«بيان آزادی، بیان آزاد شدن انسان و جامعه ها از زندان قدرت و خشونت است»
جهان بدون قدرت،   
جهاني که در آن، انسان و جامعه ها به آزادی و رستگاری مطلق دست یافته اند. اگر جهان بدون قدرت وجود ندارد، فی الواقع جهان بدون ستم، جهان بدون تجاوز، جهان بدون سانسور و ابهام، جهان بدون جنگ و کشمکش و سرانجام جهان بدون تضاد وجود نخواهند داشت. اگر قدرت فرآورده تضادها و نابرابری هاست، و اگر بنای جهان بر حقیقت و وحدت رخدادهای حقیقی است، پس نابرابری ها و تضادها و در نتیجه قدرت، به موجب از خود بیگانگی انسان در زیست جهان خویش پدید آمده اند. اگر جهان بدون قدرت هر گز به واقعیت نخواهد نشست، حداقل می تواند به منزله الگوی سنجش آزادی و حق مداری در جهان واقعی قلمداد شود.
نسبت نويسنده وب با كمونيسم و ليبراليزم:
اگر كمونيست ها و ليبراليست ها به حكومت برسند، محتمل مي دانم كه با ليبراليست ها دوست و با كمونيسم دشمن خواهم بود.
و اگر كمونيست و ليبراليست ها تحت حكومت ديگران باشند، با كمونيست ها دوست و با ليبراليسم دشمن خواهم بود.
زبان شناختي بيان آزادي و بيان قدرت
بیان آزادی و بیان قدرت، نه تنها حوزه های متفاوتی در سیاست، در اقتصاد، در روابط بین الملل و در فرهنگ و هنر ایجاد می کنند، بلکه در قلمروی ادبیات و واژه شناسی نیز، حوزه های مختلفی از ادب و کلام پدید می آورند. پیشتر در دو مقاله حقوق ملی و منافع ملی نشان داده شد که چگونه هر یک از این واژه ها در بیان آزادی و قدرت جایگاهها و معانی متفاوتی پیدا می کنند. همچنین نشان دادیم که بیان آزادی از آن رو که ناظر به حقوق اساسی و مشترک میان بشریت است، به طور جدی در استفاده از واژه «منافع ملی» امتناع می کند. متقابلا بیان قدرت چون ناظر به رابطه سلطه و منافع ویژه است، نمی تواند از واژه «حقوق ملی»استفاده کند. بدین ترتیب یکی از وظایف مهم روشنفکرانی که کوشش دارند تا بیان آزادی را از هر سو و از هر جهت و از هر جنبه از بیان قدرت شفاف کنند، این است که کوشش خود را در منزه کردن واژه ها و نشانه شناسی واژه ها قرار دهند.

گنجینه واژه ها در بیان آزادی و قدرت
بیان آزادی و بیان قدرت هریک در حوزه و دامنه ای از واژه ها اظهار می شوند. به دیگر سخن، بیان آزادی و بیان قدرت در دو گنجینه لغوی و ادبی متفاوت اظهار می شوند. یکی از بزرگترین دستاوردهای اندیشه گر موازنه عدمی همین بود که گنجینه لغوی و ادبی تازه ای پیشاروی بیان آزادی گشود، بطوریکه نشانه ها و روابط دال و مدلولی کلمات و اشیاء؛ به کلی با آنچه که در دایره المعارف قدرت وجود دارد، متفاوت است. از آنجا که اغلب بیان ها، تعریف ها و تفسیرهایی که از آزادی ارائه می شوند، در قالب قدرت اظهار می شوند، کنشگران آزادی، آگاهانه و یا ناآگاهانه، بیان خود را هدف واژه هایی قرار می دهند که محل اظهار آن جز بیان قدرت نیست. این واژه ها وقتی در دفاع از آزادی و تفسیر آزادی مورد استفاده می گیرند، چون جایگاه آنها در بیان قدرت است، نمی توانند روابط دال و مدلول آزادی را به درستی نشان دهد. به عنوان مثال واژه هایی نظیر، قدرت، زور، سرکوب، اعمال قدرت، تخریب، خشونت، جبر، اجبار، منافع، رقابت، تضاد، ضدیت، عصبیت، عصبانیت، سود و زیان، سوداگری، سلطه، هژمونی، آتوریته، نابرابری، تبعیض، تفوق، سانسور و...از جمله واژه هایی هستند که در بیان قدرت بکار برده می شوند. نمی توان از این واژه ها در بیان آزادی استفاده کرد، به طوریکه مراد قدرت از آن نیافت. خاطر نشان می سازم که مراد ما از استفاده واژه ها در جایگاه قدرت، صرفا تعامل کلامی با واژه ها نیست، بلکه استفاده از واژه ها به منزله مشروعیت واژه هاست.
