|
اعتدال و افراط در سنجش حقمداري |
اعتدال و افراط در سنجش حقمداری
احمد فعال پيشتر مسئله اعتدال و افراط را از ديدگاه وسط بازي مورد سنجش قرار داديم. در نگاه وسط بازي نقطه اعتدال، تكيهگاه بازيگران قدرت ميان دو حدِ ابهام آميز افراط و تفريط است. از ميان سه دسته وسط بازان، رويكرد وسط بازان بدخيم عبور از حقمداري است، و وسط بازان خوش خيم با امتزاح حق و ناحق، مرزهاي حق و باطل را يكسره مخدوش و مبهم ميسازند، و سرانجام رويكرد وسط بازان خنثي، بي اعتنايي به روابطي است كه حق و ناحق با يكديگر ايجاد ميكنند. در ادامه موضوع اعتدالگرايي را از نگاه حقمداري مورد بررسي و سنجش قرار ميدهيم: 1- در این نگاه اعتدالگرایی به معناي واقعي خود بازگردانده ميشود. از اين نظر، فرد يا انديشهاي اعتدالگراست، كه در نقطه عدالت قرار گرفته باشد. اما عدالت بدون حق و حق بدون آزادي تعريفي روشن نمييابند. يكي از بدترين و متداولترين تعاريف در باب عدالت، تعريفي است كه از افلاطون و ارسطو اقتباس شده و تا اين زمان در متون مختلف تداول يافته است. بنا به اين تعريف، عدالت به ايدهاي گفته ميشود كه كوشش دارد تا هر چيز را در جاي خود قرار دهد. مراد افلاطون و ارسطو از قرار دادن هر شيئي در جاي خود، نهادن بردگان به كار بردگي و نهادن اربابان به كار اربابي بود، بطوريكه در كار يكديگر وارد نشوند. صورت تعديل شده ايده افلاطوني و ارسطويي، ايده استاندارد كردن وظايف اجتماعي است. بدان معنا كه، هرگاه افرد كار خود را به درستي انجام دهند، عدالت برقرار ميشود. اين تعريف در واقع يك ساخت طبقاتي را از پيش فرض ميگيرد و بنا دارد تا افراد، طبقات و گروهبنديهاي جامعه، بر اساس وظايف تعريف شده، درون ساخت جاي گيرند. از اين نظر، عدهاي ذاتاً از جنس آهن هستند و عدهاي از جنس مس و معدودي هم از جنس طلا هستند (قول افلاطون). از نقطه نظر ديگر، عدهاي بازوان جامعه و عدهاي در حُكم مغزهاي جامعهاند و آنها كه در مقام پرورش روح و اخلاق جامعه هستند، در حكم طبيبان جامعه (قول ارسطو) تلقي ميشوند. هر يك از اعضاء جامعه وقتي در جاي خود و به وظايف خود عمل كنند، عدالت برقرار ميشود. اين نگاه از عدالت، جز با از خود بيگانگي انسان به عنوان موجودي آزاد و واجد حقوق ذاتي و برابر، به تعريف در نميآيد. 2- اما چرا عدالت بدون تعريف روشني از حق و حق نيز بدون تعريف روشني از آزادي، ابهام آميز است؟ نخست آنكه اين تعريف، عدالت را به مثابه هدفي دور دست قرار ميدهد. هدف قرار دادن عدالت، علاوه بر ابهامآميز بودن، فريبكارنه نيز هست. زيرا اولاً به ميزان دور شدن از عدالت، ميتوان نقاط دورتري در هدف ترسيم كرد. ثانياً، ميزان دور شدن از عدالت را ميتوان بنا به عوامل بيروني، علتسازي كرد. ملاحظه ميكنيد، كه چسان به راحتي ميتوان مسئوليت دور شدن از عدالت را از دوشي به دوشي ديگر وانهاد. اما اگر عدالت را از دوردستها به ميزان و روش عمل و ميزان و روش سخن باز گردانيم، هر سخني و هر عملي در لحظه، به عدالت سنجيده ميشود. به عنوان مثال، برخورد با مخالفان خود و يا دشمنان خود، با هدف دستيابي به عدالت، دروغي بس پر فريب است. بيرون شدن از