«بيان آزادی، بیان آزاد شدن انسان و جامعه ها از زندان قدرت و خشونت است»
جهان بدون قدرت،   
جهاني که در آن، انسان و جامعه ها به آزادی و رستگاری مطلق دست یافته اند. اگر جهان بدون قدرت وجود ندارد، فی الواقع جهان بدون ستم، جهان بدون تجاوز، جهان بدون سانسور و ابهام، جهان بدون جنگ و کشمکش و سرانجام جهان بدون تضاد وجود نخواهند داشت. اگر قدرت فرآورده تضادها و نابرابری هاست، و اگر بنای جهان بر حقیقت و وحدت رخدادهای حقیقی است، پس نابرابری ها و تضادها و در نتیجه قدرت، به موجب از خود بیگانگی انسان در زیست جهان خویش پدید آمده اند. اگر جهان بدون قدرت هر گز به واقعیت نخواهد نشست، حداقل می تواند به منزله الگوی سنجش آزادی و حق مداری در جهان واقعی قلمداد شود.
نسبت نويسنده وب با كمونيسم و ليبراليزم:
اگر كمونيست ها و ليبراليست ها به حكومت برسند، محتمل مي دانم كه با ليبراليست ها دوست و با كمونيسم دشمن خواهم بود.
و اگر كمونيست و ليبراليست ها تحت حكومت ديگران باشند، با كمونيست ها دوست و با ليبراليسم دشمن خواهم بود.
الاهیات آزادي بخش پنجم و پایانی اخلاقی کردن دین
الاهیات آزادی (قسمت پنجم و پایانی)
احمد فعال

پوزش و توضيح: به خوانندگان محترم يك پوزش بدهكارم. پوزش اينكه، مي‌دانم كه مقالات بلند در فضاي اينترنت ملالت‌بار هستند. فكر نمي‌كردم كه كار به اينجا بكشد. اما مقدمه چيني بحث بگونه‌اي بود كه نويسنده را به اين وادي كشاند. توضيح اينكه، آخرين مبحث كه لازم بود تصويري از خدا ارائه شود، كار را به وادي سختي كشاند. گرچه كوشش كردم كه با ترجمه كردن و روان كردن واژه‌ها و مثال‌ها و استفاده مكرر از پرانتز و حتي شكستن جملات در چند جمله، مقاله را نسبتاً همه فهم كنم، با اين وجود موجب سلب انتقاد نمي‌شود. در ضمن نويسنده در موقعيتي نبود كه به منبعي دسترسي داشته باشد، از اين رو بجز طرح و ايده‌ اصلي مقاله كه مربوط به اينجانب است، اطلاعات آن يكراست از محفوظات ودانسته‌هاي اوسرچشمه گرفته‌اند. چند منبعي هم كه در پاورقي مي‌آيند، ارجاع دقيق ندارند.

آيا صفات خداوند قابل تسري در انسان است؟
هر یک از صفات منتسب به خداوند، و نوع رابطه‌ای که انسان با خداوند بر اساس این صفات برقرار مي‌کند، در دو بیان قدرت و بیان آزادی، پیامدهای اخلاقی بس متفاوتی ایجاد مي‌کنند. بطوریکه در یک بیان صفات خداوند اسباب ایجاد نظام اخلاقی‌ای مي‌شود که توجیه‌گر نظام بندگی است و در بیان دیگر، نظام اخلاقی‌ای بوجود مي‌آید که اسباب آزادی انسان مي‌شود. به علاوه در اين قسم از بحث توضيح خواهم داد كه چگونه و چرا پاره‌ای از صفات و افعال خداوند قابل تسری (سرايت دادن) در صفات و افعال انسان نیستند. صفاتی چون قدرت و جباریت و قاهریت از جمله این صفات‌اند. و پاره‌ای از صفات و افعال نيز وجود دارند كه خداوند به مؤمنان خود نسبت داده و رابطه خود را با مؤمنان بر اساس اين صفات و افعال تنظيم كرده است، ليكن این صفات و افعال از معنای واقعی خود خارج شده و در قاموس ادبیات روزمرگی ما چنان در آمیخته است که هیچ نسبتی میان این معانی با معانی متن قرآن نمي‌یابید. در بحث قبل به سه واژه اطاعت، كفر و عبد اشاره كردم و نشان دادم كه چگونه اين واژه‌ها از معاني واقعي خود تهي شدند و بجايي رسيدند كه هم از سوي كساني كه خواهان سلسله مراتب قدرت هستند و هم از سوي منتقدين دين مورد استفاده و بهره‌برداري قرار گرفتند. اين قبيل واژه‌ها كه معناي آنها دستكم با روح رحماني و عدالتخواهانه قرآن منافات دارند، فراوان هستند. به عنوان مثال واژه "سلطان" در قرآن دقيقاً به معناي دليل آمده است، و با معنايي كه ما در ادبيات با آن سروكار داريم به كلي متفاوت است. بطوريكه در هر جا و يا هر آيه كه دو واژه "سلطان مبين" آمده است، اگر معادل آنها "دليل آشكار" بگذاريد، با معناي متن و ترجمه صريح آيه يا عبارت سازگار است. واژه‌هايي چون قدرت، جباريت و قاهريت نيز از آن جمله‌اند كه نه تنها اين اسماء و صفات قابل تسري (تسري دادن) به صفات انسان نيستند، بلكه بطور روشن با آنچه كه در ادبيات سياسي رايج شده است، بكلي داراي تفاوت معنايي هستند. اكنون براي آنكه در اين بحث تصويري از خدا كه مي‌تواند در بيان آزادي وجود داشته باشد، ارائه دهم، بناگزير به پاره‌اي از مباحث فيزيك و فلسفه رجوع مي‌كنم. چون بدون ارجاع اين تصوير در فلسفه و فيزيك، نمي‌توانم بيان خود را بدرستي توضيح دهم.

