«بيان آزادی، بیان آزاد شدن انسان و جامعه ها از زندان قدرت و خشونت است»
جهان بدون قدرت،   
جهاني که در آن، انسان و جامعه ها به آزادی و رستگاری مطلق دست یافته اند. اگر جهان بدون قدرت وجود ندارد، فی الواقع جهان بدون ستم، جهان بدون تجاوز، جهان بدون سانسور و ابهام، جهان بدون جنگ و کشمکش و سرانجام جهان بدون تضاد وجود نخواهند داشت. اگر قدرت فرآورده تضادها و نابرابری هاست، و اگر بنای جهان بر حقیقت و وحدت رخدادهای حقیقی است، پس نابرابری ها و تضادها و در نتیجه قدرت، به موجب از خود بیگانگی انسان در زیست جهان خویش پدید آمده اند. اگر جهان بدون قدرت هر گز به واقعیت نخواهد نشست، حداقل می تواند به منزله الگوی سنجش آزادی و حق مداری در جهان واقعی قلمداد شود.
نسبت نويسنده وب با كمونيسم و ليبراليزم:
اگر كمونيست ها و ليبراليست ها به حكومت برسند، محتمل مي دانم كه با ليبراليست ها دوست و با كمونيسم دشمن خواهم بود.
و اگر كمونيست و ليبراليست ها تحت حكومت ديگران باشند، با كمونيست ها دوست و با ليبراليسم دشمن خواهم بود.
چگونه عقل توجيه‌گر دام فريب مي‌گسترد؟
چگونه عقل توجیه‌گر دام فریب مي‌گسترد؟
احمد فعال
1- فرض‌هایی که توسط عقل توجیه‌گر ویران می‌شوند
باز یکی از تجربه‌های دیگری که در مناسبات میان طبایع انسان با تحلیل‌ها و باورهای او وجود دارد موضوعی است که این طبایع و تمنیات، آدمی را در موضع مسئولیت اخلاقی قرار مي‌دهند. مسئله‌ای که به تازگی برای اینجانب مطرح شده است، این است که آیا به لحاظ اخلاقی و مسئولیت‌های فردی وظیفه‌ای به نام اصلاح و تأدیب دیگران بر دوش آدمیان قرار دارد یا خیر؟ اما پیش از ورود به این مبحث لازم مي‌دانم تا از دو پیش‌فرض که به نوعی ارتباط روشنی با مباحث ما دارند، یاد کنم. این پیش‌فرض‌ها توسط عقل توجیه‌گر ویران مي‌شوند، زیرا عقل توجیه‌گر بنا به پیش‌فرض‌های خود عمل مي‌کند.
1- نخستین پیش‌فرض، مسئولیت فردی است که هر فرد در برابر تغییر و انتخاب خود دارد. و یا مسئولیت اجتماعی است که تمام افراد دربرابر جامعه خود دارند. بنابراین پیش‌فرض، تغییر هر فرد و هر جامعه بر عهده خود اوست. هیچ عامل بیرونی حق تغییر دیگری را ندارد. تغییر افراد را به دیگری سپاردن و تغییر جامعه را به عوامل و کانون‌های قدرت سپاردن (خواه داخلی و خواه خارجی)، واگذاردن پویائی‌های تغییر از روندهای دینامیکی به روندهای مکانیکی است. توضیح اینکه: در تغییراتی که به تغییرات دینامیکی موسوم‌اند، تعیُّن (= تعین سرنوشت یا تعین شخصیت و هویت) هر سامانه (= هر سیستم و یا هر مجموعه) در درون خود سامانه صورت مي‌گیرد. هیچ چیزی از پیش متعیّن (تعین شده) نیست. اگر چنین بود هر تغییری بر وفق جبر انجام مي‌شد. اما بنا به هستی‌مند بودن و ذاتی بودن آزادی ، هر سامانه از افراد گرفته تا جامعه، بنا به انتخابی که مي‌کنند، خود خویشتن را متعیّن مي‌کنند. اِعمال انتخاب از بیرون ، سلب حق آزادی و در نتیجه متعیّن و جبری کردن سامانه‌ای است که در هستی خود آزاد پدید آمده است. دگرگون کردن و وارونه کردن پویائی‌های تغییر از روندهای دینامیکی به مکانیکی، دگرگون کردن آنها از آزادی است تا سلب کامل آزادی.
