«بيان آزادی، بیان آزاد شدن انسان و جامعه ها از زندان قدرت و خشونت است»
جهان بدون قدرت،   
جهاني که در آن، انسان و جامعه ها به آزادی و رستگاری مطلق دست یافته اند. اگر جهان بدون قدرت وجود ندارد، فی الواقع جهان بدون ستم، جهان بدون تجاوز، جهان بدون سانسور و ابهام، جهان بدون جنگ و کشمکش و سرانجام جهان بدون تضاد وجود نخواهند داشت. اگر قدرت فرآورده تضادها و نابرابری هاست، و اگر بنای جهان بر حقیقت و وحدت رخدادهای حقیقی است، پس نابرابری ها و تضادها و در نتیجه قدرت، به موجب از خود بیگانگی انسان در زیست جهان خویش پدید آمده اند. اگر جهان بدون قدرت هر گز به واقعیت نخواهد نشست، حداقل می تواند به منزله الگوی سنجش آزادی و حق مداری در جهان واقعی قلمداد شود.
نسبت نويسنده وب با كمونيسم و ليبراليزم:
اگر كمونيست ها و ليبراليست ها به حكومت برسند، محتمل مي دانم كه با ليبراليست ها دوست و با كمونيسم دشمن خواهم بود.
و اگر كمونيست و ليبراليست ها تحت حكومت ديگران باشند، با كمونيست ها دوست و با ليبراليسم دشمن خواهم بود.
روشنفكر ديني و دو آليسم فلسفي
اگر روشنفکران دينی بخواهند فلسفه وجودی خود را به منزله يک جريان فکری ادامه دهند، بايد دو کار مهم انجام دهند...نخست آن که، روشنفکران دينی بايد دست از روش ها و منش هايی بردارند که نتيجه ای جز مصرف آراء و نظريه های اين فيلسوف و آن فيلسوف ندارد...و دوم دست شستن از انديشه های ثنويت گرايی است تا هم خود را از تيررس تهديدها بيرون بياورد و هم آن که به انديشه های دينی تازگی و طراوت ببخشد



پايان دادن به ثنويت گرايی (دوآليسم(
از نقطه نظر اين مقاله و در ادامه بحث از ماهيت وجودی روشنفکری دينی، اگر روشنفکران دينی بخواهند فلسفه وجودی خود را به منزله يک جريان فکری ادامه دهند، بايد دو کار مهم انجام دهند. در غير اين صورت نه تنها از ناحيه مخالفان خود و ای بسا دشمنان خود، بلکه از ناحيه اصول انديشه راهنمايی که برگزيده اند، در معرض تهديد و تهی شدن توأمان قرار می گيرند. نخست آنکه، روشنفکران دينی بايد دست از روش ها و منش هايی بردارند که نتيجه ای جز مصرف آراء و نظريه های اين فيلسوف و آن فيلسوف ندارد. هر چند بايد انصاف داد و گفت ويژگی مصرف کنندگی تنها خاص روشنفکران دينی نيست، بلکه اغلب روشنفکران نيز معمولاً جز مصرف آراء فيلسوفان و انديشه ورزان غرب کاری از پيش نبرده اند. شايد يکی از دلايل اينکه چرا جامعه ايرانی جامعه توليد کننده ای نيست، همين عدم جريان توليد فکری از ناحيه جريان روشنفکری است. وارونه آن هم صحيح است و شايد هم صحيح تر، از اين رو که بگوييم: عدم مولد بودن جامعه ايرانی، جريان های فکری را به مصرف کنندگی ِ صرف آراء و انديشه ها سوق می دهد. در اين ميان، ممکن است عده ای از روشنفکران آثار و آرائی از خود نشان دهند که حاصل توليدات و تراوشات فکری خود آنان بوده است. متأسفانه وجود اين آثار معدود و محدود، چيزی از وجهه اصلی جريان روشنفکری به لحاظ مصرف گرايی نمی کاهد. چه آنکه از يک سو، همين آراء و آثار ممکن است بر اصول راهنمايی متکی باشند که متخذ از آراء و آثار توليد شده انديشه گران مدرنيزم و پست مدرنيزم باشند و از ديگر سو، استثناء اين آراء و آثار، به خودی خود علامت غير مولد بودن اين دسته از روشنفکران است. زيرا در همين زمينه مصرف گرايی جامعه خود ما، که در عرف و تعريف اقتصادی به يک جامعه مصرف کننده تعريف می شود، جريان توليد متوقف نيست. حال چه به توليدات اندک و چه به کمک انواع شبيه سازی ها.