خدا آن وجودي است كه وجود آزادي است
معتقدم كه آزادي در وجه هستي مطلق است. آزادي جوهر هستي است، و جوهر هستي ذات شعورمندي است بنام خدا. وقتی از آزادی مطلق دفاع می‌شود، در حقیقت از قلمرویی دفاع می‌شود که جوهره انسان و جوهره هستی است. این قلمرو، قلمرو بینهایت است، زیرا شامل همه هستی است. اگر بخواهیم به زبان تجربی‌تر سخن بگوییم، سراغ فیزیک مي‌رویم. امروز چرا فیزیکدانان مي‌گویند، الکترون‌ها در رفتار خود آزاد هستند؟ وبعد گروهي از فیزیک‌دانان فلسفی موسوم به نئوگنوستیگ‌ها (گنوستيك‌هاي جديد، كساني كه معتقدند ذات پديده‌ها را مي‌توانيم از راه فيزيك جديد شناسايي كنيم) پدید آمده‌اند که برای الکترون‌ها شعور قائل شده‌اند؟ اكنون اگر بخواهيم باز تجربي‌تر سخن بگوييم، اشاره به همین جسم مادی خواهيم داشت که کنار ما قرار دارد. روابط درون و بیرون اجزاء آن از قوانین علّي‌ای (علت و معلولی) پیروی مي‌کنند. اما هر چه درون جسم را بشکافیم و جلوتر برویم تا به هسته اتم برسيم و از آنجا به نوترينوها و از آنجا به ذرات بنیادی دیگر، دیگر قوانین علّی‌اي (علت و معلولي) پاسخ نمي‌دهند. تحت نظام علّي‌اي اشياء مُتعيّن هستند (تعين شده، از قبل تعين شده)، اما تحت نظام غيرعلّي‌اي اشياء غيرمُتعيّن مي‌شوند. چرا؟ چون رفتار ذرات، قابل پیش‌بینی نیستند. سرعت در ذرات بنیادی به حدي مي‌رسد كه گويي تمام محيط خود را در لحظه درمي‌نوردند. ژرژ گاموف در كتاب خود مي‌نويسد، كشف و به دام انداختن نوترينوها در فيزيك شبيه يك داستان پليسي بود1. چون نوترينوها بقدري فرّار هستند كه اگر تمام زمين را از سُرب پُر كنيم در طول يك ميليونم ثانيه از يك طرف وارد و از طرف ديگر خارج مي‌شوند. به همین دلیل چون پیش‌بینی‌پذیر نیستند، می‌گویند از قوانین علّی و یا حتمیَّت پیروی نمی‌کنند، بلکه از قوانین احتمالات پیروی می‌کنند. هر چند وجود احتمالات در پديده‌هاي فيزيكي بنا به ابزارهای غیردقیق و غیرقابل اندازه‌گیری است که در اختیار ما قرار دارند. اگر از ابزارهاي خيلي خيلي دقيق و ظريفي استفاده كنيم، ممكن است وضع تغيير كند. اما بايد توجه داشت كه دقت اين ابزار‌ها نمي‌توانند از ظرافت ولطافت ذرات بنيادي فراتر روند، چون در اين صورت براساس تأثيرات متقابلي كه ميان ابزار و دستگاه شناسنده با موضوع شناسنده پديد مي‌آيد، امكان اندازه‌گيري را از بين مي‌برد. مثل این مي‌ماند که ما با یک میکروسکوپ به مطالعه یک میکروب بپردازیم، اما تأثیر میکروسکوپ بر روی میکروب به حدی باشد، که آنچه مطالعه مي‌کنیم اثری از میکروب بجا نگذارد. حاصل این مي‌شود که چیز دیگری بجز میکروب از مطالعه ما بگذرد. بدين معنا كه ابزار شناسنده با تأثير گذاشتن برروي موضوع شناخت، روند شناسايي را مختل مي‌كند.
فرض کنیم تا اینجا هم موفق شویم و بالاخره به ابزارهایی به شدت لطیفی دسترسی پیدا کنیم که ذرات بینادی را اندازه‌گیری کنند و از احتمال اینکه آنها از زیر دستگاه ما فرار کنند و به خیال خود از قوانین علّی‌اي پیروی نکنند (غير مُتعيّن باشند)، اجازه چنین کاری به آنها ندهیم. به عبارتي، این ذرات را در تله علّیت گرفتار کنیم. اما اگر جریان تجزیه ذرات بنیادی را حتی از گازهای فوتون و پوزیترون‌ها که گفته مي‌شود در دل همین ذرات با سرعتي بیش از 10 میلیارد كيلومتر در ثانيه در حرکت‌اند و درجه حرارتي بیش از 10 تا 100 میلیارد درجه روبرو هستیم، باز هم این جلوتر برویم، در آنجا با چه پديده‌اي مواجه مي‌شويم؟ در اينجا خوب است اشاره‌اي به بحثي كه از ارسطو تحت عنوان جزء لايتجزا (جزء تجزيه نشدني) مطرح بود در ميان بگذارم. در آن زمان بحث بود كه جزء نهايي جهان چيست؟ يعني اگر ماده جهان را تجزيه كنيم، در تجزيه نهايي به چه جزئي مي‌رسيم؟ به عبارتي، سنگ زيرين يا آجري كه ساختمان جهان بر آن پي‌ريخته شده است چيست؟ بحث اتم يا جزء تجزيه‌ناپذير از همان ايام پيش آمد. اما از ميان بحث‌ها، ارسطو موضوع "جزء لايتجزا" را در دو سطح ذهني و عيني مطرح كرد. در سطح عيني يا آنچه كه در واقعيت وجود دارد، ما به اتم يا جزء لايتجزا مي‌رسيم، ولي در سطح ذهني، مي‌توانيم ميان طول و عرض يك جزء، يا يك ذره، يك برش مورّب يا عمودي ايجاد كنيم. ذره یا جزء مورد نظر به دو نیم تقسیم مي‌شود. پس مي‌توان به همين‌ترتيب اجزاء را تا بينهايت به دو جزء تقسيم كرد. اين است كه ارسطو جزء يا ماده نهايي جهان را در سطح ذهن (يا بطور بلقوه) تجزيه‌پذير و در سطح تجربه واقعي (در عمل) تجزيه‌ناپذير شمارد. براساس همين نظرات بود كه پاره‌اي از سوفسطائيان حركت را انكار كردند. زيرا حركت از نقطه A به نقطه B مستلزم طي كردن بينهايت جزء است و اگر فاصله هر جزء تا جزء بعدي T ثانيه طول بكشد، زمان طي شدن يك محرك از نقطه A به نقطه B بينهايت طول مي‌كشد و اين غير ممكن است. پس لاجرم بايد هيچ حركتي در جهان وجود نداشته باشد. اين آن نتيجه‌اي بود كه سوفسطائيان و در رأس آنان زنون، از مباحث مربوط به جزء تجزيه‌پذير گرفتند.
امروز يك دانش‌آموخته دبيرستاني هم مي‌داند، از سرنوشت اتم كه زماني به عنوان جزء تجزيه‌ناپذير تلقي مي‌شد، چيزي باقي نمانده است. زيرا اتم تجزيه‌ناپذير اكنون در بيش از صد ذره بنيادي تجزيه شده است. اين درحالي است كه اتم در مقايسه با ذرات بنيادي و فضاي ميداني و الكترومغناطيسي كه بيرون و درون اين ذرات بنيادي را احاطه کرده است، مانند يك جهان بزرگ در برابر جهان بينهايت كوچك مي‌ماند. هر چند جزء لايتجزاي قديم به دهها جزء ديگر تجزيه شد، اما هنوز بحث‌هاي قديمي در قالب تئوري‌ها و نظريات جديد ادامه دارد. بدين معنا كه سرانجام تجزيه اجزاء تا كجا پيش مي‌رود؟ آيا ذرات نور يا فوتون‌ها ذرات نهايي هستند؟ ماهيت اين ذرات چيست؟ هنوز بحث درباره ماهيت موجي و ذره‌اي بودن ذرات نور وجود داشت كه فيزيكدانان دريافتند كه خود فوتون‌ها، به ویژه فوتون‌هایی که حاصل پدید آمدن اشعه گاما هستند، مركب از دو ذره پوزيترون مثبت و منفي هستند. ماجراهاي پوزيترون‌ها و نوترينوها ديري است كه جهش بزرگي در دنياي فيزيك ايجاد كرده‌اند. فيزيكدانان و فيلسوفان بزرگي گرد هم جمع شدند و نظريات جديدي در حوزه فيزيك نظري ابراز كرده‌اند. ژان شارون و تياردوشاردن، دو تن از نام‌آوراني هستند كه در مكتب نوگنوستيك‌ها گرد هم آمدند. بنا به اظهار نظر ژان شارون، پوزيترون‌ها فضاي چهاربعدي جهان را برروي ما باز مي‌كنند2. او پوزيترون‌ها را به يك ذره بسيار تپنده‌اي تشبيه مي‌كند كه مانند حباب صابون، در دل ذرات تجزيه‌ناپذير منشاء ضربان ماده بشمار مي‌آيند، آنجا كه مرز ميان ماده و غير ماده محسوب مي‌شود. به گفته ژان شارون، وقتي وارد اين حباب مي‌شويم ديگر هيچيك از قواعد فيزيكي وجود ندارند، با دنياي چهاربعدي مواجه هستيم كه قلمرو بينهايت‌هاست. ميلياردها درجه حرارت و ميلياردها درجه سرعت، همه چيز را از قالب حتميّت، جبر و تَعيُّن خارج و به دنياي نامُتعيّن مرتبط مي‌سازد. پوزیترون‌ها را ضد ماده یا ضد ذره مي‌نامند. دلیل این نامگذاری وجود بار مثبتی است که در مقابل الکترون قرار مي‌گیرند. تفاوت پوزيترون‌ها با الكترونها در ناپايداري آنهاست.
