«بيان آزادی، بیان آزاد شدن انسان و جامعه ها از زندان قدرت و خشونت است»
جهان بدون قدرت،   
جهاني که در آن، انسان و جامعه ها به آزادی و رستگاری مطلق دست یافته اند. اگر جهان بدون قدرت وجود ندارد، فی الواقع جهان بدون ستم، جهان بدون تجاوز، جهان بدون سانسور و ابهام، جهان بدون جنگ و کشمکش و سرانجام جهان بدون تضاد وجود نخواهند داشت. اگر قدرت فرآورده تضادها و نابرابری هاست، و اگر بنای جهان بر حقیقت و وحدت رخدادهای حقیقی است، پس نابرابری ها و تضادها و در نتیجه قدرت، به موجب از خود بیگانگی انسان در زیست جهان خویش پدید آمده اند. اگر جهان بدون قدرت هر گز به واقعیت نخواهد نشست، حداقل می تواند به منزله الگوی سنجش آزادی و حق مداری در جهان واقعی قلمداد شود.
نسبت نويسنده وب با كمونيسم و ليبراليزم:
اگر كمونيست ها و ليبراليست ها به حكومت برسند، محتمل مي دانم كه با ليبراليست ها دوست و با كمونيسم دشمن خواهم بود.
و اگر كمونيست و ليبراليست ها تحت حكومت ديگران باشند، با كمونيست ها دوست و با ليبراليسم دشمن خواهم بود.
امتناع از قدرت (2)
در بحث قبل نشان دادم كه از چشم قدرت بين آقاي تاج زاده، استدلال پيرامون شرايطي كه به يك نظر منجر مي شود، با شرايط واژگونه اي كه پايه همان استدلال لنگ مي شود، داراي نتايج يكسان است. در ادامه با رشته ديگري از استدلال آقاي تاج زاده روبرو مي شويم كه بنا به همان استدلال مي توان نتيجه ديگري گرفت. وقتي اصل راهنماي او را در بيان و اصل شمردن قدرت مي يابيم، دانسته خواهد شده كه چرا او به آساني نمي تواند انديشه خود را از زندان قدرت آزاد كند. بنابراين حق با اوست كه راه حلي بيرون از قدرت پيدا نكند. در ديدگاه او تنها نيرويي در جامعه اثر گذار است كه به قدرت تبديل شود. از اين نظر، ارزيابي نيروهاي محركه اجتماعي بنا به اندازه اي است كه قدرت توليد مي كنند. نيرويي كه قادر به توليد قدرت نباشد، نمي تواند مورد اعتنا و اتكاء سياست ورزي باشد.

آقاي تاج زاده مانند بسياري از نظرمندان و همه سياستمداران بالقوه، نقش قدرت را في نفسه خنثي مي شناسند. و تنها وقتي قدرتي در عمل با يك هدف جمع مي شود و يا در خدمت اين يا آن دولت قرار مي گيرد، جهت گيري مثبت و يا منفي پيدا مي كند. پاسخ اين بحث را به تفصيل در سه مقاله منتشر شده در مجله آفتاب، ارائه كردم. اما به منظور اطلاع آقاي تاج زاده يا خواننده اي كه تنها در اين قسم مخاطب نويسنده است، عرض مي كنم كه :

1- قدرت روش نيست، هدف است. هدفي انتزاعي كه ذهن زور مدار براي خود توجيه مي كند. «بر خلاف آزادي كه از خود داراي وجود است، قدرت از خود وجود ندارد». وجود قدرت، در نتيجه نوع خاصي از روابطي است كه انسان با محيط ايجاد مي كند. روابطي كه انسان را در سه حوزه «خويشتن»، «جامعه» و «طبيعت» از خود بيگانه مي كند. به عبارتي، قدرت حاصل روابط از خود بيگانه اي است كه انسان با خود و يا بيرون از خود ايجاد مي كند. قدرت از خود وجود مستقلي ندارد، زيرا هيچ شكلي از اشكال قدرت را نمي توانيد بدون تصور نوعي از روابط ، در تصور خود بياوريد. اما آزادي چون از خود و براي خود وجود دارد، بدون هيچ رابطه اي قابل تصور است. به عنوان مثال انسان مي تواند جهاني را بدون قدرت تصور كند، اما تصور جهان بدون آزادي، مانند تصور جهاني است كه در آن انساني وجود ندارد. يا در مثالي ديگر، هر فرد مي تواند خود را بدون هيچ قدرتي تصور كند، اما نمي تواند خود را بدون هيچ آزادي تصور كند. اگر خواننده اي بدون آزادي توانست لخظه اي فكر و يا عمل كند، نويسنده را هم از تصميم و عمل خود با اطلاع سازد.