نویسنده کوشش دارد تا با روش نشانه شناسی معلوم کند، مدلول واژه هایی که در بیان قدرت جایگاه و مشروعیت دارند، با تقسیم آنها به خوب و بد، یا مشروع و غیر مشروع، قابل استفاده در بیان آزادی نیستند. به عنوان مثال، با تقسیم واژه هایی که پیشتر اشاره شد، نظیر قدرت خوب، قدرت بد، زور خوب و زور بد، یا زور مشروع و زور نامشروع، خشونت مشروع و خشونت نامشروع، رقابت سالم و رقابت ناسالم، منافع ملی و خوب یا ضد منافع ملی، جبر خوب و جبر بد، اتوریته انقلابی و اتوریته ضد انقلابی و... هر گز بیان قدرت به بیان آزادی تبدیل نخواهد شد. متقابلا وقتی در بیان قدرت از واژه هایی چون، آزادی، عدالت، برابری، قانون، انتخاب، انتخابات، حق، حقوق، عشق و دوستی، ملت، دین، اخلاق، کرامت و منزلت، روشنگری، روشنفکری، مبارزه، صلح و...استفاده می شود، این واژه ها بدون از خود بیگانه شدن در قدرت و تهی شدن از محتوا، نمی توانند در بیان قدرت مورد استفاده قرار گیرند. همچنین این واژه ها نمی توانند بدون پرده پوشی و ابهام و استفاده کلی و انتزاعی از آنها، مانند قطع رابطه دال و مدلولی و نشانه شناختی که این واژه ها می توانند با واقعیت داشته باشند، در بیان قدرت استعمال شوند.
اکنون اگر وجود دایره المعارف ادبی را در حوزه های طبقاتی جستجو کنیم، آیا طبقه اشراف از دیر باز، از ادبیات ویژه ای بهره نمی بردند؟ آیا به یمن این ادبیات نبوده و نیست که به محض اینکه یک نجیب زاده و یا یک ارباب زاده لب به سخن باز می گشاید، نه تنها در استفاده از واژه ها، بلکه در استفاده از ادات و الحان ویژه، طبقه اجتماعی خود را نمایندگی می کردند؟ رفتار و سکنات آنها چطور؟ آیا این رفتار و سکنات ، به خودی خود واژه ها و ادبیات خود را نمی یافتند؟ آیا وقتی آلوین تافلر، در کتابهای با ارزش خود رفتار و سکنات دو شخصیت را به نام های مورگان و میلکن، به منزله نماد دو اقتصاد و دو دوره تاریخی بررسی می کند، ازآن رونیست که این دو شخصیت، در همان زمان که نماد دو نوع اقتصاد و دو نوع روابط تولیدی بودند، نماد دو حوزه ادبی متفاوت نیز بشمار می رفتند؟ تافلر در توصیف این تفاوت چنین می گوید :«مقایسه میان شیوه عمل مورگان و میلکن اطلاعات بسیاری در باره چگونگی کنترل سرمایه و در نتیجه قدرت پول در جامعه که امروزه در حال تغییر است، در اختیار ما قرار می دهد. این مقایسه را با مسائل شخصی آغاز می کنیم1». تافلر در نشان دادن مسائل شخصی، مورگان را با داشتن شکمی گنده، با ظاهری پرابهت و نگاهی نافذ، کسی که غذای خود را با قاشق و چنگال های نقره ای صرف می کرد، کسی که از اروپا تا آمریکا، بسیاری از کاخ های مجلل را به تصرف و تملک خود در آورده بود، توصیف می کند. در مقابل میلکن، با ویژگی هایی چون لاغری اندام، با نگاهی «چون آهوی رمیده»، کسی بود که کار را از پادویی قهوه خانه ها شروع کرد و قاشق و چنگالهای کثیف را از روی میز جمع می کرد. این دو تن علاوه بر آنکه قدرت بی کران برای خود دست و پا کرده بودند، در حقیقت یکی (مورگان) در اواخر قرن نوزدهم اقتصادی را نمایندگی می کرد که هنوز علقه های اشرافیت تعیین کننده خوی و خلق وی بود و دیگری (میلکن) اقتصادی را نمایندگی می کرد که نماد تمام عیار بورژوازی لیبرال بود.
