«بيان آزادی، بیان آزاد شدن انسان و جامعه ها از زندان قدرت و خشونت است»
جهان بدون قدرت،   
جهاني که در آن، انسان و جامعه ها به آزادی و رستگاری مطلق دست یافته اند. اگر جهان بدون قدرت وجود ندارد، فی الواقع جهان بدون ستم، جهان بدون تجاوز، جهان بدون سانسور و ابهام، جهان بدون جنگ و کشمکش و سرانجام جهان بدون تضاد وجود نخواهند داشت. اگر قدرت فرآورده تضادها و نابرابری هاست، و اگر بنای جهان بر حقیقت و وحدت رخدادهای حقیقی است، پس نابرابری ها و تضادها و در نتیجه قدرت، به موجب از خود بیگانگی انسان در زیست جهان خویش پدید آمده اند. اگر جهان بدون قدرت هر گز به واقعیت نخواهد نشست، حداقل می تواند به منزله الگوی سنجش آزادی و حق مداری در جهان واقعی قلمداد شود.
نسبت نويسنده وب با كمونيسم و ليبراليزم:
اگر كمونيست ها و ليبراليست ها به حكومت برسند، محتمل مي دانم كه با ليبراليست ها دوست و با كمونيسم دشمن خواهم بود.
و اگر كمونيست و ليبراليست ها تحت حكومت ديگران باشند، با كمونيست ها دوست و با ليبراليسم دشمن خواهم بود.
عقل توجيه گر
عقل توجیه‌گر
احمد فعال
توضیح: مقاله‌ای را که در زیر ملاحظه مي‌کنید و ادامه آن، دو مقاله مبسوطی بودند که نویسنده بیش از دو ماه پیش به نگارش درآورد. این دو مقاله به دلایلی از روی کامپیوتر شخصی نویسنده محو شدند. مدتها تلاش برای بازیافتن آن نتیجه‌ای بدست نیامد. مي‌دانید که بزرگترین درد برای یک نویسنده این است که به او بگویند نوشته‌ای از نوشته‌های خود را دوباره بنویسد. زیرا هر سطر علاوه بر نظرها، بدهت‌های ادبی هستند که تنها در لحظه‌ای از زمان و مکان اندیشه را با قلم سازگار می‌کند. این لحظات دیگر تکرار نمی‌شوند.

1- دام خودفریبی
به دنبال مباحثی که درباره تأثیر طبایع و تمنیات انسان بر باورها و تحلیل‌های او داشتیم، بنا به همین طبایع و تمنیات، اغلب آدمیان کم یا بیش در دام خودفریبی قرار دارند. بدون درک آنچه که به خودفریبی‌ انسان منجر مي‌شود، در تبیین باورها و تحلیل‌های خود چندان به انصاف نخواهیم نشست. همچنین بدون این خودفریبی‌ها، تحلیل‌ها و باورهای ما به سادگی تابع تمنیات و طبایع ما قرار نخواهند گرفت. اکنون این پرسش به میان مي‌آید که چه چیز یا چه عواملی موجب خودفریبی ما آدمیان مي‌شود؟ آیا تمنیات و آرزوها، وسیله خودفریبی انسان مي‌شوند؟ یا عوامل درونی‌تر وجود دارند که وسیله خودفریبی مي‌شوند؟ آیا سطح انتظارات جامعه، یا سطح انتظارات ما از جامعه وسیله خودفریبی مي‌شوند؟ در ادامه به این بحث بازخواهم گشت، اما آنچه که در این بحث بیشتر مورد توجه نویسنده است، این است که بدون وجود خودفریبی، طبایع و تمنیات انسان به آرزوها تبدیل نمي‌شوند، و بدون وجود عقلی که توجیه کننده و اقناع کننده آدمی مي‌شود، خودفریبی به دام دائمی انسان تبدیل نمي‌شود. هم آنهائی که دیگران را بخشی از تمنای طبع خود مي‌گردانند، و هم آنهائی که تمنای طبع خود را در رهایی دیگران قرار مي‌دهند، اما خودآگاه یا ناخودآگاه قدرت را هدف قرار مي‌دهند، کم یا بیش در مدار دائمی خودفریبی، تمنای خود را به تبع در مي‌آورند.
