«بيان آزادی، بیان آزاد شدن انسان و جامعه ها از زندان قدرت و خشونت است»
جهان بدون قدرت،   
جهاني که در آن، انسان و جامعه ها به آزادی و رستگاری مطلق دست یافته اند. اگر جهان بدون قدرت وجود ندارد، فی الواقع جهان بدون ستم، جهان بدون تجاوز، جهان بدون سانسور و ابهام، جهان بدون جنگ و کشمکش و سرانجام جهان بدون تضاد وجود نخواهند داشت. اگر قدرت فرآورده تضادها و نابرابری هاست، و اگر بنای جهان بر حقیقت و وحدت رخدادهای حقیقی است، پس نابرابری ها و تضادها و در نتیجه قدرت، به موجب از خود بیگانگی انسان در زیست جهان خویش پدید آمده اند. اگر جهان بدون قدرت هر گز به واقعیت نخواهد نشست، حداقل می تواند به منزله الگوی سنجش آزادی و حق مداری در جهان واقعی قلمداد شود.
نسبت نويسنده وب با كمونيسم و ليبراليزم:
اگر كمونيست ها و ليبراليست ها به حكومت برسند، محتمل مي دانم كه با ليبراليست ها دوست و با كمونيسم دشمن خواهم بود.
و اگر كمونيست و ليبراليست ها تحت حكومت ديگران باشند، با كمونيست ها دوست و با ليبراليسم دشمن خواهم بود.
ترامپ الگوي عوام زدگي سرمايه‌داري
احمد فعال

عقلانی شدن سرمایه‌داری
وقتي كه ماركس براساس تئوري انباشت سرمايه سقوط سرمايه‌داري را پيش‌بيني مي‌كرد؛ از پيش‌بيني جريان عقلاني شدن سرمايه‌داري غفلت كرد. دليل اين غفلت، غفلت از نظام بوركراسي بود. بوروكراسي همانگونه كه ماكس وبر توضيح مي‌دهد، جريان عقلاني شدن كسب و كار و در نتيجه عقلاني شدن نظام سرمايه‌داري بود. در زمان ماركس نظام سرمايه‌داري تا آن حد به پيچيدگي دست پيدا نكرده بود و یا دستکم نظام اداری و مدیریت به چنان درجه‌ای از پیچیدگی نرسید بود تا از دل آن غول بي شاخ و دمي مثل بوركراسي بيرون بيايد. در واقع سرمايه‌داري با استفاده از عقلاني كردن كسب و كار و وجود بوروكراسي، به يك نظام خودكنترلي دست پيدا كرد. چنانچه بسیاری از نظرمندان، بورکراسی را نوعی نظام جباریت بدون حضور و وجود هیچ جباری توصیف مي‌کنند1. ماركس پيش‌بيني نمي‌كرد كه سرمايه‌داري براي حفظ خود اولاً كارگران را در نظام توليد مشاركت مي‌دهد و آنها را در استثمار كردن خود شريك ‌ مي‌گرداند. دوماً فکرش را نمي‌کرد که روزی سرمایه‌داری، پرولتاریا یا همان کارگران صنعتی را با بورژازي هم‌مصرف كند، تا مرز طبقاتي میان آنها احساس نشود. مشاركت در توليد و هم‌مصرف شدن، نوعي احساس بورژوا شدن ايجاد مي‌كرد كه خود به خود تضادهاي آشتی‌ناپذیر (تضادهای آنتاگونيستي) را در ميان طبقات زحمتكش از ميان مي‌برد. بدين‌ترتيب سرمايه‌داري براي يك قرن از هر گونه انقلابي مصونيت پيدا كرد. سرمايه‌داري كار دوم و يا سومي هم كرد كه البته در اينجا طبق نظريه‌هاي ساختارگرايي در خور توجه هستند. این کار ديگر خيلي به اراده و عقلانيت سرمايه‌داري بستگي نداشت. يعني اينجور نبود كه سرمايه‌داري با اراده خود و با عقلانيتي كه بكار مي‌برد، نظام كنترلي جديدي را برپا مي‌كند. نظام بوروكراسي يك نظام خودكنترلي بود كه نه به موجب اراده سرمايه‌داري، بلكه به موجب خود طبيعت كار و سازمان كار پديد آمد. طبيعت كار از يك نوع پيچيدگي در مديريت، در تأمين مالي، در برنامه‌ريزي، در پرداخت حقوق و دستمزد، در محاسبه هزينه‌ها و درآمدها، در تأمين و نگهداشت كالا، در انبارداري و برآورد موجودي كالا، و در دهها مورد ديگري كه به نظام اداري شركت‌هاي توليدي مربوط مي‌شود، حکایت مي‌کند. همه اين پيچيدگي‌ها به شكل‌گيري يك نظام اداري و سازمان اداري عريض و طويل و پيچيده منجر شد. سازماني كه مانند يك ماشين بي‌جان اما بسيار متحرك و پويا، بر اراده افراد حكمراني مي‌كرد. ماكس وبر از اين نوع بوروكراسي به عنوان قفس آهنين ياد مي‌كرد2. قفسي كه اراده و آزادي فردي را از ميان مي‌برد و افراد را به خدمت يك ماشين بي‌روح در مي‌آورد.
