«بيان آزادی، بیان آزاد شدن انسان و جامعه ها از زندان قدرت و خشونت است»
جهان بدون قدرت،   
جهاني که در آن، انسان و جامعه ها به آزادی و رستگاری مطلق دست یافته اند. اگر جهان بدون قدرت وجود ندارد، فی الواقع جهان بدون ستم، جهان بدون تجاوز، جهان بدون سانسور و ابهام، جهان بدون جنگ و کشمکش و سرانجام جهان بدون تضاد وجود نخواهند داشت. اگر قدرت فرآورده تضادها و نابرابری هاست، و اگر بنای جهان بر حقیقت و وحدت رخدادهای حقیقی است، پس نابرابری ها و تضادها و در نتیجه قدرت، به موجب از خود بیگانگی انسان در زیست جهان خویش پدید آمده اند. اگر جهان بدون قدرت هر گز به واقعیت نخواهد نشست، حداقل می تواند به منزله الگوی سنجش آزادی و حق مداری در جهان واقعی قلمداد شود.
نسبت نويسنده وب با كمونيسم و ليبراليزم:
اگر كمونيست ها و ليبراليست ها به حكومت برسند، محتمل مي دانم كه با ليبراليست ها دوست و با كمونيسم دشمن خواهم بود.
و اگر كمونيست و ليبراليست ها تحت حكومت ديگران باشند، با كمونيست ها دوست و با ليبراليسم دشمن خواهم بود.
اسلام سياسي در مواجه با سكولاريزاسيون
اسلام سیاسی در مواجه با سکولاریزاسيون

احمد فعال
توضیح نخست: دو مفهوم دولت و حکومت در فارسی به ترتیب ترجمه دو واژه لاتینی state وgovernment هستند. اما معانی آنها در فارسی وارونه معانی است که در زبان لاتین وجود دارند. بدین معنا که: در زبان لاتین وقتی از واژه state یاد می‌شود، در زبان فارسی این واژه را به دولت معنی کرده‌اند، در حالی که در زبان لاتینی، دولت یا state همان معنایی را داراست که ما از آن با عنوان حکومت یاد می کنیم. در زبان فارسی دولت عبارت است از قوه مجریه، اما در معنای لاتینی، دولت (=state) عبارت است از تأسیسات قانون اساسی، ساختار سیاسی و یا آن چیزی که ما از آن با عنوان نظام سیاسی و یا حکومت یاد می‌کنیم. بنابراین، وقتی در لائیسیته از تفکیک بنیاد دولت از بنياد دینی یاد می‌شود، منظور تفکیک بنیاد دینی از ساختار نظام سیاسی است، نه از آن معنایی که ما از دولت یاد می‌کنیم. با ا ین توضیح، هر گاه ما از دو واژه دولت یا حکومت یاد می‌کنیم، معنای فارسی آنها را مد نظر خواهیم داشت. به نظر من این اشتباهی است که از ابتدا در ترجمه واژه‌های لاتینی به فارسی انجام شده است. از همان ابتدا باید واژه state معادل حکومت و واژه govrenment معادل دولت ترجمه می‌شد.
توضیح دوم: در مقالات پیشین توضح دادم که دین اسلام دارای ماهیت سیاسی است، بطوریکه تفکیک سیاست از اسلام چیزی جز جدا کردن اسلام از ذات و ماهیت خود نیست. اما در نوشته‌های پیشین خود هیچگاه سیاست را به منزله حکومت کردن یا دولتمداری تعریف نکردیم. به عکس معتقد بودیم که سیاست در بیان آزادی عبارت است از، کنش مسئولیتمندی انسان در برابر رویدادهایی که به حیات اجتماعی او مربوط می‌شود.از این نظر، دیانت عین سیاست است و هیچ میانه‌ای با حکومت کردن ندارد. اما در بیان قدرت، سیاست جز فن حکومتداری نیست، و در این معنا دین تنها در وضعیت از خود بیگانه شده در بیان قدرت است که با حکومتداری سازگار می‌شود.
با این توضیحات، اگر اسلام را در بیان قدرت جستجو کنیم با لائیسیزم ناسازگار و ای بسا دشمنی آشتی ناپذیر خواهد داشت، اما با سکولاریزم، در قالب هویت‌گرایی و بنیادگرایی از مخالفت و دشمنی با سکولاریزم آغاز می‌کند، اما رفته رفته در فرآیند سکولاریزاسیون برنامه‌های اقتصادی و سیاسی دولت، با سکولاریزم سازگار می‌شود. اما اسلام در بیان آزادی، نسبتی متفاوت با سکولاریزم و لائیسیزم پیدا می‌کند، که این نوشتار در توضح این رابطه‌ها بر آمده است.
مدعیات نویسنده در این نوشتار عبارتند از:
طرح مسئله سکولاریزم در زمره مسائل جامعه ایران نیست. تنها به این دلیل که،
سکولاریزم و یا جریان سکولاریزاسیون در کشورهایی مسئله بوده که ضرورت داشت تا دستگاه کلیسا نگاه خود را از آخرت‌گرایی به دنیاگرایی معطوف کند. اما در اسلام و جامعه اسلامی ایران نیاز به تغییر چنین نگاهی نبوده و نیست.
طرح لائیسیزم به دلیل وجود گرایش‌های نیرومند سنت‌گرایی و بنیادگرایی می‌تواند در زمره مسائل جامعه ایران باشد، تنها به این دلیل که،
سه دوره جنبش دموکراسی‌خواهی در ایران حداقل به دو دلیل ناکام مانده است:
الف) نخست اینکه، یک رشته گرایش‌های نیرومند سنت‌گرایی و بنیادگرایی وجود داشت که با هدف کسب قدرت مانع هر گونه تحول به سوی دموکراسی شده است.
ب) دلیل دوم اینکه، یک رشته تقابل‌ها از سوی مرام‌های ضد دینی وجود داشت که با هدف کسب قدرت از جنس همان سنت‌گرایی و بنیادگرایی بودند.
بدین‌ترتیب نه تنها تفکیک بنیاد دینی از ساختار سیاسی، بلکه تفکیک ساختار سیاسی حکومت از هر گونه فکر و مرام سیاسی دیگر، ضروری است. در این میان اسلام سیاسی تنها به مثابه یک نهاد دموکراتیک می‌تواند در جامعه متضمن چنین فراروندی باشد.

چرا سکولاریزم مسئله جامعه ایران نیست؟
از نقطه نظر روشنفکری، هر نوع اظهار نظر درباره مقولات سیاسی و فلسفی باید متکی به ضرورت‌ها و الزامات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی جامعه‌ای باشد که این مفاهیم در آن جامعه طرح می‌شوند. از یک نقطه نظر، مرز میان بنیادگرایی و روشنفکری درک همین الزامات و ضرورت‌هاست. به عنوان مثال، دعوت به آداب عفت در جزیره لختی‌ها بدون توجه به الزامات و ضرورت‌های زمان- مکانی، جز از اندیشه بنیادگرایی صادر نمی‌شود. بنابراین، طرح مسائل حاشیه‌ای، فرعی و حتی مسائلی که مهم به نظر می‌رسند، اما مسئله آن جامعه نیستند، بنیادگرایی محسوب می‌شوند. با این وجود وقتی از الزامات و ضرورت‌های یک جامعه سخن به میان می‌آید، هنوز ابهاماتی وجود دارد که باید رفع شوند. به عنوان مثال، ممکن است از نظر یک جامعه وجود بیکاری، اشتغال، تورم و یا رکود اقتصادی در زمره مسائل مهم جامعه باشند و به عکس آزادی‌های فردی و اجتماعی از جمله مسائل آنها نباشد. طبیعی است که در یک جامعه کم سواد و حاشیه‌نشین و یا با تفکرات فرهنگی حاشیه‌گرا، موضوع آزادی‌های فردی و اجتماعی در زمره مسائل مردم نباشد، و آنها ممکن است به این حقیقت آگاه نباشند که حل مشکلات معیشتی آنان در گرو توسعه اقتصادی و پیشبرد توسعه اقتصادی در گرو تأمین همین آزادی‌هاست. از این رو است که علاوه بر ضرورت‌ها و الزمات، باید به بیان حقوقی که در زمره حقوق ذاتی یک ملت بشمار می‌آیند، توجه دقیق داشت. یک ملت ممکن است به حقوق خود آگاه نباشند، اینجاست که رسالت روشنفکری از ضرورت‌های صرف در بیان حقمداری ظهور پیدا می کند.
