«بيان آزادی، بیان آزاد شدن انسان و جامعه ها از زندان قدرت و خشونت است»
جهان بدون قدرت،   
جهاني که در آن، انسان و جامعه ها به آزادی و رستگاری مطلق دست یافته اند. اگر جهان بدون قدرت وجود ندارد، فی الواقع جهان بدون ستم، جهان بدون تجاوز، جهان بدون سانسور و ابهام، جهان بدون جنگ و کشمکش و سرانجام جهان بدون تضاد وجود نخواهند داشت. اگر قدرت فرآورده تضادها و نابرابری هاست، و اگر بنای جهان بر حقیقت و وحدت رخدادهای حقیقی است، پس نابرابری ها و تضادها و در نتیجه قدرت، به موجب از خود بیگانگی انسان در زیست جهان خویش پدید آمده اند. اگر جهان بدون قدرت هر گز به واقعیت نخواهد نشست، حداقل می تواند به منزله الگوی سنجش آزادی و حق مداری در جهان واقعی قلمداد شود.
نسبت نويسنده وب با كمونيسم و ليبراليزم:
اگر كمونيست ها و ليبراليست ها به حكومت برسند، محتمل مي دانم كه با ليبراليست ها دوست و با كمونيسم دشمن خواهم بود.
و اگر كمونيست و ليبراليست ها تحت حكومت ديگران باشند، با كمونيست ها دوست و با ليبراليسم دشمن خواهم بود.
حق بدن من بخش اول
حق بدن من
احمد فعال

متافیزیک بدن
فلسفه كار خود را از تحليل روح آغاز كرد. چه در بحث هستي شناختي و متافيزيك و چه در بحث معرفت شناختي و چه در بحث حقيقت و خطا، هميشه موضوع روح يكي از مركزي‌ترين مباحث فلسفه بشمار مي‌آمده است. اما امروز بحث درباره بدن يكي از بحث‌های مهيج فلسفه‌هاي معاصر است. اهميت اين موضوع تا آنجا پيش رفته است كه ديگر مثل گذشته نمي‌گويند بدن زندان روح است، فيلسوفي چون ميشل فوكو پيدا مي‌شود و مي‌گويد بدن زنداني روح است1. حالا يعني چي بدن زنداني روح است؟ يعني بدن داراي يك رشته از اميال و كشش‌هاست، اما روح مانع آزاد شدن اين اميال و كشش‌ها مي‌شود. در گذشته روح جسم را احاطه كرده بود و بدن جز جمع متراكم و قابل شمارشي از پوست و گوشت و استخوان محسوب نمي‌شد. اين است كه افراد به يمن فداكاري‌ها و ايده‌هايي كه توسط متافيزيك روح رقم‌ مي‌خورد، فكر و انديشه را به مواد منفجره جسم تبديل مي‌كردند تا به ايده‌ها و آرزوهاي تقديس شده شان دست پيدا كنند. اندرون را از طعام خالي دار تا در آن نور معرفت بيني، اين همه آن شعاري بود كه جسم را در محكمه روح به مجازات مي‌كشاند. امروز جسم در احاطه پوست قرار گرفته است. ديگر روح موضوع رستگاري انسان نيست، خود بدن به موضوع رستگاري تبديل شده است. تمام رسانه‌هاي تبليغاتي به كمك آخرين دستاوردهاي پزشكي، مانند آنچه كه در مناسك مذهبي در گذشته وجود داشت، صبح تا شب به ما يادآور مي‌شوند كه چگونه از بدن خود مراقبت كنيم و چگونه آن را از مجازات به موضوع رستگاري خود تبديل كنيم. بدن ديگر در پيشگاه قديسان به زانو در نمي‌آيد، خود به امري مقدس تبديل مي‌شود. امروز بيشترين مراجعات پزشكي به مطب‌هاي پوست و زيبايي است. انجام عمليات زيبايي پرهزينه‌ترين و پردرآمدترين شغل پزشكي است. عملياتي مانند كاشت و ليزر كردن موي سر، ريش و ابرو، جراحي بيني، پلك و ابرو، و گذاشتن گونه مصنوعي، عمليات ليفتينگ كردن پوست، تتو كردن ابرو، فرنچ و دازاين ناخن به روش‌هاي گوناگون، جراحي سينه و شكم و دهها و صدها نوع عمليات ديگر، هزينه نگاهداري بدن را تا آن حد افزايش داده است، كه ديگر بدن نمي‌تواند موضوع فداكاري قرار گيرد. در گذشته مناسك ديني و اوراد مذهبي ما را وامي‌داشتند تا روح خود را در آغوش بگيريم و با تبديل كردن بدن به مآواي روح، روح را به آرامش ابدي بخوانيم. اما دستورات زيباشناختي و روانشناختي امروز به ما آموزش مي‌دهند كه چگونه در بدن خود منزلي ابدي بجوئيم. ژان بودريار نشان مي‌دهد كه چگونه در هر فرهنگي شيوه سازماندهي رابطه با بدن، بازتابي از شيوه سازماندهي افراد در روابط اجتماعي است. بنابراين سازماندهي ما در روابط اجتماعي بر اساس نظام مبادله و مصرف، مقتضي گرايش انسان امروز از اصالت روح به اصيل شماردن بدن است.