همينكه شما نتوانستيد بدون هيچ آزادي وجود داشته باشيد، مي توان پنداشت كه آزادي وجود خود را وامدار چيز ديگري نيست، بلكه وجود آن از ذات خود هستي انسان سرچشمه مي گيرد. از اين فراتر، وقتي اين مفهوم را در جهان فيزيك، يعني آنچه كه فيزيكدانان در رابطه با ذرات بنيادي بحث مي كنند، به تجربه در مي آوريد، در مي يابيد كه آزادي وجود خود را از ذات هستي مي گيرد.

2- اضافه كنيم كه قدرت توانايي نيست. توانايي نيروي محركه درون ذات انسان است. چنانچه در قياس با جامعه، توانايي نيروي محركه جامعه است كه از خود سرچشمه مي گيرد. توانايي ها وقتي به زور تبديل مي شوند و جهت گيري تخريبي پيدا مي كنند، به قدرت تبديل مي شوند. بنابراين به جاي اين نظر كه بگوييم قدرت خنثي است و بنا به جهت گيري آن جنبه مثبت و منفي پيدا مي كند، توانايي هاي انسان ماهيت خنثي دارند و بنا به امكاني كه در راستاي توليد زور و يا آزادي مي يابند، جنبه مثبت و يا منفي پيدا مي كنند.

ميشل فوكو هر گونه رابطه اي كه گزارشگر يك فرايند تأثير گذاري است، قدرت مي نامد. به نظر او، قدرت ساختار كلي اعمالي است كه بر روي اعمال ديگر اثر مي گذارد. بنابراين هر چيزي كه بر مي انگيزد، و يا ترغيب مي كند و يا اغوا مي كند، و يا امري را تسهيل مي كند و يا دشوار مي سازد، و يا هر چيزي كه موجب منع ها و محدوديت ها مي شود و يا منع ها و محدوديت را از پيشاروي چيزها بر مي دارد، اشكالي از روابط و اعمال قدرت محسوب مي شود. به زعم فوكو، هيچ چيز نيست كه بيرون از قدرت وجود داشته باشد. از روابط ميان افراد و گروهاي اجتماعي گرفته تا حوزه هايي چون دانش و حقيقت، همه چيز تحت تأثير اعمال قدرت قرار مي گيرد. قدرت چيزي نيست كه من يا هر كس ديگري آن را تصديق كنيم و يا انكار، همينكه چيزي در حوزه تأثير گذاري و تأثير پذيري قرار مي گيرد، برچسب قدرت را بر پيشاني خود مي زند. زبان و واژه هايي كه براي توصيف و يا ناميدن چيزها بكار مي بريم، چون داراي حوزه اثرگذاري هستند، به خودي خود ماهيت قدرت پيدا مي كنند. فوكو نتيجه مي گيرد كه، هيچ بياني نيست كه بيان قدرت نباشد. حتي بيان هاي آزادي، اشكال مختلفي از بيان هاي قدرت را ارائه مي دهند. تاريخ در يك معنا نمايشگاه عرصه اشكال مختلف قدرت است.