همانگونه که آقای شیدان وثیق بارها در نوشته‌های خود توضیح داده است و استیو بروس در فصلی به نام پارادایم سکولاریزاسیون به تفصیل شرح داده است؛ سکولاریزم تفکیک و جدایی دین از دولت نیست. اما پیشتر باید دانست که سکولاریزم با سکولاریزاسیون به کلی متفاوت است. تفاوت آنها مانند تفاوت دو واژه دموکراسی و دموکراتیزاسیون نیست. دموکراتیزاسیون فرایند دموکراسی شدن جامعه است، اما سکولاریزاسیون فرایند سکولاریست شدن جامعه و دستگاه‌های سیاسی نیست، بلکه فرایند سکولار شدن جامعه و دستگاه‌های سیاسی است. سکولار شدن با سکولاریست شدن دو مقوله متفاوت هستند. سکولار شدن فرایند دنیاگرایی است. اما سکولاریست شدن نوعی مرام سیاسی و فلسفی است که تنها به وجه دنیایی هستی اصالت می‌دهد. از این رو، وقتی جوامع مسیحی روند سکولاریزاسیون را پشت سر گذاشتند و یا بخشی از دستگاه‌های کلیسا با پذیرش پروتستانتیزم، سکولار شد، هیچکدام سکولاریست نشدند و هیچکدام وجه اخروی جهان را انکار نکردند. بلکه تنها به این باور دست یافتند که وجه دنیایی نیز در زندگی مسیحیان و جامعه مسیحی نقش فعال ایفا کند. از این نظر، جامعه سکولار وجود دارد، اما جامعه سکولاریست تقریبا وجود ندارد.
جوامع مسیحی اروپایی بدون روند سکولاریزاسیون نمی‌توانستند به جوامع باز و دموکراتیک تبدیل شوند. وقتی مختصات فرهنگی و مذهبی این جوامع را از مطالعه می‌گذرانیم، خواهیم یافت که چگونه روند سکولاریزاسیون به مثابه یک ضرورت برای ایجاد یک جامعه رو به توسعه و پیشرفت و یک جامعه دموکراتیک مطرح بود. با وجود این مشخصه‌ها در ملل مغرب زمین، و فقدان این مشخصه‌ها در جامعه ایرانی- اسلامی است که می‌گوییم، فرایند سکولاریزسيون در ایران و حتی برای ایجاد روند دموکراتیزاسیون در ایران بی وجه است.
پیشتر اضافه کنم که جریان سکولاریزاسیون در هر جامعه یک فرآیند سه وجهی است. در یک وجه با سکولاریزاسیون جامعه مواجه هستیم و در وجه دیگر با سکولاریزاسیون دولت و دستگاه‌های سیاسی روبرو هستیم و در وجه سوم با فرآیند سکولار شدن دین روبرو هستیم. آشکار است که کُند و یا تعطیل شدن فرآیند سکولاریزاسیون در هر وجه مانع گسترش فرآیند سکولاریزاسیون در وجوه دیگر می‌شود. دولت سکولار، دولتی است که احکام و آداب دینی در اداره نهادهای سیاسی و در مشروعیت آن بی‌تأثیر است. جامعه سکولار، جامعه‌ای است که از اهمیت دین در تصمیم گیری‌های اجتماعی و در کسب و کار کاسته می‌شود و دین سکولار، دینی است که وجه عقلانی بر وجه ایمانی آن پیشی می‌گیرد و جامعه مؤمنان احکام دینی را به حیث عقلانیت و به حیث تأثیرگذاری در زندگی و کسب و کار آنها، می‌پذیرند. در چنين جامعه‌اي علقه‌های ایمانی و تعبدی محض سست می‌شوند. بدین‌ترتیب فرآیند سکولاریزاسیون، نه کوشش داشت تا دین را از صحنه زندگی حذف کند و نه کوشش داشت تا بنیاد دینی را از بنیاد سیاسی تفکیک کند. از نظر آنچه که به جامعه مربوط می‌شد، تنها کاهش اهمیت نقش دین مورد نظر بود، نه حذف آن و نه حتی بی‌اهمیت شمردن آن. این کاهش به ترتیبی که در ادامه شرح خواهم داد، بطوری بود که تمام قلمروهای زندگی اقتصادی، سیاسی و اجتماعی در مهمیز تسلط کلیساها قرار داشتند. استیون بروس اصطلاح سکولاریزاسیون را به شرایط اجتماعی نسبت می‌دهد که در آن :
« الف) کاهش اهمیت نقش دین در مؤسسات غیر دینی مانند دولت و اقتصاد،
ب) تنزل جایگاه اجتماعی نقش‌ها و مؤسسات دینی و
ج) کاهش میزان مشارکت مردم در امور دینی، کاهش اظهار باورهای دینی و کاهش دین در تدبیر دیگر حیطه‌های زندگی1». صرفنظر از آنچه که به ضرورت‌های توسعه در مناسبات کار و تولید و تغییر فرماسیون‌های اقتصادی- اجتماعی مربوط می‌شود، اما تقاضای جامعه سیاسی و جامعه روشنفکری برای کاهش اهمیت نقش دین، به موقعیت مسلط دستگاه کلیسا بر مناسبات زندگی اجتماعی مربوط می‌شود. با این توضیح، اکنون می‌توانیم فهرستی از ویژگی‌های جامعه کلیسایی و دستگاه دولتی در اروپای مسیحی ارائه دهیم و ضرورت فرایند سکولارسیون را در این جوامع از مطالعه بگذرانیم. برخی از این ویژگی‌ها عبارتند:

تسلط کلیسا بر دستگاه سیاسی
تحلیل مناسبات قدرت در دنیای مغرب زمین و تفاوت آن با آنچه که در ملل مشرق زمین و به ویژه در ایران وجود داشت، از اهمیت بسزایی برخوردار است. بدون درک این مناسبات نه تنها نمی‌توان به ضرورت‌های فرآیند سکولاریزاسیون پی برد، بلکه مهمتر از آن، درک تحول و توسعه مدنیت غرب از جامعه کشاورزی به جامعه صنعتی بسیار دشوار و حتی غیر ممکن خواهد شد. برای توضیح این تحلیل، تا همین اندازه کافی است اشاره شود که در ملل مغرب زمین همواره سه قطب یا سه آلترناتیو قدرت وجود داشت که سراسر تاریخ غرب شاهد رویارویی و جنگ‌های طولانی میان این سه قطب بود. این سه قطب قدرت عبارت بودند از دستگاه کلیسا، دستگاه سلطنت و دستگاه اربابی. به غیر از سازش‌ها و پیوندهای کوتاه مدت میان هر یک از قطب‌های قدرت، اغلب میان آنها جنگ و خصومت بود. این سه قطب در موازات یکدیگر و مستقل از یکدیگر دارای نظام حقوقی خاص، محکمه‌های خاص، لشکر و قشون خاص و حتی قلمروهای اقتدار خاص بودند. بطوریکه وقتی هر یک از وابستگان قلمرو اقتدار دستگاه اربابی مرتکب جرم می‌شد، مجرمین اغلب تشخیص می‌دادند تا در محکمه ارباب خود محاکمه شوند تا در محاکم امرای سلطنتی. مارك بلوخ در اثر تحقيقى خود بنام "جامعه فئودالى"، گزارش‏هاى بسيارى از جنگ‏ها و تخاصمات اين سه قدرت ارائه مى‏دهد. يك ارباب دوك نشين و يا يك نجيب زاده كنت نشين از نشست و برخاست با واليان و نمايندگان شاه بشدت امتناع مى‏كرد. اساساً يك ارباب، نشست و برخاست با دستگاه سلطنتى را دون شأن خود مى‏دانست. الكسى دوتوكويل در وصف جامعه كشاورزى پيش از انقلاب صنعتى مى‏نويسد : «اگر به يك ارباب بزرگ، مقام والى پيشنهاد مى‏شد احساس مى‏كرد كه به او اهانت شده است. زيرا يك نجيب‌زاده مادرزادى هر چقدر هم فقير شده باشد، معمولاً از چنين پيشنهادى مى‏بايست متنفر بوده باشد. به تصور او قدرت اين واليان مخلوق يك اقتدار غصبى بود، نوكيسگانى كه وظيفه‏شان نظارت بر كار افراد طبقه متوسط و روستائيان بود و به هر روى مردمى نبودند كه يك نجيب‏زاده بخواهد با آنها نشست و برخاست داشته باشد2».
