«بيان آزادی، بیان آزاد شدن انسان و جامعه ها از زندان قدرت و خشونت است»
جهان بدون قدرت،   
جهاني که در آن، انسان و جامعه ها به آزادی و رستگاری مطلق دست یافته اند. اگر جهان بدون قدرت وجود ندارد، فی الواقع جهان بدون ستم، جهان بدون تجاوز، جهان بدون سانسور و ابهام، جهان بدون جنگ و کشمکش و سرانجام جهان بدون تضاد وجود نخواهند داشت. اگر قدرت فرآورده تضادها و نابرابری هاست، و اگر بنای جهان بر حقیقت و وحدت رخدادهای حقیقی است، پس نابرابری ها و تضادها و در نتیجه قدرت، به موجب از خود بیگانگی انسان در زیست جهان خویش پدید آمده اند. اگر جهان بدون قدرت هر گز به واقعیت نخواهد نشست، حداقل می تواند به منزله الگوی سنجش آزادی و حق مداری در جهان واقعی قلمداد شود.
نسبت نويسنده وب با كمونيسم و ليبراليزم:
اگر كمونيست ها و ليبراليست ها به حكومت برسند، محتمل مي دانم كه با ليبراليست ها دوست و با كمونيسم دشمن خواهم بود.
و اگر كمونيست و ليبراليست ها تحت حكومت ديگران باشند، با كمونيست ها دوست و با ليبراليسم دشمن خواهم بود.
در ستایش بخشش* (بحثي در ماهيت‌شناسي مجازات)
در ستایش بخشش* (بحثي در ماهيت‌شناسي مجازات)
احمد فعال

تنها در دقایق خاصی از زندگی است که آدمی به تجربه خویشتنی، این سخن حکیمانه را درمی‌یابد که: "نجات یک فرد به حق، نجات تمامیت بشر، و جان ستاندن به ناحق از یک تن، جان ستاندن از تمامیت بشر است". این دقایق، دقایقی است که هر نقطه و ثانیه آن، تا تمامیت زمان گسترش می‌یابد و تمایت هستی را با همه رنج‌ها و ستم‌ها در خیمه خویشتنی حبس خواهد کرد. گویی تمامیت هستی در ثانیه‌ای پُرمهیب متوقف می‌شود، و خود در آن ثانیه، چونان ارزنی ناپیدا در هیبت هستی به ابدیت زمان دفن می‌شوی و سرانجام گوشی برای شنیدن فریاد خود نخواهی یافت. و تنها در این دقایق است که معنای جنایت علیه بشریت به درستی دریافت می‌شود. ستمکاران هیچگاه به این دقایق دست نمی‌یابند، زیرا خود آن جرثومه‌ای از هیبت رنجی هستند، که بر روح انسان خیمه می‌زند. اگر نه چنین بود، ستم و ستمکاری از زندگی بشر رخت می‌بست.
با این دیدگاه، هر گاه در بسیاری از ستم‌ها، جنایت‌ها و خشونت‌های پیرامون خود نیک بنگیریم، می‌توان آنها را در زمره جنایت علیه بشریت نامید. پاشیدن اسید بر چهره یک دختر بي‌گناه از جمله این جنایت‌هاست. اکنون پرسش اینجاست که با جنایت علیه بشریت چه باید کرد؟ و با این جنایت چه باید کرد؟ مجازات جنایت چیست؟ آیا جنایت را می‌توان بخشید؟ یا کدام مجازات است که معادل جنایت علیه بشریت باشد؟ برای پاسخ به این پرسش لازم است بحث را از مسیر دیگری که به ماهیت مجازات باز می‌گردد آغاز کنم.
هر مجازاتی دارای دو ماهیت است، ماهیت فردی و ماهیت اجتماعی. ماهیت فردی همانی است که در حقوق جزای ایران بدان قصاص گفته می‌شود و در حقوق کشورهای پیشرفته با مدعی شدن شاکی خصوصی، این ماهیت به نوعی به حقوق عمومی باز می‌گردد. در قرآن همانجا که به افراد حق قصاص و مقابله به مثل داده است، جلوتر عفو را مقدم و مرجح بر قصاص می‌شمارد.
