«بيان آزادی، بیان آزاد شدن انسان و جامعه ها از زندان قدرت و خشونت است»
جهان بدون قدرت،   
جهاني که در آن، انسان و جامعه ها به آزادی و رستگاری مطلق دست یافته اند. اگر جهان بدون قدرت وجود ندارد، فی الواقع جهان بدون ستم، جهان بدون تجاوز، جهان بدون سانسور و ابهام، جهان بدون جنگ و کشمکش و سرانجام جهان بدون تضاد وجود نخواهند داشت. اگر قدرت فرآورده تضادها و نابرابری هاست، و اگر بنای جهان بر حقیقت و وحدت رخدادهای حقیقی است، پس نابرابری ها و تضادها و در نتیجه قدرت، به موجب از خود بیگانگی انسان در زیست جهان خویش پدید آمده اند. اگر جهان بدون قدرت هر گز به واقعیت نخواهد نشست، حداقل می تواند به منزله الگوی سنجش آزادی و حق مداری در جهان واقعی قلمداد شود.
نسبت نويسنده وب با كمونيسم و ليبراليزم:
اگر كمونيست ها و ليبراليست ها به حكومت برسند، محتمل مي دانم كه با ليبراليست ها دوست و با كمونيسم دشمن خواهم بود.
و اگر كمونيست و ليبراليست ها تحت حكومت ديگران باشند، با كمونيست ها دوست و با ليبراليسم دشمن خواهم بود.
بديل سرمايه‌داري (بخش ششم)


بدیل سرمايه‌داري (بخش ششم)
احمد فعال

با اعلام مرگ روايت‌هاي بزرگ،‌‌‌‌ كدام بديل بجا مانده است؟
نظريه‌ها و قوانين براي حل مسائل و مشكلاتي به وجود مي‌آيند كه پيشاروي ذهن و زندگي بشر قرار مي‌گيرند. بسياري از نظريه‌ها و قوانين وجود دارند كه نه تنها مسئله و مشكلي از ذهن و زندگي بشر حل نمي‌كنند، بلكه مسئله بر مسئله و مشكل بر مشكل مي‌آفرينند. بعضي از نظريه‌ها و قوانين ناظر به حل مسائل و مشكلات جزئي هستند و بعضي ديگر شمول بيشتري از مسائل و مشكلات را در بر مي‌گيرند. با اين وجود ذهن جستجوگر بشر از ابتداي فلسفيدن در مسائل، در پي وضع نظريه‌ها و قوانيني بوده و هست كه به مثابه راه‌حل نهايي، پيشاروي مسائل و مشكلات ذهن و زندگي انسان گشوده شوند. برآمدن مكاتب بزرگ و نحله‌هاي فكري و يا آنچه كه امروز به عنوان روايت‌هاي بزرگ (قول فرانسوا ليوتار) ياد مي‌شود، همه با هدف دست يافتن به راه‌حل‌هاي نهايي بوده است. اعلام مرگ روايت‌هاي بزرگ، جز اعلام اين حقيقت كه هيچ راه‌حل نهايي‌اي وجود ندارد، نيست. راه‌حل‌ها همه جزئي، مقطعي، نسبي و گذرا هستند. راه‌حل‌هايي كه ناظر به امور فراگير هستند، تنها به يمن متمركز كردن قدرت و هزينه كردن بقيت جامعه، راه‌حل نشان داده مي‌شوند. اما آن هنگام كه بقيت جامعه هزينه راه‌حل گرديد، تنها قدرتي متمركز و ديوانسالار باقي مي‌ماند كه خود به مشكل بزرگ و مصيبتي بزرگ بدل مي‌شود.
بحث توسعه و پيشرفت مانند بسيار از مفاهيم جديد از غرب آغاز شد. ايده پيشرفت آغاز ورود روشنفكران به روايت‌هاي بزرگ بود. اين بحث توسط اقتصاددانان مطرح نشد. با وجود اينكه بحث توسعه و پيشرفت يك سر در سوداي اقتصاد دارد، اما بحثي نبود كه در حوزه اقتصاد مطرح شود. چه آنكه مسئله اقتصاددانان پيشرفت و توسعه نيست، توجه و نگراني آنها متوجه تنظيم بازار است. از همان آغاز، بحث توسعه توسط روشنفكران مطرح شد. روشنفكران و فيلسوفان اجتماعي چون اسپنسر، اگوست كنت، هگل و ماركس، پيشگامان نظريه پيشرفت و توسعه بودند. آنچه امروز به عنوان مدرنیزاسیون یا جریان مدرن کردن زندگی اجتماعی وجود دارد و آنچه که پاره‌ای از روشنفکران از مدرنیته یا جریان نوکردن و تغییر بنیادهای اندیشه می‌نامند، همه برآمده از ایده پیشرفت هستند. در ايران هم در عصر مشروطيت روشنفكراني چون، ملكم خان، قائم مقام فراهاني، تقي زاده، ميرزاحسين سپهسالار، ميرزا آقاخان كرماني و... پيشگامان اين بحث بودند. بحث توسعه و پيشرفت يكي از مهمترين دريچه‌هايي بود كه روشنفكران و به تبع آن فلاسفه اجتماعي، به جامعه از اين ديد مي‌نگريستند كه ايده‌هايي در پاسخ به راه‌حل نهايي انديشيده شود. اینکه راه‌حل نهایی وجود دارد و یا طرح آن برخلاف نظریه‌های علمی است، کوشش بشر برای یافتن راه‌حل نهایی ادامه دارد.