فریب دیگران نیز از فریب خود آغاز مي‌شود، همچنانکه تخریب دیگران نیز از تخریب خود آغاز مي‌شود. تا انسان خود را در مقام انسانی دست به تخریب نزند، قادر به تخریب دیگران نخواهد بود. هیچ جنایتی و هیچ جنایتکاری بدون ارتکاب جنایت علیه خویشتن قادر به ارتکاب جنایت علیه دیگری نخواهد بود. جنایتکار خود اولین قربانی جنایت است. او بدون فریب خود و بدون اقناع و توجیه خود در امر جنایت، نمي‌تواند دست به جنایت بزند. بنا بر اینکه انسان در آنچه دست به عمل می زند، مدام در حال توجیه کردن خود است، به موجب همین توجیحات، مدام خود را در دام خودفریبی قرار مي‌دهد. نیک و بد اعمال انسان معطوف به طبع و تمنائی است که ذهن را به یک دستگاه توجیه سازی تبدیل مي‌کند. به عبارتی، بدون دستگاهی که عقل را به عقل توجیه‌گر بدل مي‌کند، و بدون اقناع و فریب دائمی خود، هیچ عمل و هیچ اندیشه‌ای صورت عینی به خود نمي‌گیرد. فرد جنایتکار تا خود را در جنایت توجیه و اقناع نکند، نمي‌تواند دشنه در خون قربانی خویش آغشته کند. برخلاف بعضی از نظریات روانپزشکی، جنون زائل کردن عقل نیست، جنون از خودبیگانه کردن عقل در دام خودفریبی است. صرفنظر از جنون‌های آنی که مغز را در یک لحظه تعطیل مي‌کند، در وضعیت بلندمدت، هیچ مجنونی در لحظه ارتکاب جنایت، تا آنجا که از هدف‌گذاری و برنامه‌ریزی بهره مي‌برد، از عقلانیت تهی نمي‌شود. بدین‌ترتیب است که افراد جنایتکار، دیکتاتورها و شکنجه‌گران از عقلانیتی بهره مي‌برند که تمنای خودفریبی را بطور کامل در مدار عقل پیوند مي‌زنند. در این مبحث به این عقل، عقل توجیه‌گر مي‌گوئیم.
اگر به تاریخچه جنایتکاران رجوع کنید، اغلب در ضد هویت اجتماعی بودن ‌تربیت مي‌شوند. هویت اجتماعی، انسان را از ارتکاب جنایت بازمي‌دارد. اما هویت اجتماعی مانعِ از خودبیگانگی هویت‌مداران در عقل توجیه‌گر نمي‌شود. هویت‌ها در هر شکلی که تعریف شوند، عامل از خودبیگانگی انسان مي‌شوند. جنایتکار از هویت جمعی رها مي‌شود، اما در فرآیند ضد اجتماعی شدن، عقل او به دستگاه مخربی تبدیل مي‌شود که دائماً در حال دلیل‌تراشی و توجیه امری است که جنایت را در ذهن خود پرورش مي‌دهد. دلیل‌تراشی‌ها جز فریب دادن خود و دیگری نیست. جنایتکار در هیچ لحظه‌ای از دام خودفریبی رهایی نخواهد جست. حاصل آنکه، فرد جنایتکار جریان از خود بیگانگی را در عقل توجیه‌گر کامل مي‌کند.
