«بيان آزادی، بیان آزاد شدن انسان و جامعه ها از زندان قدرت و خشونت است»
جهان بدون قدرت،   
جهاني که در آن، انسان و جامعه ها به آزادی و رستگاری مطلق دست یافته اند. اگر جهان بدون قدرت وجود ندارد، فی الواقع جهان بدون ستم، جهان بدون تجاوز، جهان بدون سانسور و ابهام، جهان بدون جنگ و کشمکش و سرانجام جهان بدون تضاد وجود نخواهند داشت. اگر قدرت فرآورده تضادها و نابرابری هاست، و اگر بنای جهان بر حقیقت و وحدت رخدادهای حقیقی است، پس نابرابری ها و تضادها و در نتیجه قدرت، به موجب از خود بیگانگی انسان در زیست جهان خویش پدید آمده اند. اگر جهان بدون قدرت هر گز به واقعیت نخواهد نشست، حداقل می تواند به منزله الگوی سنجش آزادی و حق مداری در جهان واقعی قلمداد شود.
نسبت نويسنده وب با كمونيسم و ليبراليزم:
اگر كمونيست ها و ليبراليست ها به حكومت برسند، محتمل مي دانم كه با ليبراليست ها دوست و با كمونيسم دشمن خواهم بود.
و اگر كمونيست و ليبراليست ها تحت حكومت ديگران باشند، با كمونيست ها دوست و با ليبراليسم دشمن خواهم بود.
پاسخي درباب ثنويت آزادي و قدرت - احمد فعال
خواننده محترمی نقد خود را به رابطه میان آزادی و قدرت چنین اظهار مى‏کند: «1- به نظر مي رسد شما خود، در همين ابتداي بحث، گرفتار دوآليسم شد‏ه‏اید، حال آنكه دائما در نوشتارهایتان به شدّت بر مبنايي كه منجر به دوآليسم شود، مي‌تازید . یعنی شما از یکسو بر دوآلیسم نقد مى‏زنید و از سوی دیگر همة گفتمانهاي موجود را در دو گفتمان آزادي و قدرت مي‌گنجاید، بدين ترتيب كه همة گفتمانها بالاخره از طيف‏هاي واسط ميان قدرت تا آزادي خارج نيستند و همين امر موجب اشتباهاتي است كه فهم نوشتارهای شما را سخت مى‏کند.
2 – پرداختن به هر موضوع علمي، اجتماعي، سياسي و ... منجر به توليد تصوّرات و تصديقاتي مي شود كه قطعاً با ضدّ خود، رابطة تقابل دارد و بحث و تبادل نظر و مجادلات و منازعات علمي و اجتماعي نيز، خواه ناخواه، در فضاي اين تقابلات صورت مي گيرد؛ لاجرم اینکه، نظريه‏ای که خود را موجّه مي داند، نظريات ديگر را دست كم، در قياس با تئوري پذيرفته شده خود، غيرموجه به شمار مي آورد، بنابراين گريزي از اين دوگرايي یا ثنویت ميان يك مفهوم و ضدّ آن و يا يك باور و عدم آن نيست، و با رگبار تعابير دقيق تعريف نشده نافارسي و يا فارسي گرته‌برداري شده از يك اصل نافارسي، نمي‌توان از اين تقابل گريخت».

آیا میان آزادی و قدرت ثنویت برقرار است؟
موضوع بحث را در سه قسم ادامه مى‏دهم.
