«بيان آزادی، بیان آزاد شدن انسان و جامعه ها از زندان قدرت و خشونت است»
جهان بدون قدرت،   
جهاني که در آن، انسان و جامعه ها به آزادی و رستگاری مطلق دست یافته اند. اگر جهان بدون قدرت وجود ندارد، فی الواقع جهان بدون ستم، جهان بدون تجاوز، جهان بدون سانسور و ابهام، جهان بدون جنگ و کشمکش و سرانجام جهان بدون تضاد وجود نخواهند داشت. اگر قدرت فرآورده تضادها و نابرابری هاست، و اگر بنای جهان بر حقیقت و وحدت رخدادهای حقیقی است، پس نابرابری ها و تضادها و در نتیجه قدرت، به موجب از خود بیگانگی انسان در زیست جهان خویش پدید آمده اند. اگر جهان بدون قدرت هر گز به واقعیت نخواهد نشست، حداقل می تواند به منزله الگوی سنجش آزادی و حق مداری در جهان واقعی قلمداد شود.
نسبت نويسنده وب با كمونيسم و ليبراليزم:
اگر كمونيست ها و ليبراليست ها به حكومت برسند، محتمل مي دانم كه با ليبراليست ها دوست و با كمونيسم دشمن خواهم بود.
و اگر كمونيست و ليبراليست ها تحت حكومت ديگران باشند، با كمونيست ها دوست و با ليبراليسم دشمن خواهم بود.
روشنفكر ديني
اگر روشنفکران سکولار جريان روشنفکری دينی را به دليل پيش داشته ها و پيش فرض های دينی ترکيبی متناقض نما می شناسند، به اين حقيقت توجه ندارند که روشنفکران دينی بيش از آنها انديشه و باورهای خود را به تيغ شک، زير جراحی برده اند. همچنين کوشش های آنها در نقد سنت از روشنفکران سکولار هم جدی تر و هم موفق تر بوده است

امروز پيش از آنکه بخواهيم درباره وجود روشنفکری دينی سخن بگوييم، مثل اينکه ابتدا بايد در باره ماهيت اين روشنفکری سخن گفت. چرا که پيش از وجود آن، ماهيت آن مورد پرسش است. ديروز روشنفکری دينی در مقابل چالش چپ و راست قرار داشت. يکی چالش در برابر سنت گرايی دينی و دومی در برابر چپ استالينی. اين هر دو شايد از جهاتی ماهيت روشنفکری دينی را تصديق می کردند، اما وجود آن را بر نمی تافتند. امروز جبهه سومی رو در روی روشنفکری دينی قرار گرفته است. اين جبهه خود را در ميانه جريان روشنفکری دينی صف آرايی کرده است. برخلاف دو جبهه قبلی، اين جبهه سوم هم ماهيت و هم وجود روشنفکری دينی را بر نمی تابند. روشنفکری دينی جبهه چهارم دشمنی در خويش دارند که وجود يکديگر را بر نمی تابند. جلوتر به اين جبهه چهارم خواهم پرداخت. اما چرا جبهه سوم روشنفکری دينی را از اصل هستی ساقط می کنند. روشنفکری چه ويژگی و صفاتی دارد که ترکيب آن با دين «تربيع دايره» می شود و يا به قولی، ترکيبی متناقض نما دارد. در زير کوشش می کنم تا اهم اين ويژگی ها را فهرست کنم و بعد با معناکاوی در يک به يک آنها، ببينيم چگونه است که با امتزاج دين، دايره روشنفکری در تربيع هندسی، قواعد رياضی و منطقی خود را از دست می دهد :



هفت سين روشنفکری
۱- سيمای روشنفکر در حوزه دانش، به تعليق در آوردن همه بديهات و «پيش فرض ها»ست. اما اغلب تعريف ها بر اين قول اند که وظيفه دين تصديق رشته ای از بديهيات و پيش فرض هاست. در نتيجه، کجا اين تعليق با آن تصديق به يکديگر جمع می شوند؟
۲- سرمشق روشنفکر در حوزه اجتماع و فرهنگ، به تعليق در آوردن همه اوهامات و «پيش داشت ها»ی خرافی است. اما غالب تعريف ها بر اين قول اند که وظيفه دين، تصديق رشته ای از همين اوهامات و پيش داشت های خرافی است. در نتيجه کجا اين تعليقات با آن رشته تصديقات در يک مشق جمع می آيند؟
۳- سوگل روشنفکر در حوزه دانش به تعليق در آوردن «پيش ديده ها»ی حقيقت و احاله آن به دائمی کردن دغدغه حقيقت است. ليکن اغلب تعريف ها بر اين قول متفق اند که وظيفه دين، تصديق همين «پيش ديده ها» و دائمی کردن هاله حقيقت نزد دينداران است. در نتيجه، کجا احاله حقيقت با هاله کردن حقيقت در نظرها به يک چشم ديده می شوند؟
