«بيان آزادی، بیان آزاد شدن انسان و جامعه ها از زندان قدرت و خشونت است»
جهان بدون قدرت،   
جهاني که در آن، انسان و جامعه ها به آزادی و رستگاری مطلق دست یافته اند. اگر جهان بدون قدرت وجود ندارد، فی الواقع جهان بدون ستم، جهان بدون تجاوز، جهان بدون سانسور و ابهام، جهان بدون جنگ و کشمکش و سرانجام جهان بدون تضاد وجود نخواهند داشت. اگر قدرت فرآورده تضادها و نابرابری هاست، و اگر بنای جهان بر حقیقت و وحدت رخدادهای حقیقی است، پس نابرابری ها و تضادها و در نتیجه قدرت، به موجب از خود بیگانگی انسان در زیست جهان خویش پدید آمده اند. اگر جهان بدون قدرت هر گز به واقعیت نخواهد نشست، حداقل می تواند به منزله الگوی سنجش آزادی و حق مداری در جهان واقعی قلمداد شود.
نسبت نويسنده وب با كمونيسم و ليبراليزم:
اگر كمونيست ها و ليبراليست ها به حكومت برسند، محتمل مي دانم كه با ليبراليست ها دوست و با كمونيسم دشمن خواهم بود.
و اگر كمونيست و ليبراليست ها تحت حكومت ديگران باشند، با كمونيست ها دوست و با ليبراليسم دشمن خواهم بود.
هفت بند اسطوره شدن عدالت - بخش دوم
هفت بند اسطوره شدن عدالت (بخش دوم)
احمد فعال
دربخش نخست مقاله نشان دادم که چگونه مفاهیم و مقولات دستخوش دستبرد اسطوره‌ها‌ و به تبع آن، دستخوش دستبرد قدرت می‌شوند. برابر با آنچه گفته شد، هر واژه و یا هر مقوله‌ای که به نوعی به انسان مرتبط باشد، می‌تواند با تهی شدن از معنا راه نفوذ اسطوره‌ها‌ را به درون خود باز کند. همچنین نشان داده شد كه چگونه فرآیند تبدیل معنا به صورت، در ادوار مختلف تاریخ بشر به گونه‌ها‌ی مختلف بروز پیدا می‌کند. در ادوار قدیم، مفهوم و محتوای عدالت در قالب اشكال نمادين، عرضه مي‌شدند، بطوریکه نمادها جانشین محتوا می‌شدند. در این دوران، مظهرسازی از چیزها، یکی از مهمترین ویژگی‌ها‌ی فرهنگی جامعه‌ها‌ بشمار می‌آمدند. در اين ميان، عدالت یکی از مهمترین مقولات و مفاهیمی بود که می‌توانستند با مظهرسازی در نمادها، محتوای عینی و واقعی آن را از چشم جامعه بپوشانند. در دوران جدید نیز با اعلام زوال معنا، چنین وانمود می‌شود که ماهیت و محتوای پدیدارها، چیزی جز در نسبت قرار گرفتن هر چیز با چیزهای دیگر نیست. بدین‌ترتیب، مفهوم عدالت با تهی شدن از محتوای فلسفی و اخلاقی، به صورتی تبدیل می‌شود، كه چون هنر برای هنر و علم برای علم، به آساني در چنگ قدرت‌ در مي‌آيد. اسطوره‌ها‌ وقتی در یک پدیده نفوذ می‌کنند، با جدا کردن بندها و مفاصل واقعی، و بستن آن به بندهایی دیگر، سرانجام تمام پیکر آن را به اسارت در می‌آورند. اکنون در ادامه بحث رشته‌ای از بندهایی که عدالت در اسارت اسطوره‌ها‌ در می‌آیند از نظر خوانندگان می‌گذارنم.
