«بيان آزادی، بیان آزاد شدن انسان و جامعه ها از زندان قدرت و خشونت است»
جهان بدون قدرت،   
جهاني که در آن، انسان و جامعه ها به آزادی و رستگاری مطلق دست یافته اند. اگر جهان بدون قدرت وجود ندارد، فی الواقع جهان بدون ستم، جهان بدون تجاوز، جهان بدون سانسور و ابهام، جهان بدون جنگ و کشمکش و سرانجام جهان بدون تضاد وجود نخواهند داشت. اگر قدرت فرآورده تضادها و نابرابری هاست، و اگر بنای جهان بر حقیقت و وحدت رخدادهای حقیقی است، پس نابرابری ها و تضادها و در نتیجه قدرت، به موجب از خود بیگانگی انسان در زیست جهان خویش پدید آمده اند. اگر جهان بدون قدرت هر گز به واقعیت نخواهد نشست، حداقل می تواند به منزله الگوی سنجش آزادی و حق مداری در جهان واقعی قلمداد شود.
نسبت نويسنده وب با كمونيسم و ليبراليزم:
اگر كمونيست ها و ليبراليست ها به حكومت برسند، محتمل مي دانم كه با ليبراليست ها دوست و با كمونيسم دشمن خواهم بود.
و اگر كمونيست و ليبراليست ها تحت حكومت ديگران باشند، با كمونيست ها دوست و با ليبراليسم دشمن خواهم بود.
حقوق بشر و وجدان عموي بشر
اینکه جهان امروز به مسئله حقوق بشر اهمیت می دهد، هم موجب خوشبختی است و هم موجب نگرانی های بسیار. موجب خوشبختی است زیرا:
1- مفهوم حقوق بشر از جمله جذاب ترین و انسانی ترین مفاهیمی است که می تواند در رشد آگاهی و به ویژه آگاهی وجدانی جامعه و افراد نقش بسیار مؤثری داشته باشد. توسعه و عمومی شدن این مفهوم در میان ملت ها موجب تهییج آنها به مفاهیم انسانی می شود. همچنین توسعه مفهوم حقوق بشر، اصل مبارزه و دفاع از انسانیت را نزد ملت ها و آنها که همواره در طول زندگی خود با یک بی تفاوتی خاص از کنار حقوق و تکالیف انسانی می گذشتند، بسط و گسترش می دهد.
2- همچنین جای خوشبختی است ، از این حیث که نگاه نظرمندان، تحلیل گران و مبارزان و کنش گران سیاسی را به نقش انسان، دستخوش تحول اساسی خواهد کرد. به عنوان مثال وقتی تحلیل گران و کنشگران سیاسی امروز به مسائل و مشکلات ایران نظر می اندازند، تقریبا همه بر یک مسئله خاص اتفاق نظر دارند. همه به این نتیجه رسیده اند که دموکراسی و آزادی مهمترین معضل جامعه ایرانی است. چنین اتفاق نظری هیچگاه در تاریخ ایران سابقه نداشته است. در سالهای اول انقلاب و قبل از آن، اگر کسی از آزادی و از دموکراسی دفاع می کرد، به منزله کسی که از بورژوازی و یا از سرمایه داری دفاع کرده است، متهم می شد. اما امروز دیگر چنین دیدگاهی در میان چپ ترین جریان های سیاسی وجود ندارد. این اتفاق دو خوشبختی دیگر هم در پی می آورد ،
3- در تحولات اجتماعی، انسان نقش اول را پیدا کرد. بحث های «زیربنا- روبنا» از سوی چپ های استالینی و بحث های «زیرساخت- روساخت» از سوی ساخت گرایی، که هر دو سرنوشت انسان را در جبر تفسیر می کردند، کاملا کهنه و از حیّز تحلیل افتاده اند. تحلیل های قدیمی انسان را به منزله محور کنش ها و تغییر و تحولات در جامعه، در نظر نمی گرفت. کنش گران سیاسی امروز به این حقیقت آگاه شده اند که بدون محور قرار دادن انسان، دفاع از آزادی و حقوق بشر بی اساس می شود و بدون محور قرار دادن انسان، حکومت های استبدادی، فشار و سانسور علیه اندیشه آزاد را دستاویز رشد و توسعه و دستاویز اجرای برنامه ها برای آزادی و سعادت انسان و جامعه، قرار می دهند.