عقلانيتي كه سرمايه‌داري از آن بهره مي‌جست، عقلانيت ابزاري بود. عقلانيت ابزاري، عقلانيت سود و زيان كردن چيزهاست. نوعي عقلانيت محاسبه‌گرانه كه سود و زيان پديده را مورد سنجش قرار مي‌دهد. طرفداران مكتب فرانكفورت از آن به عنوان عقلانيت صوري ياد مي‌كنند و ماكس وبر از آن به عنوان عقلانيت معطوف به هدف ياد مي‌كند. حالا اشاره به اين دو نظريه چه به درد ما مي‌خورد؟‌‌ عقلانيت صوري بدان معناست كه سرمايه‌داري تنها سطح پديده‌ها را مورد ارزيابي قرار مي‌دهد و از تجريه و تحليل وضعيت دروني پديده‌ها غفلت مي‌كند. عقلانيت معطوف به هدف بدان معناست كه نظام سرمايه‌‌داري تنها به هدف مي‌انديشد و از مسيري كه طي مي‌كند و از روش‌ها و ارزش‌هايي كه به وجود مي‌آيند و يا از وجود مي‌روند، غفلت مي‌كند. خود ماكس وبر وقتي عقلانيت را به دو قسم عقلانيت هدف و عقلانيت معطوف به ارزش تقسيم مي‌كرد، به اين حقيقت اشاره داشت كه عقلانيت بوروكراسي‌ در نظام سرمايه‌داري با اصیل شماردن هدف و دستيابي به سود، از ارزشمند شماردن ساير چيزها و از جمله ارزش انساني غافل مي‌شود. اين نگرش رفته رفته موجب مي‌شود تا افراد با ازخودبيگانه شدن در نظام كالايي، ‌محتواي خود را از دست بدهند و در سطحيت زندگي اجتماعي متوقف شوند. بدين‌ترتيب با چنين آدم‌هايي كه از محتوا تهي شده‌اند و در سطحيت خود به سرگرمي و مصرف‌زدگي مشغول هستند، مي‌توان به آنها محتواي دلخواه بخشید. كاري كه فرهنگ صنعت سازي3 (قول آدرنو و هوركهايمر) مي‌كند، همين محتواسازي است. نظام‌هاي توتاليتاريستي هم كه نظام فرهنگي خود را كارخانه آدم‌سازي مي‌شمارند، همين برنامه محتواسازي را در دستور كار دارند. با اين تفاوت كه نظام سرمايه‌داري صنعت فرهنگ‌سازي را از راه انتخاب خود مردم انجام مي‌دهد، اما نظام‌هاي توتاليتر و ايدئولوِيك همين كار را از طريق روش‌هاي يكپارچه‌سازي اجتماعي و سياسي انجام مي‌دهند.

