصلي گسترش خشونت در جهان است. تكنولوژي‌هاي سرگرمي كه امروز به كمك تكنولوژي‌هاي رسانه‌اي مرزهاي سياسي و جغرافيايي را در مي‌نوردند نخستين و مهمترين عامل گسترش خشونت هستند. عامل ديگر، مبارزه دول غرب با بديل سياسي انقلاب اسلامي بود. بطوريكه بسياري از نظريه پردازان غرب خود را روياروي يك جنگ ايدئولوژيك و يك جنگ تمدني مي‌ديدند. به اين عبارات توجه كنيد :«جنگ ایدئولوژیک بین اسلام و غرب دوباره بالا گرفته و پس از جنجال کاریکاتورهای پیامبر اسلام، اکنون یک نمایندهی راست‌گرای مجلس هلند بنام گرت ویلدرس فیلم کوتاهی تحت عنوان "فتنه" ساخته و توانسته بهرغم همهی مخالفتها و تهدیدها آن را در یک تارنمای اینترنتی به نمایش گذارد. نظرات مخالف و موافق دربارهی این فیلم مرتب اعلام میشود و تقریبا همهی دولتها، و نه جوامع مدنی، غربی ساخت و نمایش چنین فیلمی را محکوم کرده و آن را تصویری خلاف واقع از مسلمانان و کتاب مقدس شان، قرآن، دانستهاند. اگر از این تعارف دیپلماتیک غربی بگذریم و به واقعیتهای جاری و نهفته در جوامع اسلامی و غربی نگاه کنیم، به عمق این پدیدهی "اسلام ستیزی" غربی، که چنانچه به درستی مدیریت نشود، میتواند در نهایت به فاجعه بیانجامد، بیشتر پی‌خواهیم برد. منطق دیالکتیکی حکم میکند که برای هرآنتی تز یا "برابرنهاده"ای یک تز یا "نهاده" بیابیم ، وگرنه در برابراین پرسش که، "چگونه شد اکنون، در قرن بیست ویکم وعصرشکسته شدن مرزهای بعید دانشی و تکنولوژیکی، به این ورطهی هولناک قرون وسطایی افتادیم؟"، پاسخ قانع کنندهای نخواهیم داشت10».
پيش از اين جنگ ايدئولوژيك، جهان اسلام تنها خود را در معرض فرهنگي مي‌يافت كه هويت اسلامي را در معرض تهديد قرار داده بود. تاريخ نوانديشي ديني نيز در آنچه كه حداقل در انديشه‌گران و مصلحاني چون سيد جمال‌الدين اسدآبادي و محمد عبده مشاهده كرديم، گواه روشني است كه بنيادگرايي مولود تضادهاي فرهنگي و هويتي است. ميزان مدارا جويي وهمزيستي روشنفكران از دوران پيش از انقلاب مشروطيت تا سالها پيش از انقلاب اسلامي در ايران، به گونه‌اي بود كه پيشتر از قول خانم خانم نيلوفر بيضايي نقل كرديم كه چگونه روشنفكراني چون كسروي، ملک الشعراي بهار و علامه قزوينی و جمالزاده، با وجود نقدهايي كه به اسلام داشتند، اما ستايش‌هايي در وصف اسلام به عمل ‌آورده‌اند كه در طول هزار سال از هيچ عمامه بسري برنيامده است11.
