«بيان آزادی، بیان آزاد شدن انسان و جامعه ها از زندان قدرت و خشونت است»
جهان بدون قدرت،   
جهاني که در آن، انسان و جامعه ها به آزادی و رستگاری مطلق دست یافته اند. اگر جهان بدون قدرت وجود ندارد، فی الواقع جهان بدون ستم، جهان بدون تجاوز، جهان بدون سانسور و ابهام، جهان بدون جنگ و کشمکش و سرانجام جهان بدون تضاد وجود نخواهند داشت. اگر قدرت فرآورده تضادها و نابرابری هاست، و اگر بنای جهان بر حقیقت و وحدت رخدادهای حقیقی است، پس نابرابری ها و تضادها و در نتیجه قدرت، به موجب از خود بیگانگی انسان در زیست جهان خویش پدید آمده اند. اگر جهان بدون قدرت هر گز به واقعیت نخواهد نشست، حداقل می تواند به منزله الگوی سنجش آزادی و حق مداری در جهان واقعی قلمداد شود.
نسبت نويسنده وب با كمونيسم و ليبراليزم:
اگر كمونيست ها و ليبراليست ها به حكومت برسند، محتمل مي دانم كه با ليبراليست ها دوست و با كمونيسم دشمن خواهم بود.
و اگر كمونيست و ليبراليست ها تحت حكومت ديگران باشند، با كمونيست ها دوست و با ليبراليسم دشمن خواهم بود.
كنش ها و واكنش ها در آزادي و قدرت
توصیف كنش ها و واکنش ها
در ویژگی های آزادي و قدرت
در اين قسمت به ویژگی هاي ديگري از معنا و روابط قدرت و آزادي اشاره مي شود.
1- بنا به اينكه نسبت آزادي به انسان درون ذات است و نسبت قدرت به او برون ذات، چنين بر مي آيد كه آزادي نوعي كنش انساني است كه از نيروي محركه هاي ذاتي انسان سرچشمه مي گيرد و به عكس قدرت، واكنشي است كه در نتيجه روابط برون ذات انسان تحصيل مي شود. از اين نظر مي توانيم تمام انديشه ها و رفتارهاي آدميان را در دو محور دروني و بيروني تقسيم بندي كنيم. يك دسته از انديشه ها و رفتارهايي كه محور تصميم آنها از درون سرچشمه مي گيرد و دسته اي ديگر، انديشه و رفتارهايي كه محرك هاي بيروني محور تصميم گيري در باره آنهاست. به ديگر سخن، آن قسم از رفتارها و حتي تفكراتي كه محور تصميم گيري يا پردازش آنها از درون ايجاد مي شود، كنش و در مقابل هرگاه محور تصميم گيري را از منشأت دروني به بيرون از انسان (يا هر سيستم ديگر) انتقال دهيم، با واكنش انسان (و يا هر سيستم ديگر) روبرو هستيم.
2- اگر سرشت و طبيعت انسان جوهر سفيدي است كه تنها محرك هاي بيروني بر آن نقش مي بندد، محور تصميم گيري دروني كه موجد رفتار و انديشه اي باشد، وجود نخواهد داشت. در نتيجه كنش و واكنش هر سيستم (انسان و يا جامعه) مرز دروني و بيروني ندارد. ليكن اگر طبيعت و سرشت انسان را ماده اي خام و لوح سفيدي بناميم كه استعداد و محرك اصلي رشد و تكامل دروني خود اوست، در اين صورت مي توانيم محور دروني براي كنش هاي جامع (انسان يا جامعه) جستجو كنيم. در صورت نخست، هر فكر و يا رفتار خاصي كه از انسان صادر مي شود در يك مدار جبري شكل مي گيرد، كه محرك هاي بيروني موجد صدور آنهاست. در اين چشم انداز، مفهوم و فلسفه انسان شناختي تا حد مفاهيم تجربي چون جامعه شناختي و يا حداكثر روانشناختي اجتماعي تقليل پيدا مي كند. در اين معنا، آزادي حق ذاتي و طبيعي انسان نيست، بلكه چيزي و يا ضرورتي است كه هر جامعه بنا به وضع قوانين به افراد و اعضاي وابسته به آن اعطا مي كند (قول منتسكيو و ولتر).
