«بيان آزادی، بیان آزاد شدن انسان و جامعه ها از زندان قدرت و خشونت است»
جهان بدون قدرت،   
جهاني که در آن، انسان و جامعه ها به آزادی و رستگاری مطلق دست یافته اند. اگر جهان بدون قدرت وجود ندارد، فی الواقع جهان بدون ستم، جهان بدون تجاوز، جهان بدون سانسور و ابهام، جهان بدون جنگ و کشمکش و سرانجام جهان بدون تضاد وجود نخواهند داشت. اگر قدرت فرآورده تضادها و نابرابری هاست، و اگر بنای جهان بر حقیقت و وحدت رخدادهای حقیقی است، پس نابرابری ها و تضادها و در نتیجه قدرت، به موجب از خود بیگانگی انسان در زیست جهان خویش پدید آمده اند. اگر جهان بدون قدرت هر گز به واقعیت نخواهد نشست، حداقل می تواند به منزله الگوی سنجش آزادی و حق مداری در جهان واقعی قلمداد شود.
نسبت نويسنده وب با كمونيسم و ليبراليزم:
اگر كمونيست ها و ليبراليست ها به حكومت برسند، محتمل مي دانم كه با ليبراليست ها دوست و با كمونيسم دشمن خواهم بود.
و اگر كمونيست و ليبراليست ها تحت حكومت ديگران باشند، با كمونيست ها دوست و با ليبراليسم دشمن خواهم بود.
عقل توجيه گر بخش دوم
3- چگونه عقل ناب به عقل توجیه‌گر تبدیل شد؟
رسالت علم از دیرباز کشف حقیقت بود. و انسان تنها در برابر حقیقت متعهد است. علاوه بر این، همانها که رسالت علم را کشف حقیقت بیان مي‌کردند، مي‌دانستند و یا نمي‌دانستند، برآیند بیان علمي‌ همواره در خدمت آگاهی و رهائی جامعه بود و هست. با این وجود علم در خدمت آگاهی و رهائی جامعه و انسان قرار نمي‌گیرد، تا مادامیکه درونمایه آن از عنصر آزادی شکل نگرفته باشد. حقیقت خواه نسبی باشد یا مطلق، چیزی از رسالت علم نمي‌کاهد. انسان موجودی فعّال و نسبی است و درک او از حقیقت نیز نسبی است. اما این نسبیت مانع از صیروریت (= شدن) انسان در انکشاف حقیقت نمي‌شود. مطلق کردن امر نسبیت، گواه آشکاری است بر مطلق بودن امر حقیقت*. و رهائی تدریجی انسان از مناسبات قدرت گواه آشکاری است بر اینکه، برآیند بیان‌های علمی، آزادی انسان و تعهد به حقیقت را هدف قرار داده‌اند. با این وجود خواننده مي‌تواند با نظرات اینجانب موافق نباشد، اما نمي‌تواند انکار کند که هرگاه علم از درونمایه آزادی تهی شود، و تعهد علم و انسان در برابر حقیقت از میان بر خیزد، تعهد انسان از حقیقت، به تعهد در برابر قدرت تبدیل خواهد شد. توجیه قدرت از آنجایی شروع مي‌شود که علم از رسالت خود تهی مي‌شود. توجیه قدرت امر تازه‌ای نیست. شاید از همان ایامی که اندیشه‌های علمی در ذهن انسان جرقه زد، هم از ناحیه کاهنان اساطیری و هم از ناحیه فیلسوفان، توجیه قدرت یکی از هدف‌هایی بود که در پاره‌ای از نظریات علمی و فلسفی بیان مي‌شد. اما امروز نظریات علمی از ناحیه امر تکنیکی است که به بیان قدرت تبدیل مي‌شود. مناسبات میان علم و تکنیک پرده از ماجرائی بر مي‌دارد که طی آن عقل ناب به عقل توجیه‌گر تبدیل شد. زمانی که کانت اصل مالکیت و صیانت نفس را به عنوان پیش‌فرض‌های عقل ناب پذیرفته بود، آینده‌ای را که تکنیک این پیش‌فرض‌ها را بنا به طبع و سرشت خود تفسیر مي‌کرد ناآگاه بود. او از سرنوشتی را که علم در پیوند با تکنیک، آنچنان که از نیمه‌های دوم قرن بیستم یافت، کاملا ناآگاه بود.
سرّ ناآگاهی کانت اینجاست که او نمي‌دانست در کدام بزنگاه، تکنیک عامل از خود بیگانگی علم مي‌شود. در بزنگاهی که نیروهای محرکه قدرت، خواه در سیاست و خواه در اقتصاد، و خواه در فرهنگ برای تکنیک تدارک دیده بودند، علم با میان تهی شدن از محتوای واقعی، از خودبیگانه شد. حاصل آنکه، علم از خود بیگانه، درونمایه خود را از آزادی تهی و از قدرت پر مي‌کند، رسالت خود را از انکشاف حقیقت و رهائی انسان تهی و توجیه‌گر انقیاد انسان در نظام رسانه‌ای و تنبیهی مي‌شود. حاصل آنکه، اصل صیانت نفس به مدد گسترش مالکیت و رقابت و شکل گیری انحصارات (منوپل‌ها) تجاری و صنعتی، وسوسه جاودانگی را در مناسبات سلطه تقویت مي‌کند. تکنیک عامل از خود بیگانگی علم مي‌شود، زیرا بیان‌های علمی به جای تفکر و فراخواندن انسان به دامنه تأملات خویش، دامن او را از فراچنگ انداختن به خویشتن کوتاه و چنگ در آستین قدرت مي‌دوزند. تکنیک عامل از خود بیگانگی علم مي‌شود، زیرا همچنانکه‌ هایدگر مي‌گوید، در ایام گذشته علم مقدم بر تکنولوژی و تکیه گاه آن محسوب مي‌شد، اما در دوران معاصر این رابطه وارونه شده است. اینک علم به ابزار تکنیک بدل شده است. در گذشته پیشرفت‌های علمی به پیشرفت‌های تکنیکی منجر مي‌شد، ولی در حال حاضر، پیشرفت‌های تکنیکی مستقل از پیشرفت‌های علمی صورت مي‌گیرد. نویسنده مقاله آمیختگی تکنولوژی و علم در توضیح آراء فیلیپ گامنت درباب این آمیختگی مي‌نویسد :«آميختگي علم و تكنولوژي كه در زبان‌شناسي به عنوان يك اصل پذيرفته شده بود، به تدريج مقبوليت خود را از دست داد. گامت توضيح مي‌دهد كه بر اساس مطالعات جديدتر، تكنولوژي در درجة اول در داخل بنگاه‌ها توسعه مي‌يابد و بهيچوجه رابطه‌اي قطعي با يافته‌هاي علمي جديد ندارد1». حاصل آنکه، وقتی علم به ابزار تکنیک تبدیل مي‌شود، حقیقت نیز که درونمایه علم و رسالت علم بود، به دلخواه کارگزاران تکنولوژی تفسیر مي‌شود.