اگر در تجربه‌ها و تأملات خود دقیق شویم، خواهیم یافت که دام خودفریبی یک دام عمومی است. دامی است که از حوزه‌های عمومی و تا حوزه‌های علمی کشیده شده است. اگر به ارفاق نگویم همه، اما کمتر کسی را بتوان یافت که در دام خودفریبی‌گرفتار نشده باشد و کمتر کسی را بتوان یافت که به نوعی از عقل توجیه‌گر بهره نبرده باشد. تنها دامنه گرفتاری و غرق شدن افراد در دام خودفریبی کم یا بیش، و یا شدت و ضعف دارد. بنا به مباحث گذشته، هرگاه ما به یک باور و یا یک تحلیل مي‌رسیم، باید مناسبت و موقعیت باور و تحلیل‌ خود را در تمنای خودفریبی جستجو کنیم. اگر با دقت در پی جستجو و کشف این دام برآمدیم، مي‌توان امید داشت که امکان سُست شدن پیوندهای دامی را که در اطراف خود تنیده‌ایم، وجود دارد. اما باز معلوم نیست بتوان از دام خودفریبی رهایی جست، زیرا عقل توجیه‌گر مایل است تا در همین دام عمل کند. باز اینکه فکر کنیم انسان بطور کامل قادر به شناخت و رهایی از دام خودفریبی است، تقریباً محال است. تا مادام که عقل از وادی توجیه به نقد کردن و انتقاد کردن از خود، و از آنجا به وادی عقل آزاد نرسد، رهائی از دام خودفریبی امری ناشدنی است. این آن زمانی است که رابطه انسان با واقعیت مستقیم مي‌شود و از کلیه مجازها رهایی پیدا مي‌کند. به عبارتی، تا زمانی که انسان بطور کامل رابطه خود را با واقعیت و بر واقعیت منطبق نسازد، از تله‌ای که عقل توجیه‌گر او را در دام خودفریبی فرو مي‌غلتاند، رهایی نخواهد جست. جلوتر به این بحث بازخواهم گشت، اما تا همین اندازه اشاره کافی است که هرگاه در ساختار باورها و تحلیل‌ها و اعتقادات خود جستجو کنیم، درمي‌یایم که در همان نقطه‌ای که به اقناع مي‌رسیم، در همان نقطه خود را فریب داده‌ایم. همچنین، در جائیکه دیگری را به اقناع مي‌رسانیم، دست به فریب او زده‌ایم. در واقع مجموعه‌ای که اعتقادات و باورهای ماست، چیزی جز مجموعه نیرنگ‌ها و فریب‌هایی که عقل توجیه‌گر، ما را در تمنیات و آرزوهای خود پیوند مي‌دهد نیست. متقابلاً، مجموعه اعتقادات ما جز آرزوها و تمناهائی که دام در مسیر عقل مي‌گسترند نیستند. عقل ما نیز تا وقتی که در دام خودفریبی قرار مي‌گیرد، چاره‌ای جز تبدیل شدن به کارگاه توجیه سازی و دلیل‌تراشی نمي‌یابد. اکنون برای روشن شدن رابطه اقناع شدن و اقناع کردن با خودفریبی، شرح نسبتاً کاملی از سرگذشت عقل توجیه‌گر، هم به لحاظ خواستگاه تاریخی و هم به لحاظ فلسفی خواهم گشود.

2- خواستگاه عقل توجیه‌گر
عقل توجیه‌گر دامنگیر دنیای امروز است. پیشرفت‌ها در بهره‌برداری از تمتعات طبیعی و اجتماعی، انگیزه آدمیان را در بهره بردن از تمنیات جسمی خود بشدت نیرومند‌تر از گذشته کرده است. بسیاری از آدمیان در گذشته چیزی برای از دست دادن نداشتند و در نتیجه چندان در اندیشه توجیه کردن دلبسته‌های خود نبودند. اما امروز بسیار چیزها برای از دست ندادن وجود دارند. بهره‌مندی‌ آدمیان در فضای مجازی طیف گسترده‌ای از مصرف پدید آورده است. تسلط بازار مصرف بر روح آدمیان چنان چنبر زده است، که رهائی از آن تقریباً ناممکن شده است. در چنین فضائی، سکس و سرگرمی به قوی‌ترین عناصر مصرفی و فراتر از آن، به نماد زندگی اجتماعی و فرهنگی جامعه بدل شده است. نمادهای مصرف و سرگرمي‌اغلب به بازتولید نظام سکسوالیته مي‌پردازند. نظام رسانه‌ای و تکنولوژی‌های تصویری، جهان مجازی پدید مي‌آورند و آدمیان را از واقعیت به مجاز مي‌خوانند. تکنولوژی‌های دیجیتالی در بازنمائی دنیای مجاز، علائم و تصاویر مجازی را چنان به وضوح نمایش مي‌دهند، که واقعی‌تر از واقعیت نشان داده مي‌شوند. راز پایان عصر آرمان‌گرائی از همین جا برملا مي‌شود. دیری است که انقلاب بزرگی در حیطه مصرف و در حیطه چشم اندازهای زندگی به وجود آمده است. دیگر آدمیان بنا به آنچه که در دنیای مجازی و در سرگرمي‌ها مشغول شده‌اند، مایل نیستند تا به آرمانی بپیوندند که گرما از کاسه سر آنان مي‌رباید. بدین‌ترتیب است که پای عقول آدمیان به میان مي‌آید تا موقیعت و مقتضای تمنای خود را در فضای مجازی توجیه کنند.