این توضیح لازم است که اقتدارگرائی تنها به سامانه‌های استبدادی محدود نمي‌شود. هر گونه تغییر و اراده تغییر از بیرون، در فضای اقتدارگرائی انجام می‌شود. تغییر هر فرد و هر جامعه خواه در اصلاح و خواه در افساد، بر عهده همان فرد و جامعه است. هیچ فرد و هیچ جامعه‌ای را نمي‌توان از بیرون به گونه‌ای اصلاح کرد که انتخاب در آزادی و تعیُّنِ او را محدود کند. اعمال هر گونه اصلاح و تأدیب افراد و جامعه از بیرون، بطوریکه امر اصلاح و تأدیب خارج از مدار انتخاب و آزادی و تعیُّن آنها صورت گیرد، روش و ایده اقتدارگرائی است. ایده اصلاح و تأدیب ایده دخالت و نفوذ در دیگری است. پرسش این است که: آیا هر فرد و یا هر نظام سیاسی و اقتصادی به نیابت از دیگران، دارای چنین مسئولیتی نسبت به دیگران هست، یا نیست؟ پاسخ به این پرسش به پاسخ‌های بنیادی‌ای باز مي‌گردد که به حقوق اساسی و مدنی جامعه مربوط مي‌شود. جامعه یا فردی که عنان اصلاح و تأدیب خود را به دیگری مي‌سپارد، نسبت به حقوق اساسی و ذاتی خود و نیز نسبت به آزادی و تعین سرنوشت خود ناآگاه است. با این وجود این پرسش وجود دارد که نظام تأدیبی و اصلاحی یک جامعه چگونه حق اعمال اصلاح و تأدیب افراد خود را دارد؟ اگر جامعه به این حقیقت آگاه باشد که از استبداد اکثریت بر اقلیت پرهیز کند، به خود حق نمی‌دهد تا در آنچه که به حقوق اساسی فرد مربوط مي‌شود، دست به انتخاب بزند. نظام تأدیبی و اصلاحی برآمدی از انتخاب خود جامعه است. با این وجود هر نظام اصلاحی و تأدیبی باید این حقیقت را مد نظر داشته باشد که دخالت و نفوذ او در اصلاح و تأدیب افراد نباید مانع از انتخاب و آزادی افراد در تعیُّن خویش باشد.
2- دومین فرضی که در این نوشتار دنبال مي‌شود، رابطه انسان با تعهدات اوست. از این نظر، در دنیای معنا و امید، انسان تنها به حقیقت متعهد است و متقابلاً، در دنیایی که فاقد معنا و امید است، هر چیزی مجاز است جز حقیقت. بنابر همین معنا، درست یا نادرست یک عقیده بنا به دوری و نزدیکی است که با حقیقت مي‌جوید. هیچ چیز مبنای حقیقت نیست. حقیقت کنه هستی، کنه وجود هر چیز، و کنه علوم و معارف انسانی است. پس هر علمی و هر دانشی و هر وجودی، راست یا نارست خود را، حق یا ناحق بودن خود را با حقیقت مي‌سنجد و نه بر عکس. اعتقادات نیز در سنجه حقیقت سنجیده مي‌شوند. اسلام بنا به اینکه حقیقت است حق است، و نه بنا به اینکه حق است، حقیقت است. حقیقت مستقل و مقدم بر هر آئینی و هر مرام و عقیده‌ای است. اگر آدمی باور مي‌داشت که تنها به حقیقت متعهد است، تلاش برای‌ ‌بی‌محتوا کردن علم،‌‌ بی‌محتوا کردن دین و آئین، ‌‌بی‌محتوا کردن تولید و مصرف،‌ بی‌محتوا کردن تکنیک، و سرانجام‌ ‌بی‌محتوا کردن زندگی از حقیقت ‌بی‌ثمر مي‌گشت. با وجود این معنا، آدمیان در سراسر زندگی دامنگیر مصلحت‌ها هستند و از تعهد به حقیقت سرباز می‌زنند. به غیر از مصلحت‌هائی که ناشی از عقل معاش آنهاست، و به غیر از مصلحت‌هائی که قدرت مولد آنهاست، عقاید و آئین‌ها وقتی در قالب هویت در می‌آیند، بزرگترین مانع تعهد آدمیان به حقیقت می‌شود. در این میان عقل توجیه‌گر بکار دفاع از هویت بر می‌آید و حقیقت را در زیر پوستین خودفریبی نادیده می‌گیرد.

2- چگونه عقل توجیه‌گر دامنگیر دینداران می‌شود؟
باز از وظایف عقل توجیه‌گر برای گستردن و ماندگاری در دام خودفریبی، همین است که تعهد به حقیقت را با تعهد به یک عقیده خاص، یک مرام خاص و یا یک آئین خاص، تغییر مي‌دهد. اگر چنین نبود، آدمیان خود را به آئین‌ها و عقاید مختلف فریب نمي‌دادند. اگر چنین نبود، آدمی چندان وقعی نمي‌گذاشت که کدام عقیده درست و دیگری را در آنچه که درست مي‌پندارد، اقناع کند. به این امر اهمیت مي‌داد که کدام عقیده یا کدام مرام و آئین با حقیقت مطابقت دارد یا ندارد؟ هر چند در مطابقت دادن یک عقیده یا یک مرام با حقیقت، هزار اما و اگر وجود دارد، اما آنچه که در اینجا اهمیت دارد، مطابقت یا عدم مطابقت دادن یک عقیده با حقیقت نیست، بلکه دغدغه و کوشش انسان در تعهد داشتن به امر حق است و آزاد شدن از دام خودفریبی و اقناع‌سازی است. دامی که عقاید مختلف در ذهن و اندیشه آدمی مي‌تند.
