«بيان آزادی، بیان آزاد شدن انسان و جامعه ها از زندان قدرت و خشونت است»
جهان بدون قدرت،   
جهاني که در آن، انسان و جامعه ها به آزادی و رستگاری مطلق دست یافته اند. اگر جهان بدون قدرت وجود ندارد، فی الواقع جهان بدون ستم، جهان بدون تجاوز، جهان بدون سانسور و ابهام، جهان بدون جنگ و کشمکش و سرانجام جهان بدون تضاد وجود نخواهند داشت. اگر قدرت فرآورده تضادها و نابرابری هاست، و اگر بنای جهان بر حقیقت و وحدت رخدادهای حقیقی است، پس نابرابری ها و تضادها و در نتیجه قدرت، به موجب از خود بیگانگی انسان در زیست جهان خویش پدید آمده اند. اگر جهان بدون قدرت هر گز به واقعیت نخواهد نشست، حداقل می تواند به منزله الگوی سنجش آزادی و حق مداری در جهان واقعی قلمداد شود.
نسبت نويسنده وب با كمونيسم و ليبراليزم:
اگر كمونيست ها و ليبراليست ها به حكومت برسند، محتمل مي دانم كه با ليبراليست ها دوست و با كمونيسم دشمن خواهم بود.
و اگر كمونيست و ليبراليست ها تحت حكومت ديگران باشند، با كمونيست ها دوست و با ليبراليسم دشمن خواهم بود.
مطالعه اي در پيوندها و گسست هاي جريان انديشه (قسمت اول)
چندي پيش اطلاع دادند تا ملاقاتي با مديريت پژوهش و فن آوري شركت ملي گاز ايران داشته باشم. در ملاقات، حدود نيم ساعت با او به گفتگوي يك طرفه نشستم. مدير هيچ حرفي براي گفتن نداشت و شايد نيازي به حرف زدن نمي ديد. تنها بنا شد در مديريت زير نظر خود جستجو و اينجانب نيز، ادامه فعاليت خود را در آن مديريت سپري كند. بعد از يك وعده كوتاه، گفتگوي يك طرفه را با او خاتمه دادم. پيش از جستجوي مدير، بلافاصله يك پروپوزال يا طرح پيشنهادي تحت عنوان "كليد جادويي توسعه و يا تحليل گسستها در پژوهش و فن آوري" تهيه و براي مدير ارسال كردم. كاري كه نه تنها هيچ مديري، بلكه هيچ وزيري پيش از پذيرفتن مسئوليت، چنين نكرده كه كارمند ساده اي چون اينجانب كرد. حاصل آن مشخص بود : مدير بعد از يك ماه سردواندن پرووزال نويس، بدون هيچ توضيحي عذر او را خواست. نه بعد از نوشتن پروپوزال و نه قبل از آن، لازم نبود تا استدلال شود كه، سازمان هاي كار و مديريت در ايران جاي علم و پژوهش نيست. در آن طرح به رشته اي از گسست ها اشاره كردم. از جمله به گسست ها ميان تجدد و سنت، گسست ميان نظام صنعتي و نظام دانشگاهي كشور و همينطور گسست ها ميان مراكز پژوهشي و مراكز فني، اينها بخشي از گسست ها در جامعه امروز ايران هستند. گسستها در هر حوزه به رشته اي از تضادها منجر مي شوند. اگر مدعي شويم كه تضادها ميان كار، روابط كار و سازمان هاي كار با كاركنان و تضاد و از خودبيگانگي ميان كارگران و محصولي كه توليد مي كنند، بخشي از اين تضادها هستند، به گزاف ادعا نشده است.



