«بيان آزادی، بیان آزاد شدن انسان و جامعه ها از زندان قدرت و خشونت است»
جهان بدون قدرت،   
جهاني که در آن، انسان و جامعه ها به آزادی و رستگاری مطلق دست یافته اند. اگر جهان بدون قدرت وجود ندارد، فی الواقع جهان بدون ستم، جهان بدون تجاوز، جهان بدون سانسور و ابهام، جهان بدون جنگ و کشمکش و سرانجام جهان بدون تضاد وجود نخواهند داشت. اگر قدرت فرآورده تضادها و نابرابری هاست، و اگر بنای جهان بر حقیقت و وحدت رخدادهای حقیقی است، پس نابرابری ها و تضادها و در نتیجه قدرت، به موجب از خود بیگانگی انسان در زیست جهان خویش پدید آمده اند. اگر جهان بدون قدرت هر گز به واقعیت نخواهد نشست، حداقل می تواند به منزله الگوی سنجش آزادی و حق مداری در جهان واقعی قلمداد شود.
نسبت نويسنده وب با كمونيسم و ليبراليزم:
اگر كمونيست ها و ليبراليست ها به حكومت برسند، محتمل مي دانم كه با ليبراليست ها دوست و با كمونيسم دشمن خواهم بود.
و اگر كمونيست و ليبراليست ها تحت حكومت ديگران باشند، با كمونيست ها دوست و با ليبراليسم دشمن خواهم بود.
دفاع از چپ‌گرایی-قسمت اول-
مقدمه: فاصله‌گذاری میان گرایش‌های مختلف چپ‌گرایی

دفاع از چپ‌گرایی دفاع از مارکسیسم، یا کمونیزم نیست. هر چند مارکسیسم و جنبش‌های مارکسیستی سراسر جهان حق بزرگی بر گردن چپ‌گرایی دارند. اما این دو و این سه با هم یکی نیستند. سوسیالیزم و سوسیال دموکراسی نیز دو گرایش چپ‌گرایی در جهان هستند، این گرایش‌ها هم لزوماً با مارکسیسم و کمونیزم یکسان نیستند. هم سوسیالیزم و هم چپ و چپ‌گرایی قبل از مارکسیسم وجود داشته و بعد از مارکسیسم هم وجود دارند. سن سیمون، سیسموندی و فوئر باخ از جمله فیلسوفان سوسیالیست قبل از مارکس بودند. مارکس این دسته از فیلسوفان را به دلیل گرایش‌های احساسیِ انسان‌گرایی، اتوپیاگرایی و جستجوی یک جامعه آرمانی بیرون از تحلیل‌های علمی، سوسیالیست‌های تخیلی می‌نامید. اندیشه چپ نیز به عنوان اندیشه طرفدار عدالت و طرفدار مردم قبل از مارکس وجود داشته است.

بنا به روایت معروفی که وجود دارد، دو جریان چپ و راست از دوران انقلاب فرانسه به وجود آمدند. زمانی که در مجلس نمایندگی فرانسه، طرفداران اشراف یا آریستوکرات‌ها در سمت راست و طرفداران مردم در سمت چپ مجلس می‌نشستند. مفاهیم چپ‌گرایی و راست‌گرایی از همان مجلس به وجود آمدند. از آن زمان مدافعین حقوق مردم به چپ‌گرایی و مدافعین دولت و منافع صاحبان ثروت به راست‌گرایی شناخته ‌شدند. دفاع از چپ‌گرایی نیز ضرورتاً دفاع از سوسیالیزم نیست، اگرچه سوسیالیست‌ها و جنبش‌های سوسیالیستی در سراسر جهان حق بزرگی بر گردن جنبش‌های چپ‌گرایی و عدالت خواهی داشته‌اند. ‌

