«بيان آزادی، بیان آزاد شدن انسان و جامعه ها از زندان قدرت و خشونت است»
جهان بدون قدرت،   
جهاني که در آن، انسان و جامعه ها به آزادی و رستگاری مطلق دست یافته اند. اگر جهان بدون قدرت وجود ندارد، فی الواقع جهان بدون ستم، جهان بدون تجاوز، جهان بدون سانسور و ابهام، جهان بدون جنگ و کشمکش و سرانجام جهان بدون تضاد وجود نخواهند داشت. اگر قدرت فرآورده تضادها و نابرابری هاست، و اگر بنای جهان بر حقیقت و وحدت رخدادهای حقیقی است، پس نابرابری ها و تضادها و در نتیجه قدرت، به موجب از خود بیگانگی انسان در زیست جهان خویش پدید آمده اند. اگر جهان بدون قدرت هر گز به واقعیت نخواهد نشست، حداقل می تواند به منزله الگوی سنجش آزادی و حق مداری در جهان واقعی قلمداد شود.
نسبت نويسنده وب با كمونيسم و ليبراليزم:
اگر كمونيست ها و ليبراليست ها به حكومت برسند، محتمل مي دانم كه با ليبراليست ها دوست و با كمونيسم دشمن خواهم بود.
و اگر كمونيست و ليبراليست ها تحت حكومت ديگران باشند، با كمونيست ها دوست و با ليبراليسم دشمن خواهم بود.
ديالكتيك آزادي و قدرت
به جهت اینکه در فصول گذشته رابطه اسطوره و قدرت را رابطه ای این همان شمارديم، بدین معنا که هر نقشی که اسطوره ها در تصرف و تسلط بر حوزه های مختلف اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و تا حوزه های علمی و تکنیکی ایجاد می کنند، همان نقش را به همان سیاق قدرت ایجاد می کند، در این فصل به فهرستی از ویژگی های قدرت و آزادی اشاره خواهم داشت. خواننده می تواند این فهرست را به منزله فهرستی از ویژگی های اسطوره و ضد اسطوره تفسیر کند.
مقدمتاً اشاره به این حقیقت ضروری است که، قدرت را كليد جادويي دانستن حديث تازه اي نيست. از افلاطون تا ماكياول، قدرت انديشه راهنماي سعادت و شقاوت بشر بود. اما تنها از زمان فرانسيس بيكن بود كه علم تجربي در اجلاس قدرت توانست راه حل عملی براي نجات بشريت پيدا كند. اغلب چنين تصور مي شود كه بدون دستيابي به قدرت، هيچ راه حلي ممكن نيست. در حقيقت نه فقط محافظه كاران و اصلاح طلبان، بلكه هسته عقلاني تفكر يا اصول راهنماي فكري اغلب نيروهاي سياسي از يك عيار مشترك شكل گرفته است. جادوي قدرت چنين تفسير مي كند كه، دولت چونان چتري مي ماند كه شأ ن وجودي خود را بر تما م شئونات زندگي اجتماعي مي گستراند. قدرت چونان ميدان هاي مغناطيسي و الكترومغناطيسي است كه گستره نفوذ آن، گستره تمام اجرام و ابدان مادي و غير مادي است. دولت محصول روابط قواست و يا چيزي است كه روابط قوا را تنظيم مي كند. آزادي در هر جامعه به نحوه تنظيم روابط قوا بستگي پيدا مي كند و اندازه آن، از خلال نوع خاصي از روابط قوا بدست مي آيد كه دولت مدرن ايجاد مي كند. بدون نقش آفريدن در روابط قوا، هيج نقش سياسي نمي توان آفريد. بدون سر سپردن به وضع ممكن، دل سپردن به وضع مطلوب ناممكن است. دولت در وضع اقتصادي و سياسي و فرهنگي ايران همه كاره است، لذا بدون سرسپردن به اين وضع ممكن، ما همه بيكاره ايم. آقاي نعميمي پور به صراحت اين حقيقت را به زبان آورد. به زعم او، چون ساختار اجتماعي و اقتصادي ايران بطور اكثر دولتي است، نمي توان بدون انتساب به دولت كاري از پيش برد.
ضعف مهم نظريه پردازان قدرت، فقدان درك جامع و صحيح از پديدار شناسي قدرت است. حقيقت مهمي كه در اينجا بايد خاطر نشان كرد، اين است كه درك و شناخت نيروهاي محركه سياسي از مفاهيم آزادي و قدرت و بنيادهاي فلسفي اين مفاهيم، چيزي بيش اقوال و نظريات انديشه ورزان مغرب زمين نيست. به عنوان مثال، اين گفته خطرناك از آقاي دكتر حسين دهشيار مبني بر اينكه: «محيط امن تنها در سايه قدرت حادث مي شود. داشتن قدرت در درجه اول اين امكان را براي بازيگر در صحنه بين الملل فراهم مي آورد كه ديگران را قبل از تجاوز به تفكر وادارد و بدين ترتيب محيط هرج و مرج حاكم بر جهان را تعديل سازد». و در جاي ديگر «پس براي جلوگيري از اينكه افرادي مثل صدام حسين و هيتلر به حقوق و امنيت ديگران تجاوز كنند، ضروري است كه قدرت كسب شود. در بستر داشتن قدرت است كه امكان مصلح بودن حيات ممكن مي يابد. تنها افراد و بازيگراني داراي قدرت هستند از اين توانايي برخوردارند كه به سوي نيكي گرايش داشته باشند». اين گفته هاي شگفت انگيز، چيزي جز نتيجه تفسير انسان شناختي پاره اي از فلاسفه قدرت گراي مغرب زمين، آنهم از نوع بدترين آنها، يعني ماكياول و هابز نيست. اين گفته از آقاي دهشتيار كه «طبيعت انسان به گونه اي است كه در صورت عدم وجود مكانيزم هاي كنترل كننده و تعديل كننده رفتارها و اميال، حركت به سوي شرارت اجتناب ناپذير است» بدون هيچ كم و كاستي آراء ماكياول و هابز است. آقاي دهشتیار از اين حقيقت غفلت مي كند كه، آنچه كه بايد كنترل شود خود قدرت است كه منشاء همه فسادها و شرارت هاست، نه انسان. آنچه كه انسان ها را تحريك مي كند و به جان هم مي اندازد، نه طبيعت آنها، بلكه روابط از خود بيگانه اي است كه در مدار بسته قهر و قدرت ايجاد مي شود.
براي نشان دادن اين ضعف لازم مي دانم تا از روابط چالش انگيزانه (ديالكتيكي) آزادي و قدرت، ویژگی هايي از قدرت و آزادی را شرح دهم. بر خلاف اغلب نظرياتي كه آزادي را در محدوده روابط قدرت تعريف مي كنند، و برخي از تعريف ها از آزادي، چيزي جز تعريف قدرت در سر ندارند و چون نويسنده بر اين عقيده است كه معناي آزادي درست نقطه مقابل معنا و ضد معناي قدرت است. آزادي، قلمرو نامحدود طبيعت و سرشت انسان است. آزادي چونان هستي تعريف ناپذير و لاحد است، ليكن مي توان ویژگی هاي آن را برشمرد. آزادي حقوق ذاتي انسان و از آن بيشتر، امهات حقوق ذاتي و طبيعي انسان است. در مقابل، قدرت وارونه خواست آزادي است. وقتي انسان با طبيعت و سرشت خود بيگانه مي شود، خواست قدرت به مثابه وارونه خواست آزادي جانشين آن مي شود. در اين نوشتار تنها بخشي از ویژگی هاي آزادي و قدرت را با كمترين تفصيل ارائه مي كنم. هر ویژگی اي كه براي قدرت برمي شمارم، ویژگی اي از جنس مقابل براي آزادي شرح مي دهم:

ویژگی اول، جریان انباشت قدرت
قدرت در يك معنا عبارت است از، انباشت و تخريب نيروهاي محركه هر جامعه در يك كانون متمركز. بديهي است كه تمركز و انباشت نيروهاي محركه جامعه، جز با تخريب و برگرداندن نيروهاي محركه انسان از جهت توليد دائمي به تخريب دائمي، امكان پذير نخواهد شد. بر خلاف بسياري از نظريات، توانايي مساوي با قدرت نيست. توانايي حيطه وسعت و ابتكار يك فرد و يا يك جامعه است. توانايي نوعي نيروي محركه است. اگر مدل انسان شناختي انسان را چونان مدل ماكياولي و هابزي بر شرارت تفسير كنيم، پس نه تنها توانايي هاي هر فرد و هر جامعه، گرگ توانايي هاي ديگري است، بلكه قدرت دولت به مثابه گرگ گرگ هاست. نيروي محركه را وقتي به زور بر مي گردانيد، حاصل آن قدرت توليد مي شود. به زبان قرآن، نيروي محركه هر فرد يا هر جامعه، امامت دروني آن محسوب مي شود.