۴- سمبل روشنفکر در حوزه فرهنگ و اجتماع تقدس زدايی از چيزهاست. اما غالب تعريف ها بر اين قول اند که دين جز زايش تقدس ها دست آوردی برای بشريت ندارد. در نتيجه، کجا زاياندن و زودن قداست از يک نقش بر می آيد؟
۵- سرنوشت روشنفکر در عرصه سياست، نقد کردن دائمی قدرت است، اما دين بنا به تجربه های پيشارو و پسارو، اگر پا به عرصه سياست گذاشت، به عقد کردن دائمی قدرت می پردازد. در نتيجه، کجا اين نقد که زير را رو می کند، با آن عقد که رو را زير می کند، به يک سرنوشت منجر می شوند؟
۶- سرنخ روشنفکر در حوزه اجتماع حق محوری و دعوت به حقوق اساسی مردم است، اما نقش دين تکليف محوری و دعوت به مکلف کردن مردم است. در نتيجه، کجا اين تکليف با آن حق از يک نخ به هم بافته می شوند؟
۷- سرور روشنفکر در حوزه معرفتی، تکيه بر عقل و به ويژه عقل خود بنياد است. ليکن نقش دين در اين حوزه، تکيه بر عنصر ايمان و عشق ورزی با معبود مطلق خويش است. در نتيجه، کجا ديده ايد، عقل و عشق هر دو بر يک توسن سروری يابند؟
مقياس روشنفکری در هفت سين صفات خويش، دانش و فلسفه غربی است. و متقابلا غالب روشنفکران دينی، به ويژه آنها که از ائتلاف سنتی سربيرون آوردند، کوشش می کنند تا با نشان دادن ژست غربی، خود را از تيررس تهاجم آزاد کنند. هر دو گروه به طور اکثر مصرف کننده دانش غربی هستند و از خود هيچ توليدی ندارند. در اغلب نوشته های آنها که نگاه بياندازی جز نقل از اين فيلسوف و آن فيلسوف مغرب زمين، چيزی اضافه ای نمی گويند. از اين نظر، روشنفکر کسی است که چهار تا نظريه فلسفی و جامعه شناختی را خواه از روسو و خواه از مارکس و خواه از ماکس وبر و خواه از پست مدرن های معاصر، بر روی کاغذ قلمی کند. روشنفکر کسی است که چهار تا اصطلاح خارجی را به آسانی در نوشته ها و گفته های خويش بکار بگيرد.
روشنفکران دينی نيز علی الاغلب، به جای کنش نشان دادن و توليد انديشه، در همان دام واکنشی هميشگی می افتند. سابقه واکنش روشنفکران دينی به دوران معاصر باز نمی گردد، از ايامی که دين در ايران به فرهنگ تبديل شد، يعنی در قرون سوم و جهارم هجری، روشنفکران دينی با ترجمه نسخ آثار يونانی روبرو شدند. تمسک به اين آثار و جريان ارسطو گرايی و افلاطون گرايی، در آثار فلسفی تا انديشه های کلامی و تا حوزه احکام فقهی باب روز شد. اين تمسک تنها به حوزه فلسفه محدود نشد، بلکه جريان دانش غربی از حوزه فقه يهود و نصارا به حوزه فقه اسلامی نيز تسری پيدا کرد. فهرست فيلسوفان، متکلمين، فقها و حتی عرفا را که در يک صفحه گرد کنيد، علی الاغلب ارسطو و افلاطون را استاد اول خود می شناختند و آنان را تا مقام پيامبری ارتقاء می دادند. هر چند در عصری که غربيان به يمن دانش سنت آسلم، کوشيدند تا يک ميليون فرشته را از سوراخ يک سوزن عبور دهند، اين ابن سيناها و ابن خلدون و ابن باجه و غزالی ها و...بودند که به يمن توليد و باز توليد انديشه اسلامی و غربی، آن حماقت و خرافت را به تيغ نقد بريدند، و از بريده ها جريده ای به وسعت رنسانس در غرب جديد به وجود آوردند. اما چرا آن بريده ها نتوانست، جريده ای به قامت روشنفکری دينی در اين سرزمين ايجاد کند، موضوع آن به بريدگی جريان انديشه باز می گردد، که داستان ديگری دارد.


جوهر روشنفکری کدام است؟
۱- آيا صفاتی که پيشتر به منزله هفت سين روشنفکری ياد کرديم، همه صفات ذاتی و ثابت جريان روشنفکری هستند؟ يا نه، اگر بخواهيم در سرگذشت همين روشنفکری دقيق تر شويم، می بينم که چنين نبوده و نيست که کار روشنفکران يکسره آتش زدن در خيمه بديهيات و پيش فرض ها بوده و هست. پاره ای از روشنفکران غرب، انديشه بر اين نحله راندند و پاره ای ديگر خود آتش بيار معرکه بديهی سازی و پيش فرض تراشی بودند.