طبقه اشرافیت، در ایران علاوه بر خوی و خلق ویژه اشرافیت، با پیوند خوردن این طبقه با نظام سلطنت، دارای ویژگیهای ادبی بود که به کلی با طبقات دیگر متفاوت نشان می داد. مدح و ثنا، تقدیس قدرت، استفاده از انواع القاب و اسامی پر طمطراق و کش دارد، انتساب شجره انساب به کانون های مقتدر و مقدس و...همه اینها در مجموع این طبقه را علاوه بر موقعیت اقتصادی، در هاله ای از یک فرهنگنامه ادبی خاص پیوند می داد. بنابراین، دارا بودن فرهنگنامه ادبی، تنها یک مسئله طبقاتی نبوده و امروز شاهد هستیم که تمام حوزه های علمی مانند زیست شناسی، کامپیوتر، جامعه شناسی، روانشاسی و سیاست و...دارای دایره المعارف و گنجینه لغوی ویره خود هستند. در نتیجه، چرا دو حوزه قدرت و آزادی، هر چند در اندازه محدودتر، نتوانند در دایره ادبی و لغوی خاص خود بیان شوند؟ چرا این دو حوزه نتوانند به گونه ای بیان شوند، که نه تنها ویژگی های ادبی خاص ایجاد کنند، بلکه جلوهای ویژه ای از خوی و خصائل فردی نشان دهند؟ چرا نتوان صرفنظر از هر نوع وابستگی سیاسی، مذهبی، فرهنگی و ایدئولوژیکی و...نشانه هایی در اختیار داشت تا هر بیان و هر اظهار نظر و هر اندیشه و حتی هر نوع بیان رفتاری، جایگاه خود را به درستی و روشنایی در بیان آزادی و بیان قدرت، بیابد؟ چرا وقتی من در کشوری زندگی می کنم و رئیس دولت آن در مقام دفاع از منافع ملی سرزمین من، به حقوق ملت های دیگر تجاوز می کند و یا به خود حق می دهد تا به جای ملت های دیگر حقوق تعیین کند، تشخیص ندهم که بیان او بیان قدرت است، نه بیان آزادی؟

دلالت آزادی و قدرت، چگونه دلالتی است؟
اکنون خواننده حق دارد بپرسد، چگونه می توان معنای واژه ها و یا به اصطلاح زبان شناسان مدلول واژه ها را در دو بیان قدرت و آزادی از هم تفکیک کرد؟ اما پیش از آن، چون نویسنده علاقه ای به ارائه یک بحث فنی ندارد، تنها می خواهد سخن او به منزله یک روش نزد علاقمندان «جریان اندیشه»، جدی گرفته شود، لازم می داند تا ابتدا بعضی از اصطلاحاتی که زبان شناسان و فلاسفه در دوران حاضر، مورد استفاده قرار می دهند، توضیح مختصری ارائه دهد.
دال = صورت اسمی واژه ها و گزاره ها. مثلا در گزاره «پرتقال سرشار از ویتامین C است». لفظ پرتقال دال است.
مدلول = اغلب مدلول را به معنای معنا می گیرند. یعنی معنایی که از یک لفظ وجود دارد. گاه محمول اسم، مثلا در اینجا «سرشار از ویتامین C»، مدلول واژه پرتقال نامیده می شود.
دلالت = رابطه ای که میان دال و مدلول وجود دارد
مصداق= وجود خارجی و مابه ازای اسم است. پرتقال، میز یا خورشید و..
نشانه = علائمی که ما را به سمت اثبات وجود واقعی یک دال (خواه این وجود، وجود عینی باشد، خواه وجود ذهنی باشد و خواه بیان یک رابطه باشد)، هدایت می کند.