بندها يا قلمروهايي كه عدالت به اسطوره تبديل مي‌شوند، عبارتند از:

بند اول، اسطوره شدن عدالت در نابرابري
برابری هسته گوهرین عدالت است. با اين وجود دیدگاه‌های طبقاتی، خواه در قالب فرهنگ آریستوکراتیک و خواه در قالب فرهنگ بورژوازی لیبرال، کوشش دارند تا با توجیهات مختلف عدالت را از این هسته گوهرین جدا کنند. توضیح اینکه، دو نوع فرهنگ وجود دارند که یکی از مطلق برابری امتناع می‌کند و دیگری با تأویل و تقلیل برابری به برابری حقوقی، کوشش دارد تا به جداکردن عدالت از هسته گوهرین خود بپردازد. فرهنگ آریستوکراتیک با مطلق برابری‌ها‌ مخالف است. چه آنکه نظام اشرافیت با قائل شدن شرافت ذاتی، و در نتیجه وجود امتیاز ویژه برای یک طبقه خاص و یا یک گروه خاص و یا یک فرهنگ، قومیت، مذهب و آئین خاص، به هیچ نوع برابری‌ای تن نمی‌دهد. توجه به این مسئله مهم است که فرهنگ اشرافیت و یا نظام آریستوکراتیک تنها به ویژگی‌ها‌یی چون رفاه طلبی، اسراف، تفاخرورزی و تجمل‌گرایی نیست، که فرهنگ یا نظام اشرافیت نامیده می‌شود. پیش از این ویژگی‌ها‌ و فراتر از آن، ویژگی‌ها‌یی چون، تعارف و تکلف‌گرایی، استفاده از عناوین و القاب طولانی و پر طمطراق، غلام‌پروری و مرید‌سازی در لایه‌ها‌ی مختلف جامعه، سالارگرایی و سروری در سلسله مراتب اطاعت، مدح و ثناگویی در پاسخ به الطاف اربابی، در مجوع اعتقاد به یک ساختار سلسله مراتبی، از ویژگی‌ها‌ی مهم و اساسی فرهنک آریستوکراسی است. بنابراین، ممکن است فرد و یا عده‌ای تحت عنوان ایده عدالت‌گرایی، با ایده رفاه گرایی و اسراف مخالف باشند، اما او و یا آنها در یک ساختار سلسله مراتبی عمل می‌کنند که نظیر به نظیر از ویژگی‌ها‌ی نظام آریستوکراسی تبعیت می‌کنند. فرهنگ آريستوكراتيك، يك تربيت فكري و اخلاقي است، لزوماً چنين نيست كه فردي اشراف زاده باشد و يا معتقد به اشرافيت باشد، تا حتماً متأثر از فرهنگ اشرافيت باشد.
لیکن فرهنگ بورژوازی به موجب ماهیت انقلابی بودن بورژوازی در سده‌ها‌ی 17 و 18، با هدف الغاء نظام آریستوکراسی، به مبارزه با ویژگی‌ها‌یی پرداخت که از طبقه اشراف، یک شرافت ذاتی می‌جست. بورژوازی با محور قرار دادن خود انسان به مثابه منشاء اصالت و شرافت، با نابرابری‌ها‌ی اشرافیت به مبارزه برخاست. بورژوازي معتقد بود، انسان به حیث انسانیت واجد شرافت و کرامت است، و نه به حیث وابستگی و تعلق داشتن به یک طبقه خاص، یک فرهنگ و یک آئین و یا یک مذهب خاص. مفهوم اومانیزم از این دید قابل توجه است، نه از دید برابر نشاندن انسان در برابر خدا و یا هم عرض نشاندن و یا مقابل نشاندن انسان در برابر خدا. کار بورژوازی تا اینجا بسیار ارزشمند بود و هست، اما بورژوازی از نیمه نخست قرن نوزدهم به مثابه یک طبقه مسلط و حاکم در عرصه سیاسی و اقتصادی ظهور کرد. این طبقه نابرابری‌ها‌یی را که نظام اشرافیت بدانها زنده بود، یکسر از میان برداشت و انسان را در برابر حقوق مدنی برابر شمرد. اما بورژوازی آگاه‌تر از آن است که نداند، برابري در حقوق مدنی و برابری در برابر قانون، در یک جامعه نابرابر و در یک اقتصاد نابرابر و در جامعه‌ای که روابط ناشی از تولید و مالکیت، طبقات اجتماعی را در روابط سلطه به بند می‌کشد، موقعیت چندانی برای استفاده از برابری‌ها‌ی مدنی و قانونی باقی نمی‌گذارد. به همین دلیل بود که صاحب نظری چون جان راولز موضوع عدالت به مثابه انصاف را به میان می‌آورد. عدالت به مثابه انصاف، عدالتی است که تا حد بسیار به برابری‌‌ها و نابرابری‌‌های اقتصادی توجه دارد و پیرو آن کوشش دارد تا تنها آن قسم از نابرابری‌‌ها را مُجاز بشمارد که به سود اقشار محروم جامعه است :«اصل تفاوت ایجاب می کند که هر اندازه نابرابری در ثروت و درآمد زیاد باشد، و هر اندازه مردم مشتاق به کار برای کسب سهم بیشتری از برونداد باشند، بازهم نابرابری‌‌های