«بيان آزادی، بیان آزاد شدن انسان و جامعه ها از زندان قدرت و خشونت است»
جهان بدون قدرت،   
جهاني که در آن، انسان و جامعه ها به آزادی و رستگاری مطلق دست یافته اند. اگر جهان بدون قدرت وجود ندارد، فی الواقع جهان بدون ستم، جهان بدون تجاوز، جهان بدون سانسور و ابهام، جهان بدون جنگ و کشمکش و سرانجام جهان بدون تضاد وجود نخواهند داشت. اگر قدرت فرآورده تضادها و نابرابری هاست، و اگر بنای جهان بر حقیقت و وحدت رخدادهای حقیقی است، پس نابرابری ها و تضادها و در نتیجه قدرت، به موجب از خود بیگانگی انسان در زیست جهان خویش پدید آمده اند. اگر جهان بدون قدرت هر گز به واقعیت نخواهد نشست، حداقل می تواند به منزله الگوی سنجش آزادی و حق مداری در جهان واقعی قلمداد شود.
نسبت نويسنده وب با كمونيسم و ليبراليزم:
اگر كمونيست ها و ليبراليست ها به حكومت برسند، محتمل مي دانم كه با ليبراليست ها دوست و با كمونيسم دشمن خواهم بود.
و اگر كمونيست و ليبراليست ها تحت حكومت ديگران باشند، با كمونيست ها دوست و با ليبراليسم دشمن خواهم بود.
چگونه از مجاز حقيقت ساخته مي شود؟
اگر لیبرالیزم مکتب آزادی بود، حقیقت همین بود که هر چه نیکی در جهان هست به حساب و ذخیره لیبرالیزم واریز کنیم، چنانکه گنجی چنین کرد؟ اما آیا لیبرالیزم حقیقتا مکتب آزادی است؟ دروغ و فریبی بزرگتر از این وجود ندارد، اگر آزادی را بیرون از قدرت تعریف نکنیم. اگر آزادی را در درون قدرت تعریف کنیم، نه تنها لیبرالیزم، بلکه صورت ضد آن، توتالیتاریزم هم مکتب آزادی است. کدام فیلسوف لیبرال و کدام سیاستمدار لیبرال را می شناسید که آزادی را بیرون از مدار قدرت فهم کرده باشد؟ استعاره آزادی برای لیبرالیزم به همان اندازه دروغ و فریب است که استعاره رستگاری برای توتالیتاریسم و استعاره اسلام برای استسلامیسم.

همه «خیرها» را در جهان به ذخیره لیبرالیزم سپردن و حتی فسادهای آشکار لیبرالیزم را در توسعه سرمایه سالاری و تخریب روز افزون طبیعت، به ذخیره «خیر» واگذاردن، از سوی روشنفکری که در حماسه آرمانخواهی ضد لیبرال می نمود، از آن شگفتی هایی است که تنها در جامعه شگفتی سازی چون ایران محل ظهور و بروز پیدا می کند. آیا می توان در یک کلام گفت، گنجی با تقدیس لیبرالیزم به پایان رسیده است؟ آیا آن شور و آرمانی که در کالبد مرده جامعه حماسه می آفرید، به پایان خود رسیده است؟ آیا گنجی از خود نمی پرسد، چه کسانی و کدام ایده بود که جامعه را به سستی و رخوت می خواند؟ به غیر از عوامل سیاسی و اقتصادی و ناامنی ها، آیا تمام آموزه هایی که اخلاق جامعه را به تجارت آلوده می کرد، و فرهنگ را تا حد سرگرمی ها تقلیل می داد، جز از ذائقه فکری روشنفکران لیبرال تراوش کرد؟ آیا همانها نبودند که با ترویج تئوری های بهداشتی و تقدم بخشیدن مصلحت ها بر حقیقت و ایجاد انواع ترس ها، وجدان عمومی را به ناخودآگاه تاریخی اش حوالت دادند؟ آیا نبود روشنفکرانی که با محاسبه سود و زیان رفتارهای سیاسی، واکنش و انعکاسی از الگوی اجتماعی تجاری شدن فرهنگ و اخلاق گردیدند؟ چرا امروز معلمان، اساتید دانشگاه ها تا آموزشگاههای کشور، همه مسلح به عقلانیتی اند که تنها از خلال محاسبه سود و زیان چیزها، معنا و جایگاه خود را در تجاری کردن فرهنگ می یابند؟ آیا تئوری سازی را به «تفنن ذهنی» بدل کردن و «چه باید هایی» را که مرحوم شریعتی با وجودش بر اندیشه اش نقش می بست و تقلیل آن به راهبردهایی که نقش عرش بر فرش روشنفکران می بندد، فرآورده کذام مکتب بودند؟

در کدام جامعه است که آلن فینکل کروت فریاد بر می آورد : «روشنفکران دوره امروز طالب دموکراسی هستند، اما حاضر نیستند برای آن مبارزه کنند، روشنفکر امروز محافظه کار شده است و حتی از ترس بد نامی که او را مخالف دموکراسی نخوانند حاضر نیست با فرهنگ تجاری مبارزه کند. رو.شنفکر امروز به یک اتم اجتماعی تبدیل شده است که حاضر نیست پای آرمانش جان ببازد و تنها هدفش نیازهای شخصی خود اوست1»؟ باز هم چرا او فریاد می زند « امروز هر چند استبداد شکست خورده است، اما جاهلیت هنوز پا برجاست»؟ آیا چنین نیست که جوامع امروز از شرافت و کرامت تهی گشته اند؟ این را من نمی گویم، آلن فینکل کروت از دل تمدن لیبرال می گوید. به زعم او، هر گاه آزادی عبارت از این باشد که فردی «کاملا تنها و مستقل و مست از خودکفائیش و به نوعی رها از بار گذشته» قرار گیرد ، جامعه مرکب از چنین افرادی «تنها می تواند سیاست مبتنی بر عدم شرافت به وجود آورد و تعجب آور نیست که اروپای امروز فاقد شرافت است، چون معتقد بود که باید خود را از بند اندیشه شرافت خلاص کرد2».