اینکه به گفته گامنت تکنولوژی در داخل بنگاه‌ها توسعه پیدا مي‌کند، معنی آن این است که اگر علم بخواهد بر توسن تکنولوژی سوار شود باید به جای کتابخانه‌ها و پژوهشکده‌ها پای در رکاب بنگاه‌های تجاری بگذارد. فلسفه تجاری شدن علم از همینجا ناشی مي‌شود. از همینجا که میان نویسندگان، روشنفکران و دانشجویان و اساتید دانشگاه و بنگاه‌های تجاری رابطه داد و ستد پولی برقرار شده است. علم از جستجوی حقیقت و تعهد به حقیقت بازمانده است و تنها در برابر مصرف کنندگان و صاحبان بنگاه‌ها متعهد شده است. فلسفه کاربردی شدن علم از همینجاست که از ماهیت تکنولوژی سربرمي‌آورد. در کتابی که تحت عنوان اسطوره‌های سیاسی منتشر کرده‌ام، در سرنوشتی که علم به تکنیک، و تکنیک به کاربردی کردن علم منجر شد، به این امر اشاره کرده‌ام که :[تكنولوژي نوعي بازي است كه به مقولاتي چون حقيقت و عدالت و زيبايي كاري ندارد. هدف‌ها به وسيله پول و سرمايه تعيين مي‌شوند و روش‌ها از ميزان "قابليت اجرايي" هر چيز استخراج مي‌شوند. وقتي حقيقتي در كار نيست، ديگر انديشه‌ورزان به جاي اثبات كردن و يا رد كردن مقولات، به روش‌هايي كه بر ارزش افزوده پولي مي‌افزايند، اهميت مي‌دهند. بنا به گفته فرانسوا لیوتار: «بدون پول هيچ مدركي وجود نخواهد داشت و اين يعني اينكه، خبري از اثبات‌پذيري گزاره‌ها نخواهد بود و خبري از حقيقت نخواهد بود. به عبارتي ديگر بدون پول و سرمايه، مدرك بي‌مدرك، اثبات‌پذيري بي‌اثبات‌پذيري، حقيقت بي‌حقيقت. بازي علمي، بازي زبان ثروتمندانه مي‌شود، كه در آن هر كس كه ثروتمندتر باشد از بيشترين شانس برحق بودن برخوردار بود2»].
عقل توجیه‌گر از جائی در جان آدمیزاده نفوذ مي‌کند که حقیقت میان تهی مي‌شود. آیا این پیام مخرب تکنیک بود که حقیقت را میان تهی کرد؟ یا نه، اساساً ماهیت تکنیک نسبت به امر حق تخریب‌گر است؟ چرا تکنولوژی به اسطوره قرن ما تبدیل مي‌شود؟ تکنولوژی اسطوره مي‌شود، زیرا کارکرد اسطوره‌ها میان تهی کردن چیزهاست. همچنانکه رولان بارت به درستی مي‌گوید، نقش اسطوره تبدیل کردن محتوا به فرم است. اسطوره تکنولوژی دارای این قدرت جادوئی است که به هر چیز که نزدیک مي‌شود، آن را میان تهی مي‌کند. میان تهی شدن چیزها از معنا، در عصری که به پست مدرنیزم موسوم است، نتیجه آخرت زمانی سلطه تکنولوژی است. اسکات لش از دو نوع دلالت معنائی در عصر مدرن و پست مدرن یاد مي‌کند. دلالت معنائی در مدرنیزم، دلالت گفتاری است. در دلالت گفتاری کلمات اهمیت و اصالت پیدا مي‌کنند. اما دلالت معنائی در پست مدرن، دلالت فیگورال است. دلالت فیگورال دلالت شکلی است. دلالتی است که شکل بر معنا و محتوای چیزها غلبه پیدا مي‌کند. در دلالت پست مدرن پرسش درباره هر متن یا هر چیز این نیست که چه معنائی مي‌دهد، پرسش این است که هر متن چه مي‌کند. در دلالت‌های فیگورال یا پست مدرن میان تهی کردن چیزها از محتوا و معنای خود تا آن اندازه پیش مي‌رود که به گفته آلن فینکل کروت «یک لنگ کفش ممکن است از همه آثار شکسپیر با ارزش‌تر باشد3». یکی از کارکردهای مهم فیگورال کردن چیزها در پست مدرن، فیگورال کردن فرهنگ است. در فرهنگ مدرنیستی، عقول آدمیان بنا به محتوائی که داشت، جهت معنائی چیزها را هم تعین مي‌کرد و هم تفسیر. اما در عصری که به پست مدرن موسوم است، عقلانیت نیز دستخوش فیگورالیزم مي‌شود. فیگورالیته کردن عقل، پائین کشاندن عقل از جایگاه تفسیر کردن و متعیّن کردن چیزهاست. در سال 1948 وقتی هورکهایمر از افول عقلانیت و صوری شدن عقل یاد کرد، هنوز تا این اندازه عقل دستخوش تهی شدن از محتوای قرار نگرفته بود. نظام سرمایه‌داری از زمانی که تولید محوری را ترک و به مصرف محوری روی آورد، روند صوری کردن عقل را آغاز کرد، اما هیچگاه کمر به نابود کردن آن نبست. اما در عصر پست مدرن با فیگورالیته کردن چیزها و با تبدیل محتوا به فرم، عقل میان تهی مي‌شود و سرانجام در وضعیتی که تنها پوسته‌ای بیش از آن باقی نمانده بود، فرومي‌ریزد.
