«بيان آزادی، بیان آزاد شدن انسان و جامعه ها از زندان قدرت و خشونت است»
جهان بدون قدرت،   
جهاني که در آن، انسان و جامعه ها به آزادی و رستگاری مطلق دست یافته اند. اگر جهان بدون قدرت وجود ندارد، فی الواقع جهان بدون ستم، جهان بدون تجاوز، جهان بدون سانسور و ابهام، جهان بدون جنگ و کشمکش و سرانجام جهان بدون تضاد وجود نخواهند داشت. اگر قدرت فرآورده تضادها و نابرابری هاست، و اگر بنای جهان بر حقیقت و وحدت رخدادهای حقیقی است، پس نابرابری ها و تضادها و در نتیجه قدرت، به موجب از خود بیگانگی انسان در زیست جهان خویش پدید آمده اند. اگر جهان بدون قدرت هر گز به واقعیت نخواهد نشست، حداقل می تواند به منزله الگوی سنجش آزادی و حق مداری در جهان واقعی قلمداد شود.
نسبت نويسنده وب با كمونيسم و ليبراليزم:
اگر كمونيست ها و ليبراليست ها به حكومت برسند، محتمل مي دانم كه با ليبراليست ها دوست و با كمونيسم دشمن خواهم بود.
و اگر كمونيست و ليبراليست ها تحت حكومت ديگران باشند، با كمونيست ها دوست و با ليبراليسم دشمن خواهم بود.
اخلاقي كردن دين بخش دوم
ضرورت طرح بحث
طرح موضوع اخلاقي كردن دين، بحث روشنفكران ديني است. وقتي اخلاق ديني چنان به بن‌بست مي‌رسد كه پاره‌اي از روشنفكران غيرديني به حق يا ناحق از آن به عنوان الهيات شكنجه (قول و نظر دكتر محمد رضا نيكفر) ياد مي‌كنند، طرح اخلاقي كردن دين ضرورت پيدا مي‌كند. اخلاق دینی مجموعه بايدها و نبايدها و به عبارتي، مجموعه حُسن و قُبح‌هايي است كه از سوي شارع امر(خداوند) بر مؤمنان تکلیف می‌شود. ليكن اخلاقي كردن دين، يكي از آن مفاهيمي است كه گزارش توصيفي از رابطه دين و اخلاق از یک سو و رابطه خدا و انسان از سوي ديگر، بدست مي‌دهد. اين گزارش به ما مي‌گويد كه آيا نسبت دادن الهيات شكنجه به اخلاق ديني حق است يا ناحق؟ و آيا بحث درباره ناپُرسايي شمردن دين (عدم پرسش‌پذيري دين) به ادعاي بعضي از منتقدين (قول و نظر دكتر آرامش دوستدار)، به موجب تصوير غلطي نيست كه از خداوند و رابطه خدا و انسان ارائه مي‌شود؟ ايده اخلاقي كردن دين كوشش دارد تا گزارشي از وضعيت و نقش اخلاق ديني را در جامعه بدست دهد. بدين معنا كه، آيا اخلاق ديني خود دستآويز بي‌اخلاقي نشده است؟ آيا با ترويج اخلاق ديني و يا توصيه‌ها و پندها و وعظ‌ها پيرامون اخلاق ديني، جامعه اخلاقي‌تر شده است؟ اگر نه، عيب كار كجاست؟ رابطه اخلاق و دين چگونه بايد تعريف شود كه اخلاق ديني دستاويز بي‌اخلاقي نگردد؟ پاره‌اي از نظرمندان بر آن هستند تا با توضيح دادن رابطه تقدم و تأخر دين و اخلاق، به توصيف اخلاقي كردن دين بپردازند. آقاي دكتر ابوالقاسم فنايي در مقاله‌ ارشمند خود بنام صفات باري و كلام باري، موضوع تقدم اخلاق بر دين را مطرح مي‌كند. جلوتر اگر ضرورتي به ميان آمد به اين بحث بازمي‌گردم. اما تا همين حد اشاره كنم كه تقدم اخلاق بر دين هنري نيست كه بيان قدرت را در تفسير ديني، به بيان آزادي بازگرداند. خاصه آنكه تقدم بخشيدن اخلاق بر دين ممكن است نقش دين را در اخلاقي كردن جامعه از ميان بردارد. اگر روزگاري دينداران اخلاق را به مالكيت خود در آوردند و پيرو آن دين را به افيون جامعه تبديل كردند، بي‌جهت نيست كه با تقدم بخشيدن اخلاق بر دين، اينبار سكولاريست‌ها پاپيش بگذارند و با تملك اخلاق، نقش كاهنان ديني گذشته را به خود واگذار كنند. و يا بدتر از آن، نقش اخلاقي كردن جامعه، از جامعه ديني به دولت‌ها واگذار شود.