توجه به بدن از حد مراقبت‌های بهداشتی و پزشکی به یک آئین فرهنگی تبدیل شده است. آئین‌های پرستش روح به آئین‌های پرستش و تقدیس بدن تغییر ماهیت مي‌دهند. همانگونه که ميرچاالياده در كتاب خود و از قول Ardrew Greeley توجه ما را به معابد جدید جلب مي‌کند2، به همین ترتیب مي‌توان نمایشگاه‌های مد و زیبایی را و حتی مطب‌های پزشکی را به عنوان معابد و آموزشکده‌های جدید کیش و آئین تقدیس بدن برشمرد. اما بدن خاکی بدون یک ذهنیت متافیزیکی نمي‌توانست تا این حد به معبد ابدی انسان تبدیل شود. این ذهنیت متافیزیکی همان تمنای جاودانگی انسان است. انسان امروز دارای عقل ابزاری است و نقد را به نسیه نمي‌فروشد. جاودانگی روح نسیه‌ای بود که در جاودانگی بدن نقد مي‌شود. ذهنیت متافیزیکی بدن همچنین وابسته به جهانی است که حد و مرز شناختی انسان مي‌شود. این جهان، جهان مبادله کالاست که مصرف بخشی از آن مناسکی است که انسان امروز را به جاودانگی بدن نائل مي‌کند. به علاوه بدن از یک ابزار شناختی به یک منبع اصیل و واقعی شناختی تبدیل مي‌شود. بدون بدن زندگي وجود ندارد، بدون بدن تنها مرگ است كه وجود دارد. بدون بدن ذهن و احساسات و حتي انديشه وجود ندارند. آگاهي بازتاب واقعيت در ذهن نيست، بلكه حضور بدن در واقعيت زندگي است. مرلوپونتي با وضع اصطلاح بدن زيسته Body Lived"" معتقد بود كه آگاهي در جهان يعني بودن در جهان، و بودن در جهان از خلال حضور و تماس بدن در جهان صورت مي‌گيرد. تمام آگاهي‌هاي ما بدون اتصال به قسمتي از بدن مانند زبان، مغز، احساسات و اميال، به وجود نخواهند آمد. با وجود آنكه تمام احساسات و آگاهي ما از راه بدن حاضر مي‌شوند، اما علي‌رقم آن وجود این بدن غايب است. حضور بدن ما در تمام تجربه‌هاي زيستي، تنها وقتي حضور پيدا مي‌كند كه احساس درد بر او غالب مي‌شود. روح زندان بدن است، زيرا روح آموزش مي‌بيند، دستكاري مي‌شود و مطابق ميل قدرت تربيت مي‌شود، تا سرانجام چگونه بدن را مطابق با اميال قدرت به تصرف دربياورد. تسلط بر بدن يكي از هدف‌هاي اصلي و مهم نظام‌هاي قدرت است. همچنانكه تسلط بر جنسيت يكي از هدف‌هاي مهم و اصلي نظام‌هاي قدرت است. نظام‌هاي قدرت بدون تسلط بر بدن و عنصر جنسيت قادر نيستند تا تسلط خود را بر بقيت جامعه استوار نگاه دارند. اما تسلط بر همه بدن‌ها امكان‌پذير نيست. تكنولوژي‌ها انظباطي (اصطلاح