بدین‌ترتیب ما با چهار جریان، کمونیزم، مارکسیزم، سوسیالیزم و چپ‌گرایی، مواجه هستیم. نوع تفکیک این چهار جریان از یکدیگر بسیار با اهمیت است. من معیار مشخصی برای تفکیک آنها پیدا نکردم. اما به مسامحه می‌توان از مفاهیمی چون ماتریالیسم و یا انسداد و انعطاف مدد گرفت. کمونیزم یک نظام سیاسی، اجتماعی و اقتصادی با رگه‌های حادّ ماتریالیستی و دگماتیزم یا انسداد سیاسی است. زیرا کمونیزم یک نظام سیاسی و اقتصادی است. در این نظام شما حتی با یک دولت مواجه نیستید که بتوان با نظام انتخاباتی آن را تغییر داد، بلکه با یک نظام سیاسی و اقتصادی و اجتماعی استاندارد شده مواجه هستید. مارکس معتقد بود که کمونیزم یک مرحله تکاملی است که بشر در طی تاریخ طی می‌کند. این مرحله مستقل از اراده آدمیان به وجود می‌آید. به زعم مارکس:

«انسان‏ها طى توليد اجتماعى وجود خود، بطور قطع پاى در مناسبات معينى مى‏گذارند كه مستقل از اراده آنهاست، يعنى مناسبات توليدى متناسب با مرحله معينى از رشد نيروهاى توليد مادى خود. كل اين مناسبات توليدى تشكيل ساخت اقتصادى جامعه، يعنى شالوده واقعى آن را مى‏دهد كه بر پايه آن روبناى حقوقى و سياسى جامعه بر پا مى‏گردد و اشكال معين شعور اجتماعى را تعين مى‏كند. نيروهاى توليد مادى جامعه در مرحله معينى از رشد، با مناسبات توليدى موجود يا مناسبات مالكيتى كه در چهارچوب آن، تا آن مرحله از رشد خود عمل نموده‏اند، در تضاد مى ‏افتند(۱)».

آنچه که از قول مارکس نقل کردم، صرفاً بیان یک دیدگاه است. پس تا اینجا با یک دیدگاه مواجه هستیم. هر چند در این دیدگاه از یک جبر اجتماعی و تاریخی (دترمینیسم تاریخی) یاد می‌شود، اما از استبداد و نظام دیکتاتوری و اعمال اراده دولت‌ها هیچ سخنی نیست. به عکس، مارکس معتقد بود که در جامعه کمونیستی، انسان از روابط کالایی و از وضعیت شیئی‌زدگی که نظام سرمایه‌داری به وجود می‌آورد، آزاد می شود. آزادی واقعی انسان در جامعه کمونیستی تحقق پیدا می‌کند.
هربرت مارکوزه درشرحی که از دیدگاه‌های مارکس می‌آورد می‌نویسد:
«كمونيزم اختصاص واقعی ذات انسان بوسيله انسان و براى انسان است. از اين رو بازگشت آگاهانه كامل ...انسان به خود انسان، به عنوان يك هستى اجتماعى، يعنى همان هستى انسانى بشمار مى‏آيد»، او در ادامه همين بحث مى ‏افزايد، كمونيزم به عنوان «راه حل تنازع انسان با انسان ، و طبيعت است. و با آن اختلاف ميان وجود وذات، شيئى شدگى و تعين نفس ، آزادى و ضرورت، فرد و نوع از ميان برداشته مى‏شود(۲)».

تبدیل کمونیزم از یک نظریه در باب فلسفه سیاسی و فلسفه تاریخ به یک نظام سیاسی و اجتماعی و نهادینه شدن institution آن در دیکتاتوری‌ها، این ضرورت را به وجود می‌آورد که یک نوع تقسیم‌بندی و یا فاصله گذرای روشن از کمونیزم تا چپ‌گرایی به خرج بدهیم. این تقسیم‌بندی و یا فاصله‌گذاری می‌تواند دستکم در دو وجه فلسفی و یا سیاسی صورت گیرد. به لحاظ فلسفی با جهان شناسی با ماتریالیسم روبرو هستیم، و به لحاظ سیاسی با انسداد و یا انعطاف در بستر زندگی اجتماعی مواجه هستیم. با این فاصله‌گذاری، چهار گرایش را به ترتیب از کمونیزم، بعد مارکسیسم ، بعد سوسیالیزم و بعد به چپ‌گرایی تقسیم‌بندی و یا فاصله‌گذاری می‌کنیم.