دو مثال در روشن كردن موضوع بحث
اكنون براي آنكه مقصود نويسنده از اخلاقي كردن دين روشن‌تر شود، توجه خوانندگان محترم را به دو مثال جلب مي‌كنم:
1- سالها پيش مقاله‌اي تحت عنوان محورهاي حقوقمدار كردن حقوق بشر توسط اين قلم نوشته شد. در آن ايام بر اين باور بودم كه خود حقوق بشر فاقد نقش حقوقمدارانه است. اشاره نويسنده به اين واقعيت بود و هست كه حقوق بشر دستآويز سياست‌هاي داخلي و خارجي كشور‌ها و دولت‌هايي قرار گرفته است كه حداقل از ناحيه كارگزاران سياسي هيچ اعتقادي به مباني حقوق بشر ندارند. مثال واضح آن كشورهايي است كه بطور آشكارا ناقض حقوق بشر هستند، و دولت‌هاي آن، جامعه را به سبك بدترين و عقب‌مانده‌ترين روش‌هاي اقتداري اداره مي‌كنند، اما كسي معترض آنها نمي‌شود. بنابراين محورهاي حقوق بشر توضيحي است در باره مقاصد حقوق بشر. توضيحي در باره اينكه، آيا مقاصدي كه توسط دولت‌ها به عنوان حقوق بشر تعقيب مي‌شوند، ماهيتي حقوقمدارنه و بشردوستانه دارند و يا خير؟ موضوع اخلاقي كردن دين در رابطه با اخلاق ديني، تقريباً به همين نقش مي‌پردازد.
2- منازعات كلامي ميان دو جريان فكري اشاعره و معتزله در قرون دوم و سوم هجري درس‌هاي مختلفي به ما مي‌آموزند. پيشتر در مقاله عقل توجيه‌گر به يكي از اين درس‌ها اشاره كردم، اكنون توجه خوانندگان را به نكته ديگري از اين درس‌ها جلب مي‌كنم. اختلاف معتزله و اشاعره در باب صفات خداوند بسيار با اهميت است. معتزليان كه يك مشرب عقلي محسوب مي‌شدند بر اين نظر بودند كه صفاتي كه به خداوند نسبت مي‌دهيم مانند عدالت، رحمانيت و علم، عين ذات او هستند و از ذات خداوند خارج نيستند. مانند نسبت دادن شيريني به شكر. اما اشاعره به چنين ذاتي قائل نبودند. به زعم پيروان اشاعره، اين صفات تنها قائم به ذات خداوند هستند، اما با ذات خداوند يكي نيستند. به عنوان مثال، جنايت صفتي نيست كه ذات انسان باشد، اما قائم به انسان است. زيرا تنها انسان است كه به اين صفت متصف مي‌شود. در رابطه با خداوند مي‌توان از صفتي به نام عدالت ياد كرد. به نظر اشاعره صفت عدالت جزو ذات خداوند نيست، اما قائم به ذات اوست. قائم به ذات اوست يعني اينكه، جايگاه اين صف در ذات نيست، اما وقتي خداوند يك عملي انجام مي دهد، حتماً عادلانه است. اما به عقيده معتزليان هر صفتي از جمله صفت عدالت جزو ذات خداوند است. به علاوه بعضي از كارها ذاتا