با توجه به اينكه اصول راهنماي نوشتار حاضر از معتقدات ديني بهره مي گيرد، لذا پيش فرض آن اين است كه، سرشت و طبيعت انسان از استعدادي درون ذات برخوردار است كه محرك و محور اصلي رشد و تكامل اوست. تنها وقتي انسان با طبيعت خويش بيگانه مي شود، محرك هاي بيروني، محور تصميم گيري ها و انديشه او مي گردند. اگر آنچه كه به عنوان حقوق انسان مي شناسيم ذاتي و طبيعي انسان نباشند، محور رشد و تكامل انسان و نيز محور حقوق او، قوي ترين و مؤثرترين محرك هايي است كه از خلال روابط قدرت تحصيل مي شوند.
3- منشاء هدايت درون انسان است نه بيرون از او. هدايت انسان بر عهده خود انسان و توسط عقل آزاد و كنشگر او صورت مي گيرد، نه نيروهاي ديگري كه بيرون از او قرار دارند. پيامبران هدايتگر انسان نيستند، بلكه الگو، اسوه و راهنماي هدايت هستند. قرآن صراحتاً پيامبر را از هدايتگري منع كرده است. هدايتگري از بيرون مستلزم سيطره بيروني است، اما پيامبر فاقد چنين سيطره اي بود. از قول قرآن، پيامير نمي توانست نقش كوك كننده جامعه را بر عهده داشته باشد، زيرا جامعه اي يا هر سيستمي كه توسط يك نيروي خارجي «كوك» يا هدايت شود، چنين جامعه اي، جامعه اي نيست كه داري نيروي محركه اي در خور رشد باشد. چنين جامعه اي قابل اعتماد و اتكاء نيست، زيرا جامعه و يا هر سيستمي كه توسط نيروهاي محركه بيروني هدايت و يا كوك شود، توان حراست و دفاع از حقوق آزادي هاي خويش را نخواهد داشت.
وظيفه پيامبران توجه دادن انسان و جامعه به نيروهاي محركه دروني آنهاست. آگاهي انسان به حقوق ذاتي خويش، جريان كنشگري را در او فعال مي سازد. آگاهي انسان به آزادي خويش، خداوند را چونان نور آگاهي و آزادي در اعماق هستي خويش خواهد يافت. وظيفه پيامبران، توجه دادن انسان و جامعه ها به آزاد كردن عقل از مدار قدرت و اسطوره پرستي است. عقل آزاد، عقل كنشگري است، عقلي نيست كه مصلحت هاي ناشي از قدرت، محرك واكنش هاي او شوند. در روايتي منسوب به امام علي (ع) خطاب به انسان مي گويد: درد تو درون توست، ليك آن را نمي بيني و دواي تو دورن توست و تو آن را درك نمي كني. سپس در ادامه مي افزايد، درون تو چونان لوح محفوظي است كه كتاب مبين در آن قرار دارد.