مراد از ماهیت مجازات، هدفی است که مجازات تعقیب می‌کند. در توضیح ماهیت اجتماعی مجازات می‌توان به کاهش یا افزایش جرم در جامعه اشاره کرد. به غیر از کاهش یا افزایش جرم، هدف دیگری نمی‌توان برای مجازات‌ قائل شد. از دلایل کشورهای پیشرفته برای حذف مجازات اعدام، یکی از آن روست که بنا به آمار و تجربه، مجازات اعدام هیچ کمکی به کاهش جرم در جامعه نکرده است. دلیل دیگری که بعضی از نظرها بدان اشاره می‌کنند، مسئله جان آدمیان است که تنها در انحصار خداوند است. به موجب این دلیل، سلطه انسان از حیطه جان انسان حذف می‌شود. این دلایل درست باشند یا غلط، اما نویسنده کوشش دارد تا موضوع هدف و ماهیت اجتماعی مجازات را از زاویه دیگری مورد توجه قرار دهد.

ماهیت فردی مجازات
پاره‌ای از نظرها بر آن هستند که مجازات جنایت‌هایی بس بزرگ، مانند اسید پاشیدن بر چهره دختران، اولاً موجب تنبیه به حق فرد جانی می‌شود، ثانیاً اگر جنایتکارانی به این حد تنبیه نشوند، گستاخی مجال برای جنایتکاران دیگر فراهم می‌کند، تا همچنان مرتکب جنایت شوند. سرانجام جامعه سراسر مالامال از گستاخی چنین جنایت‌هایی خواهد شد.
درباره تنبیه مجرم و جنایتکار خوب است که توجه خوانندگان محترم را به این مهم جلب کنم که برخلاف نگاه‌ها و تفاسیر متداول، تنها در جامعه‌های دیندار و در نگاه دینداری است که تنبیه مجرمین و جنایتکاران پاسخ درخور حقيقت می‌یابد. اگر فرض کنیم براساس بعضی از تفاسیر افراطی از سکولاریزم، با یک جامعه بی دین یا ضد دین مواجه می‌شویم، عفو و بخشش مجرمین و جنایتکاران توجیهی در خور حقیقت پيدا نمي‌كند. زیرا مجازات کردن اگر تنها بر اساس یک مصلحت جمعی (بنا به کاهش آمار جرم) برقرار شود و نتواند ماهیتی در خور ذات مجازات که مبین رابطه تساوی و ذاتی مجرم و مجازات باشد، بی‌معنا می‌شود. در نتیجه، وقتی حقیقتی در کار نباشد، معلوم نیست در تمام جامعه‌ها چنین مصلحتی برقرار باشد. مهمتر از آن، نه تنها تفاوت مجرمین و جنایتکاران با دیگران معلوم نیست، بلکه تفاوت انسان‌های خوب و بد در جامعه‌ها مشخص نخواهد بود. تنها وقتی با مشوق‌های جمعی روبرو می‌شویم، می‌توان به این تفاوت‌ها استناد کرد. اما هزاران نمونه کردکارهای خوب وبد، تا تجاوزها به حقوق، تا جنایت‌ها، قابل بازشناسی و تفاوت‌گذاری با ارزش‌هایی چون بخشش و فداکاری و... نیستند. در این سطور نویسنده قصد آموزش معادشناسی ندارد، اما کوشش دارد تا با اشاره به این مسئله به نتایجی دیگر دست یابد. لذا بنا به اینکه :
• یک جامعه دیندار بنا به عقوبت‌شناسی جرم و جنایت، می‌تواند اقدام نظیر به نظیر جرم و جنایت را به خداوند واگذار کند. خاصه آنکه مي دانيم كه یافتن معادله‌ای و راه حلی، که عناصر نظیر به نظیر جرم و جنایت را بازشناسی کند، کار چندان آسانی نیست.
• اگر رابطه ذاتی یا نظیر به نظیر میان جرم و مجازات وجود نداشته باشد، جریا‌ن‌ها و اندیشه‌های سختگیرانه و بنیادگرا، خود تحت عنوان اجرای عدالت، اقدام به تعریف و اجرای ماهیتی جرم می‌کنند.
• وقتی سزای نهایی جرم و جنایت به خداوند و روز عقوبت واگذار می‌شود، مؤمنان می‌توانند از هر نوع کینه، نفرت، عقده و عمل مقابله به مثل رها شوند. زیرا مؤمنین با اطمینان از روز عقوبت و جزا و سزای نهایی مجرمین و جنایتکاران می‌توانند از عقده تقابل و انتقام آزاد شوند و بخشی از کار مجازات را به روز عقوبت واگذار کنند.
• از این نظر، با اطمینان از روز عقوبت، باید تنها به مصالح جامعه اندیشید و این مصلحت جز اجرای حقیقت نیست. این حقیقت که حتما رابطه‌ای میان نوع مجازات، روش مجازات کردن یا بخشیدن، با کاهش یا افزایش جرم و جنایت وجود دارد.