ابهام تنها با برخورد عادلانه با مخالفان و دشمنان حاصل ميشود. به عبارتي، عدالت با دوستان هنر نيست، هنرمند كسي است كه با دشمنان خود به عدالت رفتار كند. ملاحظه ميكنيد، چسان عدالت از وادي دوردست به كف دست منتقل ميشود و سنجشي براي راست و يا ناراست بودن روشها بدست ميدهد. با اين وصف، عدالت در برابري محقق ميشود. بدين معنا، وقتي مخالفي و يا دشمني در برابر شما و يا در دام شما قرار ميگيرد، سخن و رفتاري در حق او سزاست، كه هرگاه در دام او قرار گرفتيد، شما منتظر همان رفتار و سخن از او باشيد. اين بارزترين وجه حقوقي برابري است. به گفته كانت، چنان رفتار كنيد كه رفتار شما به يك قاعده اخلاقي تبديل شود. و در آئين حكيمانه ايرانيان، آنچه بر خود روا نميداري بر ديگران روا مدار. اما اين قاعده اخلاقي و حقوقي عدالت زماني دركار ميآيد كه پاي حقيقت در ميان باشد. وقتي حقيقتي در كار نباشد، نه دليلي براي برابري وجود دارد و نه دليلي براي بركشيدن رفتار تا سطح يك قاعده اخلاقي در وجود خواهد آمد. تا ماداميكه عدالت خود را بر حق استوار نسازد، آنچه كه از كف بر ميآيد، هيچگاه سر به قاعده اخلاق نميسايد. 3- صرفنظر از ويژگيهاي مختلفي كه حق به خود ميگيرد، توجه خوانندگان را به سه ويژگياي جلب ميكنم كه در اينجا به بحث ما مربوط ميشوند: نخست آنكه، حق ذاتي انسان است. لذا حق نه دادني است و نه ستادني است، بلكه داشتني است. دوم اينكه، هر حق مكمل حقوق ديگر است. لذا سلب هر حق از انسان، نه تنها سلب ساير حقوق است، بلكه تجاوز به حقوق همه انسانهاست. سوم آنكه، حق ذات هستي است، لذا به هيچ زمان و مكاني وابسته نيست. از خاصه اول چنان بر ميآيد كه، حق اظهار كردني است. داشتن آن به اظهار كردن آن است. لذا به محض آنكه حق به بيان ميآيد، در انسان محقق ميشود. و از خاصه دوم چنين بر ميآيد كه، حق در برابري است. لذا نقض هر حق، ناقض حقوق ديگر است و متقابلاً استيفاء هر حق، استيفاء حقوق ديگري است. و هم از اين روست كه "كشتن يك نفر به ناحق، كشتن همه انسانها و حيات بخشيدن يك نفر به حق، حيات بخشيدن به كل انسانهاست". سرانجام از خاصه سوم چنين بر ميآيد كه، تحقق هر حق منوط به زمان و مكان نيست. همه زمانها و مكانها، زمان و مكان حق و همه زمانها و مكانها، زمان و مكان بروز حق است. با اين وجود، وقتي قلمرو زندگي انسان و جامعهها سراسر مملو از تبعيضها و نابرابريهاست (نقض خاصه اول)، وقتي حقوق انسان و جامعهها بر اساس جانشيني منافع در حقوق، يكسر معارض يكديگر شناخته ميشوند (نقض خاصه دوم) و سرانجام تا زماني كه همه زمانها و مكانها تقريبا خالي از حق و حقيقت ميگردند (نقض خاصه سوم)، طرح چنين حقوقي بدون درك رابطه حقيقت و مصلحت يكسر انتزاعي و فارغ از تجربه زندگي مينمايند. اعتدالگرايي درك چنين رابطهاي است. 4- تفصيل رابطه حقيقت و مصلحت در جاهاي ديگر آمده است. اما ملخص آن اينكه، مصلحتها روش اجراي حقيقت هستند. هر مصلحتي بايد در درون حقيقت جستجو و تعريف شود. لذا مصلحت بيرون از حقيقت جز مفسدت نيست. گاه زمينه بيان و يا ظهور و يا اجرايي كردن يك حق وجود ندارد، مثل آنكه بخواهيم در جزيره لختيها