صنعت عوام‌زده کردن جامعه
جريان عقلانيت صوري و سطحي كردن جامعه، به جامعه محدود نشد. نظام سياسي و دستگاه اداره كشورهاي سرمايه‌داري نيز در معرض سطحي شدن قرار گرفتند. سطحي شدن جامعه، چيزي جز گسترش عوام‌زدگي در جامعه نبود. در چند مطالعه‌اي كه پيشتر درباره عوام‌زدگي ارائه كردم، توضيح دادم كه عوام‌‌زدگي مانند بسياري از پديده‌هاي اجتماعي ديگر وطن ندارد. هرگاه فردي و يا جامعه‌اي از درون تهي مي‌شود و به سطح محدود مي‌شود، دچار عوام‌زدگي شده است. عوام‌زدگي ميان‌تهي شدن انسان و جامعه از محتواي دروني است. منظورم از محتواي دروني، تهي شدن از نيروي محركه كنشگري است. تبديل كنش‌ها به واكنش است. انتقال محور و محورهاي تصميم‌گيري از درون به بيرون است. حالا همه این عباراتی که آوردم یعنی چه؟ یعنی محور تصمیم‌گیری از درون انسان به بیرون منتقل می‌شود. باز در یک عبارت ساده‌تر، انسان بجای اینکه خودش تصمیم بگیرد و محور تصمیم در درون او باشد، دیگری به جای او تصمیم مي‌گیرد و محور تصمیم‌گیری را به دیگری واگذار مي‌کند. عوام‌زدگي تنها به جامعه عوام‌زده و بي‌سواد مربوط نمي‌شود. جامعه دانشگاهي نيز وقتي ميان‌تهي شد و رسالت خود را از توليد علم و كشف حقيقت، به توليد ثروت و تجارت تغيير داد، و يا به آكادمي‌هاي توليد و مصرف قدرت بدل شدند، دچار عوام‌زدگي ‌شد. جريان عوام‌زدگي به تمام زمينه‌ها و پديده‌هاي اجتماعي رخنه مي‌كند. از سياست گرفته كه ما با جنبش‌هاي پوپوليستي مواجه هستيم، تا تكنولوژي و صنعت كه با پديده تكنولوژي‌زدگي و صنعت‌زدگي مواجه هستيم. صنعت فرهنگ‌سازي هم كه نويسندگان ديالكتيك روشنگري از آن ياد مي‌كنند، همين صنايعي است كه در ميان‌تهي كردن جامعه و پركردن آنها از مصرف نقش بازي مي‌كنند. این صنایع امروز با جریان مصرف‌محوری و سرگرمي‌سازی به صنعت عوام‌زده کردن جامعه تبدیل شده‌اند. همچنانکه در سطور قبل یادآور شدم، جوامع پيشرفته صنعتي از راه انتخاب كردن و از راه تبديل دنياي حقيقي به دنياي مجازي، دچار عوام‌زدگي مي‌شوند و جوامع شرقي از راه اعمال روش‌هاي يكپارچه‌سازي. اكنون اين پرسش وجود دارد كه چه عاملي موجب سطحي شدن جامعه و سطحي شدن نظام سياسي شده است؟ در اين قسمت از بحث به شرح گزارشاتي مي‌پردازم كه فريد زكريا در كتاب آينده آزادي به شرح آنها مي‌پردازد. سپس به شرح گزارش و نظريه‌اي مي‌پردازم كه در تكميل مقالاتي است كه پيش از اين درباره عوام‌گرايي و نخبه‌گرايي نگارش نموده‌ام.

آیا دموکراتیزاسیون عامل عوام‌زد کردن سیاست در آمریکا شده است؟
عنوان فرعي كتاب فريد زكريا الويت ليبراليسم بر دموكراسي است. حرف مهم و اصلي كتاب زكريا دو چيز است، نخست اينكه، او تمام بيچارگي‌هاي امروز نظام سرمايه‌داري و بخصوص بحران‌هاي اجتماعي و سياسي جامعه آمريكايي را به گردن دموكراسي مي‌اندازد. از زماني كه تقريباً از پايان دهه 60 ميلادي جريان دموكراتيزاسيون به تمام امور زندگي سرايت كرد، همه چيز دستخوش عوام‌زدگي شده است. البته اين اصطلاح را من بكار مي‌برم، ولي منظور زكريا هم در سراسر متن چنين مفهومي است. به عنوان مثال او در صفحه 24 از رشد پوپوليسم در تمام كشورهاي اروپايي ياد مي‌كند، و در صفحه 169 از قول شري برمن از وجود پوپوليسم در آمريكا ياد مي‌كند. و سرانجام مي‌نويسد: «جمهوري آمريكا كه در اصل با اين طرز فكر پايه‌گذاري شده بود كه در آن موازنه ميان اراده اكثريت و حقوق اقليت برقرار باشد - يا در معناي كلي‌تر موازنه ميان دموكراسي و آزادي- روز به روز بيشتر به سمت پوپوليسم ساده‌انگارانه مي‌رود4». نکته دوم و پر اهمیتی که فرید زکریا در کتاب خود تأکید دارد، از بین رفتن نخبه‌های گذشته است. نخبگانی که هم ‌مسئولیت‌پذیر بودند و هم جزو نجیب زاده‌های اصیل بشمار مي‌آمدند. به گفته او: «زمان تغییر در اعتماد عمومی سرنخی مهم است. چرا که رویکردهای عمومی در اواسط دهه 1960 تغییر جهت داد و از آن زمان به بعد مرتب اُفت مي‌کند؟5». در ادامه پاسخ مي‌دهد: «یک تغییر بزرگ در این دوره آغاز شد و با همان شدت ادامه یافته است. دموکراتیزاسیون در سیاست. سیاست آمریکا، احزاب سیاسی، مجالس قانون‌گذاری، سازمانهای اداری و حتی دادگاه‌ها در یک تلاش آگاهانه برای اینکه ساختار خود را دموکراتیک‌تر کنند، خود را بیشتر در دسترس مردم قرار مي‌دهند و تحت نفوذ آنها قرار مي‌گیرند6». از این تاریخ به بعد روند همه‌پرسی‌ها در تاریخ رو به افزایش مي‌گذارد. جریان همه‌پرسی و روند دموکراتیزاسیون در تمام امور و مسائل زندگی از سقط جنین گرفته تا مالیات موجب شد تا مؤسسات نظرسنجی به عنوان فالگیران جدید وارد عرصه سیاست و اجتماع شوند. این موسسات دماسنج افکارعمومی هستند و به رهبران و سیاستمدارن سیاسی نشان مي‌دهند که دنبال چه چیزی باشند تا آراء بیشتری را کسب کنند: «امروز واشنگتن طوری سازماندهی مي‌شود که افکارعمومی را دنبال کند. هزاران نفر استخدام مي‌شوند تا دائما در مورد هر موضوع قابل تصوری نبض افکارعمومی را بگیرند. عده‌ای دیگر استخدام مي‌شوند تا مشخص کنند احساس مردم در مورد این موضوعات چگونه است و به عده‌ای دیگر پول داده مي‌شود که تا حدس بزنند که احتمالاً مردم فردا چه فکر مي‌کنند7».