موجود باید به طرز کارآمدی به سود محرومترین افراد باشد. در غیر این صورت نابرابری‌‌ها مُجاز نیستند1». برای تحقق این این نوع نابرابری مُجاز، جان راولز دو راه حل ارائه می‌دهد. نخست آنکه، او وضعیتی را تصویر می‌کند که در آن وضعیت، تفاوت درآمدها به گونه‌ای باشند، که در هر دو طبقه دارا و محروم انتظارات معقول ایجاد کند. اما برای پاسخ به این واقعیت که چگونه و کدام وضعیت می‌تواند انتظارات معقول ایجاد کند، جان راولز به قواعد عمومی روی می‌آورد. بدین ترتیب که از نظر او، جز "وضع قواعد عمومی از راه همکاری اجتماعی" موفق نخواهیم شد تا در طبقات اجتماعی انتظار معقول ایجاد کرد. ایده "وضع قواعد عمومی از راه همکاری اجتماعی" از ابهام نظریه عدالت به مثابه انصاف کم نمی‌کند. زیرا جان راولز نمی‌گوید که در یک اقتصاد آزاد و در یک بازار رقابتی، چگونه می‌توان طبقات مرفه را به انتظارات معقول فراخواند؟ کدام قواعد عمومی قادر است تا بدون اعمال پاره‌ای از محدودیت‌‌ها، صاحبان ثروت را به انتظارات معقول بخواند؟ در حالی که هم او در جایی دیگر، به همین طبقه و همه افراد حق می‌دهد که بنا به محاسبه عقلانی، در سود و مصلحت‌‌های شخصی خود رفتار کنند؟
گفته می‌شود که عدالت برابری نیست. این نظر بیشتر از ناحیه کسانی بيان می‌شود که آگاهانه و یا ناآگاهانه، به نوعی در عادات و آئین و فرهنگ آریستوکراتیک تربیت شده‌اند و نظام زندگی بشر را خواه بنا به امور واقع و مستمر و خواه بنا به پاره‌ای از تعالیم فرهنگي، بر تقسیم افراد به پاک و نجس، و تقسیم امتیازات و تقسیم بهره‌‌های اجتماعی، در ساختار سلسله مراتبی، نگاه مي‌كنند. لذا تفکر سلسله مراتبی، بیش از آنکه یک ایده فکری باشد، از تعالیم فرهنگی و تربیتی ناشی می‌شود. اما گوینده‌ این نظر متوجه نیست و یا برعکس نیک می‌داند، که وقتی گفته می‌شود، عدالت برابری نیست، به نوعی عدالت را با نابرابری مقارن ساخته است. تعریف محصور عدالت در این ویژگی، این است که گوینده مدعی باشد، عدالت مشروعیت دادن به نابرابری‌‌هاست. به عبارت ديگر، وقتي مي‌گوييم عدالت برابري نيست، در واقع اعتراف كرده‌ايم كه عدالت دامن زدن به نابرابري‌هاست. دیدیم که جان راولز نابرابری‌‌ها را تا آنجا مشروع و مُجاز می‌شمارد که در سود طبقات محرم باشد، اما خوب است طرفداران سنتی عدالت در نابرابری، توضیح دهند که نابرابری‌‌ها را تا کجا مشروع می‌دانند؟ سرانجام چگونه می‌توان با وجود نابرابري‌ها، رابطه سلطه و مسلط را از منابع درآمدي آزاد كرد؟ و چگونه مي‌توان با وجود رابطه سلطه، از نفوذ گروه‌هاي مسلط و ذينفوذ در مناسبات انسان با انسان و در شكل‌گيري جامعه در اخلاق و در عدالت، جلوگيري كرد؟ و چگونه با وجود گروه‌هاي مسلط ، مفهوم عدالت به جايگاه بار نشستن، و بار عام دادن قدرت و اسطوره، انتقال پيدا نكند؟

بند دوم، اسطوره شدن عدالت در تهی شدن از آزادي
برابری هسته گوهرین آزادی نیز هست. بدون برابری آزادی میان تهی است. اگر آزادی حق تصمیم‌گیری و یا حق انتخاب کردن و یا حق اظهار کردن باشد، و اگر حق استقلال، و زیستن در استقلال، روی دیگر سکه آزادی باشد، در وضعیت نابرابری، همه این حقوق به تعلیق در می‌آیند. آزادی بدون برابری تنها به کار آزادی رقابت در بازار می‌آید. نابرابری در درآمدها و تقسیم جامعه در یک ساختار طبقاتی، بطور طبیعی به رشته‌ای از نابرابری‌‌ها منجر می‌شود که نابرابری در استفاده از فرصت‌‌ها یکی از آنهاست. چگونه در جامعه وقتی فرصت‌‌ها بطور نابرابر تقسیم می‌شوند، تهدید و تحدید آزادی محسوب نمی‌شوند؟ به همين ترتيب می‌توان نشان داد که چگونه نابرابری‌‌ها موجب روابط سلطه و از آنجا موجب نقض استقلال طرفین سلطه می‌شوند. و سرانجام چگونه نابرابری‌‌ها از راه رسانه‌‌ها، می‌توانند آراء جامعه را چونان یک کالا در بازار رقابت داد و ستد کنند.