من فکر مي‌کنم این نامگذاری، یعنی ضد ذره و ضد ماده نامیدن پوزیترون هم غلط است و هم غلط انداز. غلط است زیرا ضد نامیدن آنها تنها به موجب بار الکتریکی مخالفی است که با الکترون‌ها دارند. واژه مثبت و منفی نیز غلط اندازه است، زیرا این دو واژه دارای محتوای ارزشی هستند. بخصوص وقتی با واژه ضد ذره و یا ضد ماده مواجه مي‌شویم، با آن توصیفی که فلاسفه فیزیک نئوگنوستیک‌ها از پوزیترون‌ها بدست داده‌اند، این بهانه بدست طرفداران ثنویت‌گرایی مي‌دهد که از تقابل ماده و ضد ماده، و ضد ذره بودن پوزیترون‌ها، به دوگانگی یا ثنویت روح و ماده دست پیدا کنند. ثنويت‌گرايي، دلایلی که از سوی نئوگنوستیک‌ها ابراز مي‌شوند، دلایلی در اثبات وجود دنیایی ورای ماده یا ماوراء طبیعت معرفی مي‌کنند. اما واقعیت این است که توصیف نئوگنوستیک‌ها هرچند مي‌تواند درست باشد، اما لفظ مثبت و منفی غلط است. وجه تسمیه یا نامگذاری مثبت و منفی تنها عاریتی است و به نظر پاره‌ای از فیزیکدان‌ها تنها به وضعیت تقعُّر و تحَدُّب ذرات بنیادی بستگی دارد. مانند کوه‌ها و دره‌ها که دارای تعقُّر مثبت و منفی هستند.
وقتی واژه عدم قطعیّت یا عدم تَعیُّن توسط ‌هایزنبرگ وضع شده، هدف او توصیف وضعیت نامُتَعیّن یا نا معلوم محاسبه رفتار الکترون‌ها بود. نیازی به توضیح نظریه هایزنبرگ در اینجا نیست، چون قصد ندارم تا به خوانندگان درس فیزیک بدهم و اصلا صلاحیت اینکار با من هم نیست. تنها کوشش دارم تا بعضی از مفاهمی كه در فیزیک مي‌توانند به ما در ارائه و توصیف تصویری از ذات ذی‌شعور (داراي شعور) هستی، كمك كنند، مورد استفاده قرار دهم. برابر با آنچه پديده‌هاي فيزيكي محسوب مي‌شود، در پديده‌اي موسوم به پديده پِراش، الکترون‌ها زمانيكه که از یک دیافراگم (روزنه) خارج مي‌شوند، تصویر آنها برروی یک صفحه، شگفتی فیزیکدانان را برمي‌انگيزد. زیرا زمان اصابت كردن الکترون‌ها برروي صفحه، گويي كه خود آنها تعین می‌كنند که در کدام نقطه فرود بیایند. این تصاویر پاره‌ای از فیزیکدانان را برآن داشت تا برای رفتار الکترون‌ها آزادی و پاره‌ای دیگر، برای الکترونها شعور در نظر بگیرند. از آن زمان به بعد مسئله شعور و انتخاب یکی از مباحث مهم در فیزیک فلسفی محسوب شد. هر چند زود است تا اینجا مسئله شعور را تا سطح الکترون‌ها تعميم دهيم، ليكن وضعيت عدم تَعيُّن ذرات بنيادي، مسئله‌اي نيست كه بتوان از آن چشم پوشي كرد. هنوز بحث قديمي جرء لايتجرا به ميان است. هنوز اگر نه براي همه فيزيكدانان اما براي فيزيكدانان نظري و بيشتر از آن براي انديشه‌گران فلسفي اين مسئله اهميت دارد كه جزء نهايي جهان، يعني جزئي كه اساس و بنياد همه اجزاء است كدام است؟ آيا پس از كشف بيش از صد ذره بنيادي در دل اتم‌ها و از آنجا كشف ذره نوترينوها با آن همه داستان‌هاي پليسي، باز ممكن است به مباحث هزاران سال پيش برگرديم؟ بدين معنا كه يك اتم فرضي ديگر، يا يك جزء تجزيه‌ناپذير فرضي ديگر قائل شويم؟ و آنوقت در گرماگرم بحث جزء تجزيه‌ناپذير آيا ارسطويي پيدا شود كه مدعي شود : اگر در واقعيت عملي و عيني قادر به تجزيه آن جزء نيستيم، دليلي برآن نيست كه به لحاظ ذهني امكان‌پذير نباشد. سپس سالها و يا قرون بايد بگذرد كه آن جزء نيز به عينه تجزيه شود؟ با اين وجود، اگر ابزارهاي اندازه‌گيري و تجزيه ذرات بنيادي تا اينجا محدود هستند، اما هم اكنون فكر فلسفي انسان كمتر از ارسطو نيست كه لايه‌ها و سطوح بيروني هر ذره را پس نزند و از پس اعماق ذرات، جهاني را نيابد كه تفاوت‌هاي بنياني با جهان ما دارد، آنچنانكه طرفداران نئوگنستيك‌ها از جهان چهاربعدي ياد مي‌كنند. زمانيكه مباحث فيزيك كوانتميك به تازگي مطرح بودند، اين مسئله نزد فيزيكدانان مطرح بود كه آيا ذرات بنيادي به ويژه وقتي به شكل پديده نور ظاهر مي‌شوند، داراي ماهيت ذره‌اي هستند و يا موجي؟ نيلزبور كه نمي‌دانم شايد بخاطر همين مسئله برنده جايزه نوبل شد، اصل تكميلگري را وضع نمود. از اين مسئله بگذريم كه اين اصل چه غوغايي در علوم مختلف پديد آورد3. اصل تكميلگري مي‌گويد، در بعضي از رويدادها، فوتون‌ها به شكل موج ظاهر مي‌شوند و در بعضي از رويدادهاي ديگر به شكل ذره‌اي نشان داده مي‌شوند. به عنوان مثال، در پديده فتوالكتريك [پديده‌اي كه بر اثر تابش انرژي بر سطح يك فلز، پس از ذخيره شدن يك كوانتم (يا يك بسته انرژي) در هر الكترون، موجب آزاد شدن الكترون‌ از سطح فلز مي‌شود]، فوتون‌ها ماهيت ذره‌اي دارند و در پديده‌اي موسوم به پراش (پراندن يك الكترون از يك روزنه به روي يك صفحه روبرو) كه پيشتر اشاره نموديم؛ فوتون‌ها ماهيت موجي از خود نمايش مي‌گذارند.