1- میان آزادی و قدرت دوآلیسم (دوئیت‏گرایی یا ثنویت‏گرایی‏) نیست. امتناع از دوآلیسم، امتناع از دوئیت و امتناع از تناقض داشتن در هستی است. در هستی دوئیت و تناقض راه ندارد. تضاد آزادی و قدرت برای کسانی دوآلیسم محسوب مى‏شود که برای قدرت هستی و وجود قائل هستند. در حالی که اندیشه راهنمای موازنه عدمی برای قدرت هستی قائل نیست. قدرت ساختار سلسله مراتبی است. سلسله مراتبی از روابط فروتری و فراتری، و یا رابطه سلطه و زیر سلطه. به محض اینکه این رابطه‏ها از میان بروند، قدرت به خودی خود نیست مى‏شود. قدرت تجاوز به هستی و نیست کردن هستی و ایجاد خلاء و خلل در هستی است. هر جا که هستی پُر و لبریز و مالامال باشد، امکان بروز قدرت در آنجا وجود ندارد. قدرت در جایی بروز و ظهور پیدا مى‏کند که در هستی خلل و خلاء ایجاد مى‏شود. با این وصف، قدرت یک واقعیت عینی نیست، بلکه یک امر ذهنی و دستوری است. جایی که انسان و یا جامعه‏ای و یا یک دولت، نیروی محرکه ذهنی خود را به زور بدل مى‏کنند، در همانجا این نیروی محرکه به قدرت تبدیل مى‏شود. به عبارتی، ذهن و اندیشه‏ای که در زور از خودبیگانه مى‏شود، نیروی محرکه خود و دیگری را به قدرت تبدیل مى‏کند. یک مثال مى‏زنم. سرشت انسان مجموعه‏ای از فضائل و حقوق و استعدادهاست. این سه، یعنی حقوق و فضائل و استعدادها مکمّل یکدیگر هستند. آزادی بخش مهمی از حقوق ذاتی و اساسی انسان است. آزادی گاه بستر رویش و تحقق فضائل و استعدادهای انسان، و گاه خود مولود فضائل و استعدادها مى‏شود. با این وجود ظهور این سه ویژگی منوط به یک رشته از فعالیت‏ها و کنش‏های درونی و بیرونی است. از جمله یکی از این کنش‏ها، کنش آگاهی است. باز از میان این ویژگی‏ها، وجود آزادی قلمرو بینهایت است. این است که در بعضی از نوشته‏های خود، وجود آزادی نسبی و یا آزادی محدود را مورد نقد قرار داده‏ام. همینطور سایر حقوق بنا به اینکه سرچشمه در هستی دارند قلمرو بینهایت هستند. با این وجود کمتر انسانی وجود دارد که با حقوق و فضائل و استعدادهای خود به یگانگی تام و تمام برسد. عوامل تهدید کننده و از خودبیگانه‏ساز با حقوق و فضائل و استعدادهای انسان فراوان هستند. تضادها و نابرابری‏های اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی از جمله مهمترین عوامل تهدید کننده و از خودبیگانه‏ساز انسان و جامعه محسوب می‏شوند. انسان در وضعیت طبیعی و یا در سرشت خود بینهایت‏طلب است. امر قدرت نیز در تمام اشکال خود، امر گسترش‏خواه، تکاثرطلب و بینهایت‏طلب است. قدرت امر ذهنی است که در نتیجه وارونه شدن و از خودبیگانه شدن آدمی نسبت به حقوق و فضائل و استعدادهای خود، ظهور پیدا مى‏کند. راز جاودانگی که شیطان به انسان القاء کرد، جز وارونه کردن استعدادها و توانایی‏های انسان و از خودبیگانه کردن انسان در زور نبود. نقش شیطان تبدیل آگاهی به ضد آگاهی است. ضد آگاهی، قلمرو آزادی و بینهایت‏طلبی انسان را به عنوان یک امر ذهنی به قدرت تبدیل مى‏کنند. بنابراین قدرت یک امر ذهنی است که در بادی نخست، انسان نیروی محرکه درونی خود را به زور بدل مى‏کند و در مرتبه و مرتبه‏های بعد، نیروهای محرکه بیرونی را به زور برمى‏گرداند. حاصل آنکه، در نقش تخریبی‏ای که این نیروها بکار مى‏آیند، و در استیلاء جستن بر این و آن، قدرت علیه این و آن بکار مى‏رود.