صورت مقابل اين ویژگی: يكي از ویژگی هاي آزادي عبارت است از، توزيع و توليد نيروهاي محركه هر سيستم (بر اساس اصل لااكراه ) در تمام اجزاء سيستم توانايي وقتي بر نيروهاي محركه وجودي و محرك هاي دروني متكي است، در قلمرو آزادي بيان مي شود. چنين توانايي، همواره به مثابه نفي قدرت (= زور) تجلي پيدا مي كند. چنين توانايي، قلمرو لايتناهي از لااكراه پيشاروي انسان مي گشايد و افق انديشه ها را تا بي نهايت گسترش مي دهد.

ویژگی دوم، قدرت تابع روابط قواست
تا وقتي روابط قدرت در جامعه وجود نداشته باشد، هيچ شكلي از قدرت در وجود نمي آيد. قدرت نتيجه تضادهايي است كه طرفين روابط قوا را روياروي هم مي نشاند. هيچ شكلي از قدرت وجود ندارد، كه به موجب تضادهای اجتماعی، در وجود نيامده باشند. قدرت اقتصادي، نتيجه انواع تضادهايي است كه روابط توليد و روابط مالكيت ايجاد مي كند. قدرت فرهنگي، در نتيجه انواع تضادهايي است كه فرهنگ ها بوجود مي آورند. قدرت اجتماعي در نتيجه تضادهايي بوجود مي آيد كه جامعه بدان، به انواع تقسيم بندي ها گرفتار مي شود. و بالاخره قدرت سياسي نتيجه تضاد در سطح مناسبات سياسي است. به عنوان مثال، شما جامعه اي را تصور كنيد كه مطلقاً خالي از تضاد باشد، آيا در چنين جامعه اي هيچ قدرتي قابل تصور است ؟
صورت مقابل اين ویژگی: آزادي تابع عدمي كردن روابط قواست. هيچ شكلي از آزادي نمي يابيد، جز آنكه از محل تضادها، به توحيد نيروهاي محركه اجتماعي برسد. روابط قوا نوعی زور آزمایی تضادهاست: از زور آزمایی خواست ها و منافع و زور آزمایی روش ها و اهدافی که طرفین قدرت تعقیب می کنند، تا زور آزمایی موقعیت هایی که طرفین قدرت در آن قرار گرفته اند. در حالی که آزادی از روابط مکمل و حقوقمند افراد و جامعه ها تحصیل می شود، تضادها و زور آزمایی ها، فضای مکمل سازی و فضای حقوقمند انسان و جامعه را از میان می برند. هر قدر تضادها بیشتر گسترش پیدا می کنند، رابطه قوا و ظهور قدرت هایی که تضادها را نمایندگی کنند، تظاهر بیشتری پیدا می کند. به عکس، وجود تضادها اثری از آزادی به جا نمی گذارد. زیرا ذهنی که در گیر تضادهاست، محدوده تصمیم گیری آن، محدود به عناصر ضد و مقابل است. در بخش های بعدی نشان خواهم داد که بنا به ویژگی مطلق بودن آزادی، هر گونه محدودیت آزادی، انکار آزادی است.

ویژگی سوم، قدرت فرآورده چیرگی است
قدرت در نتيجه تفوق و چيرگي بوجود مي آيد. هيچ قدرتي بدون تفوق و چيرگي بر نهادهاي اجتماعي به تصور نمي آيد. كانون ها و شخصيت هاي معنوي و فرهنگي كه تفوق خود را از راه تفوق و چيرگي بر اذهان فرهنگي و انقياد آدميان بدست مي آورند، به قدرت معنوي تبديل مي شوند. و اگر چونان پيامبران و متتقدان روشنفكر تنها به بيان حقيقت بپردازند و از هر گونه تفوق و سيطره (تو را بر آنها هيچ سيطره اي نيست1) پرهيز كنند به نيروهاي محركه معنوي تبديل مي شوند. نيروهاي محركه معنوي، تنها از خلال تفوق و تخريب منابع فرهنگي مي توانند به قدرت معنوي تبديل شوند. به عنوان، مثال يك روحاني وقتي به بيان حقيقت مي پردازد، يك نيروي محركه معنوي است، ليكن وقتي بيان خود را وسيله تفوق و چيرگي بر چيزها و آدميان قرار مي دهد، به يك قدرت معنوي تبديل مي شود.
وقتي مي گوييم قدرت در نتيجه تضادها بوجود مي آيد و نيز در بند ديگري مي افزاييم كه قدرت در نتيجه تفوق و چيرگي بر چيزها و آدميان بوجود مي آيد، به ديگر سخن در هر نوع تفوق و چيرگي، نوعي از روابط و مناسبات وجود دارد كه تضادها بستر شكل گيري و تكوين كانون هاي قدرت مي شوند. بنابراين، هر عاملي كه ابزار تفوق و چيرگيِ يك كانون بر كانون هاي ديگر، يك نهاد بر نهادهاي ديگر، يك حزب بر احزاب ديگر، يك ايدئولوژي بر ايدئولوژي هاي ديگر و يك فرد بر افراد ديگر شود، شكلي از اشكال قدرت را پديد مي آورد. از اين نظر، نه تنها ثروت، بلكه مالكيت نيز شكلي از اشكال قدرت محسوب مي شود. زيرا مالكيت نوعي سرقت است كه در نتيجه روابط از خود بيگانه انسان با طبيعت و روابط از خود بيگانه انسان با جامعه بدست مي آيد. بحث در اين باره طولاني است، فقط به اين حقيقت بسنده مي كنم كه مالكيت ها چون اسباب تسلط انسان بر طبيعت و جامعه را بوجود مي آورند، به نوعي، تبديل نيروهاي محركه اقتصادي به اسباب قدرت اقتصادي است. تخريب طبيعت از همين روست.
صورت مقابل اين ویژگی: هر جا تفوق و چيرگي وجود داشته باشد، آزادي نفي مي شود. توضيح اينكه، در روابط قوا و سلطه، چيرگي يك فرد يا يك نهاد بر افراد و نهادهاي ديگر از يك سو «آزادي منفي» (آزادي از) براي زير سلطه ها از ميان مي رود و از سوي ديگر «آزادي مثبت» (آزادي در) براي طرف سلطه جو از ميان مي رود. دو طرف سلطه گر و سلطه پذير از آزادي محروم مي شوند. سلطه گر با نفي آزادي مثبت در خود، آزادي منفي را نيز قرباني لجام گسيختگي و تفوق خويش مي سازد. چه آنكه منشاء لجام گسيختگي، سائق هاي مادي است، ولي منشاء آزادي، قلمرو لايتناهي وجودي انسان است.

ویژگی چهارم، قدرت فرآورده نابرابری هاست
قدرت در نتيجه انواع نابرابري ها بوجود مي آيد. نابرابري در ذات قدرت و روابط قدرت وجود دارند. يك فرد يا افرادي از جامعه بايد فاقد قدرت باشند، تا يك فرد يا افراد ديگري از جامعه واجد قدرت باشند. اگر همه به طور يكسان واجد قدرت بودند، هم تضادها از ميان مي رفتند و هم تفوق و چيرگي و در نتيجه، اصل قدرت از ميان مي رفت. اما تقسيم و توزيع قدرت نيز بطور يكسان ناممكن است، زيرا برآيند نيروهاي محركه جامعه صفر مي شود. قدرت بنا به طبيعت، مي كوشد تا بر قدرت هاي ديگر و از آنجا بر هر چیز و هر کس، تفوق و برتري پیدا کند. به عبارتی، طریقت قدرت، سیری است که تا مطلق شدن، دست از سر قدرتمدار بر نمی دارد. طریقت قدرت، طریقت متراکم کردن و افزودن بر نابرابری هاست. اگر جامعه ای را تصور کنید که در آن هیج تضادی و هیچ نابرابری وجود نداشته باشد، حتی امکان تصور قدرت و قدرتمداری و به رخ کشاندن قدرت، در ذهن هم ممکن نبود. کافی است در ذهن خود تجسم کنید، وقتی جامعه و افراد ازهر حیث، چه به لحاظ اقتصادی، چه به لحاظ موقعیت های اجتماعی و چه به لحاظ موقعیت های سیاسی و یا امکان دستیابی به حقوق و توانایی ها و تصمیم گیری، با یکدیگر کاملاً مساوی باشند، چگونه و از چه راهی و با کدام وسایل چیرگی و اقتدار به وجود می آید؟
اگر گمان برده شود که با قدرت نیز می توان به برابری ها دست پیدا کرد، کافی است که اصل قدرت را به طور برابر توزیع کنیم، بنا به اینکه طبیعت قدرت تراکم جویی و گرایش به انباشت و دامن زدن به تضادهاست، کاری که توزیع قدرت انجام می دهد، توزیع و عمومی کردن کشمکش ها و رقابت هاست. در شرایط کشمکش و رقابت، وقتی قدرتِ همه طرف ها با یکدیگر مساوی می شود، جز آن نیست که برآیند نیروهای محرکه جامعه مطلقا به صفر تقلیل پیدا می کند. مضاف بر آنکه، بنا به ماهیت تفوق جویی قدرت، در یک جامعه برابر، چه چیز بر چه کسی و از چه راهی و با چه وسایلی بر دیگران و بر چیزهای دیگر تفوق و اقتدار پیدا می کند؟ اگر گفته شود که در این صورت، قدرت های برابر می توانند با استفاده از قدرت خلاقیت و ابتکار به چیرگی بر چیزها دست پیدا کنند، ضمن اینکه پرسنده باید پاسخ دهد، چگونه نفس چیرگی را، اعظم نابرابری ها نمی شناسد؟ در فصول دیگر نشان خواهم داد، چگونه وجود قدرت، اصل ابتکار و خلاقیت را در انسان و جامعه ها از میان می برد.