از وجه اشتراک هسته گوهرین آزادی و عدالت، چنین برمی‌آید که عدالت و آزادی حلقه‌‌های حقوقی تو در توی انسانی هستند، که هر یک بی دیگری از هم گسیخته و میان تهی می‌شود. اگر لیبرالیزم کوشش دارد تا هم ذاتی و تفکیک‌ناپذیری عدالت و آزادی را قربانی رشته‌ای از نابرابری‌‌ها در بازار رقابت کند3، اما تردید نمی‌توانم داشته باشم، آنهايي که عدالت را بدون آزادی بیان می‌کنند، جز فریب جامعه و مخاطبان خود نمی‌توانند قصد دیگری داشته باشند. ساده‌ترین دلیل من این است که، اگر یک فرد در جامعه مورد ظلم و تعدّی قرار گرفت و عدالت در حق او اجرا نشد، و اگر فردی یا گروهی یا جامعه‌ای در تبعیض‌‌ها و نابرابری‌‌ها دچار خسران و ستم و بی‌عدالتی قرار گرفت، بدون وجود آزادی، بدون حق اظهار کردن و حق اعتراض کردن، چگونه می‌تواند عدالت را درباره خود و یا همنوعان خود اجرا کند؟ بدین‌ترتیب، نوعی مشارکت و تداخل ذاتی میان عدالت و آزادی وجود دارد، بطوریکه، عدالت اقتصادی از حیث برابری در درآمدها و فرصت‌‌ها، با آزادی شریک می‌شود. و عدالت سیاسی از حیث برابری در حقوق، از جمله حق تصمیم‌گیری در حکمرانی، با آزادی شریک می‌شود.
آزادی بدون عدالت، تنها آزاد کردن سلطه اقویا بر ضُعفاست. لیکن عدالت بدون آزادی، مسلط کردن یک قوی، یا یک گروه قوی، بر همه، اعم از اقویا و ضُعفاست. در اینجا با دو نوع ثنویت‌گرایی روبرو هستیم. در گزینه آزادی بدون عدالت، با نوعی ثنویت دو یا چند محوری، و در گزینه عدالت بدون آزادی، با نوعی ثنویت تک محوری روبرو هستیم. در ثنویت دو یا چند محوری، جامعه دچار شقوق (آلترنایوهای) مختلف قدرت می‌شود، که هر یک در کارزار بازار اقتصادی و یا بازار انتخاباتی، به یک محور جداگانهٔٔ رابطه سلطه بدل می‌شود. وضعیت کشورهای پیشرفته صنعتی گزارشگر چنین ثنویتی است. توضیح اینکه بازار رقابت، و آزادی در بازار رقابت، مقتضی رابطه قوا میان گروهی از عرضه کنندگان از یک سو، و رابطه قوا میان عرضه کنندگان و متقاضیان از سوی دیگر است. وجود رقابت مبین همین گوناگونی قوا در حوزه "عرضه و تقاضا" و چندگونگی ظهور قوا در پهنه حیات اقتصادی و سیاسی است. اگر ظهور دوگانه و چند گانه قوا وجود نمی‌داشت، رقابت از میان می‌رفت. رقابت خواه در حوزه اقتصاد و خواه در حوزه سیاست، تنها وسیله سلطه جستن رقبا بر یکدیگر و نیز سلطه رقبا بر پهنه زندگی اقتصادی و سیاسی است. بدین‌ترتیب، آزادی با تهی شدن از عدالت، چونان جداره‌ای تبديل مي‌شود که از هر سوراخ آن یک اسطوره قدرت نفوذ می‌کند. اسطوره‌‌هایی که امروز در جهان دموکراسی لیبرال در جای جای زندگی اجتماعی تا زندگی فردی نفوذ کرده‌اند و افراد را مسحور و مفتون دنیاهای مجازی خود گردانده‌اند، بدين سياق به وجود آمده‌اند.
در ثنویت تک محوری، رابطه قوا به رابطه و تسلط قدرت قاهره بر جامعه تبديل مي‌شود. اینبار عدالت است که میان تهی می‌شود و جا برای نفوذ اسطوره قدرت باز می‌کند. در ثنویت دو یا چند محوری، هر چند جامعه در عنان جهان اسطوره‌‌ها گرفتار می‌شود، اما در هر حال، به موجب رابطه قوا در محورهای چندگانه، فضایی به وجود می‌آید که تنها اندیشه‌‌های مستقل و عقول آزاد هستند که می‌توانند به بازتعریف عدالت و آزادی بپردازند. اما در ثنویت تک محوری، تنها یک قدرت وجود دارد که همه فضاهای خالی را به اشغال خود در می‌آورد. همه تعریف‌‌ها با یک تعریف و همه حق‌‌ها با یک حق، باز گردانده مي‌شوند. وجه فارق عدالت میان تهی با عدالت پُر، وجود معیارهای روشن و ثابت در عدالتی است که سرشار از آزادی است و فقدان آن در عدالت میان تهی است. معیار عدالت در وجه اقتصادی شاخص‌‌هایی چون : وجود ضریب جینی به عنوان شاخص برابری‌‌ها و نابرابری‌‌ها، شاخص خط فقر، شاخص تورم و مهمتر از همه وجود آمارها و گزارشات روشن و مستقل در بیان و توجیه سه شاخص یاد شده است. لیکن در عدالت میان تهی به دلیل فقدان آزادی‌‌ها، هیچیک از شاخص‌‌های سه گانه نه ثابت‌اند و نه می‌تواند گزارش روشن و مستقلی در باره آنها وجود داشته باشد. در وجه سیاسی معیارهایی چون: تساوی حقوق افراد در قانون، تساوی اجرای قانون برای افراد، و مهمتر از این دو، صراحت قانون در مقدم و مرجح شمردن حقوق آنهائی که فاقد قدرت‌اند، در برابر کسانی که واجد قدرت هستند2، اهميت پيدا مي‌كنند. در وجه حقوقی، هیچ امری عادلانه‌تر از مستقل بودن دستگاههای حقوقی و قضایی نسبت به منابع قدرت نیست. تنها یک قاضی مستقل و یک وکیل مستقل و حتی یک دستگاه مستقل است که به درک این حقوق می‌رسد که : هنر انسان اجرای عدالت و رعایت حقوق مخالفان و دشمنان است، و الا اجرای عدالت نسبت به دوستان و موافقان نیازی به هنر نیست. هر آدم فاجر و ظالمی ممکن است به این حد از عدالت، عادل باشد.