4- محور هويت سازي و هويت يابي انسان و جامعه ها و از جمله گروه بندي هاي اجتماعي و سياسي، نيروهاي محركه تصميم گيري آنهاست. هرگاه نيروهاي محركه دروني ضعيف شوند، نيروهاي محركه بيروني فعال مي شوند. عوامل تاثير گذار محيطي بسيارند، ليكن نوع تاثيرات و دريافت هاي هر فرد و هر جمعيت به دو الگوي راهنماي آزادي و قدرت وابسته است. بطور كلي چهار دسته و يا چهار محور تاثير گذاري وجود دارند كه به مثابه نيروهاي محركه قدرت عمل مي كنند. اين چهار محور عبارتند از: نيروي محركه جذب و ادغام، نيرو محركه دفع، نيرو محركه تخريب و نيرو محركه سازش. در نيرو محركه جذب و ادغام، انسان و يا هر سيستم ديگر جذب محور و يا محورهاي قدرت مي شود. در نيرو محرك هاي دفع، انسان و يا هر گروه و جمعيت ديگر، بناي تصميم گيري خود را بر اساس فرار از يك محور ضد تنظيم مي كند. در نيرومحركه هاي تخريب، تخريب و حذفِ عنصر ضد، پايه تصميم گيري و هويت سازي تلقي مي شود. و بالاخره در چهارمين محور تصميم گيري، رفتارهاي التقاطي و اقتضايي مبناي هويت سازي انسان مي شوند. به عنوان مثال، حزب توده فاقد يك هويت دروني بود، اين حزب فلسفه وجود و مرامي خود را بر پايه جذب در يك محور مسلط (شوروي سابق) بدست مي آورد. و همچنين سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي نيز بنا به اينكه ضديت با دو محور ماركسيسم و مجاهدين خلق، پايه شكل گيري آنها شد، فاقد يك محور تصميم گيري دروني و در نتيجه فاقد هويت دروني بودند.
رفتارها، ايده ها و تصميم گيري هاي انسان هرگاه بر محور رشد قرار گيرند، نيرومحركه هاي بيروني نه بر او مسلط مي شوند و نه او بر آنها مسلط مي شود. اين چنين است كه نيرومحركه هاي بيروني و دريافت ها و تاثيرات انسان از محيط مي تواند مكمل رشد و آزادي انسان قلمداد شوند.
5- آزادي معطوف به كنش هاي طبيعي و درون ذات انساني است. قدرت همواره وارونه و ضد آزادي است. بنابراين، قدرت فرآورده واكنش ها و محرك هايي است كه نسبت به انسان بيروني و بيگانه است. فرد یا جامعه كنشگر، فرد و یا جامعه ای است كه بر اساس آزادي و بر اساس نيروي محركه دروني خويش عمل مي كند. به عكس، فرد قدرتمدار فردي است كه واكنش و يا عكس العمل محرك هاي بيروني است. رفتار و انديشه هاي افراد كنشگر به گونه اي است كه، محرك هاي بيروني را يا بي اثر و يا به مثابه مكمل حقوق ذاتي خويش تبديل مي كنند. تفوق و چيرگي محرك هاي بيروني بر نيروي محركه دروني، محور قدرت را جانشين محور آزادي و حقوق ذاتي انسان مي سازند. به عكس، هرگاه نيروي هاي محركه دروني فعال شوند، محور تصميم گيري و رفتار انسان معطوف به كنش هاي دروني و از جنس آزادي و حقوق طبيعي انسان مي گردند.
6- كنش آزادي چون از درون انسان سرچشمه مي گيرد، هيچگاه منطق قياس و سنجش با ديگران را، منطق و محور تصميم گيري و رفتار هاي خود نمي سازد. به عكس واكنش هاي قدرت، بنا به اينكه همواره ناظر بر چيرگي بر چيزها هستند، تصميمات خود را منوط و معطوف به تصميم ديگران (محرك هاي بيروني) مي گرداند. فرد اقتدار گرا همواره ديگران را محور قياس انديشه ها و رفتارهاي خود مي سازد. شيطان نخستين موجودي است كه با قياس كردن عليه حقوق طبيعي انسان طغيان كرد. به عبارتي واكنش هاي قدرت، چون از خلال روابط قدرت تحصيل مي شوند، منطق سنجش و تصميم گيري را از ديگران و در مقايسه با ديگران بدست مي آورد. كنش هاي آزادي همواره مبتكرانه و خلاقانه است، چه آنكه خلاقيت و ابتكار حاصل رابطه آزادي است كه انسان با ذهن خويش برقرار مي كند. انسان درگير قدرت، فاقد فكر خلاق و ابتكار است. كسي كه همواره دغدغه سنجش با ديگران است، هيچگاه فرصت ابتكار و فراست تخيل نخواهد يافت
