«بيان آزادی، بیان آزاد شدن انسان و جامعه ها از زندان قدرت و خشونت است»
جهان بدون قدرت،   
جهاني که در آن، انسان و جامعه ها به آزادی و رستگاری مطلق دست یافته اند. اگر جهان بدون قدرت وجود ندارد، فی الواقع جهان بدون ستم، جهان بدون تجاوز، جهان بدون سانسور و ابهام، جهان بدون جنگ و کشمکش و سرانجام جهان بدون تضاد وجود نخواهند داشت. اگر قدرت فرآورده تضادها و نابرابری هاست، و اگر بنای جهان بر حقیقت و وحدت رخدادهای حقیقی است، پس نابرابری ها و تضادها و در نتیجه قدرت، به موجب از خود بیگانگی انسان در زیست جهان خویش پدید آمده اند. اگر جهان بدون قدرت هر گز به واقعیت نخواهد نشست، حداقل می تواند به منزله الگوی سنجش آزادی و حق مداری در جهان واقعی قلمداد شود.
نسبت نويسنده وب با كمونيسم و ليبراليزم:
اگر كمونيست ها و ليبراليست ها به حكومت برسند، محتمل مي دانم كه با ليبراليست ها دوست و با كمونيسم دشمن خواهم بود.
و اگر كمونيست و ليبراليست ها تحت حكومت ديگران باشند، با كمونيست ها دوست و با ليبراليسم دشمن خواهم بود.
پالايش زبان در حوزه روشنفكري
پیشتر یادآور شدم، همانگونه که در حوزه های سیاست، اقتصاد، فرهنگ و روابط بین الملل با دو بیان آزادی و قدرت روبرو هستیم، به همین ترتیب در حوزه ادبیات و واژگان، باید علائمی از این دو بیان وجود داشته باشد. به عبارتی، همانگونه که فرهنگنامه ها یا دایره المعارف های مختلفی در حوزه های مختلف چون، پزشکی، کامپیوتر، سیاست، اقتصاد و...وجود دارد، می توان گنجینه ای از لغات در دو بیان آزادی و قدرت فهرست کرد. به گونه ای که واژه ها در هر گفته و نوشته ای نشان می دهند که گویند و نویسنده، در کدام حوزه (قدرت یا آزادی) ابراز نظر کرده است.
یکی از کاربردهای شناسایی گنجیه لغات در بیان آزادی و قدرت، از کار انداختن واژه های مبهم و بی اساسی چون «کند روی»، «تند روی»، «افراطی گری»، «رادیکالیسم»، «میانه روی» «محافظه کاری» و...است. کاربران این واژه ها پیشتر باید از خود بپرسند که بیان آنها، بیان آزادی است و یا قدرت؟ به عنوان مثال در بیان حق مداری، که جلوه ای از بیان آزادی است، حد تند روی و کند روی، افراط گری و یا میانه روی کجاست؟ آیا در بیان حق مداری و آزادی، نقطه وسط وجود دارد که عده ای موضع و جایگاه خود را در آنجا تعین می کنند؟ آیا با این مقیاس، میانه روی نوعی وسط بازی تلقی نمی شود؟ آیا آقایان کشتگر و بیشتر از آن آقای نبوی، وقتی سخنی از تند روی به میان می آورند، از خود نمی پرسند که مراد گوینده از واژه ها توصیف و بازنمایی حقیقت است، آنچنان که حقیقت خود را در واقعیت نمایش می دهد، یا آنچنان که در ذهن ما نقش و نگار شده است؟ آیا معیارهای ذهنی پیش از آنکه به نقش و نگار کردن واقعیت بپردازند، در فضای بی کران آزادی سنجش شده اند، یا در فضای اکراه قدرت و سلطه؟
در بحث پیشین ملاحظه کردید که چگونه ویتگنشتاین وقتی کوشش دارد تا مرز میان واقعیت و واژه ها را شناسایی کند، به نظریه بازی زبانی می رسد. از تقطه نظر ویتگنشتاین، تا وقتی که فلاسفه به پالایش زبان مبادرت نکنند، گره های فلسفی هر گز باز نخواهند شد. در نتیجه، کار فلسفه این است که آن قسم از پرت وپلاها و ورم هایی که در سردی و سختی واژه ها، فهم را به گره های کور تبدیل کرده اند، از میان ببرد. تورم پرت و پلاهای زبانی، واژه ها را چونان «مگس» دست و پا بسته ای می سازد، که در یک بطری شیشه گیر کرده باشد. از همین روست که وقتی ویتگنشتاین می پرسد، هدف شما در فلسفه چیست؟ پاسخ می دهد «نشان دادن راه خروج از بطری مگس گیر به مگس6». چنین به نظر می رسد که ویتگنشتاین می خواهد به اهل فلسفه نشان دهد، که اگر در نسبت دادن معنا به واژه ها، از دلالت های روزمره و عامیانه استفاده کنند، مسائل فلسفی دیگر مشکل نخواهند بود، هیچ، خود به خود از میان هم خواهند رفت.