پيش از موفقيت جهان غرب در توسعه اقتصادي، نزد بسياري از فلاسفه اجتماعي اين ايده وجود داشت كه تاريخ تكامل غرب فرجام تاريخ تكامل بشريت است. فهرست سخنان انديشه‌ورزاني چون هگل در فلسفه تاريخ، اگوست كنت در جامعه شناختي و اسپنسر در فلسفه اجتماعي در نيمه‌هاي قرن نوزدهم ثبت شده‌اند. در قرن بيستم نظام سرمایه‌داری و جريان توليد كالايي، بازارهاي جهان را درنورديد و تنها يك بديل پيشاروي خود مي‌يافت كه به لحاظ اقتصادي به شدت ناتوان‌تر از او، و به لحاظ سياسي به شدت تواناتر از او نشان مي‌داد. اما طی همین قرن، نظام سرمایه‌داری از بیان تنها بدیل نجات جامعه از فقر و عقب‌ماندگی و ایجاد تمدنی برتر بازنماند. در حالی که اندیشه‌ورزان بورژوازی در آکادمی‌ها از جزئی کردن و تکه تکه کردن علم (پارتیکولاریزم) و بی‌طرفی علم یاد می‌کردند، استراتژیست‌های سیاسی و فرهنگی بورِژوازي با طرح ایده فرهنگ والا، یک یک ایده‌های برآمده از دموکراسی لیبرال را جهانشمول و راه‌حل نهایی بشریت می‌شمردند.
جریان مدرنیزاسیون و مدرنیته تا بیش از دهه‌های اخیر اغلب توسط روشنفکران و فرهیختگان تعقیب می‌شد. به همین دلیل بود که ایده پیشرفت از همان آغاز دغدغه اندیشه روشنفکران قرار داشت. تصور عمومی و حوزه‌هاي تخصصي بر آن بود که موتور محرکه سرمایه‌داری بدون هیچ مانعی جهان را در می‌نوردد، فقر و بیکاری و بیماری را از میان می‌برد، طبیعت را در کرانه‌های ناپیدا در سود بشریت تسخیر می‌کند و تسري روايت پیشرفت در روايت توسعه، پهناي فراختري از زندگي بشر را تحت تأثير قرار مي‌دهد. اما نخستین بحران در سال 1929 چنان بود که ایده پیشرفت از ایده توسعه تفکیک شد، و دیری نپایید که پندار ایده پیشرفت به شدت مورد تردید قرار گرفت. اندیشه‌گران دریافتند که توسعه کشورها به معنای پیشرفت آنها نیست. چه آنکه شاخص‌های توسعه با شاخص‌های پیشرفت متفاوت هستند. در سال 1959 نورمن او.بروان با الهام از روانکاوی، جریان پیشرفت را نوعی کابوس تفسیر کرد و در سال 1973 برنارد جیمز متخصص مردم شناختی در کتاب خود به نام "مرگ پیشرفت" مي‌نویسد: «حسی از یأس و درماندگی در فضا موج می‌زند، حسی حاکی از آنکه انسان تحت فشار چنگك علم و تکنولوژی به درون عصری نو و خطرناک و مهلک رانده مي‌شود.... [در این عصر] در دوران‌های پوسیدگی و زوال غربی جامعه ما وضعیت کاملا روشن است. ما در سیاره‌ای بیش از حد شلوغ و غارت شده زندگی می‌کنیم. حال باید يا از غارت دست کشیم و یا نابود شویم1».
از آن زمان که برنارد جیمز نغمه پایان پیشرفت را سر داد تا کنون، سرمایه‌داری نه تنها از غارت این کره بیش از حد شلوغ دست نکشید، بلکه با تخریب روزافزون طبیعت و افزودن بیش از حد آلودگی به بیش از حد شلوغی، تصویری دهشناک‌تر از محیط زیست آینده و انسان غارت شده بدست داده است. با گسترش سرمایه‌داری و توسعه بازار، جامعه‌ها تا حدی توسعه یافتند و تنها اثر آن کاهش بیماری‌ها بود، اما بیکاری و فقر همچنان دامنگیر این کشورهاست و همچنان مناسبات انسانی دستخوش انواع بحران‌ها و تبهگنی‌ها قرار دارد.