صورت متقابل اين ویژگی: آزادي در نتيجه برابري در وجود مي آيد. نابرابري ها دشمنان آزادي هستند. نابرابري ها انواع امكان هاي نابرابر و متضاد پديد مي آورند كه مجال حق تصميم گيري و انتخاب كردن را نه تنها از فاقدان اين امكانات مي گیرند، بلكه از دارندگان آنها نيز سلب مي كنند. رويكرد آزادي، كوشش دارد تا فرصت هاي تصميم گيري و انتخاب كردن، به يكسان در جامعه توزيع شود. زيرا هر گونه نابرابري به تفوق و چيرگي منجر مي شود. نابرابری ها هر قدر با قدرت همخوانی دارند، بر ضد آزادی ها هستند. اگر حق آزادی و حق انتخاب کردن و حق مشارکت در سرنوشت، و حق ابراز نظر و عقیده، از جمله حقوق مسلم آزادی انسان محسوب می شوند، چگونه می توان تصور کرد که نابرابری ها، فضای امکان و فضای انتخاب و تصمیم گیری را برای افراد و طبقات مختلف جامعه متفاوت نمی کند؟ آیا وجود امکان بیشتر، وجود دارایی های بیشتر و یا وجود موقعیت ممتازتر در قلمروهای مختلف زندگی اجتماعی یا سیاسی و یا اقتصادی (حتی به تصور نویسنده وجود یک پول سیاه بیشتر)، تا جریان به استخدام گرفتن افراد و امکان بازی کردن با حقوق اقتصادی افراد، چگونه است که شرایط و امکان استفاده و بهرمندی از حقوق آزادی ها را متفاوت و متضاد نمی سازد؟

ویژگی پنجم، ماهیت تقسیم ناپذیری قدرت
قدرت ذاتاً امر تقسيم ناپذيري است. طبيعت قدرت تكاثر و تراكم نيروهاي محركه طبيعي و اجتماعي است. تراكم و تكاثر قدرت جز از راه جذب و تخريب نيروهاي محركه بدست نمي آيد. قدرت ماهيتي «بهمن وار» از خود نشان مي دهد. هنگامي كه بهمن از كوه سرازير مي شود، هر لحظه از طريق جذب و تخريب محيط بر دامنه تكاثر و تراكم خود مي افزايد. تقسيم و توزيع قدرت، جز از راه اضمحلال قدرت بدست نمي آيد. هيچ صاحب قدرتي حاضر نمي شود تا امكان قدرت خود را با ديگران تقسيم كند. هيچ صاحب قدرتي اگر به خود رها شود و امكان از دست ندادن قدرت را در اختيار داشته باشد، آن را از دست نمي دهد. به عكس، هر قدرتي بر دامنه تراكم و تكاثر خود آنقدر مي افزايد تا جهاني را زير نگين تفوق و برتري خود، متراکم کند. دولت هاي دموكراتيك غربي نه تنها از اين قاعده مستثناء نيستند، بلكه به علت ماهيت سرمايه داري ليبرال بيشتر تمايل به حفظ قدرت دارند. اين دولت ها تنها به دليل ماهيت دموكرانيك و تكثرگراي بنيادهاي اجتماعي و تكثر ذاني و تاريخي قدرت در سه قطب بندي (آلتر ناتيو) اقتصادي، سياسي و فرهنگي، امكان يكپارچه كردن قدرت و حفظ دائمي آن را ندارند. سرّ اين گفته ياسپرس كه «در غرب هيچكس همه چيز نيست»، در همين جاست. همچنين سرّ اين گفته كه، قدرت انسان را ذاتاً فاسد مي كند، همين است كه وقتي قدرت را به هر فرد تفويض كنيد، او به كمتر از حداكثر رضايت نخواهد داد. دست شستن از قدرت، سخن بيهوده اي است، جز آنكه: الف) بنا به بنيادهاي اجتماعي، امكان حفظ دائمي قدرت وجود نداشته باشد. ب) بنا به عقلانيت ابزاري، حفظ دائمي قدرت به مصلحت نباشد. ج) بنا به آنكه، دارنده قدرت، همواره منتقد قدرت باشد. به عبارتي، اصل راهنماي انديشه او بر ضد قدرت باشد. تنها چنين كوششي است كه انسان را وامي دارد تا در طول اقتدار خود، كانون هاي قدرت را با تغيير نقش تخريبي و تفوق آميز آنها به نقش مولد و برابري خواهانه، به نيروهاي محركه اجتماعي تبديل كند. با اين وجود او زمان زيادي نمي تواند دوام بياورد، چه آنكه مناسبات قدرت و تضادهاي واقعاً موجود، امكان چنين تغيير و تبديلي را بر نمي تابد. به علاوه اگر او نيز دوام آورد، قدرت به تدريج طبيعت فساد انگيز خود را بر انديشه راهنماي او تحميل مي كند و او رفته رفته به جاي هر اصلاحي به افساد روي مي آورد) بنا بر آنكه، سازوكارهاي توزيع قدرت درون ساخت دولت هاي ليبرال دموكراسي، امكان يكپارچه كردن و دائمي كردن قدرت را نمي دهد. بنابراين، اين قدرت نيست كه به نفسه تقسيم پذير باشد، بلكه سازوكارهاي دروني و بيروني ساخت اجتماعي، سياسي و اقتصادي است كه تقسيم پذيري قدرت را ميسر مي سازد. بنابراين، قدرت هيچگاه «به خود» و «در خود» و «در هيچ چيز» ديگر تقسيم نمي شود، براي تقسيم قدرت بايد سازوكارهاي ساخت دروني و بيروني كه قدرت امكان عمل دارد، تغيير داد. انتظار تقسيم و توزيع قدرت بدون حضور سازوكارهاي مناسب تقسيم (دموكراسي ليبرال يا دموكراسي سوسيال)، تقاضا از چيزي است كه بنا به ماهيت خود تقسيم ناپذير است و بنا به بيان قرآن2، جريان تكاثر زور تنها و تنها در گورستان قدرت شروع به تقسيم شدن (= جريان اضمحلال كامل قدرت) مي كند.
سازوكارهايي كه اشاره رفت، سازوكارهايي هستند كه بر اصل و راهنماي قدرت، شكل گرفته اند. اين سازوكارها به معناي واقعي مردم سالار نيستند، زيرا روابط اجتماعي و اقتصادي و سياسي در آنها بر اساس روابط قوا تنظيم مي شود. نابرابري هاي ناشي از تراكم و تكاثر قدرت، نيروها ي محركه جامعه را در سياهچال اتمي قدرت، به تفاله هاي انرژي و تفاله هاي اطلاعاتي تبديل مي كنند. تخريب طبيعت و تبديل نيروهاي محركه طبيعت به تفاله اتمي از مهمترين نتايج اين دموكراسي هاست. وجود سازكارهاي تقسيم قدرت در اين جوامع تنها به دليل بنيادهاي اجتماعي است كه، مجال يكپارچه كردن و دائمي كردن قدرت را به دولت ها نمي دهند.