دومين کاری که روشنفکری دينی بايد انجام دهد تا هم خود را از تيررس تهديدها بيرون بياورد و هم آنکه به انديشه های دينی تازگی و طراوت ببخشد، دست شستن از انديشه های ثنويت گرايی است. فرهنگ و فلسفه غرب از همان آغاز ثنويت گرا و تثليث گرا بوده است. اما فرهنگ ايرانيان، از عهد باستان با توحيد گرايی شرقی همخوانی بيشتری داشته است، تا با ثنويت فلسفی غرب. آنچه به عنوان ثنويت يا جدال نور و ظلمت، در انديشه ايرانيان ياد می شود، تضادی نيست که از ذات وجود ظهور کرده باشد. ظلمت و شر در فرهنگ ايرانيان، فقدان نور و خير است. هر جا که انسان دچار از خودبيگانگی می شود، و هر جا که جامعه ها دچار تشتت می شوند، شرارت محل ظهور و بروز پيدا می کند. اما در فرهنگ غرب، «زئوس» به مثابه خدای شر و خباثت به همان اندازه وجود دارد که خدای «پرومته» به مثابه مظهر خير و نجات انسان. در فرهنگ مسيحيت نيز ثنويت ها و تثليث ها، هم ذات و همزاد يکديگر تعريف می شوند. در ايامی که آغاز شکل گيری فلسفه يونانی بود، انديشه غربی بر اساس تضاد و ثنويت ذاتی ميان خير و شر شکل گرفت. تنها هرکليت نبود که طبيعت را بر «عناصر ضد» تعريف می کرد و اصل خلقت را بر دو عنصر ضد، يعنی آب و آتش تفسير می کرد، افلاطون و ارسطو نيز ثنويت ها را به قلمرو طبيعت انسان و جامعه ها انتقال دادند. پيرو همين تضادها بود که اين دو فيلسوف موفق شدند تا نظام بندگی و درجه دو خطاب کردن بندگان را توجيه فلسفی کنند.
پذيرش انديشه ثنويت گرايی، روشنفکران سکولار را تنها به اين آموزه سوق نمی دهد که «کار قيصر را به قيصر و کار عيسی را به کليسا بايد واگذاشت»، بلکه در ثنويت ميان «عشق و عقل» و ثنويت ميان دو حوزه «ايمانی و استدلالی»، و يا ثنويت ميان دو حوزه«تکليف و حقوق»، به يک رشته احکام دست می يابند که تلفيق روشنفکری و دين ورزی را، ترکيبی متناقض نما نشان می دهند. و حق هم با آنهاست، زيرا تا وقتی ميان اين حوزه ها نتوان ارتباط وجودی يافت، ترکيب و تلفيق روشنفکری و دين ورزی ترکيبی متناقض نما نشان می دهد. نشان دادن ارتباط منطقی يا اعتنا از سر لطف، هيچ کمکی به امتناع از ثنويت آنها بدست نمی دهد. حداکثر لطفی که پاره ای از اين روشنفکران به خرج می دهند، چنانچه هابرماس اين گونه عمل کرده است، اين است که برای تلطيف دادن جريان روشنفکری و از آن پيشتر، برای تلطيف دادن نهادهای سياسی، بايد وجه اهتمامی به انديشه های دينی نشان داد. اما اين اهتمام از وجه تناقض نمای آنها کم نمی کند. مانند آب و آتش، که نه آب آتش می شود و نه آتش آب (به غير از فعل و انفعالات شيميايی و فيزيکی)، تنها شما می توانيد برای تلطيف هوای سرد، يک بخاری اطراف خودتان روشن کنيد. يا برای پرهيز از هوای گرم يک دوش سرد بگيريد.
در ادامه دو رشته از ثنويت هايی را که روشنفکری دينی بايد از آن پرهيز کند شرح خواهم داد.

ثنويت ميان عقل و عشق

تاريخ ادبيات و فلسفه در ايران و جهان سراسر اشعار و روايتهايی است که از دوگانگی و آشتی ناپذيری ميان دو حوزه «عقل و عشق» حکايت می کنند. گستره اين آوازه تا بدانجاست که حتی عوام درس نخوانده هم ترديد نمی کنند که آنچه عقل می گويد، با آنچه عشق می خواهد از دو جنس جداست. عقل فرمانده تن و عشق فرمانبر تن است. عقل سر را از سودای هوس می رهاند و عشق سودايی است که هوش از سر می ربايد. چه آنها که عشق و عقل را متنافر و چه آنها که مکمل يکديگر می شناسند، هر دو بر يک نظر اتفاق دارند که حوزه عمل عشق و عقل متفاوت از يکديگرند. حوزه آگاهی و شناختی عشق و عقل متفاوت از يکديگر است. حوزه آگاهی عقل، حصول باواسطه شيئی است، ليکن حوزه آگاهی عشق، حضور بی واسطه در خود شيئی است. به عبارتی، عقل هنگامی که به شکار اشياء می رود به هزار دام و دليل، سايه بر سر آنها می فکند. اما عشق به يک کرشمه دل، شامه از چشمه اشياء سيراب می کند. و هم از اين روست که رابطه عقل و آگاهی، رابطه شکارچی است با شکار خود، که هيچگاه با يکديگر «اين همان» نمی شوند. اما رابطه عاشق و معشوق خود، رابطه است که به يک اشارت با يکديگر اين همان می شوند.