چگونه است كه جريان روشنفكري نماد گسستها مي شوند؟

سرگذشت گسستها و تضادها در اين حوزه ها و متقابلا پيوندها ميان اين حوزه ها، در ملل پيشرفته صنعتي و دموكراتيك ، به مطالعه اي ديگر نياز است، كه بخشي از آن را در پروپوزال ياد شده آوردم. نكته با اهميتي كه لازم است بدان اشاره كنم، اين حقيقت است كه : اگر بخواهيم جريان پيوندها و گسستها را در طبقات اجتماعي نمادسازي كنيم، جريان روشنفكري در غرب نماد پيوندها تاريخي اين سرزمين است. پيوندهايي كه جريان پيشرفت تاريخي را، از عصر پيشامدرن به عصر مدرن و از آنجا به عصر پسا مدرن، نمايندگي مي كنند. چنانچه جريان روشنفكري در غرب، مي تواند نماد پيوندها در بخش هاي مختلف اقتصادي، فرهنگي و اجتماعي باشند. به عكس، جريان روشنفكري در ايران، نماد از خودبيگانگي ها و گسستهايي است كه در همين حوزه ها وجود دارند. روشنفكران ما هم با نهادهاي علمي بيگانه اند و هم با نهادهاي صنعتي و سازمانهاي كار. متقابلا اين نهادها و مراكز به طور مضاعف با جريان روشنفكري بيگانه هستند.

جريان روشنفكري در غرب، از فرانسيس بيكن تا ماكياول تا هابز و از نيچه تا هايدگر و تا ميشل فوكو و ژان بودريار به منزله پسامدرن هاي معاصر، همه در يك پيوستار جاي مي گيرند. حتي دو مكتب فرانكفورت و وين، يكي با انتقادي كردن عقلانيت و ديگري با ابزاري كردن عقلانيت، با وجود آنكه ضد يكديگر مي نمايند، هر دو در همين پيوستار روشنفكري جاي مي گيرند. بنابراين، وقتي هيچ نوع فاصله و گسستي در جريان روشنفكري در غرب وجود نداشته باشد، مي توانيم اين جريان را به منزله نماد پيوستگي ميان حوزه هاي علمي و صنعتي قلمداد كرد.

ریچارد تاک در مقدمه کتاب لویاتان اثر هابز ، این کتاب را بزرگترین اثر و نخستین اثر فلسفه سیاسی به زبان انگلیسی می داند. اگر لویاتان نخستین اثر به زبان انگلیسی است، اما شهریار ماکیاول نخستین اثر در بیان فلسفه سیاسی بورژوازی است. چنانچه هورکهایمر او را موسس فلسفه بورژوازی می شناسد. جریان اندیشه فلسفي - سیاسی در ملل مغرب زمین بسیار نيرومند است، بطوریکه وقتی دو جریان فکری ارسطوئیان و افلاطونیان را از پیش از ماکیاول، یعنی از دوران توماس آکویناس و پس از او فرانسیس بیکن رسم می کنیم، یکی پس از دیگری حلقه های دو زنیجره ای هستند، که محیط فکری - مادی جامعه غربی را گرد یک فرهنگ داربست زده اند. تفاوت ها و ضدیت ها به آن اندازه اهمیت ندارد که پیوندهای اندیشه را در آن سرزمین به وجود آورده اند. بعد از ماکیاول با اندیشه گران بسیاری روبرو هستیم، ولی هسته عقلانی سیاست ماکیاولی در فلسفه هابز چنان قوت و استحکام می گیرد، که به اندیشه فلسفی – سیاسی غربیان حیات مستمر مي بخشد.

به عكس، ايرانشناسان و از جمله پرفسور فراگنر استاد ايرانشناس آلماني معتقدند، جريان روشنفكري در ايران كاملا بريده بريده و منقطع از يكيديگر است. ايرانشناسان نه تنها درباره جريان روشنفكري، بلكه درباره ظهور انديشه در ايران معتقدند، سرزمين ايران فاقد زمينه هاي فرهنگي و اقتصادي مناسب براي ايجاد «جريان انديشه» است. وقتي در مقابل اين ادعا، كساني چون ابن سيناها تا ملالصدراها را نشان مي دهيد، پاسخ مي گويند، وجود ابن سيناها تا ملاصدراها استثنائاتي هستند كه خود دليلي بر اثبات همين قاعده است. به عنوان مثال، فارابي به عنوان پايه گذار فلسفه سياسي در ايران ظهور مي كند ، اما كار او بلافاصه در تاريخ گم مي شود. و ملاصدرا به عنوان كسي كه عرفان و فلسفه را در هرم وجود شناختي بهم تأليف مي دهد، در سيصد سال پيش ظهور مي كند، اما پس از او هر كه در باب حكمت ايراني- اسلامي آمد، يا شارح ملاصدرا بود و يا انديشه اش ديگر نتوانست تا اندازه او قد برافرازد.