وضع و رابطه كليسا با قدرت سياسى و تخاصماتى كه ميان اين دو كانون قدرت وجود داشت، از رابطه ميان شاه و ارباب بدتر بود. در بعضى از ادوار، نهاد قدرت سياسى مى‏كوشيد تا خط و نشان براى كليسا معين كند. و حتى به عزل و نصب اسقف‏ها بپردازد. اما چندين بار كليسا عليه خودکامگى شاهان اقدام كرد. در روزگار فرانك‏ها در آغاز، درآمدهاى دولتى اغلب صرف جنگ‏ها مى‏شد. ولى بعدها از اين عوايد به كليسا نيز پرداخت مى‏شد. زمانى كه فرانك‏ها موقعيت امپراطورى خود را تثبيت كردند، نوه يكى از شاهان از كمك به كليسا ناراضى بود. اين فكر به مصادره اموال كليسا منجر شد.
شارل مارتل تهاجمي ‌را عليه كليسا سازمان‌دهى كرد. اين روند چندين بار ادامه يافت، تا اينكه در سال 858 ميلادى اسقف شهر اورلئان موسوم به سن اوشر در عالم معراج منظره‏اى را مشاهده كرد كه در آن تمام كشيشان فرانك، در شهرى بنام رمس جمع شده‏اند و حاصل گردهم آيى خود را طى يك صورت جلسه براى لويى لوژماريك فرستادند. در آن زمان لويى قصد حمله و تاراج كليسا را داشت. اسقف در معراج ديد، هنگامى كه به معراج پرواز مى‏كرد در آن زير شارل مارتل را مشاهده كرد كه در پائين جهنم در حال سوختن است. اسقف علت اين مجازات را از حواريونى كه اطراف او بودند مى‏پرسد و آنها مى‏گويند كه اين مجازات به علت غصب اموال كليساست.
ترفندهاى ديگرى از سوى كليسا اتخاذ شد، بطورى كه رابطه قوا را ميان دستگاه سلطنت با دستگاه كليسا، دگرگون مى‏كرد.
در قرون دهم و يازدهم وابستگى كليسا به شاهان بسيار زياد بود. تا آنكه اصلاحات گريگورى هفتم در ساختار قدرت دينى، كار را به سود روحانيون يكسره دگرگون كرد. گريگورى هفتم با دخالت‏ها و خودكامگى‏هاى شاهان مبارزه سختى را آغاز كرد. اصلاحات گريگورى تابعيت روحانى را از غير روحانى رد كرد. پاب اينوسان سوم براى روحانيون قدرت خاصى قائل بود. او قدرت روحانيون را برتر از قدرت شاهان مى‏دانست. پاب معتقد بود كه قدرت شاهان منشأ زمينى و قدرت روحانيون منشأ آسمانى دارد.
هنگامى كه فردريك اول، كوشش داشت تا قدرت امپراطورى را بسط دهد، پاپ در ايتاليا از گسترش اين قدرت نگران شد. پاپ اينوسان سوم معتقد بود كه قدرت روحانيون قدرتى متعالى است و بايد بر قدرت شاهان كه نماد قدرت زمينى هستند، حكومت كنند. به گفته او «همچنانكه ماه از خورشيد نور مى‏گيرد، مقام سلطنت در اقتدار و رونق مرهون پاپ است»
گفته مى‏شود كه جان ساتر براى تأمين هزينه جنگ با فرانسه كوشش داشت تا از هر راهى كه مى‏شناسد و حتى از راه اخاذى كليسا به زور از هيچ اقدامى فرو نگذارد. جان براى دسترسى به اين هدف ابتدا بناى خصومت با روحانيون را گذاشت. او از به رسميت شناختن اسقف نماينده پاپ خوددارى كرد، اموال كليسا را در انگلستان مصادره كرد. پاپ چون اين خبر را بشنيد، جان ساتر را تكفير و سلطنت او را نامشروع اعلام كرد. او پادشاهى مشروع را به فليپ دوم واگذار كرد. بدنبال اين حادثه، فئودال‏هاى انگلستان نيز چون از روش‏هاى جان ناراضى بودند، به حمايت از فليپ دوم پرداختند. جان كه تصور نمى‏كرد چنين در محاصره ناراضيان و دشمنان قرار گيرد سعى كرد تا با روش مسالمت‏آميز با پاب وارد مصالحه شود. جالب اينجاست كه او حتى سوگند مى‏خورد كه خود را واسال پاپ (وابسته) بداند. او پس از آشتى با پاپ، شروع كرد به اقدامات تلافى‏جويانه عليه فئودال‏ها. شاه پس از بازگشت از شكست با فرانسه با شورش شواليه‏ها و شهرنشينان مواجه شد.
وسعت املاك كليسا در قرون وسطى بسيار زياد بود. در فرانسه 33 تا 35 درصد زمين‏هاى زير كشت حوالى پاريس در اختيار كليسا قرار داشت. و به روايتى، جنگ‏هاى صليبى صرفاً به انگيزه گسترش حوزه تيول كانون‏هاى قدرت بود كه در اين مورد به اتفاق رسيده بودند.
اختلاف منافع كليسا با دو كانون ديگر قدرت، آنها را در يك صف قرار داد. منتسكيو در كتاب روح القوانين، گزارش مفصلى از رويارويى دستگاه سياسى با دستگاه كليسا ارائه مى‏دهد. او نقل مى‏كند كه در سال 865 در عهد شارلمانى‏ها، وقتى كليسا تجاوزگرى قدرت سياسى را عليه منافع روحانيون مشاهده كرد، پاپ رسماً نامه‌اي به كشيشان نوشت و آنها را ملامت كرد كه چرا طبق مقررات در صدد احقاق حق خود برنمى‌آيند. كشيشان جواب دادند كه به اقدامات آنان ترتيب اثر داده نمى‏شود. كشيشان مجدداً نامه‏اى به شارل طاس نوشتند و به او قوانين را گوشزد كردند، ولى شارل طاس بازهم از آن بى‏توجه گذشت.
اين بي‌توجهي پيشتر هم وجود داشت، اما دستگاه دينى از بى‏توجهى دستگاه سياسى، به سادگى كنار نمي‌نشست. در سال 794 وقتى قحطى در شهر فرانكفورت پديد مى‏آيد، همين مسئله بهانه‏اى شد تا كليسا طى صورت جلسه‏اى اعلام كند : «علت قحطى آن است كه بسيارى از خوشه‏هاى گندم خالى و ثمر نداشته است و صداى شيطان شنيده شده كه گندم‏ها راخورده‏اند و مى‏گفتند چون صاحب املاك و مزارع مستمرى كليسا را نداده‏اند، ما گندم را خورديم. از آن پس مقرر گرديد تا مردم برخلاف مقاومت‏هايى كه انجام مى‏دادند به كليسا باج و ماليات پرداخت كنند3».