زمانی که رسالت علم کشف حقیقت بود، سمت و سوی اندیشه‌های فلسفی بیان حقیقت بود. با تسلط و دامنگستری نظام تکنیکی و تبدیل رسالت علم از کشف حقیقت به اجرائی کردن و کاربردی کردن چیزها، لازم بود تا تکنولوژی در تدارک فلسفه‌ای برآید که با تبدیل محتوا به فرم، به میان تهی کردن حقیقت بپردازد. ظهور فلسفه‌هائی چون پراگماتیزم (عملگرائی) و یوتیلیتاریزم (منفعت‌گرائی) از یک سو مقتضی صورت‌گرائی بود و از سوی دیگر مقتضی کاربردی کردن علم بود. خوب است در اینجا توجه خوانندگان را به پاره‌ای از نظرات ریچارد رورتی جلب کنم. نظرات ریچارد رورتی را از این جهت انتخاب کردم که او را نماینده پراگماتیزم جدید مي‌شناسند. خود او بدش نمي‌آید که او را پست مدرن بنامند. رورتی فلسفه پراگماتیزم را فلسفه ضد ماهیت باوری معرفی مي‌کند. جهت اطلاع خوانندگان، ضد ماهیت باوری، فلسفه‌ای است که خصلت‌های درونی پدیده‌ها را انکار مي‌کند. به عنوان مثال اگر بگوئیم A خوب است، به این دلیل که دارای ویژگی‌های پایداری است که به خوبی تعریف شده است، حرف بیهوده‌ای زده‌ایم. ضد ماهیت باوری مي‌گوید، A خوب است چون در نسبت با B، C، و D نتایج سودمندتری ببار مي‌آورد. شناخت یک چیز مانند شناخت A ، شناخت نسبتی است که A با پدیده‌های دیگر مانند B یا C ایجاد مي‌کند. و الا اینکه بگوئیم شناخت A منوط به ویژگی‌های درونی A است، حرف بیهوده‌ای زده‌ایم. رورتی کوشش دارد تا برای اثبات فلسفه ضد ماهیت باوری توجه ما را به تفسیرریاضی اشیاء و پدیده‌ها جلب کند. زیرا اعداد تنها چیزهائی هستند که نمي‌توان سرشت درونی برای آنها جستجو کرد. مثلا وقتی مي‌گویئم عدد 17 چیست؟ در پاسخ چه چیزی مي‌توان گفت، جز اینکه بگوئیم عدد 17 چیزی جز نسبتی که با اعداد دیگر ایجاد مي‌کند، نیست. در این تعریف، عدد 17 عبارت است از اینکه بگوئیم 17= 16+1 یا اینکه بگویم 17= ) -18*2) و یا اینکه 17=1- (2/32). جز این نسبت‌ها چه چیزی درباره اعداد مي‌توانیم بگوئیم؟ اما آقای ریچارد رورتی در قیاس قرار دادن اعداد فراموش کرده است که بگوید اعداد از این رو چیزی جز نسبت قرار دادن آنان با یکدیگر نیستند، چون در واقعیت فاقد وجود عینی هستند. اعداد چیزی جز نسبت روبطی که اشیاء واقعی و عینی با یکدیگر برقرار مي‌کنند، نیستند. همچنین است که اعداد جز علائمی که ذهن ما به اشیاء نسبت مي‌دهند، وجودی مستقل از ذهن ما ندارند. اما اشیاء و پدیدارها دارای وجود و محتواهای مستقل از ذهن ما هستند. مقایسه ماهیت اعداد و ماهیت اشیاء، و از آنجا به اثبات فلسفه ماهیت باوری روی آوردن، قیاس کاملا نابجائی است.
بدین‌ترتیب ریچارد رورتی پس از میان تهی کردن چیزها از ماهیت آنها، به آشکارا به عقل توجیه‌گر روی مي‌آورد. به زعم او هدف فلسفه‌های گذشته جستجو در حقیقت و ماهیت پدیدارها بود و معیارهایی چون صدق و کذب، حق و ناحق، حقیقت و خطا را معیار اندازه گیری آنها قرار مي‌دادند. از این نظر دیگر :«ما به هدفی به نام صدق که در این کار به ما کمک کند نداریم. همچنانکه دستگاه ‌هاضمه ما به هدفی به نام تندرستی نیاز ندارد، تا بکار بیافتد. کاربران زبان در توجیه اعتقادات و خواسته‌هایشان به یکدیگر، کاری بیش از آنچه که معده در هضم کردن مواد خوراکی می‌کند، نمی توانند بکنند. مواد خوراکی که باید هضم شوند توسط برنامه‌های خاصی که در دستگاه هاضمه وجود دارند تعین می شوند و [متقابلاً] برنامه‌ها و فعالیت‌های توجیهی اعتقادات و خواست‌های گوناگون ما را در رویاروئی با همگنان کاربر زبانی فراهم مي‌سازد. هدف برتر پژوهش به نام صدق فقط زمانی مي‌تواند وجود داشته باشد که چیزی به منزله توجیه نهائی در کار باشد. مثلا توجیهی نزد خداوند و یا در برابر دادگاه منطق...4». حاصل کلام رورتی این است که، وقتی چیزی به نام حقیقت و خطا دیگر در میان نیست، باید دید خواست‌ها و فعالیت‌های ما چگونه ما را توجیه می‌کنند؟ حقیقت و خطا زمانی صحیح است که چیزی به نام توجیه نهائی نزد خداوند وجود داشته باشد. اکنون وقتی چنین چیزی وجود نداشته باشد، هدف‌ها و فعالیت‌های ما تنها در برابر اصل سودمندی توجیه می‌شوند. به عبارتی، آنچه که ریچارد رورتی از گفتن آن بازماند، این است که هدف‌ها و فعالیت‌های ما در سنجه امیال و تمنیات ماست که موجه می‌شوند. سرانجام کار عقل چیزی بیش از توجیه چنین رابطه‌ای نیست.
بنا به اینکه علم همواره حاصل تأملات انسانی بود، یکی از پیامدهای تفکر علمی تولید ایده‌های جدید بود. ایده‌هائی که پاسخ‌های جدید به مسائل کهنه ارائه مي‌کردند. تکنولوژی از وجود ایده‌های جدید بی‌نیاز است. کاربردی کردن و اجرائی کردن ایده‌ها جانشن آفرینش ایده‌ها مي‌شوند. در گذشته حوزه تأملاتی اندیشه‌های علمی نیاز به فراست داشت، اما امروز حوزه کاربردی کردن اندیشه‌های علمی نیاز به سرعت دارد. سطحی شدن علوم و عقول آدمیان و نیز سطحی شدن زندگی و مناسبات میان آدمیان، یکی از مهمترین پیامدهای دیگر روند اجرائی شدن و سرعت بخشیدن به تکنیکی شدن علم است. عقل‌های سطحی و میان تهی شده، در عقل صوری و عقل توجیه‌گر پناه مي‌گیرند. عقل توجیه‌گر پناهگاه عقول سطحی، آدم‌های سطحی و زندگی سطحی مي‌شود. سرانجام ما با یک جهان مسطح روبرو هستیم. جهانی که انحناها و پیچ و تاب‌های عشق آفرینی و آفرینندگی را از دست مي‌دهد و منطق ریاضی را در تفسیر رویدادهای طبیعی، جانشین منطق مفاهمه‌ای در فهم رویدادهای زندگی مي‌کند. به نظر هورکهایمر، عقل توجیه‌گر که او آن را عقل صوری مي‌نامدش، منطق احتمال را جانشین منطق حقیقت مي‌کند. در منطق احتمال، حقیقت انسان و نیازها و آرمان‌های او در زنجیره‌ای از منافع و مصالح قدرت تعریف مي‌شوند. در جهان مسطح شده، عقل توجیه‌گر ما را به جهان‌بینی ذره‌ای و آماری شده هدایت مي‌کند. آماری شدن رویدادها و در نتیجه نگاه احتمالاتی انسان، در همه حوزه‌های شناختی، بسط و گسترش پیدا مي‌کند. حاصل آنکه، در فرآیند آماری شدن رویدادها، عنصر فردیت نیز از مقام سوژه کنشگر در ابژه قدرت شدن فرو مي‌غلطد و سرانجام رویدادهایی که به حیات دستجمعی آدمیان مربوط مي‌شوند، به رویدادهای اتفاقی و تصادفی بدل مي‌شوند که تنها به یمن بخت و قدرت، به تصرف در مي‌آیند.