ماهيت موجي يا ذره‌اي بودن ذرات بنيادي ما را به عدم تعيُّن اين ذرات مي‌كشانند. اگر ارسطو امروز ميان ما بود مي‌گفت : هرچه لايه‌هاي بيشتري از ذرات را پس مي‌زنيم و به وضعيت دروني‌تر آنها دست پيدا مي‌كنيم، ذرات، بيشتر از ماهيت ذره‌اي بودن خود دست مي‌كشند و ماهيت موجي پيدا مي‌كنند. و هر چه به اعماق و لايه‌هاي دروني‌تر ذرات دست پيدا مي‌كنيم؛ اين ذرات رفته رفته بيشتر از حالت تكاثف (فشردگی) خارج مي‌شوند، ماهيت لطيف‌تري پيدا مي‌كنند و در نتيجه بيشتر فرّار مي‌شوند. باز هر چه بيشتر به درون ذرات سير مي‌كنيم، بيشتر به عدم تعيُّن رفتاري آنها دست پيدا مي‌كنيم. سرانجام در موشكافي خود در دنياي ذرات بنيادي تا آنجا پيش خواهيم رفت كه موضوع عدم تعيُّن از حد و اندازه هر نوع ابزار محاسبه خارج مي‌شود، بطوريكه هر ذره ممكن است دردم جهاني را درنوردد. اينجاست كه موضوع عدم تعيُّن ذرات، چيزي است كه از محدوده‌ اندازه‌گيري و محاسبه هر كسي و هر ابزاري خارج مي‌شود. اين قلمرو، قلمرو آزادي است.
بحث تَعيُّن يا عدم تَعيُّن چيزها به توانايي اندازه‌گيري و محاسبه انسان بستگي پيدا مي‌كنند. هرگاه رفتار يك پديده قابل پيش‌بيني باشد، از نظر فيزيك مُتعيّن است. اما اگر يك پديده پيش‌بيني پذير نباشد، غيرمُتعيّن مي‌شود. تَعيُّن و عدم تَعيُّن چيزها امرهاي نسبي هستند. يعني به اندازه‌اي كه انسان يا هر موجودي وراي انسان، بتواند به پيش‌بيني چيزها بپردازد، چیزها نزد او مُتعيّن مي‌شوند. اگر مطلقاً بتواند رفتار چيزها را پيش‌بيني كند، مطلقا نزد او مُتعيّن مي‌شوند. خود انسان موجود غيرمُتعيّني است، چون پيش‌بيني‌پذير نيست. اما وقتي از حوزه فيزيك به سطح مقياس‌هاي جامعه شناختي و علوم سياسي مي‌رسيم، پيش‌بيني و عدم پيش‌بيني رفتار انسان معناي ديگري پيدا مي‌كند. مي‌گويند رفتار افراد غيرخردگرا پيش‌بيني‌پذير نيستند، يعني هر لحظه معلوم نيست كه چه رفتاري از آنها سر مي‌زند. اما انسان‌هاي خردگرا به موجب پيش‌بيني‌پذير بودن است كه معقول و خردگرا نشان مي‌دهند. با اين وجود، پيش‌بيني‌پذيري ناقض آزادي انسان است. پيش‌بيني‌پذيري حكايت از نوع رفتار جبري است. با اين تعريف، انسان خردگرا انساني نيست كه تسليم جبر شود. پس وقتي از پيش‌بيني‌پذيري رفتار انسان خردگرا ياد مي‌كنيم، پيش‌بيني از جنس تَعيُّن و جبر نيست، بلكه از جنس روشنايي است. رفتار و انديشه خردگرا از اين جهت كه روشن است، پيش‌بيني‌پذير است.
وقتي از نوترينوها صحبت به ميان آمد اين مسئله را با خوانندگان درميان گذاشتم كه چگونه نوترينوها به دليل كاهش بيش از اندازه درجه تكاثف (فشردگی) و يا تراكم ماده دروني خود، تا آن اندازه به لطافت مي‌رسند كه از دسترس هرچيز گريزان مي‌شوند. بطوريكه يك واحد نوترينو در كسري از يك ميليونم ثانيه، از چه فضايي عبور مي‌كند. در نتيجه تا آنجا كه با وضعيت رويدادهاي فيزيكي و تأملات فلسفي در اين رويدادها با اطلاع هستم، دستكم نمي‌توانم تردید كنم که در اندرون ذرات بنيادي، وقتي يك به يك پرده از چهره ذرات بنيادي بر‌مي‌داريم، سرانجام به جایی می‌رسیم که قلمرو هستی محض است. یعنی از تجزیه یک ذره کوچک در بینهایت، یک مرتبه با خود هستي و همه هستی روبرو مي‌شویم. در مثال ساده اگر مجاز به تشبيه باشيم، هرگاه یک نفر در یک گوشه از جهان شروع کند به تجزیه یک ذره بنیادی، و جریان تجزیه را مدام تا بینهایت ادامه دهد، و در سمت ديگري از جهان شخص دیگري هم همین کار را انجام دهد، در نتيجه دو ذره بینهایت کوچکی که این دو نفر در دو نقطه مختلف جهان بدست مي‌آورند، تعجبي ندارد اگر مشاهده کنیم، که هر دو نفر در آخرين تجزیه، دستشان به یک چیز متصل مي‌شود. این همان چیزی است که مي‌توان از آن به عنوان من متصله کیهانی یاد کرد. در این قلمرو با ذره‌ای روبرو هستیم که تمامت هستی را در بی‌زمانی طی مي‌کند. به عبارتی، این جوهر نهایی هستی است که از دل خود همین ذره مادی بدست مي‌آید (رفع کردن ثنویت میان ماده و شعور و یا رفع کردن میان ماده و روح و...). فکر نمي‌کنم دیگر بتوان تردید کرد که اگر جریان تجزیه ذرات را همچنان تا بینهایت پیش ببریم، سرانجام به جوهر هستی جهان مي‌رسیم. جايي كه جايگاه و قرارگاه نور محض و آزادی محض است.

جباريت و قدرت در دو بيان آزادي و قدرت
در اينجا از ميان صفاتي كه به خداوند نسبت داده مي‌شود، به دو صفت قدرت و جباريت اشاره خواهم كرد. اما پيشتر لازم است توضيح بیشتری در باره قاعده جبر و آزادي در همين جهان فيزيكي خودمان ارائه دهم. در سطور پیش قاعده جبر را به تَعیُّن و قاعده آزادی را به عدم تَعیُّن توضیح دادم. رویدادهای جبری، رویدادهای مُتَعیّن (تعین شده) و رویدادهای غیرجبری رویدادهای غیرمُتَعیّن (تعین نشده) هستند. فيزيك مكانيك يا فيزيك نيوتني، به فيزيك جبري شهرت دارند. بنا به فيزيك مكانيك، رويدادهاي طبيعت داراي حركت جبري هستند. بدين معنا كه هرگاه با تركيب و يا برخورد دو رويداد الف و ب مواجه شويم، اگر تمام شرايط و علل تركيب و برخورد مساوي باشند، بطور جبري منجر به ظهور پديده سومي بنام ج خواهيم شد. تمام قوانين و رويدادهاي طبيعت از قاعده جبر تبعيت مي‌كنند. به عنوان مثال، عمليات كشت در زمين‌هاي كشاورزي، هرگاه تمام شرايط و علل كشت مساوي باشند، حجم معيني از يك محصول بدست مي‌آيد. اين قانون در طبيعت تخطي‌ناپذير است. لاپلاس نظريه جالبي دارد كه از آن به عنوان جبر لاپلاسي ياد مي‌شود. بنا به نظر لاپلاس، اگر ما به كل اطلاعات جهان دسترسي پيدا كنيم، مي‌توانيم حركت و تغييرات جهان را تا ابد پيش‌بيني كنيم. فكر نمي‌كنم پس از شنيدن اين عبارت از لاپلاس نياز به توضيح اضافي‌ در بيان حركت جبري جهان وجود داشته باشد. اگر بخواهيم سخن لاپلاس را با يك پديده خاص مثلا يك قطعه سنگ، يك گياه و يا يك حيوان مقايسه كنيم، بنا بر نظريه لاپلاس، اگر كليه اطلاعات قبل و بعد مربوط به علل و شرايط دروني و بيروني آن پديده را در اختيار داشته باشيم، مي‌توانيم تا پايان جهان، حركت وتغييرات آن پديده را پيش‌بيني كنيم.
