«بيان آزادی، بیان آزاد شدن انسان و جامعه ها از زندان قدرت و خشونت است»
جهان بدون قدرت،   
جهاني که در آن، انسان و جامعه ها به آزادی و رستگاری مطلق دست یافته اند. اگر جهان بدون قدرت وجود ندارد، فی الواقع جهان بدون ستم، جهان بدون تجاوز، جهان بدون سانسور و ابهام، جهان بدون جنگ و کشمکش و سرانجام جهان بدون تضاد وجود نخواهند داشت. اگر قدرت فرآورده تضادها و نابرابری هاست، و اگر بنای جهان بر حقیقت و وحدت رخدادهای حقیقی است، پس نابرابری ها و تضادها و در نتیجه قدرت، به موجب از خود بیگانگی انسان در زیست جهان خویش پدید آمده اند. اگر جهان بدون قدرت هر گز به واقعیت نخواهد نشست، حداقل می تواند به منزله الگوی سنجش آزادی و حق مداری در جهان واقعی قلمداد شود.
نسبت نويسنده وب با كمونيسم و ليبراليزم:
اگر كمونيست ها و ليبراليست ها به حكومت برسند، محتمل مي دانم كه با ليبراليست ها دوست و با كمونيسم دشمن خواهم بود.
و اگر كمونيست و ليبراليست ها تحت حكومت ديگران باشند، با كمونيست ها دوست و با ليبراليسم دشمن خواهم بود.
نقش قدرت در ايجاد خشونت و كشمكش (ارائه در كنفرانس بين المللي دانشگاه تهران به همراه 4 دانشگاه و موسسه فرهنگي در آلمان)
تمام نظریه هایی که قدرت را بی اثر (خنثی) تعریف کرده اند، از بیان خاصه های قدرت ناتوان بوده اند. میشل فوکو بیشترین کسی است که کوشش خود را صرف آناتومی کردن قدرت و نقش قدرت صرف کرده است. او قدرت را چونان سیاله سحر آمیزی می شناسد که در هر چیز وجود دارد و بر هر چیز اثر می گذارد. همواره از هستی قدرت سخن به میان آمده است، اما دانسته نشد که بدون درک خاصه های قدرت، سخن گفتن از هستی قدرت ابهام آمیز است. تنها در بیان خاصه های قدرت است که معلوم می کند، چرا تاریخ نمایشگاه عرضه قدرت است (قول فوکو)؟ شاید از همین روست که فوکو در هیچیک از اثار خود، موفق نشده است تا حوزه قدرت را از حوزه آزادی تفکیک کند.
این قلم در اغلب نوشته های خود کوشش کرده است تا نقش قدرت را در حوزه های اجتماعی، سیاسی، و فرهنگی ، با آناتومی کردن خاصه های قدرت شرح دهد. برای این منظور، کار خود را در کتابی به نام "اسطوره های سیاسی" از رابطه دیالکتیکی میان قدرت و آزادی و شرح خاصه های متقابل آنها ، شروع کرده است. اما چرا نویسنده معتقد است، قدرت خشونت تولید تولید می کند و دولت ها به منزله سازمان یافته ترین اشکال قدرت ، بیشترین خشونت و کشمکش را تولید می کنند؟ شرح خاصه های قدرت این را به ما می گوید. در اینجا به اختصار خاصه های قدرت و مثالهاي تجربي در باره حوزه هاي عملكرد اين خاصه ها را شرح می دهم، تا چرایی رابطه میان قدرت و خشونت دانسته شود:
1- نخستین خاصه قدرت این است که فرآورده تضادهاست. به علاوه قدرت خود آبستن تولید انواع تضادها نیز می شود. هیچ شکلی از اشکال قدرت را نمی توان در ذهن و یا در جهان خارج تصور کرد که فرآورده تضاد نباشد. برای اثبات این ادعا کافی است، یک جهان فرضی را در ذهن خود انتزاع (ابستراک) کنید، جهانی که هیچ گونه رابطه تضاد در آن وجود نداشته باشد. آیا در چنین جهانی امکان پدید آمدن قدرت به منزله چیرگی و سلطه یک طرف بر طرف های دیگر وجود دارد؟
در اينجا خوب است به دو قاعده اشاره كنم:
الف) هر اندازه كه تضادها شديدتر باشند، قدرتي كه به وجود مي آيد خشونت آميزتر است.