میشل فوکو) در قالب تكنولوژي‌هاي رسانه‌اي، با دستكاري در روح افراد، بدن آنها را به تصرف درمي‌آورند. پس هدف اصلي نظام‌هاي قدرت تسلط بر بدن است و دستكاري كردن روح و انديشه با هدف اين تسلط صورت مي‌گيرد. بدین‌ترتیب ذهنیت متافیزیک بدن از سطح مبادله تولید و مصرف به سطح روابط قدرت ارتقاء پیدا مي‌کند. وجود تکنولوژی‌های انظباطی که فوکو از آن یاد مي‌کند، همین ذهنیت متافیزیکی است که بدن را به اصلی‌ترین منبع مهار جامعه تبدیل مي‌کند. بدون این ذهنیت فوکو نمي‌توانست، موضوع تقدم بدن بر روح را در روابط قدرت مورد جستجو قرار دهد. زیرا ذهنیت متافیزیکی است که به ما مي‌گوید، بدن تا چه اندازه منعکس کننده روابط قدرت است و تا چه اندازه در نظام مبادله و مصرف مي‌تواند راه به رستگاری بجوید. این ذهنیت متافیزیکی است که بدن را از موجود خاکی و فانی و پست به موقعیت استعلایی رشد و نامیرایی برکشیده است. در عین حال این ذهنیت متافیزیکی، ذهنیت نابرابری هم هست. اگر روح باید به متافیزیک طبیعت و توجیهات فلسفی و مذهبی متوسل مي‌شد تا نابرابری را توجیه کند، ذهنیت متافیزیکی بدن، با اشاره به بدن‌های نابرابر، نیازی به توجیه نابرابری ندارد. نابرابری جلوی چشمان ما وجود دارد. شاید به موجب همین ذهنیت متافیزیکی نابرابری است که هر بدن با بدن‌های دیگر فرق مي‌کند، در جوامعی پیشرفته با برچیدن شدن حکم اعدام مواجه مي‌شویم، اما در جوامع از پیشرفت بازمانده، کشتن و نیست شدن و آواره شدن هزاران بدن، فریادی را برنمي‌انگیزاند.

فرازمندی بدن در نظام مبادله و مصرف
سازماندهي ما در روابط اجتماعي جديد و نوع نظام مبادله‌اي و مصرف، رازهايي از بدن را بر ما مكشوف مي‌كنند كه به هيچ وجه قابل چشم پوشي نيستند. ژان بودريار از مجله ال نقل مي‌كند كه: «بدن شما حد و مرز شما و در عين حال حس ششم شماست3». اين مجله با استفاده از روانكاوي فرويد و لاكان توصيفي از مراحل شكل گيري "خود" از دوران شش ماهگي ارائه مي‌هد. زماني كه انسان با بدن خود احساس همنواني مي‌كند و خود را در آئينه بدن كشف مي‌كند. اين مجله با پرسش اين مسئله كه چگونه شما در بدن خود منزل كرده‌ايد، كوشش دارد تا به خوانندگان خود روش‌هايي را بياموزاند كه با آغوش گرفتن بدن، جاي گرفتن صحيح در زير پوست، بدن را از تصرف ديگري و چيزهاي ديگر خارج كرده و به تصرف خود در بياورند.