7- آزادي از راه پيوستگي و رابطه تساوي ميان ذهن شناساسنده (= سوژه) و عين شناسايي (= ابژه) تحصيل مي شود. قدرت با تجزيه ذهن شناسا(= سوژه) از عين شناسايي (= ابژه)، امكان چيرگي بر هر دو را بدست مي آورد. بدين ترتيب اگر انسان يا جامعه اي از تجربه هاي خود جدا شد، و يا آنكه تجربه ها (= عين شناسا) محل واقعي خود را با تجربه گر (ذهن شناسايي) نيافت، قدرت هر دو را به تسلط خود در مي آورد. اكنون مي توان به اين پرسش اساسي و مهم پاسخ داد كه چگونه قدرت مي تواند علم را به خدمت بگيرد. بر خلاف گفته هاي بيكن تا فوكو اين علم نيست كه قدرت توليد مي كند، بلكه علم همواره از راه تجزيه ذهن شناسا (= سوژه) و عين شناسا (= ابژه) به تصرف قدرت در مي آيد. همچنين اين قدرت نيست كه از راه ابتكار و تخيل به گردآوري قدرت بيشتر مي پردازد، بلكه تجزيه و بريدن پيوندها ي انسان و جامعه ها (از جمله جامعه هاي علمي) با تجربه هاي خويش، امكان تصرف و تسلط قدرت را بر علم و انسان فراهم مي سازد.
8- قدرت همواره متكي و محتاج به يك محور ضد بيرون از خود است. محور ضد هميشه براي كانون هاي اقتدار گرا حكم نوشداروي حيات را پيدا مي كند. زيرا بدون وجود يك محور ضد، امكان بسته شدن مدار قهر بوجود نخواهد آمد. به يك مناقشه زناشويي توجه كنيد، زن يا شوهر، هر كدام كه قصد تسلط بر ديگري را داشته باشد، با بزرگ كردن يك محور ضد، و با بستن مدار قهر و تخريب، و در نتيجه كشاندن همسر خود به ميدان واكنشسازي، امكان ابتكار و كنش خلاق را از همسر مي ستاند، بدين ترتيب امكان چيرگي بدست مي آيد.
9- بنا به اينكه قدرت همواره فاقد كنشگري است، روابط دو قدرت با يكديگر چيزي جز واكنش متقابل نيست. همين جا اضافه كنم كه اغلب نظرياتي كه در جامعه شناختي و علوم سياسي پيراموم نظريه كنشگري ابراز مي شوند، از جمله كتاب «نظريه كنش» نوشته پير بورديو، چيزي جز نظريه هايي درباره واكنش ها نيست. هر قدرت با محور قرار دادن يك عنصر ضد، نيروي ابتكار و كنشگري را از دست مي دهد و با اقدام بر ضد آن، تنها واكنش او مي شود. بدين ترتيب روابط دو قدرت هميشه بر ضد يكديگر و واكنش يكديگر است. سازش ها و معاهدات دو قدرت، بنا به آنكه بنيان هاي اجتماعي و بين المللي داراي كنش فعال باشند، به ميزان كاهش نفوذ قدرت در راستاي آزادي است و بنا به انفعال و كار پذيري اين كنش ها، صرفاً ايستگاه تنفس قدرت به منظور راه جستن به چيرگي بيشتر است.
10- نه مي توان از موضع آزادي واكنش نشان داد، و نه مي توان روابطي برقرار كرد كه بر اساس آن ديگران در دام واكنش گرفتار آيند. كنشگرِ آزادي، نه تنها واكنش قدرت را تحريك نمي كند، بلكه با كنش هاي خلاق مي كوشد تا قدرت را به مدار كنشگري بخواند. براي اين منظور بايسته و شايسته است تا كنشگرِ آزادي ملاحظات زیر را در نظر داشته باشد:
* هدف وقتي آزادي است، روش بايد در خور هدف باشد.
* مصلحت روش اجراي حقيقت است. بنابراين،
* بيرون از حقيقت هر مصلحتي جز مصلحت قدرت نيست.
* بيان حقيقت بديلي جز مبارزه با سانسور ندارد.
* پا پس كشيدن از مدار حقيقت، موجب پا پيش گذاشتن قدرت مي شود و در نتيجه،
* واكنش های پی در پي، راه را بر آزادي ها دشوارتر مي سازند.