اکنون به منظور آنکه دست فریبکار عقل توجیه‌گر را برملا کنیم، از یک مقیاس تازه و یک مثال تاریخی یاد مي‌کنم. در اینجا، در مبحثی که به روساخت و زیرساخت اجتماعی موسوم است، به یک قاعده تازه‌ای مي‌رسیم که تا کنون شاید مورد توجه نبوده است. بحث‌هائی که پیشتر در باب روساخت‌ها و زیرساخت‌های رفتار به میان مي‌آمدند، از قواعد جبری پیروی مي‌کردند. به عنوان مثال، وقتی گفته مي‌شد وضعیت اقتصادی و شرایط تولید نقش تعین‌کننده دارند، و یا چنین اظهار مي‌شد که شرایط جغرافیائی و زیست بومي‌ جامعه‌ها نقش تعین کننده دارد، این عوامل تعین‌کننده در مدار جبر نقش زیرساخت را ایفاء مي‌کردند. اما در قاعده‌ای که ما بدان توجه کرده‌ایم، موضوع آزادی جایگزین موضوع جبر‌گرائی مي‌شود. در این قاعده، حقیقت به عنوان زیرساخت رفتار آدمی در نظر گرفته مي‌شود. قاعده حقیقت قاعده جبری نیست، قاعده آزادی است. همچنانکه هگل به درستی می‌گوید، حق آن وجودی است که وجود آزادی است. اگر آدمی با آزادی و با آگاهی، حقیقت را و یا دغدغه جستجو در حقیقت را، به عنوان پایه و مبنای رفتارها و عقاید خود بپذیرد، جایگاه او در مدار خودفریبی نشان مي‌دهد که تا چه حد از عقل توجیه‌گر بهره مي‌برد و تا چه حد از عقل توجیه‌گر رها شده است.
منازعه و جدال میان اشاعره و معتزله در تاریخ اسلام منازعه آشکاری در بیان زیرساخت و روساخت رفتار اندیشه آدمیان است. هر چند در آن ایام نه نزد اشاعره و معتزله، و نه نزد هیچیک از فلاسفه و متکلمین دیگر، موضوع حقیقت آنچنان که امروز به مثابه امر حق، مطرح است وجود نداشت. در حالی که قرآن تفسیر جهان را و نیز تغییر انسان را، بر حق استوار کرده است، اما متأسفانه فلاسفه و متکلمین مسلمان نتوانستند به اندیشه حقمداری دست پیدا کنند. هر چند از آغازی که علم و اندیشه بر ساحت فکری آدمیزاده فرود آمد، جستجو در حقیقت رسالت علوم بشمار مي‌آمد. اما نه در فلسفه و نه در کلام و نه در فقه، اندیشه حقیقت وجود نداشت. همچنانکه پیشتر از قول هگل نقل کردم، اندیشه حقیقت، اندیشه‌ای است که حق و آزادی را دو روی سکه هستی و در هم ممزوج می‌کند. در این میان تنها عرفا بودند که به اندیشه حق روی آوردند. اما این اندیشه بنا به اینکه خالی از جان مایه انسان در آزادی بود، هنوز با اندیشه حقیقت فاصله بسیار داشت.
اندیشه‌ورزان هر چند رسالت خود را جستجو در حقیقت مي‌شماردند، اما چندان به موضوع حقیقت به عنوان امری مستقل از عقاید وقعی نمي‌گذاشتند. نزد متکلمین مسلمان در آن ایام درباره اندیشه حقیقت، و موضوع حق و ناحق، به مباحثی چون حُسن و قُبح عقلی و روائی محدود مي‌شد (جهت اطلاع خوانندگان منظور از حُسن و قُبح عقلی و روائی، نیک و بدی است که توسط عقل یا روایت تصدیق می شود). با این وجود، و تا آنجا که اینجانب اطلاع دارد، مباحثی که در کشماکش فکری جهان اسلام نزد اشاعره و معتزله در پدید آمد، سرچشمه بحث درباره زیرساخت‌ها و روساخت‌های حقیقت بشمار مي‌روند. به عنوان مثال، در باره موضوع حُسن و قُبح عقلی/روائی، اشاعره معتقد بودند، هر چه از خداوند صادر مي‌شود، خوب است. خداوند مبنای خوب یا بد و مبنای خیر و شر احکام اخلاقی شناخته مي‌شد. آنها از این بحث نتیجه مي‌گرفتند که اگر خداوند فرمان شر هم بدهد، حکم او خیر است. در مقابل، معتزله که به فلاسفه عقل‌گرا مشهور بودند، بر خلاف اشاعره اظهار نظر مي‌کردند. بنا به گفته معتزلیان، ذات خداوند خیر است و از خیر جز خیر صادر نمي‌شود. حکم شر حکم خداوند نیست. یا در باره عدالت ، اشاعره معتقد بودند که هر چه از خداوند صادر مي‌شود، عین عدل است و لو اینکه خداوند حکم به ظلم و تبعیض دهد. اگر مردان باید زنان را به باد کتک بگیرند و یا اربابان رعایا را به استثمار مي‌گیرند، اگر حکم خداوند امر بر ضرب و شتم زنان و یا امر به استثمار رعایا باشد، عین عدل است. اما معتزله معتقد بودند که از خداوند جز حکم عدل صادر نمي‌شود. ذات خداوند عین عدالت است، پس احکام تبعیض آمیز و ظالمانه نمي‌توانند حکم خداوند باشند. این طرز فکر از سوی معتزله به ما فرصت می‌دهد تا پیش از انتصاب احکام راست و ناراست به خداوند، و یکسر آنها را حقیقت پنداشتن، هر حکم را با خود حقیقت مورد سنجش و پرسش قرار دهیم. باز تأکید می‌کنم که مراد اینجانب این نیست که حقیقت یک امر بسته‌بندی شده و آماده‌ای است که چیزها با آن سنجیده می‌شوند، بلکه مراد اصلی من دغدغه جستجو در حقیقت است. پیشتر اضافه کردم که نسبی یا مطلق بودن حقیقت، مباحثی است که درست یا نادرست آن در ذهن ما می گذرند، اما تصدیق حقیقت و تصدیق امر حق مستقل از ذهن ماست. این آن چیزی است که منشأ جستجوی انسان در باب حقیقت خواهد بود.