با این وجود، راهکار ویتگنشتاین در عین درست بودن، دچار یک نقص جدی است. او به ما نشان می دهد، همینکه واژه ها و گزاره های فلسفی را به زبان ساده و روزمره برگرداندیم، کار فلسفه تمام می شود. زیرا به زعم او زبان در زندگی روزمره کار خود را به خوبی انجام می دهد و تنها در حوزه های فلسفی است که بیان فیلسوفان را هرز می کند. خطای ویتگنشتاین همین جاست که او اختلافها و مناقشات روزمرگی را در تحلیل های زبان شناختی خود وارد نمی کند. او اگر می دانست که به غیر از عوامل اقتصادی چون نابرابری ها و تبعیض ها و عوامل اجتماعی و سیاسی که موجب بسیاری از اختلاف ها و کشمکش های روزمره می شوند، وجود سوء تفاهم ها، کج فهمی ها، تلقی ها و تفسیرهای اشتباه، تا چه اندازه در ایجاد اختلاف ها و کشمکش ها نقش اساسی بازی می کنند، آنگاه به این نتیجه نمی رسید که کار فیلسوفان تنها تبدیل زبان مغلق فلسفی به زبان روزمرگی است. اندیشه اصلاح زبانی و پالایش واژه ها از معانی غیر واقعی، تنها به حوزه فلسفه مربوط نمی شود. شاید اهل فلسفه نیز چندان صرافتی به پالایش زبان نداشته باشند، زیرا آنها قبل از آنکه به فلسفه رجوع کنند، در زندگی روزمرگی تربیت شده اند و گره های زبانی را از همانجا به حوزه فلسفه انتقال داده اند.
برخلاف ویتگنشتاین، نگارنده مشکل اصلی را گره ها و اغتشاشات زبانی در فلسفه نمی شناسد. اگر تحلیل های زبان شناختی را همانطور که ویتگنشتاین به فلسفه راه برد، به حوزه های دیگر چون روانشناختی، دین شناختی و جامعه شناختی و سیاست و تا سایر حوزه های اجتماعی راه ببریم، در خواهیم یافت که در تمام حوزه های یاد شده، بیان عمومی و استفاده از واژه ها و گزاره ها به کلی مخدوش هستند. در خواهیم یافت که اغتشاشات بیانی، به خودی خود و بدون اینکه بازیگران ونقش آفرینان این حوزه ها توجه خاصی به چگونگی و چرایی و حتی وجود آن داشته باشند، اسباب اختلافها و مناقشات بسیاری شده و می شود. سرانجام درخوهیم یافت که از میان بردن این اغتشاشات نه تنها کار فیلسوفان، بلکه به طور اساسی تر کار روشنفکران است. زیرا تنها روشنفکران هستند که به نوعی به تمامی این حوزه ها مرتبط هستند. بنابراین همانطور که ویتگنشتاین به ما خاطر نشان می سازد که کار فیلسوفان پالایش زبانی است، به زعم ما، تا وقتی که روشنفکران در بیان خود و واژه هایی که به کار می گیرند، دست به یک پالایش اساسی نزنند، گره های سیاسی و در نتیجه گره های اجتماعی هرگز راه حل نخواهند یافت.
برای آنکه نظرخوانندگان را از مسائل نظری به مسائل ملموس تر زندگی معطوف سازیم، توجه آنها را به بسیاری از مناقشات که در خانواده ها و در روابط زندگی اجتماعی تا سازمانهای کار پدید می آید، جلب می کنم. زن و یا مردی را در نظر بگیرید که گمان می برد، همسر آنها مادر و یا پدر خود را بیشتر از او دوست می دارد. همسر در ابراز دوستی و عشق به زن و یا مرد خود کوتاهی نمی کند، اما همین اظهار دوستی و عشق را همواره با عمل خود، نسبت به پدر و مادر ابراز می کند. ابراز دوستی و عشق نسبت به پدر و یا مادر، حسادت زن و یا مرد را بر می انگیزاند و سرانجام به اختلاف و مناقشه منجر می شود. زن و یا مردی که به موجب حسادت و ابراز علاقه و دوستی همسرشان به پدر و مادر خود، به مناقشه و اختلاف کشیده می شوند، بیش از هر چیز دچار یک اغتشاش کلامی و بیانی هستند. آنها نمی دانند که یک زن و یا یک مرد، می تواند هم نسبت به همسر خود و هم نسبت به پدر و مادر خود، عشق و علاقه یکسان داشته باشد. لذا این امر نباید موجب تحریک و حسادت آنها شود، چه آنکه،
الف) عشق به همسر با عشق به پدر و مادر، مغایرت ندارند، زیرا از جنس یکدیگر نیستند. ماهیت عشق به پدر و مادر، متفاوت از ماهیت عشق به همسر است. همینطور ماهیت عشق به فرزندان با این دو متفاوت است. به همین ترتیب می توان تفاوت ماهیت عشق به مردم و عشق به ایده ها و آرمان ها را، با عشق های دیگر قیاس کرد. این دوستی ها و عشق ورزی ها نه تنها با یکدیگر مغایر نیستند، بلکه مکمل یکدیگر محسوب می شوند. مثل آنکه شما بگویید، عاشق فوتبال هستید و در عین حال به معشوقه انسانی خود ، عشق می ورزید.