پس از ورود نظريه نسبيت انيشتاين و نظريه‌هايي چون اصل عدم قطعيّت هايزنبرگ، و ورود نظريه احتمالات در مكانيك موجي، جريان فيزيك از مكانيك به فيزيك كوانتميك تغيير پيدا كرد. فیزیک احتمالات و فیزیک موجی نام‌های دیگری بودند که در برابر فیزیک جبری در صحنه علم ظهور کردند. در فيزيك كوانتميك، جبر از ميان رفت. اين مسئله بسياري از فيزيكدانان را نگران كرد. زيرا با رخت بستن جبر از فيزيك، يكي از شرايط مسلم قوانين علمي كه همين مسئله پيش‌بيني‌پذيري رويدادها بود، مورد ترديد قرار گرفت. وضعيت جديد، فيزيكدانان را به دو دسته تقسيم كرد. عده‌اي تمايل داشتند كه بار ديگر به موجب يك اتفاق جديد، هر چه زودتر فيزيك به جبر بازگردد و عده‌اي ديگر كماكان از روندي كه فيزيك در پيش گرفته بود، راضي بودند، چه آنكه بنا به رويدادهاي نسبي و احتمالي، و بنا به قاعده عدم قطعيّت هايزنبرگ، بسياري از فيزيكدانان مي‌توانستند با استمداد از رويدادهاي فيزيكي نقبي به دنياي فلسفه بزنند. با وجود آنکه خود انیشتاین آنچنانکه کارناپ در کتاب خود شرح مي‌دهد4 تمایل به بازگشت فیزیک به جبرگرایی داشت، ولی از زمان او تا کنون چنین اتفاقی در فیزیک روی نداد.
نگاه فیزیک به مسئله احتمالات و از نظر بعضی فلاسفه فیزیک به مسئله آزادی انتخاب، محدود به ذرات بنیادی است، اما در حوزه سیستم‌های بزرگ رخدادهای فیزیک کماکان از مکانیک نیوتنی و جبر لاپلاسی تبعیت مي‌کنند. در دنیایی که به ذرات بنیادی مربوط مي‌شود هر چه به لایه‌های درونی‌تر نفوذ کنیم، رویدادها بیشتر و بیشتر قلمرو جبر را ترك و نامُتعيّن مي‌شوند. همچنانکه توضیح دادم، بحث جزء لایتجزا، یا دستیابی به نهایی‌ترین ذره جهان هنوز ادامه دارد. در آنجا چه خبر است و رویدادها از کدام قاعده تبعیت مي‌کنند؟ وقتی دامنه عدم تَعیُّن رویدادهای فیزیک از یک لایه به لایه‌های درونی‌تر بیشتر و بیشتر از عدم تَعیُّن پیروی مي‌کنند، آیا در درونی‌ترین لایه‌های پنهان جهان به عدم تَعیُّن کامل نمي‌رسیم؟ اما چرا به یک پدیده، و یا بنا به آنچه فیزیک مي‌گوید به یک رویداد، لفظ عدم تَعیُّن نسبت مي‌دهیم؟ واقعیت این است که یک رویداد نسبت به بضاعت علمی و توانایی‌های ابزاری که در اختیار ما قرار دارند، نامُتَعیّن هستند. در این حال اگر فرض کنیم انسان به بینهایت توانايي علمی و ابزاری دست پیدا کند، باز وقتی یک رویداد فیزیکی در بینهایت عدم تَعیُّن قرار داشته باشد، تنها نسبت به ما که ناظر رویدادها هستیم، نامُتَعیّن است. لیکن اگر به شعور قاهر و قادر مطلقی قائل باشیم، و آنرا حداقل در این متن فرض بگیریم، آیا امر نامُتَعیّن نزد این شعور قاهر و قادر مطلق یعنی خداوند، مُتَعیّن نمي‌شود؟ دیدیم که نوترینوها به عنوان یکی از لطف‌ترین ذرات بنیادی، چگونه کُرات آسماني را با همه پُری و مملو بودنشان در کسری از ثانیه طی مي‌کنند. گفته مي‌شود که فوتون‌ها به عنوان ذرات نوری هر 300 هزار کیلومتر را در یک ثانیه طی مي‌کنند. اکنون وقتی یک فوتون مربوط به اشعه گاما به دو ذره بنیادی الکترون و پوزیترون تقسیم مي‌شود، دیدیم که چگونه قلب تپنده پوزیترون‌ها با سرعت میلیاردها کیلومتر در ثانیه پهنه طبیعت را در مي‌نوردند. فیزیکدانان مي‌گویند پوزیترون‌ها ذرات ناپایدار هستند و به محض پدیداری محو مي‌شوند. اما کجا و چرا و چگونه محو مي‌شوند؟ پوزیترون‌ها از دید فیزیکدانان محو مي‌شوند، اما واقع این است که این ذرات، در مدت زماني كه نزديك صفر است، مسیر جهان را طي مي‌کنند. اکنون ذهن خود را از تعلقات آزاد کنید و در دل تاریک‌ترین نقطه پنهان جهان فرو روید. تاریک، اما چرا تاریک؟ چرا وقتی به لطافت محض مي‌رسیم، آنجا که باید سرشار از درخشش و نور باشد، به تاریکی مي‌رسیم؟ مگر خبر مربوط به سیاهچاله‌ها را در کرات آسمانی نشنیده‌ایم؟ سیاهچاله چیست؟ گفته مي‌شود، کراتی که به سیاهچاله‌ها موسوم شده‌اند، دریایی از نوترینوها هستند5. اما چرا تاریک؟ باز گفته مي‌شود که سياهچاله‌ها از این رو تاریک هستند که رابطه آنها با بقیه جهان یکسویه است. این بدان معناست که اگر فرضاً شما با يك چراغ قوه بالای سر یک سیاهچاله نور بتابانید تا با روشن کردن آن به دیدن سیاهچاله مشغول شوید، نور تابیده شده دیگر برنمی‌گردد. میدان جاذبه‌ای سیاهچاله‌ها بحدی سنگین است که همه چیز را در خود جذب مي‌کند و هیچ چیز برگشت نمي‌شود. گفته مي‌شود که اگر یک جسم در این میدان قرار گیرد، با آخرین فریاد خود و تجزیه شدن در باران نوترینویی، جهان را ترک و در سیاهچاله‌ها بلعیده مي‌شوند. و الا خود سیاهچاله‌ها اوج درخشندگی هستند. اکنون مي‌توانید تصور کنید که در دل نوترينوها و در دل پنهانی‌ترین ذره جهان چه غوغایی از درخشندگی است. آنجا لطافت محض است (هو الطیف). آنجا تصفیه شده از همه چیز است (سبحان = تصفیه). و همه چیزها در گرد او در حال تصفیه و شناوری هستند (کل شیئی فی فلک یسبحون). آنجا به ذاتی خواهید رسید که دیگر زمان و مکان بر او نمي‌گذرد، زیرا تمامت هستی را در بی‌زمانی و بی‌مکانی سیر مي‌کند. لذا اویی که در آنجا قرار دارد، در دم و هر دم پهنه گیتی را در می نوردد (هو سریع الحساب) و حساب اطلاعات آن را در اختيار دارد (هوالخبیر) اویی که در آنجا قرار دارد، درخشندگی محض است، نوری است که بر پهنه گیتی مي‌درخشد (الله نور ما في‌ السموات و الارض). اویی که در آنجا قرار دارد اول و آخر هر چیز است، و اویی که در آنجا قرار دارد، ظاهر و باطن هر چیز است، و سرانجام اویی که در آنجا قرار دارد، تمامیت حق است (هوالاول هولآخر، هوالظاهر، هوالباطن و هوالحق). هگل در يك جا مي‌گويد، حق آن وجودي است كه وجود آزادي است6. اگر سخن فلسفي هگل را بخواهيم به زبان فيزيك كوانتميك برگردانيم، اويي كه سرشت هستي است حق است، و حق آن وجودي است كه وجود آزادي است.