ب) هر اندازه تضادها آشكارتر باشند، خشونتي كه پديد مي آيد آشكارتر هستند.
دولت ها در كشورهاي شرقي ماهيتي خشونت آميزتر از كشورهاي پيشرفته صنعتي دارند. اين دسته از كشورها، علاوه بر تضادهاي ناشي از زندگي كهن، داراي يك رشته تضادهايي هستند كه فرآورده "نظام واردات محصولات" مدرن اند. تضاد ميان اقوام و اديان، تضادهاي طبقاتي، تضاد ميان نسلها، تضاد ميان مراكز علمي با مراكز صنعتي، تضاد ميان دولت و مردم، از حمله تضادهايي هستند كه به وجود آوردنده انواع خشونت در اين دسته از كشورها محسوب مي شوند.
اما تضادها گاه به دليل وجود دولت متمركز آشكار نمي شوند. به ظاهر امنيت برقرار است، اما به محض اينكه پيوندهايي كه موجب تمركز قدرت بوده اند، از ميان مي روند، تضادها و خشونتها محل بروز پيدا مي كنند. به عنوان مثال، كشور اتحاد جماهير شوروي تا پيش از فروپاشي آبستن تضادهاي مختلف قومي بود. برژينسكي از سالها پيش از فروپاشي پيش بيني كرده بود، كشور شوروي آتشفشان مليتهاست. چند سال بعد وقتي پيوندهايي كه موجب تمركز قدرت بودند از ميان رفتند، ديدم كه چگونه لهيب آتش از دهانه كوه زبانه كشيد. همين وضعيت در يوگسلاوي تكرار شد، با اين تفاوت كه در روسيه وقتي قدرت مركزي از ميان رفت، مليت ها به مدد استقلال سر در جيب (يقه) خود فروبردند ، ولي در يوگسلاوي چون هنوز قدرت فائقه اي (مسلطي) از درون و بيرون وجود داشت، اختلافهاي فرهنگي و ملي به نزاع هاي قومي تبديل شدند. مثال ديگر دولت بعث عراق بود . اين دولت به موجب استبداد متمركز، وجود تضادهاي ميان اقوام را به مدد استبداد متمركز پنهان كرده بود و با ايجاد جنگ هاي خارجي اين تضادها را براي مدتي به ايران و كويت انتقال داد. اما به محض سست شدن اين پيوندها، تضادها و منافع گروه بندي هاي اجتماعي و سياسي، يك به يك سربه بيرون باز مي كنند. يك عامل مهمتر ديگر كه افزون بر عوامل پيشين است، حضور دول خارجي است كه خود موجب ايجاد بدترين تضادها در كشور عراق شده است. حضور ثابت آمريكائيان از يك طرف و حضور نامنظم كشورهاي پيراموني از طرف ديگر ، رشته هاي ديگري از تضادها و برخورد منافع را در عراق پديد آورده اند. به عبارتي، امروز سرزمين عراق منتجه و برآيند، تضاد ميان منافع قدرتهاي خارجي در سراسر جهان، با قدرت هاي داخلي گشته است. از همين روست كه شاهديم كه عراق امروز، به مركز انباشت و برزو خشونتها در جهان تبديل شده است.