اگر نقطه تحليل خود را از مجموع گسستهاي درون اقتصاد، به عوامل و نهادهاي ديگر معطوف كنيم، ملاحظه مي كنيم كه جريان رشد اقتصادي و توسعه صنايع در ايران به كلي منفك از مراكز علمي ، دانشگاهي و پژوهشي هستند. اين جريان نه به منزله يك سازواره حياتي، بلكه به منزله يك سازواره مكانيكي و مصنوعي است (ربات ها)، كه به ظاهر زنده مي نمايند و حتي بعضي از علائم حياتي را هم از خود به نمايش مي گذارند، اما به دليل تصنعي بودن اعضاء، شريان هايي كه موجب حركت و حيات آن مي شوند، به جاي آنكه به مراكز علمي و پژوهشي كشور متصل باشند، به جريان فراملي ها پيوند خورده اند. به همين دليل است كه اغلب صنايع ما با يك شوك خارجي و يا قطع شريانها، به طور همزمان دچار سكته مغزي و قلبي مي شوند. بيگانگي مراكز علمي و صنعتي با يكديگر، تا آن اندازه است كه از نقطه نظر مديران، اساتيد دانشگاه و دانشگاهيان دچار ذهنيت گرايي و تئوري سازي بي فايده اند و از نظر دانشگاهيان، مديران دچار عملگرايي و مصلحت سنجي هايي هستند، كه اغلب بر ضد داده هاي علمي عمل مي كنند.

همينطور است جريان روشنفكر در ايران، كه از يك سو با مراكز دانشگاهي، به دليل ماهيت تعهد ناپذيري اين مراكز به نقد قدرت، سرستيز دارند و هم از سوي ديگر، نظام ادراي و مديريت كشور را، از خود بيگانه در روابط ديوانسالاري مي شناسند. به طوريكه اين جريان، حاضر به همكاري با هيچيك از دو حوزه ياد شده نيستند. متقابلا نهادها و حوزه هاي علمي و صنعتي نيز به نوبه خود، جريان روشنفكري را برنمي تابند. نهادهاي علمي معتقدند، روشنفكران كوشش دارند تا كارهاي علمي را با تعهدات اجتماعي پيوند دهند و اين مغاير با فلسفه و هدفهاي علمي است، همچنين مراكز صنعتي نيز معتقدند، روشنفكران جز «شر و ور» گفتن حرفي براي گفتن ندارند.

در حقيقت روشنفكران ايران، همواره ميان دو سنگ آسياب مراكز علمي و صنعتي در حال جان كندن و نفس كشيدن هستند. اگر يك روشنفكر در هر يك از اين دو مركز مشغول فعاليت باشد، از حد يك معلم ساده و يا يك كارمند ساده ارتقاء پيدا نمي كند. به ديگر سخن، مي توان سرنوشت اين روشنفكران را نماد سرنوشتي دانست كه جريان از خود بيگانگي و گريز و ستيز مراكز علمي با مراكز صنعتي، در تاريخ توسعه اقتصاد ايران داشته اند. اما وقتي از نقطه نظر توليد فكري و جريان انقطاع انديشه به روشنفكران نگاه مي كنيم، آنها را در جايگاهي ناصواب مي يابيم. زيرا :