بسیاری از مارکسیست‌ها به نظریه کمونیستی باور ندارند. مثل فرانسوا لیوتار و یا مثل پیربوردیو. یا بسیاری از مارکسیست‌های جدید وجود دارند که دستکم مسئله آنها کمونیسم نیست. به عبارتی، مارکسیسم نسبت به کمونیسم وجه عامتری دارد. همه کمونیست‌ها مارکسیست هستند، اما همه مارکسیست‌ها ضرورتاً دیگر کمونیست نیستند. نسبت سوسیالیزم هم به مارکسیسم به همین ترتیب است. نسبت آنها با یکدیگر مانند مارکسیسم و کمونیسم، نسبت عام به خاص است. همه مارکسیست‌ها سوسیالیست هستند، اما همه سوسیالیست‌ها مارکسیست نیستند. چنانچه پیشتر از سوسیالیست‌های تخیلی یاد کردیم که مورد انتقاد مارکس و انگلس بودند.

در چهارمین قسم با چپ‌گرایی مواجه هستیم. اما اجازه بدهید یک تعریف از چپ‌گرایی ارائه دهیم که تا حدی به تقسیم‌بندی و فاصله‌گذاری خود نزدیک شویم. چپ‌گرایی دستکم به سه ویژگی شناخته می‌شود:
نخست) طرفداری از برابری و توزیع عادلانه ثروت.
دوم) دید انتقادی.
سوم) مردم‌گرایی.
وجه مردم‌گرایی و حتی توزیع عادلانه ثروت می‌توانند، پوپولیسم چپ را بوجود بیاورند. در این فاصله‌گذاری یا تقسیم‌بندی چهارگانه، از وجه خاص به وجه عام گذار می‌کنیم. ‌بدین‌ترتیب که تمام کمونیست‌ها، مارکسیست، سوسیالیست و چپ‌گرا هستند. عکس آن صادق نیست. یعنی تمام چپ‌گرایان ممکن است سوسیالیست، مارکسیت و کمونیست نباشند.

به غیر از وجوه عام و خاص که یک نسبت کلی میان گرایش‌های مختلف چپ‌گرایی است، در فاصله‌گذاری که انجام دادم، کمونیست‌ها نسبت به مارکسیت‌ها، ماتریالیست‌تر هستند. چنانچه پاره‌ای از گرایش‌های مذهبی در سراسر جهان وجود داشته و وجود دارند که دارای گرایش‌های مارکسیستی هستند. مارکسیسم اسلامی‌اصطلاحی است که در ایران وجود داشت، اما مارکسیسم مسیحی هم وجود دارد. ساموئل‌ هانتتیگتون در کتاب موج سوم دموکراسی، گزارشی از گرایش‌های مارکسیستی در میان کلیسای مسیحیت در کشورهای برزیل، شیلی و کره جنوبی و فیلیپین در دهه‌های 60 و 70 میلادی، ارائه می‌دهد. در سال 1974 کلیسای برزیل 4 هزار عضو داشتند که مارکسیست و کمونیست بودند(۳). میشل لوی در مطالعه‌ای تحت عنوان الهیات رهایی بخش نشان می‌دهد که چگونه مسیحیت و کلیسای مسیحی برای توجیه ایدئولوژیک مبارزاتی خود به ایده‌های مارکسیستی روی آوردند:

«کشف مارکسیسم به دست مسیحیان ترقی¬خواه و الهیات رهایی¬بخش، فرایندی صرفاً فکری یا آکادمیک نبود. بلکه آغازگاه آن برخاسته از عاملی الزاماً اجتماعی و واقعیتی همه¬گیر و خشن در آمریکای لاتین بود: فقر. برخی مؤمنان، مارکسیسم را برگزیدند چرا که مارکسیسم بسیار نظام¬مند و منسجم به نظر می¬رسید و از علل فقر تبیینی جامع داشت. از طرفی مارکسیسم جسارت آن را داشت که برای محو فقر پیشنهادی رادیکال عرضه کند. برای مبارزۀ موثر با فقر، نخست لازم است که علل آن را شناخت. به قول کاردینالِ برزیلی دام هِلدر کامارا: «مادامی‌که از مردم می¬خواستم که فقیر را دستگیری کنند، مرا قدیس می¬نامیدند. اما هنگامی ‌که می¬پرسیدم چرا فقر چنین بسیار است؟ با من به عنوان یک کمونیست برخورد می¬شد».(۴)».

حرکت از مارکسسم به سوسیالیسم، به نوعی فاصله گرفتن از جهان بینی ماتریالیستی است. در ایران بعد از 1322 گروه سوسیالیست‌های خدا پرست با همت محمد نخشب و جلال الدین آشتیانی به وجود آمد. بعد از فراز و نشیب‌های بسیار، مرحوم دکتر علی شریعتی اندیشه‌های این گروه را در مشهد با انتشار کتاب اباذر سوسیالیست خداپرست، تداوم بخشید. پیوند میان سوسیالیسم و مذهب به ایران اختصاص نداشت، اتحادیه سوسیال مسیحیان در بایرن آلمان در سال 1945 با هدف حمایت از طبقات زحمتکش و ایجاد رفاه برای این طبقه اجتماعی تشکیل شد. اندیشه‌ورزان و فیلسوفانی مانند پل تیلش و رینولدنبور، فوئر باخ و سن سیمون از آمیزش سوسیالیسم و مسیحیت حمایت می‌کردند. سوسیالیسم به نسبت مارکسیسم و کمونیزم، از فلسفه ماتریالیستی و یا جهان شناسی مادی‌گرا فاصله بیشتری دارد. به همین دلیل امکان تلاقی سوسیالیسم با مذهب بیشتر است.

در چهارمین گام سرانجام به اندیشه چپ می‌رسیم که اسم عامی است که می‌تواند به تمام گرایش‌های سیاسی و اجتماعی که از تمایلات و گرایش‌های برابری‌خواهانه و انتقادی حمایت می‌کنند، اطلاق شود. گرایش نویسنده به چپ‌گرایی از این قسم است. هر چند نمی‌توان تآثیر‌گذاری جنبش‌های مارکسیستی و سوسیالیستی را در ایجاد و گسترش جنبش‌های چپ‌گرایی در سراسر جهان، انکار کرد.

در کدام فضا چپ‌گرایی شکست خورده است؟
طرفداران لیبرال دموکراسی و طرفداران اقتصاد بازار به هواداران خود چنین وانمود می‌کنند که با فروپاشی شوروی و فروپاشی کمونیزم و سوسیالیسم در شرق، همچنین گرایش چین به اقتصاد بازار، کلیه جریان‌های چپ‌گرایی با شکست مواجه شدند. وقتی بین الملل سوسیالیست در سال 1989 در صدمین جلسه خود در استکهلم گردهم آمدند، نمایندگان 80 حزب سوسیالیست و سوسیال دموکرات از سراسر جهان با تغییر در اصول عقاید خود به اقتصاد بازار رأی مثبت دادند(۵). استقبال آنها از بازار آزاد، این تصور را به وجود آورد که اقتصاد بازار هیچگونه رقیبی ندارد و نخواهد داشت. بی‌بدیل شدن خدای بازار، لیبرالیست‌ها را بر آن داشت تا روایت پایان آرمان‌گرایی و چپ‌گرایی را در دستور کار قرار دهند. واقعیت این است که:

گردهم‌آیی 80 حزب سوسیالیستی نمی‌توانست بدون اندیشه راهنمای قدرت، تسلیم اقتصاد بازار شود. این احزاب بی‌تردید، آرمان سوسیالیستی را در تصرف قدرت و دولت جستجو می‌کردند. هرگاه سوسیالیزم و یا اندیشه چپ‌گرایی را تنها از راه تصرف قدرت و دولت جستجو کنیم، نیازی به گذشت 70 سال نبود تا شکست آنها آشکار شود. از همان آغاز این ایده شکست خورده بودند. در این بحث برای آنکه درست یا نادرست بودن شکست جریان چپ‌گرایی و یا حتی شکست مارکسیسم را درست تبیین کرده باشیم، لازم می‌دانم تا بحثی درباره فضای امکانی چپ‌گرایی انجام دهم. فضای امکانی، نوع فضای واقعی عمل و یا میدان واقعی عمل جریان چپ‌گرایی است. تبیین نوع فضا یا میدان عمل، به ما می‌گوید که آیا این ایده‌ها شکست خورده‌اند و یا خیر؟ برای تبیین نوع فضای عمل، توجه شما را به این توضیحات جلب می‌کنم.

توضیح نخست: دولت فضای عمل به حقوق نیست، دولت فضای اعمال قدرت است.
۱- دولت آن فضایی نیست که فضای امکانی عمل چپ‌گرایی باشد. زیرا همچنانکه در کارهای قبلی توضیح داده‌ام دولت سازمان یافته‌ترین شکل قدرت است. با این تعریف، هیچ دولتی در دنیا نه دموکرات است و نه آزادیخواه و نه حقوقمدار(۶). به عکس، بنا به طبیعت و قواعد قدرت، دولت‌ها ماهیتاً ضدآزادی و ضدحقوق هستند. با این وجود باید یک تفاوت اساسی میان دولت‌هایی که تا حدی حقوق عمومی را به رسمیت می‌شناسد و آنها که نمی‌شناسند، قائل شد. اما این تفاوت ناقض تعریف ما از دولت و ناقض نقش و وظیفه دولت‌ها در عمل کردن علیه حقوق افراد و جامعه نیست. این تفاوت‌ها نه به طبیعت دولت‌ها، بلکه به رشد و توسعه جامعه مدنی ربط دارند. اینکه پاره‌ای از دولت‌ها از جمله دولت‌هایی که در کشورهای پیشرفته صنعتی، به آزادی و حقوق عمومی عمل می‌کنند، این عمل نه ناشی از طبیعت دولت، بلکه به دلیل بنیادهای نیرومند مدنی و نهادهای دموکراتیک و حقوقمدار در جامعه است.

در یکجا شرح داده‌ام که اگر آقای احمدی نژاد در آمریکا بود، و جرج بوش در ایران، نسبت آنها به یکدیگر مثل نسبت ژان ژاک روسو بود به خود احمدی نژاد. نمونه مثالی آن همین الان دونالد ترامپ است. هم اکنون در آمریکا او را با فاضل آب مقایسه می‌کنند. بعد از انتخابات و پیروزی دونالد ترامپ، با وجود آزادی‌ها و عدم امکان نسبی تقلب در آن کشور، مخالفان توی خیابان‌ها ریختند، آتش سوزی به راه انداختند و هرگز با انتخاب شدن او موافقت نکردند. فردا هم اگر یک خبرنگار افتضاحات رئیس جمهور را با اسناد محرمانه افشا کند، نه تنها دانشگاه کلمبیا به او به عنوان خبرنگار شجاع جایزه می‌دهد، بلکه نظام حقوقی کشور از او دفاع می‌کند. سه تن از خبرنگاران واشنگتن پست وقتی افتضاح ابوغریب را افشا کردند، از همین دانشگاه جایزه گرفتند. و یا افشا کردن افتضاح واترگیت که باز هم توسط خبرنگاران واشنگتن پست صورت گرفت و بازهم از این دانشگاه جایزه گرفتند. بنابراین وجود نهادهای مدنی مانع از این می‌شود که دولتها بنا به طبیعت خود عمل کنند. اقدام اخیر دستگاه قضایی در رد حکم ترامپ، نمونه آشکاری از یک نظام حقوقی است که تحت تاثیر نهادهای مدنی ریشه‌های عمیق در یک نظم دموکراتیک دارد. همین نظام حقوقی در زمانیکه خبرنگاران به افشاء اسناد محرمانه‌ای دست می‌زنند که حاکی از اقدامات غیرقانونی و زد و بندهای پنهانی دولت است، از افشاء اسناد محرمانه حمایت می‌کند.