در توضيح نظر آقاي حجاريان و خوانندگان محترم اضافه مي كنم كه، ثروت نيز بنا به اينكه جلوه هايي از تراكم و تكاثر قدرت بشمار مي آيد، اساساً تقسيم پذير نيست. هيچ سرمايه داري كارگاه توليد مادي خود را به بنگاه خيريه و يا بنگاه توليد مشاغل تبديل نمي كند. سرمايه و مالكيت بنا به طبيعت خود تمايل به انحصاردارند. توليد مشاغل و توليد ثروت در جوامع صنعتي نه ناشي از انباشت سرمايه، بلكه در نتيجه تغيير ذائقه فكري در تغيير نيروهاي محركه طبيعي و اجتماعي و نيروهاي مولد، ايجادشد. به عكس، سيستم سرمايه داري بويژه در دوران معاصر، با تغيير ذاتقه فكري و تحريك ذائقه جنسي و مصرفي، كوشش دارد تا بار ديگر ساخت نيروهاي محركه را از توليد به مصرف تبديل كند.
در يك نگاه ديگر مي پذيرم كه ثروت تنها و تنها با تغيير هسته عقلاني و وجودي آن امكان تقسيم پذيري مي يابد. ثروت تنها وقتي كه متكي به تغيير انديشه راهنما بود تقسيم پذير مي شود. كاري كه پيامبر كرد همين بود. در اين صورت ثروت دیگر، به منزله شکلی از اشکال قدرت، نقش خود را در تنظیم روابط قوا از دست می دهد و دیگر به منزله وسيله تفوق جويي تلقی نمی شود. در اين تغيير، ثروت با تغيير محتواي عقلاني خود به نيروي محركه رشد و توليد جامعه تبديل مي شود. آيا آدام اسميت و انديشمندان ليبرال چنين تقسيمي را در سر داشتند؟ پيش بيني ماركس مبني بر انباشت سرمايه و توليد بيكاري وفقربراي توده ها اشتباه نبود. زيرا ماركس بخوبي ماهيت سرمايه و روابط ناشي از مالكيت را مي شناخت. اشتباه ماركس عدم درك مناسباتي است كه بر اساس آن بنيادهاي اجتماعي از عصرروشنفكري بدين سو، ديگر مجال چنين رويكردي را به سرمايه داري نمي دادند.
صورت متقابل اين ویژگی: آزادي ذاتاً امر تقسيم پذيري است. طبيعت آزادي تقسيم نيروهاي محركه طبيعي و اجتماعي است. همچنان كه انديشه گر موازنه عدمي معتقد است، برخلاف اين دستور قدرت كه: «من بايد داشته باشم» تا «ديگران نداشته باشند». در رويكرد آزادي: «ديگران بايد داشته باشند» تا «من نيز داشته باشم»، ديگران بايد آزاد باشند تا من نيز در آزادي زندگي كنم. اسارت يك طرف، نفي آزادي طرف ديگر نيز هست. اين گفته كه: آزادي هر كس محدود به آزادي ديگران است، يكي از مهمترين ویژگی هاي قدرت است. گفته درست اين است كه: قدرت هر كس محدود به قدرت ديگران است. تفصيل اين ویژگی فرصت بيشتر مي خواهد، فقط همين قدر بگويم كه آزادي هر فرد نه محدود، بلكه مكمل آزادي ديگران است. هر فرد يا نهادي كه بر ديگران مسلط مي شود، تنها بر جامعه ستم نمي كند كه حق انتخاب كردن آزادي را از آنها سلب مي كند، بلكه پيش از آن و بيش از آن بر نفس خود ستم مي كند كه خويشتن را در «مدار بسته قهر و سلطه» زنداني مي كند و حق انتخاب آزاد را از خويش سلب مي كند. هركسي آزادي را با ديگران تقسيم نكند، خود را نيز از موهبت آزادي محروم كرده است. و هركسي كه قدرت را (با نفي آن) با ديگران توزيع كند، خويشتنن را نيز از قيد مفسدت قدرت رهانيده است.

ویژگی ششم، قدرت فرآورده ابهام و تاریکی است
قدرت تاريكي و ظلمات محض است. قدرت تاريكي است و در تاريكي متولد مي شود و در تاريكي تكوين پيدا مي كند و سرانجام در تاريكي مضمحل مي شود. تابش نور بر قدرت، مرگ قدرت است. ازهمين رو قدرت ها مي كوشند تا خود را از تيررس هرگونه روشنايي بدور نگاه دارند. سانسور مهمترين ابزار قدرت براي ادامه زندگي درتاريكي است. و نيز بهمين دليل است كه مبارزه باسانسور مهمترين رسالت روشنفكري محسوب مي شود. تابش نور قدرت را از هرگونه زد و بندهاي پنهاني، روابط پنهاني، معاهدات پنهاني و هر راه و طريقي كه به بسط و تراكم و تكاثر زور منجر مي شود، باز مي دارد. جهل و قدرت از يك جنس هستند. زيرا جهل نيز از جنس تاريكي است. به ميزاني كه قدرت فشرده تر و متراكم تر مي شود، به همان ميزان تاريكتر مي شود. قدرت چونان سياهچال هاي نوترني است، كه هرچه حوزه تراكمي ذرات مادي فشرده تر و متراكم تر مي شود، به همان ميزان تاريكتر و ظلماني تر مي شود. قدرت در گنداب تاريك پنهاني و جهل ارتزاق مي كند و شيطان به مثابه مظهر تاريكي از راه جهل در انسان نفوذ مي كند. از اين روست كه مشاهده مي كنيد كه قدرت ها حوزه و سيعي ازمحرمات بوجود مي آورند و تنها هرچه كه از جنس تاريكي است، از راه حذف و جذب به درون خود راه مي دهند. با این بیان، روشنفكري و روشنگري و پيامبري، دشمنان درجه اول قدرت محسوب مي شوند. همچنين است كه مشاهده مي كنيد كه، رويكرد به قدرت، رويكرد دائمي توليد و تقسيم چيزها به محرمانه و غيرمحرمانه است. از نظر قدرت، معيار تقسيم چيزها به محرمانه و غيرمحرمانه، دوست و دشمن داخلي و خارجي نيست، بلكه اندازه قبض و بسط قدرت است. و لذا آسان است كه تصور كنيد، يك رفتار يا يك معاهده براي مردمي كه رفتار و معاهده به سرنوشت آنها مربوط است، محرمانه تلقي شود و ليكن براي بيگانه اي كه دشمن تلقي مي شود، فاش باشد.
زبان قدرت، زبان ابهام است. زباني است كه اگر چه آسان و عاميانه است، ليكن جز به تيغ تفسير و تأ ويل هايي كه از جنس قدرت است گشوده نمي شود. زبان قدرت از ميان متشابهات و محكمات امرهاي واقع، به دامن متشابهات متشبث مي شود و محكمات را برخلاف گفته صريح قرآن به متشابهات تفسير مي كند. از اين روست كه زبان قدرت به دليل ماهيت ابهام گويي و ابهام آفريني خود، علاقه مفرطي به تفسير نشان مي دهد، اگر چه در باره يك امر آشكار و يا يك قانون صريح باشد. تفصيل اين ويژگي را در بحث تابوهاي قدرت، پي خواهيم گرفت.
صورت متقابل اين ویژگی: آزادي، روشنايي و بيانگري محض است. همچنين است كه آزادي به مثابه يك امر حقوقي و اجتماعي در روشنايي متولد مي شود و در روشنايي رشد و تكوين پيدا مي كند و در روشنايي به قلمرو لايتناهي هستي (= خدا) بركشيده مي شود. پايان روشنايي، مرگ آزادي است. از همين روست كه پيامبران مي كوشيدند تا بشر را از تاريكي به روشنايي بخوانند. و نيز از همين روست كه خداوند خود را به نوري تشبيه مي كند كه در زمين و آسمان گسترده است. او روشنايي محض است و به قول سهروردي نورالانوار است. خوب است بدانيد كه در عبارتي منسوب به پيامبر گفته مي شود: «علم نوري است كه خداوند در قلب هر كس كه بخواهد مي نهد». بنابراين آزادي، علم و روشنايي، هر سه مقولاتي از يك جنس هستند. خداوند علم محض است، آزادي محض است و نور محض است. اگر طبيعت و سرشت آدمي بر طبيعت و سرشت خداوند تكوين يافته است (كه هست)، سرشت او نيز از جنس آزادي است و آزادي براي انسان نيز قلمرويي مطلق و لايتناهي است. چنين تفسيري از انسان اصول راهنماي انديشه را روياروي تفسيرهايي مي نشاند كه چونان ماكياول و هابز طبيعت انسان را بر شرارت تفسير مي كنند. باز هم مجبورم توضيح دهم كه، مجال نيست تا ناراستي تفسير ثنوي انسان را شرح دهم. تفاسير ثنوي، سرشت انسان را كه از جنس آزادي و فطرت است، با غرايزي كه در نتيجه روابط از خود بيگانه و سلطه زور و قدرت بوجود مي آيد، به اشتباه جزئي ديگري از سرشت انسان مي شناسند.