آداب عفت را به اجراء بگذاريم. و يا آنكه، در جامعه طبقاتي و سراسر تبعيض آميز، و در شرايطي كه جامعه نيز به حقوق خود عارف و آگاه نيست، به يكباره به نفي روابطي بكوشيم كه از روابط مالكيت ناشي ميشوند. اما از اين حقيقت غفلت كنيم و يا ناديده بگيريم كه روابط مالكيت و روابط توليد، خود فرآورده روابطياند كه زور و قدرت در جامعه اصالت پيدا ميكند. از اين رو پاي مصلحتهايي به ميان ميآيند تا روش اجرايي كردن حقوق را به ما نشان دهند. به عنوان مثال، براي از ميان برداشتن روابط مالكيت، بايد روابط قدرت از تنظيم رابطه افراد و جامعه دست بشويد. براي اين منظور بايد ايده راهنماي خالي از قدرت، به ايده راهنماي عمومي تبديل شود. براي عمومي شدن ايده راهنمايي كه خالي از قدرت است، بايد نيروهاي محركه جامعه، شامل روشنفكران و كنش گران سياسي و... اصالت به قدرت را ترك بگويند وحقمداري را پيشه رفتار خود بگردانند. مشاهده ميكنيد كه راهي بس زمانبر در پيشاروي ما قرار دارد. در يك مثال سادهتر، اگر يك فرد در بيرون از خانه به روابط زناشويي نامشروع تن داد و نيك ميدانست كه هرگاه خبر به گوش همسر او برسد، غوغايي به پا ميشود كه شيرازه زندگي را از هم ميپاشد، راهحل اين نيست كه به همسر خود دروغ بگويد واصل روابط نامشروع را انكار كند. مصلحتهاي بيرون از حقيقت چنين در وجود ميآيند. نقد ما به انديشه مصلحتگرايي از همينجاست كه مصلحتها را يا بيرون از حقيقت و يا بر ضد حقيقت تعريف ميكنند. مثلاً اگر از نگاه بعضي از گروهبنديهاي سياسي، اسلام حق و فقه آن، لوح قوانين حق هستند، اما وقتي پاي مصلحتها به ميان ميايد، مصلحت را عمل كردن بيرون از اسلام و بيرون از لوح فقه ميشناسند. اين نوع مصلحتانديشي جز مفسدتانديشي نيست. زيرا تعطيل كردن باب حقيقت، جز با گشودن باب مفسدت ممكن نخواهد شد. بنابراين، مرد يا زني كه رفتار و كردار خود را بيرون از خانه از ترس از هم پاشيدن زندگي پنهان ميكند، جز اين نيست كه اولاً، او بنا به اينكه ميدانسته كه از پيش ميتواند و مجاز است كه به بهانه مصلحت، دروغ بگويد، در نتيجه مرتكب چنين خطايي شده است. بنابراين اگر او از ابتدا فرض را بر چنين مُجازي نميگذاشت، خود را در موقعيت آن روابط نميگذاشت. ثانياً، وقتي غير مجاز رخ داد، راهحل دروغ گفتن وبر ضد حقيقت عمل كردن نيست. راهحل اين است كه او روش حقيقت گفتن را به همسر خود بيابد. برانگيختن اعتماد همسر، مشاوره و وساطت قرار دادن كساني كه ميتوانند اعتمادها را برگردانند، و ساير راهحلهاي درخوري كه منجر به اظهار حقيقت ميشوند، اين آن مصلحتي است كه روش اجرا كردن حقيقت گفته ميشود. 5- اعتدالگرايي در اين تعريف با دور و نزديك شدن با حق معنا پيدا ميكند. نقطه مياني يا نقطه اعتدال، نقطه حق است، فروهشتن حق و يا مصلحتهايي كه به روش اجراي حق منجر نميشوند، نه اعتدالگرايي كه وسط بازي است. تخطي از حق و يا تخطي از روشهايي كه به اجرايي كردن حق منجر ميشوند، افراط و تفريط گرايي است. يكي از نظرهاي شگفت انگيز و مفسده انگيزي كه در باب اعتدالگرايي گفته ميشود، معادل دانستن افراط گرايي با ايستادگي بر سر حق و حقوق است. مثلا