2- خاصه تضاد به ما نشان می دهد که قدرت فرآورده نابرابری ها نیز هست. به انواع و تعداد نابرابری هایی که در جامعه وجود دارند، تضاد به وجود می آید. در یک عبارت ساده، عده ای باید فاقد قدرت باشند تا عده ای دیگر واجد آن. هر گاه در جامعه ای توزیع امکانات، هیچ محلی برای بروز نابرابری ها نگذاشت، آیا تصور می رود که : چه کسی بر چه کسی اقتدار دارد؟
امروز در سراسر جهان به خوبي شاهد هستيم كه چگونه نابرابري ها منشاء توليد بدترين خشونتها گشته اند. بنيادگرايي و تروريسم محصول اين نابرابري ها هستند. يكي از شگفتي هايي كه در جهان امروز به چشم مي خورد، ناديده گرفتن رابطه ميان تروريسم، بنيادگرايي و وجود نابرابريهايي است كه جهان را به انفجار خشونتها بدل كرده است. تروريسم پديده شومي است، اما گمان نمي كنم كه اين پديده، شوم تر از نابرابريهايي باشد كه جهان را از پس زيبايي هايش به كريه ترين چهره، تبديل كرده است. اگر تا يكصد سال پيش به يمن ناآگاهي ها و يا آگاهي هاي كاذب، مي توانستيم چهره كريه نابرابريها را پنها كنيم، اما امرزو به يمن انفجار اطلاعات و دسترسي ساده و ارزان به منابع اطلاعاتي ، پرده كراهت از چهره نابرابريها برداشته مي شود. بي جهت نيست كه تررويسم يك پديده نيمه دوم قرن بيستمي است. همان نيمه اي كه "آلوين تافلز" از دهه شصت آن نقطه آغاز عصر انفجار اطلاعات ناميد. اين آگاهي كه بيش از يكصد سال پيش ماركس از آن به منزله "آگاهي طبقاتي" ياد كرد، و من در اينجا به منزله "آگاهي ناتمام از نابرابريها" ياد مي كنم، در جوامعي به وجود مي آيد كه فاقد آگاهيهاي حقوقي است و نيز در جوامعي به وجود مي آيد كه بيشترين سهم از نابرابريها و تحقيرها را دارند. در حقيقت تروريسم و بنيادگرايي، يك اقدام واكنشي ناحق، نسبت به پيش زمينه هاي حقيقي است كه در جامعه ها وجود دارد. چند سال پيش در يكي از پژوهش هاي خود به تفصيل شرح دادم، كه چگونه : «مبارزه با تروريسم زير بار اين حقيقت نمي رود كه پديده تروريسم، الگوي واكنش سازي امر واقعي است. همچنين مبارزه با تروريسم زير بار اين حقيقت نمي رود كه، نظام بورژوازي ليبرال علاوه بر اينكه خود بر يك رشته از واكنش ها متكي است، همچنين مولد يك رشته از واكنش هاي ديگري نيز هست. مبارزه با تروريسم بر اين حقيقت مسلم چشم فرو مي بندد كه، نظام بورژوازي ليبرال مولد منظومه اي از تضادهايي است كه، هر يك دو به دو و در واكنش با يكديگر خشونت توليد مي كنند. اين نظام در درون خود حاوي تضادهاي پرشماري است. مواجهه بورژوازي ليبرال با تضادهايي كه درون ذات اوست بدين ترتيب است كه، همزمان با توفيق او در تفوق جستن بر تضادها، بحرانهاي ناشي از آن را به سطوح ديگري انتقال مي دهد. انتقال بحرانها به بخش هاي ديگر جامعه و ايجاد مجاري هاي مجازي و نيز انتقال بحرانها به كشورهاي ديگر، در زمره روش هايي است كه مبارزه با تروريسم براي مقابله با بحران ها ايجاد مي كند» در ادامه پژوهش اضافه كردم كه چگونه تروريسم و مبارزه با تروريسم مكمل يكديگر هستند زيرا:
«هم تروريسم و هم مبارزه با تروريسم هر دو به قدرت اصالت مي دهند. يكي قدرت را از راه زور و خشونت عريان كسب مي كند و ديگري زور و خشونت را از راه سرگرمي ها، به تكانه هاي مغزي تبديل مي كند. زيرا، هر دو در مدار بسته واكنش ها عمل مي كنند. زيرا، نظام تصميم گيري هر دو در محورهاي ضد راه به نظر و عمل مي جويد. زيرا، هر دو كوشش دارند تا تمامت جهان را به تصرف خود درآورند. يكي بنام آرمان ايدئولوژيك و دفع فتنه در جهان و يكي به نام حقوق بشر و موكراسي».

3- اما نابرابر ها در هیچ جامعه ای به وجود نمی آیند، مگر آنکه قدرت در سایه تاریکی و ابهام ابراز وجود کند. هر یک از اشکال قدرت یا در تاریکی اطلاعات و یا در ابهام زبان و استفاده از واژه های کلی و مبهم و یا در حیطه اداری محرمات به وجود می آیند. تابش نور بر قدرت، مرگ قدرت است. از همین روست که قدرت ها می کوشند تا خود را از تیررس روشنایی دور کنند. اهمیت مبارزه دائمی با سانسور از همین جا معلوم می شود.