گسستهاي تاريخي جريان انديشه

روشنفكران در درون خود دچار گسست و انقطاع تاريخي هستند. شايد نهضت مشروطه نخستين جنبش جامعه مدني در ايران باشد. روشنفكران به نامي در اين دوره از تاريخ ظهور كردند. از سيد جمال الدين اسد آبادي تا ميرزا ملكم خان تا تقي زاده تا ميرزا حسين خان سپهسالار و...و تا روحانيون روشن انديشي چون آيه الله نائيني، آخوند خراساني، طباطبايي و.... اين روشنفكران كوشش كردند تا آرمان هاي آزاديخواهي و برابري خواهي انقلاب فرانسه را سرمشق خود قرار دهند. اما ديري نپاييد كه كودتاي رضا خاني، خان تجدد را، با محو همه دستاوردهاي مشروطيت، بر سفره حيات اجتماعي ايرانيان پهن كرد. رضا شاه به ظاهر كمر به نوسازي جامعه ايران بست، اما او جريان نوسازي را كه در نهضت مشروطيت، توسط روشنفكران در نيم تنه بالاي جامعه شروع شده بود، با بريدن سر، به نيم تنه پايين جامعه متصل كرد. داستاني كه هم امروز به نزاع ميان مدرنيزم با مدرنيته شهرت گرفته است1، همين داستان بريدن نيم تنه پايين توسعه، از نيم تنه بالايي. خيانت بزرگي كه شاه مرتكب شد، قطع جريان انديشه بود. پسر او نيز خيانتي بزرگتر مرتكب شد. زيرا در دومين جنبش مدنيت گرايي و آزاديخواهي، كه با راهنماي فكري موازنه عدمي دكتر محمد مصدق براه افتاد، دست به كودتاي دوم زد. خيانت بزرگ فرزند آن پدر، به حراج گذاشتن منابع نفتي نبود (كه خيانتي بزرگ بود)، بلكه قطع جريان انديشه بود.

انقلاب اسلامي ايران به منزله يكي از پنج انقلاب بزرگ جهان، شريانهاي فكر آزادي و استقلال را از نو به بدنه فكري جامعه پيوند داد، اما ديري نپاييد كه گسست ها در ميان بخشي فعال از پيروزمندان، كه نه تنها جريان انديشه را نمي شناختند، بلكه با متصل كردن انقلاب به نقاطي كه خود موجب گسست بودند، مبادرت به قطع جريان انديشه كردند.

مقايسه آيه الله نائيني و آيه الله شيخ فضل الله نوري، از اين حيث بسيار با اهميت و جالب است. مرحوم آيه الله شيخ فضل لله نوري هر گاه به دو مقوله آزادي و برابري برخورد مي كرد، به وي‍‍ژه در بيانيه هايي كه در ايام بسط نشيني در حرم حضرت عبدالعظيم صادر مي كرد(عليه مشروطيت)، هر گاه به دو مقوله آزادي و برابري مواجه مي شد، تحت عنوان دو اصل موزي از آنها ياد مي كرد. در مقابل، مرحوم آيه الله نائيني در كتاب مشهور خود به نام "تنبيه الامه و تنزيه المله" (كه به عربي نوشته شده بود)، هر گاه با اين دو مقوله مواجه مي شد، در جاي جاي كتاب خود به عنوان "دو اصل طيب و طاهر حريت و مساوات" ياد مي كرد. جالب اينجاست كه ترجمه فارسي اين كتاب را مرحوم آيه الله طالقاني انجام داد، و هم او مقدمه اي بر اين كتاب نوشت.

نقطه گسست از زماني شروع شد كه دستاوردهاي انقلاب اسلامي، سرنوشت خود را به جاي آنكه به انديشه هاي آيه الله نائيني گره بزند، به انديشه هاي شيخ فضل لله نوري گره زد. در يك عبارت ساده، اگر بخواهيم جريان تحولات را نه تا حد اشخاص و اراده هاي شخصي رهبران ، بلكه در اشخاص نماد سازي كنيم، مرحوم ايه الله طالقاني نقطه پيوند «جريان انديشه» بود. اگر اين اتفاق رخ نداد، تنها دليل آن وجود انتگريستها در بخشي از پيرزومندان انقلاب نبود، بلكه ناتواني جريان انديشه و از جمله جريان روشنفكري بود كه نتوانست نقاط گسست و پيوند را به درستي شناسايي كند، و به تبع آن، نيروي محركه در خور ايجاد كند. حاصل آنكه، اين ناتواني از يك سو و پيوندهاي ريشه دار انتگريستها در شاكله اقتصادي و فرهنگي كشور از سوي ديگر، براي بار سوم منجر به قطع «جريان انديشه» شد.