اعلام مرگ روایت‌های بزرگ، آزمون جدی‌اي برای مرگ سرمایه‌داری بود. زیرا نظام سرمایه‌داری به مثابه یک بدیل، تنها زمانی می‌توانست به عنوان یک راه، و فراتر از آن به عنوان راه‌حل نهایی جهان تفسیر شود، که با خود ایده پیشرفت را حمل می‌کرد. تا زمانی که هسته راهنمای آن در ایده دموکراسی لیبرال، می‌توانست بر فراز شمولیت جهان فرود آيد. اعلام مرگ روایت‌های بزرگ آینده سرمایه‌داری را در هسته راهنمای خود به تردید جدی واداشت، تا آنجا که ریچارد رورتی فیلسوف بورژوازی وقتی از فلسفه امید سخن می‌گوید، و پراگماتیسم خود را در سامانه تنها بدیل امید ترسیم می‌کند، هم از مرگ الگوی آرمانشهر لیبرال جهانی یاد می‌کند و هم در سطور پایانی کتاب، همه رشته‌های خود را در بدیل‌سازی امید، یکسره پنبه می‌کند. ریچارد رورتی که از آغاز، فلسفه خود را فلسفه دموکراسی و فلسفه امید به آینده می‌نامید و فراتر از آن، از قول نوالیس به نوعی خداانگاری آینده دست یافت و سرانجام در سراسر کتاب خود کوشش کرد تا فلسفه امید را جانشین فلسفه‌هاي معرفت‌شناختی متداول بگرداند، در سطور پایانی کتاب، بطور يكجا فلسفه اميد را در نومیدی پیوند می‌دهد. رورتی به عنوان یک فیلسوف بورژوازی با آنکه نوعی حس همکاری میان پراگماتیزم (فلسفه‌ای که او از آن دفاع می‌کند) و لیبرالیزم شناسایی می‌کند، اما بنا به اینکه مرگ روایت‌های بزرگ را در فلسفه پراگماتیزم می‌گنجاند، الگوی آرمانی لیبرال جهانی را نیز همراه روایت‌های بزرگ دیگر دفن می‌کند. و در توجیه کار خود می‌نویسد «نه فایده‌انگاری و نه پراگماتیزم، تعهدی نسبت به لیبرالیزم ایجاب نمی‌کنند2». اما ناامیدی رورتی تنها به دفن الگوی جهانی لیبرالیزم محدود نمی‌شود، او در صفحات پایانی کتاب ایده دموکراسی و حتی خود پراگماتیزم را هم در نومیدی محض دفن می‌كند. برای اینجانب دقیقا روشن نیست که آیا ريچارد رورتي درحالی که در "خداانگاری آینده" و امید به آینده، رشته فلسفه‌های معرفت‌شناختی را به زعم خود پنبه مي‌کند، از تناقض‌گویی خود به این روشنی آگاه است یا نه؟ او وقتی که از دلایل خود در تحقق‌ناپذیری آرمان جهانی لیبرال یاد می‌کند می‌نویسد: «تصور می‌کنم اینها سه دلیل قابل قبول برای باور کردن این باشند که آزادی دموکراتیک و تکثر‌گرایی فلسفی در صده آینده باقی نخواهد ماند. اگر از پیشگویان المپ بودم ، در میان آدمیان فانی، طی دوره صد ساله فقط خاطره‌ای رنگ باخته و شمار بسیار اندکی از مردم ممکن است از اتحادیه‌های کارگری آزادی، مطبوعات آزاد و انتخابات دموکراتیکی، چیزی بیش از استوارت میل و جیمز دیویی شنیده باشند3».
این همه آن "خداآینده‌انگاري‌"ای بود که ریچارد رورتی را اینچنین واداشت تا تصویری کاملا سیاه از آینده ارائه دهد. اما از فیلسوفان بورژوازی که بگذریم در میان سیاست‌ورزان و اقتصاددانان بورژوازی آرمان لیبرال جهانی هنوز امیدهای فراوان وجود دارد. به خصوص با شکست سوسیالیزم در بلوک شرق، ایده راه‌حل نهایی از سوی دموکراسی لیبرال‌ها قدرت بیشتری گرفت. از آغاز نیمه‌های دهه 90 دیگر هیچ مانعی وجود نداشت تا بورژوازی ایده‌های خود را بر كرسي راه‌حل نهایی ننشاند. تنها برآمدن اسلام سیاسی بود که گاه با ایده مبارزه‌جویی و گاه با ایده‌ستیزه‌جویی خود را به مثابه راه‌حل نهایی در برابر بورژوازی نشاند. ایده اسلام سیاسی در غرب مخاطب نداشت. اما وجود مهاجران محروم و تبعیض دیده‌ای که به غرب پناهنده شده بودند، بيم و ترس را تا پشت درب خانه‌هاي بورژوازي راه داد. بورژوازی برای این دسته از مهاجران نیز راه‌حل اندیشیده بود. برون‌افكني ترس از