چه كسي ترديد دارد كه قدرت به يمن سانسور و استفاده از زبان مبهم و كلي است كه به وجود مي آيد؟ چه كسي ترديد دارد كه روابط سلطه و زور و خشونت ، از وارونه سازي واژه ها و مفاهيم به وجود مي آيند؟ بنابراين از يك نقطه نظر، خشونت فرآورده واژه ها ومفاهيم متقابلي است كه در تاريكي و ابهام به يكديگر برخورد مي كنند. هيچ خشونتي را نمي يابيد كه خود را پشت مفاهيم و وا ژه هاي مبهم پنهان نكرده باشد. تجاوز آمريكا به عراق و افغانستان و تجاوز اسرائيل به جنوب لبنان، در نتيجه همين ابهام ها به وجود آمدند. اگر روزي كه آمريكائيان به عراق تجاوز كردند، جامعه روشنفكري به مدد وجدان عمومي از آمريكائيان مي پرسيدند، مرادتان و تعريفتان از دموكراسي و حقوق بشر چيست‏؟ بي ترديد، امروز شاهد بددترين خشونت ها در منطقه خاورميانه نبوديم. اگر روزي كه اسرائيل به جنوب لبنان حمله كرد، ‏ از آنها مي پرسيديم، مرادتان از آزادي دو سرباز اسرائيلي، در شرايطي كه صدها و هزاران فلسطيني و لبناني توسط پليس اسرائيل ربوده و گاه نيست مي شوند‏، چيست‏؟ در آن صورت شاهد كشتار وحشيانه روستاي قانا و دهها روستاي ديگر در جنوب لبنان نبوديم. اگر روزي كه بنياد گراها به بهانه حراست از بنيادهاي ديني و يا قومي دست به عمليات انتحاري مي زدند و مي زنند، از آنها بپرسيد كه چه رابطه اي ميان «هدف مقدس» و «كشتار كودكان» وجود دارد؟ و يا، شما به نيابت از چه كساني چنين عمل مي كنيد؟‏ ديگرشاهد وجود گروههايي نيوديم كه در تكميل سياست خارجي آمريكا، مدار قهر و خشونت را در جامعه ببندند. اگر روزي كه اصلاح طلبان از دموكراسي ديني سخن به ميان آوردند،‏ از آنها سؤال مي كرديد، مراد خود را از دموكراسي ديني شفاف كنيد و بعد بپرسيد كه چه مناسبتي ميان اين دموكراسي و شعار «ايران براي همه ايرانيان» وجود دارد، به آساني دموكراسي ديني دستخوش اسطوره پرستي نمي شد. آيا ابهام ها در مفهوم دموكراسي ديني نبود كه فضاي خالي براي فرود آمدن اسطوره ها نمود و بعد تمامت آن را به تصرف خود در آوردند؟

4- اما خاصه سوم قدرت به وجود نمی آید، مگر انکه آدمی نسبت به استعدادها و حقوق ذاتی خویش دچار غفلت شود. از همین روست که خاصه چهارم قدرت با تخریب استعداد آزادی انسان آغاز می شود. همین جا اضافه کنم که آزادی نوعی خواست است. خواستن برای بی نهایت شدن و چون «این همان» شدن با هستی. این خواست وقتی در مادیت از خود بیگانه می شود، به قدرت تبدیل می شود. زیرا منابع مادی محدود هستند و وقتی خواست نامحدود انسان را در آزاد شدن و بی کران شدن و چون خدا شدن، در منابع محدود جستجو می کنید، این خواست نمی تواند با تخریب محیط ، تخریب طبیعت و در نتیجه با تخریب آزادی تحقق پیدا نکند.