حاصل كاربرد چنين روش هايي و روش هاي ديگري كه خوانندگان محترم در خور كنشگري خلق مي كنند اين است كه، اشخاص قدرتمدار چنان درزندان تاريك واكنش هاي خود گرفتار مي شوند، كه ديگر به نتايج اعمال و رفتار خود آگاه نيستند. سرانجام این دسته افراد، در قهر واكنش هاي خود از ميان خواهند رفت، چنانچه برصدام رفت. مي دانيم كه سياست صدام، جز واكنش آمريكائيان، چيزي نبود و هم از اين رو بود كه سياست داخلي را تابع اين سياست گرداند. ديرپايي قدرت ها از جمله قدرت صدام حسين از اين رو بود كه مخالفين آنها و از جمله آمريكائيان، جز واكنش متقابل او، روش ديگري كه در خور آزادي و مردم سالاري باشد، نيافتند.
11- يك جامعه يا يك حكومت يا يك حزب سياسي، به ميزاني كه رفتار و انديشه آن متكي به ضرورت ها و تصميمات دروني است، از توان كنشگري بهرمند است و به ميزاني كه محور تصميم گيري ها را از درون به بيرون انتقال مي دهد، داراي واكنش مي شود. حكومت هاي اقتدارگرا اغلب سياست خارجي را محور سياست داخلي مي سازند و حكومت هاي توتاريتر بيشتر. حكومت هاي دموكراتيك و متكي به بنيادهاي آزادي، سياست داخلي را محور سياست خارجي مي سازند. استقلال سياسي و اقتصادي تنها اين نيست كه دول خارجي يا اقتصاد خارجي به جاي ما تصميم مي گيرند يا نمي گيرند، بلكه بيشتر بدين معناست كه محور تصميم ها و انتخاب ها نه نيروي محركه دروني، بلكه بر اساس الزامات و انتخاب هاي بيروني صورت مي گيرد. بلكه بدين معنا نيز هست كه روابط تخاصمي و اندازه واكنش ها و تصميمات نيروهاي متخاصم (يا رقيب) تعيين كننده و تنظيم كننده روابط داخلي آن، دنباله و تابع سياست خارجي باشد. اگر چه بنظر برسد كه هيچ دستور دهنده اي از خارج وجود ندارد. اين گفته آقاي حجاريان كه چرا ما در سياست خارجي كم مي آوريم، اين نيست كه حكومت گران مناسبات ميان تاكتيك و استراتژيك را خوب نمي دانستند، بلكه بدان دليل بود كه سياست خارجي همواره محور تنظيم سياست داخلي قرار گرفت. به عبارتي، سياست داخلي تابعي از سياست خارجي و سياست خارجي نيز تابعي از رفتار محورهاي ضد بوده است. و نيز به اين دليل بود كه حقوق آزادي هاي جامعه، دنباله و تابع اقدامات ناشي از تهديد استقلال گرديد. و سرانجام به اين دليل نيز بود كه رويكرد به امنيت ملي (امر بيروني) از نگاه آزادي جامعه (امر دروني) نبود، بلكه هميشه امر بيروني (= امنيت) بود كه امر دروني (= آزادي) را تابع و مطيع خود مي ساخت. آقاي حجاريان بايد مي دانست كه اگر در جامعه اي آزادي تعيين كننده محور امنيت ملي قرار مي گرفت، امكان انتخاب جامعه نامحدود مي شد و حكومت نيز در سياست خارجي در مدار باز انتخاب ها عمل مي كرد. اگر آقاي حجاريان به چنين نگرشي دست مي يافت، ديگر چونان در هيئت يك تماميت خواه نمي گفت، مسئله مهم اين است كه «ما بايد با كدام كوك برقصيم»؟
اكنون بر اساس گزاره هايي كه شرح آن رفت، مي توانيم يكي از مهمترين دلايل بن بست اصلاحات را بيان كنيم:
بنا به اينكه اصول راهنماي انديشه اصلاح طلبان و محافظه كاران يكي است و هر دو به قدرت اصالت مي دهند، رفتار هر دو طرف تنها واكنش يكديگر است. در اين ميان محافظه كاران واكنشي تر از اصلاح طلبان هستند.