موضوع ميل، يا به اصطلاح ژيژك و لاكان رانه ميل، يكي از آن چيزهايي است كه جامعه شناختي بدن را در مركز توجه فيلسوفان عصر حاضر قرار داده است. سوژه ميل چيزي جز اميال سركوفت شده انسان نيست. اميالي كه در اشكال نمادين راه به بيرون پيدا مي‌كنند، و در قالب چیزهایی چون زبان، مذهب و قوانین به ابزار پنهان کردن و سرکوب امیال و تمنیات انسان تبدیل مي‌شوند. سوژه ميل وقتي به ابژه ميل دست پيدا نمي‌كند به ساحت خيال پناه مي‌برد. هم در روانكاوي فرويد و هم در روانكاوي لاكان، سوژه ميل همان تمناي انسان نخستين به بدن است. فرويد دسترسي به تمناي بدن را در اسطوره اودیپ جستجو مي‌کرد و بر آن نام عقده اوديپ مي‌نهد و لاكان از آن به عنوان ژوئيسانس jouissance ياد مي‌كند. ژوئيسانس jouissance لذت واقعي است كه انسان بدان دست پيدا نمي‌كند. به گفته لاکان: «سوژه همواره از رسيدن به ژوئيسانس محروم است4». ژوئيسانس حلقه گمشده نخستين تمناي انساني است كه در خيال ادامه پيدا مي‌كند. خيال در روانكاوي لاكان نقش همان روح را ايفاء مي‌كند كه موجب زنداني شدن ميل مي‌شود. فرويد خواستار آزاد شدن ميل از ساحت خيال بود، اما لاكان خودِ ساحت خيال را سازنده مي‌دانست و تمام امرهاي سياسي و اجتماعي را مرهون دنياي نماديني* مي‌دانست كه در خيال بوجود آمده است. اسلاوی ژيژك در تفسير انديشه‌هاي لاكان، ابژه ميل را گنجينه پنهاني مي‌دانست كه در ساحت خيال جايگاه ابدي جسته است. تا ماداميكه اين ابژه يا تمنا در ساحت خيال وجود دارد، به عنوان يك نیروی محركه براي انسان وجود دارد و به محض رها شدن و ارضاء كامل، نيروي محركه خود را از دست مي‌دهد5. به عبارتی، لاکان مي‌خواهد بگوید، میل تا وقتی در خیال وجود دارد (مثل تمنا و آرزوی رسیدن انسان به معشوق خود) میل است، به محض ارضاء شدن، نیروی محرکه خود را از دست مي‌دهد.
مباحث مربوط به جامعه شناختي و فلسفه بدن، مباحثي نيست كه خيلي به اين نوشته مربوط باشند. توضيح فوق را هم مختصراً تنها از اين جهت آوردم كه مقدمه‌اي براي ورود به بحثي باشد كه در باره حق بدن شرح خواهم داد. جامعه شناختي بدن معلوم نمي‌كند كه چه رابطه‌اي ميان الگوهاي ذهني و بدن وجود دارد. به عبارتی، جامعه شناختی بدن تفاوت میان آنچه كه ذهن را به تصرف در مي‌آورد، با آنچه كه بدن را به نقطه مركزي ميل برمي‌گرداند، را به ما نشان نمي‌دهد. با اين وجود گفتن اين حقيقت ضروري است كه ميان انديشه‌گران مناقشه و اختلافي جدي درباره اهداف نهايي نظام‌هاي سياسي وجود دارد. آيا هدف نظام‌هاي سياسي، تسلط بر بدن است و يا تسلط بر روح؟ و آيا موضوع مصرف و سود در نظام سرمايه‌داري معطوف به بدن است و يا روح؟ از اين اختلاف و مناقشه كه درگذريم، موضوع كنترل جنسيت يكي از مقومات اصلي و اساسي تمام نظام‌هاي قدرت محسوب مي‌شود. به عبارتي، خواه هدف اصلي نظام‌هاي سياسي قدرت، كنترل بدن باشد يا كنترل ذهن، و خواه روح زندان بدن باشد و يا بدن زندان روح، اما يك حقيقت روشن است كه كنترل جنسيت، مهمترين مسئله قدرت است. تسلط بر جنسيت، مهمترين مَحمَل تسلط قدرت بر اعم از بدن و روح است. هيچ قدرتي و هيچ حكومتي را نمي‌يابيد كه نسبت به عنصر جنسيت بي‌تفاوت بگذرد.