|
ميانه روي يا وسط بازي |
میانهروی یا وسط بازی
وقتي پرده ابهام وتيرگي بر جامعه سياسي سايه ميگسترد، بسیاری از مفاهيم، رفتارها و انگيزهها يا دروغ از آب در ميآيند و يا كج و معوج در سراب سياست ميمانند. از اين رو ابهامزدايي از مفاهيم نخستين كنش آزادي است. عقلهاي قدرتمدار در سايه همين ابهامات است كه پرده پندار بر كردار خود ميپوشانند. در كوي و برزن جار بر افراط ميكشند و سفره جدل در پهنه اعتدال ميگسترند، اما يك جرعه در معناي جار و جدل خود سر نميكشند. وقتي تعاريف همه يكسره ابهام آميز باشند، عقلهاي قدرتمدار زودتر از ديگران سر ميرسند، تا خود را در مقياس اعتدال و مخالف را در سنجه افراط بركشند. اگر اعتدالگرايي را صرف انديشيدن و يا ايستادن ميان دو ايده و يا دو جريان سياسي تعريف كنيم، اين معيار معلوم نميكند، در كدام نقطه ايستادن، و يا در كدام نقطه انديشيدن، صحيح است و يا غلط؟ درمثال، اگر بگوييم اسلام ديني است كه هم به دنيا توجه دارد و هم به آخرت، اين معيار به كلي مبهم است. زيرا معين نميكند كه اولاً، اسلام به كدام دنيا و كدام آخرت توجه دارد؟ چه آنكه دنياي بعضي با آخرت بعضي ديگر، خيلي فرق نميكند. ثانياً، معلوم نميكند كه اندازه توجه به دنيا يا آخرت، چقدر و چگونه است؟ همه پرسش اينجاست كه اين نقطه وسط يا ميانه، كه از آن به عنوان اعتدالگرايي ياد ميشود، كجاست؟ از نظر بعضي نقطه وسط ، نقطه افراطي است و از نظر بعضي ديگر، آنچه افراط گرايي ناميده ميشود، نقطه تفريط گرايي است. وقتي با طيف وسيعي از افكار و گرايشهاي گوناگون روبرو ميشويم، نقطه وسط آن كجاست؟ در همين وضعيت كنوني جامعه سياسي ايران، با سه طيف گسترده از نيروهاي سياسي شامل طرفداران اصلاحات، اصولگرايي و نيروهاي ملي – مذهبي روبرو هستيم. مجموع اين نيروها، دواير تو در تويي را از مركز قدرت سياسي تا اپوزسيون تشكيل ميدهند. در هر طيف با افراط ها و تفريط هاي مختلفي روبرو هستيم. افراد يا گروههايي كه در نقاط وسط هستند، در نقطه ثابتي قرار ندارند، بغضاً رو در رو و منتقد يكديگر و بعضاً در تضاد آشتی ناپذیر با يكديگر هستند. در عين حال، براي هيچكس معلوم نيست كه نقطه وسط براي هر طيف كجاست؟ به علاوه، معلوم نيست كه جايگاه كداميك از نقاط وسط در اين سه طيف، صحيح هستند و يا غلط؟ آيا نقطه ميانهاي كه وسط اصلاح طلبان وجود دارد، صحيح و ديگران غلط هستند؟ يا نقطه میانهای كه وسط گرايشهاي اصولگرا قرار دارد، صحيح است، يا نقطه وسطي كه شامل وسط نيروهي ملي – مذهبي است، كداميك صحيح و كداميك غلط هستند؟ از ميان اصلاح طلبان، چه كسي ميتواند مدعي شود، اگر بالفرض نقطه وسط را هم پيدا كرده و بر اين نقطه بايستد، در بهترين نقطه ايستاده است؟ اكنون اگر به سه نيروي عمده ياد شده، طيفهاي ديگري از نيروهاي چپ و ليبرال را در درون كشور به آنها اضافه كنيم و در ميان هر طيف نقطه و نقاط وسط يا ميانهاي فرض بگيريم، در مجموع با طيف گستردهاي از نقاط وسط در ميان نيروهاي سياسي روبرو هستيم. به ديگر سخن، در گستره طيف ميانه، گروهها و افراد مختلفي از طرفداران اصلاحات تا اصولگرايي، نيروهاي ملي - مذهبي تا نيروهاي چپ غير مذهبي، تا نيروهاي راست غير مذهبي وجود دارند، كه هر يك خود را مقياس اعتدال و ميانهروي ميشناسد. ملاحظه ميكنيد، وقتي ابهامات رفع نشوند