استفاده از این واژه ها به ویژه در فلسفه های مدرن تا حدی است که اسکات لش در کتاب خود، مدرنیزم و پست مدرنیزم را به منزله دو جلوه متفاوت «نظام دلالت2» تفسیر می کند.
با این توضیح پرسیده می شود، آیا وقتی معانی ای را بر واژه ها حمل می کنیم، مصادیق مشخصی در دو حوزه آزادی و قدرت ایجاد می کنند؟ آیا نسبت معانی به واژه ها و نحوه دلالت آنها بر آزادی و قدرت، به گونه ای است که هر واژه می تواند به آشکار گزارشگر یک بیان باشد؟ مثل شوری که با چشیدن مزه آن، بلافاصله از وجود نمک گزارش می دهد؟ یا نه، برای آنکه دلالت یک واژه را نسبت به آزادی و قدرت روشن کنیم، باید ابتدا نشانه هایی از خصوصیات آزادی و قدرت در آن واژه بیابیم و بعد در تقسیم بندی واژه ها در دو بیان آزادی و قدرت، قدم بگذاریم؟ از بحث آزادی و قدرت بیاییم بیرون، آیا معانی هر واژه نسبت مستقیم و ماهوی با واژه ها دارند، یا نحوه دلالت واژه ها در حوزه های مختلف است که معانی مختلف به خود می گیرند؟ به عبارت فیلسوفان و حکمای ایرانی – اسلامی، آیا نسبت مدلول به واژه ها نسبت ذاتی است (مثل سختی برای سنگ) و یا نسبت معنایی و صفاتی است (مثل زیبایی برای سپیده صبح) ؟ وقتی لفظ سیب را به شئی ای نسبت می دهیم، چنان است که مستقیما با یک مصداق و یا یک شئی خارجی اشاره می کنیم، سپس لفظ سیب را به عنوان یک معنا و یا یک مدلول خاص به شیئی نسبت می دهیم؟ اما همه می دانیم که رابطه دال و مدلولی واژه ها به همین آسانی با نشان دادن یک مصداق خاتمه نمی یابد. اغلب واژه ها و مهمتر از آن قضایا و جملاتی که برای توصیف یک امر مورد استفاده قرار می دهیم، مصداق خارجی ندارند، تنها با ربط یک رشته کلمات، می توانند گزارشگر یک امر واقعی و یا یک امر ذهنی باشند. شما می توانید عبارت «وقتی هوا ابری می شود، به شدت دلگیر می شوم» و یا «وقتی هوا ابری می شود، به طور محتمل باران نیز خواهد آمد»، هیچ کدام از این دو قضیه، کلمه به کلمه مصداق خارجی ندارند، تنها ما به عنوان گزارشی از یک حالت ذهنی و یا یک وضعیت عینی، مورد استفاده قرار می دهیم.
مثال ها در حوزه علوم انسانی، رابطه دال و مدلولی واژه ها را در بیان های مختلف دشوارتر می سازد. مثلا وقتی از واژه زور استفاده می کنیم، چه کسی می تواند مدعی شود که این واژه در بیان آزادی بکار می رود و یا در بیان قدرت؟ چه معیارها و سنجش هایی وجود دارد، که حوزه واژه ها را از هم تفکیک کند؟ آیا واژه ها دارای ماهیت خنثی هستند و ما با نحوه بکار بردن آنها، معانی مشخصی بر آنها حمل می کنیم؟ و یا نه، مدلول و معنای هر واژه چنان است که به ما اجازه نمی دهد تا هر جور که بخواهیم، آنها را به بازی بگیریم؟ و بطور واضح تر، آیا وقتی از واژه زور و یا خشونت و یا تضاد و یا حتی واژه هایی نظیر، عدالت، صلح و اخلاق استفاده می کنیم، چگونه می توان این واژه ها را اختصاصا به بیان قدرت و یا بیان آزادی نسبت داد؟
می دانیم که واژه زور، خشونت و واژه هایی نظیر عدالت و صلح، به طور عمومی در هر دو حوزه استفاده می شوند. مراد کسانی که از زور و خشونت مشروع و غیر مشروع استفاده می کنند، همین است که بگویند که بسته به کاربرد و استعمال واژه ها، مدلول ها و معانی مختلفی از آنها مستفاد می شود. اگر برای واژه هایی که در علوم انسانی بکار می بریم می توانستیم، مصادیق مشخص و عینی بیابیم، می توانستیم برای هر یک از بیان های آزادی و قدرت گنجینه لغوی متفاوتی تهیه کنیم. اما چنین رابطه مصداقی در روابط دال و مدلول واژه ها وجود ندارد. ولی آیا هیچ سنجش دیگری برای متمایز کردن بیان ها وجود ندارد؟ اگر چنین باشد، چنین نخواهد شد که هر فرد بتواند با بازی و مغالطه در استعمال واژه ها، سره از ناسره حقیقت را نزد مخاطبان خود محو کند؟

آیا با ساده کردن دلالت ها، گره از کار واژه ها باز می شود؟