عادلانه و بعضي از كارها ذاتاً ظالمانه هستند. مثلا مجازات نيكوكاران ظالمانه است، اما مجازات بدكاران عادلانه است. اينها به اين معناست كه از ذات خداوند جز عدل صادر نمي‌شود. بنابراين احكامي كه عادلانه نيستند، از ذات خداوند صادر نمي‌شوند. وقتي خداوند مي‌گويد همه انسانها از فطرت او هستند و فرقي ميان افراد نه به لحاظ جنسيت و نه به لحاظ زبان وجود ندارد، طبيعي است كه احكام تبعيض‌آميز نمي‌توانند حكم خداوند باشند. اما اشاعره بنا به اينكه به صفات ذاتي خداوند اعتقادي نداشتند، معتقد نبودند كه از ذات خداوند جز عدل صادر نمي‌شود، بلكه معتقد بودند كه خداوند هركاري بكند، ما آن را عادلانه مي‌شماريم و لو اينكه طبق معيارهاي خود آن عمل را عادلانه ندانيم. مثلا اگر نيكوكاري مجازات شد و يا بدكاري پاداش ديد، اين برخلاف صفت عدالت خداوندي نيست. يا اعمال احكام تبعيض‌آميز اگر به خدا منتسب شوند، غيرعادلانه نيستند.
بدين‌ترتيب ملاحظه مي‌كنيد، اگر چه موضوع بحث اخلاقي كردن دين، بحث جديدي نشان مي‌دهد، اما صورتبندي كه معتزليان از مباحث توحيد ذاتي و صفات ذاتي خداوند به عمل مي‌آوردند و رويارويي آنها با اشاعره، مي‌توانست از همان آغاز كليد ورود مسلمانان و فلاسفه ديني به اخلاقي كردن دين باشد، اما متأسفانه چي شد كه ديدگاه معتزليان در جهان اسلام جدي گرفته نشد و به عكس اين ديدگاه اشاعره بود كه مبناي آموزش و تربيت و مبناي تفسير فكر ديني و اخلاق ديني قرار گرفت؟

تصوير خدا در انگاره‌هاي اخلاقي و اجتماعي
پيشتر اشاره كردم كه تصويري كه از خدا ارائه مي‌دهيم، پايه اساسي بيان و تفاسير ديني است. اين تصاوير به ما مي‌گويند كه آيا انگاره‌ها ديني (پنداشت‌ها، طرح‌ها يا مقياس‌هاي ديني)، بر اساس بيان آزادي شكل گرفته‌اند و يا بيان قدرت؟ بنا به روايت‌هاي مردم‌شناختي، از آن ايامي كه بشر بوجود آمد و يا حداقل از ايامي كه بشر پا به زندگي جمعي گذاشت، ايده خدا پرستي در انديشه انسان راه پيدا كرد. اينكه انسان مخلوق خداست و يا بقول فوئر باخ خداوند مخلوق ذهن انسان است، اين نوشتار هيچ كوششي در اثبات خدا ندارد، تنها كوشش نويسنده برروي تصويري است كه انسان و جامعه‌ها و فلاسفه از خدا ارائه نمودند و حاصل اين تصويرسازي‌ها به نوع نقش خدا در زندگي بشر منجر شده است. همانگونه كه پيشتر توضيح دادم، هر چند ممكن است خداوند در تصوير نگنجد، اما بدون تصوير خدا نزد