اين داستان را از آن رو آوردم تا نشان داده باشم كه دستگاه كليسا چگونه خود را درگير قدرت سياسى مى‏كرد. متقابلاً
در ملل مشرق زمين و به ويژه در ايران، هر سه كانون قدرت در كانون قدرت سياسي متمركز بودند. دو كانون ديگر كاملاً وابسته و زائده قدرت سياسي بودند و هيچ استقلالي از خود نداشتند. شاه هم رب‌النوع قدرت سياسي بود و هم رب‌النوع قدرت مذهبي و هم رب‌النوع قدرت اقتصادي. كافي است خواننده محترم به كتاب ارزشمند مالك وزارع اثر آن لمتون مراجعه كند و فهرست بلند بالايي كه او از وابستگي دستگاه اربابي و دستگاه ديني نسبت به قدرت سياسي در تاريخ ايران نشان مي‌دهد، دريابد. به روايت خانم آن لمتون، هر گاه دستگاه سياسي اراده مي‌كرد، با يك چشم بهم زدن دو كانون ديگر را از هستي ساقط مي‌كرد. كانون اقتصادي از ايام باستان تا كنون يكسر زائده دستگاه سياسي بود. بر خلاف آنچه كه دوتوكويل درباره نظام اشرافيت در غرب مي‌گفت، نظام اشرافيت اقتصادي در ايران شهرنشين بودند و در كنار ارك شاه به خورد و برد مشغول بودند. از آوردن اين فهرست خودداري مي‌كنم، اما از باب مثال تنها توجه خوانندگان محترم را به وضيتي كه خداندان ميكائليان و خاندان برامكه در عهد غزنويان و خلافت عباسيان يافتند جلب مي‌كنم، كه چگونه با يك چشم بهم زدن اين دو خاندان را به نان شب محتاج كردند. وضعيت كانون قدرت ديني از اين بهتر نبود. فهرست بلند بالاي وابستگي اين كانون را به دستگاه سياسي، در جاي ديگر آورده‌ام4. اما از باب مثال، وقتى حكم اعدام محمدبن مكى جزينى عاملى معروف به شهيد ثانى، كه از علماى طراز اول دوران خويش بود، صادر مى‏شود، زير حكم اعدام او را 1000 فقيه امضاء كردند. در دوران حاضر نيز كه سكولاريست‌ها به شدت نگران حكومت ديني هستند، خوب است به اين حقيقت توجه داشته باشند كه وضعيت وابستگي كانون قدرت ديني به قدرت سياسي از گذشته كمتر نشده، بيشتر هم شده است. بر خلاف آنچه كه به ظاهر به نظر مي‌رسد، اين قدرت سياسي است كه عنان دستگاه ديني را بدست دارد و نه به عكس. قاعده مصلحت نيز كه از همان آغاز تشكيل حكومت ديني وضع شد، چيزي جز به رسميت شناختن و تسلط نظام عرفي بر نظام ديني نبود. بنابراين، ضرورت‌هايي كه در ملل مغرب زمين به عرفي شدن دستگاه دولت منجر شد، در ايران بطور ذاتي و ساختاري وجود دارد و لذا سكولاريست‌هايي كه مدام اين نگراني را ابراز مي‌كنند، نگراني آنها و دغدغه آنها حداقل در اوضاع و احوال سياسي ايران كاملاً بي‌وجه است، خاصه آنكه بايد توجه داشت كه:

تسلط ایمان در مناسبات کار
اروپا از قرن چهارم ميلادي با اگوستين و حاكميت اصل ايمان و رستگاري مسيحيايي، حدود هزار سال در تاريكى فرو رفت. اگوستين يك افلاطونى‏گراى ايمانى بود. او آرمانشهر افلاطوني را در آسمان بنا كرد. او نيك مى‏دانست كه ساختن بهشت بر روى زمين غير ممكن است. كوشش داشت تا آدميان را تسليم واقعيت خودشان، يعنى تسليم واقعيتى كه در آن زندگى مى‏كنند، گرداند. بدين‏ترتيب اگوستین، ساختن كاخ مينويى خود را به جهانى ديگر موكول مى‏كند. از نظر او «تنها در پايان تاريخ كه جهان محسوس از ميان مى‏رود نظام خوب، سلطنت راستى و خوشى، يعنى سلطنت خدا در عالم برين و مينويى برقرار و كامل مى‏شود5». از نقطه نظر اگوستين، بهتر اين بود كه مردان نيك و اصلح بر حكومت شهرها فرمان مى‏راندند، اما سرسختى واقعيت سنگين‏تر از آن است كه اين دستان از زير به فرا كشيده شوند. از نظر اگوستين، انسان موجودي ذاتاً گناهكار است. بلاها و مشقات او در زندگي اين جهاني، تنها از اين روست كه او در گناه ذاتي گرفتار آمده است و لذا براي رستگاري چاره‌اي جز تسليم شدن به وضعيت موجود و اطاعت محض از فرادستان ندارد. آموزه‌هاي اگوستين انديشه راهنماي اروپائيان در سراسرقرون وسطي تا دوران انقلاب صنعتي محسوب مي‌شد. برابر با اين آموزه، دستگاه کلیسا نه تنها كار و پيشرفت را مخل اصل رستگاري مي‌شمرد، بلكه از مصائبي كه بر انسان مي‌رفت تقديس مي‌كرد. هر اندازه سختی كه بر انسان مي‌گذرد، بيشتر باشد، ساختن كاخ مينوي او در بهشت آسان تر مي‌شود. در اين ميان، بيشترین مذمت متوجه توليد ثروت و پيشرفت در كسب و كار بود. گذشتن شتر از سوراخ سوزن آسان‌تر از گذشتن ثروتمندان از دراوزه بهشت بود. استيو بروس در وصف اين دوران مي‌گويد :«هر چه آدمي آسوده‌تر باشد، كمتر پرواي خدا مي‌كند. همچنين آسودگي و رفاه را عامل زوال آدميت مي‌دانستند. يك شيوه تنزه‌جويي كنار جستن از عالم اقتصاد است. محرومان اغلب نظريه‌هاي آرامبخشي در باب عدل الهي مي‌پروراندند... در اين نظريه‌ها نداشتن بجاي آنكه فقدان محسوب شود، به رحمت و التفات الهي تعبير مي‌شود : رستگاران نادارانند6».
به نظر ربرت کرولی، خداوند برای هر فرد موقعيت اقتصادی و اجتماعی خاصی مقرر کرده است. او افراد را از هرگونه پيشرفت و ترقی باز می‏داشت. پيوريتانيسم كه به نوعي آئين پاك ديني ناميده مي‌شد، تجسم رستگاري و رياضت‌گرايي قرون ما قبل صنعت بود. آنها تا پيش از قرن شانزدهم با هر گونه انديشه ترقي‌خواهي و توليد ثروت و تجارت مخالف بودند. هارولد ج لاسکی در کتاب خود، عقايد پيوريتن‏ها را اينگونه شرح می‏دهد : «جوهر تعاليم پيوريتن‏ها عبارت بود از، زندگی به منظور کسب رستگاری، تسليم و رضا در مقابل مقدرات الهی نسبت به موقعيت اجتماعی، توصيه به فرد که تکاليف و وظايف خود را، در همان موقعيتی که دارد به درستی انجام دهد، و قبول کردن اينکه، عامل فقر و ثروت مشيت الهی است و برای آموزش جز تسليم چاره‏ای نيست....پيوريتانيسم با آنهايی که در راه ساختمان و بنيان دنيای جديد قدم گذارده بودند، کاملاً مخالف بودند7».