4- شیطان نماد عقل توجیه‌گر
1- از ابتدای آفرینش عقل، عقل توجیه‌گر وجود داشته است. عقل توجیه‌گر وسوسه‌ای بود تا عقل آزاد در کار رهائی و رشد انسان زمینگیر شود. شیطان وسوسه‌ای بود که عقل توجیه‌گر را از راه وسوسه‌های توسعه‌طلبی، جاودانگی، جاه‌طلبی و بقاء نفس، به انسان القاء مي‌کرد. خداوند بار امانت خود را بر دوش انسان مي‌نهد، درحالی که همه فرشتگان از پذیرش چنین مسئولیتی سربازمي‌زدند5. بدین‌ترتیب بود که خداوند انسان را جانشین خود در زمین قرار مي‌دهد. فرشتگان به فرمان خداوند مسجود انسان مي‌شوند، اما تنها این شیطان بود که از سجده بر انسان امتناع مي‌کند6. نیابت و جانشینی خداوند بر دوش انسان، به حیث ویژگی‌هائی بود که به او انسانیت مي‌بخشید. این ویژگی‌ها حقوق و استعدادهای ذاتی انسان بودند. نیابت و جانشینی خداوند تفویض پذیر نبودند و نیستند. اما آدمیان به دلیل جهل و ناآگاهی، بر نفس خود ظلم کردند7. نه قدر خود را شناختند و نه قدر جانشینی خداوند را بجا گذاشتند. جانشینی خداوند را به غیر سپاردند، و یکی را بر دیگران و یا جمعی را بر جمعی دیگر و طبقه‌ای را بر طبقات دیگر استیلاء بخشیدند. نابرابری‌ها پدید آوردند و سرانجام به موجب بغی و اغوای شیطان یکپارچگی اولیه خود را از دست دادند8. شیطان موجودی توسعه‌گراست. توسعه از راه تخریب، این همه آنچیزی است که شیطان در پی آن بود و هست. شیطان نمي‌خواهد تا انسان رشد کند. چه آنکه نیک مي‌دانست و مي‌داند که اگر انسان رشد کند، امر جانشینی و نیابت خداوند به درستی انجام مي‌شود. شیطان از راه وسوسه و القاء عقل توجیه‌گر، به انتظار انحطاط و تخریب انسان نشست، تا عدم سجده خود بر آدمی را نزد خداوند توجیه کند. از این روست که شیطان خواستار توسعه و وسعت بخشیدن انسان بود و هست، توسعه‌ای با وسعت تخریب خویشتن و تخریب دیگری. جالب است که شیطان در وسوسه آدم همان استدلالی را بکار مي‌برد که پیشتر در رابطه میان عقل توجیه‌گر و عقل ناب ملاحظه کردیم. همان استدلالی که عقل توجیه‌گر پیش‌فرض‌های عقل ناب را به سرقت برد. اگر خوانندگان محترم به خاطر بیاورند، دو اصل صیانت یا بقاء نفس و مالکیت، دو اصلی بودند که عقل توجیه‌گر از عقل ناب به سرقت مي‌برد و حاصل آن، از خودبیگانه شدن عقل ناب در عقل توجیه‌گر بود.
خداوند به انسان امر مي‌کند که در فردوس برین بماند. جائی که نه گرسنگی وجود دارد و تشنگی و نه برهنگی. اما از میان آنچه که در بهشت وجود دارد، به یک درخت نزدیک نشود و از آن نخورد. شیطان به آدم مي‌گوید، بدان نزدیک شوید و از میوه آن بهره ببرید، بدین طریق هم به جاودانگی و هم به سلطنتی که هرگز کهنگی نمي‌یابد دست خواهید یافت. آدم با وسوسه شیطان به درخت نزدیک مي‌شود و با خوردن میوه ممنوعه خود را برهنه مي‌یابد9. اکنون این مسئله وجود دارد که در داستان نمادین شیطان چه رابطه‌ای میان نزدیک شدن به درخت ممنوعه و جاودانگی وجود دارد؟ خداوند به آدمی امر مي‌کند که به یکی از درختان که مورد اشاره اوست نزدیک نشوید، پرسش اینجاست که درخت ممنوعه نماد چه چیزی بود که آدمی از نزدیک شدن بدان منع شد؟ چرا نزدیک شدن آدمی به درخت یا میوه ممنوعه او را در زمره ظالمین در مي‌آورد؟ چرا آدمی وقتی بار امانت الهی را بر دوش مي‌گیرد و به موجب چه چیز مرتکب جهل و ظلم مي‌شود؟ در رشته آیاتی که حکایت شیطان و آدمی است، چه عناصری وجود دارند که مي‌توانند، به مثابه کلید درک این رابطه تلقی شوند؟ اکنون اگر به واژه‌هایی چون، خلود یا جاودانگی آدمی، سلطنت ابدی او، برهنگی آدمی به موجب خوردن میوه ممنوعه، ارتکاب ظلم و فرو رفتن در ناآگاهی دقت کنیم، ترکیب این واژه‌ها در چند آیه چه برآیندی بدست ما مي‌دهد؟ چرا خداوند به صراحت مقصود خود را از درخت ممنوعه بازگو نکرد؟ پاسخ به پرسش آخری به بحث ما مربوط نمي‌شود. خداوند در یکی از آیات خود اشاره مي‌کند که بعضی از آیات را محکم و بعضی دیگر را متشابه آفرید. و تنها کسانی که در علم رسوخ دارند مي‌توانند آیات متشابه را فهم کنند.