اگر در جامعهاي حقي از حقوق جامعه تضيق شد و يا در جامعهاي، دستان متجاوز به حقوق را در پيشگاه ملت بر ملا كردن و يا حق را به تمام و كمال گفتن، افراط گرايي ناميده ميشود. اين نظرها اغلب پاي مصلحتهايي را به ميان ميآورند كه مصلحت مردم نيست، بلكه مصلحت گروهبنديهاي موجود در مناسبات قدرت است. يا در تكميل اين مصلحتها گفته ميشود : به مردم دروغ نميگوييم، اما هر حقيقتي را هم نميگوييم. گوينده اين سخن در نمييابد كه بازگو نكردن هر حقيقتي، در مقامي كه او مسئول كتمان حقيقت نيست، بزرگترين مفسدت و بزرگترين دروغ است. زيرا مردم نه تنها چنين تصدياي به او ندادهاند، بلكه در بيان حقيقتي كه به آنان مربوط است، مسئول شناختهاند. شايد يك فردحق داشته باشد تا حقايقي را كه به حوزه خصوصي او مربوط است، كتمان كند. اما او حق ندارد و كسي به او چنين حقي تفويض نكرده است، كه حقايقي را كه مربوط به جامعه است، كتمان كند. بدينترتيب، فساد اعتدالگرايي متعارف از اينجاست كه گاه بيان حقيقت را افراط گرايي ميشناسد. اگر اعتدالگرايي مصلحت را نه بر ضد حقيقت و يا به كتمان حقيقت، بلكه به بياني برگرداند كه روش اجرايي كردن حقيقت باشد، اعتدالگرايي به معناي حقمداري باقي ميماند. اما متأسفانه اعتدالگرايي متعارف از خلال كتمان يا تعطيل كردن حقيقت، به اعتدالگرايي شناخته میشود و به همين موجب است كه ما آن را وسط بازي ميناميم. در مقياس حقمداري، افراط گرايي گرايشي نيست كه به اظهار و بيان حق ميپردازد، افراط گرايي به كساني گفته ميشوند كه در مرتبه نخست : • به تجاوز حقوق پرداختهاند، و د ر مرتبه دوم، • به كساني گفته ميشوند كه مصلحتهاي اجراي حقوق را در نمييابند. به عنوان مثال، اگر يك جامعهاي به اتفاق و يا به اكثريت با امري مخالف بود، و يا با امري موافق بود، بيان فوري و فوتي اين مخالفتها و موافقتها، نه تنها افراط گرايي نيست، بلكه عين اعتدالگرايي است. به عكس، انجام آنچه كه بر خلاف اين مخالفتها و موافقتهاست، و يا كتمان اين مخالفتها و موافقتهاست كه افراط گرايي ناميده ميشود. در برابر، كم گفتن و به كندي گفتن آنها نيز تفريط گرايي ناميده ميشود. 6- هر گاه بيان يك حق، بيان عمومي يك جامعه نباشد و نيز مخالفتها و موافقتهاي جامعه درگير آن حق نباشد، اعتدالگرايي تعطيل و يا كتمان آن حق نيست، بلكه آن بياني است كه روش اجرايي كردن حق را، در تبديل بيان جامعه به بيان حق، جستجو و دنبال ميكند. از اين ديد كه بنگري هم كساني كه متجاوز به حقوق هستند، افراط گرا ناميده ميشوند و هم كساني كه مصلحت هاي جامعه را در بيان حق و اجراي حق نمييابند، افراط گرا ناميده ميشوند. به عنوان مثال، اجراي آداب عفت و حتي بيان آداب عفت در جزيره لختيها يك اقدام افراطي و حتي تجاوز به حقوق كساني است كه ميخواهند آزاد باشند (آزادي منفي = آزادي از قيود قدرت)، اما درك درستي از آزادي (آزادي مثبت = آزادي در حقوق ذاتي خود) ندارند. و هم از این روست که اعتدالگرایی با شفاف کردن آزادیها تحقق پیدا میکند. یکی از اسباب شفافیت آزادی، این است که آزادی مثبت در جامعه از خلال آزادی منفی بدست میآید. یک فرد ممکن است به حیث