و هيچ مقياس روشني كه حداقل مورد اجماع عاقله مستقل جامعه باشد، وجود نداشته باشد، نه تنها با يك، يا دو، يا سه نيروي ميانهرو مواجهايم، بلكه در يك تحليل، با طيف گستردهاي از نيروهاي ميانهرو مواجهايم. برابر با همين ابهامات است كه امروز با طيف گستردهاي از نيروهاي سياسي روبرو هستيم، كه اغلب به جاي ميانهروي، نقش وسط بازي را در صحنه سياسي ايفاء ميكنند. معيارهايي چون، قابليت سازشپذيري، مصلحتسنجي، میانداری، عملگرايي، ميان دو ايده و يا دو گروه قرار گرفتن، و در خوشبینانهترین نگاه، خويشتنداري، به عنوان معيارهايي براي اعتداليگرايي مطرح ميشوند. وقتی این مفاهیم با رشتهای از ابهامات، و ابهامات نيز در عقل قدرتمدار آمیزش پيدا ميكنند، حاصل آن جز جابجایی میانهروی در وسط بازی نیست. از اين نظر، هر فرد و يا هر گروه سياسي كه بتواند در عمل، با نوعي مصلحتسنجي و قابليت سازشكاري، ميان دو گروه سياسي وسط بازي كند، ميانهرو و يا اعتدالگرا ناميده ميشود. انطباق با مصلحتهاي جامعه نيز، از دو جهت كاملاً ابهام آميز است. نخست اينكه هيچ فرد و يا هيچ گروه سياسي نيست كه رفتار و مواضع خود را منطبق با مصالح جامعه تعريف نكند. آنهايي هم كه مصالح جامعه را در گرو مصالح قدرت و يا بدتر از آن در گروه مصالح يك گروه يا يك فرد تعريف ميكنند، به كمتر از مصالح جامعه فرو گذار نيستند. دوم اينكه، مصلحتها وقتي بيرون از دايره حق و حقيقت تعريف ميشوند، محدود به مصالح خود مصلحتگذار ميشود. در اين ميان، مصالح مصلحتگذار هيچگاه بر ضد يا بر خلاف مصلحتگذار عمل نميكند. در حاليكه رويكرد حقمداري بنا به اينكه "انسان حق را بايد بگويد، هر چند بر ضد او باشد"، در تقابل با مصلحتانديشي و مصلحتگذاري قرار ميگيرد. بدينترتيب، ابهام دوم از آنجا پديد ميآيد كه هر فرد يا هر گروه سياسي بنا به مصالح خود، كه "هيچگاه اين مصالح بر ضد خود عمل نخواهد كرد"، در انبوه دهها و صدها مصالح ديگري، موجب بدترين ابهامها در جامعه ميشود. سالياني دورتر، نويسنده مقالهاي تحت عنوان "ميانهروي و وسط بازي" به رشته تحرير درآورد. در آنجا از سه نوع وسط بازي و سه دسته از وسط بازان ياد كرد. اين سه دسته عبارت بودند (و هستند) از، وسط بازان خوشخيم، وسط بازان بدخيم، و دسته سوم، وسط بازاني كه نويسنده از آنان به عنوان وسط بازان آلت دست يا خنثي، ياد كرد. وسط بازان بدخيم همواره وسط دو جريان سياسي قدرت قرار ميگيرند و آنها را به بازي ميگيرند. وسط بازان بدخيم به شدت اقتضاگرا و در ترصد تسلط بر جناحهايياند كه در دو سمت خود به بازي گرفته ميشوند. وسط بازان خوشخيم كوشش دارند تا طرفين يمين و يثار خود را، صرفنظر از حق و باطل بودن آنها، بهم جفت و جوش دهند. خيم خوش اين دسته از وسط بازان، به كام افراط گرايي است. اما وسط بازان آلت دست و خنثي، نه به كام حقاند و نه به كام باطل، نه به كام اين گروه از حاكميتاند و نه به كام آن گروه، اما چون عمل خنثی وجود ندارد، جهت گیری وسط بازان آلت دست، همچنانکه از نامشان پیداست در عمل ابزار كساني ميشوند كه نيروي محركه قدرت بشمار ميآيند. اين اشارت از آن رو بود كه نشان دهم، چگونه وقتي معيارها و تعاريف روشن از اعتدالگرايي و يا ميانهروي ارائه نشود، در دام بدترين تعريف قرار ميگيريم. دامي كه وسط بازي را با ميانهروي يكسان ميگيرد.