پیشتر ملاحظه کردید که پیش‌فرض‌های کانت یکی بقاء نفس و دیگری مالکیت، بنا به اینکه در روابط قدرت پیوند مي‌خوردند، عقل ناب را از رسالت خود میان تهی و به عقل صوری بر مي‌گرداند. در داستان شیطان همه آن عناصری که در فلسفه کانت به عقل صوری منتهی مي‌شدند، حضور دارند. شیطان از آدمي‌ مي‌خواهد که به درخت ممنوعه نزدیک شود تا بقاء نفس خود را به ابدیت پیوند بزند. او با نزدیک شدن و خوردن میوه ممنوعه بلافاصله عریان مي‌شود. در اینجا درخت ممنوعه هم مي‌تواند به مثابه مالکیت و هم مي‌تواند به مثابه نماد جنسیت تأویل شود. بنا به اینکه جنسیت و مالکیت در طول تاریخ دو نماد قدرت محسوب مي‌شوند، و همواره قدرت بواسطه عناصر جنسیت و مالکیت محل بروز پیدا کرده است، به محض نزدیک شدن آدمی به درختی که از آن منع شده بود، عقل توجیه‌گر هدف خود را عریان مي‌کند. یکی از شگردهای عقل توجیه‌گر مغلوط کردن رابطه مقدمه و نتیجه رویدادهاست. به لحاظ نشانه شناختی نیز رابطه دال و مدلولی رویدادها مغلوط مي‌شوند. نزدیک شدن به درخت ممنوعه چه ارتباطی به حیات جاودانه دارد؟ شیطان به آدم مي‌گوید، "یا آدم هل ادلک علی شجره الخلد". او نشانه را به آدم اشتباه مي‌دهد. در حالی که عناصر جنسیت و مالکیت با هدف قرار دادن قدرت، در گورها یکدیگر را ملاقات مي‌کنند، شیطان به آدم وعده جاودانگی مي‌دهد. آدم با پنهان کردن هویتی که اکنون عریان شده است، به زمین رانده مي‌شود و با از میان رفتن وحدت و یکپارچگی آنان، به دشمنی با یکدیگر بر مي‌خیزند.
2- رمان فاوست اثر گوته یکی از قدیمي‌ترین اسنادی است که روایت ظهور مدرنیزم را در قالب داستان بازمي‌آفریند. مارشال برمن نویسنده کتاب تجربه مدرنیته، تفصیلی از این داستان بدست ما مي‌دهد. زمان نگارش این رمان 60 سال به طول انجامید، بطوریکه کتاب بعد از مرگ گوته منتشر مي‌شود. گوته از سن 21 سالگی (سال 1770) به نگارش این کتاب مشغول شد و در سال 1831 آن را به پایان مي‌برد. در واقع گوته زمانی این کتاب را به نگارش درآورد که تکنیک و مدنیت مدرن به تازگی سنگ بنای خود را بر پهنه یک نظام آریستوکراتیک (اشرافیت سالار) استوار کرده بود. پس از 60 سال نظام بورژوازی لیبرال چنان خود را بسط داد که مخالفان و موافقان دنیای جدید از دل جامعه سربرآوردند. فاوست قهرمان داستان، آنگونه که مارشال برمن شرح مي‌دهد، نماد دو دنیای جدید و کهن است. فاوست جدید از دل فاوست کهن متولد مي‌شود. او تا نو شدن و استحاله در مدنیت مدرن چند مرحله استحاله شدن را پشت سر مي‌گذارد. فاوست در گام نخست به درون خود فرو مي‌رود و با رؤیاهای خود زندگی مي‌کند. در گام دوم فاوست از لاک درونی خویش به بیرون مي‌خزد و راه عشق ورزیدن و با دیگران بودن را پیشه مي‌کند. سرانجام در مرحله سوم استحاله، فاوست راه توسعه را طی مي‌کند. میل به توسعه و گسترش خود، نیروی عظیمی است که به فاوست جان تازه مي‌بخشد. مفیستوس شیطانی است که در این مرحله بر فاوست ظاهر مي‌شود و راه توسعه‌طلبی را بدو آموزش مي‌دهد. شیطان مفیستوس در مقام استاد و ارباب فاوست، در ابتدا به او آموزش مي‌دهد که چگونه خود را بازیابد. گوته به این امر اشاره دارد که مفیستو استاد و ارباب فاوست، قدرتی است که جز شر کاری نمي‌کند. نیروی او، نیروی تخریب است. چه آنکه از راه تخریب است که توسعه پدید مي‌آید :«درست همانطور که اراده و عمل خداوند در مقیاس کیهانی مخرب است، شهوت اهریمنی نیز برای نابودی و تخریب دست آخر نقش خلاق ایفاء مي‌کند. فاوست فقط در صورتی مي‌تواند در این جهان چیزی بیافریند، که با و از طریق این قدرت‌های مخرب عمل کند. در واقع از رهگذر کارکردن با شیطان و طلب هیچ چیز مگر شر است که او مي‌تواند کارش را کنار کار خداوند به پایان برد و خالق خیر شود. راه بهشت با نیات بد فرش شده است10».
کتاب فاوست نوعی تراژدی توسعه سرمایه‌دارانه است. اما مارشال برمن معتقد است که خود فاوست طالب چنین توسعه‌ای نبود، این شیطان مفیستو استاد و ارباب او بود که در هر فرصتی خودپرستی را مي‌ستود، همه اصول اخلاقی را زیر پا مي‌گذاشت و در نقش یک کارفرمای سرمایه‌داری قرن بیستمي‌ ظاهر مي‌شود. مفیستو از فاوست مي‌خواهد که برای توسعه یافتن و گسترش خود، باید به تقدیس نفس خود بپردازد و در این راه هیچ امری اخلاقی‌تر از بقاء نفس نیست. در داستان فاوست، یک پیرمرد و پیر زن بر فاوست ظاهر مي‌شوند که نماد دنیای کهن هستند. این زوج پیر یگانه منبع شادی سرزمینی بودند که بزودی در انتظار تخریب و توسعه است. آنها در نقطه ای مأوا گزیده بودند، که ماشین توسعه باید از روی آنان عبور مي‌کرد. مقاومت این ذوج پیر بی‌فایده بود، همچنانکه مقاومت دنیای کهن در برابر غول بی‌رحم و مخرب ماشین توسعه بی‌فایده بود. فاوست، مفیستو و مردانش را فرامي‌خواند تا این ذوج پیر را در مسیری که بناست بنای جدیدی از یک ساختمان مدرن ساخته شود، از سر راه بردارند. بدین‌ترتیب است که فاوست آگاهانه نخستین جنایت خود را بوسیله مردانی که ابزار کار شیطان مفیستو بودند، مرتکب مي‌شود. کتاب فاوست روایت فرآیند فراشد و فروشد دنیای مدرن است. دنیایی که روند توسعه را از راه تخریب، روند، بقاء و گسترش نفس را از راه خودخوهی و مرگ دیگری، و سرانجام روند خلق و آفرینندگی را از راه ویرانگری تعقیب مي‌کند. مارشال برمن در مقام یک سوسیالیست، این فرایند را یک امر دیالکیتکی و قابل دفاع معرفی مي‌کند. همانگونه که استالین تأکید مي‌کند که برای ساختن یک اُملت باید ابتدا تخم مرغ را شکست، به عقیده مارشال برمن: «این همان دیالکتیکی است که بزودی کل اقتصاد، دولت و جامعه مدرن باید بدان ‌گردن نهند. و این همان دیالکتیکی است که بزودی کل اقتصاد، دولت و جامعه مدرن را دربرگرفته و آن را به حرکت وامي‌دارد11».