تفاوت ها به همين جا ختم نمی شود، وقتی حوزه آگاهی و کار عقل و عشق متفاوت گشت، انسان در دو ساحت متفاوت و متضاد تعريف می شود. ساحتی که به حوزه آگاهی و عقل مربوط می شود ، ساحت علم و تکنيک است و ساحتی که به حوزه عشق مربوط می شود، همه اموری است که به رابطه انسان با احوالات خويش معنا می بخشد. نزاع قديمی ميان متکلمين و فيلسوفان و نزاع ميان عرفا با هر دو در شرق و نزاع دو نحله افلاطونی و ارسطويی در غرب، چشمه هايی از ثنويت گرايی است. نزاع ديگر تقدم و تأخر ميان ايمان و اعتقاد است. تا زمانی که انديشه افلاطونی بر دستگاه کليسا حکم می راند، ايمان مقدم بر اعتقادات بود ونحله ايمانيان به يمن اگوستين و سنت آنسلم، معتقدين را به يک اشارت در پس خود داشتند. اما از زمانی که نحله ارسطويی بر افلاطونيان پيشی گرفت، ايمانيان عنان خود به پس قافله خرد بستند. در عصری که به عصر ايمان موسوم است، اگوستين در مناظره ای خيالی با يک فرد محقق، چگونگی برتری نفس ايمانی را برخرد اثبات می کند. ۶۰۰ سال بعد سنت آنسلم به عنوان اگوستين ثانی همان گفتگو را در غالب يک داستان خيالی ديگر به پيش می برد. اما با اين تفاوت که فرد محقق اگوستين در داستان سنت آنسلم به فردی احمق بدل می شود. سنت آنسلم وقتی با يک فرد احمق برخورد می کند که او در وجود خدا شک کرده است، وقتی به قلب خود باز می گردد می گويد : «من برای تحصيل ايمان در جستجوی فهم نيستم، بلکه ايمان را دارم تا بدانوسيله فهم کنم، و به اين نکته نيز معتقدم که اگر ايمان نداشتم نمی‏فهميدم۱».
در عهد ما نيز، يک اگوستينی به نام رانولد نيپور پيدا می شود که با افسوس خوردن از عهدی ايمانيان، مهمترين عامل تباهی و انحطاط جوامع امروز را، وارونه کردن رابطه و نسبتی می داند که ميان نفس و ذهن وجود دارد. قرون وسطی با تقدم بخشيدن به نفس ايمانی ، حداقل کوشش داشت تا فطرت آدميان را از آلودگی ها پاک نگاه دارد. اما در عهد جديد به ويژه از زمان کانت و دکارت، با محور قرار دادن ذهن انسان، نفس او را به نهافت و تباهی سوق داده اند. نفس اگر به چنين حال و روزی نمی افتاد، بيش از عقل و خرد قادر به تعالی و تکامل بخشيدن انسان و جامعه ها بود۲.
جدال ميان عقل و عشق در نزد متکلمين و عرفای ايرانی و مسلمان حکايت ديگری داشت. پاره ای از عرفا و متکلمين ايرانی و مسلمان نه از اين جهت که بخواهند نقش برتر به مرتبه شهود و بلاواسطه ايمان و عشق بدهند، بلکه از اين حيث که قلمرو آنها ذاتا متفاوت است، به تفکيک دو حوزه دينی و عقلی برآمدند. در ميان متکلمين يکی از مشهورترين آراء به آراء غزالی مربوط می شود. به نظر غزالی مسائل و مقولات دينی را نمی توان به کمک مباحث و استدلالات عقلی به اثبات رساند. عقل را به مسائلی چون وجود و وجوب باری تعالی، وجوب نبوت و معاد راهی نيست. انتقاد بی امان غزالی عليه فلاسفه از همين رو بود. زيرا فيلسوفان کوشش داشتند تا به مدد عقل ناقص خود به اين مقولات بپردازند. غزالی هيچگاه امکان معرفت عقلی را نفی نکرد، اما عقيده او بر اين سياق بود که عقل نمی تواند علم اليقين در انسان توليد کند. براهين عقلی برای کسانی خوب است که پيش از آن آتش ايمان در سينه هايشان برافروخته شده است، اما کسی که هنوز به خدا و آخرت ايمان ندارد، سينه او را نمی توان به علم برافروخت.
هم عرفا و هم متکلمين از نقش بی بديل عقل غفلت نمی کردند، چنانچه از مهم ترين و مورد اتفاق ترين رواياتی که سينه به سينه تمام نحله های مختلف دينی است، اين است که عقل را «رسول باطنی» انسان می شمردند. تنها اختلافشان در اين بود که جايی که حوزه کار نفس ايمانی است، يعنی آنجا که پای حضور و شهود آگاهی به ميان می آيد، عقل توان فهم آن را ندارد. به عبارتی، آنجا که توسن عشق بر افق لايتناهی وجود و معشوق پا می نهد، پای عقل بر چوبين استدلال خواهد لنگيد.