خروج از بن بست ها، نياز به انديشه هايي خلاق و عقلي آزاد از روابط قدرت دارد. پيشتر شرح دادم كه در واكنشگري هيچ خلاقيتي وجود ندارد و عقل آزاد نيز در واكنش ها به عقل مصلحت انديش تبديل مي شود. چنين عقلي وقتي خروج از بن بست را با اندازه قدرت مي سنجد، يا ناتوان از خارج شدن از بن بست هاست و يا آنكه تعمداً خروج از بن بست را به مصلحت نمي شناسد.
معيارها و سنجه هاي آزادي و كنشگري وقتي در سياست راستي درخور مي يابند، كه در تجربه زندگي روزانه به محك زده شوند. به عنوان مثال، هر فرد در هر تجربه زندگي مي تواند تمام انديشه ها و رفتارها و تصميمات خود را در سنجش كنشگري به محك بگيرد. از يك اختلاف زناشويي و خانوادگي گرفته تا تصميماتي كه در سطح سازمان كار و يا در سطوح بالاي اقتصادي اتخاذ مي شوند، همه در سنجش هاي تجربي كنش و واكنش، قابل ارزيابي اند. نه تنها دولت ها و احزاب، بلكه هر فرد مي تواند و بايد هر تصميم و رفتار خود را به عيارهايي كه قدرت را از آزادي و كنشگري را از واكنشگري جدا مي كند، مورد سنجش قرار دهد.
عدم مرزبندي آزادي و قدرت و بدتر از آن تفسير آزادي با عيار قدرت و اندازه گيري آزادي و آزاد بودن با ميزان قدرت داشتن، موجب شده است تا فاصله اي بزرگ ميان باورهاي روزمره و نوع زندگي كردن بوجود آيد. گمان برده مي شود كه مي توان به آزادي و مردم سالاري معتقد بود، ليكن با قدرت درآميخت و يا ايده مردم سالاري را با پيشه مردم داري تجربه نكرد. ليكن معيارها و سنجه ها ي آزادي و كنشگري، معيارها و سنجه هاي تجربه زندگي روزانه است. تنها زماني كه كنش ها از واكنش ها بازشناخته مي شوند، عيار و محكي بدست مي دهند تا رفتارها و تصميمات خود را بر اصول راهنماي آزادي و قدرت، از هم بازشناسيم. در چنين محكي است كه مي توانيم خود را به آزمون تجربه بنشانيم كه، آيا به آزادي دل بسته ايم و يا به كانون هاي قدرت سرسپرده ايم. به عنوان مثال، وقتي با يك تصميم خاص روبرو می شویم، همواره بايد اين پرسش را پيشاروي خود قرار دهيم، آيا اين تصميم خاص و يا اين عمل خاص، تصميم و يا اقدامي از روي كنش هاي دروني و فعاليت آزاد عقل خود بوده است و يا واكنشي بر ضد اين و آن؟ آيا محور تصميم چنين اقدامي حاصل تشخيص و تجزيه و تحليل دروني من بوده است و يا حاصل عصبانيت، ضديت، يا تفوق جستن و پيشي گرفتن از ديگران ؟ آيا در شرايط رفع عصبانيت و در شرايطي كه خويشتن را در آينه عقل آزادي خويش قرار می دهيم، باز هم مبادرت به چنين تصميمي خواهيم گرفت ؟
همانطور که در بخش مربوط به دموکراسی حقیقت و مصلحت شرح داده شد، و از باب فایده تکرار پاره ای از حقایق، نه تنها حكومت ها و احزاب، بلكه هر فرد بايد همواره اصول راهنماي خود را (باورهاي راهنما) با باورهاي روزمره و باورهاي روزمره را با تجربه زندگي روزمره به محك راستي و ناراستي بنشاند. خيلي آسان مي شود مدعي شد كه، من دموكرات هستم يا طرفدار حقوق اساسي مردم هستم، ليكن در روابط شخصي و حتي در خانواده و سازمان كار، چونان يك ارباب رفتار كنم و اگر خدمتي هم به ديگران مي رسانم، چيزي جز نگاه كريمانه و الطافانه يك ارباب به رعاياي خويش نيست. محورهاي دروني و بيروني كنش ها و واكنش ها، سنجش خوبي است كه ميزان راست و دروغ گفته ها، ادعاها و عقايد ما را در آزادي و قدرت به محك تجربه خواهد گذاشت.