‌بدین‌ترتیب حقیقتی را که معتزله در بیش از 1200 سال پیش دریافته بودند، نه تنها مسلمانان بلکه مشارب مختلف کلامی، فلسفی، فقهی و عرفانی هنوز در نیافته‌اند. آنها به عقل توجیه‌گر روی آوردند و عقاید و احکام خود را مبنای حق و ناحق بشمار آوردند. معتزلیان بر این باور بودند که چون ذات خداوند عدل است و از عدل جز عدل صادر نمي‌شود، تنها چنین حکمی مقتضی ذات خداوندی است. و الا چه موجبی است که او را بنام دیگری و موجودی دیگر معرفی نکنیم. چرا شیطان بد است و خداوند خوب است؟ اگر خداوند هر حکمی صادر کند، و لو حکم شر باشد، چرا او را شیطان ننامیم و به جای پرستش و تقدیس، او را مستحق طرد و طعن ندانییم؟ سرنوشت عقاید و آئین‌های دینی و فکری، فراتر از سرنوشت خداوند نیستند. این عقاید و آئین‌ها بنا به اینکه گزارشگر حقیقت هستند، برحق هستند و نه آنکه هر عقیده و آئینی چون بر حق شمرده مي‌شد، پس حقیقت را در ملک طلق خویش دارد. اکنون اگر به بسیاری از دیدگاه‌ها و تفاسیری که در روزگار ما وجود دارد، نگاه بیاندازیم، در شگفت خواهیم ماند که چگونه این همه ناحقی، زشتی، خشونت و حتی سبعیّت، یکجا به دین و روایت نسبت داده مي‌شود، و بعد به عنوان متاعی گرانسنگ قدر مي‌شمارند. به عنوان مثال، عده‌ای از منتقدین از روی خصم و نفرت مي‌گویند، رویکرد قرآن به انسان، رویکرد مردسالار است، بعد فردی در دفاع از دین و در مذمت زن‌سالاری و فرزندسالاری مدعی مردسالاری در قرآن باشد. چگونه ممکن است من خودم را مسلمان و بر حق بدانم اما وقتی با دشمنم برخورد مي‌کنم، او نسبت به من با مداراتر و با مراعات‌تر باشد، تا من نسبت به او؟ آیا در اینجا این عقل توجیه‌گر نیست که با وارونه کردن جای حق و باطل، حکم باطل و سیرت باطل را جای حق مي‌نشاند؟ اگر پیامبر حق است و اگر امامان بر حق هستند، باید ایده‌ها و روش‌های حق از سیره و سیرت آنان برآید، نه آنکه چون حق هستند، هر کلامی و هر بیانی از آنها نقل شود و یا تفسیر شود، بر حق هستند. گمان ندارم روشن‌تر از کلام حضرت علی بیابیم که خطاب به یاران خود مي‌گفت، دیگران را مبنای سنجش حق قرار ندهید، حق را مبنای سنجش دیگران قرار دهید. با وجود این کلام روشن از آن حضرت، عقل توجیه‌گر دست از سر اهل قضاوت بر نمي‌دارد. عقل توجیه‌گر سخن او را حمل بر تواضع آن حضرت مي‌شمارد، و باز سخن و کلام این و آن را مبنای سنجش و قضاوت در باره حق و ناحق، درست و نادرست احکام و قضایا قرار مي‌دهد.