• بدین‌ترتیب، ماهیت مجازات در آنچه که به نگاه فردی و ذات‌گرایی مربوط می‌شود، از نقطه نظر مؤمنان اهمیت خود را از دست می‌دهد.
اما در یک جامعه غیردینی چون اطمینان و یا اعتقادی به روز جزا وجود ندارد، سزای مجرمین و جنایتکاران باید در همین دنیا برقرار شود و الا اطمینانی به اجرا و تحقق عدالت وجود نخواهد داشت. زیرا تجربه‌هاي یک به یک افراد و جامعه‌ها نشان می‌دهد که بسیار بسیار مجرمین و جنایتکارانی وجود دارند که نه تنها مجازات نمی‌شوند، بلکه با بهره بردن از مطامع دنیا با نیکینامی (حداقل از نظر خود) و خوشکامی زندگی را به دیار نیستی محض ترک می‌کنند. متقابلاً بسیار بسیاران وجود دارند که در مزرعه ستم تا دم مرگ، مي رويند و مي‌زيند. چنین نگاهی و بی‌اطمینانی از روز عقوبت و سزای نهایی مجرمین و جنایتکاران، جامعه را در کینه و نفرت و انتقامجویی باز می‌دارد. اما اینکه، اقوام گذشته و ابتدایی و یا جوامع از توسعه بازمانده، با وجود پایبندی بیشتر به دين‌داري و روز عقوبت، بیش از جوامع پیشرفته دچار کینه و نفرت و میل به انتقامجویی هستند، باید به آئین و سنن فرهنگی آنان بازگشت که مروج خشونت‌گرایی و انتقام جویی است. به این نگاه که دین‌ورزان نتوانستند به مؤمنان نقش روز عقوبت را در جزای نهایی تبیین کنند. بدتر از آن، متصرفان دین، در سود خود می دانستند که خود به عنوان جانشینان خداوند، اقدام به اجرای مجازات کنند. جوامع پیشرفته نیز هیچیک فاقد آئین الهی نیستند.
این توضیح را از این رو آوردم که نظام‌های حقوقی که خود را متصف به صفات و احکام دینی می‌شمارند، باید بیش از سایر نظام‌های حقوقی دیگر کار نهایی مجازات را به روز واپسین وانهند. این بدان معنا نیست که کار مجازات کردن مجرمین و جنایتکاران باید تعطیل شود. اشاره این نوشتار تنها به مجازات نهایی است. اگر بنا به مجازات نهایی نباشد، و کار مجرمین و جنایتکاران و سزای نهایی آنها در همین دنیا واگذار‌شود، اولا، بخشش و عفو بی‌معنا می‌شد، ثانیاً، روز جزا و عقوبت بی‌معنا می‌شد. از این نظر، طرفداران مجازات‌های سرسختانه و "مجازات نظیر به نظیر" باید به این دو انتقاد جدی پاسخ بگویند. بنابراین، بر اساس آنچه که به پیامدهای مجازات فردی مربوط می‌شود، تنها باید از حیث مصلحت‌های ناشی از کاهش یا افزایش جرم، به مجرمین و جنایتکاران نگاه شود. بر اساس همین پیامدهاست که دقت در ماهیت اجتماعی جرم و مجازات، علی القاعده در آئین‌های دینی و در جوامع دینی، باید بیشتر مورد توجه قرار ‌گیرد. در غیر اینصورت، باید به وجوه دیگری از رابطه جرم و مجازات توجه داشت که مقتضی رابطه‌ای مستقل از حوزه قضاوت است.
به لحاظ ماهیت فردی مجازات، یکی از دلایل اعمال مجازات علیه مجرمین و مجازات‌های سخت‌گیرانه، نفس تنبیه و مجازات مجرمین و جنایتکاران است. همین جا اضافه کنم که نفس تنبیه کردن، مسئله‌ای است که صرفاً به روز عقوبت باز می‌گردد، اگر این مسئله بصورت یک حق به قربانیان واگذار شود، چیزی جز تولید نفرت و کینه و خشونت نیست. به عنوان مثال، اگر فرزند یا یکی از بستگان شخص الف توسط شخص ب به قتل برسد، مجازات و حتی مرگ شخص ب هیچ کمکی به تغییر وابسته الف "از مرگ به زندگی" ایجاد نمی‌کند. اگر همین مثال را به خود بازگردانیم، کافی است لختی در خود تأمل کنیم که زجر کشیدن و یا مرگ مجرم و قاتل، جز تولید و تخلیه نفرت به چه کار می‌آید؟ وقتی فرزندی از دست می‌رود، هرنوع مجازات تا مرگ مجرم، هیچ چیزی را به سود قربانی و خانواده قربانی تغییر نمی‌دهد. اگر کسی بگوید با مرگ و مجازات مجرم، آرامش پیدا می‌کند، تا آنجا که اینجانب از نظر انسان‌شناختی و روانشناختی در دست مطالعه و نیز در تجربه خود دارد، چنین آرامشی جز علائم مرضی نمی‌تواند باشد.