عنصر جنسيت، خواه در برهنگي و خواه در پنهانگي، مهمترين مسئله قدرت در استيلاء جستن بر جامعه است. شايد اگر در دوران گذشته مسئله جنسيت و كنترل و هدايت مناسبات جنسي خيلي براي حكومت‌ها مهم نبود، اما دستكم از قرن بيستم به اين طرف به دليل اجتماعي شدن ارتباطات، از جمله وجود رسانه‌هاي جمعي، عنصر جنسيت يكي از عوامل مهم كنترل اجتماعي محسوب مي‌شود. دليل آن روشن است. زيرا از يك طرف زنان نيمي از جامعه هستند. پس كنترل آنها، كنترل نيمي از جامعه محسوب مي‌شود. از طرف ديگر موضوع جنسيت همواره يك موضوع زنانه است. پس كنترل جنسيت، كنترل بخش زنانه جامعه است. بخشي از نيروي محركه مردان در مناسبات جنسي بروز پيدا مي‌كند، پس كنترل جنسيت، مهار كردن اين بخش از نيروي محركه جامعه نيز مي‌شود. كنترل جنسيت تابعي از روابط قدرت است. يك قسم مهم روبط قدرت، روابط توليد در جامعه است. شكل مالكيت، نيروي كار، مبادله كالا و مصرف، اشكال مختلف روابط قدرت در جامعه هستند. اشكال ديگر روابط قدرت در فرهنگ، در سياست و در روابط اجتماعي شكل مي‌گيرند. عنصر جنسيت در تمام اين اشكال تعين كننده است. جنسيت هم سوژه و هم ابژه قدرت است. سوژه قدرت است وقتي كه بوسيله آن ذائقه مصرفي جامعه بايد تحريك شود، ابژه قدرت است وقتي كه بوسيله آن ذائقه مصرفي جامعه بايد از تحريك بازايستد. بورژوازي در قرن 19 بشدت با تحريك ذائقه جنسي مخالف بود. ظاهري پارساگرايانه بخود گرفته بود. پناه گرفتن بورژوازي در آئين پيوريتن‌ها يا آئين پاك دينان، و همكاري آنها با دستگاه كليسا به منظور سركوب جنسيت، داراي وجه توليدي و اقتصادي بود. كارگزاران توليدي، با اين هدف كه كارگرانْ وقتِ سرخاراندن ندارند و دستگاه‌هاي صنعتي يكسر بايد مشغول توليد باشند، مخالف تفريح و سرگرمي‌هاي اضافي كارگران بودند. اين بود كه بورژوازي به مدد كليسا محدوديت‌هاي شديدي روي پوشش بدن زنان و روابط جنسي ايجاد مي‌كرد6.
در قرن بيستم به ويژه در دوراني كه توليد به مرحله انبوه رسيد و سرمايه‌داري با مازاد توليد در مرزهاي ملي مواجه شد، فزاينده كردن مصرف، ايجاد و گسترش بازارهاي مصرف، در دستور كار نظام توليد بورژوازي قرار گرفت. نظام توليد بورژوازي از توليدمحوري قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم، به نظام مصرف‌محوري تبديل شد. متعاقب آن بورژوازي مصرف‌محور، فرهنگ و هويت پارساگرايي را از تن بيرون كرد و بطور اتفاقي با ظهور مكتبي مواجه شد، كه هويت تازه‌اي به او مي‌بخشيد. موج انفجار فرويديسم، ناب‌ترين پديده‌اي بود كه به ايدئولوژي مصرف‌گراي بورژوازي لبيك گفت. فرويد و فرويديسم محصول نقشه و يا توطئه بورژوازي نبوند. تقليل نبوغ فرويد و انقلاب او در كشف عنصر ناخودآگاه، چيزي نبود كه بتوان به نقشه يا توطئه نسبت داد. اما عنصر ناخودآگاه و تضاد فرد با جامعه، و اختلالات روان‌نژندي كه فرويد بدان‌ها پرداخت، محصول اشكالي