در مقالاتي به نام مطالعه‌اي در پيوندها و گسست‌هاي جريان انديشه به تفصيل شرح داده‌ام كه چگونه پس از وقوع انقلاب صنعتي در انگلستان و با توسعه تجارت، پيوريتن‌ها از لاك رياضت كشي بيرون آمدند و به آئين بورژوازي تبديل شدند. ماکس وبر در کتاب خود، پس از آنكه رابطه مستقيمی ميان اخلاق پروتستانتيزم و روح سرمايه داری جستجو مي‌كند، نشان مي‌دهد كه چگونه روح سرمايه داری از روحيه رياضتگری مسيحی سر در مي‌آورد. و چگونه سلوك عقلاني كار بناي خود را از تكليف بيرون مي‌كشد و رابطه خود را با اصل ايمان و رستگاري وارونه مي‌سازد. ماكس وبر همچنين به ديدگاه‌هاي يكي از پيوريتن‌هاي انگليس به نام ريچارد باکستر اشاره مي‌كند كه چگونه کتاب "هدايتنامه مسيحی" او نمونه‌ای از اخلاق جديد پيوريتانی را به نمايش مي‌گذارد. اين کتاب در حقيقت رسم هدايت مسیحيايی، برای کسب ثروت محسوب می‌شد. با اين وجود، نه باکستر و نه ديگر قديسان پيوريتانی، کسب کار و ثروت را نه وسيله‌ای برای محو شدن در اخلاق دنيايی، بلکه وسيله دوری جستن از گناه و رياضت می‌شناختند. به قول وبر :«کار به طور اخص وسيله‌ای برای مصونيت از تمامی وسوسه‌هايی بود که پيوريتانيزم آنها را تحت عنوان زندگی آلوده جمع می‌کرد8». در قرون وسطی از قول پل قديس نقل می‌شد «آنکس که کار نمی‌کند نبايد بخورد». هدف پل قديس ارج گذاشتن و اصالت دادن به کار نبود، بلکه توجيه وضعيتی بود که در آن فرودستان به مدد کار و حتی استثماری که بر نيروی کار آنها روا می‌شد، راه رستگاری بجويند. توماس آکويناس در توجيه قول پل قديس اظهار می کند، کار کردن دارای وجوب کفايی است. بطوريکه هر گاه کار کردن کفايت کند، ديگر نيازی به کار کردن برای کسانی که اهل تمول و مکنت باشند نيست. اما «باکستر نه تنها اين گونه استثناءها را بر تکليف اخلاقی به کار نمی‌گرفت ، بلکه به شدت بر اين اصل تأکيد می‌ورزيد، که هيچ کس او را از شمول اين فرمان بی‌قيد و شرط مستثناء نمی‌کند. حتی ثرتمند هم نبايد بدون کارکردن ارتزاق نمايد. زيرا اگر چه برای تأمين حوائج خود نيازی به کار ندارد، اما حکم خدا چنين است و او هم بايد مانند بقيه از آن اطاعت کند9». نظرات جدید پیوریتن‌ها و ريچارد باکستر در زمانه‌ای ابراز شد که موج سکولاریزاسیون از سر کلیسا گذشت. ماکس وبر در مطالعات خود، کوشش داشت تا رابطه علی‌ای ميان اخلاق پروتستانتيزم و عقلانی شدند سازمان کار، جستجو کند. او بخش مهمي از كتاب خود را به اين واقعيت اختصاص مي‌دهد كه، چگونه با فروهشتن مذمت كار به تقديس كار، جريان پروتستانتيزم و سكولاريزاسيون در اروپا اتفاق افتاد. به عقيده او، هر جا که ذهنيت کار ايجاد می‌شد، حداقل موانع توليد و پيشرفت از ميان می‌رفت.
اكنون اگر آموزه‌هاي اخلاقي جهان مسيحيت را در باب كار و توليد و در باب عقلانيت از عهد اگوستين تا ايام رابرت كرولي با انديشه‌گران جهان اسلام از غزالي و تا فارابي و تا خواجه نظام الملك و تا خواجه نصيرالدين طوسي و تا ابن مسكويه رازي و تا حتي فقهایی كه به نظرم مذهب آنان جز امر سكولاريزه كرده دين نبوده است، مورد توجه قرار دهيم، خواهيم يافت كه ضرورت‌هاي اجتماعي در تبيين سازماني عقلاني كار در ميان ملل غرب و شرق و به ويژه در ايران، تا چه اندازه متفاوت هستند. در همان مقالاتي كه پيشتر يادآور شدم، به اين حقيقت اشاره كرده‌ام كه : اغلب انديشه‏گران جهان اسلامی بر خلاف جهان مسيحيت در قرون وسطی، بر روی عنصر کار و فعاليت اقتصادی و مدنی تأکيد کامل داشته‏اند. در اغلب آثار انديشه‏گران مسلمان می‏توان نمونه‏های بسياری ذکر کرد که عقايد آنان در تلازم «تلاش و اخلاق»، بسيار پيشرفته‏تر از پيوريتن‏ها بود. به اين عبارات از کتاب مسکويه رازی به نقل از کتاب آقای سيد جواد طباطبايی، توجه کنيد : «چنين است اين حالت سعادت انسانی که کمال جز با فعاليت مدنی، زندگی در مدينه، ياری افراد صالح و دوستان مخلص ممکن نمی‏گردد. جمله اين نيازها چنانکه می‏بينيد بسيارند و مستلزم رنج بسياری و آنکس که در اين راه کوتاهی ورزد، در نتيجه از سعادت ويژه او به همان اندازه کاسته خواهد شد. به همين دليل تن‌آسايی و راحت‌طلبی از بزرگترين رذيلت‏ها بشمار آمده است. زيرا انسان را از انسانيت تهی می‏کند. نکوهش ما از اهل زهد نيز که از مردم کناره‏گيری می‏کنند. و در بالای کوهها و صحراها - زندگی می‏کنند، به همين دليل است. زيرا آنان توحش را انتخاب کرده‏اند که مخالف تمدن است. بدين سان آنان از همه فضيلت‏هايی که برشمرديم عاری می‏شوند. وقتی کسی جدا از مردم زندگی کرده و عاری از فضيلت‏های اخلاقی باشد، چگونه می‏تواند ميانه‏رو، عادل و گشاده دست و شجاع باشد؟ آيا او در شمار جمادات و مردگان نيست10».
بدين‏ترتيب است که، مسکويه رازی فضيلت اخلاقی را با کار و تلاش در مدينه يکسان می‏شمارد. شما در هيچ يک از آثار پيوريتن‏ها چنين عبارات تندی در بيان عقلانيت زندگی اخلاقی و مدنی نمی‏يابيد. همچنين آقای سيد جواد طباطبايی، به نقل از کتاب السعاده الاسعادت، نوشته ابولحسن عامری می‏نويسد، كه او پرداختن به معاد و معاش را نشانه ميانه‏روی و ميانه‏روی را سعادت می‏شمرد. به نظر عامری، هردينی که فاقد ويژگی اعتدال‌جويی باشد و به گونه‏ای بنيادگذاری شود که به تباهی منافع اقتصادی و نيروی انسانی منجر شود، نمی‌تواند دينی مطلوب و والا باشد. ابولحسن عامری در کتاب خود می‏نويسد : «در اين نتوان ترديد کرد که اکتساب درجات بالای سياسی و ستايش، جز با عوامل خارجی، يعنی مال و دوست، مقدور و ميسر نيست. چرا که مال موجب جرئت و گستاخی و برقراری مساوات بين خويشاوندان و نيکی بر ياران و دلجويی از همسايگان و دوست، مايه اقتدار و شوکت در برابر دشمنان و دفاع از حريم و حفظ از لغزش است. بدين ترتيب روشن است که اديانی که به دست آوردن مال را جايز نمی دانند و مردم را به گوشه عزلت و انزوا می‏خوانند، مانع از آن می‏شوند که گروندگان بدان اديان، اين امتيازات را بدست آورند11».