سرچشمه احساس ناشی از آرامش قربانیان به موجب مرگ و یا زجر کشیدن مجرمین، از تحریکات عاطفی آنان سرچشمه می‌گیرد. من همینکه از انتقام گرفتن و زخم زدن به دشمن خود و یا قاتل فرزند خود احساس خشنودی و لذت داشته باشم، این احساس جز تحریکات و هیجانات عاطفی نیست. هیجانات عاطفی هیچ نسبتی با خَرد و عقل انسان ندارد. توضیح این حقیقت لازم می‌آید که عواطف انسان کنش ندارند، و جز واکنش نیستند. عواطف مرز میان انسان و حیوان است. کنش‌های خَرد، معطوف به هدف است و واکنش‌های عاطفی معطوف به "خود" است. "ارضاء خود در وضعیت کنون" جز واکنش عاطفی نیست. عقل در کنش خود و "دیگری" این پرسش را پیشاروی خود و "دیگری" می‌گذارد: برای چه چیزی و برای چه کسی؟ برای "ارضاء احساسات و تمنیات خود" یک پاسخ عاطفی است. این مسئله که عقل در عواطف انسان، زندانی و محصور و محدود می‌شود، و تقسیم عقل و خَرد به عقل ابزاری و عقل آزاد، در گنجایش این نوشتار نیست. اما عقل و خَرد تا زمانی که معطوف به خود عقل و کنش‌های عقلانی است، مجازات مجرمین و زخم زدن بر دشمن را معطوف به چیزی می‌داند که جرم کاهش پیدا کند و دشمنی از میان رود. به عبارتی، عقل و خَرد همواره در برابر این پرسش قرار می‌گیرد که انتقام گرفتن و زخم زدن به دشمن و حتی قاتل فرزند خود، به چه کار می‌آید و چه چیزی را تغییر می‌دهد؟ آیا فرزند مرده زنده می‌شود؟ آیا جرم کاهش پیدا می‌کند و یا دشمنی از میان می‌رود؟ اگر نه، جرم بر جرم افزودن و دشمنی بر دشمنی افزودن، مقتضی خَردگرایی نیست. از همین روست که قرآن به نیکی هدف از قصاص را تولید و تداوم حیات نامیده است. از نظر جرم شناختی، تداوم و گسترش حیات چیزی جز کاهش جرم و کاهش دشمنی نیست. قصاصی که اسباب تولید و تداوم حیات نباشد، قصاص نیست و حداقل مورد تصدیق قرآن نمی‌تواند باشد: "و برای شما در قصاص حیات است ای اهل خَرد" ، نکته با اهمیت اینجاست که در آیه‌ای که به آیه قصاص مربوط می‌شود، علاوه بر تداوم حیات که به عنوان هدف قصاص یاد می‌شود، مخاطب آیه قرآن خَرد انسان است نه ارضاء احساسات و عواطف قربانیان جرم.
نكته با اهميت ديگري كه يا بدان توجه نشده و يا كمتر بدان توجه شده است، اين است كه وقتي خداوند پس از امر به قصاص و مقابله به مثل يا اقدام نظير به نظر، مي‌گويد عفو يا بخشش براي شما بهتر است1 و در جايي ديگر عفو را سنتي مي‌شمارد كه مقتضي خَرد است2 ، بنا به قاعده، مؤمنان نبايد بهتري را كه خداوند تشخيص داده است (= بخشش) بر امر ديگر ترجيح دهند. درك اين حقيقت چندان دشوار نيست كه وقتي قرآن عفو را بهتر و نيكوتر مي‌شناسد و آن را در مقابل قصاص و اقدام نظير به نظير به مؤمنان پيشنهاد مي‌دهد، شايد مؤمنان مخير باشند بين امر خود و امر نيكي كه خداوند برگزيده، به امر خود عمل كنند، كه در اينصورت از نظر خداوند بد انتخاب كرده‌اند، اما نظام حقوقي جامعه بهتر است به امر خدا، يعني امر بهتر و نيك (بخشش) عمل كند.