برای پاسخ به نوع دلالت بیان آزادی و قدرت، اجازه می خواهم تا نظر ویتگشتاین را در باره راستی و یا مُحمل بودن قضایا و واژه ها به بحث بگذاریم. ویتگنشتاین در سالهای 1922 تا 1930 دو نظریه کاملا متفاوت در باره ماهیت زبان ارائه می دهد. در سالهای 1922 چنین گمان می برد که زبان تصویر واقعیت است. با وجود این تعریف، ویتگنشتاین هرگز معتقد نبود که واژه ها عینا مابه ازای عینی دارند. از یاد نبرید که کلمه واقعیت نزد ویتگنشتاین هرگز به معنای واقعی و ذاتی بودن کلمات نیست. او برای این منظور، ابتدا میان اشیاء با واقعیت تفاوت قائل می شود. مثلا وقتی می گویم «یک سیب روی میز قرار دارد»، در اینجا کلمات میز و سیب، از جمله اشیاء و مصادیقی هستند که در واقعیت وجود دارند، اما خود عبارت «سیب روی میز قرار دارد»، هیچ شیئی نیست که مصداق آن باشد. اما می گوییم، همین عبارت تصویر واقعیت است. از نظر ویتگنشتاین، عالم مجموع تمام چیزهایی است که در واقعیت وجود دارد، یعنی مجموع تمام امور واقع، نه اشیاء. امر واقع، اشیاء واقعی نیستند، بلکه وضع اموری است که در واقعیت رخ می دهند. از همین روست که ویتگنشتاین زبان را تصویری از همین وضع «امور واقع» در جهان می بیند، نه تصویر جزء به جزء اشیایی که در خارج از ذهن ما وجود دارند. اگر یک واقعیت وجود دارد، یعنی امر و امرهای واقعی هستند، که وجود دارند.
ویتگنشتاین چند سال بعد نظر خود که پیشتر زبان را تصویر واقعیت می دانست، وارونه کرد. او در نظریه جدید خود کوشش داشت تا واقعیت را از خلال زبان توصیف کند. گفته می شود که آغاز درگیری ویتگنشتاین با نظریه جدید، حرکتی بود که از سوی دوست اقتصاددان وی یه نام پیروسرانا، سرزد. پیروسرانا در حال گفتگو با ویگنشتاین، با نشان دادن یک حرکت، از او خواست تا صورت منطقی این حرکت را در قالب زبان به او نشان دهد. او بعدها به این نتیجه رسید که چنین نیست که ابتدا واقعیتی رخ می دهد و بعد ما جمله ای برای آن خلق می کنیم3، بلکه گاه کلمات و عباراتی در ذهن خود پدید می آوریم، سپس واقعیت را مطابق آن می سازیم. ویتگنشتاین برای توجیه نظر خود در کتاب «پژوهش های فلسفی»، به آراء اگوستین در باره زبان رجوع می کند. اگوستین معتقد بود، اگر هر کس معنای لغات را در هر زبان بداند، چون هر معنا دلالت بر چیزی دارد، او می تواند با آن زبان تکلم کند. ویتگنشتاین اضافه کرد که تنها با دانستن معانی کلمات نمی توان با یک زبان تکلم کرد، بلکه باید با قواعدی که کلمات در آن زبان نقش بازی می کنند، آشنا بود. مثلا وقتی یک استاد بنّا در ارتباط با شاگرد خود الفاظی مانند، راسته، بر، تخت و نیمه را بدون کاربست آنها در یک جمله دیگر، بکار می برد، این کلمات برای شاگر با معناست. شاگر مراد و منظور استاد خود را از این کلمات می فهمد. اما برای کسی که این رابطه و این قاعده زبانی میان شاگرد و استاد را نمی داند، کلمات یاد شده خود به خود تداعی کننده هیچ رفتار خاصی نخواهد بود. او نخواهد دانست که منظور استاد از بکار بردن لفظ تخت چیست؟ در واقع می توان گفت، این واژه ها تحت قواعدی استعمال می شوند که نوعی بازی زبانی میان استاد و شاگرد برقرار می کند. ویتگنشتاین نتیجه می گیرد که کار ویژه هر زبان، نحوه بکار بردن و استعمال واژه هاست. استعمال واژه ها چیزی است که ویتگنشتاین از آن به عنوان «بازی زبانی» یاد می کند. این بازی حتی ممکن است نزد طبقات مختلف متفاوت باشد. مثلا یک کارگر وقتی یک درخواستی را از روی استیصال نزد رئیس خود می برد، با درخواست یک نجیب زاده نزد ارباب خود، به کلی متفاوت است. همینطور استعمال و بکاربردن واژه ها نزد طبقات اجتماعی متفاوت خواهد بود. در یک مثال عامیانه، کلمات بشین، بفرما تا بتمرگ، هر یک دلالت بر یک واقعیت دارند، اما معنای آنها به کلی متفاوت است.