راه ترس از بنیادگرایی، یکی از این راه‌حل‌ها بود. راه‌حل دیگر، بنا بر آنچه انيستيتو امريكن اینترپرایز تدارک دیده بود، به کام نشاندن بنیادگرایی در پاره‌ای از کشورهای مسلمان نشین بود. رابرت دريفوس در مقاله خود نشان مي‌دهد كه دولت آمريكا خيلي هم با بنيادگرايي مشكل نداشت و ندارد4. او از قول راول مارك گرشت يك افسر سابق CIA آمريكا و مدافع سرسخت حمله نظامي به عراق نقل مي‌كند كه چگونه وي به همراه نئوكان‌ها، طرفدار روي كار آمدن جريان راست افراطي در كشورهاي مسلمان نشين بودند. و به قول فريد زكريا : «الگوي ايران بسياري را به اين فكر انداخته است كه شايد اسلامگرايان بايد در ساير كشورهاي خاورميانه هم بر سر كار آيند تا بي‌اعتبار شوند5». از اين نظر، اسلام سياسي با كاميابي در تصرف درآوردن قدرت، تجربه ناکامی در اداره جامعه پشت سر مي‌گذارد كه در سود بديل بورژوازي است. بدين سياق بود كه ایده اسلام سیاسی مي‌توانست خود خویشتن را در يك ديالكتيك كاميابي و ناكامي و در باطلاق خشونت و عقب ماندگی دفن کند. دو طرح ترس از اسلام از یک سو برای مردمان سرزمین خود، و کامیابی بنیادگرایی در تصرف کشورهای مسلمان و ناکامی در حراست از حقوق جامعه خویش از سوی دیگر، کوششی برای بی‌رقیب کردن ایده‌های سراسری بورژوازی شمارده می‌شدند.
در حالی که طرفداران بورژوازی برخلاف فیلسوفان خود کماکان از راه‌حل نهایی یاد می‌کنند، ادگار مورن متفکر کهنسال فرانسوی معتقد است که «غرب در بحران، خود را بمثابه راه‌حل صادر مي‌کند. اما، در طول زمان، بحران است که صادر مي‌کند و بحران است که به غرب باز می‌گردد. بدبختانه، بحران رشد و بحران جهانی شدن و بحران غربی شدن به چشم سیاستمدارها نمی‌آیند. اینها سیاست را در خدمت اقتصاد‌گرایان نهاده‌اند و همچنان بر این نظرند که رشد اقتصادی راه‌حل تمامی مسائل اجتماعی است6».
وقتی ایده پیشرفت و روایت‌هایی بزرگ، چون آرمان جهانی لیبرالیزم به شکست منتهی می‌شوند، اکنون این مسئله باقی می‌ماند که ایده جهانی‌سازی در کدام فضای باقی مانده جهان و در کدام سپهر باقی مانده زندگی برقرار می‌شود؟ چه چیزی برای جهانی‌سازی باقی می‌ماند؟ وقتی به قول مارشال برمن و او از قول مارکس "هر آنچه سخت و تغيير ناپذير است سرانجام دود می‌شود و به آسمان می‌رود"، زمین عرصه کدام ایده‌ای است که بورژوازی را اينچنين سرسخت نشان مي‌دهد؟ ظاهراً سیاست‌ورزان واقتصادانان بورژوازی عرصه‌ای جز بازار نمی‌شناسند. ظاهراً آنها این قول مارکس را پذیرفته‌اند که هر چیزِ سخت، سرانجام دود می‌شود و به آسمان می‌رود. اما ایده بازار هنوز در ذهن طرفداران خود سرسخت نشان می‌دهد. این هسته سخت و استوار چیزی جز نظام بازار نیست. این است که بازار هر چه را سر راه خود می‌بیند به درون خود هضم می‌کند و برچسبي از جنس خود بدان می‌چسباند. بازار نظامي پديد مي‌آورد كه نظام كالايي است. در اين نظام همه چيز به كالا تبديل و قابليت خريد و فروش پيدا مي‌كند. بازار نه تنها به چیزها برچسب کالا می‌زند، بلکه تمام مقولات محلی را در خود جذب و هضم می‌کند. در پرتو تکنولوژی‌های رسانه‌ای که به نظام رسانه‌ای بازار بدل مي‌شوند، دامنه خواهش‌ها و تقاضاها چنان بسط پیدا می‌کنند که فرهنگ‌های محلی از پس آن بر نمی‌آیند. روزگاري نيچه زندگي را چونان دريايي تشبيه مي‌كرد كه در آن ماهي‌هاي بزرگ ماهي‌هاي كوچك را مي‌خورند، امروز اين بازارها هستند كه با خوردن همه چيز کوچکترها را در خود هضم و جذب می‌كند. در این میان بورژوازی یگانه طبقه مسلط بازار و فرایند هضم و جذب شدن‌ها در کالایی شدن چیزها در بازار