آیا این همان دنیا و همان عقلانیتی بود که باید به خاطر آن حماسه آفرید؟ آیا این همان دنیایی نیست که بنا بود «تجلی غلبه عقل گرایی» باشد؟ اما چرا به گفته آلن تورن، به «تجلی افول عقل3» بدل می شود؟ چرا به گفته او، «دیگر کسی به ندای عقل گوش نمی دهد»؟ آیا به این دلیل نبود که جامعه مصرفی چنان در کامجویی ودر بنگاههای تجاری محو می شود، که می توان از «پادشاهی پول و قدرت» یاد کرد؟ اما افول عقلانیت از کجا سرچشمه گرفت؟ آلن تورن خود به این معضل جوامع مدرن پاسخ می گوید. به نظر او، غلبه عقل در ابتدا جای خود را از «عقلانیت هدف» به «عقلانیت ابزاری» می دهد . اما سرانجام این عقلانیت، تا مرز یک رشته از فنون تقلیل می یابد. بالاخره در این پسرفت و تقلیل گرایی خلائی از ارزش ها پدید می آید که اکثریت نزدیک به تمام مردم احساس می کنند که توسط قدرت اجتماعی فریب خورده اند4.

آیا حقیقتی که آقای گنجی در ذهن خود به نام لیبرالیزم ساخته است، ترکیبی از اجزاء دنیای مجازی نیست؟ اگر نظام های توتالیتر و یا دیکتاتور به مدد کنترل رسانه ای می کوشند تا با مجازی سازی حقیقت چنین وانمود کنند که جامعه ای یکدست و مملو از منویات ایدئولوژیک ساخته اند و اگر امروه نظام سرمایه داری لیبرال به مدد تکنولوژی های رسانه ای چنین وانمود می کنند که فرجام تاریخی همه ملت ها دستیابی به فرهنگ «والای ناتو» است، آقای گنجی به مدد کدام تکنولوژی می خواهد از مجاز حقیقت بسازد؟ آیا «عقلانیت ابزاری» تا آن اندازه لجام از اخلاق بریده که حماسه قهرمانی را به ابزاریت محض «تبدیل حقیقت به مجاز» تقلیل دهد؟ یا نه، غفلت های او از «بیان آزادی» و مهمتر از آن، «بیان قدرت» را تنها بدیل حیات سیاسی شمردن، او را ناگزیر از چنین انتخابی نموده است؟ آیا واکنش ها نسبت به دنیای مجازی پسارو، چاره ای جز پناه جستن به دنیای مجازی پیشارو، برای وی باقی نگذاشته است؟ نگاه گنجی به دین پس از سالها، هنوز از بیان قدرتی که در دهه اول انقلاب از استسلام وجود داشت، فراتر نرفته است. او با این بیان به اسلام روی آورد و چون درون آن را کاوید جز مجاز اثری از حقیقت نیافت، اکنون بدون آنکه بیان خود را از «قدرت» به «بیان آزادی» برگرداند، به مکتب آزادیخواهی روی آورده که جز تکنیکی کردن «بیان قدرت» نیست.

حداقل تا این لحظه تردیدی نیست که اکبر گنجی فرد حق مداری است، اما او چرا حقیقت را در دایره مجاز جستجو می کند؟ چرا فکر نمی کند که مشکل جامعه در بریدن از این بیان قدرت و پیوستن به آن بیان قدرت نیست؟ بلکه جستن بیانی در قامت حق مداری است؟ آیا وقتی سرنوشت «عقلانیت ابزاری» در دنیای لیبرالیزم به «عقلانیت فن» و از آنجا به افول عقلانیت منجر شد، نتیجه کوششها برای طرح اندیشه آزادی در بیان قدرت نبود؟ آیا سرنوشت «عقلانیت ابزاری» در ایران که به تجاری کردن فرهنگ ، محاسبه سود و زیان چیزها در سنجه کسب و کار، نتیجه کوشش ها در واکنش از یک بیان قدرت (= استسلام) به یک بیان دیگر قدرت نیست؟ آن زمان که ایشان در زندان بودند و روشنفکران به مدد همین عقلانیت کوشش داشتند تا او را به محاسبه سود و زیان رفتار سیاسی بخوانند، این قلم به یمن اصول راهنمای اندیشه حق مداری معتقد بود که، گنجی اگر مطالبات خود را حق می شناسد، باید تجربه حق مداری را در تسلیم نشدن به زور تا پای جان پیش ببرد. متقابلا به دستگاه قضائی بر اساس راحل هایی که مبتنی بر شفاف سازی و بحث آزاد بود، پیشنهاد کرد، که اگر گمان می برد گنجی کوشش دارد تا از راه زور آنها را به تسلیم وادار کند، هرگز باب تسلیم شدن به زور را باز نگشاید. اما از آنجا که مخاطبان این قلم یکی نمی توانست بشنود و یکی دیگر خود به زور معتاد بود، بدون اجرای حقیقت، قسم دوم پیشنهاد نویسنده (به آگاه و یا ناآگاه) به اجرا در آمد.



د ر جستجوی جوهر، یا هسته عقلانی لیبرالیزم؟

آقای اکبر گنجی اجزائی را به لیبرالیزم می چسباند که فصلی از آنها تنها نوشته های روی ورق هستند و هیچ واقعیت عینی و حقیقی ندارند. فصلی دیگر از نظرات او به لحاظ علمی فاقد حقیقت اند و فصل سوم چنان است که هیچ اتفاق نظری از سوی متقدمان لیبرالیسیم، از عصر روشنفکری و تا روشنفکران امروز وجود ندارد. بنابراین، بنا به هر یک از سه دلیل فوق هیچیک از اجزانی را که آقای گنجی معرفی می کند، جوهر و یا هسته عقلانی لیبرالیزم نیستند. اینک جهت اطلاع خوانندگان تنها به فهرست اجمالی از این سه فصل اشاره خواهم داشت، تا از پس این جستجو به هسته عقلانی لیبرالیزم دست بیابیم :

-1 اصل تساهل و رواداری، این اصل چیزی بیش از آنچه که جان لاک روی ورق نوشته بود، نیست. چه آنکه، الف) رواداری در سطح بنیادهای اجتماعی، تنها در حد بی تفاوتی نسبت به ایده های مختلف و یا تهی کردن و خنثی کردن معنا از درون چیزها، وجود دارد. ژان بودریار به درستی نقش توده های امروز را در ختثی کردن معنا چنین شرح می دهد : «توده ها سدی در برابر همه نظام های معنایی هستند...انباشت ذرات پراکنده در خلاء ، فضولات امر اجتماعی و فضولات انگیزش های رسانه ای : کهکشانی که چگالی فزاینده اش همه انرژی ها و پرتوهای نورانی را پیرامون خویش جذب کرده ، سرانجام در زیر بار جرم خویش مضمحل می شود. سیاهچاله ای که امر اجتماعی را در خود فرو می بلعد5» «توده ها هیچ سروکاری با ایده ها ندارند، هرگز تحت تاثیر ایده خدا یا هر ایده دیگر قرار نمی گیرند، آنها تنها با تصویر خدا سروکار دارند و نه ذات باری تعالی6».