تجزيه عقل و عشق در زندگی اجتماعی بی پيامد نخواهد ماند. در زير به پيامدها و اشکال مختلف اين تجزيه اشاره خواهم داشت:
الف) تجزيه عقل و عشق (= نفس ايمانی) بدون قائل شدن به تقدم و تأخر هر يک، همان است که به صحيح گفته می شود: «کار قيصر را به قيصر و کار عيسی را به کليسا واگذاريد». رابطه ای که واتيکان با دستگاههای سياسی دارد، از نوع چنين رابطه ای است.
ب) تجزيه عقل و عشق (= نفس ايمانی) با قائل شدن به تقدم عقل بر عشق، بدين معنا که عنان عشق بايد بدست زمام عقل مهار شود، نقش نهادهای دينی را در زير سيادت و سلطه نهادهای سياسی تعريف می کند. وضعيت دولت های غربی و سکولار گزارشگر چنين رابطه ای است.
ج) تجزيه عقل و عشق (= نفس ايمانی) با قائل شدن به تقدم ايمان بر عقل، به حکومت دينی منجر می شود. در اين حال نهادهای سياسی و اقتصادی در ذيل حکومت ايمان تعريف می شوند.

مطالعات عصب شناختی و روانشناختی در باره ثنويت

اما حقيقت چيست؟ آيا واقعا می توان انسان را در دو هيئت جداگانه و يا دو هيئت متقدم و متاخر «عقل و عشق» تقسيم بندی کرد؟ آيا از لحاظ روانشناختی ثابت شده است که بخشی از آدميان از قوای عقلی و منطقی بهره می برند و بخشی ديگر تحت تأثير قوای احساسی و عاطفی هستند؟ آيا از نقطه نظر عصب شناختی معلوم شده است که عده ای به نيمکره چپ، که محل قوای منطقی و رياضی است تعلق دارند و عده ای ديگر به نيمکره راست( يعنی آنجا که سيستم ليبميک به توليد ترشحات عاطفی مشغول است) وابسته هستند؟ آيا مراد روانشناسان و عصب شناسان از عشق و ايمان، همان سيستم احساسی و عاطفی است؟ مسلما چنين تقسيم بندی غلط است. سيستم عاطفی و احساسی ساحت دوم انسان، در برابر ساحت عقل نيست. آنچه که عصب شناختی روشن نموده اين است که، عاطفه و احساسات ناشی از عواطف، چيزی جز بخشی از خصوصيات فيزيولوژيکی و عصبی شناختی انسان نيست. روشن شده است که شدت و نقصان واکنشهای عاطفی، همان ترشحات مواد شيميايی است که به ترشحات آدرنالينی موسوم است. ترشحات بيشتر آدرنالين، عاطفه بيشتر، و ترشحات کمتر عاطفه کمتر به همراه می آورد. بروز اين ترشحات با حالات عشقی انسان به کلی متفاوت است. عشق در سرچشمه های وجودی انسان جای دارد، چيزی که بدون آن، انسان از وجود انسانی تهی می شود. به عکس، به گمان اين نويسنده عاطفه تقريبا چيزی ميان مرز انسان و حيوان است. انسان های صرفا عاطفی، تقريبا در همين آستانه از رشد قرار دارند. در جاهايی ديگر اشاره کرده ام که اگر شخصيت تمام ديکتاتورهای بزرگ را که مطالعه کنيد، همه آنها در زمره آدم های عاطفی بوده اند. اريک فروم در آخرين آثار جاودانه خود، گزارش خوبی اين نمونه از ديکتاتورها ارائه می دهد۳.
آيا تقسيم بندی عصب شناسان درباره دو نيمکره مغز و تقسيم بندی شخصيت ها بر اساس ميزان تعلق و وابستگی به اين دو نيمکره، درست است؟ اشاره کنم که تقسيم بندی عصب شناختی، به تقسيم بندی وجودی انسان راجع نمی شود، بلکه يک رشته بافت های عصبی در دستگاه عالی عصب وجود دارند که کار محاسبه و رابطه کلامی (نيمکره سمت چپ) را از يک سو و کارهای احساسی و انتزاعی را (نيمکره سمت راست) از ديگر سو، برای انسان تسهيل می کنند. به علاوه، با فرض اينکه تقسيم بندی روانشناسان و عصب شناسان را بپذيرم، خود آنها اشاره می کنند که تجزيه دو نيمکره راست و چپ و تجريه شخصيت انسان به عامل منطقی و عامل احساسی، از علائم آشکار مرضی (شخصيت نورتيک) است. و مزمن ترين نوع اين علائم در شخصيت های پارانويايی (ترس از تهاجم)، مانيکی (افسردگی شيدايی) و اسکيزوفرن (بريدن از واقعيت) بروز پيدا می کند.