ویژگیهاي میانهروی وسط باز اگر جريانهاي افراط گرا و تفريط گرا به موجب ناسازگاري با سازههاي زندگي مدني و ناتواني در برابر تواناييهاي دنياي مدرن، نزد جامعه خوشنام نيستند، اما جريانهاي ميانهرو و اعتدالگرا به حيث رفتار ذاتي خود آنها، در جامعه اصلاً خوشنام نيستند. زيرا جامعه در تجربه خويش درك درستي از ميزان وسط بازيها، مصلحتسنجيها و حق و ناحق كردنهاي آنها دارد. در زير به شرح پارهاي از اين ويژگيها كه موجب بدنامي و يا حداقل بياعتمادي جامعه نسبت به ميانهروي و اعتدالگرايي است، خواهم پرداخت. 1- نخستین ویژگی میانهروی، خردگرایی است. خواننده حق دارد بپرسد، خردگرایی چه ارتباطی با وسط بازی دارد؟ عیب خردگرایی چیست؟ خردگرایی به ذاته معیوب نیست، اما وقتی خرد را نه در خدمت آزادی و دفاع از حقوق جامعه، بلکه در خدمت قدرت قرار میدهیم، از بیخردی معیوبتر میآید. در اینجا برای آنکه رابطه میان خردگرایی و وسط بازی روشن شود، به اختصار از سه نوع خردگرایی یاد میکنم. * یکم، خرد ابزاری. اين نوع خردگرايي متکی به مصلحت و سود و زيان كردن امور، و در خدمت کسب منافع خردگذار است. * دوم، خرد انتقادی. اين نوع خردگرايي متکی به نقد و بسته به نوع هدف، در خدمت منافع جامعه يا منافع گروهبنديهاي سياسي در ميآيد. * سوم، خرد آزاد. اين نوع خردگرايي متکی به حقیقت و در خدمت آزادی و حقوق انسان است. در این میان : وسط بازان بدخیم یکسر متکی به خرد ابزاری هستند. آنها حساب دو دو تا چهارتای منافع خود و مناسبات قدرت را خوب درک میکنند و نیک میدانند که در کدام جایگاه بایستند، تا كارمايه نیروهایی که در موازنه قدرت درگیر هستند، در حسابشان كارسازي شود. وسط بازان خوشخیم، گاه از خرد ابزاری و گاه از خرد انتقادی کمک میگیرند، اما فارغ از خرد آزاد هستند. از همین رو، هم انتقاد آنها و هم خرد آنها، برآیند ساز وضعیت موجود قدرت است. پارهاي از نظرها بر آنند كه صرف خردمندي، با اين استدلال كه در تقابل با بيخردي افراط گرايي است، قابل دفاع است. این نظر دقت ندارد که خرد ابزاري وقتی با هدف قدرت، یکسره از حقیقت تهی میشود، به چه دلیل قابل دفاع میآید؟ با اين وجود، پارهاي از روشنفكران و شبه روشنفكران كه بعضاًً در سود و زيان قدرت بيطرف هستند، در دام اعتدالگرایی وسط باز قرار ميگيرند. از جمله شگفتیهاست که چگونه این روشنفکران در نمييابند، که مثال چنین خردمندیای، مثال کسی است که با چراغ، کالاهای گزیدهتری به سرقت میبرد؟ با این وجود، دفاع از وسط بازی خردگرا از اندیشه راهنمایی تبعیت می کنند که استوار بر این فرضهاست : * انتخابی بیرون از بد و بدتر وجود ندارد. * قانون بد از بيقانوني بهتر است. * قلمرو سیاست، قلمرو ترجیحات در دامنه مصلحتهاست. * عصر آرمانگرایی و ایدئولوژی به پایان رسيده است. * حقيقت در چنبر واقعيتهاي بيرحم سياست، محلي براي كنش حقمداري باقي نميگذارد. نقد این مفروضات را در مقالات دیگر به بحث گذاشتهام، اما همینقدر یادآور شوم، به غیر از اینکه این دیدگاه متاًثر از سلطه مناسبات بازار بر مناسبات سیاسی است، اما وقتي جامعهای فاقد آرمان باشد، وقتي حقيقت در تمام زندگی اجتماعی به بندگی مصلحتها در میآید، آزادي و حقوق انسان به موجب كدام رويكرد سياسي و به موجب كدام انديشه راهنما، توجيه درخور پيدا ميكند؟ اساساً چرا بايد از آزادي و حقوق انسان دفاع كرد؟ و چرا بايد از اخلاق و دينورزي دفاع كرد؟ اگر بنا به عقلانيت ابزاري و اخلاق مدني، دفاع از حقوق انسان تنها از اين روست كه صلح آميزتر و در سود بشريت است، وقتي پاي مصالح يك كشور، يا مصالح يك گروه و بيشتر از آن، مصالح يك فرد به ميان ميآيد، با كدام استدلال صلح بهتر از جنگ است و سود بشريت بهتر از سود يك فرد است؟ بنابراین در غوغاي رويارويي مصلحتها، چگونه دفاع از آزادی و دفاع از حقوق انسان در مبارزه سیاسی و در کنشهای سیاسی قابل دفاع میشود؟ با وصفی که گذشت از میان سه دسته وسط بازان، وسط بازان بدخيم به مصلحتها چنان مقام خدایی میبخشند که خدای حقیقت را نيز به بندگی مصلحت در میآورند. زبان و انديشه آنان در جريان زندگی سیاسی، سراسر انباشته از سود و زیان قدرت ميشود. از آنجا که هیچ ایدهای جز در ساختار روانشناختی و تربیتی انسان در پدید نمیآید، روابط مصلحت و حقیقت نیز بیتاثیر از ساختار روانشناختی و تربیتی انسان نیست. بنا به همین ساختار روانشناختی، روح وسط بازان بدخیم رفته رفته در یک نظام تربیتی که مصلحتها را متفوق بر حقیقت مینشاند، در برابر تجاوز به حقيقت و تجاوز به حقوق انسان، لخت و بياحساس میشود. اما وسط بازان خوشخيم در دامنهاي بس ابهامآميز ميان حقيقت و مصلحت زنداني هستند. عدم پافشاري آنها بر حقيقت از اين نقطه نظر كه مصلحتها مقدم بر حقيقتاند، قابل ارزيابي است. از اين نظر، هم روشنفكران اعتدالگرا و هم وسط بازان اعتدالگرا وقتي زير پاي حقيقت را نه به موجب نسبيت فلسفي، بلكه به موجب مصلحت سست ميكنند، به نوعي نسبيتگرايي مبتذل روي ميآورند. لذا پناه جستن به نسبيتگرايي نه از آن رو كه حقيقت خود را بطور نسبي بر انسان عرضه ميكند، و نيز نه از آن رو كه زمينه اجتماعي براي درك اين حقوق و پذيرش عمومي حقيقت فراهم نيست، بلكه بدان روست كه مصلحتها تنها در ترازوي قدرت سنجيده ميشوند. 2- دومین ویژگی اعتدالگرایی وسط باز، وحدتگرايي است. توضیح اینکه ،وحدت یکی از شعارهای اصلی و مهمترین شعار افراط گرایی و جنبشهای توتالیتاریستی است. اما چرا اعتدالگرایی وسط باز این شعار افراط گرایی را به عاریه گرفته است؟ پیشتر توضیح دهم که تفاوت اساسی میان وحدت و توحید وجود دارد. وحدت ناظر به یگانگی جامعه همراه با نفی چندگانگیها و تکثرهاست. چنین وحدتی تنها در گرو تقدیس قدرت کاریزمایی بدست میآید. اما توحید ناظر به یگانگی جامعه همراه با تصدیق چندگانگی و تکثر جامعه است. چنین یگانگیاي تنها در گرو حقوقمدار شدن دولت و جامعه بدست میآید. میانهروی در معنایی متعارف، میانهای با وحدتگرایی ندارد، اما اينكه چرا وسط بازی شعار وحدتگرايي را به عاریه گرفته و به ویژگی خود آراسته است، باید به آغاز تکوین این شعار بازگشت. وحدتگرایی از همان ابتدای انقلاب توسط جریانهای افراطی و توتالیتر وضع شد. اصلاح طلبان کنونی در تکوین این توتالیتاریسم نقش اساسی داشتند. این توتالیتاریسم در دولت سازندگی ناکارآمد و رفته رفته نقش خود را در اقتصاد بازار از دست داد. اما جریان وسط بازی چون قادر به ترک شعار وحدتگرایی نبود، خصلت وحدتگرایی را در مضامین تازهای بازتولید کرد. از این نقطه نظر، آنچه كه به اعتدالگرايي يا ميانهروي مربوط ميشود، امر وحدت مانند ساير ديدگاههاي وي، ناظر