زبان آزادي، زبان شفافيت و صراحت حقيقت است. در بيان يك حق يا يك امر واقع از واژه ها و عبارات و مفاهيمي استفاده مي شود كه هيچگاه تفسيرهاي دوگانه و چند گانه برنتابد. زبان آزادي از ميان متشابهات و محكمات آيات و امور واقع، به دامن محكمات مي چسبد و متشابهات را به محكمات بر مي گرداند و يا حداقل آنكه تأويل متشابهات را بي آنكه به نفي تأويل هاي ديگر بپردازد، بر امر نسبيت استوار مي گرداند.

ویژگی هفتم، نسبت وجودی انسان به قدرت عدمی است
رابطه قدرت با انسان و نسبت آنها، رابطه اي عدمي و بيروني است. كافي است نظري به تمام مظاهر و جلوه هاي قدرت بياندازيد، آيا هيچيك را با انسان نسبتي مي يابيد كه دروني او باشد؟ مثلا ثروت، مالكيت، فن و دانش، وابستگي به يك قوم يا يك تبار خاص، زيبايي، فن بيان و نفوذ كلام، زور جسماني، تكنيك هاي ارتباطي يا روابط ويژه، اطلاعات، انتساب به افراد و نهادهاي قدرت، آيا هيچيك از اين اشكال كه مي توانند روش هاي كسب قدرت گردند، با انسان نسبت دروني دارند يا بيروني؟ وقتي مي گوييم نسبت دروني يا بيروني، نسبتي است كه با سلب آنها چيزي از انسان سلب و يا اثبات شود. چنین نسبتي، با انسان رابطه وجودي دارد. بعضي از وابستگي ها و نسبت ها وجود دارند كه بطور آشكار با سلب و يا اثبات آنها چيزي از انسان كسر و يا اضافه نمي شود. مثلا ثروت و مالكيت، عنوان و سمت و وابستگي به اقوام و نهادهاي قدرت. يك مدير، اگر عنوان مديريت را از او بگيرند و به يك كارمند ساده تبديل كنند، فاقد قدرت مي شود. پس مدير، عنوان قدرت را، يا چيزي كه براي او كسب قدرت مي آورد، جزئی از وجود او نيست، مگر آنچه كه به دانش و مهارت او مربوط مي شود. ثروت موجب كسب قدرت است، اما اگر از يك ثروتمند سلب مالكيت شود او قدرت خود را از دست مي دهد، به جز آنچه كه به توانايي هاي دروني و خلاقيت هاي وي مربوط مي شود. پس به خودي خود، بسياري از سلب و اثبات ها كه موجب كسب قدرت مي شوند، (به جز آن بخش از دانش و توانايي ها كه ريشه در درون انسان دارند)، با خود انسان نسبت عدمي دارند. سلب مالكيت، روابطه سلطه را از ميان مي برد و سلب عنوان مديريتي، مدير را از چيرگي بر سازمان خلع مي كند، اما خاستگاه چيزي كه به مالكيت و مديريت منجر شده است، يعني دانش و توانايي هاي انسان، دروني اوست و بدون كسر شدن از او، از ميان نمي رود. زيرا ناگفته پيداست كه علم و دانش و بسياري از توانايي هاي ديگر با انسان نسبت دروني دارند. تنها آنچه كه خاستگاه دروني دارد، يعني توانايي ها، وقتي با خود انسان رابطه زور برقرار مي كنند، تبديل به قدرت مي شوند.
ميشل فوكو معتقد است، علم و دانش با قدرت نسبت درون ذات دارند و آلوين تافلر بر اين باور است كه، در عصر حاضر اطلاعات مهمترين منبع قدرت محسوب مي شود. نويسنده كوشش مي كند تا ساير پاسخ ها را در حد مجال يك گفتار، بطور يكجا پاسخ دهد. مي پذيرم كه دانش، علم و اطلاعات، حتي زور جسماني و نفوذ كلام و تا حتي زيبايي ممكن است، كه حتماً، منجر به كسب قدرت شوند. تمام كانون هاي قدرت، وسايل و ابزار اقتدار و چيرگي خود را از همين راه ها كسب كرده اند. مثال ساده آن، وجود سلاح هاي كشتار جمعي تا حتي يك اسلحه كوچك دستي است كه توسط دانشمندان كشورها توليد مي شوند. اين ادعاي خيلي ساده ای است، زيرا از يك اشتباه بزرگ همواره غفلت مي كند. اشتباه بزرگ اينجاست كه اين نظر اولاً، روابط از خود بيگانه و متقدم و متفوق، انسان را پيش از كسب علم و دانش و پيش از بيان هر كلامي و جمالي ناديده مي گيرد. اين بحث مجال تفصيل مي خواهد تا نشان دهم، چگونه هر گونه علم و فن و يا هر ايدئولوژي و آموزه اخلاقي تا آن زمان كه از لايه هاي سطحي شعور به لايه هاي زيرين شعور نفوذ نكنند و تا زماني كه اطلاعات آن به وجدان علمي و آموزه هاي اخلاقي و نيز، دانسته هاي ما به وجدان اخلاقي تبديل نشوند، نمي توانند روشنايي خود را در سراي ذهني بتابانند و آدمي را به نيروهاي محركه خويش و آزادي خويش و حقوق ذاتي خويش آگاه گردانند. به ديگر سخن، انسان تا مادامي كه زندگي و رفتار را با علم و دانسته هاي خود در نياميزد، علم و دانسته ها، نه تنها منشاء آزادي او نمي شوند، بلكه اسباب تراكم و توليد انواع قدرت ها و مفسدت ها مي شوند. در اين وضعيت، علم و دانسته هاي انسان با او رابطه وجودي برقرار نمي كند و همواره نسبت به انسان بيروني مي مانند.
نتيجه آنكه، علم وقتي با جهل متفوق تركيب مي شود، ابزار توليد و تراكم قدرت مي شود. بنابراين، اين علم نيست كه قدرت توليد مي كند، اين فن و تكنيك نيست كه قدرت توليد مي كنند، بلكه اصول راهنماي انديشه است كه پيش از علم و متقدم بر علم منجر به توليد قدرت مي شود. همين سلاح هاي تخريبي كه امروزه بشر عليه خود و طبيعت بكار مي گيرد، اگر از انديشه قدرت و تفوق جويي تهی می شدند، و اگر بكار توليد نيروهاي محركه حيات بر مي آمدند، نه اسباب سلطه و تخریب، بلكه اسباب رشد و آزادي بشريت را فراهم مي آوردند
صورت متقابل اين ویژگی: نسبت آزادي با انسان دروني و وجودی است. هركس مي تواند آزادي خويش را مورد سنجش و پرسش قرار دهد. هر كس در خود مي داند كه آزادي با او هم ذات است. ذهني مطلقا تاريك ومعتاد به قدرت مي خواهد كه هيچگونه آزادي در خويش نيابد كه با او هم ذات و يگانه باشد. اما او نيز حداقل ها را خواهد يافت. دشمنان آزادي هر چقدر انسان را محدود به امر قدرت سازند، ليكن نمي توانند جز با حذف او به مثابه ذهن شناسا (= سوژه )، به درون ذهن او و دنياي رؤياهاي او راه يابند. دشمنان آزادی نمی توانند اراده کنند، که یک فرد در ذهن خود چه رؤيايي خلق كنند و يا نكنند. اين حداقل آزادي هاست كه هر كس مي تواند در درون خود آن را بيابد. آزادي چونان علم است و علم چونان روشنايي و نور است. علم و روشنايي، با آزادي «اين همان» و با قدرت در تمام و اشكال پيدا و پنهان آن بكلي بيگانه اند. ممكن است تصديق كنيد كه علم و قدرت از يك جنس نيستند، ليكن انسان است كه بنا به مصلحت بقاي خويش، علم را به زبان قدرت ترجمه مي كند و علم را وسيله توليد قدرت مي گرداند. در پاسخ به اين ادعا مي گوييم اولاً، آيا مصلحت بقاي انسان تفوق جستن و تخريب طبيعت است ؟ آيا قدرتي كه بنام تكنولوژي يا اكتشاف، به تخريب طبيعت مشغول بوده و هست، مصلحت انسان بوده يا به مصلحت اقليتي كه عقل آنها وامدار قدرت است و جهاني را به سلطه عقل قدرتمدار خود ساخته اند؟ ثانيا، ممكن است ادعا شود كه علم نسبت به جهت گيري چيزها و نحوه استفاده از قدرت بي تفاوت است. اين تفاوت ها از بايدها و نبايدهاي اخلاقي پديدار مي شوند، كه حكم در سود و زيان بقاي انسان مي دهند و قدرت را وسيله تباهي طبيعت و جامعه ها مي سازند.