همه رویدادهای مُتَعیّن تحت تَعیُّن و قاعده جبری او قرار مي‌گیرند؟ در بیانی که بیان آزادی است، جباریت خدا اینگونه تفسیر مي‌شود، لیکن در بیانی که بیان قدرت است، جباریت خداوند به یک امر محدود کننده و مجبور کننده انسان و جامعه‌ها تفسیر مي‌شود. در بیانی که بیان آزادی است، صفت جباریت جز خداوند به هیچ موجود دیگری قابل تسری نیست. زیرا تنها اوست که در سراسر هستی نامُتَعیّن و تَعیُّن بخش چیزهاست، و تنها اوست که در شرایط مطلق علم و آزادی، چیزها تحت جبر او هستند. اما در بیانی که بیان قدرت است، در سلسله مراتبی که نظام بندگی در روابط قدرت ساخته مي‌شود، زنجیره‌ای از جبرهای متوالی بوجود مي‌آید، که هر چیز از دایره تَعیُّن خارج شود، از دایره تدَیُّن نیز خارج شده است. اگر قاعده جبر تعیُّن بخش چیزهاست، قاعده قدرت تحدید کننده (محدود کننده) چیزهاست. رابطه قدرت رابطه‌‌ای محدود است که از یک قدرت به قدرت دیگر محدود مي‌شود. رابطه قدرت، مدار بسته است. مداری که دیگران را در وجهی که قلمرو اقتدار است، محدود مي‌کند. قلمرو قدرت در هر حوزه‌ای که تشکیل شود، قلمرو محدود کردن دیگری است. این قلمرو وقتی در حوزه زندگی اجتماعی تشکیل مي‌شود، بدون ایجاد رابطه سلطه دوام نمي‌آورد. شما نمي‌توانید هیچ قدرتی را که در زندگی بشری تشکیل شده بیابید که بدون رابطه سلطه دوام بیاورد. رابطه سلطه جزء ذاتی و جدایی‌ناپذیر رابطه قدرت در زندگی بشری است. رابطه‌‌ای که نمي‌تواند بدون محدود کردن آزادی، بدون رقابت و بدون سانسور و بدون تضاد و تبعیض، لحظه‌‌ای دوام بیاورد. دستکم این رابطه، رابطه‌‌ای است که انتخاب و تصمیم دیگری را در حوزه سلطه محدود مي‌کند. تشکیل قدرت در خدا، محدود کردن و مُقدّر شمردن چیزها در حقوق و در استعدادهای ذاتی چیزهاست. بدین‌ترتیب است که هرگاه این صفات را که منحصر به خداست به انسان و در رابطه میان آدمیان تسری دهیم، نتیجه‌‌ای جز در مقام خدا نشستن و خدایی کردن بدست نمي‌دهد.
بدين‌ترتيب، صفت جباريت رابطه‌اي است كه خداوند با جهان طبيعي برقرار مي‌كند. اما آيا رابطه انسان با خدا بر اساس اين صفت صورت مي‌گيرد؟ مي‌دانيم كه انسان تنها موجودي است كه آزاد و داراي عقل و انديشه است. اكنون اگر به مسامحه و يا به تحقيق قطع مسلم پيروان مكتب نئوگنستيسم (مي‌دانم چيست انگاران جديد) بخواهيم براي تمام موجودات از جمله الكترون‌ها، قوه آزادي انتخاب و شعور قائل شويم، همه موجودات در نهايي‌ترين دنياي دروني خود، در زواياي پنهاني كه به دنياي ذرات بنیادي مربوط مي‌شود، ديگر از قواعد دنياي سه بعدي تبعيت نمي‌كنند. بلكه از قواعد جهاني تبعيت مي‌كنند كه داراي شعور و آزادي است. انسان نسبت به شعور و آزادي خويش نيز داراي خودآگاهي است. به عبارتي، انسان مضاعف آزادي است. اگر از اين بحث بگذريم، رابطه انسان با خداوند، رابطه نسبي در مطلق است. توجه داشته باشيد، نگفته‌ام رابطه نسبي با مطلق، تأكيد من روي رابطه نسبي در مطلق است. رابطه نسبي در مطلق، مثل رابطه‌اي مي‌ماند كه موجود نسبي در زمينه‌اي مطلق سير مي‌كند و افق خويشتني را در بينهايت باز مي‌گشايد. جلوتر در بحث فطرت به اين بحث باز مي‌گردم. اما با يك مثال مي‌توانم رابطه مطلق در نسبي را روشن‌تر توضيح دهم. ژان پل سارتر بخوبي توضيح مي‌دهد، كه انسان تنها موجودي است به لحاظ ماهيت نامُتعيّن. خداوند نامُتعيّن است، در وجود، ليكن انسان در ماهيت نامُتعيّن است. منظور از نامتعيّن همين وضع شخصيت ماست كه نمي‌توان از ابتداي تولد پيش‌بيني كرد كه ما در آينده چه شخصيتي پيدا مي‌كنیم. اما نسبت اين نامُتعيّن با نامُتعيّني كه خداست، نسبت نامُتعيّن نسبي (عد م تَعيُّن ماهيتي) در نامّتعيّن مطلق (عدم تَعيُّن وجودي) است. به همين دليل است كه وصف جباريت خداوند را نسبت به انسان، وصف رابطه نامُتعيّن مطلقي چون خدا مي‌شناسم كه وضعيت نامُتعيّن نسبي چون انسان، براي او مُتعيّن است. به عبارت ديگر، انسان بنا به اينكه موجودي نسبي است، عدم تَعيُّن او (آزادي او) نسبت به ساير موجودات آزادي است، ليكن براي خدا كه مطلق است، مُتعيّن (مجبور) است.
با وصفي كه گذشت صفت جباريت، صفتي است كه تنها وصف ذات آگاه خداوند است. تسري صفت جباريت به انسان، ستمگري انسان در حق انسان است. صفت قدرت نيز تنها وصف ذات نامحدود خداست كه مي‌تواند محدوده چيزها را معين و مقدر سازد. اگر خداوند موجودات را تحت جبر يا تقدير خويش در مي‌آورد، اين به حيث آگاهي و حتي به حيث تمشيت و دخالتي است كه او مي‌تواند در سرشت و سرنوشت چيزها ايجاد كند. به اين دليل كه چيزها نسبت به او كه آزادي مطلق است و او قادر مطلق است، و او در همه چيز و در همه جا و در سراسر هستي حضور نامُعيّن و نامحدود دارد، چيزها همه تحت جبر، تحديد و تقدير او قرار دارند. اما مگر انسان جز در اقتدار، جز در چيرگي بر چيزها، مي‌تواند و حق دارد كه ديگران را تحت جبر و تقدير خود قرار دهد؟ انسان جبار، انسان مقتدر، حاشا و كلا كه چنين جبري و چنين اقتداري جز ستمگري نخواهد بود.