4- خوشبختی دیگر این است که، وقتی انسان محور و اساس کنش های سیاسی قرار گرفت، امکان هم زبانی، تبادل افکار و اندیشه و در نهایت تفاهم و مساعی مشترک میان کنش گران سیاسی از یک سو و میان روشنفکران و جامعه ، به شدت افزایش پیدا خواهد کرد.گرایش های سیاسی امروز هر چند به یکدیگر به شدت انتقاد می کنند و هر چند ممکن است یکدیگر را برنتابند، اما کلید واژه هایی را که به کار می گیرند، کید واژه های یک ماشین بی رحمی نیست که فرمان هدایت آن مستقل از انسان و در اختیار ابزار تولید و یا اوامر و نواهیِ ساختار سیاسی باشد. اکنون کنش گران سیاسی می توانند تا حدودی خاطر جمع باشند که کلید واژه های مورد استفاده آنها از جنس خود انسان و از جنس یک سازواره حیاتی و دارای شعور است. کلید واژهای تحلیل رخدادها و دفاع از حقوق بشر از جنس سازواره زنده ای است که هم حرکت و هم سازوکار آن در اختیار خود انسان است. لذا با شناخت این کلید واژه ها می توان راه نفوذ در ذهن های یکدیگر را جستجو و از خلال آن راه هم اندیشی و هم آوازی را کشف کرد.
با وجود خوشبختی ها و چشم اندازهای روشنی که به موجب عمومی شدن بحث حقوق بشر وجود دارد، نگرانی ها در این زمینه کم نیستند. اینک به فهرستی از این نگرانی ها اشاره می کنم، باشد که تفصیل آن را خوانندگان محترم خود در زمره پرسش ها و مطالعات خود قرار دهند.
1- یکی از نگرانی ها این است که اندیشه مبارزه و دفاع از حقوق بشر در واکنش به چپ گرایی استالینیسم، بر پاشنه لیبرالیزم چرخیده است. در اینجا قصد انتقاد از لیبرالیسم را ندارم، در نوشته های خود اغلب این انتقادها را به تفصیل فهرست کرده ام. اما تنها به عنوان یک داوری وجدانی و صرفنظر از راستی و ناراستی اندیشه لیبرالیزم، از خوانندگان و نظرمندان و کنش گران سیاسی می خواهم، اندکی میان دو مسئله مقایسه ساده ای انجام دهند. آیا در داوری خود به این نظر خواهند رسیده که چه سنخیتی :
الف) میان آنچه که لیبرالیسم به عنوان عقلانیت سیاسی و فلسفی چون، اقتصاد بازار، رقابت، سلطه بازار، مصلحت اندیشی، تبعیض های ناشی از نابرابری ها و رقابت ها، یاد می کند.
ب) با مبازه کردن، از خود گذشتن، خطر پذیرفتن، جامعه ای را به خطر و فداکاری و مقاومت علیه استبداد خواندن، می تواند وجود داشته باشد؟
آیا عقلانیت لیبرالیستی که امروز نیز در آستانه عصر پست مدرن به پایان عقلانیت شهرت یافته است، ظرفیت پاسخ به یک مبارزه و دفاع از انسانیت و بشریت را دارد؟ اگر مدافعان لیبرالیزم بخواهند با تمثیل از این مبارز و آن مبارز، نمونه هایی را به عنوان مدل مبارزه لیبرالیستی یاد کنند، قطع دارم که نمونه های آنها یا عمدتا از روی واکنش علیه حکومت دینی به نحله لیبرالیسم پیوسته اند و یا آنکه مبارزه آنها فراتر از یک ماجراجویی نبوده است. بدون اینکه بخواهم ارزش های این مبارزان را انکار بکنم، به آسانی می توان فهرستی از ماجراجویان و حتی دیکتاتورهای خون آشامی را تهیه کرد، که تا پای مرگ از حماسه سرایی و مقاومت بازنماده اند.