از بزرگترين فريب هاي علوم غربي اين بود كه، به دروغ خود را از آموزه هاي ديني و وجدان اخلاقي جدا كرد. اما غافل از اينكه، علم چيزي بيرون از ذهن شناسا و كنشگر (= انسان = سوژه شناسا) نيست. انسان چه در مقام عمل و چه در مقام ذهن شناسا، بدون اصول راهنماي فكر و آموزه هاي اخلاقي فاقد كاركرد است. كافي است ذهن خود را براي لحظه اي از بايد ها و نبايد ها تهي كنيد، آيا اين ذهن قادر است تا فعاليت هاي ذهني خود را از سر گيرد؟ مطمئناً موفق نخواهيد شد. كافي است ذهن خود را از آزادي و امكان هر نوع انتخاب آزاد، حتي در حيطه فعاليت ذهني پاك كنيد، آيا ذهن شما قادر است تا به فعاليت علمي خود ادامه دهد؟ مطمئاً موفق نخواهيد شد. پس وقتي ذهن را در مقام فعاليت علمي از هرگونه وجدان اخلاقي و آموزهاي علمي جدا مي كنيد، از آنجا كه ذهن نمي تواند بدون بايدها و نبايد ها فعاليت و هستي داشته باشد، بي درنگ بايدها و نبايدهايي از جنس قدرت را اصل راهنماي فكري خويش مي سازد. با جدا كردن بيان ديني از بيان علمي، همه بيان ها و آموزه هايي كه در غرب رواج پيدا كردند، از مكتب آزادي منشي (ليبراليسم) تا مكتب تمامت خواهي (توتاليتاريسم)، و تا سوسياليزم، همه بيان قدرت گشتتد. آموزه هاي سوسياليستي تا تماميت خواهي، آزادي را در درون انسان جستجو كردند وليكن انسان را در انتخاب و تصميم خويش فعال مايشاء ندانستند. معتقد بودند كه اخلاق بورژوازي مانع انتخاب و تصميم آزاد انسان مي شود. از همين رو اين نحله هاي فكري، دولت ها را محور هدايتي دانستند كه با محدود كردن فرهنگ بورژوازي به خيال خود، امكان انتخاب متعالي را براي انسان تدارك مي بينند. اما حقیقت این است که، انتخاب متعالي يا آنچه كه آزادي مثبت خوانده مي شود، از خلال آزادي هاي منفي بدست مي آيد. متقابلاً آموزه ليبراليستي، محور آزادي انسان را بيرون از انسان انتقال داد و دولت را در سلب و اعطاي آزادي ها فعال كرد. در ویژگی هاي بعدي توضيح خواهم داد كه همه بيان هاي قدرت، با محور قرار دادن قدرت در سلب و اعطاي آزادي ها، كنش آزادي انسان را تا حد واكنش هاي قدرت تقليل مي دهند.

ویژگی هشتم، مکانیک روابط قدرت
تمام محورهايي كه به قدرت اصالت مي دهند، يك يا چند محور را در جامعه فعال مي شناسند و تمام جامعه را تابع محور يا محورهاي فعال توصيف مي كنند. در بيان ليبراليستي قدرت، چند محور فعال وجود دارد كه نيروهاي محركه جامعه بشمار مي آيند. در بيان تماميت خواهي قدرت، تنها يك محور فعال وجود دارد و ساير جامعه تابع آن يك محور هستند. بيان هاي تماميت خواهي، بيان هاي سيستم گرا نيز محسوب مي شوند. بدين معنا كه با ساده سازي الگوهاي طبيعي، کوشش دارند تا جامعه را بر اساس این الگوها توصیف کنند. تلاش انديشه هاي قدرت گرا براي بيروني كردن محور آزادي و تصميم گيري نسبت به انسان و انتقال نقش نيروهاي محركه تصميم گيري از درون به بيرون، چيزي جز فعال كردن محورهاي قدرت نيست. به دیگر سخن، قدرت همواره دارای یک مکانیزم درونی و بیرونی است، مکانیزم درونی قدرت انباشت گرایی است که پیشتر شرح داده شد، اما مکانیزم بیرونی قدرت، تابع کردن چیزها حول یک محور فعال است. در نتیجه فعال شدن یک محور و تابع شدن سایر چیزها، جریان هدایت و تأثیر گذاری همواره مانند اجرام مادی و نیوتنی از محور فعال و سنگین به محورهای سبک تر منتقل می شود. نکته مهم در جامعه شناختی کردن مکانیک نیونتی، کوشش برای فعال کردن محورهای فعال و سنگین وزن، مانند نقش هژمونی ها از جمله هژمونی دولت و تأثیر گذاری و هدایت برروی جامعه ای است که دارای بار وزنی سبکتری است.
اكنون که بحث از مکانیک قدرت به میان آمد، خوب است توجه خوانندگان را به آرائی بیاندازم که بدون تعارف به تصدیق همین مکانیک و نقش مسلم و مسلط دولت می پردازد. اگر ديدگاه هايي از روشنفكري، محور كنش هاي آزادي و تصميم گيري را از درون به بيرون انتقال مي دهند، تحت اين عنوان كه در مدل انسان شناختي هيچ عنايتي و توجهي و حتي توجيهي از هستي انسان ندارند و براي اين پرسش كه انسان چيست، گوهر نهايي انسان چيست، هيچ پاسخي جز تحليل جامعه شناختي و تاريخي انسان نداشته باشند، توجيه قابل قبولي بود. ولي براي فردي چون آقاي حجاريان و امثال ايشان كه خود را وابسته به نحله روشنفكري ديني مي دانند، جاي شگفتي است كه نه تنها منشاء آزادي و نيروهاي محركه انسان و جامعه ها را درون آنها نشناسند، بلكه ديدگاه ها و تفسير آنها از نيروهاي محركه جامعه تا حد ديدگاه هاي تماميت خواهي فلسفي و سياسي تقليل پيدا مي كند. اين گفته كه «جوامع انساني معمولا خود را با دولت كوك مي كنند» توضيح يك امر واقعي است كه ناظر بر جوامعي است (يا فرض بگیريد همه جوامع) كه: در نيروهاي محركه جمعي، در تصميم گيري جمعي و داخلي، در وجدان جمعي، و بالاخره در افكار عمومي، فاقد فعالیت مشترک هستند. افكار عمومي چنين جوامعي چونان توده هاي خامي است كه تنها و تنها توسط رسانه هاي دولتي شكل مي گيرند. و اين گفته كه: «ما آدم ها هم نياز به كوك كردن داريم و بايد خودمان را با يك ساز كوك كنيم » و يا اين گفته كه بحث اصلي امروز اين است كه «ما بايد به كدامين ساز برقصيم » « و يا با كدامين ساز خودمان را كوك كنيم ؟» و بعد بدون اينكه شائبه اي ايجاد شود كه مراد از كوك كردن چيست، در ادامه صراحتاً از تصميم گيرنده ها به منزله همان كوك كننده ها ياد مي كند. اين ديگر توصيف جامعه نيست، بلكه بدون هيچ كم و كاست، تجويز يك جامعه تماميت خواهي است كه نيروهاي محركه داخلي از راه تراكم و تكاثر قدرت در يك كانون (= دولت)، محور تصميم گيري را منحصراً به دولت انتقال مي دهد. تجويز جامعه اي است كه واكنش اراده و خواست قدرت است. تصديق اين ادعا كه الگوي جامعه شناختي تجويزي آقاي حجاريان يك الگوي تماميت خواهي است، ادعاي بعدي اوست كه فقدان «دولت سازي» را مهمترين مسئله گم شده مردم و روشنفكران مي شناسد. اين مسئله علاوه براينكه تصديق يك نگاه تماميت خواهي به جامعه است، تحريف آشكار جامعه شناختي تاريخي ايران نيز هست. زيرا در جامعه شناختي تاريخي ايران آنچه بيش از هر چيز و پيش از هر چيز با آن روبر هستيم، فقدان يك وضعيت اقتصادي و سياسي و اجتماعي است كه به تكوين حقوقي مفهوم «ملت» منجر شود. آنچه كه بيش از هر چيز در ايران تكوين يافت و حتي دولت هاي غربي در ايام قرون وسطي از راه دولت هاي عثمانيان و عباسيان از ايران الگوبرداري كردند، مسئله وجود يك دولت ديوانسالار و متمركز است كه نقش كوك كننده خود را نه تنها در اقتصاد و سياست نشان مي داد، بلكه چونان يك دولت ديني فرهنگ ساز نيز بود.