اکنون روشنفکرانی که خود را وصله آن جريده می شناسند، تيغ نقد بر پيکر روشفکری دينی می نوازند تا آنان را از پيکر وجود ساقط کنند. می گويند، نقش روشنفکری در ترديد افکنی در فاهمه بديهيات و پيش فرض هاست. دکارت را به ياد می آورند که با تکانش انديشه خود از همه پيش فرض ها، هستی را بر خرد از نو ساخت. دکارت وقتی کوشش داشت تا جهان را از نو بسازد، بنا بر تعليق گذاشتن و ويران کردن همه بناهايی برآمد که بشر از پيش در ساختمان انديشه خود بنا کرده بود. او کوشش داشت اين ساختمان را ويران کند، اما وقتی ديد که با ويران نمودن «خود فکر کردن»، ديگر از او چيزی نمی ماند که به ساختن دوباره جهان بپردازد. او می توانست تصور کند که همه ديده ها و شنيده ها و داشته های او چيزی جز خواب و خيال نيست، اما نمی توانست بپذيرد که بالاخره اين فکر و خرد اوست که به خواب و خيال بودن همه چيز تصديق دارد. از همين رو بود که دکارت با مفروض گرفتن خرد، سنگ بنای جهان انديشه را از تراوشات خود خرد (سوای ملحقات آن شامل، اطلاعات، خاطرات و تجربيات قبلی)، آن از نو پی ريخت.
پيشتر از آن، فرانسيس بيکن را به ياد می اورند که از بت شدن پيش فرض ها هشدار داده بود. او پيش فرض ها را چونان ارواح و اشباحی تشبيه می کند که علت و العلل همه اشتباهات آدمی است. او سه دسته از پيش فرض هايی که از طفوليت و رشد تا اقتصاد بازار، همچنان اشباح مرئی بر فراز انديشه و عواطف انسان سايه افکنده اند، شناسايی می کند. و بعد از دکارت، هوسرل را به ياد می آورند که مبارزه با پيش فرض سازی را تا بدانجا پيش برد که دکارت را مورد حمله قرار می دهد. زيرا، دکارت نتوانست جريان تعليق پيش فرض ها را تا به آخر پيش ببرد. هوسرل در تاملات خود نفس خرد و انديشه آدمی را نيز از تيغ تعليق مصون نگاه نداشت.
اما چنين نيست که همواره بنياد همه چيزها را برافکندن و آتش به کام همه پيش فرض ها زدن، جوهر روشنفکری باشد. در همان عهد دکارت، کسی چون کانت با وجود آنکه به انديشه شک گرايی شهره شهير روشنفکری بود، کار خود را در نقد خرد ناب با رشته ای از «پيش فرضها»،« پيش داده ها» و« پيش ديده ها» شروع کرد. او وجود خدا و آزادی و امر اخلاقی را مفروض گرفته بود و حتی نظام سياسی و اخلاقی را بر اين مفروضات بنا کرده بود. به نظر کانت، وجود آزادی به لحاظ نظری قابل اثبات نيست، عقل مجبور است که آن را به حکم اخلاق فرض بگيرد. او اضافه می کند که عقل انسان به هيچ رو نمی تواند آزادی را دريابد.
در همان ايام که هوسرل در تأملات خود مشغول آتش فکندن به خيمه خيالات بود، هايدگر به بازسازی آن مشغول بود. به نظر او، بودن ما در جهان همواره همراه با پيش داوری ها و پيش فرضهاست و اينهاست که فهم را ممکن می سازند. او اضافه می کند، تفسير هميشه مبتنی بر چيزی است که از پيش داريم و چيزهايی است که از پيش می بينيم. از نقطه نظر کانت، چون انسان اساسا حيوانی متافيزيکی است، کاری که دکارت در مابعد طبيعه انجام داد، بنا کردن وارونه مابعد طبيعه بود. او کوشش نمود تا در رشته پيش فرض های خود رابطه ای را که دکارت از «من فکر می کنم»به «من هستم» راه جست، وارونه کند. زيرا هستی را نمی توان از فکر استنباط کرد، بلکه اين تفکر است که از هستی استنباط می شود.
فون هايک نيز يکی از نئوليبرال های جديد وقتی به سرچشمه قوانين تصريح شده فکر می کرد، معتقد بود که فرايند تصريح قوانين بر رشته ای از قوانين تصريح نشده قرار دارند. قواعد تصريح نشده قواعد کلی هستند که حتی به زبان هم آورده نمی شوند. اين قواعد همان قواعد عرفی يا رسومات يک جامعه اند که نه مکتوب اند و نه در غالب واژه ها و عبارات بيان می شوند، بلکه مجموعه ای از قواعد رفتاری اند که به طور ناخودآگاه و انتزاعی در ذهن جامعه و در رسومات و عادات جامعه شکل گرفته اند. او حتی کوشش می کند تا نظام حقوقی و رابطه قدرت و آزادی را بر اساس اين قوانين مفروض، توجيه کند.