2- دومین نگرانی این است که امروزه مبارزه و دفاع از حقوق بشر به یک ژست اجتماعی و فانتزیای فرهنگی و هنری بدل شده است. چنانچه امروز می توان در هر گوشه و کنار جهان مشاهد ه کرد، چگونه کسانی را که عمری هنر، فرهنگ و اقتصاد را بازیجه فحشاء، سودگرایی و تحمیق ملت ها قرار داده اند، بخش اندکی از درآمده های افسانه ای خود را برای ارئه یک ژست سیاسی- اجتماعی و کسب محبوبیت های بیشتر و از آنجا برای آنکه ژست خود را وسیله کسب درآمدهای بیشتر کنند، صرف امور خیریه و ...می کنند. همین دیشب در برنامه VOA از خانمی به نام ....یاد می کرد که چگونه ایشان به عنوان یکی از کمپانی های بزرگ نمایش مد و زیبایی (فَشن) و اینکه چگونه ایشان «با برش های خاص و چاک های مخفی به روی لباس ها، اندام زنان را سکسی تر و جذاب تر نشان می دهد» و او لغب یک سوپر سکس را در آمریکا گرفته است، بخشی ا زهزینه های خود را نیز صرف امور خیریه می کند.
3- همین فانتزیای سیاسی و ژست اجتماعی نزد بسیاری از روشنفکران و کنشگران سیاسی وجود دارد. امروزه با خیل عظیمی از همین روشنفکران روبرو هستیم که مسائل حقوق بشر، آزادی و دموکراسی را تا سطح یک تفنن ذهنی و فلسفی تقلیل داده اند. از این نظر، همان اندازه که واژه ها و مفاهیمی چون برابری، عدالت، مبارزه با تبعیض و فساد، مبارزه با سلطه جهانی، دین ، اخلاق و فرهنگ نزد محافظه کاران تهی از معنا شده است، به همان اندازه واژه ها و مفاهیمی چون آزادی، دموکراسی و دفاع از حقوق بشر نزد این دسته از واکنشگران سیاسی از معنای انسانی تهی شده است. این معانی وقتی تهی می شوند، اثر خود را بر وجدان عمومی از دست می دهند و تنها می توان به یمن افکار عمومی آنها را به بازی گرفت.
موج واکنش ها علیه ارزش های دهه 60 و 70چپ استالینی تا آن حد پیش رفت که دفاع از آزادی ها و حقوق بشر را نه به عنوان یک آرمان بشری، بلکه به منزله دفاع از منافع تلقی کرد. واژه آرمان مذموم می شود و واژه هایی چون حق حیات و حق زندگی کردن با تهی شدن از آرمان، تا حد منافع فردی تقلیل پیدا می کنند. روشنفکران امروز به راحتی و بدون اینکه هیچ مذمتی از همفکران خود ببیند فریاد می زنند : دوره قهرمانی و فداکاری و برای دیگران مُردن، پایان یافته است. این است که به گفته آلن فینکل کروت «روشنفكران دوره امروز طالب دموكراسي است ، اما حاضر نيست براي آن مبارزه كند. روشنفكر امروز محافظه كار شده است و حتي از ترس بدنامي و او را مخالف دموكراسي نخواندن حاضر نيست با فرهنگ تجاري مبارزه كند. روشنفكر امروز به يك اتم اجتماعي تبديل شده است كه هرگز حاضر نيست پاي آرمانش جان ببازد و تنها هدفش نيازهاي شخصي خود اوست . از نظر اين روشنفكران خودخواهي مساوي است يا صاحب اختيار بودن1»
4- نگرانی دیگر این است که امروز دولت هایی پیشگامی دفاع از حقوق بشر و دموکراسی را بر عهده گرفته اند، که خود در رأس متجاوزان به حقوق بشر هستند. نگرانی این است که دسته ای از روشنفکران با صغری و کبری کردن مفاهیم فلسفی و حقوقی به این نتیجه می رسند که آمریکا مسئول دفاع از قربانیان حقوق بشر است. اما جای خوشبختی هنوز هست که بعضی از این روشنفکران این گفته ها را به نحوی با شرمندگی بیان می کنند. مثلا در دلایل خود اضافه می کنند که چون آمریکا «به نحوی (مستقیم و غیر مستقیم) در پدید آوردن وضعیت ناگوار قربانیان حقوق بشر اساسی مسئول» است و «لذا بیش از سایر دول در جهان در قبال قربانیان نقض حقوق بشر مکلف است2».