همين جا اضافه كنم كه اگر به تمام جرائم نيك توجه كنيد، علائم خود تخريبي را به خوبي در آن مشاهده خواهيد كرد. در اين ميان بالاترين تخريبها، تخريب استعداد آزادي است. تخريب استعداد كنش ورزي و تبديل شدن به واكنش محض است. در اينجا خوب است توجه شما را به مطالعات روانشناختي جلب كنم. اريك فروم يكي از روانشناسان اجتماعي است كه مطالعات ارزنده او هيچگاه از صفحه كوشش هاي بشردوستانه پاك نخواهد شد. او عمده مطالعات خود را بروري آسيب شناختي روان نژندي هايي (روان پريشي يا شخصيت نورتيك) چون ساديسم، مازوشيسم ، سادومازوشيسم و شخصيتهاي مرگ دوست قرار داده است. او در نخستين مطالعات خود در كتابي به نام "گريز از آزادي" معتقد است كه شخصيتهاي ساديسم و مازوشيسم مكمل يكديگر هستند. اين دو شخصيت در امتداد هم و متكي به يكديگر هستند. ساديستها بدون مازوشيستها و مازوشيستها بدون ساديستها لحظه اي نمي توانند به زندگي ادامه دهند. در عرصه سياست، قهرمانان و رهبران سياسي كه ميل به سلطه در آنها بسيار نيرومند است، ميل آنها متكي به خيل عظيمي از توده هايي هستند كه متقابلا ميل به پذيرفتن سلطه دارند. اريك فروم در آخرين مطالعات خود در كتابي به نام "آناتومي ويرانسازي انسان" به روي روابط قهرمانان با توده ها در جنبشهاي توتاليتاريستي اشاره دارد. او در اين كتاب نشان ميدهد كه شخصيتهاي سلطه گر، چگونه نيازمند شخصيتهاي زير سلطه هستند. به زعم او، هر دو شخصيت از يك نانواني رنج مي برند. و هر دو شخصيت از يك ناتواني دائما در هراس و وحشت هستند. اين ناتواني و ترس، چيزي جز ناتواني و وحشت بيمار از زيستن در خود نيست. "كارن هورناي" نيز در كتاب خود به نام "عصبيت و رشد آدمي" همين مسئله را با عنوان "اعتياد به اتكاء كردن" ياد مي كند. فرويد نيز اولين كسي بود كه به خوبي نشان داد كه چگونه غرايز "عشق" و "مرگ" وقتي در درون به يكديگر تلاقي مي كنند، به پديده خودآزاري تبديل مي شوند و وقتي اين دو پديده در بيرون به يكيديگر تلاقي مي كنند، به خشونت عليه ديگران منجر مي شوند. اما اشتباه فرويد اين بود كه به غريزه مرگ در درون انسان اصالت مي داد. او نداست كه غريزه مرگ و خشونت در آدميان، در نتيجه تخريب استعداد عشق ورزي و آزادي بروز پيدا مي كند. او نتوانست درك كند كه ماهيت مرگ و خشونت، عدمي هستند و تنها در وارونه سازي و از خود بيگانگي انسان و جامعه ها با استعداد آزادي است كه محل عمل پيدا مي كنند. از همين جا به خاصه پنجم قدرت مي رسيم كه :
5- قدرت از خود داراي هستني نيست، بلكه هستي آن مرهون نيست كردن هستي آزادي است. به عكس آزادي از خود داراي هستي است، و نبود آزادي به منزله نفوذ نيستي (=خشونت ) در هستي است.
حكماي اسلامي بحث خوبي درباره منشاء خير و شر دارند. مرحوم "مرتضي مطهري" اين مباحث را در كتابي يه نام "عدل الهي" گرد آوري كرده است. به عقيده حكماي اسلامي منشأ امور خير هستي است و منشأ امور شر و بدي چيزي جز جهان عدمي نيست. به عبارتي، از نقطه نظر حكماي اسلامي، شر چيزي جز فقدان خير نيست. امور شر از خود هستي ندارند، بلكه هستي آنها وامدار نيست كردن امور خير است. اما حكماي اسلامي هيچ بحثي درباره پديده هاي آزادي و قدرت و منشأ هستي و نيستي آنها انجام نداده اند. از نقطه نظر اين بحث، آزادي چيزي است كه داري هستي است و قائم به ذات خود است. و قدرت چيزي است كه منشاء آن نيستي است و در عمل قائم به عناصر و محورهاي ضدي است كه در بيرون ايجاد مي شود. براي تجربي كردن نظر خود خوب است مطالعه خود را به رابطه اي كه دولت آمريكا با محورهاي شرارت دارد، جلب كنيم.