ب) مبنای عشق مساوات است. و اقتضای مساوات، توزیع عشق در چیزهای مختلف است. اگر عشق از حیطه مساوات خارج شود، رابطه عاشق و معشوق به رابطه مالک و مملوکی و در نتیجه به رابطه سلطه بدل خواهد شد. همچنین اگر عشق به چیزها، به عشق به یک تن و یا یک چیز محدود شود، به خودشیفتگی و از خودبیگانگی انسان منجر خواهد شد.
ملاحظه می کنید که واژه عشق به کلی نزد زن و شوهر دچار ابهام و اغتشاشِ معنایی است. این واژه و گزاره هایی مربوط به آن به جای آنکه راه گشای زندگی ها باشد، اذهان زوجین را در حیطه اختلاف رها می کند. این نوع اغشاشات معنایی و بیانی در زندگی روزمره فراوان است و چنین نیست که تنها به حوزه فلسفی مربوط باشند.
در بحث مربوط به عشق و دوستی، ما با ماهیات و اشکال متفاوت عشق و دوستی روبرو هستیم، مثلا گفته می شود، خداوند کسانی را که در راه او گام بر می دارند، دوست دارد. کاپیلستون فیلسوف انگلیسی پرسش خوبی در باره دوستی خداوند مطرح می کند. او می گوید وقتی ما به یکدیگر عشق می ورزیم و یا اظهار دوستی می کنیم، با نوع احساس و تأثیرات خاصی چون، تغییر در ضربان قلب، رنگ رخسار و...روبرو هستیم. اما نوع عشق و دوستی در رابطه با خدا معلوم نیست از چه سنخ و ماهیتی است7؟ آیا خداوند از آن رو که با انسان سخن می گفته و در گنجیه لغات این موجود زمینی، واژه دیگری نیافته، ناگزیر از استفاده همین واژه هایی شده است، که در اختیار انسان قرار دارد؟


محدودیت دامنه لغات در زبان های کمی و کیفی
اینکه انسان و خدا در مکالمه با یکدیگر، به یکدیگر ابراز عشق و دوستی می کنند و معلوم نیست که واژه های بکار گرفته شده دارای چه سنخ و ماهیتی هستند، اینکه انسان به چیزهای مختلف و از جهات و جنبه های مختلف عشق می ورزد، به طوریکه اجناس و ماهیات آنها متفاوت از یکدیگر هستند، با این وجود، وجه تسمیه آنها را یک چیز می نامد، همه از این روست که دامنه لغوی انسان بسیار محدود است. اگر دامنه و گنجینه لغوی انسان نامحدود بود، بی شک می توانست برای تمام حالات و کیفیات نفسانی و تبادلات فکری خود لغات جداگانه و مناسب انتخاب کند. اما واقعیت این است که چنین امکانی در اختیار انسان وجود ندارد. رودلف کارناپ اشاره خوبی به محدودیت دامنه لغوی انسان دارد. مثلا وقتی ما می خواهیم احساس خود را نسبت به دمای محیط ابراز کنیم، یکی دو سه لغت وجود دارد که می توانیم با اشاره مستقیم، میزان تغییر دما را بیان کنیم و شاید بتوان با چند لغت فرعی و با اشاره غیر مستقیم، احساس خود را بیان کنیم. اگر در محیط فرضی، دمای حرارت به دفعات تغییر کند، از واژه هایی چون گرم شدن، خیلی گرم شدن، تا داغ شدن استفاده می کنیم. اما آیا می توانیم با تکرر لفظ گرما، مثل اینکه بگوییم، هوا خیلی خیلی گرم است، یا هوا خیلی خیلی خیلی گرم است و....منظور خود را برسانیم؟ با این وجود هنوز جا دارد تا با استفاده از اضافات استعاری مانند، گرمای طاقت فرسا، مثل جهنم گرم شدن و... احساس و کیفیات نفسانی خود رانسبت به تغییرات گرما در درجات مختلف نشان دهیم. می بینید که با همه اضافات استعاری دایره لغوی ما بسیار محدود است. در این صورت به قول کارناپ، مجبور می شویم از زبان و ابزارهای کمی، چون میزان الحراره استفاده کنیم. زبان کمی تقریبا نامحدود تر است، مثلا ما می توانیم تا میلیونها درجه حرارت را با دما سنج نشان دهیم. اما عیب این زبان همین است که در بیان خود، کیفیات نفسانی انسان را نادیده می گیرد. زبان کمی وسیله خوبی برای نشان دادن و حتی از میان بردن اختلافات است، مانند آنچه که در نظام های انتخاباتی توسط صندوق های رأی نمایش داده می شود.
در این میان مناقشه میان نیوتن به عنوان نماینده کمیت گرایی و گوته به عنوان نماینده کیفیت گرایی، خواندنی است. وقتی نیوتن در یک اطاق تاریک، یک دسته اشعه نور را از یک منشور می گذراند و کوشش داشت تا با اندازه گیری زوایای انکسار نور، نشان دهد که این زوایا برای رنگهای مختلف، دارای اندازه متفاوتی هستند و نیز کوشش داشت تا با اندازه گیری طول موج هر رنگ، به توصیف رنگ ها مبادرت کند، احساسات گوته برافروخته می شود و می گوید، برای شناخت اشعه نور باید از اطاق بیرون آمد و همه پدیده های رنگی و شگفت انگیز را در پهنای آسمان آن طور که در زمینه طبیعی خود ظاهر می شوند، مشاهده کرد.