اگر بخواهم به درستی آموزه‌ها و نزاع‌های فکری اشاعریان و معتزلیان بپردازیم، آنگونه که در این مبحث و بنا به پیش فرض‌های خود تعمیم دادیم، راست این است که به جز تعهد انسان به حقیقت نباید هیچ عقیده‌ای خواه دینی و خواه غیردینی مبنای اندازه‌گیری و انتخاب و قضاوت انسان گردد. انسان باید از هر نوع عقیده‌ای، خواه دینی و خواه غیردینی، خواه علمی و خواه عرفی آزاد باشد. بنا به اینکه انسان تنها در برابر حقیقت متعهد است، عقاید باید دائماً در سنجه حق و حقیقت مورد نقد قرار گیرند. اگر تمنیات انسان بزرگترین دام خودفریبی است که بر طبع آدمی تنیده است، عقاید آدمیان بزرگترین گردابی است که عقل توجیه‌گر اندیشه آدمی را گرد بُت‌های ویران مي‌چرخاند. از این بحث به هیچ رو نتیجه نمي‌شود که انسان باید از هر نوع عقیده‌ای رها باشد. چه آنکه عقاید هویت انسان و ذات اندیشه اوست. بدون عقاید اندیشه نیست مي‌شود. آنچه مورد توجه این سطور است، آزاد شدن انسان است و نه رها شدن. این است که عقاید اگر خود را بر امر حق و حقیقت استوار نگردانند، چنان بر عقل چنگ مي‌اندازند که جز توجیه انسان در طبع و تمنای او هیچ راه گریزی در آزادی و استقلال پیشاروی او نمي‌گشایند. عقاید لباس هویتی انسان هستند. اگر انسان به عقاید خودعمل کند، هویت جامه فرهنگی برقامت انسان مي‌دوزد و اگر عمل نکند، هویت درکار معیشت ویا سودای قدرت دست‌آویز عقل توجیه‌گر مي‌شود.

3- چگونه عقل توجیه‌گر دامنگیر دین‌ستیزان مي‌شود؟
پس از آنکه پرده از دامنگیری عقل توجیه‌گر در میان دینداران برداشتیم، طرفداران مشارب فکری سکولار و دین‌ستیز، وضعیتی بهتر از عقل توجیه‌گر دینداران ندارند. آنها نیز خویشتن را در رشته‌ای از عقاید واکنشی و منجمد شده زندانی کرده‌اند که هرگاه نیک بنگری این عقاید گزارشی از احوالات شخصی آنها بیش نیست. اگر در نهاد و نهان دینداران موضوعاتی چون عقاید، باورها، هویت و تمنیات، مدارهای تودرتوئی را تشکیل مي‌دهند که عقل توجیه‌گر با استفاده از واژه‌هائی چون اخلاص، برای خدا بودن، برای رضای خدا بودن، هر مدار را در مدارات دیگر پنهان و توجیه مي‌کند، و بدین‌ترتیب آدمی در مهلکه عقل توجیه‌گر چنان در دام خودفریبی مي‌افتد که نه برای خود و نه برای دیگران درست یا نادرستش از هم بازشناخته نمي‌شود. اما نزد بسیاری از طرفداران مشارب فکری غیردینی، عقل توجیه‌گر خیلی زود پرده از چهره تمنیات انسان برمي‌دارد. در این دسته از افراد عقاید و باورهای خیلی ساده و روشن گزارشگر تمایلات و تمنیات آنها مي‌شود. مثال‌ها از در و دیوار ابدان (بدنهای) باورمندان فرو مي‌ریزند. پرده‌های پنهانی چون برای خدا بودن، برای رضای خدا بودن، اخلاص ورزیدن، فرو مي‌ریزند و عقل توجیه‌گر به آشکارا به تمنیات بدن پاسخ مي‌دهد. با وجود آنکه استدلال‌ها کوشش دارند تا این رابطه آشکار را پنهان کنند، اما عقل توجیه‌گر نیک مي‌داند که استدلال‌ها دام خودفریبی است که آدمی را گرد خود پیچانده است.