برخلاف تصور و تحليل روشنفکران سکولار، اين در حقيقت کار روشنفکران دينی بوده و هست که آتش ترديد و تشکيک را به همه پيش فرض ها و پيش داوری های خود و جامعه فکندند. اگر تعريف روشنفکری به ترديدفکنی و بر انداختن بنيادهای مفروض ذهنی است، اين صفت در خور روشنفکران دينی است. زيرا آنها بوده اند که کار خود را از ترديد شروع کردند و همواره ترديد و تشکيک را دستمايه خرد خويش گرداندند. آنها بودند که نظم های مقرر و سنت های مسجل را به چالش خواندند. آنها بوند که به رسم پيامبرانشان بر خلاف مسير آب شنا کردند. مگر نبود آن پيامبر عظيم الشأن که به صراحت در آيه آيه خويش، سنت برافکنی را اسوه رسم جديد زندگی گرداند؟ مگر نبود آن پيامبر که به صراحت می گفت : «آيا شما در اين گفته ها [گفته هايی که پيامبر آورده است] نمی انديشيد که شايد چيزی بيش از آنچه که پيشينيان شما گفته اند، نيامده است؟۱ ». بنياد روشن فکری و روشن انديشی را همانها پی ريختند که انديشه را به روشنايی خواندند و با جهل و جمود جامعه خود در آويختند.
آنها که گمان می کنند روشنفکران دينی چون از مطلق شروع می کنند و به يقين می رسند و در آن می مانند، آيا نمی بينند همه روشنفکران دينی را، که شروع حيات فکری خود را با آتش فکندن در باورها و مطلق های خود و جامعه پی ريخته اند. آيا کتاب «پدر، مادر ما متهم هستيم» از زنده ياد دکتر شريعتی را نديده اند که فصل اول آن چون طوفانی می ماند که تند باد خويش را، بر همه باورها و بنيادهای دين و مذهب می نوازد؟ آيا نديده اند که نوازندگان همان باورها بود که بعدها به استناد همين نوازش، بی آنکه زحمت رجوع به فصل ديگر کتاب به خود دهند، او را به هزار و يک حکم و ناسزا نواختند و هنوز می نوازند؟ آيا پيشتر از او، اما محمد غزالی نبود که بنياد فلسفه شک گرايی پيش از هيوم و بارکلی و دکارت بنا گذاشت؟ آيا او نبود که در کتاب ارزشمند خود به نام «تهافت الفلاسفه» انتقادات خود را متوجه انديشه های فلسفی زمانه خود کرد؟ دکتر منوچهر بزرگمهر از انديشه گران پوزيتيويسم در ايران، ابو حامد غزاالی را بنياد گذار فلسفه پوزيتويسيم می شناسد. ابوحامد غزالی پيش از دکارت، همان مسائلی را مطرح می کند که دکارت در تأملات خود، آنها را جوهر فلسفه خويش گرداند. به اين عبارات از کتاب او به نام «المنقذ من الضلال»که توسط دکتر منوچهر بزرگمهری نقل می شود، توجه کنيد : «پس در نفس خويش به جستجو پرداختم و آن را از چنين (علم‏ يقينی) عاری يافتم، مگر در حسيات و ضروريات، ولی نفسم شک را به آنها توسعه داد و گفت چگونه به محسوسات می‏توان اطمينان کرد در حالی که قويترين آنها حس بينايی است و انسان وقتی به سايه می‏نگرد آن را ساکن می‏بيند در حالی که بعد از ساعتی تجربه و مشاهده در می‏يابد که متحرک است و به ستارگان می‏نگرد و آنها را کوچک می‏بيند و بعد به دلايل هندسی می‏فهمد که از کره زمين بزرگترند و امثال آنها که حاکم عقل حکم حس را رد می‏کند بسيار است، پس گفتم جز به عقليت اوليه نشايد اعتماد کرد، مثل اينکه عدد ده از سه بزرگتر است و اجتماع نفی و اثبات ممکن نيست. و شيئی واحد نمی‏تواند در عين حال حادث و قديم يا موجود و معدوم يا واجب و محال باشد. اما محسوسات به زبان حال می‏گفتند، از کجا که اعتماد تو بر عقليات مثل اطمينانات به محسوسات نباشد. تو به حکم من ايمان داشتی تا اين است که عقل آمد و آن را تکذيب کرد و اگر عقل مداخله نداشت بر تصديق من مستمر بودی. پس شايد وراء ادراک عقل حاکم ديگری باشد که، اگر ظاهر شود حکم عقل را تکذيب کند. ، پس نفس در پاسخ در می‏ماند و موضوع خواب و رؤيا اشکال را تأييد کرد، حس گفت مگر در خواب احوالی بر تو نمی رود که آنها را ثابت و مستقر می‏پنداری و شکی در آن روا نمی‏داری ولی چون بيدار می‏شوی می‏بينی که هيچيک از تخيلات و معتقدات تو را اصلی و حقيقی نبوده پس چگونه اطمينان داری که تمام آنچه در بيداری به حس و عقل معتقد شده‏ای، فقط نسبت به اين حالت صدق نکند و حالت ديگری نباشد که اگر بر تو طاری شود جميع معتقدات حسی و عقلی تو نسبت به آن توهمات و خيالات بی حاصل باشد۲».