به عقیده مارشال برمن، هدف فاوست، گشودن فضای زیست و پیشرفت برای نوع بشریت است. اما این نقش شیطان مفیستو است که فرمان تخریب و ویرانی صادر مي‌کند. فاوست خواهان تخریب و ویرانی نیست، اما در روند توسعه و پیشرفت، او ناگزیز است که از قاعده پختن یک اُملت تبعیت کند. همان فرمانی که سالیانی پیش از آن توسط برناردو ماندویل (در سال 1714) ارائه شد. به عقیده ماندویل بسیاری از رذائل فردی انسان نظیر خودخواهی، در زمره فضائل جمعی محسوب مي‌شوند. چه آنکه اگر خودخواهی وجود نداشت، پیشرفتی هم در کار نخواهد بود. این همان استدلالی است که تنها از عقل توجیه‌گر برمي‌آید و شیطان دائماً در حال توجیه چنین رابطه‌ای است. در ادامه به گشودن این معمّا باز خواهم گشت.
Ahmad_faal@yahoo.com
www.ahmadfaal.co
فهرست منابع:
* گاه از نسبیت چنان غول بي‌شاخ و دم مي‌سازند که خود امر نسبی را به امر مطلق برمي‌گرداند. واقعیت این است که نسبیت اگر به امر مطلق تبدیل نشود، خود مشمول نسبیت شده و در نتیجه نقض مي‌شود. اکنون وقتی نسبیت خود به امر مطلق تبدیل مي‌شود، چرا باید از مطلق بودن امر مطلق واهمه داشته باشیم؟
1- به نقل از مقاله تمايز تكنولوژي از علم و پيامدهاي سياستي و راهبردي آن عليرضا شاه‌ميرزايي.
2- كتاب وضعيت پست‌مدرن نوشته فرانسوا ليوتار، ترجمه آقاي نوذري ص 147
3- کتاب شکست اندیشه نوشته آلن فینکل کروت
4- کتاب فلسفه امید نوشته ریچارد رورتی ترجمه عبدالحسین آذرنگ نشر نی ص 85
5- قران :سوره احزاب آیه 72
6- قران :سوره ط آیه 116
7- قران :سورآیه 72ه احزاب
8- قرآن: سوره بقره آیه 213 «کان الناس امة واحدة فبعث اللّه النبيين مبشرين و منذرين و انزل معهم الکتاب بالحق ليحکم بين الناس فيما اختلفوا فيه و ما اختلف فيه الا الذين اوتوه من بعد ما جائتهم البينات بغياً بينهم» مردم يک جامعه واحد بودند و اختلافی میانشان وجود نداشت. از این رو خداوند پيامبران را برانگيخت تا مردم را بیم و امید دهند. همچنین کتاب آسماني که به سوي حق دعوت مي‏کرد با آن‏ها نازل کرد تا حق میان آنان داوری کند. در این میان تنها کسانی که حق و نشانه‏هاي آن‏ را به روشنی دریافت و انکار کردند به ستمگري پرداختند و راه اختلاف را پیشه کردند.
9- قران : سوره طه آیات 118 تا 122
10- کتاب تجربه مدرنیته نوشته مارشال برمن ترجمه مراد فرهاد پور، انتشارات طرح نو ص 57
11- همان منبع ص 58
پنج‌شنبه 11 آبان 1391
فرم ارسال نظر:
نام:  
پست الکترونیک:  
برای مثال: bayaneazadi@ahmadfaal.com
موضوع:  
نظر:  
وب سایت:
برای مثال: http://www.ahmadfaal.com
وب لاگ:
برای مثال: http://faalahmad.blogfa.com
   
دوشنبه 11 دی 1391
نام: روح
پست الکترونیک:
موضوع: مشهدی
سلام اقای فعال.
تازه گی با شما اشنا شدم.
از این که می بینم این قدر تلاش هستید شخصا برای شما ارزوی موفقیت و رستگاری و پیروز مندی دارم.
انشالله به حق حق برسید.امین.
اقا کتاب هایتان در مشهد چگونه تهیه کنم؟
ممنون
خدا حافظ

وب سایت:
وب لاگ:
دوست گرامي با سلام
اينجانب نيز از آشنائي با امثال شما بشدت اظهار خوشحالي مي كنم. اگر در مشهد هستيد شايد بنا به اينكه خود من به نوعي پيوند در آن خطه دارم در فرصتي كه گذرم به آن ديار بيافتد و يا از طريق آشنايان و بستگان اين كتاب را در همانجا خدمت شما تقديم كنم. با آرزوي موفقيت احمد فعال
سه‌شنبه 7 آذر 1391
نام: lmosen
پست الکترونیک: sazad_bh@yahoo.com
موضوع: نظر
همیشه از خواندن متون فلسفی ترجمه ای، به دلیل دست اول نبودنشان گریزان بوده ام، اما در اکثر موارد، به هر ترتیب که شده، توانسته ام، ولو دست و پا شکسته، با متون فلسفی ترجمه ای ارتباط برقرار کنم و متن مورد نظر را هر طور که شده، به پایان ببرم، اما علی رغم تلاشی که کرده ام، یادم نمی آید که توانسته باشم، با متون آقای احمد فعال، که تالیفی هم هستند، ارتباط برقرار کنم و آن را به پایان ببرم. شاید اشتباه کنم، اما به نظرم می رسد که «مفاهیم» در آثار ایشان به شدت شناور هستند و به لحاظ مفهومی تعینی ندارند، متون فلسفی ئی که «مفاهیم» در آن تعین نداشته باشند، اصولا نمی توانند قابل بهره برداری باشند. ممکن است پرسش شود که اگر مفاهیم در نوشتهُ ایشان تعین نداشته باشند، چگونه می تواند یک متن مفصل توسط ایشان شکل بگیرد؟! پاسخ من به این پرسش، با برداشت من از متن ایشان یکی است، و آن اینکه در نوشته های آقای فعال، تعین مفاهیم محدود می شود به تک جمله ها، نه به کل متن، یعنی یک واژه یا مفهوم مشخص، در هر جمله ای معنای مخصوصی دارد، این معناها به حدی اختصاصی است که نمی توان از میان انواع آنها، معنای مشترک و حداقلی را برای آن واژه و مفهوم مورد نظر اختیار کرد، تا بلکه بشود متن را نیوشید. به عبارت دیگر، در چنین متونی مخاطبان صرفا با همه یا برخی از جملات ارتباط برقرار می کنند نه با کل متن، مخصوصا که ایشان