ایده راهنما و به حیث حقوقمداري نفس خویش، با وجود قید و بندهای قدرت، به آزادی مثبت (= آزادی در حقوق ذاتی خود= آزادی در) دست بیابد. اما چنین حکمی را نمیتوان برای یک جامعه ارائه داد. بنا به قاعده کنشها و واکنشهای اجتماعی، آزادی هر جامعه در حقوق ذاتی خود ، تنها از خلال آزاد شدن از قیود قدرت (= آزادی منفی= آزادی از) معنا پیدا میكند، هر چند جامعه یا بخشهایی از جامعه در بادی نخست، راه درستی در استفاده از آزادی نپیمایند. بنابراین اعتدالگرایی در میيابد که میانه رفتن، میان حق و باطل رفتن نیست. میانه رفتن، میانه دو یا چند گروه ایستادن نیست. نکته با اهمیت اینجاست که میانه رفتن یا به اعتدال زیستن، بر اساس گروههایی که افراط و تفریط میروند، سنجیده نميشوند. بلکه به عکس، این اعتدالگرایی است که باید در خط معیار بایستد و افراط و تفریط با آن سنجیده شود. این آن مبنا و معیاری است که جریان اعتدالگرایی و میانهروی را با وسط بازی یکسان میگیرد. زیرا اعتدالگرایی به جای آنکه بر اساس معیارهای حقمداری ابتکار عمل را بدست بگیرد، تنها وسط ماندن را، بدون درنظر گرفتن صورتهای حق و باطل، معیار اعتدالگرایی میشناسد. 7- نکته با اهمیت دیگری که وجه فارق میان اعتدالگرایی با وسط بازی است، اندازه پافشاری به روی حقیقت است. اعتدالگرایی به معنای وسط بازی، پاسخ نميدهد که آیا: پافشاری بر سر حقوق مردم افراط گرایی است یا خیر؟ وسط بازی تحت عنوان اعتدالگرایی معتقد است، هر گاه پای مصلحتها به میان آمد، باید دست از استیفاء حقوق شست. اعتدالگرايي اعتقاد خود را به صراحت بيان نميكند. اما در تعريف و تقابلي كه ميان حقيقت و مصلحت ميشناسد، بدان رو كه مصلحتها را بيرون از حقيقت تعريف ميكند، پايبندي او به مصلحتها، چيزي جز دست شستن از حقيقت نيست. افراط گرايي تعريف انتزاعي از حقيقت ارائه ميدهد. به همين دليل در تجربه زندگي به جاي آنكه از حقيقت به حقوق راه پيدا ميكند، به يك حق انتزاعی و از آنجا به تجسم بخشیدن حق در خود ميرسد. تبديل افراط گرايي به فرقهگرايي از همين رو پديد ميآيد. به تمام جريانهاي افراط گرايي در جهان اگر نيك بنگريد، الگوي یک فرقهگرايي را در آنها خوهيد يافت. اما اعتدالگرايي به جاي تعاريف انتزاعي به حقيقت، به تعريف نسبي و عيني روي ميآورد. مقدم شماردن مصلحتها بر حق بدينترتيب است كه پديد ميآيند. و پافشاري بر روي حق و حقيقت، بدينترتيب است كه نزد اعتدالگرايي اهميت خود را از دست ميدهد. بنا به همين نسبيت است كه ارزيابي آنها در باره اشخاص و گروهبنديهاي سياسي و نسبت به نظامات سياسي، نه بر اساس حق و باطل بودن آنها، و نه بر اساس اندازه تجاوزگري آنها نسبت به حقوق، بلكه بر اساس محاسبه سود و زيان مصالحي است كه در نظام قدرت سنجيده ميشوند. و نيز بنا به همين نسبيت است كه وسط بازان خوشخيم در دايرهاي كه به نام خوديها رسم ميكنند، الگوهايی چون خدمت و خيانت، حق و باطل بهم تركيب ميشوند و در چيزي به نام مصلحت برآيند سازي ميشوند. سرانجام اعتدال گرایی وسط باز به همه آنها که در بازی قدرت شرکت دارند، نمره نسبي و مثبت ارئه ميدهد. 