ابو حامد غزالی، سالها پيش از اينکه خود را در دام فلسفه شک قرار دهد، از تقليد فاصله می‏گيرد، بطوری که ايمان خود را از دست می‏دهد. هدف غزالی از افتادن در رشته‏ای بی‏انتها از شک‏گرايی، يافتن حقيقت علم است. او در کتاب خود به نام «تهافت الفلاسفه» فيلسوفان زمانه خود، چون ابن سينا و فارابی را از تند ترين انتقادات مصون نمی گذارد. تا جايی که دين آنان را مورد ترديد قرار می دهد. اما با وجود اين بر اساس اصل آزادی می نويسد :«اما اکنون غوررسی در تکفير اهل بدعت را شايسته نمی‏دانيم، و نمی گوئيم کدام بر حق و کدام بر باطل‏اند، تا سخن از مقصود خارج نشود۳».
بدين ترتيب اگر روشنفکران سکولار جريان روشنفکری دينی را به دليل پيش داشته ها و پيش وفرض های دينی ترکيبی متناقض نما می شناسند، به اين حقيقت توجه ندارند که روشنفکران دينی بيش از آنها انديشه و باورهای خود را به تيغ شک، زير جراحی برده اند. همچنين کوشش های آنها در نقد سنت از روشنفکران سکولار هم جدی تر و هم موفق تر بوده است. هر روشنفکر دينی دوره ای از تاريخ انديشگی خود را از معبر شک گذرانده است. اين قلم نه تنها در دوره نوجوانی، بلکه در برهه های ديگر کوشش داشته است تا انديشه های خود را به زير تيغ نقد و شک، از نو بريده و بسازد. اما اگر مقصود روشنفکران سکولار، ماندن در مدار شک گرايی است، سخت در گمراهی بسر می برند. زيرا «شک کردن» با «شک گرايی» دو امر بسيار جداگانه و متفاوت هستند. شک کردن، قلمرو تعالی و تکامل انديشه است، معبری است که هر انديشه تحقيقی بايد از آن عبور کند. ليکن شک گرايی آفتی است که فکر و انديشه انسان را در منزل اول متوقف و بعد از مدتی به بيماری مهلک «ترس از تماس» (پارانويا) مبتلا می کند. بيمار پارانويا با خود در تضاد دائمی است، زيرا قادر نيست تا جايگاه خود را در حيات به درستی تعريف کند. او وقتی از خود می خواهد بپرسد که، آيا در وضعيتی که در اوست (= شک گرايی) شک دارد و يا اطمينان کامل؟ نمی داند آری بگويد و يا خير؟ اگر پاسخ مثبت بدهد، گرفتار تناقض می شود و اگر پاسخ منفی بدهد، خود را به عنوان کسی که دائما در شک و ترديد قرار دارد، انکار کرده است.
۲- گفته می شود روشنفکر کسی است که «حقيقت‌ جوست و کارش زندگی در حقيقت و برای حقيقت است».
و در جايی ديگر گفته می شود : «اگر روشنفکر بخواهد حقيقت را به چنگ بياورد و آن را حقيقت مطلق بکند، او ديگر روشنفکر نيست، بلکه ايدئولوگ است».
در تفاوت ميان روشنفکر و ايئولوگ گفته می شود : «تفاوت ايدئولوگ و روشنفکر در همين نکته است. ايدئولوگ‌ها کسانی هستند که می‌خواهند از يک حقيقت پيروی کنند و آن حقيقت را بر ديگران اثبات کنند و تحميل کنند، بنابراين در جايی خود را متوقف می‌کنند. ولی روشنفکر بايد کسی باشد که مرتب حتی گذشته خود را مورد سؤال قرار دهد و بتواند روش شناسی خود را در دوره‌های گذشته فکری و معرفتی مورد سوال قرار بدهد».