اما این دسته از نظرمندان از خود نمی پرسند، چگونه دولتی که در صدر فهرست تجاوز به حقوق بشر قرار دارد، دولتی که سیاست های او در خاورمیانه به حداقل 5 مییون آواره عراقی منجر شد و حجم کشتار و عملیات تروریستی بعد از تجاوز به افغانستان و عراق می تواند صدها برابر حج عملیات تروریستی از بدو تولد تا پیش از حمله رقم زده شود، دولتی که بنا به گزارش خبرنگاران واشنگتن پُست به طور محرمانه دستور شکنجه علیه زندانیان را صادر می کند، دولتی که کودتاهایی با هدف سرنگونی دولت ملی مصدق و دولت ملی سالوادور آلنده و دفاع از دهها دولت کودتا و رژیم های نژاد پرست و سرکوبگر را در پرونده خود دارد و دولتی که عامل اصلی فقر و نابرابری ها در جهان تلقی می شود، به جای محکوم کردن او و به جای بیدار کردن وجدان جهانی علیه هدف هایی که او در یکپارچه کردن جهان برگزیده است، به عکس او را مکلف بدانیم که دفاع از قربانیان را بر عهده بگیرد؟ کدام عدالت، کدام نظام حقوقی و کدام آزادی به ما اجازه می دهد که یک جنایتکار را مسئول حراست و دفاع از قربانیان بشماریم؟
حقیقت این است که این نگرانی از یک نگرانی بزرگتر و عمیق تر ناشی می شود و آن اینکه،
5- مفهوم حقوق امروزه به شدت دستخوش آلودگی به مفهوم منافع شده است. این است که این مفهوم، از مفاهیمی چون «آرمان انسان بودن»، «گذشت و فداکاری» و «حقوق ملی بودن»، تهی می شود و با مفاهیمی چون «منافع» «منافع ملی»، «حق زنده ماندن» و «رنج دیگران را نکشیدن»، امتزاج پیدا می کند و نتیجه آنکه : در پیشبرد و دفاع از حقوق بشر، الگوی منافع ملی و الگوی امنیت ملی را که استراتژیست های آمریکایی سرآمد طرح و ارائه آن هستند، نقش فعال و کارآمدی نسبت به سایر فعالان حقوق بشر، پیدا می کنند. نتیجه آنکه، مفهوم حقوق چون مفهوم منافع دچار گسست و چندپارگی می شود. بنابراین گسست، آمریکائیان دفاع از حقوق بشر را جزئی از منافع استراتژیک خود در جهان تعریف می کنند. دولت بنیادگرای آمریکا این دفاع را مانند چاههای نفت می بیند که فقدان آن پای منافع آمریکا را در تجاوز به کشورها قطع خواهد کرد و دیگر نخواهد توانست هیبت محیر العقول ناوهای جنگی را به رخ قربانیان بکشد.
آنها می دانند که اگر روزی امپراطوری روسیه به مدد فریب ملت ها، در مبارزه با بورژوازی و مبارزه با امپریالیزم، حضور و تجاوز خود را نزد قربانیان توجیه می کرد، امروز آمریکا در فقدان این امپراطوری، تجاوزهای خود را در پَسِ الگوی راهنمای جدید (پارادایم) پنهان می کند. این الگو راهنما چیزی نیست جز آنکه، فریب ها قادر باشند تا بلوک خود از استالینیزم به لیبرالیزم تغییر دهند.
5- نگرانی اینجاست که گسست ها در مفهوم حقوق در چشم انداز ثنویت گرایی، نه تنها «فاعل و صاحب حق» را از «احقاق حق» تفکیک می کند، بلکه این خطر هست و وجود دارد که فاعلان حقوق را چون فاعلان منافع از یکدیگر تفکیک می کند. توضیح اینکه در بسیاری از نوشته های خود وقتی ویژگی های حق را فهرست می کردم از جمله توجه خوانندگان محترم را به این مهم جلب کردم که : حق از خود دارای هستی است، بدون هستی قائل شدن برای حق، نمی توان وجودی در ذات و طبیعت خود انسان برای حق قائل شد و بدون این وجود نمی توان حقوق را رشته ای از «التفات حق» در درون خود انسان دانست و در نتیجه : حق و حقوق چیزی جز «التفات قدرت» و دولت ها به اعطاء آن از یک سو و سلب آن به دلخواه از سوی دیگر، نخواهد بود3.
همچنین در ادامه فهرست ویژگی های حق یاد آور شدم که، حقوق در انسان بنا به اینکه ریشه در اصل حق دارند، مکمل یکدیگر شمرده می شوند. همچنین این حقوق در تمام افراد و در تمام جوامع مکمل یکدیگر هستند. تعارض حقوق با یکدیگر آنچنان که لیبرالیزم می گوید، نه ناشی از طبیعت خود انسان، بلکه فرآورده انواع تضادها و تعارضاتی است که به موجب از خود بیگانگی انسان با نیروهای محرکه ذاتی خود، ایجاد می شود. این تعارض ها زمانی جامه عمل می پوشند و اسباب ستیزها و خشونت ها می شوند که قدرت خود را در فواصل میان حقوق جای می دهد. زمانی که معنا و مفهوم حقوق به موجب حضور قدرت، در معنا و مفهوم منافع از خود بیگانه می شود.