براي آنكه براي خوانندگان روشن كرده باشم كه چه معيار تجربي وجود دارد كه كنش ها را از واكنش ها بسنجيم، چه آنكه بعضي از تصميم ها نتيجه فكر كردن، تجزيه و تحليل كردن خود ماست، اما چيزي جز واكنش نيستند، توجه شما را به اين معيارها جلب مي كنم:
* هراقدام و هر تصميم كه بيرون از روابط قدرت پديد مي آيد، كنش است و به عكس، اقدامات و تصميماتي كه در درون روابط قدرت ايجاد مي شوند، واكنش روابط قدرت هستند.
* هر اقدام و تصميم كه به قصد سلطه و تفوق بر كسي و يا چيزي نباشد، كنش مي ناميم
* تصميم ها و رفتارهايي كه جمع تضادهاي محيط را كاهش مي دهند، كنش ناميده مي شوند. به عنوان مثال، وقتي در روابط زناشويي يكي از طرفين با محور قرار دادن يك تضاد، قصد تفوق بر ديگری داشته باشد، طرف مقابل اگر براي محكوم كردن وي و يا بستن زبان وي تضاد ديگري را مطرح كند، هر دو طرف واكنش يكديگر شده اند.
با اين وجود مي توان برآورد كرد كه طرح يك مسئله به جمع تضادها مي افزايد و يا آنها را كاهش مي دهد. فراموش نشود كه تفوق و چيرگي و سلطه بدترين شكل تضاد است. اگرچه ممكن است بسياري از چيرگي ها با تضادي خاموش همراه باشد. مانند آنچه كه در روابط زناشويي وجود دارد.
* هرگاه طرح مسئله اي يا تصميمي با قصد حل كردن مسائل باشد، كنش ناميده مي شود، و اگر طرح مسئله و يا تصميمي به جاي حل كردن مسائل مشكلي بر مشكلات بيافزايد، واكنش مي ناميم.
* كنش ها ضد خشونت هستند. هر تصميم و رفتاري كه به خشونت و تخريب محيط و ديگران منجر شود، واكنش مي ناميم.
استدلال مي شود كه بعضي از اقدامات و واكنش هاي بشر، واكنش هاي طبيعي و ضروري هستند كه اگر نباشند، بشر نيز نبود. مثلا واكنشي كه بشر عليه بلاهاي طبيعت از خود نشان مي دهد و يا وقتي كه چشمان خود را در مقابل يك ضربه، واكنش طبيعي از خود نشان مي دهد، نمونه هايي از واكنش هاي طبيعي و ضروري هستند. در پاسخ به اين ابهام اضافه مي كنم، ما به مسامحه واكنش را به حركاتي چون چشم بر هم زدن اطلاق مي كنيم، نقصان واژگان اغلب تسامحاتي از اين دست بوجود مي آورد. زيرا چنين اقدامي فاقد ويژگي هاي واكنش گري است كه پيشتر شرح دادم. به علاوه، اگر به جاي انتخاب لفظ واكنش، آن را «كنش حياتي» بنامیم، آيا مسئله حل نشده است ؟ در پاسح اشكال نخست نيز اضافه مي كنم كه اگر دفاع انسان در مقابل حوادث طبيعت به تخريب نهايي طبيعت منجر نشود، واكنش نيست. مضاف بر آنكه در يك جهان هدف دار، طبيعت داراي اين استعداد هست كه تا حدود بسياري امكان استفاده و تسخير نيروهاي محركه خود را بدست انسان واگذارد. به ويژه وقتي استفاده اين نيروها با نيروي محركه آزادي انسان تركيب شود، به جمع نيروهاي محركه طبيعت مي افزايد.