بالاخره گوينده اين گفتار تعريف خود را از حقيقت چنين بيان می کند : «حقيقتی که من گفتم يک مفهوم کلی است. اين حقيقت مثل افقی است که شما هر چه به آن نزديک‌تر شويد، از شما دورتر می‌شود. بنابراين، اين آن حقيقتی نيست که شما بتوانيد به چنگ بياوريد. اين حقيقت تجربه‌ای است که روشنفکر در طول زندگی‌اش به دست می‌آورد...۵». آقای دکتر جهانبگلو۵ گوينده اين عبارات، جايگاه روشنفکری را با جايگاه فيلسوفی، آن هم از نوع شک گرايی آن اشتباه گرفته است. در حقيقت عبارات او برگردان ناقص گفته هايی است که سالها پيش ماکس پلانگ بيان کرده بود. ماکس پلانگ در تشبيه رابطه ميان حقيقت و محقق چنين می نويسد (نقل به مضمون) : حقيقت چون نوری است که در سياهی شب بر فراز قله ای می درخشد. هر چه به اين قله نزديک می شويم، افق بيشتری از روشنايی در جلوی چشمان ما ظاهر می شود. اما هيچگاه به قله نمی رسيم. او اضافه می کند (نقل به مضمون) عطش جستجو برای کشف حقيقت هيچگاه به پايان نمی رسد. هيچگاه نمی توان حقيقت را به تملک خويش در آورد. آنکس که حقيقت را به تملک خويش در آورده است، انديشه خود را از حوزه تحقيق و پژوهشگری بيرون رانده است. ملاحظه می کنيد که بيان ماکس پلانگ هم انسانی است، زيرا او روشن شدن افق پيشارو را به موجب «کاوش در حقيقت» مورد تاييد قرار می دهد و هم آنکه، با اين عبارت که «حقيقت را نمی توان به تملک خويش در آورد۶»، انتقاد آشکاری از نحله های اقتدارگرا به عمل می آورد. زيرا تنها انديشه های اقتدار گرايی است که مدعی «مالکيت حقيقت» هستند. به عبارتی، گفته های ماکس پلانک کلامی فلسفی است که در خدمت روشنفکری قرار می گيرد. اما آقای دکتر رامين جهانبگلو در نقل ناقص اين بيان، روشنفکری را در بی عملی فيلسوفانه تعريف می کند.
او به اين خاصه مهم روشنفکری توجه ندارد که روشنفکران حقيقت را برای ايجاد کنش اجتماعی و سياسی پی می گيرند، نه به منظور «تفنن ذهنی». آنها کوشش دارند تا از جستجوی حقيقت، بيان حق مداری و آزادی بجويند و به يمن روشنگری جامعه ای را از ظلمات قدرت و زور بدر کنند. «حقيقت برای حقيقت»، چونان «هنر برای هنر» ، تنها به کار کسانی می آيد که حقيقت را اسباب «تفنن و سرگرمی ذهنی» و هنر را اسباب تجارت می سازند. حقيقت برای حقيقت، حقيقت نيست، تفرج اشراف منشانه است، همچنانکه هنر برای هنر، چيزی جز تفريح بورژوا منشانه نيست. يک رياضی دان وقتی پس از ساعت ها کلنجار ذهنی به حل يک مسئله رياضی می رسد، ذهن او سرشار از هيجان و لذت می شود. ممکن است برای او مهم نباشد که حل يک مسئله رياضی تا حد گره از مسائل و مصائب جامعه باز می کند، مهم اين است که گره ذهنی او باز شده است و با خيالی آسوده و احساسی سرشار از لذت و اطمينان، شب را سر به بالين می گذارد. ممکن است برای او خيلی از مسائلی مانند، فقر و نکبتی که در چهره تکيده يک کودک خيابانی ترسيم شده است، مسئله نباشد، اما برای يک روشنفکر مسئله است. زيرا اين تصوير را نماد آشکار ظلمات قدرت می شناسد.
حقيقت وقتی به کار حل مسائل زندگی نيايند، جستجو برای آن جز «تفنن ذهنی» به چه کار می آيد؟ حقيقت برای حقيقت، يعنی نقش حقيقت را از صفحه کنش زندگی زدودن، يعنی حقيقت را در پژوهش های صرف و انتزاعی حبس کردن. اما طرفداران «حقيقت برای حقيقت» يا «هنر برای هنر» از اين امر مهم غافل هستند که هيچگاه پژوهش ها در حبس و انتزاع نمی مانند، اينها وقتی به کار حل مسائل و مصائب جامعه نمی آيند، توسط قدرت به سرقت می روند. امروز نقش انتلکتوئل ها و تکنوکرات ها در حوزه های مختلف علمی و پژوهشی و صنعتی، در ساخت و توسعه تکنولوژی های ابررسانه ای قدرت، از همين جا ناشی می شود. از همين جا ناشی می شود که حقيقت اسباب اسطوره سازی می شود.