حالا با این وضعیت چه اتفاقی مي‌افتد؟ چرا گوش به خواست مردم سپاردن بد است و موجب اُفت سیاست در جامعه آمریکا شده است؟ البته فرید زکریا نمي‌خواهد بگوید که گوش به خواست مردم سپاردن چیز بدی است. مخالفت او با دموکراسی در سراسر کتاب خود، به این دلیل است که دموکراسی بهترین ابزار فریبکاری است. او از سنت‌های یک جامعه آزاد و لیبرالیستی حمایت مي‌کند. این سنت‌های لیبرالیستی بود که اروپا را و آمریکا را متمدن کرد و به درجه ترقی رساند. سنت‌های مانند، ‌مسئولیت‌پذیری، مانند احترام به حقوق فردی و احترام به آزادی‌های مدنی و احترام به مالکیت، همچنین سنت‌هایی مانند خردگرایی و تحمل یکدیگر، سرانجام سنت‌هایی مانند شکل‌گیری صنوف و احزاب و اتحادیه‌های کارگری و کارفرمایی، اینها بودند که اسباب مدنیت و پیشرفت را به وجود آوردند. به همین دلیل است که فرید زکریا نام فرعی کتاب خود را تقدم لیبرالیسم بر دموکراسی مي‌گذارد. به عکس در جامعه‌ای که این سنت‌ها وجود نداشته باشند، جامعه به آسانی در معرض عوام‌فریبی سیاستمداران قرار مي‌گیرد. او مي‌نویسد که وقتی این سنت‌ها ضعیف مي‌شوند و یا حتی در بعضی از کشورها پیش از شکل‌گیری این سنت‌ها دموکراسی به وجود مي‌آید، نه تنها دموکراسی وسیله عوام‌فریبی در داخل مي‌شود، بلکه در خارج از کشور وسیله جنگ افروزی مي‌شود. فرید زکریا برخلاف کانت معتقد است که هیچ رابطه‌ای میان صلح و دموکراسی وجود ندارد. کانت دقت نداشت که صلح دموکراتیک در کشورهایی صدق مي‌کند که از سنت‌های آزادی برخوردار هستند. چنانچه مطالعات جک اسنایدر و ادوارد منسفیلد نشان مي‌دهد که طی 30 سال گذشته کشورهایی که بدون پشت سرگذاردن سنت‌های لیبرالیستی به دموکراسی دست یافته‌اند، بیش از کشورهای اقتدار گرا در جنگ شرکت داشته‌اند8.