ویتگنشتاین پس از شرح «بازی زبانی» در صفحه 75 کتاب خود می پرسد، «ذات بازی بانی و [در نتیجه] ذات زبان چیست؟» چه چیزی در فعالیت زبان وجود دارد و چه ویژگی مشترکی در همه زبان ها هست که اصطلاح «بازی زبانی» در توصیف زبان بکار آمده است؟ او در ادامه چند بازی مانند فوتبال، شطرنج و تنیس را که هیچ شباهتی ظاهری با یکدیگر ندارند، با هم مقایسه می کند. سپس نتیجه می گیرد که «شبکه پیچیده ای از همانندیها می بینیم که همپوشانی و تقاطع دارند: گاه همانندیهای کلی و گاه همانندی های جزئی4». ویتگنشتاین برای نشان دادن این همانندی ها هیچ مثالی بهتر از شباهت هایی که میان اعضای یک خانواده وجود دارد، پیدا نمی کند. اعضای یک خانواده ممکن است از لحاظ قد، چهره، اندام، موی سر، کشیدگی دست و پاها و حتی خوی و خلق و عادات، به کلی با یکدیگر متفاوت باشند، اما هر دو نفر و یا چند نفر از این اعضاء ممکن است دو به دو و یا سه به سه، دارای ویژگی های مشترکی باشند، که در مجموع این ویژگی ها رشته ای از همانندی های متقاطع و یا متصل بهم پدید می آورند. وضعیت زبان و واژه ها نیز به همین ترتیب است که اعضای یک زبان، مانند بازیها و مانند خانواده های مختلف در رشته ای از شباهت های متوالی و یا متقاطع، با هم مجتمع می شوند. به گونه ای که جایگاه هر واژه بنا به نحوه استعمال و کاربرد آن، در یک خانه مشخص جای می گیرد. اگر واژه ها را از جایگاه خود و از نحوه استعمال و کاربرد خود خارج کنیم، نه تنها بی معنا، بلکه بر ضد خود معنا پیدا می کند.
سرانجام ویتگنشتاین دو نتیجه متفاوت از نظریه زبانشناختی ارائه و بر اساس آن فلسفه تحلیلی خود را پی می ریزد. در اینجا تنها به یکی از این دو نتایج اشاره خواهم داشت. او می پرسد «پژوهش ما اهمیتش کجاست؟» پیشتر وقتی در برابر یک بیان و یا یک واژه قرار می گیرد، می پرسد: «شما این بیان را می فهمید؟ پاسخ می دهد «معنا جوی است که واژه را همراهی می کند ، که آن را با خود برای هر گونه کاربست می برد5». مثلا اگر کسی واژه و یا جمله خاصی را بکار می گیرد، باید از خود بپرسد، این واژه و این عبارت در چه حال و هوایی به کار می رود؟ هر چند ویتگنشتاین تمام تکیه و تأکید خود را بر یک نتیجه غلط می گذارد، (مانند ترجمه کردن و یا برگرداندن واژه ها و عبارات به زبان روزمره )، اما کار مهم ویتگنشتاین این بود که به ما نشان می دهد، برای فهم یک واژه و یا یک قضیه، باید واژه ها و قضایا را در خانواده خود نشاند و کار ترجمه را از شباهت سازیهای اعضای همان خانواده شروع کرد. این است که ویتگنشتاین از چیزی به نام «اصلاح زبان» یاد می کند. کار ویژه فیلسوف هم چیزی جز اصلاح زبانی نیست. به عقیده او زبان وقتی از حوزه زندگی روزمره به حوزه علوم و به ویژه به حوزه فلسفه وارد می شود، به شدت دچار اغتشاش می شود. به زعم او، زبان کار خود را در زندگی به آسانی انجام می دهد و هیچ مشکلی به وجود نمی آورد، اما وقتی همین زبان وارد فلسفه می شود، نحوه عملکرد آن مانند موتوری می ماند که چرخ دنده های آن هرز شده باشد.