معلوم نيست آقاي حجاريان چگونه اين ادعاي آشكار روشنفكران و رنج آشكار ايرانيان را و با چه انگيزه خيرخواهانه اي وارونه مي كند؟ اين ادعاها و رنج ها، تا كنون وجود بيش از حد دولت بوده و هست، نه فقدان دولت. اين مسئله كه دولت آقاي خاتمي ضعيف است، پس حتماً مفهوم دولت به عنوان يك امر واقعي در ايران تكوين پيدا نكرده است، نه مسئله واقعي ايرانيان، نه مسئله واقعي روشنفكران و نه مسئله واقعي وضعيت تاريخي و جامعه شناختي ايران است. آيا چنين تحليلي تنها از يك نياز انتخاباتي، درشرايطي كه نويد خوبي براي ايشان وهم حزبي هاي ايشان نمي دهد، حكايت نمي كند؟ اينكه مردم ايران همواره درتاريخ ضد دولت بوده و هستند، نه به دليل فقدان دولت و يا ضعف دولت، بلكه به دليل تمركز وتراكم بيش از حد دولت (به معناي ساختارحاكميت ) بوده است. دولتي كه بيش از اندازه بزرگ بود و درتمام شئونات حيات اجتماعي حضور و نفوذ داشت و هيچ مجالي براي ظهور و تولد فرديت و تكوين مفهوم حقوقي «ملت» نمي داد.

ویژگی نهم، صورت گرایی
پیشتر در فصل اول صورت گرایی را یکی از ویژگی های اسطوره ها، شناسایی کرديم. در فصل دوم از قول رولان بارت شرح دادم که اسطوره ها محتوای هر چیز را به شکل تبدیل می کنند، به طوری که برای هر چیز که در آن چنگ می اندازند، چیزی جر شکل نمانده باشد. قدرت نیز چنین نشان می دهد که چون به اشکال هر چیز و هر حوزه چنگ بیاندازد، به کمک زور محتوای را تابع شکل می سازد. بدون تصرف شکل، نفوذ در محتوای محال است. وقتی صورت و شکل چیزها به تصرف در آمدند، دیگر نیازی به تصرف محتوا نیست، محتوا با حذف شدن و تبدیل شدن به شکل، خود به خود به تصرف در می آید.
روش استدلال قدرتمدارها چون اسطوره ها، استفاده از منطق صوری است. مطابق این منطق، دو چیز از لحاظ شکل و فرم آنها مقایسه می شوند و پس از مشابه سازی میان اشکال، وانمود می شود که هر دو چیز با یکدیگر «این همان» هستند. کار مهمی که کانون های قدرتمدار انجام می دهند این است که به کمک ابزارهای تکنیکی و رسانه ای که در اختیار دارند، و با نشان دادن دنیای مَجازی و غیر واقعی، چشمان مخاطبان خود را از محتوای چیزهایی که با یکدیگر مقایسه می شوند به غفلت فرو می برند. در چشمان قدرت بین، کلیه مضامینی که در جهان امروز ارزشمند هستند، همه را از طریق حذف محتوا و یا تقلیل محتوا در حد صورت، قابل تصرف هستند.
کافی است به منطق استدلالی که قدرت ها دردرون و بیرون مرزها برای حوزه های تصرفی خود می یابند، توجه کنید. مفاهیمی مانند حقوق بشر، دموکراسی و ایده پیشرفت، به آشکارا در تصرف قدرت هایی در می آیند که هیچیک از مضامین فکری و رفتاری آنان با مضامین یاد شده یکی نیست. آنها با چنگ انداختن بر این مضامین و استفاده از تکنولوژی های رسانه ای، و در مواقع لزوم استفاده از تکنولوژی های انظباطی، به مخاطبان خود نشان می دهند که متصرفات آنها به حقوق بشر، دموکراسی و ایده پیشرفت نائل شده اند.
سرچشمه های قدرت در درون کشور هر قدر در عالم نظر کاملاً صوری و انتزاعی فکر می کنند، وقتی پای عمل می رسد به شیوه استدلال صوری چنین وانمود می کنند که، همه چیز به تناسب ایده ها و آرمان های پیش بینی شده به پیش می رود. به صور و اشکالی از تغییرات استناد می کنند که فاقد مضون حقیقی تغییر هستند. مضون حقیقی تغییر در روابط و در مناسبات و در اعتمادها و در کاهش فاصله طبقاتی است، پاره ای از اینها چیزهایی نیستند که به سادگی با انگشت اشاره بتوان نشان داد، تنها با درک روابط دال و مدلول هرچیز با روابط معنایی که در درون چیزهاست، می توان به حقیقت آنها پی برد. اما صور تغییر در حوزه عمل، ناظر به چیزهایی است که به سادگی و فقط با انگشت دست قابل اشاره اند، مانند حجاب، مانند پرچم، مانند آرم ها و نشانه ها.
استدلال قدرت در بیان چیزها و در اثبات و رد نظریه ها، و حتی در تفسیر کردن آیات قرآن، استفاده ار روابط صوری است که میان حوزه های مختلف وجود دارد. در اینجا به یک نمونه از این استدلال ها اشاره می کنم تا توجه خواننده را به طور تجربی تر به شیوه استدلالِ منطقِ صوریِ قدرت جلب کنم. استفاده صوری که اخیراً پاره ای از طرفداران تروریسم اسلامی از کلمه ترهبون به عمل می آورند، از همه جالب تر است. ترهبون در لغت عرب امروز به معنای ترور کردن است. و می دانیم که تروریسم به معنایی که امروز در مذمت آن گفته می شود، یک پدیده نیمه دوم قرن بیستمی است. کسانی که تصرف سریع چیزها چشمان آنان را از حقیقت کور کرده است، بدون توجه به سوره ای که در آن، این آیه بدان اشاره شده و بدون توجه به آیات پیش و پس آن، تنها به صرف ترجمه صوری آنهم در زبان عرب های امروز، که ترهبون را به معنای عملیات تروریستی گرفته اند، مبادرت به این معنا می کنند که قرآن تروریسم را تایید کرده است. این آیه در سوره انفال و آیه 60 آمده است. آیات پس و پیش آن واقعاً شگفت انگیز است و یکی از دلایل منطق قوی و بشر دوستانه قرآن است. در آیات پیشین این آیه باز هم به صراحت از وفای به عهد سخن می گوید و اشاره به کسانی دارد که مدام عهد خود را نقض می کنند. و جالب تر اینجاست که درست در آیه 61 یعنی به فاصله یک جمله بعد از همان آیه، اشاره به این حقیقت دارد که اگر همان افراد، یعنی همان کسانی که نقض عهد کرده اند، به سلم و درستی روی آرودند، به آنها روی بیاور و به خدا توکل کن و عاقبت کار را هم به خداوند واگذار. در حالی که تروریسم، با ایده انتزاعی و اصالت دادن به خشونت، نمی تواند جایگاه واقعی مفهوم «سلم» را در نظام حقوقی انسان درک کند.

صورت متقابل این ویژگی: «این همان» کردن شکل و محتوای چیزهاست. برخلاف قدرت که ریشه در واکنش ها دارد و از خود فاقد منشاء وجودی است و شاید از همین روست که به صور چیزها روی می آورد، آزادی چون دارای منشاء وجودی و درون ذات است، تغییر صورت چیزها را از محتوای شروع می کند. اما نه چون پاره ای از ذات گرایان، به ایده های وهمی و غیر تجربی متوسل می شود و نه کوشش دارد که از صورت چیزها چشم پوشی کند. ایده آزادی، صورت چیزها را متناسب با مضمون یا محتوای درونی آنها درک می کند، و هم آنکه به کمک شیوه های تجربی و از راه آزادی کوشش دارد تا صورت چیزها را متناسب با حقیقت درونیشان بسازد. به علاوه وقتی شما روش استدلال و تغییر را از درون و ماده چیزها شروع بکنید، به جای استناد به صور کلی و انتزاعی، به ماده آنها استناد خواهید کرد.
در این حال ممکن است توجه خواننده به یک تناقض ظاهری جلب شود، زیرا در یک جا گفته ام، شیوه استدلال قدرت صرفاً نشان دادن دال و مدلول است و تنها با اشاره انگشت می توان این رابطه را نشان داد. همچنین است که در شیوه قدرت نمی توان روابطی را که دارای بار معنایی است نشان داد. از طرف دیگر بنا به پاراگراف اخیر، شیوه استدلال قدرت را ذهنی و شیوه استدلال آزادی را تجربی معرفی کرده ام. حل این تناقض به این ترتیب است که، نویسنده استناد به صور چیزها را در دو حوزه عمل و نظر مورد بحث قرار داده است. در بحث قبلی اشاره به حوزه عملی است که کانون های قدرتمدار تنها از راه نشان دان یک دال و یک مدلول ساده (مانند اشاره به دین خویی جامعه = دال و نشان دادن حجاب در برون = مدلول)، از معنای «دین خویی» که به تغییراتی درونی تر جامعه و به روابط و معانی بستگی پیدا می کند، بی توجه می گذرد. لیکن در حوزه نظری، تنها از قیاس یک کل با یک کل دیگر و از یک صورت به یک صورت دیگر گذر می کند و از ماده و محتوای صورت ها و کلیت ها که از خلال تجربه ها بدست می آیند، چشم پوشی می کند. به دیگر سخن، آنجا که باید (در حوزه عمل) نادیده ها را نشان داد، به دیده ها بسنده می کند و آنجا که (در حوزه نظر) باید دیده ها را نشان داد، توجه ما را به نادیده ها جلب می کند. این هم دلیل دیگری بر وارونگی نقش های دو حوزه آزادی و قدرت است.