تعريف فوكو را اگر مبناي تعريف قدرت قرار دهيم، قدرت ماهيت خنثي پيدا مي كند. اما آيا تعريف فوكو را مي توانيم مبناي يك تعريف جامع و مانع از قدرت دانست؟ آيا تعريف و يا توصيف موسع چيزها، تا جايي كه شامل همه چيز شود، از فايده انداختن آن تعريف و يا توصيف نيست؟ اگر بنا باشد روي هر چيز، كه در حوزه اي از اثر گذاري يا اثر پذيري قرار گيرد، لفظ قدرت و تعريف قدرت را بر آن اطلاق كنيم، آيا نمي توانيم همين تعريف را با تغيير واژه ها به مفهوم ديگري نسبت داد؟ مثلا اگر شما همين تعريف بي خاصيت «اثر گذاري و اثر پذيري» را به جاي «قدرت» براي مفاهيم ديگري چون «كار»، و يا «نيرو» و «جاذبه و دافعه» و يا چيز ديگر بكار ببريد، مصداق آن را در همه جا و همه چيز نمي يابيد؟ و بعد پيرو همين جابجايي واژه ها بگوييد، «تاريخ نمايشگاه عرصه كارها و يا عرصه جاذبه و دافعه هاست»؟ آيا هر چيز كه بر هر چيز اثر مي گذارد، كاري انجام نشده است؟ و يا چنان نبوده كه بالاخره يا چيزي (انرژي يا اطلاعات) دفع مي شود و يا جذب مي شود؟ پس از اين نظر، مفهوم قدرت را بايد چيزي تعريف كرد كه در رابطه با ساختار سلسله مراتبي – فراتر و فروتر – قادر به تأثيرگذاري است. تنها اين نوع تأثير گذاري است كه وقتي به «رابطه سلطه» و يا «فروتر و فراتر كردن» روابط منتهي مي شود، قدرت ناميده مي شود.

3- قدرت حاصل رابطه تضاد است. بدون تضاد هيچ قدرتي كه به وجود نمي آيد، هيچ، حتي به تصور هم نمي آيد. تضادها در همه جا وجود دارند. از تضادي كه انسان با طبيعت به وجود مي آورد، تا انواع تضادهايي كه در جامعه وجود دارد. از تضادهاي اقتصادي تا تضادهاي فرهنگي و سياسي و تا انواع تضادهايي كه در سلسله مراتب اجتماعي و مناسبات زندگاني وجود دارد. هر يك از اين تضادها، بنا به اينكه روابط «سلطه و زير سلطه» به وجود مي آورند و بنا به اينكه روابط «فرادست و فرودست» به وجود مي آورند و بنا به اينكه روابط «دارا و نادار» به وجود مي آورند و بنا به اينكه «ساختار سلسله مراتبي» به وجود مي آورند و بنا به به اينكه روابط «آشكار و پنهان قوي و ضعيف» به وجود مي آورند و بنا به اينكه امكان تصميم گيري ها را در امكان هاي نابرابر به وجود مي آورند، اين روابط موجد يك رشته تضادها مي شوند كه سرانجام منشأ شكل گيري قدرت خواهند شد.

4- قدرت و آزادي از اين حيث متضاد و بلكه متناقض يكديگرند كه : ذات آزادي، توزيع پذيري و ذات قدرت توزيع ناپذيري است. به عبارتي «در قدرت نمي توان شريك شد، اما در آزادي مي توان شريك شد. چه آنكه در قدرت عده اي بايد فاقد آن باشند تا كساني ديگر واجد آن. اما در ‎آزادي هر يك از طرفين بايد به يكسان آزاد باشند، تا هر دو طرف داراي آزادي باشند». در انديشه و بيان آزادي، حتي اگر يك نفر در جامعه يا حتي در جهان وجود داشته باشد كه فاقد آزادي باشد، به همان اندازه از آزادي تك تك افراد كسر مي شود. اما به ميزاني كه از قدرت يك فرد كسر مي شود، به قدرت ديگري اضافه مي شود. به ديگر سخن، آزادي چونان چيزي است كه، با كسر شدن از يك فرد به همان اندازه از ديگران كسر مي شود. اما قدرت به ميزان كسر شدن از يك فرد يا يك گروه يا يك دولت، به همان ميزان بر قدرت افراد و يا گروه و دولت ديگر افزوده مي شود. از اينجا نتيجه مي شود كه ، ذات قدرت نابرابري و ذات آزادي برابري است.