انسان، تصور خدا ممكن نيست. شايد نظر فوئر باخ از اين حيث درست باشد كه انسان با تصويرسازي خدا، خداي را در ذهن خود خلق مي‌كند. سخن فوئر باخ برگرفته از نظريه معرفت‌شناختي كانت است. به گفته كانت، هستي تا آنجا هست كه در ذهن ما تصوير مي‌شود. بيرون از تصاوير ذهني ما و بيرون از تصور هستي، هستي‌اي در كار نيست. اما اشتباه فوئر باخ اينجاست كه بحث كانت در حوزه معرفت‌شناختي بود و نه در حوزه هستي‌شناختي. كانت نگفته بود كه بيرون از تصورات ذهني ما هستي‌اي در كار نيست، بلكه بر اين نظر بود كه بيرون از تصورات ما و يا بيرون از تصوير ذهني ما از هستي، هستي‌اي براي ما نيست. ما هستي را تا آنجا مي‌فهميم و تا آنجا تصديق مي‌كنيم كه به تصوير در مي‌آيد. بنابراين اگر بخواهيم سخن فوئر باخ را برابر با معرفت‌شناختي كانت توضيح دهيم، بايد بگوئيم كه بيرون از تصويري كه انسان از خدا مي‌سازد، خدا براي انسان وجود ندارد، اما اين مسئله حمل بر ناوجود پنداشتن خدا نخواهد شد.
نويسنده به جد بر اين باور است كه تصاويري كه از خدا ساخته مي‌شوند، پايه و مبناي تفاسير ما درباره آئين‌هاي ديني و اخلاقي هستند. همچنين اين تصاوير مي‌توانند پايه تفاسير جامعه‌شناختي ما قرار گيرند. برعكس آن هم صادق است. يعني تفسيري از نظام اخلاقي و يا روديداهايي در نظام اقتصادي و اجتماعي به وجود مي‌آيند، كه منشأ تصوير ذهني ما از خدا مي‌شوند. همچنين ممكن است انسان به موجب نيازها و تمناهاي دروني خود به خلق يك تصوير ذهني از خدا بپردازد. سپس اين تصوير ذهني را كه بنا به طبع و تمناهاي خود ساخته است، مبناي تفاسيري قرار دهد كه از متون مقدس استخراج مي‌كند. اكنون براي روشن شدن بحث به توصيف بعضي از اين تصاوير مي‌پردازم. جهت اطلاع خوانندگان قصد ندارم تا يك دور درس خداشناسي ارائه دهم. و قصد ندارم تا كليه تصاويري كه در شرق و غرب درباره خدا وجود دارد، شرح دهم. اين دو كار، نه حوزه كار اينجانب است و بكار اين نوشتار مي‌آيند. تنها كوشش دارم تا بعضي از تصاوير مهمي كه نقش اصلي در صورتبندي‌هاي زندگي اجتماعي ايفاء كرده‌اند نشان دهم. و در آخرين تصاويري كه به مقاله بعدي باز مي‌گردد، تصاويري را نشان مي‌دهم كه بعضي از روشنفكران و منتقدين دين، آن را از تصور ذهني عاميانه و يا تصور ذهني بنيادگرايي استخراج كرده و سپس نسبت به تماميت دين و الهيات ديني به تفسير دلخواه نشسته‌اند.