با وجود این، دوست گرامى‏ما مى‏تواند مدعی شود، این حرفها بیهوده و ساخته ذهن شماست. به غیر از اینکه در یک بحث مبسوط او را به ویژگی‏های آزادی و قدرت ارجاع مى‏دهم، فرض مى‏گیرم که ادعای او در باره ذهنی بودن و بیهوده بودن این حرف‏ها درست باشند. نکته با اهمیت پاسخ به شبهه اوست که در تضاد دانستن آزادی و قدرت را نیز وسیله تصدیق دوآلیسم در اندیشه موازنه عدمی مى‏کند. نخیر، این برداشت غلط است. چون در نگاه و باوری که اندیشه موازنه عدمی است، بنا بر هستی بودن آزادی و نیست بودن قدرت است. لذا وقتی از دوآلیسم یاد مى‏شود، ادعاها در باره وجود دوآلیسم، باید منبعث از یک بحث وجودی باشد. وقتی موازنه عدمی این دوئیت را در هستی باور ندارد (همانطور که در سطور قبل اشاره کردم، و لو اینکه فرض کنیم باور ما غلط باشد) تضاد شماردن آزادی و قدرت دوآلیسم نیست.

2- با این وجود خواننده ممکن است بگوید نویسنده با مباحث خود قصد توجیه کردن دارد. در این قسم موضوع را از زوایای عینی‏تری دنبال مى‏کنیم. وقتی از ثنویت‏گرایی‏ و یا دوآلیسم سخن به میان مى‏آید، دو سر امر ثنوی باید از یک جنس و یا حکایت از یک چیز داشته باشند. به عنوان مثال، جریان اندیشه فلسفی در غرب ثنویت‏گرا‏ست. خدای پرومته وقتی در مقابل خدای زئوس قرار مى‏گیرد، پرومته به همان اندازه خداست که زئوس خداست. این دو خدا ضد هم و رویاروی هم هستند. هر دو وجودی حقیقی و اصیل دارند. اما در قرآن وقتی از شیطان صحبت مى‏شود، شیطان در مقابل خدا نیست. بلکه، نخست اینکه شیطان از مخلوقات خداست. دوم آنکه خود شیطان ابتدا یک فرشته بود و مانند همه فرشته‏های دیگر پاک‏سرشت بود. بعدها به دلیل یک امر ذهنی یعنی تصور اینکه مى‏تواند او هم جانشین خدا شود، کبر ورزید و تبدیل شد به شیطان لعیم. از آن پس به بعد هم، شیطان یک امر ذهنی است. یعنی تصور کبر و اندیشه کبر در آدمی، آدمى‏ را به شیطان بدل مى‏کند. در فرهنگ ایرانیان وضع به همین قرار است. ثنویت در اندیشه ایرانیان وجود ندارد. نور و ظلمت هر دو هستی نیستند. اهریمن تاریکی است. خدایی نیست که همذات اهورا موجودیت داشته باشد. وجود اصیل نور است، اهوراست و نه اهریمن و یا تاریکی. این نوع تضاد را نمى‏گویند ثنویت‏گرایی‏. بعضی از مفسرین معتقدند که دوآلیسم یا ثنویت در فرهنگ ایرانی/ زرتشتی، امر دنیوی است، نه امر هستی شناسانه. دنیا محل برخورد و نزاع خیر و شر، نور و تاریکی است. ثنویت‏گرایی‏ میراث یونان باستان است، میراث اندیشه گنوسی. گنوستیک‏ها ثنویت‏گرا‏ئی را از فلسفه افلاطون گرفتند و از آنجا آئین مسیحیت را بشدت تحت تأثیر آراء اخلاقی و فلسفی خود قرار دادند. گفته مى‏شود اندیشه گنوسی‏ها توسط شافعی مؤسس دانش اصول فقه، و پس از وی توسط غزالی وارد اندیشه اسلامی شد. در نگاه ثنویت‏گرایی‏ گنوستیسم، جهان اساساً آمیخته به خیر و شر است. آئین ایرانیان و به ویژه آئین زرتشت، فارغ از چنین آمیزشی بود. با این وجود، هرگاه اهریمن را موجودی با وجود اصیل و پا به پای اهورا تعریف کنیم، چنین تعریفی و تفسیری ثنویت‏گرایی‏ است.