كيست كه نداند آمريكائيان با وجود محور قرار دادن شرارت ها است كه مي تواند به كانون محوري كنترل جهان تبديل شود؟ چه اندازه آگاهي لازم است تا دانسته شود، وجود محورهاي شرارت ، اسباب وجودي و حياتي حوزه قدرتي است كه دولتها و به ويژه دولت آمريكا در جهان تعريف كرده است؟ نياز قدرت به ساختن محور ضد بيروني و يا ايجاد محورهاي شرارت و تروريسم، آنقدر حياتي است كه هر جا كانون هاي شرارت و ترور رو به ضعف بگذارند، در توليد و بازتوليد كانون هاي ديگر شرارت كوشش جدي به خرج مي دهد؟ آيا پس از سقوط صدام حسين نبود كه دولت آمريكا به انحلال ارتش آن كشور پرداخت؟ آيا نمي دانست كه در هر رژيم ديكتاتوري، تنها رئوس فرماندهي ارتش و نظام اداري كشور هستند كه در حرم امن ديوانسالاري قدرت، امين تربيت مي شوند؟ بنابراين، با وجود زياني كه لايه هاي مياني و قاعده ارتش از نظام ديكتاتوري مي بينند، چرا آمريكائيان به انحلال آن اقدام كردند؟ آيا نمي دانستند كه با وجود انحلال، خيل عظيمي از ارتش بيكاران روانه شهرها مي شود؟ آيا نمي دانستند كه از صدها هزار نيروي بيكار شده و تحقير شده، بخش بزرگي از ارتش بيكاران جذب جريان هاي تروريستي مي شوند؟ آيا آمريكائيان اين مجراي تحقير و بازگشت را به منظور توليد و بازتوليد كانونهاي تروريستي در عراق ايجاد نكردند؟

بدین ترتیب است که معتقدم، قدرت و سلطه با تولید انواع تضادها و نابرابری ها و محیطی تاریک و با تخریب استعداد آزادی انسان، به وجود آورنده همه خشونت ها و کشمکش هاست. به همین دلیل است که معتقدم، دولت ها به منزله پیچیده ترین و سازمان یافته ترین اشکال قدرت ، کارگاه تبدیل نیروهای محرکه جامعه به زور و خشونت هستند. دولت های قدیم ، با بکار بردن زور مستقیم، خشونت را به شکل آشکار بیان می کردند و دولت های مدرن با بکار بردن زور غیر مستقیم و به مدد عقلانیت ابزاری ، خشونت را در قالب انواع سرگرمی ها و تبدیل فرهنگ به سرگرمی، بیان می کنند. هانا آرنت معتقد است، اعمال زور با اعمال خشونت یکسان است، اما اعمال قدرت با اعمال خشونت یکسان نیست. غفلت هانا آرنت اینجاست که او، صورت مضمر(پوشیده) و پنهان قدرت را نمی بیند. او اگر می دانست، قدرت چیزی جز شکل دیوانسالاری شده خشونت کهن نیست، چنین اظهار نظر نمی کرد. به عنوان مثال، امروز دول پیشرفته صنعتی به ظاهر زور اعمال نمی کنند و به ظاهر با روش های خشونت آمیز مخالف هستند و به ظاهر با تروریسم مبارزه می کنند و به ظاهر میان آنها جنگ وجود ندارد. اما این دولت ها به جای خشونت و زور مستقیم، از زور و خشونت نمادین شده (سیمبلیزه شدن) استفاده می کنند. تعریف ما از قدرت و دیوانسالاری ها ، الگویی از خشونت نمادین شده است. دیگر اشکال نمادین شده این خشونت ها و کشمکش ها ، انتقال چنگ به کشورهایی است که هنوز از زور مستقیم استفاده می کنند. اگر میزان خشونتی که در نتیجه تخریب طبیعت و تبدیل فرهنگ به سرگرمی ها و تخریب نیروهای محرکه آزادی به وجود می آیند، اندازه بگیرید، در خواهید یافت که تا چه اندازه دیوانسالاری ها به ایجاد خشونت های نمادین می پردازند.
اینجانب معتقد نیستم که دولت باید از میان رود تا خشونت ها از میان بروند. اما معتقد هستم که باید سازمان نوینی بر اصل "عدم قدرت" برای دولت ها تعریف نمود. به عبارتی، با تغییر نقش دولت از عامل قدرت، امنیت و دفاع از مفهوم کلی و قدرتمدارنه "منافع ملی"، باید نقش و سازمان دولتها را در حراست از "حقوق ملی" و گسترش آزادی ها جستجو کرد. بدین ترتیب است ک می توان روند تولید خشونت را یکسره تعطیل کرد.