بنابراين از نقطه نظر اين نوشتار، تفکيک ميان دو حوزه «عقل و عشق» و يا هر نوع تفکيک ديگر که به نحوی انسان را موجودی دوگانه و متضاد (دو آليسيم) تفسير کند، چيزی جز مَرَضی نشان دادن انسان نيست. عشق و عقل نه تنها متعارض يکديگر نيستند، بلکه تفکيک آنها در دو سنخ و دو جنس متعارض، غفلت از ساخت يکپارچه و توحيد وجودی انسان است. متاسفانه اغلب مطالعات به روی انسان واقعی و بالافعل صورت می گيرد : انسانی که به شدت گرفتار از خودبيگانگی است و انسانی که در معرض انواع تعارضات اجتماعی، اقتصادی ، سياسی و فرهنگی قرار دارد. انسانی که به قول کارن هورنای، انباشتی از تضادهای درونی گشته است. همين مسئله، موضوع انسان شناختی فلسفی را تا حد انسان شناختی فرهنگی تقليل می دهد.

چگونه عشق و عقل بر اصل آزادی «اين همان» می شوند؟

تقسيم فلسفی انسان به دو ساحت متضاد، از اين حقيقت غفلت می کند که ذات انسان آزادی است، نه قدرت. اين قدرت است که بالذاته هم تقسيم کننده چيزها به اضداد مختلف است و هم خود در اضداد مختلف تجزيه می شود. هر قدرتی در عالم واقع فرآورده يک رابطه متضاد است، وقتی هم که به وجود آمد خود آبستن توليد انواع تضادها می شود. پيشتر توضيح داده بودم که بدون تصور يک رابطه ضد و نابرابر، هيچ قدرتی حتی قابل تصور کردنی نيست. به عکس، آزادی در ذات خود هم توحيد بخش انسان با حقوق ذاتی خويش است و هم توحيد بخش جامعه ها با حقوق اساسی است که قدرتها سبب غفلت از آن می شوند.
عناصر «عشق و عقل» و در نگاهی ديگر، «ايمان و خرد» دو چيز مختلف و متضاد و حتی منفک از هم نيستند که به موجب آن بتوان تقدم و يا تأخر برای آنان قائل شد. عشق به همان اندازه انسانی است که خرد، و خرد به همان اندازه انسانی است که عشق. هر گونه تفکيک ميان اين دو ساحت وجودی، به علائم مرضی تبديل می شود. چنين نيست که، دل چيزی می خواهد که معقول نيست و عقل فرمانی می دهد که معشوق نيست. هرگاه با چنين دهش ها و خواهش های بيگانه از هم روبرو شديد، بدانيد که ماهيت آن نه از جنس عشق است و نه از جنس خرد. عشق و عقل هر دو از جنس آزادی اند و با هستی و ساير حقوق ذاتی انسان «اين همان» هستند. هيچ رابطه عشقی نمی تواند محدود کننده خرد و هيچ حکم خردمندانه ای نمی تواند محدود کننده عشق باشد، که اگر شدند اين هر دو به جای همنشينی با اصل خويش ، با قدرت و در قدرت بيگانه شده اند. چه آنکه، هيچ امری نيست که به حوزه آزادی انسان مربوط شود و بتوان آن را به نوعی محدود کننده انسان شمرد. همه آنچه که در حيات اجتماعی در زمره محدود کننده های انسان شمرده می شوند، به نوعی به واکنش های قدرت مرتبط اند. بنابراين، هرگاه فردی به جای کنش شدن و خرد ورزيدن در حقوق اساسی خويش و به جای عشق ورزيدن در نيروهای محرکه خويش، به واکنش تبديل شود، نه تنها در واکنش ها محدود می شود، بلکه خواهش ها و دهش های درون خود را به طبع گردان قدرت محدود می کند. طبع گردان قدرت طبعی تضاد آلود و مقتضی گراست و خواهش ها و دهش های انسان هرگاه بر محور اين طبع بگردند، در انواع تضادها و دوگانگی ها از خود بيگانه می شود.
حقيقت اين است که عشق صورت شفاف شده خِرد و خِرد هسته متراکم شده عشق است. در يک تعبير ديگر، عشق چونان لايه ژلاتينی می ماند که در مرکز خود حاوی خرد است، و خرد نيز با پراکنش خود در اين ماده ژلاتينی، حامی عشق می شود. عشق اگر از هسته درونی خود جدا شود، ماهيت خود را در کشش های عاطفی از دست می دهد. عشق عاليترين انرژی محرکه انسانی است. اين انرژی سبب حرکت و آرمان سازی انسان می شود. عشق نيروی ذوقی و شوقی است که خرد را به حرکت در می آورد. بدون اين انرژی خرد از حرکت باز می ماند. اين نيروی ذوقی در تمام اشياء هست، چنانچه خرد نيز در تمام اشياء به منزله عامل و منشاء درونی هدايت وجود دارد. عنصر آگاهی و عشق ورزی در تمام اشياء وجود دارد، اما آنچه که وجود ندارد (وشايد ما از عالم نهايی اشياء بی خبر باشيم)، عنصر خودآگاهی است. بنابراين آنچه که به عنوان حرکت و هدايت در اشياء می يابيم، چيزی جز عناصر عشق و خرد نيست.