ب) رواداری در سطح بینادهای سیاسی، چیزی جز سازش معنا نیافته است. بنیادهای سیاسی روابط خود را براساس قدرت تنظیم می کنند. چه در سطح روابط بین الملل و چه در سطح روابط اجتماعی، سازش و سلطه دو روی برابر رواداری است. بی جهت نیست که لیبرال ها در سطح بنیادهای سیاسی درون، همیشه با بدترین دیکتاتوری ها سرسازش پیدا می کنند، و در سطح روابط بین الملل، هیچگاه با بدترین نظام های دیکتاتوری مشکل نداشته اند. مشکل آنها در سطح روابط بین الملل، تنها با نظام های توتالیتاریستی است.

بنابراین در روابط قدرت، دو کانون قدرتمدار و «هم زور» منتجه نیرو محرکه آنها صفر می شود و به مرگ و تخریب یکدیگر کمک می کنند. وقتی زور آنها روبه تخلیه می گذارد، برای تصرف نهادهای قدرت با یکدیگر سازش می کنند. به محض تفوق و چیرگی یک قدرت بر قدرت دیگر، به طوری که امکان تصرف نهادهای قدرت به طور یکجانبه به وجود بیاید، ائتلاف و سازش از میان می رود. بنابراین تعادل قوا در روابط قدرت، چیزی جز تعادل ضعف ها نیست. ج) بازهم در سطح بنیادهای اجتماعی، رواداری به انواع خشونت منجر شده است. تهیه فهرستی از خشونتها و گسترش جریان راست افراطی، مجال از مقاله می گیرد.

2- نفی پدر سالاری، آری پاپ ها می میرند ، اما در جامعه لیبرال به دلیل فقدان اندیشه راهنما، موسیقی های پاپ و راک جنبشی از نوجوانی پدید آوردند که با سرکشی، سرها را آزاد و با جذب شدن تن در مطامع جنسی ، مرگ پدران خود را جشن گرفتند. استفن تسواک یک قرن پیش را چنین توصیف می کند : «کسی که می خواست سری میان سرها در آورد به انواع پیرایه ها متوسل می شد تا خود را مسن تر نشان دهد. مسن تر بودن و ریش سفیدی علامت با تجربیگی است، علامت پختگی و صاحب نظری است و علامت اندیشه ورزی بود، در جهان امروز پیری علامت کهنگی و عقب ماندگی است. مد بازگشت به نوجوانی است7». آلن فینکل کروت جریان همگانی شدن نوجوانی را سرانجام پیروزی نابخردی می داند.

3- فرد گرایی، به موجب دو انقلاب بورژوازی در سده های 17 و 18 فرد از کانون های وابستگی اولیه آزاد می شود. شاید یکی از موفقیت ها و پیروزیهای عصر روشنگری تولد انسان در مقام سوژه است. ظهور فردیت یکی از بزرگترین ها و دستاوردهای عصری روشنگری است، آزادی ، مسئولیت، رشد و تعالی انسان جز در پرتو این مقام امری لامحال است. روشنفکران غرب را این افتخار بزرگ است که منادی تولد انسان جدید در مقام سوبژکتیو بودند. متاسفانه این مقام با وجود تاکید آشکار دین بر مسئولیت فردی هر فرد، در برابر حقوق ذاتی خویش، نزد حکمای مسلمان ناشناخته ماند. فقها از دیر باز برخلاف فیلسوفان و متکلمان، بر فردیت انسان مهر تصدیق نهادند، اما نه در مقام سوبژکتیو (ذهن کنشگر) و نه در مقام حقوق ذاتی او، بلکه در یک رشته از تکالیفی که نهایتا با روابط استعبادی، تصدیق خود را بر فردیت انسان بازپس می گیرند.

اما این همه حقیقت نیست. فردیت انسان پس از ظهور و تولد بازهم به دلیل فقدان اندیشه راهنما نتوانست جای پای خود را در عقل «خود بنیاد» استوار کند. فون هایک به عنوان مؤسس لیبرالیزم جدید به این حقیقت اعتراف می کند. او می گوید : «عیب لیبرالیزم پایبندی بیش از حد و مصرانه به اصول نبود، بلکه این بود که لیبرالیزم فاقد اصولی بود که آن قدر قطعی باشند که بتوانند راهنمایی روشنی بکنند8». نتیجه فقدان اندیشه راهنما به حاکمیت پول و سرمایه منجر شد. در این حال فردیت انسان در کشاکش بازار رقابت، ابتدا از درون تهی می شود و بعد به قطعات کالایی تبدیل می شود. انسان با کسب فردیت ، به استقلال دست یافت، پیوندهای خود را از روابط قدرت گسست، اما دیری نپایید که توسط همان نظامی که تولد او را نوید می داد، به فروپاشی تهدید شد. فرد ديگر پا بر جاى پدران نگذاشت، او پاى خود را بايد در جايى مى‏گذاشت كه در فراشد فرديت بر جايگاه خويش پهن كرده بود.

ديرى نمى‏پايد كه فرد قربانى همان نظامى مى‏شود كه در فراشد فرديت نقش مهمى داشت. انسان هنوز جاى استوارى براى خود نساخته بود، كه نظام سرمايه‏دارى نوين فرش از زير پاى او بيرون مى كشد و او را در خلأ تنهايى رها مى‏كند. دريافت آزادى، وضعيت دو گانه‏اى در فرد بوجود مى‏آورد. از سويى فرد در پرتو آزاد شدن از روابط قدرت، استقلال خود را بدست مى‏آورد، و از سوى ديگر عدم دريافت آزادى در كيفيت نفسانى انسان، او را تنها و بى‏كس و مضطرب در جامعه‏اى پر هياهو به خود رها مى‏كند.