در دوم خرداد اين پيوندها مي رفت كه برقرار شوُد، اما اصلاحگران اين دوره، اولا به دليل فقدان انديشه راهنماي آزادي و استقلال و ثانيا به دليل عدم پيوند دادن شريان هاي اين فكر، به تجربه هاي پيشين، موجب شكست ديگري شدند. اصلاح طلبان در حقيقت، نه تنها هيچ كوششي براي پيوند دادن جريان انديشه نكردند، بلكه برعكس تكيه آنها به روي نقاط گسست بود. درك آنان از آزادي بسيار سطحي ، فرقه گرا(سكتاريستي) و قدرت گرا (اتوريته گرا) بود. درك آنها از استقلال نيز بسيار مخدوش بود. اصلاح طلبان با تكيه بر نقاط گسست، عملا بخش عظيمي از جريان روشنفكري را حذف نمودند و با تفسير مبهم از دموكراسي ديني، قانونگرايي، جامعه مدني و...، چنان فضاي خالي ايجاد كردند كه مجال دادند تا اسطوره هاي قدرت با بديل سازي همين مفاهيم، فضاهاي خالي ايجاد شده را پركنند. نكته با اهميت اين است كه انديشه راهنماي اصلاح طلبان، صراحت و شفافيت بيان آزادي نبود، به ظاهر كلمه آزادي را به عاريه گرفته بودند، ولي هسته عقلاني و تاويل آنها از آزادي، چيزي جر بيان قدرت نبود. واكنش هاي آنها با چپ روي هاي بچگانه و روش هاي استاليني دوران دهه شصت، بدون اينكه بخواهند هيچ اشاره اي به نتقاط گسست و پيوست بيان آزادي داشته باشند، عملا اصلاح طلبان را در دام انديشه راهنماي ليبراليزم كشاند. جنبشي كه مي توانست محل پيوند «جريان انديشه» باشد، در حقيقت به عامل گسست چهارم در برقراري جريان انديشه تبدُيل شد.

هم اكنون نيز روشنفكران با سلسله اي از واكنش ها عليه تجربه ديني، به جاي آنكه به جستجوي پيوندها برآيند، كوشش مي كنند تا به نام سكولاريزم و ليبراليزم و با ويران كردن شاكله فكر ديني، به قطع جريان انديشه بپردازند. خطاي آنها را در مقالات ديگر شرح داده ام، اما همينقدر اضافه كنم كه روشنفكري ديني به طور تاريخي بخش مهمي از جريان انديشه است، ناديده انگاشتن و ويران كردن اين جريان، خود به خود ايجاد گسست و انقطاع در خود جريان انديشه است. بنابراين نتيجه اي كه حاصل مي شود اين است كه، هر حركتي در ايران بايد از ايجاد جريان انديشه شروع شود.



نظريه ها در باب گسستها

اکنون پرسش اینجاست، چه عواملی موجب قطع جریان اندیشه می شود؟ آیا دولت ها موجب قطع جریان اندیشه می شوند؟ آیا همانگونه که در اداوار مختلف تاریخ ایران، شاهد قطع جریان اندیشه بوده ایم، تنها دولت ها بودند که به قطع جریان اندیشه مدد رساندند؟ یا نه، خود روشنفکران در ایجاد گسست ها و قطع جریان اندیشه دستی بر آتش داشته اند؟ آیا گسست ها در بخش های مختلف جامعه، مانند آنچه که گسست در بخش های اقتصادی – فرهنگی شاهد هستیم، موجب قطع جریان اندیشه نشده اند؟ آیا پرسش ها درباره بریدگیها در جریان اندیشه ، موکول به پرسش ها درباره راز از رشد ماندگی و یا ناتمام ماندن پروژه و یا پروسه مدرنیزاسیون نیست؟ این نوشتار کوشش ندارد تا به پرسش های کلی درباره "چه باید کرد؟" پاسخ گوید، تنها به پرسش هایی توجه دارد، که ما را در عوامل قطع جریان اندیشه کمک می رساند، هر چند در حاشیه آن گوش چشمی به پرسش های دیگر داشته باشیم.