بند سوم، اسطوره شدن عدالت در ميانه‌روي
پاره‌ای از نظرها بر این باورند که عدالت در میانه‌روی و اعتدال‌گرایی است. بنا به اینکه اعتدال‌گرایی یکی از مبهم‌ترین واژه‌‌هایی است که بکار می‌رود، تعریف عدالت به میانه‌روی جز ساختن یک محفل گرم و نرم برای حضور و نفوذ پرندگان اسطوره‌ای نیست. اگر در حوزه سیاست و فعالیت‌‌های سیاسی طیف گسترده‌ای از نیروهای سیاسی از افراط گرایی تا تفریط گرایی وجود داشته باشد، نقطه میانه یا اعتدال کجاست؟ خاصه آنکه همه آنها که در دو سر طیف وجود دارند، مواضع خود را در موقعیت میانه و اعتدال تعریف می‌کنند و مخالفان خود را به افراط و تفریط متهم می‌کنند. حتی افراطی‌ترین گروههای سیاسی می‌توانند خود را در جایگاه اعتدال و میانه‌روی قرار دهند.
از نظر بعضی از گروه‌ها و شخصیت‌‌های سیاسی، نقطه وسط نقطه افراطی است، و از نظر بعضی دیگر، افراطی‌‌ها در نقطه تفریط گرایی قرار دارند. اکنون اگر دانسته شود که در هر گروه سیاسی نقاط سه گانه افراط و تفریط و میانه وجود دارد، و نقاط وسط هر گروه، ‌ای بسا با نقاط وسط گروه‌های دیگردر تضاد و خصومت قرار داشته باشند، معلوممان می‌شود که هیچ چیز مبهم‌تر از مقیاس قرار دادن میانه‌روی به عنوان نقطه عدالت، نيست. خاصه آنکه، وقتی پای حق و ضد حق به میان می‌آید، آیا میانه‌روی که بنا به اغلب تعاریف بر مصلحت‌گرایی تعریف می‌شود، موقع و موضع خود را چگونه روشن می‌کند؟ کدام شخصیت و یا گروه میانه‌رو در جامعه دیده‌اید که میانه‌روی را با حقمداری تعریف کرده باشد و مصلحت‌‌ها را درون حقیقت و یا بر اسلوب حقیقت جستجو کرده باشد؟ آیا تنها به نقطه وسط اشاره کردن و نقطه وسط را اصیل شماردن، ما را با نوعی میانه‌روی وسط باز روبرو نمی‌کند، که هدف آن نقش مسلط بازی کردن در مناسبات قدرت است؟
اگر عدالت بدون آزادی، از میان بردن زمینه واقعی ظهور عدالت است، عدالت بدون برابری، تهی کردن عدالت از هسته گوهرین خود است. تعریف عدالت به میانه‌روی ایجاد گسست‌‌ها و فواصل بی‌کران در درون و بیرون مفهوم عدالت است. نخستین گسست، وجود ابهامات فراوان در مفهوم میانه‌روی است. دومین گسست، جای گرفتن مصلحت‌‌ها درون عدالت است. توضیح اینکه، مصلحت‌‌ها به رویکردی گفته می‌شوند که به کنش‌گر سیاسی مجال جا خالی کردن و جَستن‌‌های پی در پی می‌دهد، تا موقعیت کنشگر را در روابط قدرت مستحکم کند. طبیعی است، وقتی جا خالی کردن‌‌ها و جَستن‌‌ها در درون عدالت صورت می‌گیرد، معنایی جز گاه به گاه نادیده گرفتن عدالت و گاه به گاه بی‌عدالتی را جانشین عدالت کردن نمي‌تواند داشته باشد. در واقع مصلحت‌‌ها بدترین شکل ایجاد گسست در عدالت هستند. سومین گسست میانه‌روی، استفاده از عقل ابزاری است. عقل در شرایط آزاد و استقلال، روشن کردن معانی چیزهاست. اما عقل در شرایطی که تنها با ابزار شدن، بکار "کارآمدی کردن چیزها" بر می‌آید، به جای روشن کردن معنای چیزها، در کار جابجا کردن معانی چیزها و گاه تهی کردن یک مفهوم از معنی بر می‌آید. بدین‌ترتیب است که عقل در ابزاری شدن و کاربردی شدن، به چشم بینای قدرت تبدیل می‌شود، که به نام عدالت پوست از عدالت در آورده و بر تن بی عدالتی می‌کند.