بيان آزادي، بياني است كه چگونه شكل گيري برابري و نابرابري هاي آزادي و قدرت را نشان مي دهد. نتيجه دومي كه مي تواند در فهم گروه هاي سياسي داخل كشور در آستانه انتخابات نهمين دوره رياست جمهوري كمك كند، موضوع ائتلاف و اشتراك گرو ها در انتخاب نامزد مشترك است. آيا مبناي اشتراك آنها آزادي است يا قدرت؟

5- موازنه مثبت، موازنه اي است كه ميان دو قدرت به وجود مي آيد. به عكس در موازنه منفي، كوشش مي شود تا هر نوع رابطه اي كه رابطه قواست نفي شود. ممكن است ادعا شود كه، نفي رابطه قوا يك آرزو و آرمان انتزاعي است. اما طرفدار موازنه منفي آن را اگر چه آرماني، ولي انتزاعي نمي شناسد. زيرا به تجربه هر كس مي تواند از پيش خود نشان دهد كه هر نوع بيان آزادي، شفافيت، صراحت، بيان حق و حقيقت، تقدم نشمردن مصلحت بر حقيقت، «مصلحت را چيزي جز اجراي حقيقت ندانست»ن، مبارزه با سانسور، عمومي كردن اجتهاد، به خودي خود نفي رابطه ها و ضابطه هايي است كه اسطوره قدرت خود را در تاريكي شب پنهان مي كند. بنابراين طرفدار موازنه منفي كوشش ندارد تا به يكباره قدرت را از جهان محو كند، بلكه كوشش دارد تا با بيان آزادي، عرصه را بر روي قدرت تنگ كند و با عمومي كردن جريان آزادي و انديشه، به بي اثر كردن قدرت در جامعه و جهان مدد برساند.

طرفداران موازنه مثبت به نظريه تعادل قوا تكيه مي كنند. معتقد است كه موازنه مثبت و رابطه قوا سرانجام توسط يكي از دو قطب (تز و آنتي تز) و يا توسط نيروي سومي كه تركيب آنهاست (سنتز)، به تعادل مي رسند. قاعده موازنه مثبت بدين ترتيب است كه، قدرت برتر بر قدرت فروتر تفوق پيدا مي كند. اگر هر دو طرف داراي قدرت يكسان باشند، حاصل روابط آنها صفر مي شود. در اين صورت نقطه تعادل كجاست؟ اگر نقطه تعادل حاصل تفوق و تسلط يك قدرت بر قواي ديگر باشد، يعني يك دولت يا يك نيروي سياسي رسما سلطه خود را بر نهادهاي اجتماعي تثبيت كند، در نتيجه مي توان گفت همه جامعه هاي طبقاتي بالاخره و همواره در نوعي تعادل اجتماعي زندگي مي كند. همواره يك نيرو و يا يك دولت به عنوان قدرت مقتدر و مسلط بر جامعه تسلط دارد. پس حتما جنگ ها، تضادها، بحران ها، ركودها، تبعيض ها، استبدادها، دموكراسي هاي بنيادگرا، در سراسر جهان و جامعه ها، صور گوناگون حيات اجتماعي ملت ها در نقاط تعادلي هستند. اگر بدين معنا نقطه تعادلي وجود ندارد، پس نقطه تعادل در نتيجه كوشش ها و مبارزاتي به وجود مي آيد، كه نيروي هاي محركه آزادي در تمام جامعه ها تلاش دارند تا بيرون از روابط قوا آن را به وجود بياورند.