برگردیم به پرسشی که در پارگراف قبل مطرح کردیم. و آن اینکه، وضعیت دموکراسی و یا جربان دموکراتیزاسیون در آمریکا چکار کرد که موجب اُفت سیاست گردید؟ بر طبق نظری که فرید زکریا ارائه مي‌دهد جریان دموکراتیزاسیون موجب شد تا مؤسسات نظرسنجی به عنوان فالگیران جدید پا به عرصه سیاست بگذارند. اما این همه ماجرا نیست، ماجرا از زمانی آغاز مي‌شود که سروکله لابی‌ها در سیاست پیدا مي‌شود. دموکراسی سیستم سیاسی را از درون به افکارعمومی باز مي‌کند: «هر چه یک سیستم بازتر مي‌شود، پول، لابی‌ها و افراد تندرو آسان‌تر در آن نفوذ مي‌کنند9». دهه 1960 به بعد نقش لابی‌ها در سیاست پررنگتر مي‌شود. هر قانون جدید که مي‌خواهد وضع شود، سروکله لابی برای بدست آوردن مقداری از بودجه فدرال حی و حاضر مي‌شود. او از قول گزارشی که راچ بدست مي‌دهد، چنین اظهار مي‌کند که نفوذ لابی‌ها اقتصاد آمریکا را در هم ریخته است. لابی‌ها همان گروه‌های ذینفع هستند که هیچ مسئولیت رسمی در دولت و یا در دستگاه اداری کشور ندارند. به یک تعبیر مي‌توان لابی‌ها را گروه‌های مافیایی دانست که قدری آشکارتر عمل مي‌کنند. در سیستم‌های بسته، مافیاها با شیوه‌های پنهانی نفوذ مي‌کنند و به عنوان دولت در سایه و یا مجلس قانون‌گذرای در سایه نقش ایفاء مي‌کنند. اما در سیستم‌های باز نقش لابی‌ها آشکارتر است و حتی در قالب آژانس‌های اطلاعاتی و مشاوره‌ای فعالیت مي‌کنند. تلاش دولت‌ها برای کاهش هزینه‌ها به دلیل نفوذ گروه‌های ذینفع غیرممکن است. در واقع لابی‌ها سیاستمداران آمریکایی را هدایت مي‌کنند. با گسترش روزافزون لابی‌ها دو اتفاق دیگر در صحنه سیاست و حتی در صحنه زندگی اجتماعی رخ مي‌دهد. نخست اینکه، طبقه نخبگان جدید جایگزین طبقه نخبگان قدیمی مي‌شود که نه دارای پرنسیپ هستند و نه مسئولیت پدذیرند. اتفاق دوم این است که نقش احزاب کمرنگ مي‌شود. در همین انتخابات اخیر آمریکا از قرار اطلاع، اکثر نمایندگان و رهبران برجسته جمهوریخواه با حضور ترامپ در انتخابات مخالف هستند. و هر چه زمان بیشتر مي‌گذرد مخالفت آنها پررنگتر مي‌شود، اما ترامپ به دلیل اینکه یک سرمایه‌دار عوام‌فریب است، خوب توانسته بر امواج افکارعمومی آمریکا سوار شود. افکارعمومی‌ای که بشدت در بیم و هراس پدیده‌هایی چون تروریسم و بحران مهاجرت قرار دارد. با کمرنگ شدن نقش احزاب و بی‌محتوا شدن آنها، سنت‌های لیبرالیستی رفته رفته از میان مي‌روند. بدین‌ترتیب بنا به آنچه که فرید زکریا گزارش مي‌دهد، جامعه آمریکایی و سیاست آمریکایی دوران افول خود را پشت سر مي‌گذارد.

سرچشمه‌های واقعی عوام‌زدگی در جامعه سیاسی آمریکا
نظریه و گزارش فرید زکریا ضمن در خور توجه بودن اما دارای کاستی‌ها و تناقضات بسیاری است. این حقیقت که دموکراسی‌ها با ایجاد یک جهان مجازی دشمن بشریت هستند، کاری است که قبلاً به آن پرداخته‌ام10. جهان مجازی جهانی است که افراد بطور مستقیم با واقعیت خودشان و با واقعیت زندگیشان روبرو نیستند. آنها به واسطه تکنولوژی‌های رسانه‌ای با این واقعیت‌ها روبرو مي‌شوند. در نتیجه امرواقعی، بیشتر یک امر ذهنی است تا واقعیت. یعنی ابتدا در ذهن رخ مي‌دهد و سپس ما به آن لباس واقعیت مي‌پوشانیم. این ذهن‌ها در تسلطه تکنولوژی‌های رسانه‌ای و در تسلط گروه‌های ذی‌نفوذ قدرت قرار دارند. یکی از کاستی‌هایی که فرید زکریا در گزارش و تحلیل خود نمي‌بیند، تحلیل همین دنیای مجازی است. وجود دنیای مجازی ربطی به وجود لابی‌ها و سقوط نخبگان آریستوکراتیک ندارد، بلکه محصول نظام مصرف‌محور سرمایه‌داری است. به عبارتی، این دموکراسی نبود که به فرایند انحطاط و افول سیاست منجر شد، بلکه میان‌تهی کردن دموکراسی و سرگرم کردن جامعه در دنیای مجازی بود که به فرآیند انحطاط و افول سیاست منجر شد. دموکراسی و انتخاب مستقیم، حق مردمی است که مي‌خواهند در سرنوشت خود تصمیم بگیرند. فرید زکریا و یا هر تحلیل‌گر سیاسی دیگر چگونه و با چه توجیهی مي‌توانند این حق را از جامعه سلب کنند؟ او مي‌توانست بجای انتقاد از دموکراسی، به انتقاد از وضعیتی بپردازد که نظام سرمایه‌داری مَجاز را به جای حقیقت به جامعه خود معرفی مي‌کند. نظامی که با سلطه پول و قدرت، امکان مفارقت که هیچ، امکان رقابت لیبرالیستی را هم از جامعه سلب مي‌کند. آنچه که انتقاد وجود دارد نفس فرایند دموکراتیزاسیون نیست، بلکه تبدیل و تقلیل دموکراسی به دموکراسی نخبگان است. آنچه که در آمریکا و در بسیار دیگری از کشورهای اقتدارگرا وجود دارد، دموکراسی نخبه‌گراست.