در اینجا به دو نقطه نظر اشاره خواهم داشت، که هر یک به نوعی، به گسست ها درباره اندیشه فلسفی – سیاسی اشاره داشته اند، هر چند این نظرها اشاره ای آشکار به موضوع «جریان اندیشه» نداشته اند :

1- زوال اندیشه سیاسی و فقدان عواملی که اندیشه سیاسی را به اندیشه فلسفی پیوند می دهد، نظری است که توسط پژوهشکر ایرانی ایراد می شود. آقای سید جواد طباطبایی یکی از روشنفکران ایرانی است که در تمام آثار خود، منشاء زوال اندیشه سیاسی را در ایران اندیشه گرانی می شناسد که درک فلسفی از سیاست نداشتند. به عبارتی، عدم استمرار نظریه هایی در باب فلسفه سیاسی، مهمترین علل کسست ها و زوال اندیشه سیاسی ایرانیان گشته است. به زعم طباطبایی، اغلب اندیشه گران سیاسی، از غزالی گرفته تا خواجه نظام الملک تا خواجه نصیرالدین طوسی، امام فخر رازی و تا روزبهان خنجی، همه دغدغه اندیشه ایرانشهری در سر داشته اند. به عقیده او، بعد از 200 سال سکوت ایرانیان، پس از آنکه نهضت شعوبی چندی در ایران رخ می دهد، سلطه عربها در تمام امور اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگی ایرانیان، سرانجام وقتی ایرانیان از درون به بازسازی خود پرداختند، موفق شدند تا اندیشه ایرانشهری را بر اعراب تحمیل کنند. خواجه نظام الملک این کار را با نوشتن سیاست نامه و ساختن نظامیه در بغداد و غزالی با تدریس در همین مدرسه، در تجدید اندیشه ایرانشهری واحیاء "فر شاهی" پیش از حمله اعراب پرداختند. پیوند «نظریه امامت» با «نظریه فر شاهی» ، از جمله این کوشش ها بود، که در اغلب اندیشه گران سیاسي ایرانی وجود داشت. حتی کسانی مانند خواجه نصیرالدین طوسی که می توانست اندیشه سیاسی را با آراء «عقل فلسفی» پیوند دهد، آنجا كه پای رابطه دین و سیاست به میان می آمد، گلیم عقل از زیر آن مي كشد، و «پاشنه خود را بر شرع محکم می کند».

سیاسی شدن عرفان یکی از عوامل دیگری است که سید جواد طباطبایی به منزله عامل زوال اندیشه سیاسی در ایران ذکر می کند. زیرا عرفای بزرگ ما با منزل گزیدن «در دایره حیرت» و «بنیاد عمرا را بر باد» دیدن، وضع سیاست را چون بنای کاخ آن بر «اصل بقاء است»، چندان به کوشش نکردند تا بنیادی در فلسفه سیاسی در اندازند. به همین دلیل بود که اندیشه سیاسی در عرفان به جای پیوند خوردن با فلسفه، در اندیشه گر بزرگ عرفان ایرانی به نام سهروردی، در اندیشه ایرانشهری پیوند جست. آقای طباطبایی به مطالعات هنری کربن اشاره می کند و می نویسد :«اگر با فردوسی گذار از ایران اسلامی به ایران باستان به صورت حماسه پهلوانی واقعیت پیدا کرد، لیکن با شیخ اشراق، تداوم تاریخ ایران به عبارتی پیوند با گذشته ایران باستان با کمک حماسه قانونی صورت می گیرد و تلاش ابوالقاسم فردوسی این بود که این پیوند را از طریق کارها و پیکارهایی صورت بدهد، اما شیخ اشراق این پیوند را از قلمرو ارضی به قلمرو ملکوتی و مثالی پر کشاند2.