ماهیت اجتماعی مجازات
به لحاظ اجتماعی، مهمترین دلیل مجازت‌های سختگیرانه برای جرائم سنگین، جلوگیری از تکرار چنین جرائمی است. به عنوان مثال، اگر فردی مطمئن باشد اسید پاشیدن و ارتکاب چنین شناعتی با "مقابله به مثل" مواجه می‌شود، کابوس و ترس از وحشت مجازات، او را از ارتکاب جنایت باز می‌دارد. حداقل عده‌ای از ارتکاب چنین جنایت‌هایی بازداشته می‌شوند. ولی آیا چنین است؟ اغلب تحلیل‌گران جرم‌شناسی و مخالفان مجازات‌های سختگیرانه و مواجه "نظیر به نظیر" جرم، به آمار کاهش و افزایش جرم و جنایت اشاره می‌کنند. بنا به همین مستندات است که این نوع حقوق‌دانان و جرم‌شناسان لغو مجازات اعدام را مستدل می‌سازند. الغاء مجازت اعدام یا ابقاء آن مورد بحث این مقال نیست، ای بسا ممکن است در موارد استثناء، یعنی در جایی که یک فرد به جرثومه جنایت تبدلیل می‌شود، راه حلی جز معدوم کردن آن وجود نداشته باشد، اگر راه حل دیگری وجود داشته باشد، باید آن راه حل اجرا شود.
طرفداران مجازات‌های سختگیرانه خیلی اعتنایی به آمار کاهش یا افزایش جرم ندارند، زیرا بنابه ماهیت فردی و عاطفی مجازات، به نوعی به ذات‌گرایی جرائم بزهکاری معتقد هستند. از این نظر، مجرم ذاتاً مجرم است و عوامل اجتماعی جرم تنها شرایط بروز و آشکار کردن ماهیت مجرم را نشان می‌دهند. نگاه عاطفی و ارضاء تمنیات و احساسات بزه‌دیده و قربانیان، از این روست که رابطه ذاتی میان انتقام و ارضاء ناشی از آن وجود دارد. "معطوف به خود بودن" و ارضاء احساس و هیجانات خود، انعکاس آن چیزی است که واکنش‌های عاطفی در ذات قربانی و بزه‌دیده ایجاد می‌کند. با این دیدگاه، نمی‌توان خیلی اعتنایی به ماهیت اجتماعی مجازات و در نتیجه اعتنایی به کاهش یا افزایش جرم و جنایت کرد. به همین دلیل کوشش می‌شود تا موضوع بررسی در ماهیت اجتماعی جرم و جنایت، از دریچه دیگری مورد توجه قرار گيرد. در این بررسی ماهیت اجتماعی مجازات را، با مطالعه در دو پدیده خَرد‌گرایی و خشونت آغاز می‌کنم.
پیشتر بحث کوتاهی درباره خَرد انجام دادم، در اینجا به اختصار موضوع خَرد را به عنوان یکی از نقاط متصله زمانی شخصيت انسان مورد بحث قرار می‌دهم. شخصیت انسان یک متصله سه ساحتی در دستگاه سه بُعدی زمان است. دستگاه رواني و ذهني انسان متشكل از سه عنصر حافظه، هوش و خَرد است. حافظه محل ثبت و ضبط خاطرات و اطلاعات گذشته است. هوش محل دريافت اطلاعات در وضعيت حال است و سرانجام خَرد يا عقل، محل تجزيه تحليل اطلاعات، هدف گذاري و پيش‌بيني رويدادها در آينده است. شخصيت جامع انسان در هر سه بُعد زماني شكل مي‌گيرد. هر عمل و هر انديشه منتجه سه زمان گذشته، حال و آينده است. در يك نگاه ديگر، سه زمان گذشته، حال و آينده را مي‌توان در سه حوزه اصول و پايه انديشه و عمل، روش و هدف، گزارش نمود. بدين‌ترتيب، اصول و پايه انديشه، ريشه در گذشته، روش در گستره كنون و هدف قلمرو آينده است. تجزيه ذهن در ابعاد زمان منجر به تجزيه شخصيت و اختلال در آراء و عقايد انسان مي‌شود. به عنوان مثال، گُسست از وضعيت كنون منجر به ذهن‌گرايي و گسست از وضعيت گذشته، منجر به از دست دادن پرنسيپ‌ها و اصول راهنما، و ماندن در وضعيت گذشته و از دست دادن وضعيت كنون منجر به محافظه كاري مي‌شود. ماندن در وضعيت كنون و گسست از دو وضعيت ديگر به پراگماتيزم (عمل گرايي) و مصلحت‌گرايي رئاليستيك منجر مي‌شود. هنوز وضعيت‌هاي ديگري وجود دارند كه مي‌توان در نتيجه تجزيه ذهن و شخصيت فرد، در دستگاه سه بُعدي زمان بررسي كرد.