فرد به ظاهر از مدار بسته قدرت آزاد مى‏شود. ديگر كليسا دستورالعمل اخلاقى صادر نمى‏كند. هر فرد به حكم قاعده اخلاقى كانت، به مرجعيت خرد تن مى‏دهد. ديگر كانون قدرت سياسى، فرمان شكنجه و اسارت صادر نمی کند. مرجعيت ، در سپهر جديدى كه از روابط «ملت- شهر»ى بوجود آمد، و به حكم قاعده قرارداد اجتماعى، تسليم حقوق اساسى و طبيعى هر فرد مى‏شود. ديگر دستگاه اربابى، وجود ندارد تا به فرمان آسمانى كليسا، حكم به بردگى و استثمار افراد را بر زمين صادر كند. هر فرد تا اين اندازه آگاهى دارد كه چگونه مشاركت او در ساخت و كار توليد، مى‏تواند به رشد و آزادى او كمك كند. و چگونه مى‏تواند، در اتحاديه‏هاى كارگرى و گروه‏بندى‏هايى دموكراتيك ، به استيفاى حقوق طبيعى و مدنى خود بپردازد. ليكن هر زمان كه از پيچيدگى ساخت و كار توليد مى‏گذرد، با جدا شدن فرد از روند توليد، جريان از خود بيگانگى فرد، بطور روزافزون به توليد بديل «انسان- كالايى» مى‏پردازد.

جریان از هم گسیختگی و چند پارگی انسان به گونه ای است که امروز جامعه شناسان به جای جامعه، از توده آماری سخن می گویند. یعنی به نوعی بازگشت به همان زندگی قبایلی که فرد مرکب از اجزاء، حول یک اقتدار هویت و شخصیت می یافتند. جامعه توده‏اى فرد را به مقوله‏اى آمارى تبديل مى‏كند. مقوله‏اى كه تنها شمارش مى‏شود. اوليور زونز در تحليل فردگرايى امريكايى مى‏گويد، كه در مفهوم جديدى كه از فردگرايى ارائه مى‏شود بر جنبه‏هاى بيرونى و شباهت‏هاى آمارى افراد تأكيد مى‏شود، و اين جنبه چيزى است كه تفاوت‏هاى فردى را به حداقل كاهش مى‏دهد. هربرت هرور در باره اين نوع فردگرايى مى‏گويد : «فرد ميان جمع ديگر فكر نمى كند، بلكه فقط احساس مى‏كند».

4 - قانون، برابری و آزادی، آراء روشنفکران لیبرال در این سه فقره علی الاغلب مخالف یکدیگر هستند. تنها به فهرست کوتاهی از این آراء اشاره خواهم کرد.هر چند اشاره مکرر به این فیلسوف و آن فیلسوف روش علمی نیست، اما جهت اطلاع دوست عزیزمان آقای گنجی، ناگزیر به اشاره ای فهرستی از این اسامی هستم:

4-1 - قانون و آزادی، الف) لاک : آنجا که قانون نباشد آزادی نیز نیست. ب) بنتام : وضع هر قانون تهدیدی علیه ضد آزادی هاست9. د) روسو معتقد است که انسان آزاد متولد می شود و جامعه با وضع قوانین، آزادی های انسان را محدود می کند10. ولتر و منتسکیو معتقد بودند که انسان وقتی متولد می شود موجود ضعیف و محکوم و مجبور طبیعت است و جامعه از طریق وضع قوانین به او آزادی اعطا می کند. فون هایک در دوران معاصر معتقد است : «هر کس تصور کند که افراد جوامع اولیه آزاد بوده اند، خیال خام در سر پرورده است، هیچگونه آزادی طبیعی برای جانوری اجتماعی وجود نداشت، زیرا آزادی محصول تمدن است11». د) جان استوارت میل حدود آزادی را تا جایی گسترش می دهد که در خصوص فروش مواد سمی با قصد قتل دیگران، چند و چون می کند.

4-2 - آزادی و حق صيانت نفس، الف) روسو معتقد است که آزادی مقدم بر حقوق ناشی از صیانت نفس است، اما هابز ، جان لاک و استوارت میل معتقدند که حق صیانت نفس مقدم ترین حقوق انسان است. ب) از سه فیلسوف اخیر، هابز با وجود اعتقاد به سلطه مطلق دولت، تنها جایی که فرد را تحت سیطره دولت نمی شناسد، حیطه صیانت از نفس خود فرد است. به عقیده او اگر یک فرد زندانی باشد و محکوم به مرگ، او حق دارد زندانبان خود را بکشد و از زندان بگریزد. جان استوارت میل هم تا آنجا پیش می رود که مردد می ماند، که آیا فرد می تواند و آزاد است خود را به بردگی بفروشد یا نه12. به رغم نظر استوارت میل، روسو بر این باور است که، اگر کسی آزادی خود را از دست بدهد مثل این است که از شخصیت خود دست کشیده باشد، یک چنین انصرافی با فطرت و طبیعت انسان ناسازگار است13.

ولتر به سخن استوارت میل نزدیک می شود و می گوید «وقتی بتوانیم آنچه را دوست دارم، انجام دهم... همان آزادی من است». از آنچه که در رابطه میان آزادی و صیانت نفس گذشت، فیلسوفی چون ژوئل اصلا این نوع آزادی ها را که از قول روسو، و میل و ولتر نقل کردیم آزادی نمی شناسد. ج) استوارت میل با وجود آنکه سخنان او درباب آزادی از همه فیلسوفان لیبرال شرافتمندانه تر است، اما بازهم سخنان جالب تری دارد. به زعم او، چون صیانت نفس مقدم ترین حقوق انسان است، پس در تنها موردی که هر فرد می تواند به آزادی دیگران تجاوز کند، بیم از نفس خود اوست، زیرا «انسان نسبت به فکر و پیکرش حاکمیت مطلق دارد15» .