کارناپ با وجود آنکه از روش زبان کمی دفاع می کند و از این روش به عنوان «معجزه زبان کمی» یاد می کند، نقل خوبی از نظریات ریتسلر ارائه می دهد. او از قول ریتسلر و به نقل از کتاب «فیزیک و واقعیت» اثر ریتسلر می نویسد : «از نظر یک سیاه پوست هوا سرد و از نظر یک اسکیمویی هوا گرم است. شما این اختلاف را با ثبت 50 درجه روی میزان الحراره تان حل می کنید8». ریتسلر که خود از نظریه انسانی در برابر زبان کمی دفاع می کند، قول فیزیکدانی را خاطر نشان می کند که می گوید: «این واژه ها را فراموش کنید و در عوض بیایید بر حسب درجه حرارت صحبت کینم. آنگاه خواهید دید که به زبان تفاهم خواهیم رسید»، اما ریتسلر به فیزیکدان فرضی خود پاسخ می دهد: «شما مفتخرید از اینکه به حقیقت عینی رسیده اید، چون به حذف سیاهپوست و اسکیمو دست زده اید9». بدین ترتیب، هر چند زبان کمی و ابزارهای فنی که در اختیار بشر امروز قرار دارند، قادر هستند تا حدود بسیار زیادی با محاسبه ریاضی، اختلاف ها را از میان بردارند، لیکن از میان بردن اختلاف ها به هیچ رو به منزله تفاهم نیست. دایره زبان کمی نامحدود تر از دایره زبان کیفی است، اما این زبان برای انتقال کیفیات نفسانی انسان و ایجاد یک بیان و یک منطق مکالمه که راه تفاهم را نشان دهد، به شدت عاجز و ناتوان است.
ملاحظه می کنید که اگر با زبان کمی سخن بگوییم، هر چند اختلاف ها کمتر می شوند، اما در این صورت : الف) قادر به توصیف حالات و کیفیات درونی انسان نخواهیم بود.
ب) اختلاف ها زمانی از میان می روند که انسان از بیان این کیفیات دست بکشد و خواهش و ایده های خود را تا حد یک ماشین «قرائت اعداد» تقلیل دهد.
با این وجود، وقتی از یک واژه در ساحت های مختلف استفاده می کنیم، مانند آنچه که در باره واژه عشق و دوستی بکار بردیم، هر چند این ساحت ها دارای اجناس و ماهیات مختلفی باشند، کار مشکلی جز اعتراف به محدودیت کاربرد زبان نکرده ایم. این اختلاف ها نه تنها نمی توانند موجب اختلاف و کشمکش میان افراد و یا اقوام مختلف شوند، بلکه در بسیاری از جهات می توانند مکمل یکدیگر تلقی شوند. در باره مفهوم دوستی و عشق دیدیم که چگونه اطلاق مفهوم عشق و دلالت آن بر معانی مختلف و ساحت های مختلف، می توانند مکمل یکدیگر باشند. لیکن آنچه که موجب اختلاف ها و کشمکش ها می شود، کاربرد واژه ها در ساحت های کاملا متضاد است. می توان یک رشته از کلمات را در زیر فهرست کرد و نشان داد که چگونه این واژه ها در ساحت های مختلف و مضامین و ماهیات کاملا متضاد بکار می روند. اما چون محدوده بحث حاضر به زبان شناختی بیان های آزادی و قدرت مربوط می شود، در مثال خود از کلمات آزادی و قدرت یاد می کنیم که چگونه در ساحت های متضاد و مضامین متضاد بکار گرفته می شوند.