در اين قسم از بحث تنها اشاره ما برروي دوري جستن از خَرد‌گرايي و نسبت آن با خشونت‌گرايي است. توضيح اين مسئله لازم است كه افزايش و كاهش خشونت در هر جامعه به عوامل مختلفي وابسته است، از جمله دو عامل مهمي كه در جوامع امروز مي‌توان به مثابه عوامل مؤثر خشونت ياد كرد، يكي عامل سرگرمي‌هاست. عامل سرگرمي‌ها ديري است به عنوان اينترتيمنتيسم (سرگرمي گرايي)3، به كارگاه توليد خشونت در جهان تبديل شده است. گزارش‌ها و تحليل‌ها در اين باره را در جاهايي ديگر آورده‌ام، كه چگونه نظام سرمايه‌داري در توسعه روزافزودن اين صنعت، كه يكي از مهمترين صنايع توليد خشونت است، دست به كار سرمايه‌گذاري است. از اين حيث، نظام سرمايه‌داري و كشورهاي صنعتي مقام نخست توليد خشونت در جهان را دارا هستند. كشورهاي در حال توسعه نيز بي‌بهره از اين صنعت نيستند، زيرا فرآورده‌هاي توليد خشونت در قالب بازي‌ها، در قالب موسيقي‌هايي كه آميزه‌اي از خشونت و سكس هستند، و در قالب فيلم، با هزينه بسيار كم به اين كشورها وارد مي‌شوند.
يكي از عوامل مهمي كه به خشونت يك جامعه يا افراد آن جامعه منجر مي‌شود، فقدان خَردگرايي و زنداني شدن فرد و جامعه در روابط و مناسبات عاطفي است. صرفنظر از كنش‌هاي فردي و خَردگرا كه مي‌توان نمونه‌هاي آن را در دوران باستان هم جستجو كرد، اما خَردگرايي به مفهومي كه امروز متداول است، يك مرحله از زندگي اجتماعي و يك دوره از دوران تكامل تاريخ اجتماعي است. اروپا و كشورهايي كه امروز به كشورهاي پيشرفته صنعتي موسوم هستند در نيمه‌هاي قرن 17 و 18 به دوران خَردگرايي پا گذاشتند. توصيف اين عصر در كتاب‌هاي به تفصيل اشاره شده است. از مشکلات جامعه‌های در حال توسعه، یکی این است که دوران خَردگرایی را پشت سر نگذاشته‌اند. ستایش عقل و خَرد در کشورهایی نظیر ایران، گره از این مشکل باز نمی‌کند. همچنانکه با حلوا حلوا گفتن دهان شیرین نمی‌شود، با ستایش کردن عقل هیچ جامعه‌ای خَردگرا نمی‌شود. تقليل عقلانیت و عقل‌گرایی جامعه به عقل نخبه‌گان، کار بی‌خَردی جامعه را دو چندان بيشتر می‌کند. دین نقش مهمی در خَردگرایی و خَردگریزی جامعه ایفاء می‌کند. تا دین در اروپا با ایده خَردگرایی سازگار نشد، جامعه با خَردگرایی همآواز نشد. پاره‌ای از نظرها با این توجیه که عقل ناقص است و خَردمحوری کوشش دارد تا جانشین دین‌محوري و خدامحوری شود، به انکار عقل‌گرایی اقدام مي‌كنند. مجال نقد این دیگاه در این نوشتار نیست، اما تا همین اندازه اشاره کنم که مراد از خَردگرایی، تکیه به عقل انتقادی است. اما ستایش خَردگرایی، تنها از خَرد به عنوان ابزار توجیه پیش داده‌های فکری و اعتقادی استفاده مي‌برد. به دیگر سخن، عقل انتقادی هیچ محدوده‌ای برای نقد نمی‌شناسد، اما ستایش عقل، تنها در عقل توجیه‌گر محدود می‌شود.