1- خداي ارسطوئي
ارسطو بر اين نظر بود كه چون جهان نظم دارد، وجود نظم ما را به وجود يك ناظم هدايت مي‌كند. از نظر ارسطو، خدا جهان را خلق نكرد، بلكه محرك اول است. هر چيز به حركت در مي‌آيد، به موجب يك محرك بيروني است، پس محرك اول جهان خداست. خداي ارسطو يك خداي مكانيكي است كه از بيرون به انتظام امور جهان مي‌پردازد. ارسطو بنا نداشت تا نقش مؤثري براي خدا در جامعه قائل شود. خداي او حتي خالق جهان نبود. بلكه تنها در نقش محرك اول و در نقش يك ناظم ظاهر مي‌شد. طبيعت را نيز تا حد مقام خدايي بالا كشاند. مدل جامعه‌شناختي و فلسفه سياسي‌اي كه ارسطو از آن ياد مي‌كرد، در واقع از يك مدل طبيعت‌گرايي استخراج شده بود. تقسيم جامعه به طبقات مختلف و وجود نظام بندگي و رابطه خدايگان و بنده، رابطه‌اي است كه بنا به نظم و انتظام طبيعت پي‌ريخته شده است1. نظام بندگي، نظامي است كه به حكم طبيعت ايجاد شده است. از نظر ارسطو بندگان ابزار جاندار هستند و جزئي از مايملك طبيعي خدايگان بشمار مي‌آيند. در مدل جامعه‌شناختي ارسطو، خصوصيات جامعه با خصوصيات يك ارگانيزم زنده طبيعي، مقايسه مي‌شود. همان احكامي كه بر اجزاء بدن حاكم است، در جامعه حكمفرماست. اين است كه در هر جامعه اكثريتي در حكم بازوان جامعه‌ بحساب مي‌آيند و عده‌ معدودي در حكم مغز و عده معدودي ديگر در حكم روح جامعه بشمار مي‌آيند. همين طبقه‌بندي عيناً در جامعه وجود دارد، يعني اكثريتي ذاتا بنده و در حكم بازوان جامعه و معدودي ذاتاً ارباب و در حكم اربابان قرار دارند و معدودي ديگر ذاتا دانشورزان معنوي و در حكم طبيبان جامعه هستند. بدين‌ترتيب نيازي به توضيح نيست كه تصويري كه ارسطو از خدا ارائه مي‌دهد، خواه به عنوان محرك اول و خواه به عنوان طبيعت، تصوير جامعه‌اي است كه در يك نظام بندگي و سروري نظم يافته است.

2- خداي اگوستين
تصويري كه اگوستين از خدا و رابطه انسان با خدا ارائه مي‌دهد، نماد مهلك‌ترين رابطه انسان در نظام بندگي است. اگر اشتباه نكرده باشم او نخستين فيلسوفي بود كه دين و خدا و رابطه انسان با خدا را دستآويز توجيه نظام بردگي قرار داد. اگوستين كتابي به نام شهر خدا مي‌نويسد كه در واقع اين كتاب را مي‌توان به مثابه دايرالمعارف افيوني كردن دين در نظام بندگي توصيف كرد. اگوستين در قرن چهارم و پنجم ميلادي به عنوان يك كشيش افلاطوني و با هدف بازگردن هيبت و شكوه امپراطوري، به سرزميني بود (روم) كه در سال 410 ميلادي به تصرف گوت‌ها در آمد. نكته با اهميت اينجاست كه همه آنچه كه جلوتر درباره مدل جامعه‌شناختي اگوستين شرح مي‌دهم، به غير از ضرورتي كه او دربازگشت نظم فروپاشيده امپراطوري مي‌ديد، اما به لحاظ ذهني، انعكاسي از تصويري است كه از خداوند و رابطه انسان با خدا ارائه مي‌دهد. بنا بر اين تصوير، خداوند داراي صفت و ذات واحدي است كه در سه چهره ظاهر شده است. پدر، پسر و روح القدس. اين سه چهره يا سه اقنوم (جنس)، سه جوهر متفاوت نيستند، بلكه سه رابطه متفاوت‌اند. اگر اين سه چهره، سه جوهر متفاوت بودند با شرك مواجه مي‌شديم. اگوستين براي آنكه رابطه اين سه چهره را با يكديگر و نسبت آنها را با خدا شرح دهد، رابطه ميان بنده و ارباب را مثال مي‌زند. وجود بردگي و اربابي در جامعه به دليل نوع رابطه‌اي است كه ميان ارباب و بنده ايجاد مي‌شود. برخلاف نظر ارسطو، بنظر اگوستين رابطه بردگي / اربابي حكم ذاتي طبيعت نيست. اگر رابطه سلطه از ميان آنها برخيزد، به اين معناست كه ارباب در مقام سلطه و دستور دهنده و بنده در مقام سلطه‌پذير و فرمانبردار، از ميان مي‌روند. در نتيجه، ديگر چيزي بنام ارباب و بنده باقي نمي‌ماند.