همواره از ابرمفاهیمی چون حق و حقیقت در متونشان بسیار استفاده می کنند. حال آنکه این مفاهیم، آنچنان معنای مورد تفاهمی ندارند که بتوان آنها را در جملات بیشتری مورد استفاده قرار داد. مگر اینکه مسئله و موضوع بر سر توضیح و تعریف خود آن مفاهیم باشد. بعید می دانم که آقای فعال حق یا حقیقت را تا کنون اختصاصا و اختصارا معنی کرده باشند. دوست دارم اگر ایشان علاقه داشته باشند بر سر فهم بیشتر این عبارت که: «اسلام بنا به اينکه حقيقت است حق است، و نه بنا به اينکه حق است، حقيقت است» دیالوگی داشته باشیم، شرط اول این است که ایشان در این عبارت، از همان ابتدای بحث، برای حق، حقیقت و اسلام معنا و مفهومی مشخص قائل شوند و در طول بحث به معنای مورد نظرشان پابند بمانند
Reply · 3

وب سایت:
وب لاگ:
پاسخ:
اگر در برداشت خود از انتقادی که منتقد محترم به نوشته و نوشته‌های اینجانب وارد دانسته است، اشتباه نکرده باشم، ایشان در آغاز مي‌گویند، نویسنده‌ای که اینجانب باشد، معلوم نمي‌کند که در سراسر متن در پی چه چیز مي‌گردد. به عبارتی خواننده نمي‌تواند با کلیت متن ارتباط برقرار کند، هر چند تک جمله‌های او تا اندازه‌ای متعیّن و معلوم هستند و تنها خواننده مي‌تواند با تک جمله‌هایی که در متن وجود دارند، ارتباط برقرار کند. پاسخ به این پرسش را موکول مي‌کنم به پاسخ انتقاد دوم. آقای ادیب عزیزی انتقاد مي‌کنند که چرا نویسنده اغلب متن‌های خود را به مفاهیمی مي‌آراید که تفاهم جمعی درباره آنها وجود ندارند. او با تأسی از آموزه‌های پست مدرن مي‌خواهد بگوید، عصر روایت‌های بزرگی چون حقیقت به پایان رسیده است. بعد اضافه مي‌کند که چرا نویسنده همواره متن‌های خود را بر روایت‌های بزرگ متکی مي‌کند، در حالی تعریف و یا تعیُّن مشخص و روشنی از آنها بدست نمي‌دهد.
1- دوست عزیزمان آقای ادیب عزیزی باید مي‌دانستند که وقتی اینجانب مسائل فلسفی را بطور گذرا مطرح مي‌کنم، هدف تنها حل و تبیین یک مسئله فلسفی نیست، بلکه هدف نویسنده این است که در پرتو تبیین یک مسئله فلسفی به حل یکی از مسائلی بپردازد که به عنوان یک مشکل پیشاوری زندگیمان قرار دارد. به عنوان مثال، فرض کنید که یک نفر چون این قلم مدافع آزادی و حقوق انسان باشد، یا فرض کنید طرفدار رفع تبعیض از جامعه باشد، خوب اینها چیزهائی نیست که تنها من مدافع آنها باشم. متجاوزین به آزادی و حقوق انسان نیز کم یا بیش بر همین ادعاها دفاعیات خود را تنظیم مي‌کنند. یا فرض کنید این قلم کوشش دارد تا به زعم خود، عوامل و موانع آزادی و حقوق انسان را شناسائی کند. شاید تفاوت ما همه آدمیان در دفاع از آزادی و حقوق انسان نه در تعریفی است که از آزادی و حقوق انسان بدست مي‌دهیم، بلکه تفاوت‌ها وقتی بروز پیدا مي‌کنند، و تفاوت مدافعان از متجاوزان به حقوق و آزادی انسان تا اندازه ای معلوممان مي‌شود که در بیان عوامل و موانع آزادی و حقوق انسان مي‌کوشیم. تعاریف وقتی شفاف نباشند، ممکن است در بادی نخست با هدف فریب بیان شوند، اما وقتی پای جستجوی عوامل و موانع فریب برآمدیم، سره و ناسره دفاع یا تجاوز به آزادی و حقوق انسان تا اندازه بسیار روشن مي‌شوند. بنظرم مي‌رسد که تمام اختلاف‌ها و نزاع‌ها در دو سر طیف مدافعان و متجاوزان به آزادی و حقوق انسان در جستجو و تبیین همین عوامل و موانع بازشناخته مي‌شوند. این آن چیزی است که نویسنده تا این لحظه به آن فکر مي‌کند. شاید مسائل دیگری وجود داشته باشند که هنوز به ذهن نویسنده خطور نکرده و در ذهن و اندیشه دیگران وجود داشته باشد. از این روست که سعی مي‌شود تا در دفاع از آزادی و حقوق انسان، اولا به جای تعاریف، به مسائلی بپردازد که در زندگی روزانه اتفاق مي‌افتند. ثانیاً اگر درنوشته‌های خود از زبان خاصی استفاده مي‌شود که تا اندازه‌ای نامآنوس مي‌آید، ضمن آنکه همواره کوشیده تا با اضافه کردن پرانتز و ترجمه روان‌تر و فارسی‌تر واژه‌ها به فارسی، و یا با اضافه کردن مداوم "به عنوان مثال" یا " یه عبارت دیگر" یا "به دیگر سخن"، منظور خود را روشن‌تر سازم، همچنین همواره در تصحیح دوباره و سه باره متن کوشش مي‌شود تا با شکستن یک جمله در چند جمله و با توضیحات پی در پی، منظور خود را را برای مخاطب روشن سازد.
2- درباره تعریف حق و حقیقت چند نکته را خدمت شما عرض کنم:
الف) همانطور که پیشتر اشاره کردم اینجانب به جای پرداختن به تعاریفی که در یک بحث اینترنتی ممکن است خسته کننده و ملالت آور باشد، اغلب به تبیین رویکردهائی مي‌پردازم که به نوعی با کرد و کار زندگی روزانه ما در تماس هستند. در پاره‌ای جهات هر چند ممکن است چنین تصور رود که مفاهیم را فرض گرفته‌ام، اما در لابلای تبیین رویکردها تا اندازه‌ای بسیار مراد خود را از مفاهیم نشان داده‌ام. به عنوان مثال، در همین مقاله آخری که به چشم شما نیامد، از قول هگل نوشتم که حق آن وجودی است که وجود آزادی است.