فلسفه دیالکتیک مارکسیسم، نمونه آشکاری از ثنویت‏گرایی‏ است. بنا به آراء فلسفه دیالکتیک، هر پدیده مرکب است دو عنصر متضاد است. جدال و ستیز میان عناصر متضاد، هم موجب تغییر و هم موجب تکامل پدیده‏ها مى‏شود. جامعه نیز همچون پدیده‏های طبیعی دارای وجودی دیالکتیکی است. از نظر دیالکتیسین‏ها، نخست هر دو سر تضاد دارای وجودی اصیل هستند، دوم اینکه با حذف یکی توسط دیگری، تنها اشکال تضاد تغییر مى‏کنند، ولی خود تضاد باقی مى‏ماند. یا اگر حاصل ترکیب تضاد وجود یک سنتز باشد، بلافاصله سنتز شکل جدید از تضاد را از خود و در درون خود به نمایش مى‏گذارد. سوم و مهمتر از همه اینکه، تضاد عامل رشد و تکامل است. یعنی وجود دو سر تضاد ضروریِ تکامل است. در ثنویت‏گرایی‏ وضع به همین قرار است، بدین‏ترتیب که دو طرف تضاد اصیل و ضروری هستند. به علاوه در ثنویت‏گرایی‏، هیچگاه جهان یا جامعه، یا پدیده‏هایی که ثنوی توضیح داده مى‏شوند، خالی از تضاد نبوده و نخواهند بود. بنا به قاعده، تا جهان در کار است، ثنویت برقرار است. اگر پاره‏ای از مارکسیست‏ها مى‏گویند، بعد از نظام سوسیالیستی یک جامعه بی‏طبقه الی الابد برقرار خواهد شد، فاقد توجیه دیالکتیکی و با فلسفه خود در تناقض است.
در اینجا وقتی از رابطه تضاد آزادی و قدرت سخن مى‏گویئم، نخست، قدرت نه دارای وجود است و نه وجودی اصیل، دوم اینکه وقتی خداوند مى‏گوید جاء الحق ذهق الاباطل، او این را از باب مزاح نگفته که حق مى‏آید و باطل مى‏رود، بلکه فلسفه زندگی بشر است. اینطور نیست که قدرت یا باطل، تا زمانی که هستی برقرار است، وجود داشته باشند. حالا فرض کنیم در آخر زمان یا یک جامعه آرمانی، قدرت از میان رود از دید ما، و یا باطل از میان رود، از دید هم ما و این دوستمان که فکر مى‏کند همه چیز در ثنویت‏گرایی‏ قابل تحلیل است، خوب وضع ثنویت در یک جامعه آرمانی چی مى‏شود؟ یا در قیامت چی مى‏شود؟ اینجاست که باید تصدیق کنید که ثنویتی در کار نیست، وجود یک طرف عارضه‏ای بیش نیست، وضعیت از خودبیگانگی‏ای است که بر ذهن و زندگی بشر مستولی شده است.
نتیجه اینکه، وقتی بحث ثنویت مى‏شود، شما باید رد پای ثنویت را در درون پدیدارها جستجو کنید. مثلا مى‏گویند انسان ترکیبی از خیر و شر است و یا مى‏گویند جهان ترکیبی از خیر و شر است. یا اگر مثلا ما به ثنویت‏گرایی‏ قائل بودیم باید مى‏گفتیم که انسان ترکیبی از آزادی و قدرت است. اما اندیشه موازنه عدمی هیچگاه چنین ترکیبی را نمى‏پذیرد. انسان در ذات خود جز آزادی نیست، وجود قدرت مانند وجود یک بیماری است که بر ذهن و شعور انسان مستولی مى‏شود.
3- سارتر در نقد هگل می‌گوید: هستی هست و نیستی که شما هستی را در آن گذر می‌دهید، نیست. آزادی هست و قدرت رابطه‌ای است که دو کس، با غلفت از استقلال و آزادی خویش، برقرار می‌کنند. پس آزادی و قدرت دو محوری نیستند که نسبت به یکدیگر، فعال و فعل‏پذیر‏ باشند.