گشودگي انسان در خدا
انسان به موجب آگاهي وخودآگاهي و به موجب آزادي، موجودي است گشوده در ذات خدا. «فطرت الله و التي فطر الناس عليها» (قرآن سوره روم آیه 30). فطرت خدا بگونه‌اي است كه فطرت انسان برآن بنا نهاده شده است. فطرت در لغت به معناي گشودگي است. خداوند گشودگي محض است. حضور او در سراسر هستي در آنواحد است، تا آن اندازه كه سراسر هستي جز حضور او نيست. گويي ثغل همه هستي در ذات وجود او بار شده است و بقيه جز سايه‌اي از او نيستند. اين توضيح لازم است كه بنا به فيزيك هر جسم مادي مركب است از يك رشته فضاهاي خالي كه از درون و بيرون او را احاطه كرده‌اند. اين فضا در فيزيك ميدان ناميده مي‌شوند. ميدان‌ها در عين حال نيروهاي حاكم در طبيعت هستند. چهار نوع ميدان شناخته شده، چهار نيرويي هستند كه چفت و بست زمين و آسمان را از ريزترين ذره بنيادي تا خوشه‌هاي كيهاني، بهم و درهم جفت و جور كرده است7. گفته مي‌شود اگر اين فضاي خالي از درون و بيرون چيزها گرفته شود، تمام ماده جهان در هم فرو مي‌ريزد، بطوريكه تمام جهان در يك تخم مرغ متراكم مي‌شود. تا جايي كه گفته مي‌شود همين چيز باز ميان تهي است. واقع اين است كه همين چيز كه شامل همه هستي است، ميان تهيِ ميان تهي است، سايه‌اي بيش نيست. هستي واقعي اوست كه همه هستي است، اوست كه مالامال از هستي است. اوست كه صمد است (صمد = پُري) و اول و آخر، و ظاهر و باطن هر چيز است. اوست كه تماميت جهان را با نوردش آني از هم مي‌گشايد «آیا کافران یعنی آنها که حق را مي‌پوشانند، نمي‌بینند که چگونه زمین و آسمان بهم متصل بودند و ما آنها را باز گشودیم» (سوره انبیاء آیه 30). پس او گشودگي محض است و گشودگي آزادي است. ذات انسان گشوده در چنين وجودي است: گشودگي در آزادي و آزادي گشودگي در هستي است.
رابطه انسان با خداوند رابطه مستقيم و بي‌واسطه است. يكي از نقش‌هاي تاريخي كه كاهنان و اربابان ايفاء كردند، همين بود كه خود را در نقش واسطه ظاهر كنند. اين كوشش موفق نمي‌شد جز در پيچيده كردن و دشوار گرداندن رابطه انسان با خداي خويش. در حالي كه خدا همه چيز را به آساني گرفته است و نه به دشواري «الله يريد بكم اليُسر و لايريد بكم العُسر = خداوند اراده كرد همه چيز را براي شما در آساني و نه در دشواري» (سوره بقره آیه 185)، آنها كه در نقش واسطه ظاهر شدند، چنان دين را بر مردم سخت و پيچيده گرفتند، كه عمل به دين نياز به نقش واسطه پيدا كرد. مسئله به همين‌جا ختم نمي‌شود. اگر عده‌اي دين خدا را چنان سخت و دشوار كرده‌اند تا آن اندازه كه عمل كردن به دين نياز به تعليم و آموزش‌هاي سخت و دشوار داشته باشد، واسطه‌ها بايد در نقش معلم و آموزگار وارد رابطه انسان با خدا مي‌شدند. مي‌دانيد كه نقش معلم و آموزگار، تعليم و آموزش است، يعني انتقال و آموزش علم از دانا به نادان. چنين رابطه‌اي به هيچ رو گزارشگر رابطه قدرت و سلطه نيست. هيچ معلمي و هيچ آموزگاري نمي‌تواند علم را وسيله كسب سلطه قرار دهد. اينكه گفته مي‌شود علم قدرت توليد مي‌كند، خطاست. يكم، به دليل خطایی است که پدیده قدرت را (که یک رابطه است) با نيروي محركه توانايي‌ انسان (که یک استعداد است)، از هم تمیز نداده‌اند. دوم، به اين دليل است كه علم از رسالت و هدف خود تهي شده است. هدف و رسالت علم حقيقت است، اما هرگاه علم با تكنيك و يا هر عنصري كه به نحوي از خودبيگانه كننده انسان است، تركيب شود، علم از كشف حقيقت به كسب قدرت تغيير ماهيت مي‌دهد. و گرنه علم تا ماداميكه از درون ميان تهي نشده است، هدفي جز نشر و انتقال پيدا نمي‌كند.
واسطه‌ها خود را در نقش وكيل، حفیظ، وصي و نائب و يا جانشين خدا در زندگي بشر ظاهر مي‌كنند. اما هرگاه بدانيم خداوند در هيچ جا نقش وكالت، حفاظت و وصايت را به احدي نداده است، بلكه به عكس با اين عبارت كه : «اگر خدا مي‌خواست كسي شرك نمي‌ورزيد، خدا تو حافظ و نگهدارنده آنها نگرداند و خدا تو را برآنها وکیل نساخت»(قرآن سوره انعام 107). و يا اين عبارت : «تو را بر عابدین من تسلطی نیست، وکالت خدا بر آنها کفایت می کند ....» (سوره اسراء 65)، حتي امكان ايجاد چنين نقشي را هم از ميان برده است. طرفداران وساطت، وقتي از آيات صريح قرآن مأيوس مي‌شوند، به تفاسير قدرت‌باور روي مي‌آورند. مسئله خلافت و جانشيني را كه قرآن به آشكار به انسان نسبت داده است، به واسطه‌ها ميان انسان و خدا نسبت مي‌دهند. اين تفاسير، وساطت را فرض مي‌گيرند، سپس ويژگي‌هاي خلافت را به واسطه‌ها نسبت مي‌دهند، تا آنگاه آنان را ميان انسان و خدا جاي دهند. اما اگر اشتباه نكرده باشم، واقعيت اين است كه به جز حضرت داوود، خداوند امر خلافت و جانشيني را صرفاً به انسان به حيث اينكه انسان است، واگذار كرده است. به هيچ پيامبر ديگري حتي پيامبر اكرم، لفظ خلافت را بكار نبرده است. و اگر لازم بود حتماً اينكار را مي‌كرد. خداوند انسان را خليفه يا جانشين خود قرار داده است، از اين رو كه او تنها موجودي بود كه بار امانت الهي را بر دوش گرفت. همه فرشتگان از پذيرفتن چنين باري سرباز زدند. می‌دانیم که حضرت داوود و حضرت اسماعیل به عصر اساطیری تعلق داشتند. خداوند کوهها و پرندگان را به تسخیر حضرت داوود در مي‌آورد، پیامبری با این حد از توانایی به خلافت می‌رسد، تا به گفته قرآن میان مردم به حق داوری کند. با وجود این توانایی و خلافت، حضرت داوود مبرا از خطا نمی‌شود. خلافت او صرفاً در محدوده داوری است که خداوند به او عطا می‌کند. او در همان محدوده مرتكب خطا مي‌شود. بنابراين، خلافت چيزي نيست كه اولاً، كسي را مصون از خطا كند. دوماً، بنا به همين دليل، و بنا به محدوده‌اي كه خداوند براي خلافت حضرت داوود قرار مي‌دهد، خلافت نمي‌تواند جانشين تصميم انسان شود. سوماً، خود انسان به حيث ذاته و بي‌اطلاق به هيچ فردي، خليفه خداست. وقتي انسان بي‌اطلاق به هيچ فردي، تنها به حيث حقوق و استعدادهاي خود و به حيث گشودگي خدا در خويشتني او، جانشين خداست، پس چگونه خليفه علي‌اطلاق (يعني اطلاق خلافت به يك فرد خاص) مي‌تواند جانشين ميان خدا و انسان قرار گيرد؟ پيامبر خدا آنچنانكه قرآن مي‌گويد تنها در نقش يك اسوه و راهنما نزد مسلمانان ظاهر شد و نه بيش.