بنا ندارم تا حکم بی‌اخلاقی به افراد ‌بی‌دین بزنم. چنین حکمی خود بی‌اخلاقی است. دلیلم وضعیت اخلاقی است که بسیاری از ‌بی‌دینان نسبت به دینداران دارند. اما هم اخلاق و هم ‌بی‌اخلاقی به احوالات شخصی هر دو طرف مربوط مي‌شود. آنچه که به احوالات اعتقادی و فکری دو طرف مربوط است، موضوع پایه‌های دنیوی و اُخروی و حتی موضوع پایه‌های طبیعی و غیرطبیعی اخلاق نیست، بلکه موضوع پایبندی اخلاقی و غیراخلاقی است که به احوالات شخصی آدمی بازمي‌گردد. بیرون از احولات شخصی بجز آنچه اهمیت دارد، و در اینجا مورد بحث ماست، دایره مُجازها و غیرمُجازهای اخلاقی (حلال و حرام دینی)است. از مُجازها و غیرمُجازهایی که دولت‌ها وضع مي‌کنند هیچ سخنی به میان نمي‌آورم. چه آنکه دایره مجازها و غیرمجازهایی که دولت‌ها وضع مي‌کنند، دایره جبری و تسلط بر شکل‌گیری شخصیت جامعه است. آنچه که در این بحث مدعی آن هستم این است که عقاید و استدلال‌هایی که حکم به نفی مجازها و غیرمجازهای دینی مي‌دهند، نمي‌توانند خود را از کشش طبعی و تمنیات شخصی که روزانه با آن در گیر هستند، رها کنند. این عقاید و استدلال‌ها اغلب رونوشتی از تمایلات و تمنیات خود هستند، و در این میان عقل توجیه‌گر مدام چشم مخاطبان خود را فریب مي‌دهد که مثلاً این عقاید برخاسته از نگاه او به حقیقت است. اما اگر این خودی که حکم به مجازها و غیرمجازهای دینی و عرفی مي‌دهد، اندکی در خویشتن نظر مي‌انداخت، آسان بود که در یابد، چگونه مواضع و اندیشه‌های او در رد و اثبات یک نظریه و یا یک عقیده، خارج از تمنیات طبع او و حتی عادت‌های روزمرگی او درباب مجازها و غیرمجازهای اخلاقی و عرفی نیست. خیلی روشن بگویم، برای من خیلی عادی و ای بسا جذاب است که منتقدین دینی، زیر و بم اندیشه‌های دینی را به باد تندترین انتقادات بگیرند. آیات قرآن و روش زندگی پیامبر را ضد حقوق، ضد زن، خشونت‌آفرین و مردسالار بشمارند. روش پیامبر و امامان را روش خرافه‌پرستی و زن‌بارگی تفسیر کنند، به غیر از اینکه در همین نگاه به آسانی مي‌توان لایه‌های طبعی را که در بسیاری از تحلیل‌ها و انتقادات سرباز مي‌کند، مشاهده کرد، با این وجود این انتقادات برای کسانی که طبع و اندیشه آنها خیلی وامدار هویت نیست، بلکه وامدار حقیقت است، مي‌تواند جذاب باشد. اما به همان اندازه غیرعادی و تجاوز به حریم انصاف است، آن قسم از انتقاداتی که نسبت به دین و یا هر آئین دیگر، که بطور آشکار از شامه طبع ستیزه‌جو برخیزد و رشته استدلال را آسان بدست عقل توجیه‌گر ‌بسپارد.

4- چگونه عقل توجیه‌گر سایه بر اصلاح و تآدیب جامعه مي‌گسترد؟
اکنون با دو پیش‌فرضی که از نظر خوانندگان گذشت، شاید بتوانم بهتر درباره وظیفه اخلاقی انسان و جوامع و دولت‌ها در باب اصلاح و تأدیب اظهار نظر کنم.
اصلاح هر فرد بر عهده خود اوست. هر جامعه نیز خود باید در اصلاح امور خویش بکوشد. وظیفه هر فرد در رابطه با دیگری و در رابطه با جامعه، نه اصلاح و تأدیب، بلکه بیان حقیقت و یا به عبارت دیگر ابلاغ حق است [بر تو وظیفه‌ای جز ابلاغ نیست (قرآن)]1. هر فرد و هر جامعه مي‌تواند در برابر حقیقت تسلیم شود و یا نسبت بدان رویگردان باشد [اگر مردم از اطاعت تو رویگردان شدند، وظیفه‌ای جز ابلاغ برای تو نیست (قرآن)]2. نظام تأدیبی هر جامعه نیز بنا به سامانه‌های حقوقی که در آن جامعه وجود دارد، عمل خواهد کرد. اگر یک جامعه نسبت به حقوق و آزادی‌های ذاتی خویش آگاه باشد، نظام تأدیبی برآمدی از انتخاب آنها خواهد بود و اگر نباشد، به میزان عدم آگاهی جامعه، دیگری جای آنها وظیفه اصلاح و تأدیب را به اجرا درخواهد آورد. اما این دیگری (فرد دیگر)، دیگر نمي‌تواند در موضع و مقام تعهد به حقیقت عمل کند. اگر مي‌کرد این وظیفه را بر عهده نمي‌گرفت. به عبارت دیگر، اگر جامعه‌ای به حقوق خویش آگاه نیست و از حقیقت رویگردان است، راه حل، اجرای حقوق جامعه بدست دیگری نیست، بلکه ایجاد تموج وجدانی در بیان حقیقت است. زیرا ابلاغ حق مقدم بر اجراست. با این وجود، به غیر از نظریات اقتدارگرائی، که اجرای حقوق را نیز در زمره وظایف خود مي‌شناسد، بسیاری از نظریات اصلاح‌طلبانه و روشنفکرانه، اعم از دیندار یا دین‌ستیز وجود دارند که آستین به اصلاح و تأدیب جامعه بالا مي‌زنند. گوئی کسی از جائی مسئولیت اصلاح جامعه را به آنها واگذارده است.