ب) مي‌پرسید «ایشان همواره از ابرمفاهیمي‌ چون حق و حقیقت در متونشان بسیار استفاده مي‌کنند. حال آنکه این مفاهیم، آنچنان معنای مورد تفاهمي‌ ندارند که بتوان آنها را در جملات بیشتری مورد استفاده قرار داد». نویسنده از این واقعیت آگاه است که تفاهمی درباره مفاهیمی چون حق و حقیقت وجود ندارد، اما آیا مگر درباره سایر مفاهیم چون آزادی و عدالت تفاهمی وجود دارد که همواره این همه تلاش‌ها، بیان‌ها و بیانیه‌ها، تفسیرها و تحلیل‌ها درباره آزادی و یا سایر حقوق انسان صورت مي‌گیرد؟
ج) باز بنا به همین عدم تفاهم جمعی در باره حقیقت است که نویسنده‌ای‌ که اینجانب باشد، اصل نسبی بودن حقیقت را (آنچنانکه برای ماست) از یک طرف فرض گرفته است :«انسان موجودی فعّال و نسبی است و درک او از حقیقت نیز نسبی است» و از طرف دیگر، مسئله اصلی که نویسنده در این مقالات تعقیب مي‌کرد، این است که بنا به هر برداشتی که هر فرد مي‌تواند از حقیقت داشته باشد، التزام و تعهد خود را به آنچه که حقیقت مي‌پندارد مورد تأکید قرار دهد. این تأکید با این فرض است که حقیقت را مستقل از ذهن خود و مستقل از عقاید و عادات خود بشمارد. لذاست که به جای مناقشه برسر تعریف حقیقت، از دغدغه جستجوی حقیقت یاد کرده‌ام :«باز تأکید می‌کنم که مراد اینجانب این نیست که حقیقت یک امر بسته‌بندی شده و آماده‌ای است که چیزها با آن سنجیده می‌شوند، بلکه مراد اصلی من دغدغه جستجو در حقیقت است. پیشتر اضافه کردم که نسبی یا مطلق بودن حقیقت، مباحثی است که درست یا نادرست آن در ذهن ما مي‌گذرند، اما تصدیق حقیقت و تصدیق امر حق مستقل از ذهن ماست. این آن چیزی است که منشأ جستجوی انسان در باب حقیقت خواهد بود».
د) اگر مراد منتقد محترم در استفاده از اصطلاح "ابرمفاهیم" اشاره ایشان به آنچه که پس مدرنیست‌ها از مقوله‌ای به نام "پایان عصر ابرروایت‌ها" یاد مي‌کنند، باشد، و پیش فرض او چون ریچارد رورتی، تقدس زدائی از مفاهیم و ماهیت زدائی از چیزها باشد، حق با اوست که کل مباحث متن برای او نامتعیّن باشد. اما اگر او یکسر چون پاره‌ای از پست مدرن‌ها و پراگماتیست‌ها در انکار حقیقت ننشسته است، امید دارم که با حوصله بخرج دادن و با درک این امر که مجموعه نوشته‌ها و آثار اینجانب بنا به متعارف جریان‌های روشنفکری لزوماً تکرار نظریات این فیلسوف و آن فیلسوف غربی یا شرقی نیست، بلکه مسائل و نظریاتی است که نویسنده برمبنای اندیشه موازنه عدمی بکار حل مسائل مبتلابه جامعه مي‌بندد. در این میان، نظریات دیگران و فلاسفه برای او، نه مبنای حجیت و تصدیق گرفتن، بلکه به منظور شرح و بسط و جستجو در سرچشمه‌های مسائل طرح مي‌شوند.
3- منتقد محترم اشاره نمودند : «دوست دارم اگر ایشان علاقه داشته باشند بر سر فهم بیشتر این عبارت که: «اسلام بنا به اينکه حقيقت است حق است، و نه بنا به اينکه حق است، حقيقت است» دیالوگی داشته باشیم، شرط اول این است که ایشان در این عبارت، از همان ابتدای بحث، برای حق، حقیقت و اسلام معنا و مفهومی مشخص قائل شوند و در طول بحث به معنای مورد نظرشان پابند بمانند». اینجانب با طیب خاطر از هر گونه گفتگو استقبال مي‌کنم، این پاسخ را نیز در همین راستا به نگارش درآوردم. اما جهت اطلاع ایشان یادآور مي‌شوم که مراد اینجانب از عبارت فوق، پاسخ به آن دسته سنت گرایان و بنیادگرایانی است که چشم و گوش بسته اسلام را حق مي‌شمارند، بدون اینکه هم خود تعهدی دربرابر حقیقت داشته باشند، و هم آنکه کوچکترین غم و دغدغه‌ای در جستجوی حقیقت در سر داشته باشند. ارجاع به منازعه اشاعره و معتزله درس بزرگی به ما مي‌دهد که بی‌جهت اندیشه‌های خود را محق ندانیم، باید آن را با حقیقت که مستقل از ذهن ماست بسنجیم و حداقل اینکه، اگر اجماعی در بیان حقیقت وجود ندارد، مانع از کوشش ما در جستجوی حقیقت و انطباق راست و ناراست عقاید خود با آنچه حقیقتاً مستقل از ما راست و ناراست مي‌آید، نباشیم.
Skip Navigation Links
پست الکترونیک:
bayaneazadi@ahmad
faal.com
- اسطوره های سیاسی
- سرگذشت سوبژه در نظریه های انسانشناختی
مباحثي پيرامون مناسبت هاي اجتماعي
--------------------
مباحثي در باره روشنفكري ديني
--------------------
مباحثي در باره فلسفه حقوق و سياست
--------------------
مجازات کردن سخت‌ترين کار ممکن است: مصاحبه با فوکو
--------------------
فلسفه و روان‌کاوي: آلن بديو
--------------------
مصاحبه با دیوید هاروی: سیمای تازه‌ی نظام اقتصادی جهان
--------------------
آیا شورش بی‌فایده است؟ میشل فوکو
--------------------
«در دفاع از انقلاب۵۷» امین بزرگیان
--------------------
«روحانیت اسلام و عصر جديد» امین بزرگیان
--------------------
چامسکی: دانشگاه بنگاهی تجاری شده است
--------------------
رونویسی تاریخ، بازگشت فاشیسم − گفت‌وگو با مراد فرهادپور
--------------------
ژیژک: بعضی وقت‌ها باید از ارادۀ اکثریت تخطی کرد
--------------------
حقوق بشر بدون تکالیفْ شکست می‌خورد
--------------------
مشاهده لیست کامل مقالات
تمامی حقوق و مطالب این وب سایت محفوظ است © 1387