اكنون وقتي در آراء و عقايد محافظه كاران و اصلاح طلبان نيك نظر كنيم، چيزي جز واكنش با يكديگر، كمتر مي بينيم. محافظه كاران نه تنها در عقايد و تصميمات، بلكه در انتخاب واژه ها جز مجموعه اي از واكنش ها اقدام ديگري ندارند. به عنوان مثال، آنها در واكنش به اصطلاحي چون «جامعه مدني»، اصطلاح «جامعه مدينه النبي» را جعل كردند و وقتي كه بحث توسعه سياسي به ميان آمد، بحث توسعه اقتصادي را با همه بي اعتقادي آنها به امر اقتصاد، جعل كردند، در مقابل موضوع «قتل هاي زنجيره اي»، موضوع «مطبوعات زنجيره اي» را اختراع كردند. حاصل آنکه محافظه کاران، چون از ساده ترين كنش هاي اجتماعي ناتوان هستند، كوشش مي كنند تا اصلاح طلبان را در دام واكنش ها قرار دهند. آنها كوشش مي كنند تا با تحريك واكنش هاي اصلاح طلبان، امكان كنش گري را از آنان سلب كنند.
وقتي انسان و يا هر جريان سياسي، امكان كنشگري را از خود سلب مي كند، نيروهاي محركه دروني خود را بدست جبر (نيروهاي محركه بيروني) مي سپارد. دامي كه محافظه كاران گسترده اند همين است. چون محافظه كاران فاقد هر گونه كنش دروني (رفتاري متناسب با آزادي و از جنس آزادي) هستند، با سلب جريان كنشگري از اصلاح طلبان و قرار دادن آنها در دام واكنش ها، رفتار و عقايد آنان را از جنس قدرت مي سازند. در نتيجه دو كانون قدرت به خوبي مي توانند مدار جبري قهر را بر روي يكديگر ببندند و جامعه اي را در كام قهر و جبر از كنش فعال بازدارند، اين آن جفاي تاريخي است كه اصلاح طلبان با جامعه خويش كردند.

چهارشنبه 1 خرداد 1381
فرم ارسال نظر:
نام:  
پست الکترونیک:  
برای مثال: bayaneazadi@ahmadfaal.com
موضوع:  
نظر:  
وب سایت:
برای مثال: http://www.ahmadfaal.com
وب لاگ:
برای مثال: http://faalahmad.blogfa.com
   
Skip Navigation Links
پست الکترونیک:
bayaneazadi@ahmad
faal.com
- اسطوره های سیاسی
- سرگذشت سوبژه در نظریه های انسانشناختی
مباحثي پيرامون مناسبت هاي اجتماعي
--------------------
مباحثي در باره روشنفكري ديني
--------------------
مباحثي در باره فلسفه حقوق و سياست
--------------------
مجازات کردن سخت‌ترين کار ممکن است: مصاحبه با فوکو
--------------------
فلسفه و روان‌کاوي: آلن بديو
--------------------
مصاحبه با دیوید هاروی: سیمای تازه‌ی نظام اقتصادی جهان
--------------------
آیا شورش بی‌فایده است؟ میشل فوکو
--------------------
«در دفاع از انقلاب۵۷» امین بزرگیان
--------------------
«روحانیت اسلام و عصر جديد» امین بزرگیان
--------------------
چامسکی: دانشگاه بنگاهی تجاری شده است
--------------------
رونویسی تاریخ، بازگشت فاشیسم − گفت‌وگو با مراد فرهادپور
--------------------
ژیژک: بعضی وقت‌ها باید از ارادۀ اکثریت تخطی کرد
--------------------
حقوق بشر بدون تکالیفْ شکست می‌خورد
--------------------
مشاهده لیست کامل مقالات
تمامی حقوق و مطالب این وب سایت محفوظ است © 1387