از روابط قدرت بودند كه بورژوازي در دوران جديد بوجود آورد. فرويد براي دستيابي به ناخودآگاه بايد پوشش‌هايي كه به لحاظ اجتماعي در قالب هويت بر اندام خودآگاه كشيده شده بود، پس مي‌زد. بورژوازي براي دستيابي به شيوه توليد نوين بايد بازارهاي مصرف را در مي‌نورديد، اما نوردش بورژوازي در بازارهاي مصرف جز با تصرف عنصر ناخودآگاه ممكن نبود. به زعم فرويد، انرژي جنسي (سكسوال ليبيدو) مهمترين نيروي محركه ناخودآگاه انسان محسوب مي‌شود. اين نيرو در طول تاريخ بنا به سنت‌هاي اجتماعي و توسط پدر كه نمادي از همان سنت‌هاي اجتماعي است، سركوب شده است. فرويد كوشش داشت تا به عنصر ناخودآگاه دست پيدا كند. اما عنصر وجدان (سوپر ايگو) يا همان عنصر پدر و سنت‌هاي پدري، آداب و قواعد اجتماعي، مانند يك سد آهنين مانع دستيابي به عنصر خودآگاه مي‌شود. هنر فرويد پرده برداشتن از ناخودآگاه و شكستن همين سد آهنين پدري بود. بورژوازي همين كار فرويد را در نظام كالايي انجام داد، اما مانع او سنت فرهنگ سازیِ وضع پيشينيان ما بود. به ويژه آنچه كه از عصر پارساگرايي سنت پدري بورژوازي در قرن 19 به ارث رسيده بود. صنعت فرهنگ سازي (اصطلاح هوركهايمر و آدرنو) به كمك بورژوازي پسر (بورژازي نو) شتافت و جانشين سنت فرهنگ سازي گرديد. در واقع عناصر فرويدي يك به يك در اينجا در قالب وجوه توليدي نمادسازي مي‌شوند. نظام كالايي، يا ذائقه سركوب شده مصرفي جامعه، همان عنصر ناخودآگاه فرويدي است. اقتصاد توليد‌محور، اقتصاد خشك و سخت‌گيرانه‌ايي بود كه از عصر پدري (بورژوازي پدر) به ارث رسيده بود. اين اقتصاد در نقش فرمانروايي محض ظاهر شد. يك فرمانروايي مطلقه با قدرت سركوب نيروي كار با هدف وادار كردن نيروي كار به كار بيشتر و مصرف كمتر. سركوب جنسيت با همدستي كليسا، با هدف سركوب ذائقه مصرفي صورت گرفت. تئوري‌هاي ماركس آشوبي بر وضعيت پدري بود، كه در موضع اقتدار وضع پسري را در محروميت و استثمار قرار داده بود. ذائقه مصرفي پسر به موجب سركوب به عالم ناخودآگاه رانده شده بود. صنعت فرهنگ سازي با هدف شكستن سد سانسور و دستيابي به ذائقه مصرفي (ناخودآگاه) در تكنولوژي‌هاي رسانه‌اي بازتوليد مي‌شود. صنعت فرهنگ سازي، ذائقه مصرف را تغيير مي‌دهد، موانع فرهنگي را فرو مي‌ريزد و هويت تازه‌اي به جامعه مي‌بخشاند. صنعت فرهنگ سازي با توليد سرگرمي و سكس، راه ورود فرزند را از پَسِ تاريكخانه توليد به عرصه زندگي مصرفي هموار كرد. صنعت فرهنگ سازي بجاي مذمّت كردن مصرف به تقديس مصرف پرداخت. نظام كالايي روز به روز با نو به نو كرن كالاها و ايجاد مازاد توليد، سعي در سيراب كردن عطش مصرفي بورژوازي پسر برآمد. نوع مصرف كردن به الگوي اصالت دادن در جامعه تبديل مي‌شود. كالاها موقعيت و منزلت ما را در نظام اجتماعي مشخص مي‌كنند. نوع مصرف كالاها وجه مميزه هر فرد در ساختار نظام طبقاتي شمرده مي‌شود7. رابرت.جي. دان وضعيتي از نظام كالايي را شرح مي‌دهد كه گوناگوني كالاها و مصرف كالا در مقام گوناگوني اشكال مختلف ايدئولوژي‌ها ظاهر مي‌شوند8.