در بحبوحه چنين فضايي، كه از يك سو به ترويج خشونت‌گرايي و از سوي ديگر به جنگ ايدئولوژيك دامن مي‌زد، گروه‌هاي افراطي و تروريسم در ميان جوامع مسلمان سر برآوردند. در ميان مسلمانان شيعه جز در ميان گروه‌هاي اقتدار‌گرا، اقبال جداي‌اي با افراط گرايي نشان داده نشد. و طرفداران خشونت نتوانستند از ميان منابع فقهي دستاويزي براي خود بيابند. چه آنكه منابع فقهي با روش‌هاي محافظه‌كارانه در باب جهاد ابتدايي، هرگز نتوانست راه اقدامات تروريستي را باز گشايد. و تا آنجا كه اينجانب اطلاع دارد به جز افرادي كه در ميان گرو‌بندي‌هاي قدرت وجود دارند، هيچيك از فقهاي مستقل شيعه، فتاوي‌اي كه بتواند دستاويز ترور و افراط گرايي باشد صادر نكرده‌اند. آن دسته از افرادي كه چنين فتاوايي صادر كرده‌اند، مستمسك آنها مصالح سياسي بود تا استنباط‌ هاي فقهي. منابع فقه شيعه تنها باب بنيادگرايي محافظه‌كاري است و با افراط گرايي هيچ ميانه‌اي ندارد. به همين دليل است كه افراط گرايي با گشودن باب مصلحت، حتي فراتر از احكام ثانوي، به منظور توجيه خود پا از گليم منابع فقه فراتر مي‌گذارند. اما متأسفانه منابع فقهي و سلفي‌گري اهل تسنن باب اقدامات تروريستي و افراطي را بر روي طرفداران آن به خوبي باز گشوده است. آراء ابن تيميه يك از فقهاي بزرگ حنبلي (وفات 728 ه) مهمترين منبع گروه‌هاي جهادي و تروريستي است. روضوان السيد در مقاله خود اشاره مبسوطي به انديشه‌هاي افراطي محمد عبدالاسلام فرج يكي از رهبران تشكيلات جهاد اسلامي مصر دارد. به گفته رضوان السيد او كسي است كه در برنامه قتل انورالسادات مشاركت داشته است، و در كتاب خود به نام "الفرضيه الغائبه" دلايل خود را مستند به كتاب "الفتاوي الكبراي" اثر ابن تيميه مي‌كند. به عقيده ابن تيميه، هر كس از ديني به جز اسلام پيروي كند، كافر است. هر چند ابن تيميه فتاوي خود را در زماني صادر كرد كه جامعه مصر با هجوم وحشيانه مغولان مواجه بود، و با مباح شمردن خون كافران از تسلط مغولان بر مصر جلوگيري كرد، اما آراء وي در متن ايدئولوژي جريان افراطي و سلفيگري (عنواني كه اعراب به اصول‌گرايي مي‌دهند) قرار گرفت. در متن همين ايدئولوژي بود كه پاره‌اي از علماي سلفيگري مصر چون دكتر طارق حليمي مي‌گويند «تنفر از آمريكا عبادت خداست12» و نيز علماي سلفيگيري ديگري چون شيخ سلمان العودي سعودي و شيخ محمود الشعيبي بعد از حمله يازده ستامبر پا به ميدان مي‌گذارند و با اين عبارات كه : «… با اين همه بايد بدانيد كه آمريكا بلاد كفر است و مخالف اسلام و مسلمانان. در واقع به آن حد از تكبر رسيده است كه خودسرانه به ملت‌هاي مسلمان از جمله سودان، عراق، افغانستان، فلسطين، ليبي و ديگر جاها، با همكاري كفاري چون انگليس، روسيه و ديگران حمله مي‌كند تا آنان را نابود كند. آمريكا فلسطينيان را از خانه و كاشانه خويش بيرون رانده و به جاي آنان "برادران ميمون‌ها و خوك‌ها" را جاي داده است و از رژيم جنايتكار صهيونيستي همه‌جانبه حمايت مي‌كند و هرآنچه بخواهند از قبيل پول، سلاح و … در اختيارشان قرار مي‌دهد. با اين تفاسير چگونه مي‌توان آمريكا را دشمن ملت‌هاي مسلمان و در حال جنگ با آنان قلمداد نكرد؟ ولي چون به اوج ستم و تكبر رسيده‌اند؛ چون فروپاشي شوروي را به دست مسلمانان در افغانستان ديده‌اند، حال فكر مي‌كنند كه قدرت نهايي‌اند و بالاي آنها هيج قدرتي نيست. آنان خدا را فراموش كرده‌اند. خدا قدرتمندتر از آنهاست و مي‌تواند آنان را تحقير و نابود كند. از خداوند مي‌خواهيم كه اسلام و مسلمانان را ياري و مجاهدان را و آمريكا و پيروان و حاميانش را نابود كند13»، حملات تروريستي عليه مردمان بيگناه را به جرم شهروند آمريكايي بودن و به جرم كافر بودن توجيه مي‌كنند. بدين‌ترتيب، همانگونه كه پيشتر اشاره كردم، جريان افراط گرايي و تروريسم اسلامي چيزي جز جابجا كردن مبارزات رهايي بخش مسلمانان با جريان ستيزه‌جويي و خشونت‌گرايي نبود. اين مبارزات علاوه بر فضاي خشونت‌آميزي كه غرب تحميل مي‌كرد، جز از راه تبديل بديل اسلام سياسي به اسلام قدرت ممكن نمي‌شد. سخن آخر آنكه، همانگونه كه بنيادگرايي ارتش ذخيره خود را از ميان جريان سنت‌گرايي تدارك مي‌بيند، جريانهاي افراطي و تروريستي نيز ارتش ذخيره خود را از ميان گروه‌هاي بنيادگرا تدارك مي بينند. لذا با اين بيان، درخواهيد يافت كه چگونه سياست‌زدايي از اسلام، حلقه‌ ارگانيكي مي‌سازد كه در آن، سنت‌گرايي، بنيادگرايي و تروريسم هم خانه مي‌شوند.