در اینجا برای اثبات ادعای خود و نشان دادن این حقیقت که قرآن اندیشه راهنمای آزادی انسان است، توجه خوانندگان محترم را به آیه 11 از سوره رعد جلب می کنم. در این آیه گفته می شود: «خداوند هیچ قومی را تغییر نمی دهد، مگر آنکه تک تک نفوس آن قوم تغییر پیدا کرده باشند». بدین ترتیب، اگر تغییر یک جامعه را به منزله یک فرم یا صورتی از یک تغییر در نظر بگیریم، این تغییر باید از درون خود جامعه، یعنی از تک تک نفوس آغاز شود. لذا برابر با این آیه مشاهده می شود که قرآن در حوزه نظر به کار تجربی و درونی و در حوزه عمل به معنای چیزها توجه دارد. این روش، یعنی تغییر از درون چیزها و توجه به تک تک چیزها، علاوه بر اینکه اشاره به یک کار تجربی دارد و تنها تغییر را از مقایسه کل با کل منظور نظر ندارد، ناظر به یک روش آزادی است. زیرا مانع از آن می شود، که بدون تغییر نفوس و انتخاب آنان برای ایجاد یک تغییر، تنها به مدد شیوه های استعبادی و اعمال زور و قدرت، به تغییر صوری یک نظام سیاسی بسنده کرد. این شیوه نشان می دهد که جانبدار آزادی نمی تواند، بدون تغییر جامعه و خواست جامعه برای کسب قدرت و دولت تلاش کند.



نتیجه: چرا قدرت داری ماهیت اسطوره ای است
قدرت داری ماهیت اسطوره ای است، چون اسطوره ها با حفظ صورت چیزها، به تغییر بنیادی محتوای چیزها می پردازند. یکی از این تغییرات، تغییر در رابطه میان روش و هدف هایی است که حوزه های مختلف برای خود تعریف می کنند. بدین ترتیب، وقتی قدرت در هر حوزه ای وارد می شود، با نفوذ در فرم و صورت چیزها، رابطه میان روش و هدف را وارونه می کند. به عنوان مثال، وقتی یک مضمون سیاسی و یا فرهنگی و یا علمی که دارای بار معنایی است، قدرت خود را وارد همان حوزه ای می کند، که حاملانی در پشت آن، به گمان هدف متعالی نشسته اند. در آغاز ورود، قدرت خود را به منزله روش و ابزار نشان می دهد که می خواهد حاملان آن حوزه را به هدف نزدیک كند. قدرت چنین وانمود می کند که سعی ندارد تا محتوا و هدف آن حوزه را دستخوش تغییر سازد، ولی آیا واقعاً چنین است؟
به ظاهر قدرت خود را به صورت روش نشان می دهد، اماهيچگاه روش نمي ماند. قدرت چيزي نيست كه در اختيار كسي , قرار گيرد و بعد چونان وسيله اي بي جان متوقف به هدفي شود كه برايش كشيده اند. خواست قدرت وارونه خواست آزادي است. خواست آزادي از دروني ترين نقطه وجودي انسان سرچشمه ميگيرد و خواست قدرت مي خواهد خود را به درون نفوذ دهد. خواست قدرت مانند پرنده سياهي مي ماند كه در دل تاريكي هاي شب آنقدر گرد اذهان مي چرخد تا هر جا كه آزادي دفن شد، در همان جا فرود آيد. در بخش های بعدی اختصاصاً به این ویژگی قدرت بازخواهم گشت.
قدرت وسيله است، اما هيچگاه وسيله نمي ماند. قدرت با نفوذ در هسته عقلاني و اصول راهنماي انديشه، به تدريج به جاي هدف مي نشيند. قدرت درونمايه هر چيز را پوك و يا از جنس خود مي سازد. فريب بزرگ دولت هاي كمونيستي اين بود كه با دولت متمركز و توتاليتر، قدرت را وسيله دستيابي به عدالت سوسياليستي نشان مي دادند، اما قدرت وسيله نماند و با نفوذ خود سوسياليزمي از جنس استالينيزم بوجود آورد. بدين ترتيب قدرت با نفوذ در درونمايه هر چيز، آن را از جنس خود مي سازد.
قدرت هيچگاه وسيله نمي ماند و تنها از قواعد دروني خود تبعيت مي كند. قدرت بيگانه ساز و يگانه ساز است. با نفوذ در درون چيزها، هر چيز را با طبيعت دروني اش بيگانه مي كند و با جذب و ادغام چيزها در درون خود، آنها را با ماهيت خود يگانه و همساز مي كند. اين اشتباه بزرگي است كه، گمان برده مي شود قدرت وسيله اي است براي رسيدن به عدالت يا وسيله اي است براي رسيدن به آزادي و يا وسيله اي است براي رسيدن به يك جامعه ديني. گمان برده نشد و از تجربه ها نياموختند كه قدرت وسيله نمي ماند و با نفوذ در هر چيز آن را از خود بيگانه مي كند. بنابراين با وسيله قرار دادن قدرت براي رسيدن به عدالت و آزادي، مفهومي و تفسيري از عدالت و آزادي ارائه مي شود كه از جنس قدرت است و با وسيله قرار دادن قدرت براي رسيدن به دين يا هر مرام ديگر، تفسيري از دين بوجود مي آيد كه از جنس قدرت و توجيه كننده قدرت است. قدرت چيزي نيست كه به كسي سواري دهد، مركبي است كه به آساني جاي خود را با راكب تغيير مي دهد. قدرت وسيله نمي ماند، به تدريج دين را از خود بيگانه مي كند و با نفوذ در هسته عقلاني دين ها و مرام ها، جاي خود را با وارونه سازي روش و هدف، در هدف مي نشاند. به ديگر سخن، قدرت به عنوان وسيله همواره بصورت تدريجي و گاه يكجا هدف را به سرقت مي برد و با تبديل شدن به اسطوره، خود را در روش تقديس مي كند. اين است كه مشاهده مي كنيم، تاريخ ملت ها همواره شهادت مي دهد كه چگونه، مرام ها با تقديس قدرت وسيله دستيابي بدان و در نتیجه تبدیل به اسطوره مي شوند.

چهارشنبه 1 خرداد 1381
فرم ارسال نظر:
نام:  
پست الکترونیک:  
برای مثال: bayaneazadi@ahmadfaal.com
موضوع:  
نظر:  
وب سایت:
برای مثال: http://www.ahmadfaal.com
وب لاگ:
برای مثال: http://faalahmad.blogfa.com
   
Skip Navigation Links
پست الکترونیک:
bayaneazadi@ahmad
faal.com
- اسطوره های سیاسی
- سرگذشت سوبژه در نظریه های انسانشناختی
مباحثي پيرامون مناسبت هاي اجتماعي
--------------------
مباحثي در باره روشنفكري ديني
--------------------
مباحثي در باره فلسفه حقوق و سياست
--------------------
مجازات کردن سخت‌ترين کار ممکن است: مصاحبه با فوکو
--------------------
فلسفه و روان‌کاوي: آلن بديو
--------------------
مصاحبه با دیوید هاروی: سیمای تازه‌ی نظام اقتصادی جهان
--------------------
آیا شورش بی‌فایده است؟ میشل فوکو
--------------------
«در دفاع از انقلاب۵۷» امین بزرگیان
--------------------
«روحانیت اسلام و عصر جديد» امین بزرگیان
--------------------
چامسکی: دانشگاه بنگاهی تجاری شده است
--------------------
رونویسی تاریخ، بازگشت فاشیسم − گفت‌وگو با مراد فرهادپور
--------------------
ژیژک: بعضی وقت‌ها باید از ارادۀ اکثریت تخطی کرد
--------------------
حقوق بشر بدون تکالیفْ شکست می‌خورد
--------------------
مشاهده لیست کامل مقالات
تمامی حقوق و مطالب این وب سایت محفوظ است © 1387