کاستی دومی که فرید زکریا نمي‌بیند، کمرنگ شدن و یا از بین رفتن نقش روشنفکران در صحنه سیاسی است. از دهه 70 میلادی تقریباً نقش روشنفکران در سیاست به تدریج کمرنگ شد. یکی از دلایل کمرنگ شدن نقش روشنفکران پیدایش علوم رفتاری بود. در دهه 1950 به بعد علوم رفتاري سايه سنگيني بر دانشگاه‌ها فكند. بطويكه بيش از همه جامعه شناسي و علوم سياسي تحت تآثير علوم رفتاري قرار گرفتند. تفسير و تحليل و تبيين رويدادهاي سياسي و نقش آفريني در عرصه سياسي و در حوزه‌هاي دانشگاهي و حوزه‌هاي عمومي كه كار روشنفكران بود، بدست دانشمندان علوم رفتاري قرار گرفت. دانشمنداني كه مي‌توانستند به كمك رياضيات به ترسيم و طراحي نظم زندگي اجتماعي بپردازند. مؤسسات نظرسنجی از همین جا بود که به عنوان جادوگران جدید افکارعمومی در جامعه بسط و گسترش پیدا کردند. مهمترین تأثیر علوم رفتاری علمی شدن و تجربی شدن سیاست بود. نقش سیاست از دوش روشنفکران برداشته شد و بر دوش دانشگاه گذاشته شد. کار مطالعات رفتاری نظریه‌سازی نیست، بلکه تحلیل و پیش‌بینی رخدادهای سیاسی است. کار روشنفکران تولید نظریه‌های سیاسی است. چنانچه پیش از این تولید نظریه در بخش‌های مختلف علوم انسانی بر عهده روشنفکران قرار داشت. اسپریگنز نویسنده کتاب فهم نظریه سیاسی روایت جالبی از تولید نظریه‌های سیاسی ارائه مي‌دهد. به عقیده او تمام نظریه‌های سیاسی ماهیت براندازانه دارند. یعنی کوشش دارند تا یک آلترناتیو و یا یک شق انتخابی دیگری در برابر نظم موجود ایجاد کنند. جامعه‌ای که میل به تغییر و دگرگونی اساسی در وضعیت خود نمي‌بیند، نظریه سیاسی در آن جامعه پدیدار نمي‌شود. اسپریگنز از قول ادموند برگ نقل مي‌کند که: « توده‌های مردم وقتی خوش‌اند اشتیاقی به نظریه‌های سیاسی ندارند و حس کنجکاوی نسبت به آن نشان نمی‌دهند11» در وضعیت سرخوشی و مصرف‌زدگی که امروز جامعه آمریکایی دست به گریبان است، هیچکس به دنبال دگرگونی و تغییر اساسی نیست. آنها تنها به دنبال کسانی مي‌گردند که بتوانند از نظم موجود آمریکایی حراست کنند. نظمی که در برابر امواج تروریسم و مهاجرت در معرض خطر قرار دارد.
بدین‌ترتیب است که در وضعیت سرخوشی و مصرف‌زدگی نقش نظریه و از آنجا نقش روشنفکران از میان مي‌رود. از آن پس با نسل عجیب و تازه‌ای از روشنفکران مواجه هستیم. نسلی که به قول ژان پل سارتر دیگر وظیفه‌ای به عنوان کشف حقیقت و یا گسترش حقوق و آزادی برای خود نمي‌شناسد. ژان پل سارتر از این دسته روشنفکران به عنوان سگان پاسبان بورژوازی یاد مي‌کند. روشنفکرانی که بجای نقد قدرت به توجیه قدرت مي‌پردازند. حضور این روشنفکران از زمان انتخابات بوش پدر شدت مي‌گیرد. زمانی که بوش بر جامعه شناسی ترس12 حکمرانی کرد. اعلام حمایت 400 تن از روشنفکران و از جمله ده تن از برندگان جایزه نوبل و انتشار نامه حمایت آنها در نیویورک تایمز؛ آغاز انحطاط جریان روشنفکری و ادغام آنها در عوام‌زدگی جامعه بود. اما این جریان روشنفکری نبود که به انحطاط رسید، این نظام سرمایه‌داری بود که به موجب مصرف‌زدگی به انحطاط رسید و نخبگان جدید را در خلاء سرخوشی جامعه بجای روشنفکران معرفی کرد.