آثار جلال الدين دوانی که سيد جواد طباطبايی، آثار او را به همراه انديشه‌های بهاءالدين خنجی، در زمره دوران انحطاط و زوال انديشه سياسی می‌شناسد، به تقليد از کتاب "اخلاق ناصری" خواجه نصير الدين طوسی، عباراتی در ستايش از معيشت می‏يابيم که در خور توجه است : «چنانچه در صحيفه سليمان است ...که حکمت با توانگری بيدار است و با درويشی در خواب، که دانا چون دنيا نباشد، خلق از او منتفع نتواند شد، بلکه خود نيز به سبب توجه به مصالح ضروری، از بسی کمالات باز می‏ماند12». نظير اين گفته‏ها و نظرات در آثار فلاسفه و صاحبنظران مسلمان بسيار می‏توان يافت. اساساً نگرش رهبانيگری و عزلت‌گزينی، در تعاليم دينی مسلمانان، بشدت نکوهيده شده است. تعاليم اخلاقی قرآن در باب تلاش و معيشت، اساساً با تعاليم اخلاقی مسيحيت (و حتی با تعاليم اخلاقی پروتستانتيزم) قابل مقايسه نيست. اين گفته از حضرت پيامبر، در ستايش از «مغانم کثيره»، حتی در آثار پيوريتن‏ها به آسانی يافت نمی‏شود. و این آیه قرآن که :«پس از آنکه نماز گذاردید، بلافاصله بر روی زمین منتشر شوید و در جستجوی روزی بکوشید13». بنابراين، آنچه که در «عمل»، مانع از گذار مسلمانان به پيشرفت صناعت گرديد و در «نظريه»، نيز مانع جريان انديشه آزادي گرديد، آنگونه که ماکس وبر در نظر داشت، وجود اخلاق اقتصادی متناسب با روح سرمايه‏دارانه نبود14.
پيشتر اشاره‌اي به ضرورت رسالت روشنفكري داشتيم، استيو بروس در كتاب خود يادآور مي‌شود كه «ضرورت اجتماعي يك اصل سكولاريزاسيون حكومت است»، اكنون آنها كه فكر و ذكرشان سكولاريزم است، بايد پرسيد كه كدام كار روشنفكري و كدام ضرورت اجتماعي آنها را به اين درك رسانده است؟ آيا هنوز لازم است تا گيتاشناختي و امر دنيوي شدن كار و توليد جايي فراختر از آنچه كه در انديشه‌ورزان ديني وجود داشت و دارد، و جايي فراختر از آنچه كه در جهان فقه وجود دارد، بيابد تا امر سكولاريزاسيون را مانند آنچه كه در غرب وجود داشت و اتفاق افتاد، به مثابه يك ضرورت عاجل طرح كنيم؟ تسلط دولت‌هاي ايراني نيز بر شؤنات زندگي اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي به نوعي است كه رسم حكمراني و تقديس قدرت را في‌نفسه به يك آئين ديني تبديل كرده است. اكنون بر روشنفكران است كه به حكومتگران يادآور شوند كه پا از گليم اين آئين بيرون گذارده و آنها را به اخلاق بخوانند. هنوز براي آنكه به درك ضرورت‌ها نائل شويم، لازم مي‌دانم تا مقايسه‌اي ميان موقعيت جهان مسيحيت در تعيين مشي زندگي، با آنچه حداقل در ايران وجود دارد، داشته باشيم،

تسلط کلیسا بر جهان بيني و نظام آموزشی و تربیتی جامعه
كوشش داشتم تا فصل جداگانه‌اي از تسلط ايمان بر عقل در قرون پيش از سكولاريزاسيون در ملل مغرب زمين داشته باشم، اما به دليل طولاني شدن تنها توجه خوانندگان را به اين عبارات از استيو بروس جلب مي‌كنم : «در انگلستان قرن شانزدهم كليسا بر تمام رخدادهاي چرخه زندگي فرد و اجتماع احاطه داشت و به آنها رنگ ديني مي‌داد. تولد، ازدواج، مرگ و گذر فصل‌هاي زراعي، همگي توسط كليسا مديريت مي‌شدند و اساساً همگي تأئيداتي بر جهان‌بيني مردم بودند. تكنيك‌هاي كليسا براي شفاي بيماري، حاصلخيز كردن خاك، و افزايش زاد ولد احشام مجري بود. اما فراسوي رخدادهاي خاص كه در آنها عموم مردم جنود كليسا محسوب مي‌شدند، حرمت و اعتبار جهان‌بيني ديني در سراسر زندگي روزمره هم ساري و جاري بود15». تسلط دين و كليساها بر چرخه زندگي از آغاز تولد تا كسب و كار و تا لحظه مرگ، مانند آنچه كه در جهان مسلمانان وجود دارد، تنها به چند دعا و نذر و نياز ختم نمي‌شد، نظام آموزشي و تربيتي جامعه از همان آغاز تولد در تسلط مطلقه كليسا بود. تلاش براي جدا كردن نظام آموزشي و مدرسه‌ها از تسلط كليسا جنگي بود كه لائيك‌ها از اواخر قرن نوزدهم با دستگاه كليسا آغاز كردند. همچنين است وجود سازمان متمركزي چون كليسا كه تمام جامعه را حول يك ايمان و يك جهان‌بيني واحد هم هويت مي‌ساخت. در نظام متمركز كليسا، هيچكس جز فرمانروايي پاپ اعظم حق اظهار نظر نداشت. و هنوز هم در كليساهاي كاتوليك وضع به همين قرار است. تكثر آراء ويژگي جهان پرتستانتيزم است، اما در كليساي كاتوليك و آنچه پيش از دوران سكولاريزاسيون وجود داشت، تمام آراء و احکام تنها تحت سیطره نظام آموزشي و تربيتي يك نظام سلسله مراتبي و متمرکز به نام كليساها بود.
به این عبارات از کتاب فرید زکریا توجه کنید: «اصلاحات دینی، صلاحیت و قدرت کشیشی را درهم شکست، و مخصوصاً به فرمانروایی انحصاری پاپ بر دنیای مسیحیت پایان داد. اما در اسلام هیچ گاه یک نظام کشیشی سلسله مراتبی که همگان از آن اطاعت کنند وجود نداشته، تا لازم باشد توده‌ها از آن آزاد شوند. اسلام نه یک نظام روحانیت دارد و نه یک سلسله مراتب دینی، چیزهایی که مذهب کاتولیک و برخی فرقه‌های پروتستان دارند. مسجد در اسلام فقط مکانی است برای عبادت، نه مثل کلیسا یک نهاد تئولوژیک. در بسیاری از نمازهای جماعت، پیشنماز که دوشادوش دیگران می‌ایستد اغلب کسی است که بهتر از بقیه نماز را بلد است. با توجّه به عدم وجود یک مرجع اصلی دینی، تفوق دولت بر کلیسا همواره در سرزمینهای اسلامی وجود داشته است، چیزی که در اروپا در نتیجه جنگهای مذهبی حاصل شد. خلیفه مسلمانان قبل از هر چیز یک شاه بود؛ او یک پاپ نبود و مجبور هم نبود با یک پاپ دست و پنجه نرم کند. او می توانست مسجد بسازد و اندیشمندان دینی را مورد التفات قرار دهد، اما مرجع دینی نبود. بنابراین بی معنی است بگوییم، مسلمانان برای مشکلی که هرگز نداشته‌اند باید یک فرآیند تاریخی را از سر بگذرانند16». در خاتمه هر چند در وضعيت موجود كوشش‌هاي بسيار براي تشكيل يك سامان قدرت و متمركز، مانند آنچه كه در سازمان متمركز كليساي قرون وسطي وجود داشت، انجام شده و مي‌شود. اما نه باب اجتهاد در ميان فقها و نه ماهيت تكثرگرايي جهان اسلام، امكان تشكيل چنين سازماني را نداده و نمي‌دهد. چنانچه در عمل، ميزان استقلال خود روحانيت و در مقام اپوزسيون قرار گرفتن آنها، در شرايطي كه بيشترين تلاش‌ها براي تشكيل چنين سازماني صورت گرفته است، بيشتر مي‌شود. خاصه آنكه بنا به طبيعت ساختار سياسي در ايران از ايام دير تا كنون، ايجاد چنين تمركزي تنها در يك سازمان سياسي (= دولت) ممكن است نه در يك سازمان ديني. مدافعان وضع موجود نيز بايد نيك آگاه باشند كه تشكيل چنين سازمان متمركزي كه هم دين‌ورزان و هم روحانيت را تابع خود بگرداند، تنها يك سازمان سياسي از كار خواهد آمد نه بيش، مانند آنچه كه در تاريخ ايران بطور ساختاري وجود داشته است.