4-3 - نقش دولت در ایفاء حقوق طبیعی ، الف) اگوست کنت که پدر فلسفه تحصلی است و هم او بود که با تقسیم ادوار تاریخ ، باب توجیه فلسفی سکولاریزم را برای لیبرالیست ها گشود، اصل وجود حقوق را نفی می کرد. ژرژگورویچ در کتاب خود نقل می کند که «این نفی ناشی از آن است که کنت اساسا دشمن حقوق و منکر هر گونه واقعیتی برای آن است. به نظر کنت، حقوق چیزی نیست جز بقیه السیف ما بعد الطبیعه بیهوده، پوچ و به همان میزان غیر اخلاقی است16» ب) آیزایا برلین اشاره می کند که تا قرون 18 و 19 اصلا چیزی به نام حق آزادی چندان شناخته شده نبود. تا جایی که امانوئل کانت را که پدر مدرنیزم می شناسند، و فلسفه اخلاقی او را در ایجاد عقل «خود بنیاد» محور اخلاق لیبرالیزم می شناسند، معتقد بود که «با همه مردم نمی توان در باره همه قوانین و در همه اعصار مشورت کرد. نمی توان مدام در حال همه پرسی بود». گورویچ اضافه می کند که «منتسکیو قربانی ایده خود در اصالت دادن به دولت شده است». هم او اضافه می کند که از نقطه نظر هابز و اسپینوزا «دولت و جامعه هم هویه هستند». اما لایبنیس به شدت مخالف این همانی دولت و جامعه بود. ج) هابز اگر آزادی انسان را محدود به حدود سازگاری فرد با دولت می شناسد، اما برای آزادی اعمال قدرت از سوی دولت نقش مطلقه قائل است. «هیچکس آزاد نیست تا در دفاع از دیگری چه گناهکار و چه بی گناه باشد، در مقابل دولت مقاومت کند». از نظر هابز «اعتراض علیه اوامر سازمان های سیاسی کاملا قانونی است، اما بر علیه قدرت حاکمه هیچگاه قانونی نیست18»، چه آنکه از نظر هابز، تمرد از اطاعت دولت بر خلاف جوهر حکومت داری است. د) جان لاک حقوق طبیعی انسان را بیش از توماس هابز ارج می گذارد و لذا برای دولت نه تنها نقش سلطه مطلق قائل نیست، بلکه نوعی حق تعرض و حتی شورش علیه دولت قائل است. او در کتاب خود به نام «دو رساله درباره حکومت» می نویسد، اگر دستگاههای دولتی بخواهند به حقوق افراد تجاوز کنند، خود دولت مرتکب نقض وعده شده است، زیرا فلسفه وجودی دولت حراست از حقوق طبیعی افراد است، بنابراین نقض عهد، به افراد حق می دهد که هم تمرد و هم دست به شورش علیه دولت بزنند.

4 –4 - آزادی و عدالت و برابری، می توانم فهرستی از نظرهایی را بیاورم که نزد اغلب لیبرالیست ها مفهوم عدالت چیزی فراتر از حراست از مالکیت نیست. برابری نیز نوعی مفهوم حقوقی است که در عرف لیبرالیزم هیچگاه با عدالت و آزادی جمع نشده است. کسانی هم چون جان راولز که به عدالت اهتمام جدی نشان داده اند، اولا او را در عرف اجتماعی لیبرالیست چپ خوانده اند، ثانیا سخن او تناقض آمیز است. زیرا، براصل ثنویت و رقابت نمی توان مدعی شد، که تنها آن قسم نابرابری هایی مجاز هستند که حداکثر بهرمندی را به طبقات پایین تر برسانند. اما برای تکمیل سخن خود به دو دیدگاه لیبرالیستی اشاره خواهم داشت. یکی از این دو، نظریات هابز است که با نوشتن کتاب لویاتان او را پایه گذار و مؤسس فلسفه سیاسی لیبرالیزم می شناسند و دومی نقطه نظرات فون هایک است، که او را یکی از مؤسسین لیبرالیزم جدید به شمار می آورند. الف) به نظر هابز، حق عبارت است از آزادی انجام عمل و یا خودداری از انجام عمل. قانون و حق از این نظر متفاوت هستند، زیرا قانون آزادی انجام هر عملی را مجاز نمی شمارد. وظیفه قانون حراست از مالکیت است، بدون در نظر گرفتن این وظیفه نه تنها فلسفه قانون گذاری از میان می رود، بلکه حدود و ثغور آزادی های مدنی مخدوش می شوند. به این عبارات از شاهکار لویاتان توجه کنید : «اگر قانون مدني را كنار بگذاريد ، در آن صورت هيچكس نمي داند چه چيزي از آن او و چه چيزي مال ديگري است19». اما باید دانست که آزادی عمل حاکم در این میان استثناء است، زیرا او دارای قدرت مطلقه است : « حق مالكيت تنها هر يك از اتباع را محروم مي سازد كه فاقد اين حق است نه حاكم را20». در تعریف هابز از عدالت او به درستی نقش قدرت را در ساختن دیوار حائل میان قانون، عدالت، برابری و آزادی آشکار می کند. به نظر هابز، عدالت عبارت است از پایبندی به عهد و پیمان. اما او حاکم را از این پایبندی بر حذر می کند. از این نظر، حاکم می تواند هرگاه حاکمیت خود را به خطر دید، به طور یک جانبه پیمان خود را با ملت فسخ کند. زیرا حاکم تابع قوانین مدنی که خود وضع می کند نیست21. ب) به نظر فون هايك، مفهوم مالكيت اساس و پايه آزادي هر فرد و اساس و پايه هر تمدني است. اين مفهوم نه تنها به معناي وسيع آن در برگيرنده اشياء مادي است، بلكه در برگيرنده آزادي هر فرد نيز مي شود. بدين ترتيب «اين مفهوم از آزادي [= مالكيت] تنها راه حلي است كه انسانها براي مسئله آشتي دادن آزادي فردي با طبيعت صلح آميز، تا كنون كشف كرده اند22». فون هایک روابط قانون ، آزادي و مالكيت را يك تثليث تفكيك نا پذير مي شمارد. او در كتاب خود كوشش مي كند تا دامنه مجازي براي اعمال يك فرد شناسايي كند. به نظر هايك : «تنها روشي كه تا كنون در خصوص تعريف دامنه انتظارات كشف شده و حمايت آن موجب كاستن از موانعي مي شود كه اعمال برخي در مقاصد ديگران بوجود مي آورد، عبارت است از تعين دامنه مجازي اند كه هر فرد مي تواند انجام دهد. يعني تنها افراد خاصي مجازند اختيار كنند و ديگران هيچ اختياري روي آنها ندارد23». هايك قواعد ي را كه هر فرد به موجب آن مي تواند اعمال مجاز داشته باشد، حوزه حفاظت شده هر فرد مي نامد. اما حوزه حفاظت شده كدام است؟ به نظر او حوزه اي است كه «تمايز بين مال من و مال تو را ممكن مي سازد24».