است. وصف ادگار مورن از بازاري كه خود را يگانه بديل روايت‌هاي بزرگ مي‌شناسد خواندني است : «اما در همه جا، قدرت تصمیم از آن بازارها است. یعنی در دست بورس بازان، یعنی سرمایه‌داری مالی است. تقریبا˝ در همه جا، بانک‌ها که بورس بازی‌هاشان این بحران جهانی را ببار آورده است، نجات داده و حفظ شده‌اند. بازار شکل یک زور کور را پیدا کرده است که چاره‌ای جز اطاعت از تقدیر آن نیست7». به همين دليل است كه سياست‌ورزان بورژوازي براي حفظ بديل بازار چاره‌اي نداشتند كه بجاي تنبيه عوامل بحران آنها را با حمايت‌هاي مالي، باز بر سيادت روزگار بنشانند. در حالي كه اين مؤسسات مالي عوامل اصلي بحران بودند، رهبران اروپايي با اختصاص 1700 بيليون يورو و كشور آمريكا با اختصاص 700 ميليادر دلار به نجات عوامل اصلي بحران اقدام كردند. اقتصاددانان تخصص‌گرا معتقد بودند كه اين مؤسسات نبايد كمك مي‌شدند، بايد فرومي‌ريختند تا رقابت بي‌دخالت دولت، خود را از نو روي پا نگاه مي‌داشت. اين اقتصاددانان بنا به نگاه جزئي و بُِرش خورده‌اي كه قادر به تحليل كليت يك نظام سياسي/اقتصادي نيستند، خيلي راحت مي‌گويند، بايد دولت‌ها مي‌گذاشتند مؤسسات مالي مي‌مردند8. آقاي دكتر موسي غني نژاد كه روشنفكران را به شكل افراطي به جهل اقتصادداني متهم مي‌كند، از بيان يا درك اين حقيقت غفلت مي‌كند كه نظام سرمايه‌داري و اقتصاد بازار، يك مدار سازواره‌اي يا يك سيكل ارگانيك است كه تمام اجزاء آن در مناسبات اقتصاد بازار بهم گره خورده است. بنابراين براي حفظ اين مناسبات، گاه اين بنگاه‌هاي مالي و حتي بنگاه‌هاي توليدي/تجاري هستند كه به كمك دولت مي‌شتابند و گاه برعكس، اين دولت است كه براي جهاني كردن بازار به كمك اين بنگاه‌ها مي‌شتابد. تلاش‌ها براي حفظ اقتصاد بازار، به مثابه آخرين حلقه روايت‌هاي بزرگ دنياي مدرن است كه در زير حمايت‌هاي دولت سرمايه‌داري از يك سو و جنبش‌هاي عمومي از سوي ديگر، در حال دست و پا زدن است.

فقدان انديشه بديل‌سازي
پيوستار (طيف) گسترده‌اي از مدافعين و منتقدين نظام سرمايه‌داري وجود دارد. از چپ راديكال و بنيادگرا تا راست افراطي بنيادگرا. در تكثر جريان‌هاي فكري پيوستار، هر اندازه از منتهي عليه پيوستار به سمت مركز گرايش پيدا مي‌كنيم، فقد انديشه راهنما قوت و حدّت بيشتري به خود مي‌گيرد. تنها در دو سر پيوستار است كه با دو نگره كاپيتاليزم و ديكتاتوري پرولتاريا، انديشه‌هاي راهنمايي در خور بنيادگرايي مواجه هستيم. به غير از مدافعاني كه نظام سرمايه‌داري را چونان مناسك ديني به تقديس مي‌پردازند9، دو دسته ديگر يكي به كارآيي و ديگري به فقدان بديل و جايگزين قابل قبول اشاره دارند. در ميان منتقدين نظام سرمايه‌داري نيز دو جريان چپ ارتدكس و چپ جديد وجود دارند. چپ ارتدوكس به نوعي چپ بنيادگرايي است كه هنوز از سنت‌هاي دترمينيسم تاريخي (جبر تاريخي) و ديكتاتوري پرولتاريا، دست نشسته است. چپ جديد نيز در يك تقسيم كلي به دو جريان فكري تقسيم مي‌شوند10، نوچپ‌هايي كه به ترك انداختن ديوارهاي سرمايه‌داري معتقدند (قول جان هالوی)، به هيچيك از سنت‌هاي چپ ارتدوكس وفادار نيستند و هيچ بديلي هم ارائه نمي‌دهند. دسته دوم آنهايي هستند كه هنوز بديلي بيرون از سرمايه‌داري نمي‌شناسند، تنها در گام نخست كوشش دارند تا دندان‌هاي تيز سرمايه‌داري را كند و دستگاه گوارشي آن را از گوشتخواري به گياه‌خواري عادت دهند. اين دسته به جاي ترك دادن ديوارهاي سرمايه‌داري از فرسايش سرمايه‌داري ياد مي‌كنند. دسته اول نوماركسيست‌هاي اروپايي و دسته دوم نوماركسيست‌هاي آمريكايي هستند.