سرانجام آقای سید جواد طباطبایی در پایان کتاب خود اشاره ای به "عامل عمده امنتناع نو اندیشی و شکست تجدد" دارد. به نظر او از زمان ملاصدرا تا ظهور مشروطیت قریب 2 سده گذشت ، در نتیجه اندیشه عقلی و فلسفی پیش از ظهور مشروطیت دچار نوعی خلاء اجتماعی و تاریخی بود. به عبارتی دیگر ، نهضت مشروطیت چون پیش از خود، فاقد یک جریان عمیق خرد گرایی و فلسفی بود، نتوانست دوام بیاورد. به گفته او «بنیان مشروطه خواهی ایران بر باد بوده است3

2- فقدان اندیشه فلسفی و در گیری روشنفکران در این زمینه، مهمترین عاملی است که اگر «اندیشه های سیاسی هم بر آن زمینه ها می نشست»، «گره ای از کار فروبسته ما می گشود4». بدین ترتیب دکتر عبدالکریم سروش، گره کار فروبسته جامعه ما را در نبود زمینه های فلسفی می شناسد. به زعم او ورود تجدد به ایران از یکصد سال پیش، در سطح مباحث سیاسی متوقف شد. دکتر سروش در بحث های قبلی خود نیز به این حقیقت اشاره کرده بود که فرهنگ ایرانیان، فرهنگی نیست که به اندیشه های فلسفی ارج بگذارد، و با اهل فلسفه هم زبانی و یا همدلی داشته باشد. این فرهنگ ، فرهنگ فقه و فقیه پرور، با زبان فلسفه بیگانه است. شمار فقیهان در تاریخ ایران قابل قیاس با شمار فیلسوفان نیست5. این فرهنگ محلی برای پروبال گشودن اندیشه ورزانی چون فارابی ها، غزالی ها، ابن سیناها و ملاصدراها، نمی گذارد.

اگر پیش از ورود نظریه هایی در باب مشروطه خواهی،ُ اندیشه های سیاسی در اندیشه های فلسفی مایه ور می شدند، بنیاد مستحکمی می یافتند که مشروطیت به آسانی دچار گسست نمی شد. موجب نمی شد تا بدین سان جریان مدرنیزاسیون به آسانی در لاي چرخ نهادهای سنتی متوقف شود. از همین روست که دکتر سروش مدتی است که شعار بازگشت به مکتب اعتزالی را سرمشق نوشته ها و خطابه های خود قرار داده است. در اغلب آثار اخیری که از این پژوهشگر روشنفکر ایرانی به جاست، تفسیر این مکتب فلسفی – کلامی و نقشی که غزالی در این مکتب، در گسترش اندیشه انتقادی – کلامی ایجاد کرد، مهمترین دغدغه فکری او را تشکیل می دهد. زیرا این مکتب بود که به خرد اصالت می داد و امکان عقلی کردن و فلسفی کردن اندیشه دینی را مهیا کرد. به عقیده سروش، اگر نظریه های سیاسی و دینی در عقل فلسفی فرو نشینند، «لنگی کار» ایرانیان از میان می رود.