جوهر و هسته عقلانی لیبرالیزم

از چهار فصلی که در بحث گذشته آوردم به جد می توان مدعی شد که هم در میان لیبرالیست های قدیم و هم در میان لیبرالیست های جدید و هم نزد ارسطو پدر باستانی لیبرالیسم، یک اصل وجود دارد که جوهر و هسته عقلانی لیبرالیسم است. این اصل همان چیزی است که اندیشه گر موازنه عدمی آن را به منزله «ثنویت دو محوری» یاد می کند. اما خواننده ای که تازه با این مفهوم آشنا می شود، حق دارد بپرسد «ثنویت دو محوری» چیست؟ «ثنویت دو محوری» شکلی از روابط قدرت است، چنانچه «ثنوییت تک محوری» شکل دیگری از روابط قدرت است. به عکس، روابطی که گزارشگر روابط آزادی هستند، بیرون از هر گونه روابطی است که درون قدرت و یا به قصد تصرف قدرت، شکل می گیرند. مفهوم آزادی در یک تعریف ساده، عبارت از، نفی هر گونه رابطه قدرت است. اما خوب است پیش از آنکه به شرح این دو نوع ثنویت بپردازم، رشته ای از قواعدی را که روابط قدرت از آن تبعیت می کند، به طور فهرست وار شرح دهم.

1- روابط قدرت تابعی از روابط سلطه است. خواه سلطه دولت بر نهادها و گروهها اجتماعی باشد و خواه بر افراد و طبقات اجتماعی و خواه سلطه گروههای اجتماعی بر یکدیگر باشد و خواه سلطه فردی ناشی از نفوذ و در اختیار داشتن امکانات اقتصادی، فرهنگی و ... ،همه اینها اشکال ساده و مرکب روابط سلطه را نشان می دهند. تصور قدرت بدون رابطه ای که به سلطه منجر شود، نفی و مرگ قدرت در عرصه گیتی است. تعریف فوکو از قدرت، که او آن را عبارت از تاثیر هر چیز بر هر چیز دیگر می داند، یک تعریف کلی و بی خاصیت است. این تعریف مانند تعریف هالبواکس از قانون «تاثیرات متقابل»، فاقد ارزش علمی است. هالبواکس مدعی تاثیر جرکت یک مورچه بروی کهکشانهاست. این تعریف هر چند صحیح باشد، اما یک تعریف بی خاصیتی از قانون «تاثیرات متقابل» است.

در مقابل، هرگونه رابطه سلطه ای منافی آزادی است. سلطه معنوی، از آن ادعاهای دروغی است که عده ای فرهنگ و دین را اسباب سلطه بر این و آن می سازند. سلطه معنوی وجود ندارد، رابطه سلطه همواره رابطه مادی- مادی است. دین و فرهنگ هر گاه به رابطه سلطه منجر می شوند، از محتوای معنویت و آزادیخواهانه آن تهی می شوند. رابطه شاگر و معلم ، رابطه سلطه نیست. رابطه علمی، رابطه انتقال و انتشار علم است، چون رابطه ای که نور با محیط برقرار می کند. حضرت پیامبر هم به درستی می گوید که، علم نوری است که خداوند در دل هر کس که بخواهد قرار می دهد. معلمی که علم را اسباب سلطه می سازد، خود را از آزادی و انتشار علم محروم و در تمرکز قدرت، از خودبیگانه می سازد.

2- روابط قدرت تابعی از نابرابری و خود مولد نابرابری هاست. شما هیچ قدرت و هیچ رابطه ای از قدرت را در عرضه زندگی بشری نمی یابید که فرآورده نابرابری ها نباشد. خواننده محترم کافی است وضعیتی را در ذهن خود انتزاع کند که در آن همه مواهب طبیعی و همه امکانات زندگی مدنی به طور برابر میان انسان ها تقسیم شود (توجه داشته باشید در اینجا هیچ بحثی درباره عدالت و یا ممکن بودن این تقسیم مطرح نیست). آیا در این صورت می توانید تصور کنید که کسی یا گروهی و یا یک نهاد سیاسی و اقتصادی و فرهنگی دارای قدرت و بخشی دیگر فاقد قدرت باشند؟

به عکس، روابط مبتنی بر آزادی تابعی از برابری است. اگر جهانی را تصور کنیم که تنها از دو نفر تشکیل شده باشد، وقتی در رابطه این دو نفر که هر گاه رابطه آنها مبتنی بر رابطه قدرت باشد نیک تامل کنید، می بینید که یکی از آن دو باید فاقد قدرت باشد تا دیگری واجد آن باشد، والا رابطه قدرت پدید نمی آید. به عکس، این دو نفر هرگاه به طور مساوی آزاد بودند و قلمرو آزادی و لااکراه یکدیگر را بسط می دادند، رابطه ای مبتنی بر آزادی برقرار کرده اند.

3- روابط قدرت فرآورده تضادها و متقابلا خود مولد رشته ای از تضادهاست. بازهم هیچ وضعیتی را در حوزه های مختلف اجتماعی ، سیاسی ، اقتصادی نمی توان تصور کرد که خالی از تضاد باشد و منجر به ظهور و پدید آمدن قدرت شود. بدین خاصه، قدرت فرآیندی از رفتار است که دائما تقسیم می کند و تقسیم می شود. ممکن است خواننده ای بپرسد که در آغاز که جوامع اولیه فاقد هر گونه تضادی بودند، چگونه قدرت پدید آمد؟ قرآن به درستی به این حقیقت اشاره نموده است. قدرت از زمانی به وجود می آید که بغی (از خودبیگانگی) در انسان به وجود می آید. به دیگر سخن، وقتی انسان با خود وارد تضاد می شود، خواست قدرت در او شکل می گیرد. در مقاله «حوزه های محدود و نامحدود آزادی و قدرت» به تفصیل شرح داده ام که قدرت نوعی «خواست» است، خواستی که از بیگانی انسان با آزادی خویش به وجود می آید. چه آنکه، قدرت دجالیت آزادی است. وقتی انسان حقوق ذاتی ناشی از آزادی های خود را فراموش می کند و به بغی مبتلا می شود، خواست قدرت جانشین خواست آزادی می شود. خواست آزادی از یکپارچگی و تمامیت انسان با عقل او سرچشمه می گیرد. لیکن خواست قدرت فراورده تجزیه انسان است که تنها از اراده او سرچشمه می گیرد. از همین روست که اغلب اراده گرایان، چه در حوزه فلسفی و چه در حوزه سیاست یا در اجتماع، اقتدار گرا بوده و هستند.