تعادل قوا، تعادل ضعف هاست. چه آنكه هيچ قدرتي حاضر نيست كسي را يا نيرويي را شريك قدرت خود بسازد. مگر زماني كه قدرتي در ضعف قرار مي گيرد. وقتي هر قدرت ظرف امكان و اقتدار خود را «غني و پر» مي بيند، حاضر به شريك كردن كسي با خود نيست. عقلاني هم نيست كه قدرتي با چنين امكاني، كسي را شريك خود بسازد. از طرف ديگر هر اقدام از ناحيه قدرتهاي رقيب در هر قلمرو سياسي، اقتصادي، فرهنگي و بين المللي، نوعي تهديد براي «قدرت پر» محسوب مي شود. پس هر قدرت تا ماداميكه با كسي وارد شراكت بر اصل ضعف ها نشود، در كشمكش و تقابل دائمي با قدرتهاي ديگر قرار دارد. تقابل قدرت ها تا وقتي كه به سلطه يكي بر ديگري منجر نشود، تا زمان بي نهايت ادامه خواهد داشت. مگر وقتي كه يكي از طرفين با راه يافتن به نقطه ضعف طرف ديگر، امكان سلطه خود را فراهم و يا ضعف هاي هر دو طرف بر يكديگر آشكار و مجبور شوند تا با يكديگر مصالحه كنند. اين مصالحه چون فاقد مبناي آزادي است، تا مادامي پابرجاست كه طرفين ضعف هاي خود را از راه يكديگر و يا از راه ديگري برطرف كنند. نقطه تعادل در اينجا، اعتبار ضعف هاي يكي و سلطه ديگري است و يا اعتبار ضعف هاي طرفيني است. و اگر نقاط ضعف يا خلاء هاي ناشي از ضعف هيچگاه در هر دو طرف معلوم نشود، روابط تقابلي تا مرگ كامل هر دو طرف ادامه پيدا مي كند. در اينجا تقاط تعادلي در قبرستانها ايجاد مي شود.

بنا به اينكه طبيعت قدرت تكاثر طلبي است و كشش آن در تكاثر و تراكم زور هيچ اندازه اي نمي شناسد، تنها زماني از پيشروي باز مي ماند كه با مانع و يا مقاومت سخت روبرو شود. سر اين آيه قرآن كه مي گويد «تكاثر شما را چنان افسون خود مي سازد تا سرانجا يكديگر را در قبرهايتان ملاقات كنيد»، همين ويژگي است كه، هيچ قدرتي جريان تراكم و تكاثر زور را جز در قبرستان بي نهايت ها، رها نمي كند. و چون بي نهايتي براي قدرت وجود ندارد، پس تنها در مرگ است كه جريان تكاثر و تراكم متوقف مي شود. همچني وعده قرآن در سوره روم به حضرت پيامبر همين بود كه، هر گاه شما بيرون از روابط قوا و به عنوان يك نيروي محركه رشد و آزادي عمل كنيد، تقابل دو قدرت ايران و روم به انهدام كامل هر دو طرف منجر مي شود . در اين صورت نقطه تعادل نه روابط قوا و جانشيني يكي از طرفين قدرت و يا جانشين شدن تركيبي از دو قدرت، بلكه حاصل نفي روابط قواست. موازنه منفي همين است.

عمل كردن بر اساس موازنه مثبت، يعني عمل كردن در درون روابط قواست. طرفداران موازنه مثبت بايد پاسخ بگويند كه آيا مي توان با حفظ بيان آزادي، درون روابط قوا عمل كرد؟ در اين صورت آيا او يكي به از طرفين قدرت تبديل نخواهد شد؟ يا با اين تصور كه، نزاع و تضادهاي طرفين قدرت و استفاده از خلأ هاي ناشي از روابط قدرت، مي تواند به ايجاد نيروي سوم منجر شود؟ آيا اگر به عنوان نيروي سوم در درون قدرت عمل كنيم، در اين صورت فكر مي كنيد كه روابط قوا، نيرويي كه در بيان آزادي و حقيقت استوار مانده است، در حذف آن لحظه اي درنگ خواهد كرد؟ پس نيروي سوم يا بايد كاملا بيان خود را بيان قدرت گرداند كه در اين حال جذب يكي از طرفين قوا مي شود و يا با انتخاب بياني دوگانه و يا تركيبي از بيان آزادي و قدرت، خود را درون روابط قوا حفظ كند. كاري كه اصلاح طلبان كوشش مي كنند انجام دهند، ايجاد همين نيروست. اين نيرو كوشش مي كند تا با انتخاب زبان ابهام، دو پهلو، يكي به ميخ زدن و يكي به نعل زدن، گاه مصلحت را بر حقيقت و گاه حقيقت را بر مصلحت ترجيح دادن، گاه از حقوق جامعه دفاع كردن و گاه در برابر قدرت تسليم شدن، گاه شفاف بودن و گاه در تاريكي ماندن، گاه برنامه ها و اهداف خود را بيان كردن و گاه آنها را در زير پوست شير دوختن، اينها همه بيان هاي دوگانه اي است كه اين نيرو براي حفظ خود در درون روابط قوا عمل مي كند.