البته این اشکال جای خود باقی است، که چرا سروش غزالی را در جایگاه فلسفه عقلی می نشاند، چه آنکه اولا، غزالی در کتاب خود به نام تهافت الفلاسفه به شدت به فلسفه حمله می کند و او بود که گرچه به موجب شك گرايي راه را بر انديشه انتقادي و عقل گرايي هموار كرد، اما معتقد بود که معرفت عقلی نمی تواند انسان را به یقین برساند و آتش ایمان در دل مومن برافروزد. راه ایمان راه عقل نیست. مقام کشف، مقام افاضه است نه دریافت عقلی و این مقام همان پرتو نور است كه بر دل از طریق ریاضت تابيده مي شود6. ثانیا، غزالی مشهور است که به مکتب اشاعره وابسته بود، یعنی همان مکتبی که در قرن دوم هجری رودررو با مکتب معتزله بود. ثالثا، آقای دکتر منوچهر بزرگمهری که یکی از مترجمان اندیشه پوزیتیویسم در ایران بود، در کتاب خود به نام فلسفه تحلیلی، از مکتب اشاعره و به ویژه از اندیشه های فلسفی و کلامی غزالی، به دلیل نزدیکی آنها با معیارهای برون عقلی تفاسیر فلسفی، طرفداران این مکتب را در ردیف تجربه گرایانی چون بارکلی و ... قرار می داد. ثالثا، برخلاف نظر آقاي دكتر بزرگمهري و دكتر سروش، خود غزالي اعتقادي به تجربه گرايي نداشت. زير از نظر او، راه معرفت جستن به ايمان و خداي تعالي، نه از راه تجربه، بلكه از راه قلب ممكن مي شود. غزالي نه تنها راه عقل را در معرفت ايماني مي بست، بلكه راه تجربه را نيز نمي پذيرفت. زيرا شناخت خدا «از طريق حواس حاصل نمي شود، بلكه داخل در قلب مي گردد، بدون اينكه دانسته شود كه از كجا آمده است، چه قلب از عالم ملكوت است و حواس مخلوق اين عالم ملك مي باشد7».



منابع

1- براي مطالعه در باب اختلاف ميان مدرنيزم و مدرنيته، به كتاب جامعه شناسي پست مدرنيزم نوشته اسكات لش، ترجمه شاپور بهيان، بخش پنجم كتاب، انتشارات ققنوس مراجعه شود.

2- كتاب در آمدی فلسفی در تاریخ اندیشه سیاسی ایران، نوشته سيد جواد طباطبايي ص 161 و 162

3- كتاب زوال اندیشه سیاسی در ایران، نوشته سيد جواد طباطبايي ص 9- 287

4- مصاحبه با روزنامه اعتماد ملي

5- مقاله نسبت عقل و ايمان ( حكمت يونانيان و حكمت ايمانيان)، سخنراني دكتر سروش در كانون ايراني پژوهشگران حكمت و فلسفه

6- براي مطالعه بيشتر در آراء غزالي به كتاب تاريخ فلسفه در جهان اسلامي، نوشته حناالفخوري و خليل الجر ترجمه عبدالممحمد آيتي، انتشارات زمان، فصل چهارم ُمراجعه شود.

7- كتاب كيمياى سعادت نوشته ابوحامد محمد غزالى انشارات كتابخانه مركزى ص 12


جمعه 10 آذر 1385
فرم ارسال نظر:
نام:  
پست الکترونیک:  
برای مثال: bayaneazadi@ahmadfaal.com
موضوع:  
نظر:  
وب سایت:
برای مثال: http://www.ahmadfaal.com
وب لاگ:
برای مثال: http://faalahmad.blogfa.com
   
Skip Navigation Links
پست الکترونیک:
bayaneazadi@ahmad
faal.com
- اسطوره های سیاسی
- سرگذشت سوبژه در نظریه های انسانشناختی
مباحثي پيرامون مناسبت هاي اجتماعي
--------------------
مباحثي در باره روشنفكري ديني
--------------------
مباحثي در باره فلسفه حقوق و سياست
--------------------
مجازات کردن سخت‌ترين کار ممکن است: مصاحبه با فوکو
--------------------
فلسفه و روان‌کاوي: آلن بديو
--------------------
مصاحبه با دیوید هاروی: سیمای تازه‌ی نظام اقتصادی جهان
--------------------
آیا شورش بی‌فایده است؟ میشل فوکو
--------------------
«در دفاع از انقلاب۵۷» امین بزرگیان
--------------------
«روحانیت اسلام و عصر جديد» امین بزرگیان
--------------------
چامسکی: دانشگاه بنگاهی تجاری شده است
--------------------
رونویسی تاریخ، بازگشت فاشیسم − گفت‌وگو با مراد فرهادپور
--------------------
ژیژک: بعضی وقت‌ها باید از ارادۀ اکثریت تخطی کرد
--------------------
حقوق بشر بدون تکالیفْ شکست می‌خورد
--------------------
مشاهده لیست کامل مقالات
تمامی حقوق و مطالب این وب سایت محفوظ است © 1387