4- قدرت مولود و مولد تاریکی است. در کتابی که به نام «اسطوره های سیاسی» از نویسنده در دست انتشار قرار دارد و در بسیاری از مقالات خود، این حقیقت را به طور مبسوط شرح داده است، هیچ قدرتی و رابطه قدرتی را نمی یابید که نطفه آن در تاریکی و ابهام بسته نشود. از ابهام ناشی از تفسیر، تا ابهام ناشی از کلی گویی، تا ابهام ناشی از سانسورها. این مثال را بارها تکرار کرده ام، اما تکرار آن بازهم بی فایده نیست. اگر شما به داستان مرد نامرئی توجه کنید، تصدیق خواهید کرد که او به آسانی می تواند در تاریکی مطلق، به قدرت مطلق دست پیدا کند.

ایجاد رابطه در آزادی، صورت متقابل روابطی است که در تاریکی شکل می گیرد. تا پیشاروی شما روشن نباشد، انتخاب آزاد از شما سلب می شود. هر قدر افق دیدگان و آگاهی شما شفاف تر و روشن تر می شود، آزادی شما به بینهایت سیر می کند. از همین روست که حوزه آزادی و تصمیم گیری خداوند در افق لایتناهی هستی معنا پیدا می کند، چه آنکه به گفته قرآن : «او نوری است در زمین و آسمان». بنابراین، هیچ فریبی بالاتر از این فریب نیست که بر حیطه آزادی انسان قید زده شود. آزادی محدود برساخته اندیشه های قدرتمداری است. کسانی که کوشش دارند تا به موجب ایجاد فضای خالی در جامعه و به موجب سانسور، امکان تصرف و تسلط خود را بر حوزه های مختلف بدست آورند.

خاصه های دیگری وجود دارند که کمتر از خاصه های فوق اهمیت ندارند. اما شرح یک یک آنها مجال از مقاله می ستاند. اکنون با درک خاصه هایی که در روابط قدرت پدید می آید و پدید می آورد، توضیح «هسته عقلانی» لیبرالیزم آسان می آید. وقتی توضیح دادم که قدرت فرایندی از رفتاراجتماعی است که دائما تقسیم می کند و تقسیم می شود، تمام تقسیم بندی های ثنوی و تضادهایی که در حوزه اندیشه می بینید، همه فرآورده اندیشه های قدرتمدار است. می توانم فهرستی از این تضادها را شمارش کنم و شما نیز می توانید بر اعداد فهرست بیافزایید. مثلا : تضاد و ثنویت میان عدالت و آزادی، تضاد و تعارض میان حقوق انسان، تضاد میان خصوصیات ذاتی انسان، تضاد میان انسان با جامعه، تضاد میان انسان با طبیعت، تضاد میان قانون با حقوق ذاتی انسان، تضاد میان انسان با خویشتنی، تضاد میان زن و مرد، تضاد و ثنویت میان عشق احساس، تضاد و ثنویت میان عقل و عشق و...همه برساخته رابطه قدرت و فقدان آزادی هاست. نظام های سرمایه داری و دموکراسی لیبرال را ببینید و مقایسه کنید با نظام های دوره کشاورزی. اگر در دوره کشاورزی یک تضاد بود و آن هم رابطه استثماری بود که میان ارباب و مالک وجود داشت، نظام سرمایه داری لیبرال آبستن تولید انواع تضادهاست. از تضادهای طبقاتی بگیر، تا تضاد میان کارگر و کارفرما، تا تضاد ناشی از خودبیگانیگی کارگران با کالا و محصولی که تولید می کنند و تا تضاد میان بنگاههای تجاری ، تا تضاد میان تجارت و تولید و تا تضاد در حوزه های آموزشی و بهداشتی، تا تضاد انسان با طبیعت و تخریب روزافزون طبیعت، تا تضاد میان روبط پولی و روابط کالایی و ووو می توان فهرست بلند بالایی از تضادهای که برساخته نظام سرمایه داری لیبرال است تهیه نمودُ.

در ثنویت تک محوری، مانند آنچه که در نظام های توتالیتاریسم وجود دارد، یک محور فعال وجود دارد و محور دیگر، که بقیت جامعه را تشکیل می دهند، همه منفعل ، مطیع و کارپذیر هستند. ثنویت تک محوری تضادها را ازمیان نمی برد، بلکه همه تضادها را حول یک محور، منفعل و تسلیم می کند. ثنویت تک محوری در حوزه نظر به نوعی کل گرایی (هولیسم) می رسد. کلیتی که تمام اجزاء با حفظ تضادها و سلسه مراتب مختلف اجتماعی و اقتصادی که دارند، در محور فعال جذب و ادغام می شوند. همین جا اضافه کنم که، مفهوم «وحدت» دارای کاربرد توتالیتاریستی است. آنچه قرآن بدان اشاره دارد، وحدت نیست، توحید است. وحدتی که سیستم های توتالیتاریستی و یا دیکتاتوری ها از آن یاد می کنند، یکپارچه کردن و تسلیم جامعه حول یک محورفعال و مطلق است. بنابراین توجه داشته باشید که مفهوم وحدت، یک واژه کلیدی در ثنویت تک محوری است.

در ثنویت دو محوری، ما با دو محور فعال روبرو هستیم. دو محوری که بر اساس قدرت کوشش دارند تا بازی رقابت را به سود خود تمام کنند. توجه داشته باشید، همانقدر که مفهوم «وحدت» در نظام های توتالیتر نقش کلیدی ایفاء می کند، واژه «رقابت» یک مفهوم کلیدی در سیستم های لیبرالیستی است. نیروهای محرکه اقتصادی و اجتماعی در بازار رقابت کوشش می کنند تا بر اساس تئوری بازی ها رفتار خود را تنظیم کنند. مهمترین اصل «تئوری بازی ها این است که من بدانم و تو ندانی». هر مسابقه و بازی ورزشی را (به جز کوهنوردی که در آن رقابت نیست) که ملاحظه کنید، از همین قاعده پیروی می کند. آن رقابت «در شرایط مساوی» را که آدام اسمیت از آن یاد می کرد، ناشی از نشناختن ماهیت قدرت بود. و الا هیچ قدرتی در شرایط اطمینان از اقتدار، حاضر به تن دادن به شرایط مساوی و مصالحه نیست. نتیجه رقابت میان نیروهای محرکه اقتصادی و اجتماعی، یا به تسلط و تفوق یک نیرو بر سایر نیروهای محرکه منجر می شود و یا در صورت ضعف طرفینی، به مصالحه و سازش منجر می شود.