سومین کاستی و یا بهتر بگویم تناقضی که فرید زکریا ندید این بود که نه وجود دموکراسی، بلکه حاکمیت نخبه‌گرایی و تبدیل دموکراسی به دموکراسی نخبگان بود که به عوام‌زدگی جامعه و حاکمیت پوپولیست‌ها منجر شد. تناقض اینجاست که جریان رقابت خواه ناخواه به انحصارو منوپولیسم (انحصارگرایی) منجر مي‌شود. زیرا در یک جامعه سرمایه‌داری اولاً هیچکس و هیچ ایده‌ای نمي‌تواند در برابر غولهای رسانه‌ای اظهار وجود کند. در انحصارگرایی یا منوپولیسم سرمایه‌داری ، روشنفکری وجود دارد، و فراوان هم وجود دارد، اما صدای آنها یا شنیده نمي‌شود و یا در ولوله شلوغی شهر و سر و صدای انواع سرگرمي‌ها که ضرورت حیاتی نظام سرمایه‌داری است، مانند ذرات ناچیز غبار در فضای اجتماعی محو مي‌شود. زکریا این حقیقت مهم را ندید که نخبه‌گرایی اگر چه به زعم او در گذشته هم ‌مسئولیت‌پذیر بود و هم از اصول و پرنسیپ‌های نجیب‌زادگی بهره مي‌برد، اما با جریان مصرف‌زدگی نظام سرمایه‌داری، این گروه از نخبگان نمي‌توانستند، اصول و پرنسیپ‌های خود را حفظ کنند. این حقیقت مهم را ندید که دموکراسی نخبه‌گرایی روی دیگر سکه عوام‌زدگی است. در چند مقاله متعدد نشان دادم که چگونه این دو پدیده اجتماعی دائماً به بازتولید یکدیگر مي‌پردازند13. اکنون نمي‌توان به بحث‌های دیگری که قبلاً پرداختم دوباره بپردازم. تنها به همین بسنده مي‌کنم که دموکراسی نخبه‌گرایی در آمریکا نتیجه‌ای جز عوام‌گرایی ببار نمي‌آورد. زمانی که فرید زکریا کتاب خود را نوشت و از جریان پوپولیسم و افول سیاست در آمریکا یاد کرد، به 2003 میلادی باز مي‌گردد. یعنی زمانی که در دور اول ریاست جمهوری کلینتون قرار داشتیم. انتخاب باراک اوباما، هر چند از نقطه نظر صلح و حقوق انسانی ملل جهان، چیزی بیش از ارزیابی نظام سرمایه‌داری نیست. اما از نقطه نظر آنچه که به انتظارات ما از نظام سرمایه‌داری مربوط است، انتخاب اوباما گزارش خوبی از جریان تحول‌خواهی را در آن جامعه بدست مي‌داد. با این وجود، این گزارش مغایر با گرایش نظام سرمایه‌داری به رشد و گسترش عوام‌زدگی در جامعه سیاسی آمریکا نیست. حضور ترامپ به صحنه انتخابات، بخصوص در ماههای اول تبلیغات انتخاباتی، بطور روشن از گسترش عوام‌زدگی و عوام‌گرایی در جامعه سیاسی آمریکا گزارش مي‌داد. وقاحت وی در اظهارنظرهای بی‌پرده، در نفرت افکنی و در موضعگیری‌های جنگ طلبانه و مهاجرستیزی، و در کاهش مالیات، او را برای بسیاری از مردم عوام‌زده جذاب کرده است. به قول آقای هرمیداس باوند: «ترامپ حرف‌های داخل خانواده‌ها را بیان می‌کرد. مشکلاتی که آنها در کف جامعه آمریکا با آن روبرو هستند. لذا برای مردم ایالت‌ها این مدل صحبت کردن دلنشین‌تر خواهد بود و به بیانی گویاتر این نوع گفتمان در جامعه بیشتر خریدار دارد14». گزارش‌هایی که از اظهارنظرهای مختلف وجود دارد حاکی است که ترامپ تنها عوام‌زده و عوام‌فریب نیست، بلکه ترکیبی از عوامزدگی و ابتذال است. اکنون پرسش اینجاست که چرا با وجود مخالفت رهبران برجسته حزب با حضور ترامپ، جامعه آمریکا باید شاهد حضور شخصتی باشند که عوام‌زدگی و ابتذال را به آشکارا نمایندگی مي‌کند؟ اسلاوی ژیژک با این عبارت که ترامپ ناب‌ترین تجسم تنزل سطح زندگی روزمره است15. تصویر دقیقی از جریان انحطاط و عوام‌زدگی جامعه سیاسی آمریکایی را بدست مي‌دهد. اگرچه نتایج نظرسنجی مي‌گویند که ترامپ پیروز انتخاب نخواهد بود، اما آیا اگر جمعیت مکزیکی‌ها، چینی‌ها، هندی‌ها و سایر مللی که مي‌توانند در رأی گیری شرکت کنند، نمي‌بودند باز هم مي‌توان گفت ترامپ اکثریت آراء را به خود اختصاص نمي‌داد؟ مسئله مهمی که کمتر مطرح شده و یا دستکم بدان پاسخ داده نشده است، این است که چرا جهان باید امروز شاهد چنین انحطاطی در جامعه سیاسی آمریکایی باشد؟ اگر نخواهیم جامعه آمریکایی را در ظهور چنین ابتذالی از عوامزدگی مقصر بنامیم، جز این نیست که ترامپ را الگوی عوام‌زده شدن نظام سرمایه‌داری بشناسیم.