از آغازی که آدمی طبل زندگی بر طبع خود نواخت، از همان آغاز عقل توجیه‌گر لگام خویش بر مدار زندگی آنان در انداخت. عقل توجیه‌گر نیک و بد آدمیان را در نظام معیشتی و نظام خانواده با طبع و تمنیات آنان هماهنگ ‌ساخت. اما بنا به اینکه تضارب (= برخورد) عقول توجیه‌گر، به تعارض آدمیان منجر مي‌شد، پای عقولی به میان آمد تا تعارض آدمیان را در سود قدرت به مهار طبع خدایگان در آورد. زیرا مقتضای طبع و تمنای هر فرد معارض با طبع و تمنای دیگری است. تاریخ آئینی شدن عقل توجیه‌گر به تاریخ کاهنان اساطیری بازمي‌گردد. هم آنان بودند که لگام اندیشه خویش را به مدد عقل توجیه‌گر بر آئین‌های خرافی گستردند و بدین‌ترتیب، طبع آدمیان را به نیک و بد طبع خدایگان قدرت آراستند. اما تاریخ علمی شدن عقل توجیه‌گر به عصر بورژوازی باز مي‌گردد.
بورژوازی در آغاز یک طبقه انقلابی بشمار مي‌رفت. فلاسفه بورژوازی تصور نمي‌کردند که عقلانیتی را که در سازوکار زندگی مدنی بنا کرده بودند، به عقل توجیه‌گر بدل شود. طرفداران مکتب فرانکفورت این نوع عقلانیت را به عقلانیت صوری تعبیر کردند. عقلانیت صوری، عقلانیتی است که فاقد محتوای واقعی است. تنها صورتی از عقل وجود دارد که بر تمنیات و طبایع انسان برکشیده مي‌شود. طرفداران این مکتب معتقد بودند که عقل اگر بکار نقد نیاید، از محتوای واقعی عقلانیت بی‌بهره است. اگر فلسفه‌ها و عقلانیتی که در کار اندیشه‌های فلسفی، زبان به نقد امور واقع نپردازند، برآمدی جز توجیه و اثبات امور واقع ندارند. فلسفه پوزیتیویسم (یا اثبات‌گرائی) بنا به همین مقتضیات بود که از اندیشه بورژوازی بیرون‌ تراوید. عقلانیت پوزیتیویستی یا اثباتی، بیان دیگری از عقلانیت توجیه‌گر است. نویسندگان کتاب دیالکتیک روشنگری، عقلانیت صوری را عقلانیتی مي‌شناسند، که از ذات عقل جدا مي‌شود. عقلانیتی که تنها به کار محاسبه کردن و آماری کردن چیزها مي‌پردازد. همه آن چیزهائی که در گذشته گمان برده مي‌شد ذاتی عقل هستند، مانند عدالت، برابری و سعادت، با از دست دادن پایه‌های عقلی خود، از محتوای عقلانیت جدا مي‌شوند. در عقلانیت صوری «عقل به ارگان محاسبه و برنامه ریزی بدل مي‌شود و نسبت به غایات و اهداف چیزها خنثی مي‌شود1». به نظر نویسندگان کتاب دیالکتیک روشنگری، عقلانیت صوری «اهداف و غایات جوهری [چیزها] را به منزله سلطه طبیعت بر ذهن و ابتر ساختن خودآئینی، انکار مي‌کند، پس [چنین عقلی] در مقام پدیده‌ای صوری خادم هرگونه منفعت‌طلبی مي‌شود2».