با جانشين شدن صنعت فرهنگ سازي و شكستن ديوار سانسور اجتماعي (سنت‌ها، عادات و مذهب، و همه اينها در نقش پدري) ذائقه مصرفي نيروي محركه خود را از پس تاريكخانه سركوب، چون سيل به عرضه زندگي اجتماعي سرازير مي‌كند. حاصل چنين وضعيتي ظهور سوژه بورژوازي در زندگي اجتماعي است. فرزندي كه ديگر هيچ مانعي و رادعي بر سر ارضاء اميال مصرفي خود نمي‌يابد. او يكپارچه به موجودي مصرف كننده تبديل مي‌شود و هويت خود را از راه مصرف كالا و هم‌مصرف شدن با ديگران (اصطلاح رابرت.جي. دان) بدست مي‌آورد. در دستگاه روانكاوي فرويد، عنصر جنسيت مسئله اصلي انسان و نيروي محركه اصلي‌اي بود كه توسط پدر يا همان آئين و سنت‌هاي اجتماعي سركوب شد. اما از ديد آنچه كه به نظام سرمايه‌داري و وضعيت بورژوازي مربوط مي‌شود، عنصر جنسيت، يك عنصر ثانوي است، نه يك عنصر اصلي. مسئله اصلي و نيروي محركه اصلي نظام سرمايه‌داري سود حاصل از چرخه كسب و كار در نظام كالايي است. اين است كه عنصر جنسيت (در اينجا سكس)، به عنوان يك ابزار يا يك ابژه قدرت براي تحريك ذائقه مصرفي جامعه مورد بهره‌برداري قرار مي‌گيرد. سوژه بورژوازي مرگ سوژه انساني است. همان چيزي كه فلاسفه پست مدرن از مرگ سوژه ياد مي‌كنند. سوژه بورژوازی با تقدیس کالا، خود را تا حد ابژه نظام کالایی تقلیل می‌دهد. اینجاست که بدن به عنوان ابژه جنسی مهمترین ابزار نظام سرمایه‌داری با شکستن دیوار سوپرمن (= وجدان)، چیزی که در دستگاه فرویدی منع پدری (سنت‌های اجتماعی و مذهب) نامیده می‌شد، بدون هیچ مانعی به نمایش عمومی در می‌آید. قوانین اجتماعی بخش دیگری از منع‌های پدری بودند که یک یک به سود رها شدن بدن تغییر می‌کنند. سوژه بورژوازی ناسوژگی انسان است. زیرا دو عنصری که سوژه را تشکیل می‌دادند، از دست می‌روند. عنصر خود، با از خودبیگانه شدن در مصرف، از خود بی خود می‌شود و عنصر آگاهی با از دست دادن محمل خَرَد، به تفاله نظام رسانه‌ای تبدیل می‌شود. بدین‌ترتیب چیزی از خودآگاهی که همان عنصر سوژه فرویدی بود، در زندگی بوروژوازی باقی نمی‌ماند. اکنون عنصر ناخودآگاه است كه همه هستی فردی و همه هستی اجتماعی ما را تشکیل می‌دهد. ناخودآگاهی که در طول تاریخ به زعم فروید، ذخیره سرشاری از انرژی‌های سرکوب شده جنسی بود (لیبیدو سکسوال) و به زعم این نوشته ذخیره سرشاری از سائق‌های مصرفی است، ناگهان از پس تاريكخانه ذهن سربرمي‌آورد. اقتصاد بازار که اینک به اصیل‌ترین ایدئولوژی بورژوازی تبدیل شده است، آزاد شدن جنسیت را یکی از مهمترین ابزارهای بت‌واره شدن کالا و در نتیجه تبدیل شدن نظام اجتماعی به یک نظام کالایی می‌شناسد. زیرا بورژوازی بدون جنسی کردن و رها کردن بدن از مالکیت وجدان، قادر نبود و نیست که ذائقه جنسی مصرف‌کنندگان را با سودای بازار همآهنگ کند. جنسیت مانند هر کالای دیگری به یک سرگرمی اجتماعی تبدیل مي‌شود و سرگرمی‌ها به فرهنگ و مذهب جدید تبدیل می‌شوند. در همین عرصه است که جنبش‌های اجتماعی سربرمي‌آورند و موضوع حق بدن و یا مالکیت فرد را بر بدن خویش به میان می‌کشند.