تفاوت ظريفي ميان ترك انداختن در بدنه سرمايه‌داري تا فرسودن آن وجود دارد. اين تفاوت به همان اندازه تفاوتي است كه ميان ماركسيسم اروپايي و ماركسيسم آمريكايي وجود دارد. ترك انداختن، اميد به فروريختن سرمايه‌داري است، اما چون اين اميد به موجب انقلاب روي نمي‌دهد، تضادهاي دروني و جنبش‌هاي اجتماعي مي‌توانند از راه ترك انداختن بر بدنه سرمايه‌داري، اميد به فروريزي آن ببندند. فرسودن بدنه سرمايه‌داري، نرم ونازك كردن سرمايه‌داري است، چنانچه امانوئل والرشتاين وقتي از الگوي داوس در برابر الگوي اپورتو الگره ياد مي‌كند، الگوي داوس را به نوعي سرمايه‌داري سبز مي‌نامد. ويژگي مشترك تمام گرايش‌هايي كه از دو سر پيوستار به سمت مركز تمايل دارند، فقدان انديشه راهنماي بديل است. اكنون توجه خوانندگان را به دو عبارت از ناحيه راست مياني و چپ مياني پيوستار جلب مي‌كنم. عباراتي كه هر دو، وجود سرمايه‌داري را به دليل فقدان بديل اجتناب‌ناپذير مي‌شناسند. آقاي دكتر كاظم علمداري ضمن بحران‌زا خواندن نظام سرمايه‌داري آن را در ميان ساير نظام‌هاي موجود خيرالموجودين مي‌شناسد: «آنچه ادامه نظام سرمایه‌داری (که بیش از سه قرن از عمر آن می‌گذرد) را تداوم بخشیده است، اتفاقاَ مولد و پویایی این نظام از یکسو و نبود بدیل مطلوب از سوی دیگر بوده است. این سیستم در عین بحران‌زا بودن و تضادها و مشکلات درونی‌اش اما هنوز بسیار خلاق و عامل پیشرفت جوامع و آخرین دستاوردهای تکنولوژیک و علمی بشر است. اگر نظم سرمایه‌داری پاسخگوی نیازمندی‌های کنونی بشر نیست باید بتوان پیش از بهم ریختن آن، بدیل مطلوبی را در نظر و عمل به تصویر بکشد. نظریه‌پردازان علوم اجتماعی و فلاسفه، خارج از درگیری‌های قدرت در تلاش بوده‌اند که با توجه به ویژگی‌های فردی و جمعی انسان، برای این بن‌بست راه‌های مناسبی بجویند. آنچه تا به حال ارائه شده است هنوز خارج از مناسبات تعدیل شده سرمایه‌داری نیست. بسیاری از کوتاه بودن عمر سرمایه‌داری سخن گفته‌اند، ولی نتوانسته‌اند شکل و محتوای بدیلی که قرار است جایگزین سرمایه‌داری بشود را معرفی کنند11».
در مقابل اين نظريه، اگر از طرفداران بنيادگرايي و ارتودكس چپ كه هنوز انديشه را از مدار بسته ديكتاتوري پرولتاريا رها نكرده‌اند صرفنظر كنيم، نوچپ‌گرايي اعتراف دارد كه بديل كارآمدي به جاي نظام اقتصاد بازار نمي‌شناسد. دو الگويي كه امانوئل والرشتاين از آنها ياد مي‌كند، هر دو در درون نظام سرمايه‌داري انتخاب شده‌اند. الگوي داوس در مقابل كساني اتخاذ مي‌شود كه كوشش دارند با مشت آهنين نظام سرمايه‌داري را به پيش ببرند. اين الگو به كاهش فقر توجه دارد و خواهان تغيير است. با چنين ويژگي‌هاي نرمتنانه‌اي است كه والرشتاين اين نوع سرمايه‌داري را سرمايه‌دراري سبز مي‌نامد. از نظر او، نيروهاي چپ حداقل در كوتاه مدت بيرون از مدار بد و بدتر انتخاب ديگري ندارند :«اين پيكار مستلزم آن است كه در كوتاه مدت نيروهاي چپ همواره به اصطلاح از ميان گزينه‌هاي بد و بدتر برگزينند، هرچند انتخاب مطبوعي نيست. البته مي‌توان همواره بر سر اينكه در يك وضعيت معين كدام گزينه كمتر بد است بحث كرد، اما در كوتاه مدت هيچ گاه بديلي در برابر اين گزينه وجود ندارد. در غير اين صورت، آلام را به جاي آنكه به حداقل برسانيم حداكثر ساخته‌ايم. گزينه ميان مدت كاملا متضاد است. راه ميان‌بري ميان روحيه داوس و روحيه پورتو الگره وجود ندارد12».