________________________________________

















درباره اینکه چرا و چگونه لیبرالیسم به لحاظ پایه های فلسفی آن به خشونت و فاشیسم منجر می شود، پروپوزالی که همین امروز فردا برایت می فرستم تقریبا پاسخ به همین مسئله هم هست. اما به اختصار عرض کنم:
جستن پیوند میان لیبرالیسم و فاشیسم، تنها بر اساس تفسیر اصول پایه های قدرت قابل توجیه است. من یک تعریف درباره قدرت و رابطه آن با زور ارائه کرده ام که در بعضی از نوشته های خود بدان اشاره کرده ام. معتقدم که قدرت شکل سازمان یافته زور است. در نظام های پیشامدرن اعمال زور فاقد عقلانیت بود، لذا زورمداران ابزارهای زور راد به طور مستقیم و آشکار بکار می بردند. اما در دور ان حاضر اعمال زور دیوانسالاری شده است. اینک توجه شما را به بخشی از مقاله ...جلب می کنم....
« هانا آرنت معتقد است، خشونت و قدرت همواره همراه با ابزار و ادوات صورت می گیرد و لیکن قدرت همواره از راه اقناع و الزام جمعی اعمال می شود. هر گاه قدرتی به خشونت متوسل شد، در واقع وقتی است که به ضعف و اضمحلال قدرت تن داده است.
نقد نظرات آرنت نیاز به تحلیل مفصل دارد، اما تا آنجا که به بحث ما مربوط می شود، پرسش درباره اشکال پنهان و آشکاری است که کانون های قدرت عصر مدرن و پیشا مدرن از خود نشان می دهند. اگر هر قدرتی، از جمله قدرت اربابان متکی به اقناع است، پس چرا قدرت ها حتی وقتی که خشونت اعمال نمی کنند به انباشت ابزارهای خشونت، مانند نیروی پلیسی یا سازمان دادن به اطلاعات مخفی و ابزارها و ادوات دیگر، مشغول هستند؟ آیا درست است که هر کانون قدرت، تنها وقتی رو به ضعف می گذارد، یعنی اطاعت ناشی از اقناع و الزامات جمعی را از دست می دهد، به خشونت متوسل می شود؟ آیا سازمان دهی و اعمال قدرت، خواه در دوران ارباب - رعینتی، که متکی به تابوهایی بودند که ترس را به سطح اعتقاد جمعی می کشاندند و نیز وابستگی رعایا در همین دوران، و خواه در دوران حاضر، که به موجب انواع تکنولوژی های رسانه ای و انضباطی، که می توانند ترس و انقیاد ایجاد کنند، امکان پذیر بود؟
اگر هر قدرت سازمان یافته ای مثل دولت ها، خشونت را وقتی به کار می برند که قدرت خود را از کف می دهند، بدین منزله نیست که زور و خشونت، اشکال مضمر یا پنهان هر قدرتی است که وقتی نتوانست جامعه را در اقناع به انقیاد بکشد، ظاهر می شود؟ آیا اقناع جامعه همواره از راه الزام جمعی بدست می آید؟ آیا بخشی از اقناع در نتیجه خشونت مضمری نیست که هر سازمان قدرت، از راه دیوانسالاری ها مبادرت به اعمال آن می کند؟ آیا وقتی آرنت از قول پارتو و سورل نقل می کرد که، هر چه زندگی اجتماعی بیشتر صورت دیوانسالاری به خود می گیرد، جاذبه خشونت بیشتر می شود، به این حقیقت راه نیافت که دیوانسالاری ها، همان ابزارهایی اند که قدرت های مدرن بکار می بندند؟ به این عبارات توجه کنید :«در یک دیوانسالاری قوی هیچکس باقی نمی ماند که با او وارد بحث شد، شکایت ها را به او تسلیم کرد و وی را زیر فشار قدرت قرار داد. دیوانسالاری ها شکلی از حکومت هستند که همه از آزادی سیاسی و قدرت محروم اند، زیرا حکومتی که در آن هیچکس حاکم نباشد، به معنای فقدان حکومت نیست و از آنجا که همه متساویا فاقد قدرت باشند، نظامی جابر پدید می آید بدون وجود یک جبار8».