اکنون سکس نقشه دوگانه ایفا مي‌کند. هم یک کالای مصرفی است و هم یک ابزار به منظور تحریک ذائقه مصرفی است. هم مصرف می‌شود و هم مصرف کننده است. هم سوژه قدرت است، زیرا به موجب آن قدرت جامعه را به کنترل خود درمی‌آورد و هم ابژه قدرت است، زیرا ابزاری است که تحت کنترل قدرت عریان و پنهان می‌شود. اکنون سکس به پرمصرف‌ترین و لوکس‌ترین کالای مصرفی جامعه در آمده است. اگر تا دیروز از انفجار اطلاعات سخن یاد می‌شد، قرن بیست و یکم به یک معنا انفجار سکس است. و اگر بخواهیم رابطه مستقیمی میان سکس و خشونت برقرار کنیم، قرن بیستم دستکم تا این زمان عصر انفجار سکس و خشونت است. این رابطه درست معکوس نظریه‌ای بود که فروید میان سکس و خشونت تصور می‌کرد. فروید فکر می‌کرد سرکوب جنسی اسباب خشونت است، اکنون جهان نشان می‌دهد که رها شدن جنسیت با توسعه خشونت ضرب آهنگ یکسانی را طی می‌کنند. شاید بتوان سخنان فروید را اینگونه تعدیل کرد که عنصر جنسیت خواه در کنترل کردن و خواه در رها شدن، به کارگاه تولید خوشنت تبدیل مي‌شود. در ايام قديم بدن هم موضوع خشونت بود و هم هدف خشونت، روح و انديشه وسيله توليد اين خشونت بودند. انديشه‌هاي ديني و سنتي و فرهنگ‌ها، خشونت عليه بدن را توجيه مي‌كردند. خشونتي مستقيم، كه تنها با شمشير و مرگ راه علاج پيدا مي‌كرد. در گذشته بدن موضوع خشونت بود، اكنون خشونت خود به يك صنعت تبديل شده، و بدن به وسيله‌اي براي توليد خشونت تبديل مي‌شود.

سه‌شنبه 27 مرداد 1394
فرم ارسال نظر:
نام:  
پست الکترونیک:  
برای مثال: bayaneazadi@ahmadfaal.com
موضوع:  
نظر:  
وب سایت:
برای مثال: http://www.ahmadfaal.com
وب لاگ:
برای مثال: http://faalahmad.blogfa.com
   
Skip Navigation Links
پست الکترونیک:
bayaneazadi@ahmad
faal.com
- اسطوره های سیاسی
- سرگذشت سوبژه در نظریه های انسانشناختی
مباحثي پيرامون مناسبت هاي اجتماعي
--------------------
مباحثي در باره روشنفكري ديني
--------------------
مباحثي در باره فلسفه حقوق و سياست
--------------------
مجازات کردن سخت‌ترين کار ممکن است: مصاحبه با فوکو
--------------------
فلسفه و روان‌کاوي: آلن بديو
--------------------
مصاحبه با دیوید هاروی: سیمای تازه‌ی نظام اقتصادی جهان
--------------------
آیا شورش بی‌فایده است؟ میشل فوکو
--------------------
«در دفاع از انقلاب۵۷» امین بزرگیان
--------------------
«روحانیت اسلام و عصر جديد» امین بزرگیان
--------------------
چامسکی: دانشگاه بنگاهی تجاری شده است
--------------------
رونویسی تاریخ، بازگشت فاشیسم − گفت‌وگو با مراد فرهادپور
--------------------
ژیژک: بعضی وقت‌ها باید از ارادۀ اکثریت تخطی کرد
--------------------
حقوق بشر بدون تکالیفْ شکست می‌خورد
--------------------
مشاهده لیست کامل مقالات
تمامی حقوق و مطالب این وب سایت محفوظ است © 1387