شناسنامه دار کردن واژه ها
شاید هیچ دورانی از ادوار زندگی بشر، واژه آزادی و قدرت بیش از امروز بکار نرفته و بیش از امروز دستخوش قلب مفهومی نشده اند. به قول هانتیگتون، از دهه 1960 بدین سو، هیچ دیکتاتوری وجود نداشته که تحت نام آزادی اعمال قدرت نکرده باشد10. آزادی زیباترین و موجه ترین واژه ای است که هر ایده صلح خواهانه و یا ستمکارانه ای، می تواند خود را پشت آن پنهان کند. از نقطه نظر آنچه که در این سطور می آید، مهمترین دلیلی که تمام ایده ها می توانند خود را پشت آزادی پنهان کند، اغتشاش روابط دال و مدلولی واژه گان آزادی و قدرت و نشاندن مصادیق یکی به جای دیگری است. بنابراین، تا مادامی که این اغتشاش مفهومی وجود دارد، نمی توان انتظار تفکیک شدن دال آزادی از مدلول قدرت داشت. به عنوان مثال ، اغلب نظرها و دیدگاهها، مفهوم آزادی را چیزی چون اختیار داشتن (نظریات فلسفی) و یا رهایی یافتن (نظریات سیاسی) معنی کرده اند. این تعاریف وقتی با حد زدن بر آزادی همراه می شود، یکسره مفهوم آزادی را در مفهوم قدرت مغشوش می کند. اگر دانسته می شد که چگونه قدرت های بالفعل همواره در «اختیار داشتن بر چیزها» و «رهایی یافتن از چیزها» شکل می گیرند، به ویژه با این گفته که «حد آزادی هر فرد تا آنجاست که آزادی دیگران شروع می شود»، آنگاه مراد قدرت از حد زدن بر آزادی آشکار می شد. در این تعریف، از این واقعیت غفلت می شود که این نوع محدودیت ها برای آزادی بدون هیچ کم و کاست، محدودیت قدرت است که جانشین آزادی می شود. زیرا، در واقعیت «قدرت هر فرد تا آنجاست که قدرت دیگران شروع می شود». تفصیل این بحث را در نوشته دیگر آورده ام11. از همین روست که همواره نه تنها در تعریف، بلکه در کنش ها و واکنش های سیاسی، مصداق قدرت به جای آزادی نشان داده می شود. دولت ها که تجسم قدرت سازمان یافته هستند، به منزله تجسم آزادی نشان داده می شوند و احزاب سیاسی که به آشکار قدرت را هدف قرار می دهند، آزادیخواه نشان داده می شوند.
اگر کوشش داشته باشیم تا آزدی را تنها با زبان کمی نشان دهیم، شاید آسان بود که با نشان دادن کمیتی از آراء انتخابات، تعداد نشریات و کتب منتشر شده در کشور، تعداد احزاب و جمعیت هایی که در حال فعالیت هستند، و حتی در حوزه اقتصادی با نشان دادن در صد مشارکت بخش خصوصی در فعالیت های اقتصادی و میزان کنترل و یا عدم کنترل دولت بر این بخش ها، ، نرخ وابستگی بودجه دولت به مالیاتها و یا منابع دیگر، میزان کنترل و عدم کنترل دولت در واردات و صادرت کالا و... را به منزله شاخص های آزادی در یک جامعه نشان داد. اما تجربه ها نشان می دهند که بدون استفاده از زبان کیفی و نشان دادن معیارهای کیفی، نمی توان صورت و محتوای آزادی را به طور واقعی از یکدیگر تفکیک و در معرض دید و قضاوت قرار داد. این است که کوشش می شود تا به جای تعریف، حوزه و دامنه ای از آزادی و قدرت را نشان داد که کلیه واژه ها و مضامین قدرت و آزادی، بدون اینکه بتوانند در یکدیگر نفوذ کنند و یا به جای یکدیگر مورد استفاده قرار گیرند، جایگاه واقعی خود را کسب کنند و بدین طریق به جای نشان دادن تعریف ها و محدوده ها، ما با دو بیان قدرت و بیان آزادی مواجه شویم.
قرار دادن آزادی و قدرت در دو بیان مختلف، به ما امکان می دهد که برای هر یک در دو حوزه متفاوت گنجینه ای از واژه ها داشته باشیم، به گونه ای که رابطه دال و مدلولی هر واژه نه تنها با مصادیق واقعی آزادی و قدرت، بلکه با روش نشانه شناسی به خانواده خود تعلق بگیرد. روش تحلیلی ویتگنشتاین به ما امکان می دهد تا به جای نشان دادن مصادیق کمی، به نحوه استعمال و کاربرد واژه ها اعتنا کنیم. همچنین روش نشانه شناسی به ما می گوید که استعمال و کاربرد هر واژه، در کدام حوزهِ اظهار شده، بیان قدرت یا بیان آزادی شمارده می شود؟ در حقیقت، روش نشانه شناسی، با ارائه شاخص هایی از آزادی و قدرت ، به جای نشان دادن مصداق آزادی و قدرت، برای هر بیان، زنجیره ای از اعضای یک خانواده به وجود می آورد، تا با نشان دادن اسم و رسم و شناسنامه هر لغت، جایگاه آن را در خانواده آزادی و یا قدرت پیدا کند.