سرانجام اضافه کردم که تنها در چشم و دید قدرت است که «حق» و «تکلیف» معارض یگدیگر می شوند. در تفسیری که بر اساس اصول راهنمای موازنه عدمی ارائه دادم، تکلیف چیزی جز اجرای حقوق نیست. به محض شناسایی و اثبات یک حق، در دم موضوع اجرای آن به میان می آید. مجری حق و صاحب حق بودن دو امر جدا از هم نیستند. هر صاحب حقی مؤظف و مکلف به اجرای حقوق است. اجرای حقوق به جای دیگران، جز در پرتو یک نگاه اقتداری و رابطه صغیر و وکیل، ممکن نیست. وظیفه روشنفکران و کنش گران سیاسی این نیست که به اجراء و احقاق حقوق جامعه بپردازند. آنها باید به مدد روشنگری و آگاهی، حقوق ذاتی جامعه را متذکر شوند و هر فرد و هر جامعه خود در احقاق حقوق خود قیام کند. اگر فرد و یا جامعه ای نخواهد و یا تا این اندازه آگاه و به قول مرحوم دکتر مصدق، عارف به حقوق خود نباشد، نمی توان جای آنها تصمیم گرفت و مبادرت به اجرای حقوق کرد. این نگاه علاوه بر آنکه یک نگاه آمرانه و قیم مآبانه به حقوق است، از این مهم غفلت می کند که، جامعه ای که خود نتواند نسبت به احقاق حقوق خود قیام کند، هرگز قادر به حراست از حقوق خود نخواهد بود. کاری که آمریکایی ها با حقوق ملت عراق کردند، چیزی جز اعمال همین نگاه آمرانه به حقوق نبود


فهرست منابع:
1- کتاب شکست اندیشه نوشته آلن فینکل کروت، ترجمه عباس باقری انتشارات فرزان ص 120
2- مراجعه کیند به مقاله حق درمقام اثبات، حق در مقام ثبوت نوشته آقای آرش نراقی، سایت زمانه
3- برای تفصیل بیشتر به سلسله مقالات این قلم تحت عنوان «وقتی مجاز به حقیقت تبدیل می شود» و شماره های پس از آن مراجعه شود
چهارشنبه 28 آذر 1386
فرم ارسال نظر:
نام:  
پست الکترونیک:  
برای مثال: bayaneazadi@ahmadfaal.com
موضوع:  
نظر:  
وب سایت:
برای مثال: http://www.ahmadfaal.com
وب لاگ:
برای مثال: http://faalahmad.blogfa.com
   
Skip Navigation Links
پست الکترونیک:
bayaneazadi@ahmad
faal.com
- اسطوره های سیاسی
- سرگذشت سوبژه در نظریه های انسانشناختی
مباحثي پيرامون مناسبت هاي اجتماعي
--------------------
مباحثي در باره روشنفكري ديني
--------------------
مباحثي در باره فلسفه حقوق و سياست
--------------------
مجازات کردن سخت‌ترين کار ممکن است: مصاحبه با فوکو
--------------------
فلسفه و روان‌کاوي: آلن بديو
--------------------
مصاحبه با دیوید هاروی: سیمای تازه‌ی نظام اقتصادی جهان
--------------------
آیا شورش بی‌فایده است؟ میشل فوکو
--------------------
«در دفاع از انقلاب۵۷» امین بزرگیان
--------------------
«روحانیت اسلام و عصر جديد» امین بزرگیان
--------------------
چامسکی: دانشگاه بنگاهی تجاری شده است
--------------------
رونویسی تاریخ، بازگشت فاشیسم − گفت‌وگو با مراد فرهادپور
--------------------
ژیژک: بعضی وقت‌ها باید از ارادۀ اکثریت تخطی کرد
--------------------
حقوق بشر بدون تکالیفْ شکست می‌خورد
--------------------
مشاهده لیست کامل مقالات
تمامی حقوق و مطالب این وب سایت محفوظ است © 1387