۲- نویسنده‌ای که این سطور را می‌نویسد، با هیچ دولتی نمی‌تواند موافق باشد. این دولت چه مارکسیستی باشد و چه لیبرالیستی و چه از نوع دینی آن. مالکیت دولتی صدبار فاسدتر از مالکیت خصوصی است. زیرا بجای چند پاره کردن قدرت در تصرف مالکیت و در استثمار و بهره کشی، اژدهای قدرت در هیبت عظیم دولت، به یکجا بر همه منابع و ثروت‌های جامعه چنگ می‌اندازد. آمیزش دولت با هر ایده و مرامی، هر دو را با هم تباه می‌کند. مارکسیسم و اسلام چون به نسبت لیبرالیسم، جنبه ایدئولوژیک بودن و امکان تقدس‌گرایی آنها بیشتر است، بیشتر تباه کننده دولت هستند.

بنابراین وقتی از مارکسیسم یاد می‌شود، خواننده محترم نباید یک راست سراغ دولت‌هایی بروند که مارکسیستی بوده‌اند. امروز بسیاری از مارکسیست‌ها به ایده امتناع از قدرت و دولت روی آورده‌اند. از جمله می‌توان به آراء جان‌هالوی رجوع کرد. جان هالوی امتناع از قدرت و تصرف دولت را در دستور جنبش‌های چپ‌گرایی قرار می‌دهد. او در پاسخ به این سوال که آیا امکان دارد به دولت معنای دیگری ببخشیم؟ مثل معانی که کراکسیسم و کمونیزم دولتی به دولت بخشیدند. آیا چنین چیزی ممکن است؟ آیا با تغییر ساخت ایدئولوژیک دولت از دولت سرمایه‌داری به دولت مارکسیستی، خود دولت تغییر ماهیت می‌دهد؟ آیا ممکن است دولت که از دورن مایه قدرت لبریز شده است، از معنای ذاتی و از هدف ذاتی خود دست بشوید ودر مقابل به اهداف والای انسانی و تأمین حقوق دیگران دست بیابد؟ جان هالوی می‌گوید :

«این نوع برخورد و نگرش تحت عنوان "قدرت مردم" عنوان می‌شود، با تأکید بر اینکه قدرت از مردم ناشی می‌شود. این فرمول‌بندی جذابی است، اما مفهوم مردم را عملاً که موضوع آن منبع قدرت کنشگری است، را فرو می‌کاهد. [این فرمولبندی] کنش را مجرد می‌کند و از سازماندهی فعالیت انسانی و موجودیت متناقض آن جدا می‌کند(۷)». جان هالوی در پاسخ به این پرسش که آیا عمل در دولت و با هدف تصرف دولت تنها فضای عمل مبارزه و تنها فضای کنشگری است، پاسخ می‌دهد: «دولت نمی‌تواند معادل همه فضای جامعه باشد. همانگونه که در سیستم جهانی سرمایه‌داری به دلیل ناموزونی خلل‌هایی در سیستم وجود دارد که حلقه ضعیف آن هستند و بعضی از انقلاب‌ها در آنها جریان پیدا می‌کنند، در درون یک جامعه هم فضاهایی بین بخش‌های آن یافت می‌شود که می‌توان در آنها امور را به روال دیگری پیش برد. این فضاها را هالوی فضاهای مابینی interstitial space می‌نامد. فضایی که امکان عمل کردن با منطق دیگری غیر از منطق سرمایه‌داری در آن وجود دارد(۸)».