میانه‌روی چنین وانمود می‌کند که عدالت همان اعتدال‌گرایی است؛ اما تعریف ميانه‌روي از اعتدال گرایی جز وسط بازی نیست. ميانه‌روي اگر حق را شاخص و معيار اعتدال مي‌شناخت، مي‌دانست كه ايستادگي بر حقوق از جمله مهمترين ويژگي‌‌هاي اعتدال‌گرايي است. ليكن اعتدال در معناي وسط بازي و ميانه‌روي، روشي جز بريدن و جستن از حقوق نيست. حق بنا بر ويژگي هستي داري خود، منطوي (= در هم پيچيده= حاوي) و ممتلي (=سرشار) از معني است. در انطوا و امتلاي حق، محلي براي وسط بازي و جهش‌‌هاي باجا و بي‌جا باقي نمي‌ماند. اما ميانه‌روي در انطوا و سرشاري خود از وسط بازي، هيچ ميانه‌اي با مقوله حق و حقيقت ندارد. تنها سروكار ميانه‌روي با مصلحت‌‌هاست. در ميانه‌روي و وسط بازي، رابطه حق و مصلحت وارونه است. به جاي سنجيدن مصلحت‌‌ها با حق، حق با مصلحت سنجيده مي‌شود. مصلحت‌‌ها نيز سنجش نهايي نيستند، سنجش نهايي با عامل يا كارگزار مصلحت‌‌ها است. بديهي است، وقتي مصلحت‌‌ها با وضع و موضع قدرت سنجيده مي‌شوند، چيزي جز پوسته‌اي فاسد از حق بجا نمي‌مانند. معادله بسيار ساده‌اي در ميان است. زيرا وقتي مصلحت جانشين حق مي‌شود، قدرت نيز جانشين مصلحت خواهد شد.
اما مصلحت‌‌ها مهمترين مَحمَل انتقال اسطوره‌‌ها هستند. زيرا مصلحت‌‌ها در فضايي بس مبهم پديد مي‌آيند. به عنوان مثال، هيچ مصلحت‌گذاري را نمي‌يابيد كه مصلحتي را در محيط روشن پيش برده باشد. نه تنها در حيطه سياست، بلكه در حيطه زندگي خصوصي و در سازمان‌‌هاي كار، هرگاه با مصلحتي روبرو شديد، ممكن نيست كه چه در شكل گيري مصلحت و چه در پيشبرد مصلحت، با فضاي روشن، دلايل و انگيزه‌‌هاي روشن و دستورالعمل‌‌هاي روشن و كارگزاران و عوامل روشن روبرو شويد. اگر هر يك از اينها روشن بودند، مصلحتي دركار نبود. در اين حال مي‌توانستيم به جاي مصلحت، از واژه‌‌هاي حقيقت و واقعيت استفاده كنيم. حاصل آنكه، مصلحت‌‌ها در واقع با ايجاد فضاهاي تاريك و مبهم، مهمترين مَحمَل پرواز اسطوره‌‌ها به شمار مي‌آيند.

بند چهارم، اسطوره شدن عدالت در هدف
از فريب‌‌هاي بس بزرگ، وانهادن عدالت در هدف و بدتر از آن هدف‌‌هاي طولاني مدت است. عدالت ميزان است نه هدف. با ميزان قرار دادن عدالت، عدالت از زمان دور دست به زمان حال انتقال پيدا مي‌كند. ديگر كسي را نمي‌توان به وعده عدالت فريب داد. وقتي عدالت به دور دست منتقل شود، از يك امر عيني و واقعي، به يك امر ذهني تبديل مي‌شود. اما وقتي عدالت را از دوردست به كف دستان منتقل كرديم، جامعه خواهد يافت كه عدالت ديگر دستآويز اين و آن نخواهد شد. در ميزان قرار دادن عدالت، همه روش‌‌ها و منش‌‌ها و همه رفتارها به عدالت سنجيده خواهند شد.