اما اين پرسش همواره باقي است كه آيا در درون روابط قوا مي توان بيان آزادي را حفظ كرد؟ آيا روند يكسره ابهام سازي طرفداران اصلاحات از آن رو نيست كه، ابهام سازي و عدم شفافيت، اقتضاي عمل در روابط قواست. چه رابطه اي ميان آزادي و قدرت وجود دارد، در حالي كه مي دانيم بيان آزادي، بيان شفافيت و حقيقت است و قدرت جز آنكه خود را در ميان كلافي از مصلحت ها و در رشته اي از واژه هاي كلي و مبهم و قابل تفسير پنهان كند، لحظه اي نمي تواند وجود داشته باشد؟

6- وقتي مفهوم قدرت خنثي مي شود، هدف اين نيست كه چيرگي ناشي از روابط سلطه ماهيت خوب و بد پيدا كنند؟ آيا مي توان قدرت را روش و هدف خوب يا بد براي آن ترسيم كرد؟ آيا خوب يا بدن شدن قدرت بستگي به هدفي است كه براي آن ترسيم مي شود؟ آيا مي توان قدرت را روش دستيابي به هدف قرار داد؟ آيا نيك و بد بودن قدرت، ماهيت خود را از نيك و بد بودن هدف كسب مي كنند؟ آيا تعريف قدرت تابع تعريف هدف بيرون از خود است؟ آيا در تجربه، قدرتي (به مثابه امر و نهي فرادست و فرو دستي) وجود دارد كه تابع هدف بيرون از خود باشد؟ حقيقت اين است كه هيچ قدرتي تابع هيچ هدفي نمي ماند. قدرت خود هدف خويش را تعيين مي كند. قدرت تنها از يك قاعده دروني تبعيت مي كند: تكاثر و تراكم.

به موجب كشش تراكمي و تكاثري، واجد قدرت بر هر چيز چنگ مي اندازد. قدرت چونان اسطوره اي است كه در هر چيز نفوذ مي كند. هيچ چيز نيست كه از دامنه تصرق و چنگ اندازي قدرت مصون باشد. قدرت چنان چتر سياهي است كه بر هر چيز سايه مي اندازد و تا تمامت آن را به تصرف خود در نياورد، از پاي نمي نشيند. قدرت براي تمام مرام ها و دولت ها، خود را در هيئت روش توجيه مي كند، اما ديري نمي پايد كه هر مرامي و هر دولتي با «روش كردن ابهام»، خود را جانشين هدف مي سازد.

«قدرت روش است، اما هيچ قدرتي در روش محدود نمي شود. قدرت با نفوذ در «هسته عقلاني» هر چيز، آن را به سرقت مي برد. و با بيگانه كردن چيزها با معناي درونيشان و نفوذ به درون معنا، خود به جاي هدف مي نشيند. قدرت چيزها را با تفسير معنايي و تبديل به يك شكل و پوسته اي ميان تهي ، از جنس خود مي سازد. بدين ترتيب وقتي چيزها از جنس قدرت شدند، روش در هدف جذب و ادغام مي شود. به عنوان مثال وقتي دين يا دموكراسي را هدف قرار دهيم تا با ابزار قدرت بدانها دسترسي پيدا كنيم ، به تدريج قدرت با وارونه كردن رابطه روش و هدف در هسته عقلاني دين و دموكراسي نفوذ پيدا مي كند و آن دو را به يكجا سرقت مي برد. قدرت هيچگاه روش نمي ماند، بلكه با از خود بيگانه كردن دين و دموكراسي آنها را از جنس خود مي سازد. بطوري كه وقتي در دموكراسي ها و هر نظامي كه مرام هاي ديني و غير ديني را هدف قرار مي دهند نيك نظر كنيم ، تنها پوسته اي از آنها خواهيم يافت كه خود تبديل به روش دستيابي به قدرت شده اند.