توضیح دوم: آیا دولت می‌تواند محل اجرای ایده‌ها باشد؟
۱- بعضی از نظرها از اجرای ایده‌های چپ‌گرایی یاد می‌کنند. منتقدین از ما و از چپ‌گرایان می‌خواهند که ایده‌های آنها در کجا و چگونه علمیاتی و به اجرا در می‌آیند؟ گویی اینکه باید یک ایده حتماً به دولت و یا به قدرت تبدیل شود تا اجرایی شود. آنها با نشان دادن تجربه‌های ناموفقی نظیر کمونیزم دولتی در روسیه و در شرق و در آمریکای لاتین، مدعی می‌شوند که این ایده‌ها و ایدئولوژی‌ها شکست خورده‌اند. می‌پرسند چگونه می‌توان این ایده‌ها یا مدینه فاضله عدالتخواهی و برابری را در یک جامعه به اجرا درآورد؟ چنین پرسش‌هایی از دو مفروضه به غایت اشتباه ناشی می‌شود:

مفروضه نخست اینکه، این دیدگاه و پرسش‌های ناشی از آن بدین لحاظ است که سیاست را تنها سیاست قدرت تعریف می‌کنند. فعالیت سیاسی و کنش سیاسی را تنها با هدف تصرف قدرت و تصرف دولت معتبر می‌شناسند. این دیدگاه در حالی که برای قدرت سیاست مستقل می‌شناسد، برای آزادی سیاست مستقلی نمی‌شناسد. می‌گویند آزادی خواستی است که از راه اعمال قدرت تحقق پیدا می‌کند. بدون قدرت و اعمال قدرت و در نتیجه بدون دسترسی به قدرت، تصور درباره آزادی و خواست آزادی، یک تصور ذهنی و یک خواست ذهنی است. اما واقعیت این است که پدیده قدرت یک امر ذهنی است و در مقابل این پدیده آزادی است که امر واقعی است. آزادی آنقدر واقعی است که ریشه در هستی دارد.

توجه به این مسئله مهم است که تنها نویسنده این سطور نیست که از سالها دور قدرت را امری ذهنی می‌شناسد. در مطالعه‌ای که به تازگی دست داد، خیلی پیش از این مورگنتا که یکی از نظریه‌پردازان قدرت است و در نظریه‌های روابط بین‌الملل در زمره رئالیست‌هایی محسوب می‌شود که به قدرت نقش اسطوره‌ای و جادویی در نظرات خود می‌دهد، او نیز قدرت را یک امر ذهنی تفسیر کرده است(۹). در باره اینکه قدرت امری ذهنی است و برای اجرای آن نیازی به سیاست قدرت وجود دارد و یا خیر، این بحث را فعلاً در اینجا به تعلیق می‌گذارم، چون هم در مباحث دیگر به بحث درباره آن پرداخته‌ام(۱۰)، و هم آنکه از موضوع اصلی بحث خارج می‌شویم. اما برای انکه به خواننده نشان بدهم که سیاست آزادی هم وجود دارد، و اتفاقاً این سیاست یک سیاست واقعی است، ابتدا توجه آنها را به مطالعات جامعه شناسی سیاسی جلب می‌کنم. این مطالعات به ما نشان می‌دهند که برخلاف دیدگاه‌هایی که تا دهه‌های 70 میلادی وجود داشتند، دیدگاه‌های جامعه شناسی سیاسی معاصر معطوف به سیاست آزادی است. کیت نش در شرحی که از دیدگاه‌های لاکلائو ارائه می‌دهد، از قول او سیاست را چنین تعریف می‌کند: «سیاست عبارت است از آزاد کردن توانایی‌هایی که از طریق تأسیس هویت‌ها و روابط اجتماعی کاملاً عینی سرکوب شده‌اند(۱۱) ».