به حقيقت نيست. و هم از اين روست كه يكي از مهمترين رويكردهاي ديگر اعتدالگرايي و ميانهروي، مخدوش كردن كامل مرز ميان حق و باطل است. اگر افراط گرايي خود را معادل حق و حقيقت معرفي ميكند و مخالف خود را باطل قلمداد ميكند، اما اعتدالگرايي و ميانهروي با عبور از حقيقت، مرزهاي حق و باطل را كاملا مخدوش ميكند. در اعتدالگرايي حقمدار، جمع حق و باطل هم ناممكن و هم جمع فاسدي است. اتحاد و سازش با باطل ممكن نيست. با دست شستن باطل از بطالت و تسليم شدن به حق، اتحاد و سازش ممكن ميشود. بدينترتيب، اين حق نيست كه به سمت باطل ميرود، به عكس؛ باطل است كه تسليم حق ميشود و به حق تن ميدهد. اما نزد اعتدالگرايي وسط باز، تضادهای درون سیستم قدرت هر چند به دشمني آشتي ناپذير منجر شوند، اما خود آنها ميتوانند در منافع مشترك قدرت متحد شوند. اعتدالگرايي وسط باز ديگر نميپرسد، آيا اين نفع مشترك حق است يا ناحق؟ اگر حق است، طرف باطل چگونه حق را منفعت خود يافته و بدان تسليم شده است؟ و اگر باطل است، با كدام توجيه شرعي، عرفي يا اخلاقي، باطل نفع مشترك ميشود؟ از اين نظر، مضاميني چون اشاعه دروغ، خيانت و تجاوز به حقوق، براي اعتدالگرايي وسط باز، مضاميني نيستند كه مانع وحدت شوند، حاصل آنكه : با محدوش شدن مرزهاي حق و باطل، همه مرزها و بنيادهاي حقيقت در منافع مشترك، مخدوش ميشوند. از همين نقطه نظر است كه وسط بازان بدخيم از وحدتي ياد ميكنند كه طرفين چپ و راست را در منافع مشترك قدرت، بهم تآليف دهند. كاري كه آقاي هاشمي رفسنجاني از آغاز تا ايام حكومت خود انجام داد، از اين ديدگاه قابل بررسي و تحليل است. هر چند در سالهاي اخير او ديگر قادر به ادامه بازي در نقش ديرينه خود نيست. و امروز با آغاز دور جديد تضادها در روابط قدرت، افراد و نحلههاي جديدي از وسط بازان بدخيم پديد آمدهاند كه همان نقش آقاي هاشمي را اينبار ميان طرفهاي جديد قدرت ايفاء ميكنند. وسط بازان خوشخيم نيز با وجود ناتوانيها، اما هنوز به نقش وسط بازي خود ادامه ميدهند. آنها كوشش دارند تا عنصر وحدت را در تلفيقي از منافع جامعه و منافع قدرت، بهم تأليف دهند. این کوشش توجه ندارد که ماهیت قدرت (چه غربی و چه شرقی، چه دموكراتيك و چه غير دموكراتيك) به موجب ویژگی گسترشخواهی، ضد حقوق است. و هیچ قدرتی جز در کنترل و وجدانی شدن حقوق، تسلیم حق نمیشود. آشتی یا پیوند قدرت با حق، محال است. قدرت را تنها می توان به تسلیم حق در آورد، نه بیش. اگر وسط بازان بدخيم هيچ آموزهاي از حق نميشناسند، اما وسط بازان خوشخيم كارآمدترين آموزه در مخدوش كردن و پيوند دادن حق و ناحق هستند. و هم از اين نظر است كه وسط بازان خوشخيم، بدون درك تقابل منافع قدرت با حقوق جامعه، مرزهاي حقيقت را در سود مصلحت قدرت پشت سر ميگذارند. كاري كه آقاي خاتمي در هشت سال حكومت خود انجام داد، از اين ديگاه قابل برسي و تحليل است. ويژگيها و صفات ديگري چون، ابهامگرايي و مصلحتگرايي وجود دارند كه چون اين ويژگيها در طي مقاله به بحث گذاشته شدند، از شرح آنها خودداري ميشود. اكنون پس از شرح اين ويژگيها، لازم است تعريفي از اعتدالگرايي و افراط گرايي ارائه شود كه از نقطه نظر حقيقت مورد توجه قرار گيرد. در ادامه به اين بحث بازميگردم. ahmad_faa@yahoo.com
|
|
|
|
چهارشنبه 23 تیر 1389 |
|