عدالت دم دست، فاصله‌‌ها را از ميان مي‌برد و عدالت دور دست، سراسر منش‌‌ها و روش‌‌ها را در فواصل بي‌كران و ابهام رها مي‌كند. عدالت دم دست اقتصاد را به اما و اگرهاي آينده نمي‌بندد و عنان سياست را به محورهاي بيرون گره نمي‌زند و سرانجام مسئله حقوق جامعه را منوط به تهاجم غيريت‌ها‌ نمي‌سازد. عدالت دم دست، در اقتصاد برابري را سرمشق و مساوي كردن فرصت كار و اشتغال و توليد را از گردونه رقابت به گردن رفاقت مي‌اندازد، اين نيز ممكن نيست مگر آنكه عدالت دم دست، مساوي كردن فرصتها‌ در حق تصميم گيري و حق انتخاب كردن و حق انتخاب شدن را در قلمرو سياست، در برابري‌ها و برابر شمردن همه جامعه بجوید و این نیز ممکن نیست، مگر برانگیختن اعتمادها و برابری‌ها در تمام سطوح جامعه‌، و این نیز ممکن نیست مگر به در دسترس قرار دادن عدالت برای همه جامعه و این نیز بدون دسترس قرار دادن عدالت در نظام حقوقی جامعه ممکن نخواهد شد. برابری بیش از هر چیز و بیش از هر قلمرو دیگر، نبض نظام حقوقی است. خواه برابری افراد در برابر قانون، خواه برابری میان جرم و مجازات و خواه برابری‌ها در مستقل بودن حق از منابع مختلف و خواه برابری‌ها در رابطهٔ وارونه حاکم ومحکوم.
قسم سوم برابری بدین معناست که حق از هر منبعی، خواه منابعی باشند که افراد هر یک به منزله یک نیروی محرکه ایجاد می‌کنند، خواه نهادهای اجتماعی باشند و خواه نهادهای سیاسی، مستقل است. هر فرد به عنوان یک منبع فکری، حقوق برابر با همه منابع، در حق بودن یا حق نبودن دارد. معنای روشن این سخن این است که: گفته چمبرلین که معتقد بود "حق از لوله تفنگ خارج می‌شود"، نه تنها باطل است، بلکه نظر فاسدی است که قدرت را مساوی حق بودن می‌شمارد. سرانجام قسم چهارم برابری، یعنی برابری‌ها در رابطه وارونه حاکم و محکوم، خود نبض برابری‌های حقوقی است. معنی آن چیست؟ سالها پیش در مقاله‌ای تحت عنوان "در بیان عدالت قاضی" دو فرد الف و ب را مثال زدم. از تجربه‌اي ياد كردم كه در آن دو وضعيت وارونه الف و ب را در وضعيت حاكم و محكوم نشان مي‌دهد. در وضعيت نخست: الف حاکم و قدرتمند و ب محکوم و مقهور الف است. ب مخالف الف است. و او برای نفی الف و یا تغییر الف با ج یا د، یا هر چیز دیگر، تلاش می‌کند. الف به دلیل اقتدار، في نفسه خود را محق می شناسد و در نتیجه قسم سوم برابری‌ها را نقض می‌کند. همچنین الف به دلیل اقتدار می‌تواند علیه الف سخن بگوید، کلام و رفتار او را فاسد بشمارد، عرصه هر گونه اعتراض و بیان را بر روی او تنگ کند، او را در خوش بینانه‌ترین وضعیت نگاهداری در زندان، ماهها در سلول انفرادی بیاندازد. اما در وضعیت دوم: يا وضعيت وارونه، فرض کنید ب حاکم و قدرتمند است و به عکس، اينبار الف محکوم و مقهور ب مي‌شود. در این وضع ب اعتراض کردن تا حد نفی کردن ب را حق الف می‌شناسد. نه تنها عرصه را بر او تنگ نمی‌کند، بلکه به دلیل محکوم بودن و در موضع قدرت نبودن، ای بسا عرصه او را از عرصه حکمرانان بیشتر مي‌کند. به عبارت آخر، ب در وضعیت حکمراني، حقوق و مدارای بیشتری نسبت به الف قائل می‌شود، تا در وضعیت برعکسِ الف نسبت به ب. همچنين مي‌توان وضعيت الف و ب را به دو كشور يا دو صاحب قدرت نسبت داد. بدين معنا كه الف يا هر فرد منصوب به الف در حوزه ب با مخالفان ب مراوده و او و يا منصوبان او در حوزه ب عليه ب هر چه مي‌خواهد مي‌كند و مي‌گويد، اما كمترين گفتگو ميان ب يا منصوبان ب با مخالفان الف، جرم نابخشودني محسوب مي‌شود. در این حال، با تکیه بر تجربه‌ای که گذشت، چگونه و چرا الف می‌تواند مدعی شود، عادل‌تر از ب و ب فاسدتر سايرين است؟ این مثال گویای آن چیزی است که من تحت عنوان برابری در رابطه وارونه حاکم و محکوم می‌نامم. معنا، یا نتیجه روشن این قسم برابری، این است که آنچه برای خود نمی‌پسندی برای دیگران مپسند و آنچه برای خود می‌پسندی برای دیگران نیز بپسند. نكته مهم اينجاست، اين نتیجه گیری را هر کس ممکن است به عنوان اصل طلایی اخلاق بپذیرد و افکار و رفتار خود را مصداق این معنا بشناسد، اما مثال را از این رو آوردم که ناظر به تجربه است. دیگر کسی نمی‌تواند با این تجربه روشن بی‌جهت افکار و رفتار خود را مصداق این معنا بشناسد. این تجربه وقتی روشن نباشد، عدالت در درونی‌ترین جوهره خود به اسطوره بدل می‌شود.