حاصل كلام
ماترياليزم يك جهان بيني است كه تنها به جهان نمودي اصالت مي‌دهد. اصطلاح جهان نمودی را از اين رو بكار بردم كه مقوله جهان مادي، مفهوم مبهمي است. و اما سكولاريزم از نظر من طرح ايدئولوژيكِ جهان‌بيني ماترياليستي براي طراحي يك نظام زندگي است. اما اين ايدئولوژي خود فاقد جهت‌گيري خاص در زندگي بشري است. وجه ايدئولوژيك سكولاريزم تنها از اين حيث است كه مي‌گويد: طرح زندگي چيزي بيش از همين جهان نمودي (يا بخوانيد جهان مادي) نيست. و نيز فقدان جهت‌گيري خاص، از اين حيث كه محتواي اين زندگي هر چه باشد، ربطي به سكولاريزم ندارد. بنابراين، سكولاريست‌ها به حيث هر اعتقادي (به جز اعتقادات ديني) مي‌توانند به حقوق بشر، به آزادي، به استقلال، به برابري انسان، به عدم برابري انسان، به تبعيض و تضادها، به اقتصاد سوسياليستي، به بازار آزاد، به صلح و به جنگ، معتقد باشند و يا نباشند. بنابراين الصاق اين مفاهيم و يا مفاهيم ضد آن، هيچ ارتباطي به سكولاريزم ندارد. اما سكولاريزاسيون يك فرآيند است. كه در اين فرآيند دينداران را نيز شامل مي‌شود. چنانچه پروتستانتيزم چيزي جز جريان سكولاريزه كردن مسيحيت نبود. كوشش دينداران و غير دينداران در سكولاريزاسيون در دولت و يا در دين و يا در جامعه، تنها از حيث اهتمام دولت، دين و جامعه به مسائل اين جهاني است. و اين تعريف چيزي است كه نظريه پردازان سكولاريزاسيون نيز بدان توجه دارند. لذا نه به نام سكولاريزم و نه به نام سكولاريزاسيون، نمي‌توان از آزادي، از حقوق بشر و از صلح سخن گفت. اين مفاهيم هيچ ارتباطي به سكولاريزم ندارند. تنها يك سكولاريست مي‌تواند مدعي صلح طلبي و آزاديخواهي باشد، اما نه به حيث سكولاريزم، بلكه تنها رشته دیگری از اعتقادات و يا علائق اوست كه مي‌تواند به اين مفاهيم اعتبار بدهد. آقاي شيدان وثيق از قول هاروی کُکس Harvey Cox، الهيات‌شناس آمريکايی، عبارتي را نقل مي‌كند كه توجه خوانندگان را به آن جلب مي‌كنم: «سکولاريزاسيون مستلزم فرايند تاريخی‌ای است که به يقين بازگشت‌ناپذير است. در جريان آن، جامعه و فرهنگ از قيموميت و نظارت دين و هم‌چنين جهان‌بينی‌های به غايت متافيزيکی خلاص می‌شوند. ما تأکيد کرديم که سکولاريزاسيون به طور اساسی جنبشی رهايی‌بخش است. اما سکولاريسم، بر عکس، يک ايدئولوژی است، يک جهان‌بينی جديد و بدون گشايش است که همانند مذهب عمل می‌کند. در حالی که سکولاريزاسيون ريشه‌هايش را در ايمان کتاب مقدس می‌دواند و تا درجه‌ای ميوه‌ی اصيل اثرگذاری ايمان مسيحی بر تاريخ غرب است، سکولاريسم چيز کاملاً متفاوتی است... سکولاريسم آن گشايش و آزادی‌ای را که سکولاريزاسيون می‌آورد، تحديد می‌کند17». همچنین اضافه می‌کنم، جنبه رهايي‌بخشي سكولاريزاسيون‌ كه هاروی کوکس از آن یاد می کند، تنها از حيث رهايي از تابعيت تام و تمام جامعه و دولت از سلطه مطلقه دين است و نه رهايي‌بخشي سياسي و اجتماعي. تأکید می کنم که مفاهیم رهایی‌بخشی سیاسی و اجتماعی نیز، هيچ ارتباطي نه با سكولاريزم دارند و نه با سكولاريزاسيون.
از اين نظر سكولاريزم با حذف مذهب، خود به يك نحله مذهبي ديگر تبديل مي‌شود. حداقل در ايران و هموطنان ايراني وضع به اين قرار بوده است. كافي است به اظهار نظر دوستان سكولاريست‌ ما توجه شود، كه نخست، چگونه بدون ملاحظه شرايط اجتماعي و فرهنگي ايران و مقايسه آنچه كه در ملل مغرب زمين گذشت، از سكولاريزم به مثابه یک كليد جادویی ياد مي‌كنند. گويي اينكه راه رستگاري و آزادي مردم ايران تنها و تنها در گرويدن به اين نحله فكري است. دو اينكه، زبان و ادبيات اين دوستان در تقديس سكولاريزم و سماجت بر طرح آن در هر موضع سياسي، و در هر مناسبت اجتماعي، به همان گونه‌اي است كه مذهبیان تقدیسانه از مبادی دینی خود یاد می کنند. به عبارتي، شيوه دفاع بعضي از اين دوستان مانند تكليف واجبي است كه مؤمنان در اداي تكليف نماز يوميه خود انجام مي‌دهند. خوب با اين وصف، اگر اين ديدگاه را نه يك مذهب، حداقل در حد يك ايدئولوژي بناميم، راه دوري رفته‌ايم؟ البته حق مي‌دهم، كه اگر سكولاريزم يكي از حقوق ذاتي انسان مانند حق آزادي و حق صلح و... بود، مدافعان سكولاريزم در وقت و بي وقت به اداي اين حقوق بپردازند، اما هيچ عقل سليمي تا آنجا كه من اطلاع دارم سكولاريزم را در زمره حقوق نشمرده است. سكولاريزم تنها يك ديدگاه است و نه بيش. ديدگاهي كه مي‌تواند درست باشد و مي‌تواند غلط باشد. از نظر اينجانب، جريان سكولاريزاسيون مي‌تواند بنا به موقعيت و شرايط اجتماعي و فرهنگي و سياسي ايران، يك پيام و يك فرآيند بر حقي باشد، و مي‌تواند بسته به همين شرايط يك پيام ناحق تلقي شود.
ادامه بحث را به رابطه اسلام سياسي با لائيسيزم باز مي‌گردم.
ahmad_faal@yahoo.com

فهرست منابع:
1- پارادایم سکولاریزاسیون نوشته استیو بروس (این نوشته فصل اول کتابی است به نام "خدا مرده است، سكولاريزاسيون در غرب"، اثر استیو بروس. نویسنده این نوشتار تنها به این فصل دست یافته است. به سایت سکولاریزم نو مراجعه شود).
2- كتاب انقلاب فرانسه و رژيم‏هاى پيشين، نوشته الكسى دوتوكويل ترجمه محسن ثلاثى نشر نقره ص 84
3- كتاب روح القوانين منتسكيو ص 969
4- بخشی از کتاب منتشر نشده این قلم تحت عنوان "سرگذشت سوژه در نظریه‌های انسان شناختی"
5- كتاب- نظريه‏هاى نظام سياسى، جلد اول نوشته ويليام‏تى. بلوم ترجمه احمد تدين نشر آران ص 273
6- پارادایم سکولاریزاسیون نوشته استیو بروس
7- سير آزادی در اروپا، نوشته هارولد ج. لاسکی ترجمه رحمت‏الله مقدمَ مراغه‏ای، انتشارات فرانکلين ص ۴۱ و ۴۲
8- کتاب روح سرمايه داری و اخلاق پروتستانتيزم، نوشته مارکس وبر، ترجمه عبدالاکريم رشيديان و پريسا منوچهری، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی صفحات ۱۷۰
9- همان ص 171
10- به نقل از کتاب زوال انديشه سياسی در ايران نوشته سيد جواد طباطبايی ص ۱۵۸-۱۵۹
11- همان منبع ص ۱۸۶
12- همان منبع ص ۲۴۰
13- قرآن سوره 62 ايه 10
14- سطوري از اين متن از مقاله دوم "مطالعه‌اي در پيوندها و گسست‌هاي جريان انديشه" نوشته همين قلم، استخراج شده است.