بعضی از طرفداران فلسفه فيزيک نوين که به نئوگنو ستيسم (می دانم چيست انگاری های جديد) مشهور هستند الکترون را همان عامل شعور می دانند. البته توجه داشته باشيد که عامل انتقال شعور با خود شعور فرق می کند، نبايد آنها را يکی پنداشت. به گمانم الکترونها عامل انتقال شعور هستند، چنانچه از دست دهنده شعور نيز هستند. الکترونها وقتی انرژی از دست می دهند به طرف هسته اتم سقوط می کنند و وقتی انژی بدانها تزريق می شود، از درون هسته اتم آزاد و در فضا سرگردان می شوند. الکترونهای سرگردان تمايل دارند تا با کاستن از انرژی خود، بار ديگر به درون اتم باز گردند. اما عشق منشاء توليد انرژی است. وقتی اين نيرو به جای توليد انرژی، خود از دست دهنده انرژی باشد، از ماهيت خود ساقط و در کشش های عاطفی که پيشتر آن را مرز ميان حيوان و انسان تلقی کرديم، از خود بيگانه می شود. از خود بيگانه شدن عشق، در حقيقت جدا شدن از هسته عقلانی خود است. چنانچه خرد نيز با تجريه شدن و جدا شدن از لايه ژلاتين شفافی که گرداگرد او حلقه بسته است، در عقلانيت ابزاری و عقلانيت سلطه از خود بيگانه می شود.
اما می توان گفت الکترونها حاوی شعور هستند. هر الکترون مرکب از دو ذره بنيادی پوزيترون مثبت و منفی است. از نظر آنچه که ژان شارن و تيار دوشاردن، دو تن از مؤسسين همين نحله علمی توضيح می دهند، فضای درون پوزيترونها چهار بعدی است و از قواعد زمان - مکان جاری تبعيت نمی کند۴. همچنين فضای بيرونی پوزيترون ها را به حباب صابون تشبيه کرده اند. اين فضا حاوی گازهای فوتونی هستند، گازهايی که به نوعی می توان آنها را سياهچال های ذره ای دانست. فوتون های گازی، که در واقع همان ذرات تشکيل دهنده فضای پوزيترونی است، با سرعتی بيش از ميلياردها کيلومتر در ثانيه و دهها ميلياد درجه حرارت در حال جوشش و تپشی دائمی اند. جوشش و تپشی که سرچشمه جوش و خروش کيهان در آنجاست. می توان اين فضای درونی را حاوی شعور دانست. بنابراين ملاحظه می کنيد، مرز و ثنويت ميان ماده و شعور شکسته می شود. از اين نظر شعور چيزی جز تجزيه نهايی خود ماده نيست؟ وقتی ماده را در بی نهايت تجريه می کنيد، به هستی شفاف (هوالطيف) و مملو از وجود (هوالصمد) روبرو می شويد. وجودی که تمامت هستی را در يک آن و يکپارچه در می نوردد (هوالاول، هوالاخر، هو ظاهر و هو الباطن) و بالاخره اين وجود چيزی جز حقيقت نهايی چيزها (هوالحق) نيست. سکونتگاه شعور همين جاست، در همين ماده بی جان. آنچه که انسان از اين بيش دارد، آگاهی از سکونتگاه خويش است. شايد در يک معنا بتوان ترکيب و امتزاج يکپارچه عشق و خرد را در عاملی به نام شعور تعبير کرد . شعور نه عشق است و نه خرد، کسی هم نمی تواند بگويد که شعور لغت ديگری برای خرد است. اين واژه تنها خاص فرهنگ و ادبيات توحيدی ايرانی- اسلامی است و شما نمی توانيد در فرهنگ های ثنويت گرا معادلی برای آن جستجو کنيد. محتمل می دانم که به جز فرهنگ های توحيدی، اگر در تمام فرهنگ نامه ها بگرديد، به واژه ای دست بيابيد که بتوان آن را عينا برگردان واژه شعور دانست.