فقدان بديل، دلالت آشكار بر فقدان انديشه راهنما در جوامع امروز است. فقر انديشه تنها ناشي از نبود نظريه‌ها و انديشه‌ها نيست، بلكه ناشي از انديشه‌ راهنمايي است كه توانايي‌ بديل‌سازي را از انديشه‌ها مي‌ستاند. ادگار مورن تنها به جزئي از اين فقر اشاره مي‌كند. به زعم او تكه تكه شدن يا پارتيكولاريسم علم و عدم توانايي در جمع و جور كردن و يكپارچه كردن خود (انتگره كردن يا چيزي كه او در كتابش از هلوگراميك كردن انديشه ياد مي‌كند= تركيب جزء با كل)13، يكي از دلايل فقر و ناتواني يك انديشه راهنما در جامعه غربي است : «انديشه بس فقيري كه در همه جا تدريس مي‌شود، دانش‌ها را در بند مي‌گسلد. حال آنكه انديشه غني انديشه‌اي است كه دانش‌ها را مجموعه كند و بكار حل مسائل همگاني ببرد. در قلمرو سياست، فقر انديشه راهنما از هر قلمرو ديگري شديدتر احساس مي‌شود. نتيجه ، يك كوري عموميت يافته است. اين كوري را اين كه تصور ما از امتيازهاي يك جامعه با دانش و شناخت، برخورداريم بيشتر مي‌كند14».
واقعيت اين است كه دلايل متعددي وجود دارد كه جهان متمدن امروز فاقد انديشه راهنما و در نتيجه ناتوان از ارائه يك بديل سرمايه‌داري مي‌شود. يكي از دلايل، همين جريان تكه تكه شدن و تخصصي شدن علم است كه ادگار مورن به نيكي از آن ياد مي‌كند. دليل ديگر طبيعت سرمايه‌داري است كه با تكه تكه كردن ديگري، به انباشت و تراكم و بي‌بديل‌سازي خود مي‌پردازد. به عبارتي، محتوای سرمايه‌داري ديگر نه ايده پيشرفتی است، كه در قرن نوزدهم توسط هربرت اسپنسر نواخته شد و نه آرمان جهاني ليبراليسمی است كه مناديان بسيار در قرن بيستم يافت، و نه ايده دموكراسي و خردگرايي است كه يكي چون اسلاوي ژيژك دموكراسي را دشمن‌ترين دشمن بشريت مي‌نامد و يكي چون آلن تورن كه از افول عقل ياد مي‌كند، بلكه تنها اين بازار است كه به يك كليت بي‌بديل بدل مي‌شود. بازار است كه با جذب كردن همه چيز در خود، آنها را شبيه خود مي‌سازد. همه چیز را چونان كالايي مي‌سازد كه قابل خريد فروش هستند. علم قابل خريد و فروش مي‌شود، و ما با تجاري شدن روزافزون علم در محيط‌هاي آكادمي روبرو هستيم، فرهنگ از راه تبديل شدن به سرگرمي و به عكس، قابل خريد و فروش مي‌شود، و ما شاهد سرگرم شدن بیش از80 درصد جمعیت جهان در خرید و فروش وسایل سرگرمی هستیم. روشنفكران از راه تغيير مسئله‌ها و دغدغه‌ها، خريد و فروش مي‌شوند، و سياست نيز از راه لابي‌ها و دلالان بازار راحت‌تر از كالاهاي ديگر خريد فروش مي‌شود. ملاحظه‌ مي‌كنيد كه همه و همه چيز به اشياء قابل خريد و فروش بدل مي‌شوند. همه چيز با برچسب بازاري خوردن، به ابژه‌هاي كالايي بدل مي‌شوند. در بازار فقط يك سوژه وجود دارد. خود فروشنگان هم ديگر سوژه نيستند، ابژه‌هايي در درست سوژه بزرگ هستند. ابژه‌هاي كه در چشم تيزبين سوژه بزرگ مونيتوريك و كنترل مي‌شوند. سوژه بزرگ، كار فرد يا بنگاه سرمايه‌داري خاصي نيست كه از آن بتوان نقشه جهاني توطئه را بنا به توقعات بنيادگرايي بيرون كشيد، جبر نظام بازار است.
بي‌بديل شدن سرمايه‌داري از همين جا به وجود مي‌آيد، از همينجا كه بديل بازار چنان پرمهيب است كه مقاومت‌ها در برابر آن با خريد و فروش شدن، خودِ امر مقاومت را در هم مي‌شكند و توانايي آن در همسازي ديگري با خود چنان است، كه همه چيز را چون اسطوره قدرت از محتوا تهي و به صورت بدل مي‌كند. نظام کالایی بازار محتوای چیزها را از جنس خود پر مي‌كند و صورت را به ترتيبي كه صورت بي‌محتواست حفظ مي‌كند. دولت‌های دیگر و نظامات دیگر به ظاهر صورت دیگر و ژست‌های دیگر و حتی ژست ضد سرمایه‌دارانه بخود مي‌گیرند، اما واقعیت این است که آنها هم در عادات و آداب بازاری شده تربیت شده‌اند. فرهنگ بازاري شده، علم بازاري شده، سياست بازاري شده و حتي دين و آئين بازاري شده، تنها صورتي از فرهنگ، صورتي از علم، صورتي از سياست و صورتي از دين و آئين را با خود حمل مي‌كنند، محتوا و مضون آن بازار مكاره‌اي است كه عناصر و اجزاء آن در ويترين انديشه‌هاي بازاري شده قابل خريد و فروش هستند.