در قلمرو سیاست نیز، رابطه نیروهای محرکه قدرت بر اساس رقابت و با هدف کسب قدرت بر نهادهای سیاسی تنظیم می شود. و لذا هر یک از نیروهای محرکه قدرت (احزاب و گروه بندیهای سیاسی) مشروعیت یکدیگر را در چهارچوب رعایت قواعد بازی و رقابت می پذیرند. در این قلمرو نیز مصالحه سیاسی بر اساس ضعف ها و ناتوانی ها صورت می گیرد. این مصالحه روشی برای نو به نو کردن قدرت نیروهای محرکه سیاسی است. اما با وجود مصالحه، کانون های قدرتمدار هرگز از فکر تسلط و تصرف همه جانبه قدرت دست برنمی دارند. چه آنکه طبیعت قدرت تکاثر طلبی و گسترش خواهی است. با این وجود، صرافت کار لیبرالیست ها و نقطه ابتکار آنها در پدید آوردن «عقلانیت ابزاری»، همین جاست که تمامت قدرت را در جامعه به تصرف خود در نیاورند. چه آنکه تصرف تمامت قدرت، به توتالیتاریسم منجر می شود. از سوی دیگر بنابه مطالعات و تجربه های روشن، دانسته شده که توتالیتاریسم نه از این حیث که تهی از حقیقت است ، بلکه از این حیث که اداره جامعه های مدرن و با وجود تکثرهایی که ریشه بنیادین در فرهنگ و اجتماع دارند، امکان پذیر نیست.

حاصل سخن آنکه، هر چند با وجود فقدان اندیشه راهنما در لیبرالیزم، کوشش کردیم تا از راه کاوش در هسته عقلانی آن، به جوهر لیبرالیزم دست بیابیم. اما شگفتی اینجاست که چگونه فیلسوف و حقوق دانی چون فون هایک، که خود یکی از بنیان گذاران لیبرایسم نو است، می نویسد : «زوال این اعتقاد (لیبرالیزم) و برتر دانستن مصلحت اندیشی، تا حدی ناشی از این واقعیت است که ما دیگر اصولی را که بتوان به طور عقلانی از آن دفاع کرد نداریم25» با وجود این، حماسه سرایی چون گنجی در مقام دفاع از لیبرالیزم می ایستد. آیا او که سالها در جستجوی دستیابی به «کمیته حقیقت یاب» ناکام ماند، کوشش دارد تا این بار مجاز را جانشین حقیقت گرداند؟



فهرست پانوشت ها :

-1 کتاب شکست اندیشه نوشته آلن فینکل کروت ص 120

-2 به نقل از مقاله حماسه روشنفکران نوشته سید ابوالحسن بنی صدر

3 و 4- کتاب نقد مدرنیته نوشته آلن تورن ترجمه مرتضی مردیهاص 330

5 و 6- کتاب در سایه اکثریت خاموش نوشته ژان بودریار ترجمه پیام یزدانجو ص 43

-7 کتاب شکست اندیشه ص 130

-8 کتاب قانون و آزادی نوشته فون هایک ص 103

-9 کتاب چهار مقاله در باره آزادی نوشته آیزایا برلین ص 53 تا 62

-10 کتاب قراردادهای اجتماعی نوشته ژان ژاک روسو ص 23

-11 کتاب قانون و آزادی نوشته فون هایک

-12 رساله آزادی نوشته ژان استوارت میل ص

-13 کتاب قرارداهای اجتماعی نوشته ژان ژاک روسو ص 15

-14 به نقل از کتاب چهار مقاله در باره آزادی نوشته آیزایابرلین

-15 کتاب رساله آزادی نوشته جان استوارت میل ص 44

16 و 17/ کتاب جامعه شناسی حقوق نوشته ژرژگورویچ ص 5 و ص 278

18 و 19 و20 و 21 کتاب لویاتان نوشته توماس هابز صفحات 230و 161 و 230

22 و 23 و 24 و 25 – کتاب قانون و آزادی نوشته فون هایک صفحات 169 و 103



شنبه 6 خرداد 1385
فرم ارسال نظر:
نام:  
پست الکترونیک:  
برای مثال: bayaneazadi@ahmadfaal.com
موضوع:  
نظر:  
وب سایت:
برای مثال: http://www.ahmadfaal.com
وب لاگ:
برای مثال: http://faalahmad.blogfa.com
   
Skip Navigation Links
پست الکترونیک:
bayaneazadi@ahmad
faal.com
- اسطوره های سیاسی
- سرگذشت سوبژه در نظریه های انسانشناختی
مباحثي پيرامون مناسبت هاي اجتماعي
--------------------
مباحثي در باره روشنفكري ديني
--------------------
مباحثي در باره فلسفه حقوق و سياست
--------------------
مجازات کردن سخت‌ترين کار ممکن است: مصاحبه با فوکو
--------------------
فلسفه و روان‌کاوي: آلن بديو
--------------------
مصاحبه با دیوید هاروی: سیمای تازه‌ی نظام اقتصادی جهان
--------------------
آیا شورش بی‌فایده است؟ میشل فوکو
--------------------
«در دفاع از انقلاب۵۷» امین بزرگیان
--------------------
«روحانیت اسلام و عصر جديد» امین بزرگیان
--------------------
چامسکی: دانشگاه بنگاهی تجاری شده است
--------------------
رونویسی تاریخ، بازگشت فاشیسم − گفت‌وگو با مراد فرهادپور
--------------------
ژیژک: بعضی وقت‌ها باید از ارادۀ اکثریت تخطی کرد
--------------------
حقوق بشر بدون تکالیفْ شکست می‌خورد
--------------------
مشاهده لیست کامل مقالات
تمامی حقوق و مطالب این وب سایت محفوظ است © 1387