تعريف انسان بر اصل ثنويت، تنها به تعارض نشاندن عشق و عقل منتهی نمی شود. اين تعريف افق تنگ و تاريکی از تعارض ها و تضادها در پسارو و پيشاروی انسان می گشايد. از تضادها و تعارض هايی که به آزادی ها و حقوق ذاتی انسان راجع می شود و تا تعارض ها و تضادهايی که اين حقوق و آزادی ها با حقوق و آزادی های افراد ديگر ايجاد می کنند. در مثال گفته می شود، آزادی هر فرد تا آنجاست که مخل آزادی ديگران نشود. اين از آن فريب هاست که دو ندارد، زيرا عيناً تعريف قدرت را جانشين تعريف آزادی می کند. راست بخواهيد، قدرت هر کس تا آنجاست که قدرت ديگران شروع می شود. يا در مثال ديگر آنچنان که هابز می گويد، حق حيات با حق اجرای مجازات (= اجرای عدالت) در تضاد قرار می گيرد. اين دروغ هم ناشی از نديده گرفتن نقش قدرت است. زيرا اولا، فردی که به حقوق ديگران تجاوز می کند، پيش از آن خود را به منزله انسان مورد تجاوز قرار داده است. ثانياً هدف از قصاص نبايد سلب حيات باشد، بلکه تداوم حيات انسان است. مجازات فردی که متجاوز به حقوق ديگران است، تنها با هدف تداوم حيات بشر، از جمله تداوم حيات خود او به عنوان يک انسان، موجه است و نه با هدف تنبيه او. هيچکس حق مجازات کسی به قصد تنبيه او را بر عهده ندارد. ثالثا، برای نشان دادن نقش عامل قدرت در ايجاد تعارض ميان حقوق، کافی است شما در تجربه شخصی به موجب از خود بيگانگی، عامل قدرت را ميان سلسله حقوق خود قرار دهيد. تجزيه و تعارض از همين جا صورت می گيرد. از همين جا که عامل قدرت يک حق را با از خودبيگانه کردن به وارونه خود تبديل می کند. وقتی شخصی کمر به قتل شخصی ديگر می بندد، آيا اين کار را با هدف سلطه بر جسم مقتول انجام نمی دهد؟ درک اين مسئله چندان مشکل نيست، زيرا ارتکاب قتل شفاف ترين شکل ابراز استيلا و سلطه بر جسم انسان است. آيا جريان سلطه و استيلا، خود آشکارترين شکل ابراز قدرت نيست؟ بنابراين تعارض ها جز با نفوذ و دخالت درونی و بيرونی عامل قدرت در اشکال مختلف آن و تهی کردن يک حق با وارونه خود (= ضد حق) حقوق را مقابل هم نمی نشاند.
وقتی حقوق و اصول خرد و عشق را بر اصل آزادی تعريف کنيد، تعارضها و تضادها به توحيد برمی گردند. در اين تعريف، عشق و خرد دارای همان خاصه هايی اند که خاصه های آزادی است. به عنوان مثال، يکی از خاصه های مهم آزادی برابری است. بدون برابری، تقسيم آزادی جز به تقسيم قدرت منجر نمی شود. همچنين برابری يکی از مهمترين خاصه های عشق است. اگر آزدی و برابری ميان عاشق و معشوق برقرار نشود، رابطه آنها در رابطه مالک و مملوکی از خود بيگانه می شود. عاشق مالک معشوق نيست و حق استيلا و تصرف بر او و استقلال و آزادی او ندارد. که اگر چنين کرد، چنانچه بيشتر عشق ها از اين نوع است، ارضاء تمنای عشقی انسان، جز ارضای تمنا و اشتياق او در ايجاد سلطه بر روح و جسمی که به مالکيت خود در آورده است، نيست. اما انطباق خاصه برابری بر خرد، شايد آسان تر از انطباق آن بر خاصه عشق است. خرد وقتی بنا را بر نابرابری می نهد، نمی تواند بدون اعمال اين نظر که همه پديدارها از موجودات دانی گرفته تا موجودات عالی، به موجودات دو دويی و آشتی ناپذير تبديل می شوند، وجود نابرابری را تصديق کند. در يک مثال ساده، اگر بخواهيم از نظريه کانت مدد بگيريم، رابطه ميان سوبژه ( = ذهن) و ابژه(= طبيعت)، زمانی به يک رابطه معرفتی تبديل می شود که ابژه به تصرف سوبژه در آيد. اين تصرف جز با اعمال سلطه سوبژه بر ابژه امکان پذير نيست. سلطه بر طبيعت با همين هدف صورت می گيرد. اما اين رابطه چون پيشتر بر نابرابری تعريف شده بود، اولا از يک سو فاصله ميان دنيای سوبژه و ابژه را از ميان نمی برد. چه آنکه انسان با هدف سلطه، خود به عامل سانسور تبديل می شود. ثانيا، جريان سلطه به تخريب سوبژه (= طبيعت) منجر می شود. جريان تخريب طبيعت از سوی سرمايه داری ليبرال با همين هدف صورت گرفته است. ثالثا، خرد وقتی چيزها را به عناصر متضاد و ذاتا نابرابر تقسيم می کند، وجود تضادها را جز با اعمال سلطه و خشونت نمی تواند حفظ کند. سرانجام هر فرد و يا هر دولتی که در مقام تدبير و چاره جويی، خشونت را در ذهن خود پرورش می دهد، اين کار را جز با تعطيل کردن خرد نمی تواند به پيش ببرد. برای اين منظور خواننده محترم کافی است لحظه ای ذهن خود را به خشونت مشغول کند، اگر فکر و خرد او تعطيل نشد، اينجانب را از نحوه خردورزی خود با خبر سازد.