تنها خواننده ممکن است بپرسد، آیا وقتی دامنه واژه های خود را یافتیم، می توان مدعی شد که حوزه ای از یک بیان ارائه کرده ایم، بطوریکه هر اظهار نظر جزئی را بتوان به درستی در هر یک از دو بیان آزادی و قدرت تقسیم بندی کرد؟ آیا با کشف این دامنه می توان سنجشی در اختیار گذاشت که مراد قدرت را که در اغلب بیان ها وجود دارد، از ادعاها در باره آزادی نشان داد؟ آیا کشف این دامنه ادعای سترگی نیست که بر طبق آن، تمام بیان هایی که تا کنون وجود دارد، در زمره بیان های قدرت می شمارد؟ آیا این ادعا، همان ادعایی نیست که میشل فوکو تمامی بیان ها را بیان قدرت می شمرد؟
فوکو بیان ها را از این رو بیان قدرت می شمرد، زیرا تاریخ را چیزی بیش از نمایشگاه قدرت نمی شناخت. لیکن بیان آزادی از این نظر، همه بیان ها را بیان قدرت می شناسد، زیرا اندیشه های آزادی مدار تا کنون نتوانسته با ارئه یک اندیشه راهنما، حوزه بیان آزادی را از بیان قدرت تفکیک کنند. از همین روست که بیان های قدرت به آسانی موفق می شوند تا با تزریق واژگانِ خود در زیر پوستین آزادی، حوزه های آزادی را به تصرف کامل خود در بیاورند. شاید به همبن دلیل بود که هابرماس در دهه 60 معرفت رهایی رها کرده و تنها به تحلیل کنش تفاهمی بسنده کرد. زیرا، نه در آن ایام و نه تا امروز، با وجود تراکم حیرت آور اندیشه ها در حوزه علوم انسانی در غرب، لیکن هنوز این سرزمین نتوانسته است اندیشه راهنمایی در خور آزادی در حوزه فرهنگ به وجود بیاورد. و شاید از همین رو بود که نیکولاس لومان به هابرماس توصیه می کند که دست از فرضه سازی در باره حوزه ای فارغ از استیلا و قدرت بردارد و در عوض، به ساختن مفاهیمی مبادرت کند که فارغ از استیلا باشد12. اما معلوم نیست چرا وقتی می توانیم مفاهیمی فارغ از استیلا بسازیم، نتوان بر پایه آن معرفتی مبتنی بر بیان آزادی و فارغ از استیلا ساخت؟ همچنین معلوم نیست، چرا وقتی نیکولاس لومان به هابرماس پیشنهاد می کند، به ساختن مفاهیمی بپردازد که فارغ از استیلاست، زمانی که گادامر کوشش داشت فراگرد زبان رافارغ از قدرت تعریف کند، هابرماس پاسخ داد که زبان نیز مانند هر رویداد اجتماعی دیگر در خدمت سلطه و قدرت های اجتماعی قرار می گیرد؟ بدین ترتیب می توان گفت که وقتی هابرماس از ساختن اندیشه رهایی ناتوان نشان می داد، در ادامه توصیه نکولاس لومان، با این توجیه که زبان نیز می تواند ابزار روابط زور و سلطه باشد، کار خود را از نقطه دیگری شروع می کند. بدین ترتیب است که هابرماس، مفهوم سازی آزادی نیز رها می کند و تنها به تعریف کنش هایی می پردازد که می توان به کمک آنها به تفاهم رسید.
بازهم از نظر این قلم معلوم نیست، چرا گادامر زبان را در زمره قلمرویی می شناسد که «از جانب قدرت و یا فراگردهای سلطه اجتماعی خدشه نمی بیند»؟ تا آنجا که به این بحث مربوط می شود، زبان بیش از همه حوزه های دیگر دستخوش سرقت و رابطه سلطه قرار دارد. چنانه رولان بارت اسطوره را چیزی جز سرقت زبانی نمی شناسد. در دوران حاضر، به ویژه آنچه که در ایران خود ما می گذرد، بیش از همه و بیش از هر چیز واژه ها دستخوس سرقت و ابزار سلطه شده اند. واژه ها نه تنها از طریق رابطه ای که قدرت با زبان ایجاد می کند، بلکه هم از دید طبقاتی دستخوش تغییر معنایی می شوند و هم از راه تغییر الحان، نحوه کاربرد و استعمال آنها در روابط قدرت بکار می رود. هر چند دیدگاه مارکسیستی که زبان را یکسره فرآورده نظام طبقاتی جامعه می شناسد، قابل دفاع نیست، لیکن نمی توان انکار کرد که بخشی مهمی از زبان دارای ویژگی های طبقاتی است. ولوشینف به درستی تشخیص می دهد که اگر بعضی از واژه ها مانند یک احوال پرسی ساده فاقد ماهیت طبقاتی باشند، اما نحوه کاربرد و لحنی که طبقات از این نشانه ها استفاده می کنند، دارای ماهیت طبقاتی هستند. نکته مهمی که ولوشینف بازگو می کند، این است که هر رویکرد اجتماعی و یا علمی به زبان، استوار بر گفتار و بیان ویژه ای است. خارج از گفتار و بیان، زبان واقعیت ندارد. اگر چه از نظر ولوشینف، کاربرد بیان ها صرفا در مبارزه طبقاتی است و هر طبقه با اتکاء به بیانی خاص و استفاده از واژه ها و الحانی که این واژه ها کاربرد عملی و واقعی پیدا می کنند، آن را ابزار مبارزه و سلطه طبقاتی می سازند. اما برداشتی که دیوید مک نالی از گفته های ولوشینف ارائه می دهد، یعنی تا آن حد که زبان را میدان مبارزه می شمارد، قابل دفاع تر است13.