فهرست منابع
1- كتاب عدالت به مثابه انصاف، نوشته جان راولز ص 113
2- نويسنده تقدم حقوق را بر يكديگر ثنويت‌گرايي مي‌شناسد. در اينجا مراد او ثنويت‌گرايي و تقدم دادن يك حق بر حقوق ديگر و يا حق يك گروه بر حقوق گروه‌هاي ديگر نيست. بلكه تنها از باب مسامحه و تأكيد بر اهميت حقوق طرفين قوي و ضعيف در شرايط نابرابري است.
3- موضوع آزادي و رقابت را در مقاله‌اي با همين عنوان به بحث گذاشته‌ام. همچنين به بحث و مقاله تفصيلي تحت عنوان مناظره مكتوب با رجبعلي مزروعي، مراجعه شود.






یک‌شنبه 14 آذر 1389
فرم ارسال نظر:
نام:  
پست الکترونیک:  
برای مثال: bayaneazadi@ahmadfaal.com
موضوع:  
نظر:  
وب سایت:
برای مثال: http://www.ahmadfaal.com
وب لاگ:
برای مثال: http://faalahmad.blogfa.com
   
دوشنبه 15 آذر 1389
نام: javad
پست الکترونیک: jv@yahoo.com
موضوع:
The only person who might understand your writings is Mr. Banisader. You both write for each other. Please write for people not for literature competition.
وب سایت:
وب لاگ:
دوست گرامي جواد
با سلام
از اينكه متن دشوار بود پيشاپيش پوزش مي خواهم. كارهاي من از نوع كارهاي ژورناليستي نيستند. به خصوص اينكه سايت هاي اينترنتي خيلي جاي مباحث اينچنيني نيستند. شايد اگر يك مجله درخور و بدون سانسور در كشور وجود داشت و مجال سخن گفتن آزاد به امثال ما مي داد من و امثال من نبايد مطالب خود را روي اين سايت ها منتشر مي كرديم. اما متاسفانه چنين امكاني وجود ندارد. نمي خواهم اسم ببرم ولي در همين سايت گويا نيوز نويسندگان و مقاله هاي ديگري وجود دارند كه خواندن آنها دشوارتر مي آيند. لذا حق بدهيد كه اين تنها فضايي است كه مي توانيم نظر خود را (با همه دغدغه هايي كه وجود دارد) بيان كنيم. با اين وجود به شما اطمينان مي دهم اگر مقاله را با دقت و با مكث مطالعه بفرماييد، تا حد بسيار دشواري آن برطرف مي شود. مثال هاي مكرري كه در مقالات خود بدان اشاره مي كنم تا حدي به روان شدن متن كمك مي كند. اما با حوصله و با مكث خواندن شما نيز مي تواند در فهميدن متن، كار را تمام كند.
با آرزوي موفقيت
فعال
Skip Navigation Links
پست الکترونیک:
bayaneazadi@ahmad
faal.com
- اسطوره های سیاسی
- سرگذشت سوبژه در نظریه های انسانشناختی
مباحثي پيرامون مناسبت هاي اجتماعي
--------------------
مباحثي در باره روشنفكري ديني
--------------------
مباحثي در باره فلسفه حقوق و سياست
--------------------
مجازات کردن سخت‌ترين کار ممکن است: مصاحبه با فوکو
--------------------
فلسفه و روان‌کاوي: آلن بديو
--------------------
مصاحبه با دیوید هاروی: سیمای تازه‌ی نظام اقتصادی جهان
--------------------
آیا شورش بی‌فایده است؟ میشل فوکو
--------------------
«در دفاع از انقلاب۵۷» امین بزرگیان
--------------------
«روحانیت اسلام و عصر جديد» امین بزرگیان
--------------------
چامسکی: دانشگاه بنگاهی تجاری شده است
--------------------
رونویسی تاریخ، بازگشت فاشیسم − گفت‌وگو با مراد فرهادپور
--------------------
ژیژک: بعضی وقت‌ها باید از ارادۀ اکثریت تخطی کرد
--------------------
حقوق بشر بدون تکالیفْ شکست می‌خورد
--------------------
مشاهده لیست کامل مقالات
تمامی حقوق و مطالب این وب سایت محفوظ است © 1387