اگوستين يك افلاطون گراي ايماني است و كتاب شهر خداي او نسخه كليسايي شده كتاب جمهوري افلاطون است. تفاوت مهمي كه ميان افلاطون با اگوستين وجود داشت اين بود كه افلاطون يك آرمان‌گرا بود، ليكن اگوستين يك واقع‌گرا بود. او برخلاف افلاطون كوشش داشت تا بناي آرمانشهر خود را به جهاني ديگر واگذار كند و در اين جهان هيچ طرحي جز تسليم ساختن آدميان به واقعيت خودشان نداشت: «تنها در پايان تاريخ كه جهان محسوس از ميان مى‏رود نظام خوب، سلطنت راستى و خوشى، يعنى سلطنت خدا در عالم برين و مينويى برقرار و كامل مى‏شود2». واقعيتي كه اگوستين شرح مي‌داد چيست؟ آرمانشهر او يعني شهر خدا، شهري است از جنس هابليان. و زمين محل اقامت قابيليان است، افراد قديسي نيز از جنس هابيليان وجود دارند كه خداوند آنها را به منظور هدايت قابليان به زمين فرستاده است. هابيل كسى بود كه از شهر خدا به زمين مهاجرت كرد. مشيت الهى چنين بود كه وى به عنوان مسافرى موقت به زمين مهاجرت كند و به انسان راه آزاد شدن از شهر زمينى و رستگارى در شهر آسمانى را بياموزد. اگوستين از قابيل نقل مى‏كند كه او از طرف خدا مأمور شده است كه بر روى زمين شهرى بنا كند . اما هابيل از برادر خود تقليد نكرد و شهرى بر زمين نساخت، زيرا مى‌دانست كه شهر خدا يعني شهر قدوسيان و كروبيان، برروى زمين جاى ندارد. بلكه جايگاه آنها در ملكوت اعلى و در شهر خداست. نقشه خدا در ابتدا اين بود كه تمام بشريت را به عضويت اين شهر مفتخر سازد، ليكن بواسطه گناه اوليه كه از آدم سر زد، نقشه خود را تغيير داد.
در ادامه اگوستين اين بحث را به ميان مي‌كشد كه چگونه انسان‌هاي گناهبار مي‌توانند از گناه نخستين رها شوند. بنا به اينكه اگوستين يك كشيش و فيلسوف اخلاقي واقع‌گرا بشمار مي‌رفت، او در توصيف جامعه‌شناختي خود طبقات فرودست و بردگان را برخلاف ارسطو و افلاطون، طبقاتي نمي‌دانست كه به موجب ويژگي ذاتي و طبيعي به اين وضع محكوم شده‌اند. اين طبقات تنها به موجب گناهي كه در نخستين ايام تاريخ مرتكب شدند، به اين حال و روز گرفتار شدند. از آنجا كه لطف و رحمت خداوند وسيع و بي‌كران است، اگر بردگان به وضع خود رضايت دهند و در انجام وظايفي كه به آنها محول شده است، سختي و مشقت را به تن بخرند، بي‌ترديد مورد لطف و رحمت خداوند قرار مي‌گيرند و اميد بازگشت آنها به شهر خدا وجود دارد. در جامعه سلسله مراتبي كه اگوستين شرح مي‌دهد، نظامي از بندگي بوجود مي‌آيد، كه هر انسان ممكن است در تملك انساني ديگر باشد. به اين عبارات توجه كنيد : «از اين جهت بود كه فرمان طبيعت منسوخ شد و خداوند اراده كرد كه انسان را مملوك انسانى ديگر سازد... ...