قدرت هيچگاه وسيله نمي ماند و تنها از قواعد دروني خود تبعيت مي كند. قدرت بيگانه ساز و يگانه ساز است. با نفوذ در درون چيزها ، هر چيز را با طبيعت دروني اش بيگانه و با جذب و ادغام چيزها در درون خود ، آنها را با ماهيت خود يگانه و همساز مي كند. وسيله پنداشتن قدرت اشتباه بزرگي است كه بسياري از مبارزان آزادي و استقلال مرتكب مي شوند. به عنوان مثال هيچ قدرتي را نه در عالم انتزاع و نه در تجربه نمي توانيد تصور كنيد و يا بيابيد، كه جز با روش كردن ابهام و سانسور، لحظه اي به زندگي خود ادامه دهد. پس آيا همين روش نيست كه با وارونه كردن تفسير، امكان وارونه كردن هدف و روش را ايجاد مي كند؟ آيا تفسيرها نيستند كه به آساني مي توانند زبان ابهام را دستمايه دستكاري هدف قرار دهند؟ بنابراين با وسيله قرار دادن قدرت براي رسيدن به عدالت و آزادي ، مفهومي و تفسيري از عدالت و آزادي ارائه نمي شود كه از جنس قدرت است؟ و آيا با وسيله قرار دادن قدرت براي رسيدن به دين يا هر مرام ديگر، تفسيري از دين بوجود نمي آيد كه از جنس قدرت و توجيه كننده قدرت است؟

قدرت چيزي نيست كه به كسي سواري دهد، مركبي است كه به آساني جاي خود را با راكب خويش عوض مي كند. قدرت وسيله نمي ماند، به تدريج دين را از خود بيگانه مي كند و با نفوذ در «هسته عقلاني» دين ها و مرام ها ، جاي خود را با وارونه كردن روش و هدف ، در هدف مي نشاند. به ديگر سخن ، قدرت به عنوان وسيله همواره بصورت تدريجي و گاه يكجا هدف را به سرقت مي برد و با تبديل شدن به اسطوره ، خود را در روش تقديس مي كند. اين است كه مشاهده مي كنيم ، تاريخ ملت ها همواره شهادت مي دهد كه چگونه ، مرام ها با تقديس قدرت وسيله دستيابي بدان مي شوند[1].»

--------------
[1] - بخشي كه در گيومه است از مقاله جدال قدرت وآزادي استخراج شده است
یک‌شنبه 11 بهمن 1383
فرم ارسال نظر:
نام:  
پست الکترونیک:  
برای مثال: bayaneazadi@ahmadfaal.com
موضوع:  
نظر:  
وب سایت:
برای مثال: http://www.ahmadfaal.com
وب لاگ:
برای مثال: http://faalahmad.blogfa.com
   
Skip Navigation Links
پست الکترونیک:
bayaneazadi@ahmad
faal.com
- اسطوره های سیاسی
- سرگذشت سوبژه در نظریه های انسانشناختی
مباحثي پيرامون مناسبت هاي اجتماعي
--------------------
مباحثي در باره روشنفكري ديني
--------------------
مباحثي در باره فلسفه حقوق و سياست
--------------------
مجازات کردن سخت‌ترين کار ممکن است: مصاحبه با فوکو
--------------------
فلسفه و روان‌کاوي: آلن بديو
--------------------
مصاحبه با دیوید هاروی: سیمای تازه‌ی نظام اقتصادی جهان
--------------------
آیا شورش بی‌فایده است؟ میشل فوکو
--------------------
«در دفاع از انقلاب۵۷» امین بزرگیان
--------------------
«روحانیت اسلام و عصر جديد» امین بزرگیان
--------------------
چامسکی: دانشگاه بنگاهی تجاری شده است
--------------------
رونویسی تاریخ، بازگشت فاشیسم − گفت‌وگو با مراد فرهادپور
--------------------
ژیژک: بعضی وقت‌ها باید از ارادۀ اکثریت تخطی کرد
--------------------
حقوق بشر بدون تکالیفْ شکست می‌خورد
--------------------
مشاهده لیست کامل مقالات
تمامی حقوق و مطالب این وب سایت محفوظ است © 1387