15- پارادایم سکولاریزاسیون نوشته استیو بروس
16- کتاب آینده آزادی، نوشته فرید زکریا، ترجمه امیر حسین نوذری، انتشارات طرح نو، ص 173
17- مقاله ابهامات "سکولاريسم"، "سکولاريسم" نوانديشان دينی، اصلاح‌طلبان غير دينی و... جدايی دولت و دين نوشته شیدان وثیق





چهارشنبه 18 فروردین 1389
فرم ارسال نظر:
نام:  
پست الکترونیک:  
برای مثال: bayaneazadi@ahmadfaal.com
موضوع:  
نظر:  
وب سایت:
برای مثال: http://www.ahmadfaal.com
وب لاگ:
برای مثال: http://faalahmad.blogfa.com
   
چهارشنبه 25 فروردین 1389
نام: peerooz
پست الکترونیک:
موضوع:
جناب فعال،
اگر و قبل از اینکه جواب شما را بشنوم این کامنت را در سایت دیگری گذشته ام :
" منظور من از کامنت بالا توهین به خانم محتشمی پور( که نمی شناسم ) نبود و نیست. منظور فهم من از نوشته ایشان بود که همه حتی عروس امام نیز باید بنویسند حتی اگر در رشته ایشان نباشد. و وقتی به نوشته های رسانه های حقیقی و مجازی فکر میکنم میبینم رحمت به “حمام زنانه” و رستم نامه هایی که هر روز و هر ساعت نوشته میشود. کی فرصت و وقت دارد که اینها را بخواند؟ اینست که فضولا عرض کردم که خداوند قبل از آنکه بفرمایند بنویس فرمودند بخوان.
اما علت برگشت من به این صفحه این بود که امروز در سایت ایران امروز دیدم که به نقل از سایت کلمه نوشته بود : ” تعطیلی شرکت نوشابه خرمنوش و اخراج کارگران “. پیش خود فکر کردم خشت اول گر نهاد معمار کج همین خواهد شد. کیست که بخواهد نوشابه ( خر – منوش ) را بنوشد. گفتم شاید عکسی از بطری ها با نام ( خرم – نوش ) ببینم که متاسفانه هنوز موافق نشده ام . موفق باشید.”.".

وب سایت:
وب لاگ:
با سلام
چون از متن اصلي اي كه شما براي آن كامنت گذاشتيد اطلاع ندارم، متوجه كالام شما نشدم.
با آرزوي موفقيت
چهارشنبه 25 فروردین 1389
نام: peerooz
پست الکترونیک:
موضوع:
جناب فعال،
سلام ، امروز برای اولین بر به سایت شما سر زدم. قبلا بعضی از نوشته های شما را در سایت گویا دیده بودم و با خواندن چند پاراگراف، مثل نوشته های بنی صدر از خیر آنها گذشته بودم. سبب تصدیع آنست که نوشته اخیر شما توجهم را جلب کرد از این نظر که بنظر میرسد "سکولاریسم" و "سکولاریسم نو" دارد کم کم "حب دکتر رس" و داروی همه دردها و به عبارت بهتر دین یا مذهبی جدیدی میشود که با لاخره به "دین سکولاریسم ایرانی" و یا "دین سکولاریسم اسلامی" ختم خواهد شد. این فرضیه را از ان جهت پیش نهاد کردم که ایران از دوران پیدایش و ایرانی از زمان زردشت مذهبی بوده و باید مذهبی را جانشین مذهبی دیگر بکند.نوشته شما ظاهرا جالب بود ولی متاسفانه به علت طولانی بودن از حوصله من خارج بود. شکسپیر میگوید
brevity is the soul of wit.
ای کاش شما و بنی صدر به این دستور عمل کنید که افراد معمولی مثل من که ۹۹% خوانندگان را شامل میشود از گفته های شما بهره مند شوند. البته اگر برای گروه خاصی مینویسید امری جدا و به ما مربوط نمیشود.

وب سایت:
وب لاگ:
دوست گرامي با سلام و تبريك سال نو
فكر كنم هنوز براي تبريك گفتن وقت داشته باشيم.
در باره طولاني بودن نوشته ها حق با شماست. من خودم يكي از منتقدين سرسخت نوشته هاي خودم هستم. از طولاني بودن و گاه مطالب فلسفي را قاطي بحث كردن، مي دانم كه هم ملالت بار است و هم آنكه جاي آن در سايت هايي كه مخاطبان با يك كليك ساده مي خواهند هزاران و ميليون ها اطلاعات را با سرعت نور دريافت كنند، نيست. حقيقت اين است كه جاي اين جور مطالب توي مجله هاي تحقيقي است. اما به اينجانب هم حق بدهيد كه اولاً در ايران متاسفانه مجله هاي تحقيقي در باب علوم انساني و فرهنگ و فلسفه سياسي يا اصلا وجود ندارند و يا اگر وجود دارند، حكم آفتاب لب بام را دارند. نيامده مي روند. اما تا بخواهيد در همين سيستم اصول گرا و ارزش گرا دهها و صدها مجله رنگاوارنگي وجود دارد كه با تزئين عكس هاي خوانندگان و ورزشكاران و دختران پريچهر، تمنيات بازار آشفته بي فرهنگي و ضد ارزشي را سيراب مي كنند. به علاوه در همين مجلات آفتاب لب بوم هم چندان براي اينجانب تريبوني نيست. لذا ناچار در همين سايتهايي كه تله انتفجاري اطلاعات هستند مي نويسم، ديگران هم همين كار را مي كنند و من نفر اول و دوم و سوم هم نيستم. كه اگر بودم از خير همين هم مي گذشتم.
با اين وجود فكر كنم اگر اندكي حوصله به خرج بدهيد و دو سهدمقاله آخر را با دقت و با مكث مطالعه كنيد، چيزها براي آموختن بسيار وجود داشته باشند.
با آرزو يموفقيت براي شما
Skip Navigation Links
پست الکترونیک:
bayaneazadi@ahmad
faal.com
- اسطوره های سیاسی
- سرگذشت سوبژه در نظریه های انسانشناختی
مباحثي پيرامون مناسبت هاي اجتماعي
--------------------
مباحثي در باره روشنفكري ديني
--------------------
مباحثي در باره فلسفه حقوق و سياست
--------------------
مجازات کردن سخت‌ترين کار ممکن است: مصاحبه با فوکو
--------------------
فلسفه و روان‌کاوي: آلن بديو
--------------------
مصاحبه با دیوید هاروی: سیمای تازه‌ی نظام اقتصادی جهان
--------------------
آیا شورش بی‌فایده است؟ میشل فوکو
--------------------
«در دفاع از انقلاب۵۷» امین بزرگیان
--------------------
«روحانیت اسلام و عصر جديد» امین بزرگیان
--------------------
چامسکی: دانشگاه بنگاهی تجاری شده است
--------------------
رونویسی تاریخ، بازگشت فاشیسم − گفت‌وگو با مراد فرهادپور
--------------------
ژیژک: بعضی وقت‌ها باید از ارادۀ اکثریت تخطی کرد
--------------------
حقوق بشر بدون تکالیفْ شکست می‌خورد
--------------------
مشاهده لیست کامل مقالات
تمامی حقوق و مطالب این وب سایت محفوظ است © 1387