دوم اینکه، مفروضه دیگری که دستکم از نظر این تحلیل اشتباه است، این است که قدرت یک اسطوره جادویی می‌ماند که بدون آن هیچ امری شدنی نیست. از آنجا که دولت یگانه نهاد و یا مسلط ترین نهادی است که انحصار قدرت را در دست دارد، نتیجه این می‌شود که بدون تصرف دولت، هیچ هدفی به مقصود نمی‌رسد. در کشورهایی نظیر ایران که نزدیک به 80 درصد اقتصاد تحت انحصار دولت قرار دارد، تسلط دولت بر نهادهای قدرت و اعمال قدرت مسلم‌تر است. بخش‌هایی از اقتصاد هم که تحت انحصار دولت نیست، یا تحت کنترل دولت است، یا نمی‌توانند بیرون از حیطه ایدئولوژیک دولت، اقدام اقتصادی داشته باشند.

امروز فروشگاه‌هایی که لباس‌های زنانه می‌فروشند، هر چه بیشتر لباس‌های برهنه‌تر می‌فروشند، بیشتر تاکید می‌کنند که از پذیرفتن خانم‌های بدحجاب معذوریم. اسطوره جادویی قدرت سایه سنگینی است که بر تمام اندیشه‌های سیاسی خیمه زده است. به غیر از آموزش‌های سیاسی که در سیاست عمومی ‌است، سایه سنگین دولت طی تاریخ بر سرنوشت ایرانیان، تأثیر مهمی در نحوه زیست ایرانیان گذاشته است. پاره‌ای از اصلاح طلبان که اغلب تحت تأثیر این آموزش‌ها و نحوه زیست تاریخی خود اظهار نظر می‌کنند، می‌گویند، چون دولت بیشترین تأثیر و بیشترین تسلط را بر جامعه دارد، پس بدون حضور در دولت نمی‌توان کاری از پیش برد. این مفروضه اشتباه است. زیرا قدرت تباه کنند است، و قدرت دولتی تباه کننده‌تر است. حاصل اینکه هر ایده‌ای که بخواهد دولت را مجرای تحقق خود بگرداند، هم دولت را فاسد می‌کند و هم ایده را. اگر جوامع تا زمانی که به استقلال و آزادی کامل نرسند، ناگزیر از پذیرفتن دولت هستند، بهترین دولت، دولت بی‌مرام است. دولتی که هیچ نقشه‌ای و هیچ ایده و مرامی در سر نداشته باشد(۱۲).

ادامه دارد...
پنج‌شنبه 5 اسفند 1395
فرم ارسال نظر:
نام:  
پست الکترونیک:  
برای مثال: bayaneazadi@ahmadfaal.com
موضوع:  
نظر:  
وب سایت:
برای مثال: http://www.ahmadfaal.com
وب لاگ:
برای مثال: http://faalahmad.blogfa.com
   
Skip Navigation Links
پست الکترونیک:
bayaneazadi@ahmad
faal.com
- اسطوره های سیاسی
- سرگذشت سوبژه در نظریه های انسانشناختی
مباحثي پيرامون مناسبت هاي اجتماعي
--------------------
مباحثي در باره روشنفكري ديني
--------------------
مباحثي در باره فلسفه حقوق و سياست
--------------------
مجازات کردن سخت‌ترين کار ممکن است: مصاحبه با فوکو
--------------------
فلسفه و روان‌کاوي: آلن بديو
--------------------
مصاحبه با دیوید هاروی: سیمای تازه‌ی نظام اقتصادی جهان
--------------------
آیا شورش بی‌فایده است؟ میشل فوکو
--------------------
«در دفاع از انقلاب۵۷» امین بزرگیان
--------------------
«روحانیت اسلام و عصر جديد» امین بزرگیان
--------------------
چامسکی: دانشگاه بنگاهی تجاری شده است
--------------------
رونویسی تاریخ، بازگشت فاشیسم − گفت‌وگو با مراد فرهادپور
--------------------
ژیژک: بعضی وقت‌ها باید از ارادۀ اکثریت تخطی کرد
--------------------
حقوق بشر بدون تکالیفْ شکست می‌خورد
--------------------
مشاهده لیست کامل مقالات
تمامی حقوق و مطالب این وب سایت محفوظ است © 1387