به هر روی، عقل‌گرایی صحیح باشد یا غلط، نتیجه عقل توجیه‌گر همین است که جامعه ما نه تنها در روابط اجتماعی، بلکه در مناسبات اداری، اقتصادی و سیاسی، به شدت تحت تأثیر مناسبات عاطفی و محکوم به روابط خویشی، روابط فامیلی و روابط دوستی است. نظام اداری نمونه این روابط است. از شایستگی‌ها ستایش می‌شود، اما واقعیتِ مناسبات اداری، نظام شایستگی را سخت سُخره می‌گیرد. از قوانین و مقررات ستایش می‌شود، اما همه آنها در چمبر اراده مدیر دود می‌شوند و به آسمان می‌روند. در روابط اجتماعی نیز، مناسبات عاطفی نمایش خوبی از عقل توجیه‌گر بدست می‌دهد. یکی از خوانندگان خوش ذوق این نوشتار می‌تواند همین موضوع را موضوع یک پژوهش قرار دهد. اکنون اگر فقدان چشم‌انداز روشن و فقدان آینده‌ای روشن را در روابط اجتماعی و در روابط سیاسی و در اقتصاد، که در نتیجه تسلط مناسبات عاطفی و غیرعقلانی در جامعه پدید آمده‌اند، بر آن بیافزایید، می‌توان به رشته‌ای از بی‌عاقبتی‌ها که در سیاست، در اقتصاد، در فرهنگ و در روابط اجتماعی وجود دارند، پی‌برد. تنها در سیاست نیست که هردم کاروانی نماد تجدید حیات اصالت‌های از دست رفته شمرده می‌شود و در آینه‌ای بعد همان به نماد از دست رفتن اصالت‌ها تبدیل می‌شود. اینها رشته‌ای از عاقبت نیاندیشی‌هاست که در تمام سلسله مراتب جامعه جز یک آموزش عمومی و یک تربیت عمومی نیست. تربیتی که می‌گوید، هر چیز "در کنون" و "برای کنون" اندیشیده و عمل می‌شود. ذات‌گرایی عاطفی نماد ایدئولوژیک چنین تربیتی است. و سرانجامِ اخلاقیِ چنین جامعه‌ای، احساس و هیجان در "وضعیت کنون" و "برای کنون" است.
اکنون توجه به اين مسئله اهميت دارد که تأثیر این اخلاق در افزایش و کاهش خشونت چگونه است؟ از خَرد جمعی که تقریبا در چنین جامعه‌هایی وجود ندارد، در می‌گذریم. بیرون از خَرد جمعی، افراد به فراخور میزان استقلال و عدم استقلال، دارای خَرد فردی هستند /یا نیستند. اما هر گاه فرض کنیم بخشی از جامعه که درگیر منازعات محلی، منازعات خانوادگی، منازعات قومی و منازعات شخصی‌ است، فاقد خَرداندیشی است، اين بخش از جامعه در وضعیت‌های حاد منازعه، خیلی به عاقبت کار و رفتار خود نمی‌اندیشد. به از غير عامل جهاني سرگرمي‌ها، به لحاظ وضعيت داخلي كشور، زمينه‌هاي اجتماعي، سياسي، اقتصادي و فرهنگي براي گسترش خشونت‌ها در جامعه فراوان هستند. در كشورهاي پيشرفته صنعتي، سرگرمي‌ها مشغول توليد خشونت هستند، اما هنوز اصول خَردگرايي پابرجاست. اين اصول موجب مي‌شوند تا هيجان و خشونت، لباس مبدل بپوشند و مازاد آن به صورت جنگ و منازعات قومي، به كشورهاي ديگر منتقل شوند. اما در كشورهاي در حال توسعه، هيجانات مستقيماً به خشونت و خشونت‌ها مستقيما به افزايش جرم و جنايت تبديل مي‌شوند. بنا به گزارشات، ميزان خشونت در كشور به مرز هشدار رسيده است4. به عنوان يك مثال ساده، رفت و آمدها در خيابان‌هاي كشور، با كشورهاي توسعه‌يافته صنعتي متفاوت است. اينجا همه چيز براي از كوره در رفتن مهياست، از روش رانندگي اتوموبيل‌ها گرفته تا ازدحام، تا آلودگي، تا وضع ترافيك، تا بي‌انظباطي عابران پياده و تا هياهوها براي هيچ، همه و همه چيز در كوره اعصاب اجتماعي مي‌سوزند ودود آن در سينه جامعه به آتش خشونت تبديل مي‌شود.