این توضیح لازم می‏آید که: اندیشه‏های ثنویت‏گرایی‏ از دو قسم خارج نیستند. یا تک محوری هستند و یا دو محوری. در ثنویت‏گرایی‏ِ تک محوری، یک طرف تضاد، محور فعال، و طرف دیگر که ممکن است کل جامعه باشد، در وضعیت تابع و پیرو قرار مى‏گیرند. مانند همه رژیم ها دیکتاتوری و توتالیتری که یک طرف فعال و طرف دیگر که بقیه جامعه است حول محور فعال باید تابع و پیرو باشند. در ثنویت دو محوری، هر دو طرف تضاد فعال هستند. هر دو طرف تضاد ممکن است به یک اندازه برای یکدیگر شاخ و شانه بکشند. رژیم های دموکراسی لیبرال چنین وضعیتی را دارند. اساساً تمام نظام های رقابتی که دارای رقابت واقعی باشند، استوار بر همین وضعیت ثنویت‏گرایی‏ دو محوری هستند. بنظرم مى‏رسد که مفهوم کنش و واکنش برای نشان دادن دو محوری و تک محوری بودن گویاتر است. در ثنویت تک محوری، یک طرف کنش دارد (و به واقع واکنش دارد)، طرف دیگر را مى‏خواهد تابع خود بگرداند. در ثنویت دو محوری، هر دو کنش دارند (و به واقع واکنش دارند) و هیچیک نمى‏خواهد و یا نمى‏تواند طرف دیگر را تابع خود بگرداند. اکنون این عبارت با عبارت بعدی روشن‏تر مى‏شود. در رابطه‏‏ای که میان قدرت و آزادی وجود دارد، هیچ آزادیخواهی مایل نیست تا طرف مقابل خود را، اگرچه دشمن او باشد، به واکنش واداشته شود. دشمن و هر قدرتمداری به محض اینکه واکنش‏ها را ترک بگوید و به کنش روی آورد، آزادیخواه مى‏شود. بنابراین کنش‏ورزی آزادیخواه و آزادیخواهان، هیچگاه با هدف برانگیختن واکنش دشمن و یا قدرتمدار صورت نمى‏گیرد. آزادیخواهی که بکوشد تا واکنش قدرتمدار را برانگیزد، از آزادی فاصله گرفته است، چه رسد به تابعیت. بسیار شنیده‏اید که اصلاح‏طلبان و کنش‏گران سیاسی نقل می‏کنند و تحلیل در پی تحلیل می‏آورند که طرف مقابل را، یا دولت را و حاکمیت را، به واکنش برانگیخته‏اند. این نوع اقوال و تحلیل‏ها در خور آزادی نیستند. اگر هیچ قدرتمداری به حیث فلسفه قدرت نمی‏تواند کنش باشد، وجز واکنش اندیشه‏ای در سر ندارند، اما آزادیخواه با هدف برانگیختن واکنش اندیشه به سر راه نمی‏دهد و دل به عمل نمی‏سپارد. خوب خواننده از خود بپرسد، کجا این رابطه‏ها رابطه ثنوی هستند؟
اکنون سراغ قول خواننده و منتقد محترم باز مى‏گردیم. آنجا که مى‏گوید: «همة گفتمانهاي موجود را در دو گفتمان آزادي و قدرت مي‌گنجاید، بدين ترتيب كه همة گفتمانها بالاخره از طيفهاي واسط ميان قدرت تا آزادي خارج نيستند».
ناقد در این جمله، ادعای خود را نقض می‌کند. زیرا:
الف) وجود دو دسته گفتمان ربطی به ثنویت ندارد.
ب) ناقد نمی‌تواند میان آزادی و قدرت، رابطه ثنوی برقرار کند، بطوریکه ما یا با دو محور (آزادی و قدرت) و یا یک محور فعال و دیگری فعل‏پذیر‏ مواجه باشیم. آزادی در صحنه جامعه یا وجود ندارد، و یا اگر هست در تعارض با قدرت است. تعارض آزادی با قدرت نه از نوع تابعیت و نه از نوع رقابت است. در حقیقت، چنین دوگانگی جز در رابطه قوا (که قدرتش می‌خوانند) ممکن‌ نیست. اما رابطه قوا نیازمند غفلت از حقوق خویش و جهت ویرانگر دادن به نیرو است.