هدف‌گذاری‌ها و برنامه‌ریزی‌ها برای "تصرف دولت" و تعریف سیاست به "سلطه بر نهادهای سیاسی" و تعریف احزاب و فعالیت‌های حزبی در "محدوده کسب قدرت"، بخشی از کوشش‌هائی است که وظیفه اصلاح و تأدیب جامعه را از جمله اهداف و وظایف سیاست‌ورزی معرفی مي‌کنند. صرفنظر از پاره‌ای از غفلت‌ها در تفسیر مفاهیم، اغلب این نوع تفاسیر از طبع مداخله‌جویانه افراد سرچشمه مي‌گیرد. اگر از مسائل کلان سیاسی و ایدئولوژیک به زندگی روزانه بازگردیم، شناسائی این طبع از پس تجریه‌ها آسان مي‌شود. بارها هریک از ما با این عبارات مواجه شده‌ایم که فرد یا افرادی هدف اصلاح و تأدیب دیگری را با این عبارات بیان مي‌کند: "باید او را ادب کنم" یا " باید او را سرجایش نشاند" یا "باید حسابش را کف دستش گذاشت" یا "باید یک جوری او را گوشمالی داد" یا "باید یک کاری کرد که فلانی حساب دستش بیاید" یا "باید بداند یک من ماست چقدر کره دارد " این عبارت مثل این مي‌ماند که گاه گفته مي‌شود "باید بداند با کی طرف است". اگر با دقت ملاحظه خود را به محتوای مفاهیم نزدیک کنیم، خواهیم یافت که وظایف و اهدافی چون تصرف دولت یا اصلاح و تأدیب دیگری، چیزی بیش از تولید کردن یک قالب کره از چند من ماست بیش نیست.
موضوع اقناع دیگری نیز از جمله ویژگی‌هائی است که به نوعی با طبع مداخله‌جویانه آدمی، و یا تسرّی اراده خود در دیگری سروکار دارد. پیشتر نشان دادم که بدون اقناع خود قادر به هیچ عملی نخواهیم بود. اما بنا به اینکه اغلب از تعهد داشتن به حقیقت فاصله بسیار داریم، دائماً با اقناع خود و دیگری، در معرض فریب دادن خود و دیگری قرار داریم. اگر در وضعیت اقناع شدن و اقناع کردن نیک تأمل کنیم، خواهیم یافت که در همان نقطه‌ای که بنظر قانع شده‌ایم، دست به فریب خود زده‌ایم. و نیز در همان نقطه‌ای که دیگری را اقناع کرده‌ایم، دست به فریب او زده‌ایم. تعهد انسان در برابر حقیقت، به ما مي‌گوید، از عمل به جای دیگری باید پرهیز کرد. اقناع کردن نوعی بکاربردن فعل و اعمال اراده در دیگری است. اما بیان حقیقت صفتی از صفات انسانی است. اظهار خود برای دیگری است. خودی که گمان داریم تصویری از حقیقت در آن گشوده شده است [او کسی است که رسول را به هدایت و دین حق را فرستاد تا آنرا بر تمام ادیان ظاهر بگرداند(قرآن)]3. این تصویر بنا به صفت و تعهد انسانی تنها بیان مي‌شود، ولی از عمل کردن در دیگری پرهیز مي‌شود. به همین دلیل اقناع دیگری را، رویکرد دیگری از اقتدارگرائی بحساب مي‌آورم. اقناع کردن، نفوذ اراده و اندیشه خود در دیگری است. میل به اقناع کردن، وسوسه نفوذ و اعمال اراده در دیگری است.
اکنون این پرسش وجود دارد که آیا در اظهار یا بیان حقیقت، انسان مي‌تواند و باید از تأثیر و پیامدهای عمل دیگری‌ بی‌تفاوت بگذرد؟ آیا بیان حقیقت تنها یک الگوی‌ بی‌‌خاصیت و‌ بی‌اثر از کار در نخوهد آمد؟ آیا ممکن است زمانی که عقل از دام فریب و توجیه آزاد مي‌شود، بر رویه اقناع آزاد عمل کند؟ پاسخ این است که بیان حقیقت نه تنها یک الگوی‌ بی‌خاصیت نیست، بلکه بنا به تعهدی که انسان در برابر حقیقت دارد، رویه مبارزه با ناحقی را اصلی‌ترین سرمشق سیاسی خود خواهد گرداند. اما برای آنکه مرز میان این نوع مبارزه با مبارزات دیگر روشن شود، باید بر روی این مهم تأکید شود که یک کنشگر مبارز و حقمدار، نمي‌تواند و نباید خود را جانشین مبارزه دیگری بگرداند. یکی از خطاهای بزرگ سازمان‌های سیاسی و به ویژه سازمان‌های مسلح از ایام دور، این بود که خود را جانشین مبارزه مردم مي‌ساختند. امروزه نیروهای سیاسی به صراحتِ مبارزات مسلحانه گذشته، خود را جانشین مبارزه مردم نمي‌سازند، اما ترتیبات و روش مبارزه، و در هدف‌ها و برنامه‌ها و در مراوده و مصالحه با دول خارجی به گونه‌ای عمل مي‌کنند که دقیقاً خود را جانشین مبارزه مردم مي‌سازند. جنبش مردم سوریه و لیبی پیشاروی ماست. نیروهای مسلح و غیر مسلح خیلی زود جانشین مبارزه مردم شدند، جنبش را به خانه‌های خود روانه کردند، و پای مداخله خارجی را در کشور بازگشودند. حاصل آنکه همین مبارزان با هدف قرار دادن قدرت، تصدی اصلاح و تأدیب جامعه را، خود بر عهده گرفته‌اند. از هم اکنون وضعیت این کشورها گویاست، که چشم‌انداز روشنی پیشاروی جامعه گشوده نیست. در این میان تنها بخت از جائی سربرمی‌آورد که خزان استبدادها در زمستانی که بهار آگاهی عرب از پشت سرگذاشته است، فروریخته و در یخ زدگی قدرت زمین‌گیر کرده باشد.