حاصل اينكه، اگر به رابطه آماري ميان كاهش يا افزايش جرائم و جنايات با مجازات‌هاي سختگيرانه اعتنايي نداشته باشيم، اما خشونت‌هايي كه از ضعف خَرد فردي و اجتماعي ناشي مي‌شوند، آن گاه كه عرصه عمل بر روي خشونت بازگشوده مي‌شود، هيچ اعتنايي به مجازات و مجازات سختگيرانه نخواهند داشت. به ديگر سخن، اگر مخاطب مجازات سختگيرانه همواره افرادي خَردمند باشند، پرهيز از جرائم سنگين مقتضي خَردورزي است. اما در جامعه‌اي كه افراد هنوز در كسوت خَردگرايي در نيامده‌اند، و هنوز با آن قسم از دورانديشي و هدف‌گذاري كه حقوق جمعي را به حقوق فردي درهم آميزد، به كلي بيگانه‌اند، همواره بخش كثيري از جامعه وجود دارند كه در وقت جوشيدن و خروشيدن، يعني آن زمان كه آتش خشونت از جوشش سينه‌ها بيرون مي‌ريزد، برق از چشم فرو‌مي‌ريزد، تا جايي كه سخت‌ترين مجازت در نگاه جاي نمي‌گيرد.
حاصل آنكه، به عنوان يك نمونه عيني در جامعه ايران، نگاه عصباني و كور، با قرباني خود آن مي‌كند كه مجيد با آمنه كرد. بخشش آمنه، بخشش خَرد به بي‌خَردي بود. آمنه نه به مجيد، بلكه به جامعه خشونت آفرين ايران، جرئه‌اي از خَرد خويش را اعطاء كرد. جامعه‌اي كه به بخشش خَرد نيازمند است، تا از خشونت‌هاي ناشي از بي‌خَردي بكاهد. مجازات‌ها هر اندازه سنگين باشند، درمان چنين جامعه‌اي و چنين حجمي از خشونت نخواهند بود. از اين نظر، آمنه امين‌ترين پزشك چنين جامعه‌اي است كه عصبيت در كوره بي‌خَردي گداخته مي‌شود. زيرا امنيت جامعه نه در گرو مجازات، بلكه در گرو بخشش خَرد است و چنين بخششي در خور ستايش است.

زيرنوشت مقاله:
*وقتي مقاله را به پايان بردم، از اتفاق در گوگل جستجو كردم تا ببينم آيا عنوان مقاله تكراري است يا نه. متأسفانه و يا خوشبختانه عنوان مقاله نام كتابي است از نلسون ماندلا. تا پايان نوشتن مقاله من از اين كتاب بي‌اطلاع بودم و از همين رو عنوان فرعي "بحثي در ماهيت‌شناسي مجازات" را كه محور اصلي مباحث مقاله است، بدان افزودم. با اين عنوان، خواننده خواهد يافت كه بحث من بطور قطع با محتواي كتاب ماندلا متفاوت است.
1- در كتاب اسطوره هاي سياسي، عصر حاضر را در يك تعبير عصر اينترتايمنتسيم ناميده‌ام.
2- به چند گزارش روزنامه شرق در تاريخ 2/5/90 مراجعه شود.
3- قرآن : نگاه كنيد به آيات سوره بقره آيه 178 و سوره شوراي آيه 40
4- قرآن : سوره اعراف آيه 199
Ahmad_faal@yahoo.com
www.ahmadfaal.com
سه‌شنبه 18 مرداد 1390
فرم ارسال نظر:
نام:  
پست الکترونیک:  
برای مثال: bayaneazadi@ahmadfaal.com
موضوع:  
نظر:  
وب سایت:
برای مثال: http://www.ahmadfaal.com
وب لاگ:
برای مثال: http://faalahmad.blogfa.com
   
Skip Navigation Links
پست الکترونیک:
bayaneazadi@ahmad
faal.com
- اسطوره های سیاسی
- سرگذشت سوبژه در نظریه های انسانشناختی
مباحثي پيرامون مناسبت هاي اجتماعي
--------------------
مباحثي در باره روشنفكري ديني
--------------------
مباحثي در باره فلسفه حقوق و سياست
--------------------
مجازات کردن سخت‌ترين کار ممکن است: مصاحبه با فوکو
--------------------
فلسفه و روان‌کاوي: آلن بديو
--------------------
مصاحبه با دیوید هاروی: سیمای تازه‌ی نظام اقتصادی جهان
--------------------
آیا شورش بی‌فایده است؟ میشل فوکو
--------------------
«در دفاع از انقلاب۵۷» امین بزرگیان
--------------------
«روحانیت اسلام و عصر جديد» امین بزرگیان
--------------------
چامسکی: دانشگاه بنگاهی تجاری شده است
--------------------
رونویسی تاریخ، بازگشت فاشیسم − گفت‌وگو با مراد فرهادپور
--------------------
ژیژک: بعضی وقت‌ها باید از ارادۀ اکثریت تخطی کرد
--------------------
حقوق بشر بدون تکالیفْ شکست می‌خورد
--------------------
مشاهده لیست کامل مقالات
تمامی حقوق و مطالب این وب سایت محفوظ است © 1387