در خاتمه با پوزش از خوانندگان بنا داشتم در اين بخش رشته مباحث خود را در باره سرمايه‌داري به پايان برسانم. اما وقتي بحث را از مطالعه گذراندم، مشاهده کردم كه مباحثي به ميان است كه به عنوان مقدمه نمي‌توان از آن چشم پوشي كرد. از اين نظر اين بحث را خوانندگان به عنوان مقدمه ورود به بديل سرمايه‌داري بپذيريند و در شماره بعد با ورود به موضوعي كه از نظر اين قلم مي‌تواند به مثابه بديل سرمايه‌داري معرفي شود، به بحث خاتمه خواهم داد.

Ahmad_faal@yahoo.com
www.ahmadfaal.com

ياداشت‌ها:
1- كتاب تجربه مدرنيته نوشته مارشال برمن ترجمه مراد فرهاد پور، ترجمه طرح نو، صفحه 103
2- فلسفه فلسفه و اميد اجتماعی نوشته ريچارد رورتي، ترجمه عبدالحسین آذرنگ، انتشارات نشر نی ص 363
3- همان منبع ص 366
4- مقاله آيا آمريكا با بنيادگرايي مشكل دارد؟ نوشته رابرت دريفوس
5- كتاب آينده آزادي نوشته فريد زكريا، ترجمه امير حسين نوروزي انتشارات طرح نو، ص 171
6- مصاحبه لوموند ديپلماتيك با ادگار مورن 8 ژانويه 2011
7- همان منبع
8- مصاحبه تابناك با دكتر موسي غني نژاد تحت عنوان بحران آمريكا نتيجه نقض نظام بازار
9- متاسفانه ايرانيان مثل همه كارهاي ديگر وقتي از چيزي مي‌بُرند و يا به چيزي وصل مي‌شوند، بنا به مثل، از كاسه آش داغتر مي شوند. در زماني كه طرفداران جدي كاپيتاليسم يا شرمگينانه از كاپيتاليسم دفاع مي‌كنند و يا با استفاده از ايده‌هاي ديگر راه ميان‌بر در دفاع از كاپيتاليزم انتخاب مي‌كنند، ‌مدافعين ايراني چنان سينه چاك كاپيتاليزم مي‌شوند كه گويي عطش پول پرستي اولين و آخرين پيامبر پاكي بود كه خداوند در بشريت به وديعه گذاشته است.
10- توجه داشته باشيد كه اين تقسيم‌بندي نويسنده نسبت به جريان‌هاي چپ در جهان، يك تقسيم بندي قطعي و شاید مطمئنی نباشد.
11- مقاله جنبش وال استریت و چپ سنتی نوشته دکتر کاظم علمداری
12- مقاله داوس در برابر پورتو الگره، دو راهبرد در برابر بحران ساختاري اقتصاد جهاني، نويسنده امانوئل والرشتاين مترجم پرويز صداقت
13- براي مطالعه بيشتر در باره انديشه هاي هولوگراميك ادگار مورن به كتاب با ارزش او به نام هويت انساني با ترجمه امير نيك پي، انتشارات قصيده سرا مراجعه كنيد.
14- مصاحبه لوموند ديپلماك با ادگار مورن
سه‌شنبه 11 بهمن 1390
فرم ارسال نظر:
نام:  
پست الکترونیک:  
برای مثال: bayaneazadi@ahmadfaal.com
موضوع:  
نظر:  
وب سایت:
برای مثال: http://www.ahmadfaal.com
وب لاگ:
برای مثال: http://faalahmad.blogfa.com
   
Skip Navigation Links
پست الکترونیک:
bayaneazadi@ahmad
faal.com
- اسطوره های سیاسی
- سرگذشت سوبژه در نظریه های انسانشناختی
مباحثي پيرامون مناسبت هاي اجتماعي
--------------------
مباحثي در باره روشنفكري ديني
--------------------
مباحثي در باره فلسفه حقوق و سياست
--------------------
مجازات کردن سخت‌ترين کار ممکن است: مصاحبه با فوکو
--------------------
فلسفه و روان‌کاوي: آلن بديو
--------------------
مصاحبه با دیوید هاروی: سیمای تازه‌ی نظام اقتصادی جهان
--------------------
آیا شورش بی‌فایده است؟ میشل فوکو
--------------------
«در دفاع از انقلاب۵۷» امین بزرگیان
--------------------
«روحانیت اسلام و عصر جديد» امین بزرگیان
--------------------
چامسکی: دانشگاه بنگاهی تجاری شده است
--------------------
رونویسی تاریخ، بازگشت فاشیسم − گفت‌وگو با مراد فرهادپور
--------------------
ژیژک: بعضی وقت‌ها باید از ارادۀ اکثریت تخطی کرد
--------------------
حقوق بشر بدون تکالیفْ شکست می‌خورد
--------------------
مشاهده لیست کامل مقالات
تمامی حقوق و مطالب این وب سایت محفوظ است © 1387