اين گفته که ما هر چه به حقيقت نزديک می شويم، حقيقت از ما دور می شود، عبارتی مبهم و خالی از معناست. يعنی چه، ما هر چه به حقيقت نزديک می شويم، از آن فاصله می گيريم؟ چه دستگاه سنجشی وجود دارد که به ما نشان دهد، ما چقدر به حقيقت نزديک شده ايم که حالا به همان اندازه از آن دور شده ايم؟ اگر حقيقت قابل دسترسی نيست، چگونه می فهميم که به حقيقت نزديک شديم و بلافاصله متوجه می شويم از آن دور خواهيم شد؟ مدعی اين ادعا بايد يک شاخص عينی برای دوری و نزديکی خود به حقيقت را نشان بدهد. مثلا بگوييم : وقتی به فلان نقطه رسيديم (در عمل) و يا به فلان نظريه که قطعی و مسلم اذهان بشر است رسيديم، بلافاصله می بينيم که از آن دور می شويم. ضمن اينکه مدعی در صورت چنين ادعايی بايد مثال های عينی و قابل فهم عمومی از اين شاخص در دوری و نزديکی ما به حقيقت را نشان بدهد، اين پرسش به ميان می آيد که کدام شاخص ذهنی وجود دارد که در اجماع عقل بشر و يا حداقل در اجماع عقل فيلسوفان قطعی و مسلم گرفته شده است؟ آيا می توانيم همان شاخص را به منزله يک حقيقت تلقی کرد؟ در اين صورت به حقيقت دست نيافته ايم؟
ايده نسبيت گرايی ضمن اينکه دستاوردهای گرانقدری در محدود کردن جريان مطلق گرايی کور و اقتدارگرايی زور، داشته است، اما همين ايده اسباب آفت های بسياری در بنيادهای اخلاقی، فرهنگی و فکری بشر و در نتيجه موجب انسداد جريان انديشه آزادی شده است. بيان های قدرت از فريدريش نيچه تا ميشل فوکو اغلب درون مايه خود را از همين ايده نسببيت گرايی برگرفته اند. تعريف آزادی ها و حقوق که اغلب بر بيان قدرت شکل گرفته اند، درونمايه خود را از ايده نسبيت گرايی اقتباس کرده اند. از نيچه که خواست حقيقت را يکسره انکار می کرد و می پرسد «اصل اين خواست کجاست...گيريم که ما خواستار حقيقتيم، اما چرا ناحقيقت را خواستار نيستيم؟ و بی يقينی و حتی نادانی را...۷» و بعد هم او بود که به استناد نسبيت گرايی عهد کانت و دکارت تلاش فيلسوفان را برای جستجوی حقيقت چيزی جز نمايش مضحک نمی شناخت. زيرا به نظر او، در پس نهانخانه هر خواستی که معطوف به حقيقت است، خواست قدرت پنهان شده است. تا ميشل فوکو که با «عصری» کردن جريان تفسير و بيرون راندن هر حقيقت ثابتی از هر متنی، يکسره معتقد می شود که بيان حقيقت، شکلی از بيان قدرت است. چه آنکه هيچ بيانی نيست که از درون مايه قدرت تهی باشد. از نظر او، تاريخ چونان نمايشگاهی می ماند که بيان های مختلف قدرت در غالب دين و فرهنگ، فلسفه و علم، تکنولوژی و اخلاق در آن عرضه می شوند.
اگر حقيقت ناب دست يافتنی نيست اما :
الف ) علائم آشکاری از حقيقت وجود دارد. آيا اصل آزادی بشر تجلی آشکاری از حقيقت نيست؟ ممکن است گفته شود که آزادی کو که حقيقت کو؟ آيا بشر به آزادی دست يافته است، که تجلی ای از حقيقت را بيابد؟ اما پاسخ می دهم که اگر آزادی ناب چون حقيقت ناب دست يافتنی نيست، اما علائم آشکاری از آزادی هست؟ آيا جريان پيشرفت علم، جريان پيشرفت زندگی مدنی، جريان شفاف گردانی از قدرت که هر روز به يمن تلاش های روشنفکری رو به پيش است، تجلی هايی از آزادی نيستند؟ بنابراين نزديک شدن به آزادی، نزديک شدن به حقيقت نيز هست. اين طور نيست که هر چه بشر به آزادی نزديک تر می شود، از حقيقت فاصله می گيرد. روشنفکرانی که کوشش دارند تا متناقض نماها را از ميان بردارند، در فکر برداشتن اين تناقض برآيند.
ب) اگر حقيقت ناب دست يافتنی نيست، و اگر کسی نمی تواند حقيقت را به تملک خويش در بياورد، اما بيان های حقيقت مدار وجود دارند و آزادی بشر به يمن همين بيان های حقيقت مدار است که از بحث های ذهنی و فيلسوفانه راه به عمل می جويند. بيان های حقيقت مدار، بيان هايی اند که آزادی را اصل راهنمای خويش می گردانند. اگر به گفته ماکس پلانگ حقيقت چونان نوری است که در تاريکی شب محيط را روشن می گرداند، و اگر بنا به قواعدی که پيشتر در باره ظهور و گسترش قدرت در تاريکی و ابهام شرح داده ام، بازگرديم، در خواهيم يافت که بيان حقيقت مدار، بيانی است که با انواع سانسورها که اسباب تولد و گسترش قدرت در تاريکی و ابهام می شود، مبارزه ای پيگير داشته باشد. بيان حقيقت مدار، بيانی است که در ديدگان جامعه چشم اندازها را روشن کند. بنابراين، روشنفکر حقيقت را نه برای حقيقت، بلکه برای ايجاد چشم اندازی روشن جستجو می کند.