بدین ترتیب، زبان وقتی در قالب بیان ارائه می شود، به ویژه آن دسته از واژه ها که در کنش ها و واکنش های مبارزه و کشمکش های سیاسی و اجتماعی استفاده می شوند، در دو بیان متضاد اظهار می شوند. اگر جایگاه تأثیر واژه ها را منحصر در وضعیت طبقاتی بشناسیم، انتقال یک واژه از یک طبقه به طبقه دیگر، اگر کاملا معنای خود را از دست ندهد، اما با تغییر الحان، در معنی آن تأثیر می گذارد. اما انتقال جایگاه واژه ها از یک بیان به بیان دیگر، در صورتی که کوشش داشته باشیم آن واژه را نه فقط به منزله تعامل کلامی و انتقال گفته ها، بلکه به منزله دفاع از یک بیان و یا یک نظر، به کار گرفته شود، قطعا معنا و مدلول آن دستخوش تغییر اساسی می شود. به عنوان مثال، وقتی واژه هایی چون عدالت، اخلاق، آزادی، برابری، حق ... را در بیان آزادی استفاده می کنیم، دارای همان معنایی نیست که در بیان قدرت استفاده می شود. این از یک طرف، اما مهمتر از آن، شاخص اندازه گیری و قضاوت ما بیشتر روی واژه هایی است که در قضایایی بکار می روند که منحصرا در بیان قدرت و یا بیان آزادی استفاده می شوند. به عنوان مثال واژه هایی چون، منافع، رقابت، اقتدار، زور مشروع، خشونت مشروع و...در بیان قدرت استعمال می شوند، و لذا استعمال این واژه ها در بیان آزادی، هر گز نمی تواند گزارشگر این بیان باشد.
ملخص کلام اینکه، هر گاه بخواهیم بدانیم که چه واژهای به حوزه آزادی تعلق دارد، باید تمام نشانه هایی که در آزادی وجود دارد، در مدلول واژه وجود داشته باشد. این نشانه ها چیستند؟ و چگونه واژه هایی که در خانواده آزادی و یا قدرت به طور متفاوت بیان می شوند، می توان نشانه شناسی کرد؟ برای این منظور کافی است تا فهرستی از خاصه های آزادی و قدرت را در دست داشته باشیم، آنگاه در خواهیم یافت هر واژه وقتی نشانه های این واژه ها را در خود داشته باشد، به ترتیب در دو بیان قدرت و آزادی تفکیک می شوند. در زیر تنها به فهرست این خاصه ها آشاره می کنم و شرح آنها را به مقالات منتشر شده از این قلم و نوشته های اندیشه گر موازنه عدمی ارجاع می دهم:
1- قدرت فرآورده ابهام و تاریکی است و متقابلا آزادی فرآورده روشنایی و شفافیت است
2- قدرت فرآورده تضادها ست و متقابلا آزادی فرآورده توحید و یگانگی است
3- قدرت در دامن زدن به تضادها حیات می یابد و آزادی در کاستن از تضادها تا از میان بردن تضادها
4- قدرت فرآورده نابرابری است و آزادی فرآورده برابریهاست
5- قدرت نابرابری بر نابرابری می افزاید و آزادی گستره افزایش برابری هاست
6- قدرت فرآورده رابطه سلطه است متقابلا آزادی در کاستن تا از میان بردن هر گونه رابطه سلطه وجود پیدا می کند
7- قدرت برآمده از خشونت هاست، متقابلا آزادی با از میان بردن خشونت هاست که وجود پیدا می کند
8- قدرت محدود است وحد آن تا آنجاست که قدرت های مخالف شروع می شود، متقابلا آزادی حدپذیر نیست
9- قدرت، قدح (ظرف یا حوزه) مدح کردن چیزهاست، متقابلا آزادی قدح نقد کردن چیزهاست
10- قدرت برای یک تن است و آزادی برای همه است
11- قدرت با سلب قدرت از دیگران گسترش می یابد، آزادی با سلب آزادی از دیگران، متوقف می شود
12- قدرت جز با دروغ دوام نمی یابد، آزادی با یک دورغ از میان می رود
13- قدرت روند تراکمی دارد، روند آزادی، روند توزیعی است
14- قدرت واکنش گراست، آزادی کنشگراست
15- قدرت قائم به محورهای بیرونی است، آزادی قائم به ذات است
16- قدرت فاقد وجود و هستی است، آزادی هستی است
روش نشانه شناسی قدرت، دو فایده بزرگ نیز در تأویل دین و قرآن نیز بدست می دهد.
الف) قرآن یا بیان آزادی و رستگاری انسان است و یا بیان قدرت و بندگی انسان. با فهرست کردن کلمات و آیات قرآن و با روش تفسیر آیه به آیه، و تطبیق هر آیه و هر واژه در قاموس دایره المعارف بیان آزادی و قدرت، و با جاری کردن خاصه های آزادی و قدرت بر آیات و کلمات قرآن، به ما امکان می دهد تا به این کشف برسیم که : آیا قرآن بیان آزادی و رستگاری انسان است و یا بیان قدرت وبندگی انسان؟
ب) اگر قرآن بیان آزادی و رستگاری است، پس لاجرم در تأویل آیات و واژه های قرآن باید، هر معنا و تعریف و تفسیری که از واژه ها و از آیات بدست می دهیم، گزارشگر بیان آزادی باشد. بدین ترتیب، مفاهیمی چون جهاد، قتال، اطاعت، امامت، ولایت، قصاص، شرک و توحید، کفر و ایمان، صبر، اکراه و لااکراه، حدود و احکام، قسط و عدالت، میزان و حدید و...همه و همه باید به گونه ای تأویل شوند که از خاصه های قدرت بیرون و خاصه های آزادی به خود بگیرند.