www.ahmadfaal.com

فهرست منابع
1- كتاب نقد اجتماعي پست مدرنيسم، نوشته رابرت جي دان، ترجمه صالح نجفي، شركت نشر شيرازه؛ ص 266
2- همان منبع
3- به كتاب شكست انديشه نوشته آلن فينكل كروت ترجمه دكتر عباس باقري، انتشارات فرزان مراجعه شود
4- مقاله آيا آمريكا با بنيادگرايي مشكل دارد، نوشته رابرت دريفوس ترجمه گيلاني
5- كتاب آينده آزادي نوشته فريد زكريا، ترجمه امير حسين نوروزي انتشارات طرح نو، ص 174
6- مقاله آيا آمريكا با بينادگرايي مشكل دارد....
7- براي مطالعه بيشتر به مقاله طلبه‌اي عليه مرجعيت نوشته فريد مدرسي مراجعه شود.
8- مقاله زيستگاه ايدئولوژيك و سياسي جنبش‌هاي اسلامي، نوشته رضوان السيد ترجمه مجيد مرادي
9- مقاله جريان‌شناسي انديشه در جهان عرب، بخش دوم نوشته مقصود رنجبر، و او نقل مي‌كند از : «ل. م. سافي، دو رهيافت متفاوت، در جريان بازگشت به اسلام درجهان عرب، ترجمه دكتر سيد احمد موثقي، فصلنامه علوم سياسي،شماره دوازدهم، زمستان 1379، ص 274».
10- به نقل از مقاله : تز و آنتي تز ... و مسلمانان ميانه رونوشته بابك جاويدان
11- به مقاله قبلي تحت عنوان رويارويي با اسلام سياسي اثر همين قلم مراجعه شود
12- مقاله ريشه‌هاي اسلام ستيزي اسلام گرا نوشته ريون پاز ترجمه حميد پشتون
13- همان منبع






پنج‌شنبه 13 اسفند 1388
فرم ارسال نظر:
نام:  
پست الکترونیک:  
برای مثال: bayaneazadi@ahmadfaal.com
موضوع:  
نظر:  
وب سایت:
برای مثال: http://www.ahmadfaal.com
وب لاگ:
برای مثال: http://faalahmad.blogfa.com
   
Skip Navigation Links
پست الکترونیک:
bayaneazadi@ahmad
faal.com
- اسطوره های سیاسی
- سرگذشت سوبژه در نظریه های انسانشناختی
مباحثي پيرامون مناسبت هاي اجتماعي
--------------------
مباحثي در باره روشنفكري ديني
--------------------
مباحثي در باره فلسفه حقوق و سياست
--------------------
مجازات کردن سخت‌ترين کار ممکن است: مصاحبه با فوکو
--------------------
فلسفه و روان‌کاوي: آلن بديو
--------------------
مصاحبه با دیوید هاروی: سیمای تازه‌ی نظام اقتصادی جهان
--------------------
آیا شورش بی‌فایده است؟ میشل فوکو
--------------------
«در دفاع از انقلاب۵۷» امین بزرگیان
--------------------
«روحانیت اسلام و عصر جديد» امین بزرگیان
--------------------
چامسکی: دانشگاه بنگاهی تجاری شده است
--------------------
رونویسی تاریخ، بازگشت فاشیسم − گفت‌وگو با مراد فرهادپور
--------------------
ژیژک: بعضی وقت‌ها باید از ارادۀ اکثریت تخطی کرد
--------------------
حقوق بشر بدون تکالیفْ شکست می‌خورد
--------------------
مشاهده لیست کامل مقالات
تمامی حقوق و مطالب این وب سایت محفوظ است © 1387