اما تنها فیلسوفان بورژوازی نبودند که در شکل‌گیری عقلانیت بورژوازی نقش داشتند، تلاشگران اقتصادی که قشر اصلی طبقه بورژوازی بشمار مي‌آمدند، از همان آغاز چشم به عقلانیت توجیه‌گر دوخته بودند. سرگذشت مذهب پیوریتانیسم و تبدیل شدن آن از مشرب ریاضت‌طلبی به تقدیس کار، نقطه شروع حضور عقل توجیه‌گر در زندگی اجتماعی بود. همچنین نقش بورژوازی در پیوستن به این مذهب، سرگذشت دخالت عقل توجیه‌گر در گرایش دینی این طبقه اقتصادی است. پیوریتانیسم که به نوعی آئین پاک دینی نامیده مي‌شد، نماینده تفکر ریاضت‌طلبی قبل از انقلاب صنعتی شمرده مي‌شد. پیوریتن‌ها که تا قبل از قرن 16 با هرنوع کار و تولید ثروت مخالف بودند، پس از انقلاب از لاک بسته ریاضت‌طلبی بیرون آمدند و به موتور محرکه نظام سرمایه‌داری تبدیل شدند. ماکس وبر در جستجوی رابطه میان اخلاق ریاضت‌طلبی و روح سرمایه‌داری ، نشان مي‌دهد که چگونه نظام سرمایه‌داری از دل اخلاق ریاضت‌طلبی مسیحی سر بر مي‌آورد. از آن ایام که اروپا دو انقلاب صنعتی و سیاسی را به خود دید، و با براه افتادن موتور محرکه کسب و کار و تجارت، همزمان با این دو انقلاب اتفاقاتی نیز در آئین مسیحیت رخ مي‌دهد. ریچارد باکستر یکی از قدیسان کلیسا کتابی به نام "هدایتنامه مسیحی" مي‌نویسد. کتاب او انعکاسی از اخلاق جدید پیوریتانی است. باکستر بر خلاف رویه گذشتگان که تنزه‌گرائی را مساوی با پرهیز از کار و تولید مي‌شماردند، اکنون در کتاب خود، کار و ثروت را به منزله حکم خداوند نشان مي‌دهد3. بورژوازی نیز به این آئین پیوست. آنها نماینده موج تازه‌ای بودند که توسط بازرگانان، پیشه وران و صاحبان مینی فاکتورها (کارگاه‌های کوچک تولیدی) در کسب و کار و تجارت براه انداخته بودند. از این رو، بورژوازی نمي‌توانست در سلک (راه) آئینی قرار گیرد که حیطه کسب و کار و سوداگری او را محدود ‌مي‌کرد. پس بورژوازی باید در سلک آئینی در مي‌آمد که به توجیه کسب و کار آنان مي‌پرداخت. حاصل آنکه، آئین خردگرائی که بورژوازی در انطباق روح سوداگری با نظام اخلاقی و اعتقادی خود جستجو کرد، آغاز نظام گرفتن شکل نوین عقل توجیه‌گر بود.
اگر بورژوازی سوداگر و تجارت پیشه خیلی زود و همزمان با عقلانی کردن نظام کسب و کار، به آئینی گروید که موقعیت او را در کسب و کار توجیه مي‌کرد، اما فیلسوفان بورژوازی کار خود را از عقل ناب شروع کردند. عقلی که با وظیفه اخلاقی و آزادی پیوند مي‌جست. نویسندگان کتاب دیالکتیک روشنگری معتقد بودند که عقل نابی که توسط کانت مطرح شد، چون از غایت و هدف تهی بود، "عامل و کارگزار تفکر محاسبه‌گر" بود. این وجه از کارکرد عقل، وجه کارکرد عقل صوری است. کوشش عقل توجیه‌گر، توجیه وضع و موقعیت انسان هم در نظام کسب و کار و هم در نظام اعتقادی است. از این روست که به عقیده هورکهایمر، فیلسوفانی چون کانت و دکارت به جای نقد واقعی رابطه انسان با امور واقع، به انعکاس موقعیتی پرداختند که خود آنها در آن قرار داشتند. نظریات کانت انعکاسی از جامعه‌ای بود که تحت انقیاد طبیعت قرار داشت و نظریه دکارت انعکاسی از آرمان بورژوازی بود که در تحصیل فضای آزاد برای ادامه کسب و کار کوشش مي‌کرد.