الگوی بیان حقیقت، تنها کوشش دارد تا نه در مبارزه و نه در اصلاح و تأدیب، جانشین دیگری نگردد. از همین روست که اقناع کردن، آن قسم از فعالیت ذهنی و فیزیکی است که نمي‌تواند از جانشین شدن در دیگری خودداری کند. خاصه آنکه مي‌دانیم اقناع کرن با وسوسه نفوذ در دیگری انجام مي‌شود. ‌بدین‌ترتیب با دو رویکرد وسوسه نفوذ کردن و جانشین شدن و دغدغه بیان کردن مواجه هستیم. اگر دو بیان برای هر یک رویکردهای مختلف جستجو کنیم، دغدغه حقیقت داشتن دربیان آزادی و وسوسه نفوذ و اقناع دیگری، در بیان قدرت اظهار مي‌شوند. عقل توجیه‌گر، عقلی است که به جای دغدغه داشتن چیزی، وسوسه نفوذ و تسلط در آن چیز را در خود تقویت می‌کند. بساط عقل توجیه‌گر بدین‌سیاق است که هر دم در پهنه زندگی ما فراخ‌تر و گسترده‌تر می‌گردد.
Ahmad_faal@yahoo.com
www.ahmadfaal.com
یاداشت‌ها:
1- بیش از ده آیه وجود دارد که خداوند وظیفه پیامبر را تنها در ابلاغ کردن امر حق دانسته است.
2- همان آیات اشاره دارند که اگر مردم از امر اطاعت پیامبر روی برگرداندند، وظیفه‌ای جز ابلاغ بر عهده پیامبر نیست. (برای توضیح بیشتر به دو مقاله اثر اینجانب با عنوان اطاعت و آزادی مراجعه شود)
3- عقل توجیه‌گر و قدرتمدار کلمه و عبارت "لیظهره علی دین کل" را که در همین آیه به آشکارا به معنای "ظاهر کردن دین حق بر تمام ادیان" است، به "لیغلبوه" بر می گرداند و معنای غلبه کردن دین حق بر تمام ادیان دیگر ترجمه و تفسیر می‌کند. (به آیه 33 سوره توبه مراجعه شود)

یک‌شنبه 10 دی 1391
فرم ارسال نظر:
نام:  
پست الکترونیک:  
برای مثال: bayaneazadi@ahmadfaal.com
موضوع:  
نظر:  
وب سایت:
برای مثال: http://www.ahmadfaal.com
وب لاگ:
برای مثال: http://faalahmad.blogfa.com
   
Skip Navigation Links
پست الکترونیک:
bayaneazadi@ahmad
faal.com
- اسطوره های سیاسی
- سرگذشت سوبژه در نظریه های انسانشناختی
مباحثي پيرامون مناسبت هاي اجتماعي
--------------------
مباحثي در باره روشنفكري ديني
--------------------
مباحثي در باره فلسفه حقوق و سياست
--------------------
مجازات کردن سخت‌ترين کار ممکن است: مصاحبه با فوکو
--------------------
فلسفه و روان‌کاوي: آلن بديو
--------------------
مصاحبه با دیوید هاروی: سیمای تازه‌ی نظام اقتصادی جهان
--------------------
آیا شورش بی‌فایده است؟ میشل فوکو
--------------------
«در دفاع از انقلاب۵۷» امین بزرگیان
--------------------
«روحانیت اسلام و عصر جديد» امین بزرگیان
--------------------
چامسکی: دانشگاه بنگاهی تجاری شده است
--------------------
رونویسی تاریخ، بازگشت فاشیسم − گفت‌وگو با مراد فرهادپور
--------------------
ژیژک: بعضی وقت‌ها باید از ارادۀ اکثریت تخطی کرد
--------------------
حقوق بشر بدون تکالیفْ شکست می‌خورد
--------------------
مشاهده لیست کامل مقالات
تمامی حقوق و مطالب این وب سایت محفوظ است © 1387