ج) برای آنکه دو محور در رابطه قوا قرار بگیرند، مدار باز هستی باید به مدار بسته تبدیل شود. آیا بدون بستن مدار باز مداربسته بوجود می‌آید؟ پاسخ این پرسش اینست که هستی، مدار باز است (موازنه عدمی)، غفلت از استقلال و آزادی، خوردن میوه ممنوعه و زندانی شدن در مدار بسته‌ است. این مدار، همانطور که پیشتر توضیح دادم عارضه است. اگر نه، انسان نمی‌توانست با هستی مطلق رابطه برقرار کند (مدار باز).
انتقاد کننده می‌نویسد: «لاجرم آن كه، نظرية خود را موجّه مي‌داند، نظريات ديگر را دست كم، در قياس با تئوري پذيرفته شده، غيرموجه به شمار مي‌آورد، بنابراين گريزي از اين دوگرايي ميان يك مفهوم و ضدّ آن و يا يك باور و عدم آن ، نيست».
همین قول نیز با ادعای خود در تناقض است. زیرا هرکس نظر خود را صحیح و نظر مخالف با آن را غلط بداند، کمترین ربطی به ثنویت ندارد. چنانکه حق و ناحق دو محور را تشکیل نمی‌دهند، که نسبت به یکدیگر فعال و فعل‏پذیر باشند. بلکه ناحق پوشاندن حق بیش نیست و با دریدن پوشش، حق نمایان می‌شود. باز: حق از خود وجود دارد و ناحق از خود وجودی ندارد. وجود ناحق، جز پوشاندن حق نیست. همانند نیرو که وقتی به زور بدل می‌شود، هرگاه جهت تخریبی نیرو رها شود، مجدداً به نیرو تبدیل می‌گردد. چنانکه قدرتمدار، واکنش را ترک بگوید، آزادیخواه مى‏شود.
بدین‌قرار، موازنه عدمی بمثابه اصل راهنما، مدار عقل را باز نگاه می‌دارد و به عقل امکان می‌دهد تا با آزاد شدن از ملاحظات و رها شدن از هرگونه روابطه قوا، از راه نقد، به یگانگی حق و آزادی دست بیابد.
Ahmad_faal@yahoo.com
www.bayaneazadi.com





سه‌شنبه 20 خرداد 1393
فرم ارسال نظر:
نام:  
پست الکترونیک:  
برای مثال: bayaneazadi@ahmadfaal.com
موضوع:  
نظر:  
وب سایت:
برای مثال: http://www.ahmadfaal.com
وب لاگ:
برای مثال: http://faalahmad.blogfa.com
   
Skip Navigation Links
پست الکترونیک:
bayaneazadi@ahmad
faal.com
- اسطوره های سیاسی
- سرگذشت سوبژه در نظریه های انسانشناختی
مباحثي پيرامون مناسبت هاي اجتماعي
--------------------
مباحثي در باره روشنفكري ديني
--------------------
مباحثي در باره فلسفه حقوق و سياست
--------------------
مجازات کردن سخت‌ترين کار ممکن است: مصاحبه با فوکو
--------------------
فلسفه و روان‌کاوي: آلن بديو
--------------------
مصاحبه با دیوید هاروی: سیمای تازه‌ی نظام اقتصادی جهان
--------------------
آیا شورش بی‌فایده است؟ میشل فوکو
--------------------
«در دفاع از انقلاب۵۷» امین بزرگیان
--------------------
«روحانیت اسلام و عصر جديد» امین بزرگیان
--------------------
چامسکی: دانشگاه بنگاهی تجاری شده است
--------------------
رونویسی تاریخ، بازگشت فاشیسم − گفت‌وگو با مراد فرهادپور
--------------------
ژیژک: بعضی وقت‌ها باید از ارادۀ اکثریت تخطی کرد
--------------------
حقوق بشر بدون تکالیفْ شکست می‌خورد
--------------------
مشاهده لیست کامل مقالات
تمامی حقوق و مطالب این وب سایت محفوظ است © 1387