حاصل سخن:
امیدوارم با مطالعه‌اي كه از نظر خوانندگان گذشت، نشان داده باشم که مهمترین مشكل تأويل و تفسير متون ديني در كجاست؟ مشكل از آنجا آغاز مي‌شود كه عده‌اي و يا جوامعي خداي را به اربابي مي‌گيرند، و پيرو آن يك نظام اربابي و سلسله مراتبي از روابط قدرت بر سرنوشت خود هموار مي‌كنند. در اين ميان كار عده‌اي و يا جماعتي از دينداران به بنيادگرايي و افراط‌گرايي مي‌كشد. سرانجام بنا به اينكه سرشت بنيادگرايي و افراط‌گرايي هويت‌گرايي و هويت‌انديشي است، كار آنها در دفاع از خود، به تجاوز به ديگري و از آنجا تجاوز به مرزهاي اخلاقي منجر مي‌شود. اين تفاسير خود دستآويز نقدهاي ديني و پاره‌اي از جهات دستاويز دين‌ستيزي مي‌شوند. هم دفاع ديني و هم نقدهاي ديني، تصويري از خدا و رابطه انسان با خدا بدست مي‌دهند كه برساخته نظام بندگي و اربابي است. خدا در بيرون از انسان و در بلنداي عرش كبريايي فرمان به اطاعت وانقياد انسان صادر مي‌كند. اما در تصويري كه ما ارائه داديم خداوند، چيزي نيست كه در بيرون از انسان قرار داشته باشد. آقاي دكتر آرامش دوستدار، خدا را يك عامل خارجي مي‌شناسد، با اين تصوير معلوم است كه اطاعت از خدا و پيروي از او، پيروي از يك امر خارجي تفسير شود. اين عامل خارجي با احكام و يا اوامر و نواهي‌اي كه صادر مي‌كند، ذهن مؤمنان خود را از پرسيدن تهي مي‌كند. ناپُرسايي جزئي از سرشت دينخويي جامعه مي‌شود. ديخويي، يعني خوي ناپُرسايي، و خوي ناپُرسايي يعني خوي ناانديشگي، اين آن انساني است كه كارگاه بنيادگرايي در جامعه ديني توليد مي‌كند.
هم تصويري كه بنيادگرايي از خدا ارائه مي‌دهد و هم تصويري كه منتقدين ديني ارائه مي‌دهند، بيگانه با تصويري است كه قرآن ارائه مي‌دهد. تصويري كه قرآن از خدا ارائه مي‌دهد، و تصويري كه تا اين سطور شرح داديم، تصوير موجودي بيرون از انسان و بيگانه با حقوق و استعدادهاي انسان نيست. شايد اين تصوير كه از قول حضرت علي (ع) نقل مي‌شود، يكي از بهترين تصاويري باشد كه در متون ديني يادداشت شده است. او مي‌گويد : «خداوند در درون انسان است نه به يگانگي و در بيرون از انسان است نه به بيگانگي». هم او در جاي ديگر اشاره مي كند كه «درد تو در درون توست، ليكن آن را نمي‌بيني، و دواي تو در درون توست، آن را درك نمي‌كني .... درون تو همان لوح محفوظ و همان كتاب مبين است». اين عبارات را وقتي از قول يك عرب، حالا براي ما امام، اما براي منتقدين يك عرب لابد بيابانگرد، مي‌شنويم، انسان در شگفت مي‌ماند كه آيا تصويري روشن‌تر از اين در بيان آزادي وجود دارد؟ چگونه است كه اين تصاوير ناديده‌ گرفته مي‌شوند و متقابلاً تصاويري از خداي اربابي كه جريان‌هاي بنيادگرا و ستيزه‌جو ارائه مي‌دهند، مبناي نقد ديني قرار مي‌گيرد؟ چه سودي در اين تصاوير وجود دارد كه آن تصاوير ناديده گرفته مي‌شوند؟ خداوند به صراحت مي گويد كه راه او راه شماست، اگر راه او را برويد، راه خود را رفته‌ايد. اگر از او سربپيچيد به نفس خود ظلم كرده‌ايد. چيست كه مي‌گويد: هركس نفس خود را شناخت خداي خود را مي‌شناسد؟ چگونه است كه: فراموش كردن خدا، فراموش كردن نفس تلقي مي‌شود (سوره حشر 19). چگونه است كه: او از رگ گردن به انسان نزديكتر ( سوره ص آيه 16) و گاه: از خود انسان به انسان نزديك‌تر است، در حالي كه ما او را نمي‌بينيم (سوره واقعه 85). و يا چگونه است كه مي‌گويد: بدانيد و علم داشته باشيد كه او حائل ميان انسان و قلب او قرار دارد (سوره انفال 24). خدا آن وجودی است که وجود آزادی است. این تصویر، آن تصویری است که خدا را در آزادی، و رابطه انسان با خدا را در گشودگی به نمایش مي‌گذارد. این تصویر، آن تصویری است که نه تنها فکر کردن و پرسیدن را ممتنع نمي‌کند، بلکه مبنایی در پُرسایی و روشنفکری است. این تصویر، آن تصویری است که رحمت است و دوزخ را تنها به اهل شقاوت و شکنجه وعده داده است.

www.ahmadfaal@yahoo.com
ahmad_faal@yahoo.com
فهرست منابع:
1- کتاب سرگذشت فیزیک نوشته ژرژ گاموف
2- کتاب این شعور ناشناخته نوشته ژان شارون
3- کتاب علم و فلسفه نوشته کارناپ
4- کتاب كتاب علم و دين نوشته ايان باربور
5- کتاب سرنوشت جهان
6- كتاب فلسفه حق نوشته گئورگ ويليام هگل
7- کتاب نیروها در طبیعت جلد اول و دوم


سه‌شنبه 26 شهریور 1392
فرم ارسال نظر:
نام:  
پست الکترونیک:  
برای مثال: bayaneazadi@ahmadfaal.com
موضوع:  
نظر:  
وب سایت:
برای مثال: http://www.ahmadfaal.com
وب لاگ:
برای مثال: http://faalahmad.blogfa.com
   
Skip Navigation Links
پست الکترونیک:
bayaneazadi@ahmad
faal.com
- اسطوره های سیاسی
- سرگذشت سوبژه در نظریه های انسانشناختی
مباحثي پيرامون مناسبت هاي اجتماعي
--------------------
مباحثي در باره روشنفكري ديني
--------------------
مباحثي در باره فلسفه حقوق و سياست
--------------------
مجازات کردن سخت‌ترين کار ممکن است: مصاحبه با فوکو
--------------------
فلسفه و روان‌کاوي: آلن بديو
--------------------
مصاحبه با دیوید هاروی: سیمای تازه‌ی نظام اقتصادی جهان
--------------------
آیا شورش بی‌فایده است؟ میشل فوکو
--------------------
«در دفاع از انقلاب۵۷» امین بزرگیان
--------------------
«روحانیت اسلام و عصر جديد» امین بزرگیان
--------------------
چامسکی: دانشگاه بنگاهی تجاری شده است
--------------------
رونویسی تاریخ، بازگشت فاشیسم − گفت‌وگو با مراد فرهادپور
--------------------
ژیژک: بعضی وقت‌ها باید از ارادۀ اکثریت تخطی کرد
--------------------
حقوق بشر بدون تکالیفْ شکست می‌خورد
--------------------
مشاهده لیست کامل مقالات
تمامی حقوق و مطالب این وب سایت محفوظ است © 1387