يکی از خاصه های ديگر آزادی شفافيت است. شما وقتی جلوی ديدگانتان تاريک شود، آزادی عمل را از دست می دهيد. بدون هيچ طول و تفصيلی، ذهن انسان نيز تنها در شفافيت و روشنايی است که قادر به خرد ورزی است. يک مشکل، زمانی توسط خرد حل می شود که امر مشکل از محل تاريکی که محل بروز و پيدايش مشکل بوده، به محلی روشن و شفاف انتقال داده شود. همينکه شما مشکلی را از محل تاريک به محلی روشن برديد و آن را شفاف کرديد، خود به خود مشکل برطرف می شود. خاصه شفافيت، با خاصه عشق يکی است. به ديگر سخن، خانه عشق خاصه شفافيت است. کجا عاشقی در تاريکی و حجاب در دام معشوقی گرفتار می شود. وصال عاشق به معشوق جز با پرده برداشتن از همه حجاب ها چه سان ممکن می شود؟ هر چيز که از روشنايی بهره دارد، روشنی بخش هم هست. عشق برق اميد و روشنايی در دل عاشق و معشوق می فکند. عشق اميد است و شوق ديدار. و بالاخره، عشق آرمان است و حرکت. کجا شوق ديدار، با ناديداری عاشق و معشوق رخ می بندد؟ و کجاست که آرمان و آرزو در ناپديداری رخت از دل نبدند؟ اگر بخواهيم ساير خاصه های آزادی را يک به يک با خاصه های عشق و خرد تطابق دهيم، درک جامع تری از اين همانی عشق و خرد بدست می آيد. اينک بر خواننده است که با رجوع به نوشته های اين قلم درباره خاصه های آزادی و قدرت و نوشته های ديگر که در پديدار شناختی قدرت بيان شده اند و نيز با رجوع به نانوشته های خويشتنی خويش، دريابد که چه سان اين همانی عشق و خرد بر او هويدا و آشکار خواهد شد. بنابراين، بر روشنفکران دينی است که اگر در صدد هستند تا به منزله کوششگران روشنفکری، نقش دين ورزی را در جامعه فعال کنند، دامن انديشه خود را از همه ثنويت ها، که هم گزارشگر بيان قدرت و هم ناقض ترکيب روشنفکری و دين ورزی است، پاک بگردانند.
در ادامه بحث به ثنويت تکليف و حقوق و پاسخ به منتقد ارجمند آقای ف.م.سخن باز خواهم گشت.

-۱ جلد اول کتاب نظريه‏های نظام سياسی، ويليام. ‏تی. بلوم ترجمه احمد تدين نشر آران ص ۱۰۲

2- برای مطالعه در آراء آرنولد نيپور به همان منبع از صفحات ۲۷۰ به بعد مراجعه شود

3- برای مطالعه نظرات اريک فروم در خصوص رابطه فاشيسم و استالينيزم با خصوصويات عاطفی رهبران آنها به جلد سوم کتاب آناتومی ويرانسازی انسان از انتشارات نشر نو مراجعه شود.

4- برای مطالعه بيشتر در خصوص نظريه نئوآگنوستيسم به کتاب شعور اين ناشناخته نوشته ژان شارن وبا ترجمه دکتر فرشاد مراجعه شود.

یک‌شنبه 15 مرداد 1385
فرم ارسال نظر:
نام:  
پست الکترونیک:  
برای مثال: bayaneazadi@ahmadfaal.com
موضوع:  
نظر:  
وب سایت:
برای مثال: http://www.ahmadfaal.com
وب لاگ:
برای مثال: http://faalahmad.blogfa.com
   
Skip Navigation Links
پست الکترونیک:
bayaneazadi@ahmad
faal.com
- اسطوره های سیاسی
- سرگذشت سوبژه در نظریه های انسانشناختی
مباحثي پيرامون مناسبت هاي اجتماعي
--------------------
مباحثي در باره روشنفكري ديني
--------------------
مباحثي در باره فلسفه حقوق و سياست
--------------------
مجازات کردن سخت‌ترين کار ممکن است: مصاحبه با فوکو
--------------------
فلسفه و روان‌کاوي: آلن بديو
--------------------
مصاحبه با دیوید هاروی: سیمای تازه‌ی نظام اقتصادی جهان
--------------------
آیا شورش بی‌فایده است؟ میشل فوکو
--------------------
«در دفاع از انقلاب۵۷» امین بزرگیان
--------------------
«روحانیت اسلام و عصر جديد» امین بزرگیان
--------------------
چامسکی: دانشگاه بنگاهی تجاری شده است
--------------------
رونویسی تاریخ، بازگشت فاشیسم − گفت‌وگو با مراد فرهادپور
--------------------
ژیژک: بعضی وقت‌ها باید از ارادۀ اکثریت تخطی کرد
--------------------
حقوق بشر بدون تکالیفْ شکست می‌خورد
--------------------
مشاهده لیست کامل مقالات
تمامی حقوق و مطالب این وب سایت محفوظ است © 1387