از اين قرار منشاء بردگى انسان و علت محكوم شدنش به فرمانبردارى از انسان ديگر همانا ارتكاب معصيت است... محكوم شدن يك انسان و بندگى يك انسان ديگر گرچه به ظاهر ظالمانه است ولى سرانجام به نفع آن بنده است. زيرا ذلت و سرشكستگى او را خاضع و به خالقش نزديكتر مى‌سازد...ازا ين روست كه حوارى مسيح به بندگان هشدار مي‌دهد كه، از اربابان و خواجگان خود اطاعت ورزند، با گشاده‌رويى و حسن نيت كمر به خدمت آنان ببندند و غرض از دادن اين اندرز اين است كه، اگر هم اربابان بندگان خود را آزاد نسازند، اينان ممكن است دوران عبوديت و خدمتگزارى را با بجا آوردن حق خدمت يعنى در واقع به يك نوع آزادى براى خود تامين كنند، به شرط اينكه عملشان از روى ترس و اغفال ارباب نباشد، بلكه از روى عشق و محبت باشد. تا موقعى كه اين دوران نامساوات به سر آيد و سلطه بشر بر بشر معدوم گردد و در سرتاسر كون و مكان و زمين و آسمان وجودى جز ذات بيچون و چراي خدا باقى نماند3».

3- خداي ساعت‌ساز نيوتن
نيوتن خدايي را فرض مي‌گرفت كه مانند يك ساعت‌ساز به كوك كردن جهان پرداخت و جهان از آن زمان تا ابد به راه خود ادامه مي‌دهد. از آن پس به بعد ديگر هيچ نيازي به حضور و دخالت خدا خواه به عنوان ناظم و خواه به عنوان تمشيت امور جهان وجود ندارد. چنين تصويري از خدا، باز يك تصوير مكانيكي است. خدايي كه بر فراز آسمان نشسته و هيچكاره است. خداي نيوتني محصول دوراني است كه كليسا دست و پاي خود را از همه عرصه‌هاي زندگي اجتماعي، اقتصادي و سياسي جمع مي‌كند و به كليسا باز مي‌گردد. محصول دوراني كه نهادهاي ديني ديگر وظيفه تفسير طبيعت را به نهادهاي علمي، و وظيفه آموزش و پرورش جامعه را به دولت واگذار مي‌كنند. خداي ساعت‌ساز نيوتن، خداي تنبل و بيكاره‌اي است كه حتي وظيفه اخلاقي كردن جامعه را هم از خود سلب مي‌كند. انسان رابطه خود را با خدا از دست مي‌دهد، اما بجاي خدا، خدايگان بيشمار در زندگي خلق مي‌كند. خداي ساعت‌ساز تصوير خداي بيكاره است. اين تصوير با تصوير نيچه‌اي خدا تفاوتي ندارد. نيچه از مرگ خدا ياد مي‌كرد، نيوتن و اسلاف او، خدا را از كار بيكار و به خلوتگاه كليسا راندند.