8- تبيين و دخالت عنصر مصلحت در تعريف اعتدالگرايي وسط باز از اين روست، كه چگونه عنصر فرازماني و فرمكاني حق را در عنصر زمان و مكاني قدرت، محدود و عنصر برابري حق را در نابرابريها و تبعيضها، توجيه و عنصر اظهار كردني حق را، در ابهام نگاه داشت. ليكن تبيين و دخالت عنصر مصلحت در تعريف اعتدالگرايي حقمدار از آن روست كه: چگونه رابطه فرازماني و فرامكاني بودن حق را در زمان و مكان و عنصر برابري حق را در نابرابريها و تبعيضها و سرانجام عنصر اظهارکردني حق را در شفاف كردن ابهامات و تيرگيهاي روزافزون، به عمل درآورد. بعضي از نظرها كوشش دارند تا با تعريف حق در عنصر فرازماني و فرامكاني، به يك معيار محدود و منحصر دست يابند. برابر با این تعریف، اعتدالگرايي عبارت است از، "بيان حق هرگاه به حقي تجاوز ميشود و مقابل آن، متجاوز به حق افراط گرايي محسوب ميشود". اين معيار حاوي ابهامات و كاستيهاي فراواني است. از جمله اينكه، اين تعريف جايگاه تفريط گرايي را نشان نميدهد. آيا تفريط گراها كساني هستند كه در تجاوز به حق تعلل ميكنند و يا در بيان حق تأخير و درنگ ميكنند؟ دوم آنکه، رابطه ميان مصلحت و حقيقت ناديده گرفته ميشود. ناگفته پيداست كه اگر حقيقت امري فرازماني و فرامكاني است، مصلحتها از اين رو كه امري زماني و مكاني هستند، راه اجرايي كردن حق را در زمان و مكان نشان ميدهند. سوم آنکه، اين تعريف مرز ميان بنيادگرايي، كه حقي را به زعم خود يافته و بي درنگ به اجرا ميگذارد و نتيجه آن تباه كردن هم خود و هم جامعه است، با مبارزاني كه حق را روش آزادي خود و جامعه ميگردانند، تقريباً مخدوش ميكند. چهارم آنکه، اگر گفته شود اعتدال يعني بيان حق در زمان وقوع تجاوز به حقوق. این تعریف صور گوناگونی كه امروز به افراط گرايي موسوم است، تبیین نمیکند. امروز اشاره به افراط گرايي بيشتر در ارائه راهحلها و روشها و تعيين اهداف كوتاه مدت و بلند مدت، بیان میشود. گاه افراط گرايي در تحليلها و نوع نگاه كردن به مسائل بروز پيدا ميكند. و گاه افراط گرايي ناظر به نتيجه گيريها و احكام صادره مربوط ميشوند. بنابراين، يك معيار و يا يك تعريف بايد بتواند صور گوناگون افراط گرايي و اعتدالگرايي را تبیین کند. به عنوان مثال، رفراندم وسیله اعمال یک حق است، اما هر گاه شرایط عینی و ذهنی برای یک رفراندم وجود نداشته باشد، این حق به ناحق تبدیل میشود. تنها فقدان آزادی ها نیست که رفراندم را به امر ناحق تبدیل میکند، آزادی کامل تنها موجب اعمال صوری حق اکثریت میشود. اما در یک جامعه عوام زده که سالیان در سانسور زندگی کرده است، حتی وجود آزادی کامل، در كوتاه مدت نمیتواند از انحراف رفراندم در گزینش حقوق واقعی جامعه، جلوگیری کند. پنجم آنکه، اگر تجاوز به حقوق افراط گرایی است، عدم بیان این تجاوز افراط گرایی نیست، تفریط گرایی است. اكنون اين پرسش به ميان ميآيد كه اگر اعتدالگرايي در وجه حقمداري عبارت است از، بيان حق در زمان و مكان، چه شاخصهايي وجود دارد كه روش اجرايي كردن حق را در زمان و مكان نشان و آن را از افراط گرايي باز میشناسد. در قسمت بعد به اين پاسخ باز ميگرديم. ahmad_faal@yahoo.com
|
|
|
|
دوشنبه 28 تیر 1389 |
|