بدین ترتیب روشن می شود، همه آنها که قدرت را هدف قرار می دهند، و یا به نوعی دستیابی به قدرت و دولت را وسیله تحقق اهداف متعالی چون آزادی، دین ورزی و عدالت، قرار می دهند، و یا کوشش دارند تا با نگاه امنیتی سامان اخلاقی و سیاسی جامعه را ترسیم کنند و آنها که تحلیل ها و گزاره های خود را همواره در واژه هایی چون منافع و سود و زیان کردن رفتارهای سیاسی، می پوشانند و آنها که همواره تخریب و ناسزا گفتن را جانشین نقد آزاد و آزادی نقد قرار می دهند، و آنها که کنش های سیاسی را تا رقابت کردن و «قواعد بازی» تقلیل می دهند و آنها که با زبان تبختر و تحقیر خود را پیروز دو عالم نشان می دهند و آنها که رفتار تبختر آمیز را با دروغ، به جای کلام اعتماد آمیز می نشانند و...جز بیان قدرت در سر نمی پرورانند.
در ادامه مطالعه، برای آنکه خواننده بداند چگونه می توان واژه ها را با شاخص های آزادی و قدرت در جایگاه و بیان های واقعی خود نشانه شناسی کرد، بحثی را در باره «رقابت» مطرح می کنیم، که تا حد بسیاری با اوضاع جاری کشور نیز مرتبط باشد.


فهرست منابع :

1- کتاب جابجایی قدرت جلد اول، نوشته آلوین تافلر، ترجمه شهیندخت خوارزمی، ص 86 انتشارات نشر نی
2- به کتاب جامعه شناسی پست مدرنیسم نوشته اسکات لش، ترجمه شاپور بهیان انتشارات ققنوس مراجعه شود.
3- برای توضیح بیشتر به کتاب ویتگنشتاین نوشته هارت ناک انتشارات خوارزمی، مراجعه شود.
4- کتاب پژوهشهای فلسفی نوشته لودویگ ویتگنشتاین، ترجمه فریدون فاطمی، نشر مرکز ص، 76
5- همان منبع ص 103
6- همان ص 192
7- کتاب فلسفه معاصر نوشته فردریک کاپیلستون، ترجمه دکتر علی اصغر حلبی انتشارات زوار ص 58
8- کتاب فلسفه علم نوشته رودلف کارناپ ترجمه یوسف عقیقی انتشارات نیلوفر ص 179
9- همان منبع ص 181
10- به نقل از کتاب موج سوم دموکراسی نوشته ساموئل هانتیگتون، ترجمه دکتر احمد شمسا، انتشارات روزنه
11- خوانندگان محترم می توانند به سه مقاله منتشر شده نویسنده در مجله آفتاب، شماره های 32 تا 34 و مقالات منتشر شده در سایت گویا نیوز تحت عنوان تابوهای قدرت، مراجعه کنند.
12- کتاب هابرماس نقد در حوزه عمومی نوشته رابرت هولاب، ترجمه دکتر حسین بشیریه ص 172
13- برای مطالعه بیشتر به کتاب پست مدرنیزم، منطق فرهنگی سرمایه داری نوشته فردریک جیمسون و... با ترجمه مجید محمدی و فرهنگ رجایی، نشر هرمس صفحات 75 تا 80 مراجعه شود.



یک‌شنبه 26 اسفند 1386
فرم ارسال نظر:
نام:  
پست الکترونیک:  
برای مثال: bayaneazadi@ahmadfaal.com
موضوع:  
نظر:  
وب سایت:
برای مثال: http://www.ahmadfaal.com
وب لاگ:
برای مثال: http://faalahmad.blogfa.com
   
Skip Navigation Links
پست الکترونیک:
bayaneazadi@ahmad
faal.com
- اسطوره های سیاسی
- سرگذشت سوبژه در نظریه های انسانشناختی
مباحثي پيرامون مناسبت هاي اجتماعي
--------------------
مباحثي در باره روشنفكري ديني
--------------------
مباحثي در باره فلسفه حقوق و سياست
--------------------
مجازات کردن سخت‌ترين کار ممکن است: مصاحبه با فوکو
--------------------
فلسفه و روان‌کاوي: آلن بديو
--------------------
مصاحبه با دیوید هاروی: سیمای تازه‌ی نظام اقتصادی جهان
--------------------
آیا شورش بی‌فایده است؟ میشل فوکو
--------------------
«در دفاع از انقلاب۵۷» امین بزرگیان
--------------------
«روحانیت اسلام و عصر جديد» امین بزرگیان
--------------------
چامسکی: دانشگاه بنگاهی تجاری شده است
--------------------
رونویسی تاریخ، بازگشت فاشیسم − گفت‌وگو با مراد فرهادپور
--------------------
ژیژک: بعضی وقت‌ها باید از ارادۀ اکثریت تخطی کرد
--------------------
حقوق بشر بدون تکالیفْ شکست می‌خورد
--------------------
مشاهده لیست کامل مقالات
تمامی حقوق و مطالب این وب سایت محفوظ است © 1387