حاصل سخن آنکه،
روشنفکر زمانی روشنفکر است، که نقش و موقعيت خود را در جامعه بخواهد تعريف کند. حذف نقش اجتماعی روشنفکر، او را به همان فيلسوفانی بدل می کند که شريعتی لقبی در خور آنان يافته بود. حال با گفتن اينکه شريعتی از متفکرانی نام می برد که بيش از يک الی دو صفحه از آثار آنها را نخوانده است، چيزی از شريعتی به عنوان يک روشنفکر کم نمی کند. زيرا به غير از اينکه اين نسبت دروغی است به قصد تخريب شريعتی، از يک خصومت بسيار زورمدارانه با روشنفکری دينی حکايت می کند. چه آنکه به گفته خود شريعتی «کمتر آثاری مهمی درباره مارکسيسم نوشته شده باشد و من آن را نخوانده باشم»، اين حرف در زمان خود او می دانيد يعنی چه ؟ يعنی کمتر مارکسيستی و مارکسيسم شناسی را می توان سراغ گرفت که دامنه مطالعاتش تا اين اندازه گسترده باشد. حالا يک مرتبه بگوييم، شريعتی از متفکرينی نام می برد که دو سه صفحه از آثار آنها را بيشتر نخوانده است، اين ادعا جز از يک عقل زور مدار بر نمی آيد؟


پانوشت ها
۱- قرآن سوره المومنون آيه ۶۸
۲- غزالی به نقل از کتاب فلسفه تحليل منطقی، نوشته دکتر منوچهر بزرگمهر انتشارات خوارزمی ص ۴۱-۴۲
۳- کتاب تهافت الفلاسفه، نوشته ابوحامد محمد غزالی، ترجمه علی اصغر حلبی مرکز نشر فرهنگی کتاب ص ۱۵۵
۴- تمام نقل قول ها از دکتر رامين جهانبگوست که من مستقيما از مقاله آقای مسعود برجيانی نقل کرده ام و ايشان به نقل از مقاله ف .م سخن از کتاب «بين گذشته و آينده» از کتاب اين نويسنده محترم، صفحات ۲۱۵ تا ۲۴۰ نقل کرده است. نويسنده کوشش دارد در اولين فرصت به اصل کتاب دسترسی و آن را از مطالعه بگذراند.
۵- اکنون که اين نقد را در سخنان ايشان جاری می کنم، متاسفانه او به دلايل نامعلوم در بند است. اميد هر چند زودتر و به يمن تلاش جمع روشنفکران، بر اصل آزادی و حق مداری و استقلال، او از بند خلاصی يابد. همواره معتقد بوده و هستم که اقتضای انصاف روشنکری نقد طرفينی است. انتقاد از يک جريان فکری و حتی نقد يک برهه از تاريخ، در حالی که امکان نقد طرفينی وجود نداشته باشد، نه تنها ناحقی در حق کسانی است که نمی توانند پاسخ بگويند، بلکه بدتر از آن ناحقی در حق جامعه ای است که نمی تواند ناظر نقد طرفينی باشد. اما نويسنده به اين حقيقت آگاه هست که انتقاد از آقای دکتر رامين جهانبگلو در جايی است که هيچ منعی برای حضور نقد طرفينی هم فکران ايشان وجود ندارد.
۶- عبارتی که از ماکس پلانگ نقل کردم، در يادداشت های نويسنده نيست. تنها به خاطر دارد که سالها پيش که دو کتاب «علم به کجا می رود» و «تصوير جهان در فيزيک جديد» را از مطالعه می گذراند، در يکی از اين دو کتاب يافته و تنها مضمون آن را به خاطر سپارده است.
۷- کتاب فراسوی نيک و بد نوشته فريدريش نيچه، ترجمه داريوش آشوری ص ۹ و ۱۰



یک‌شنبه 25 تیر 1385
فرم ارسال نظر:
نام:  
پست الکترونیک:  
برای مثال: bayaneazadi@ahmadfaal.com
موضوع:  
نظر:  
وب سایت:
برای مثال: http://www.ahmadfaal.com
وب لاگ:
برای مثال: http://faalahmad.blogfa.com
   
Skip Navigation Links
پست الکترونیک:
bayaneazadi@ahmad
faal.com
- اسطوره های سیاسی
- سرگذشت سوبژه در نظریه های انسانشناختی
مباحثي پيرامون مناسبت هاي اجتماعي
--------------------
مباحثي در باره روشنفكري ديني
--------------------
مباحثي در باره فلسفه حقوق و سياست
--------------------
مجازات کردن سخت‌ترين کار ممکن است: مصاحبه با فوکو
--------------------
فلسفه و روان‌کاوي: آلن بديو
--------------------
مصاحبه با دیوید هاروی: سیمای تازه‌ی نظام اقتصادی جهان
--------------------
آیا شورش بی‌فایده است؟ میشل فوکو
--------------------
«در دفاع از انقلاب۵۷» امین بزرگیان
--------------------
«روحانیت اسلام و عصر جديد» امین بزرگیان
--------------------
چامسکی: دانشگاه بنگاهی تجاری شده است
--------------------
رونویسی تاریخ، بازگشت فاشیسم − گفت‌وگو با مراد فرهادپور
--------------------
ژیژک: بعضی وقت‌ها باید از ارادۀ اکثریت تخطی کرد
--------------------
حقوق بشر بدون تکالیفْ شکست می‌خورد
--------------------
مشاهده لیست کامل مقالات
تمامی حقوق و مطالب این وب سایت محفوظ است © 1387