فهرست منابع:
1- کتاب خشونت، نوشته‌هانا آرنت، ترجمه عزت الله فولادوند، انتشارات خوارزمی صفحه 68
2- کتاب فلسفه سیاسی قرن بیستم، نوشته مایکل ایچ. لسانف، ترجمه خشایار دیهمی، انتشارات نشر ماهی، صفحه 31
3- برای مطالعه در باب فرهنگ صنعت سازی به کتاب دیالکتیک روشنگری، نوشته ماکس هورکهایمر و آدرنو، ب ترجمه مراد فرهادپور انتشارات گام نو مراجعه شود.
4- كتاب آينده آزادي نومشته فريد زكريا، ترجمه امير حسين نوروزي، انتشارات طرح نو صفحه 190
5- همان منبع صفحه 193
6- همان منبع صفحه 196
7- همن منبع صفحه
8- همان منبع صفحه 136
9- همان منبع صفحه 196
10- به مقاله چرا دموکراسی دشمن بشریت است؟ اثری از همین قلم مراجعه شود
11- به کتاب نظریه‌های سیاسی، نوشته توماس اسپریگنز، صفحات 45 تا 55 مراجعه شود
12- جامعه شناسی ترس عنوان مقاله‌ای است از همین قلم که در دوره دوم انتخابات بوش نوشته شد.
13- به چند مقاله اخیر اینجانب درباره عوام‌زدگی و نخبه‌گرایی منتشر شده در سایت گویا نیوز مراجعه شود
14- گفتگوی ایلنا با هرمیداس باوند در آبان ماه 1395
15- مقاله از اسلاوی ژیژک تحت عنوان دونالد ترامپ و اجابت مزاج در عرصه سیاست، روزنامه شرق

www.ahmadfaal.com
ahmad_faal@yahoo.com
یک‌شنبه 16 آبان 1395
فرم ارسال نظر:
نام:  
پست الکترونیک:  
برای مثال: bayaneazadi@ahmadfaal.com
موضوع:  
نظر:  
وب سایت:
برای مثال: http://www.ahmadfaal.com
وب لاگ:
برای مثال: http://faalahmad.blogfa.com
   
Skip Navigation Links
پست الکترونیک:
bayaneazadi@ahmad
faal.com
- اسطوره های سیاسی
- سرگذشت سوبژه در نظریه های انسانشناختی
مباحثي پيرامون مناسبت هاي اجتماعي
--------------------
مباحثي در باره روشنفكري ديني
--------------------
مباحثي در باره فلسفه حقوق و سياست
--------------------
مجازات کردن سخت‌ترين کار ممکن است: مصاحبه با فوکو
--------------------
فلسفه و روان‌کاوي: آلن بديو
--------------------
مصاحبه با دیوید هاروی: سیمای تازه‌ی نظام اقتصادی جهان
--------------------
آیا شورش بی‌فایده است؟ میشل فوکو
--------------------
«در دفاع از انقلاب۵۷» امین بزرگیان
--------------------
«روحانیت اسلام و عصر جديد» امین بزرگیان
--------------------
چامسکی: دانشگاه بنگاهی تجاری شده است
--------------------
رونویسی تاریخ، بازگشت فاشیسم − گفت‌وگو با مراد فرهادپور
--------------------
ژیژک: بعضی وقت‌ها باید از ارادۀ اکثریت تخطی کرد
--------------------
حقوق بشر بدون تکالیفْ شکست می‌خورد
--------------------
مشاهده لیست کامل مقالات
تمامی حقوق و مطالب این وب سایت محفوظ است © 1387