اين پرسش وجود دارد كه آيا بيكار كردن خدا و راندن او در پستوي زندگي، و به عباراتي از ميان رفتن و يا بي‌رنگ كردن رابطه انسان با خدا، موجب نمي‌شود تا انسان از قيد تاريخي نظام‌هاي بندگي خلاصي پيدا كند؟ آيا جوامع غربي، فرهنگ مدرن و پست‌مدرن كه امروز دوران بي‌خدايي يا كمرنگ شدن خدا را پشت گذاشته اند، از قيد روابط بندگي/ اربابي رهايي پيدا كرده‌اند؟ آيا تبديل دموكراسي‌ ومسئله حقوق بشر به ايده عمومي جوامع پيشرفته، به موجب رسميت شناختن رهايي انسان و جامعه‌ها از قيد خدا بوجود نيامده است؟ بنا به آنچه شرح دادم، اگر هيچگونه تصويري از خدا وجود نمي‌داشت و يا كمرنگ شده بود، شايد مي‌شد به چنين ادعايي باور داشت. اما واقعيت بر خلاف اين ادعاست. زيرا مرگ خدا و يا كمرنگ شدن او مانع از ايجاد خدايان ديگر نشده است. بنا به اينكه انسان در پس روانشناختي خود موجودي كمال‌گرا و مطلق‌گراست، ممكن نبود كه با مرگ خدا شاهد ظهور خدايان ديگر نباشيم. بازگشت به انواع تقدس‌گرايي فيشيتيستي (شيئ‌پرستي) از فيشيتيسم كالايي تا فيشيتيسم زيبايي، و از فيشيتيسم علم تا فيشيتيسم تكنيك و سرانجام فيشيتيسم مصرف، و ايجاد نظام جديدي از بندگي، فرآورده ظهور خدايان جديد و تصاوير جديدي از خدايگان هستند. آيا مطلق كردن و تقديس انگاره‌هاي فيشيتيستي، فرآورده تصوير جديدي نيست كه انسان در دنياي معاصر از خدايان و رابطه انسان با خدايان ايجاد كرده است؟ در ادامه اين بحث به شرح تصاويري مي‌پردازم كه از يك طرف بيان قدرت كوشش دارد تا با تسري صفات خداوند به انسان به رابطه بندگي / اربابي نزديك شود و از طرف ديگر، نقد اخلاق ديني وجاهت خود را از همين تصاوير استخراج كرده است.
Ahmad_faal@yahoo.cim
ahmadfaal@yahoo.cim


فهرست يادداشت‌ها:
1- براي مطالعه بيشتر به كتاب سياست نوشته ارسطو ترجمه حميد عنايت چاپ سپهر مراجعه شود
2- كتاب نظريه‏هاى نظام سياسى، جلد اول نوشته ويليام‏تى. بلوم ترجمه احمد تدين نشر آران ص 273
3- كتاب خداوندان انديشه سياسى، كتاب دوم نوشته مايكل ب. فاستر ترجمه جواد شيخ الاسلامى انتشارات امير كببير ص 282و 283

پنج‌شنبه 24 مرداد 1392
فرم ارسال نظر:
نام:  
پست الکترونیک:  
برای مثال: bayaneazadi@ahmadfaal.com
موضوع:  
نظر:  
وب سایت:
برای مثال: http://www.ahmadfaal.com
وب لاگ:
برای مثال: http://faalahmad.blogfa.com
   
Skip Navigation Links
پست الکترونیک:
bayaneazadi@ahmad
faal.com
- اسطوره های سیاسی
- سرگذشت سوبژه در نظریه های انسانشناختی
مباحثي پيرامون مناسبت هاي اجتماعي
--------------------
مباحثي در باره روشنفكري ديني
--------------------
مباحثي در باره فلسفه حقوق و سياست
--------------------
مجازات کردن سخت‌ترين کار ممکن است: مصاحبه با فوکو
--------------------
فلسفه و روان‌کاوي: آلن بديو
--------------------
مصاحبه با دیوید هاروی: سیمای تازه‌ی نظام اقتصادی جهان
--------------------
آیا شورش بی‌فایده است؟ میشل فوکو
--------------------
«در دفاع از انقلاب۵۷» امین بزرگیان
--------------------
«روحانیت اسلام و عصر جديد» امین بزرگیان
--------------------
چامسکی: دانشگاه بنگاهی تجاری شده است
--------------------
رونویسی تاریخ، بازگشت فاشیسم − گفت‌وگو با مراد فرهادپور
--------------------
ژیژک: بعضی وقت‌ها باید از ارادۀ اکثریت تخطی کرد
--------------------
حقوق بشر بدون تکالیفْ شکست می‌خورد
--------------------
مشاهده لیست کامل مقالات
تمامی حقوق و مطالب این وب سایت محفوظ است © 1387