بر خلاف نویسندگان کتاب دیالکتیک روشنگری، باور ندارم که هدف کانت در بیان عقل ناب این بود که عقل ناب را در عقل صوری، یا آنچه که بدان عقل ابزاری گفته مي‌شود، محصور کند. اما تردید ندارم که عقل نابی که کانت تفسیر مي‌کرد بنا به اینکه بر قواعد و پیش‌فرض‌هائی استوار بود که در مراحل تکامل نظام سرمایه‌داری بکار این نظام مي‌آمد، ضروتاً عقل ناب باید به عقل صوری تبدیل مي‌شد. این فلسفه نتوانست به فلسفه آزادی انسان تبدیل شود، و چون از حقیقت میان تهی شد، به جای آزادی انسان، به فلسفه قدرت تبدیل شد. در واقع پیش‌فرض‌هائی را که کانت در فلسفه خود برگزیده بود، پیش‌فرض‌های یک نظام صنعتی/ سرمایه‌داری است. پیش‌فرض‌هائی که نقش عقل را از حصول آزادی و تعهد به حقیقت، به حصول قدرت و تعهد به مجازها و مصلحت‌ها تغییر مي‌دهد.
در فلسفه کانت کار فهم دریافت امور تجربی است و کار عقل و به ویژه عقل ناب، تدارک اموری است که به چنگ تجربه در نمي‌آیند. دو پیش‌فرض اساسی که کانت در فلسفه خود یافته بود، عبارت بودند از صیانت نفس و حق مالکیت. این دو پیش‌فرض بوسیله قوه فاهمه یا تجربه تأیید نمي‌شوند، بلکه بوسیله عقل ناب تأیید مي‌شوند. عقل ناب عنصری فراتجربی است. تفاوت قوه فاهمه و قوه عقل نزد کانت، تفاوت دو حوزه تجربی و غیر تجربی است. ویلیامز‌هاوارد نویسنده مقاله "مفهوم دارائی در دیگاه کانت" پس از روشن کردن مفهوم و نقش فاهمه در حوزه شناختی انسان، مي‌گوید، چون دارائی هرفرد امری نیست که به زمان و مکان وابسته باشد، پس نمي‌توان آن را یک امر تجربی دانست. کانت میان دو نوع دارائی محسوس و دارائی معقول تمایز قائل مي‌شود. دارائی محسوس مانند این سیبی است که در دست من قرار دارد. دارائی محسوس، بر داشتنِ فیزیکی یک شئی و دارئی معقول، بر داشتنِ حقوقی یک شئی دلالت دارد. یک دارائی زمانی معقول است که حق بودن آن پیش از آنکه توسط تجربه تصدیق شود، توسط عقل تصدیق شود. از این روست که کانت دارائی یا همان مالکیت را به عنوان یک پیش‌فرض که تنها مورد تصدیق عقل ناب است مورد توجه قرار مي‌دهد4.
از میان حقوق طبیعی و اساسی که بورژوازی از عهد روسو تا بدین سو به رسمیت شناخت، اغلب بر این باور بودند که حق مالکیت و صیانت نفس از جمله بنیادی‌ترین حقوق از میان حقوق طبیعی و اساسی انسان محسوب مي‌شود. از این بحث در مي‌گذرم که مالکیت حقوق نیست، رابطه از خود بیگانه‌ شده‌ای است که انسان و جامعه‌ها با اشیاء ایجاد مي‌کنند. همچنین اگر فرض کنیم حیات یکی حق طبیعی باشد، تنها از این روست که حیات رویش هستی است. اما صیانت نفس، حق نیست، اگر حق بود بنا به اینکه هیچ حقی از حقوق انسان قابل چشم‌پوشی نیست، و بنا به اینکه هیچ حقی را نمي‌توان در ذیل حقوق دیگر و مؤخر بر حقوق دیگر قرار داد، صیانت نفس نیز نمي‌تواند از این احکام برکنار باشد. اما چرا این احکام در مورد صیانت نفس جاری نیستند؟ صیانت نفس حتی اگر حق شمرده شود، حقی است که در ذیل حق حیات و رویش هستی تعریف می شود. لیکن بورژوازی بنا دارد تا مالکیت و صیانت نفس را در زمره بنیادی‌ترین حقوق انسان بشمار آورد. اصلا فرض کنیم صیانت نفس از جمله حقوق اساسی انسان باشد، اما چرا بورژوازی اصرار دارد تا این حقوق را بنیادي‌ترین حقوق بحساب بیاورد؟ به گفته نویسندگان کتاب دیالکتیک روشنگری، «این گفته اسپینوزا، که ممکن نیست فضیلتی تصور شود که مقدم و اساسی‌تر از فضیلت تلاش برای حفظ خود باشد، اصل اخلاقی کل تمدن غربی را در خود نهفته دارد. اصلی که در آن تفاوت‌های دینی و فلسفی بورژوازی فرو مي‌نشیند5». بدین‌ترتیب است که صیانت نفس برای بورژوازی به عنوان "چارچوب ارجاعی عقل و مرجع قانون‌گذار در عمل" شمرده مي‌شود. ذکر این نکته نیز واجد اهمیت است که مفهوم صیانت نفس با حق حیات متفاوت است. در حقیقت این عبارت آخری که اسپینوزا بدان اشاره مي‌کند، یعنی فضیلت تلاش برای حفظ خود، ترکیبی از دو مفهوم مالکیت و حق حیات است. باز اگر موضوع اصل شمردن مالکیت و رابطه‌ای که مازاد مالکیت در توسعه‌طلبی و روابط قدرت ایجاد مي‌کردند، در میان نبود، موضوع حق حیات و مالکیت، نمي‌توانستند به تنهائی علم را در بی‌محتوا کردن عقل بکار بگیرند. اما چه اتفاقی روی مي‌دهد که موضوع بقاء نفس و مالکیت به موضوع رابطه قدرت بدل مي‌شوند؟ در ادامه بحث به این موضوع بازخواهم گشت.

فهرست منابع :
1- کتاب دیالکتیک روشنگری، نوشته ماکس هورکهایمر و تئودور آدورنور، ترجمه مراد فرهادپور، انتشارات امید مهرگان گام نو ص 163
2- همان منبع ص 162
3- برای مطالعه بیشتر به کتاب روح سرمايه داری و اخلاق پروتستانتيزم نوشته مارکس وبر ترجمه عبدالاکريم رشيديان و پريسا منوچهری شرکت انتشارات علمی و فرهنگی
4- برای مطالعه بیشتر به مقاله مفهوم دارايي در ديدگاه کانت، نوشته ‌هاوارد ويليامز، ترجمه محمدتقي جان محمدي.
5- کتاب دیالکتیک روشنگری ص 71







عقل توجیه‌گر (بخش دوم)
سه‌شنبه 2 آبان 1391
فرم ارسال نظر:
نام:  
پست الکترونیک:  
برای مثال: bayaneazadi@ahmadfaal.com
موضوع:  
نظر:  
وب سایت:
برای مثال: http://www.ahmadfaal.com
وب لاگ:
برای مثال: http://faalahmad.blogfa.com
   
Skip Navigation Links
پست الکترونیک:
bayaneazadi@ahmad
faal.com
- اسطوره های سیاسی
- سرگذشت سوبژه در نظریه های انسانشناختی
مباحثي پيرامون مناسبت هاي اجتماعي
--------------------
مباحثي در باره روشنفكري ديني
--------------------
مباحثي در باره فلسفه حقوق و سياست
--------------------
مجازات کردن سخت‌ترين کار ممکن است: مصاحبه با فوکو
--------------------
فلسفه و روان‌کاوي: آلن بديو
--------------------
مصاحبه با دیوید هاروی: سیمای تازه‌ی نظام اقتصادی جهان
--------------------
آیا شورش بی‌فایده است؟ میشل فوکو
--------------------
«در دفاع از انقلاب۵۷» امین بزرگیان
--------------------
«روحانیت اسلام و عصر جديد» امین بزرگیان
--------------------
چامسکی: دانشگاه بنگاهی تجاری شده است
--------------------
رونویسی تاریخ، بازگشت فاشیسم − گفت‌وگو با مراد فرهادپور
--------------------
ژیژک: بعضی وقت‌ها باید از ارادۀ اکثریت تخطی کرد
--------------------
حقوق بشر بدون تکالیفْ شکست می‌خورد
--------------------
مشاهده لیست کامل مقالات
تمامی حقوق و مطالب این وب سایت محفوظ است © 1387