از تقطه نظر ویتگنشتاین، تا وقتی که فلاسفه به پالایش زبان مبادرت نکنند، گره های فلسفی هرگز باز نخواهند شد. در نتیجه، کار فلسفه این است که آن قسم از پرت وپلاها و ورم هایی که در سردی و سختی واژه ها، فهم را به گره های کور تبدیل کرده اند، از میان ببرد. تورمِ پرت و پلاهای زبانی، واژه ها را چونان «مگسِ» دست و پا بسته ای می سازد، که در یک بطری شیشه گیر کرده باشد. از همین روست که وقتی ویتگنشتاین می پرسد، هدف شما در فلسفه چیست؟ پاسخ می دهد «نشان دادن راه خروج از بطری مگس گیر به مگس6». چنین به نظر می رسد که ویتگنشتاین می خواهد به اهل فلسفه نشان دهد، که اگر در نسبت دادن معنا به واژه ها، از دلالت های روزمره و عامیانه استفاده کنند، مسائل فلسفی دیگر مشکل نخواهند بود، هیچ، خود به خود از میان هم خواهند رفت. در ادامه بحث وقتی در باره روش های پالایش زبان به بحث می پردازیم، نشان خواهم داد که روش ویتگنشتاین مشکل زبان را حل نخواهد کرد. زیرا مسئله تنها این نیست که چرخ دنده های زبان در فلسفه هرز شده اند، بلکه بیان قدرت با ابهام سازی واژه ها، زبان عامیانه و زبان روشنفکری را نیز به شدت با واژگان قدرت آلوده است.
چهارشنبه 1 اسفند 1386
فرم ارسال نظر:
نام:  
پست الکترونیک:  
برای مثال: bayaneazadi@ahmadfaal.com
موضوع:  
نظر:  
وب سایت:
برای مثال: http://www.ahmadfaal.com
وب لاگ:
برای مثال: http://faalahmad.blogfa.com
   
Skip Navigation Links
پست الکترونیک:
bayaneazadi@ahmad
faal.com
- اسطوره های سیاسی
- سرگذشت سوبژه در نظریه های انسانشناختی
مباحثي پيرامون مناسبت هاي اجتماعي
--------------------
مباحثي در باره روشنفكري ديني
--------------------
مباحثي در باره فلسفه حقوق و سياست
--------------------
مجازات کردن سخت‌ترين کار ممکن است: مصاحبه با فوکو
--------------------
فلسفه و روان‌کاوي: آلن بديو
--------------------
مصاحبه با دیوید هاروی: سیمای تازه‌ی نظام اقتصادی جهان
--------------------
آیا شورش بی‌فایده است؟ میشل فوکو
--------------------
«در دفاع از انقلاب۵۷» امین بزرگیان
--------------------
«روحانیت اسلام و عصر جديد» امین بزرگیان
--------------------
چامسکی: دانشگاه بنگاهی تجاری شده است
--------------------
رونویسی تاریخ، بازگشت فاشیسم − گفت‌وگو با مراد فرهادپور
--------------------
ژیژک: بعضی وقت‌ها باید از ارادۀ اکثریت تخطی کرد
--------------------
حقوق بشر بدون تکالیفْ شکست می‌خورد
--------------------
مشاهده لیست کامل مقالات
تمامی حقوق و مطالب این وب سایت محفوظ است © 1387