اعمال قدرت تنها اعمال توانایی نیست، اعمال تسلط نیز هست. اعمالی که از راه اشکال مختلف صورت می گیرد. قدرت اربابی آن را، از راه اجیر کردن رعایا و شوالیه های سواره نظام و نیز قدرت ها مدرن خشونت را، از راه انواع تکنولوژی های انظباطی اعمال می کنند. در این میان نباید نقش تکنولوژی های رسانه ای را در ایجاد روانشناسی ترس و ترویج انواع سرگرمی هایی که خشونت و جریان انقیاد دولتی را از راه خود مردم علیه مردم استفاده می کند، دستکم گرفت . بدین ترتیب، آیا وجود رسانه ها و دیوانسالاری ها، اشکال خشونت و اجبارهای مضمری نیستند که قدرت های مدرن در جامعه اعمال می کنند؟
تعریف کامل تر درباره رابطه زور و خشونت از زبان «الکساندر پاسرن دانترو» بیان می شود. دانترو میان زور و خشونت تفکیک قائل می شود، اما این انفکاک نه به حیث تفاوت ماهوی آنها، بلکه به حیث تفاوت در شیوه آشکار و مضمری است که در آنها وجود دارد. از نظر پاسرن، زور و خشونت جلوه های آشکار قدرت و اقتدار جلو های پنهان خشونت هستند. از این نظر، هرگاه قید یا تخصیص خاصی به زور وارد کنیم، دیگر ماهیت خود را به عنوان زور از دست می دهد. قدرت وقتی اعمال می شود که زور جنبه نهادی و مخصص به خود بگیرد. پاسرن دانترو بر خلاف اغلب صاحب نظران سیاسی اعم از چپ و راست که مایل اند خشونت را تجلی قدرت بنامند، می کوشد تا قدرت را نوعی خشونت خفیف شده تفسیر کند.
اینکه قدرت را زور مشروع تعریف می کنند، تنها از عقل قدرتمدار ناشی می شود. این تعریف چیزی جز پوشش قرار دادن زورمداری به قید مخصص مشروعیت نیست. تفاوت زورمداری و قدرتمداری تنها از حیث استفاده از «عقلانیت ابزاری» است. قدرتمدار به مفهوم ابزاری عقلانیت، تنها خردمندانه تر عمل می کند.
زورمداری اشکال سطحی تر و غیر عقلانی شده قدرتمداری است. آنچه که از روابط قدرت در دوران قدیم و واقعیت دیوانسالاری ها در عصر حاضر بر می آید این است که، زورمداری را می توان به نوعی قدرتمداری پیش از مدرن نامید و به همین سیاق، قدرتمداری چیزی جز زورمداری مدرن نیست . یه همین دلیل، قدرتمداری دارای ماهیت کارکردی عاطفی است. و از آموزه های خرد ابزاری بی بهره است. زورمداری ها تاحدی که از عقلانیت ابزاری بدورند، ساده تر می نمایند. از این رو آنچه که به آشکارگی زورمداری مربوط می شود، نه شفافیت بلکه تصور او در باره سطح آگاهی جامعه ای است که در آن اعمال زور می کند. همین جا اشاره کنم که، خردمندی با آزادی یکسان نیست. چه بسا بسیاری از خردمندان که خرد را ابزار قدرت و امحاء آزادی می گردانند. تنها وقتی عقل انسان از مدار قدرت آزادی می شود و فارغ از ابزاری کردن عقلانیت، خردمندی با آزادی همنشین می شوند.
برای آنکه ذهن خواننده را از بحث های انتزاعی به سطح تجربه انتقال دهم، خوب است که توجه خود را در تجربه روزانه به همین آدم های معمولی معطوف کنیم. بسیاری از افراد را در اطراف خود می ببینیم که کاملا زور مدار هستند، اما پنهان کاری هم ندارند. عدم پنهان کاری آنها دلیلی بر شفافیت رفتار و ذهن آنها نیست. دلیل آن را تنها می توان در عدم استفاده از عقلانیت یاد کرد. به محض استفاده از این نوع عقلانیت، زورمداری در خدمت قدرتمداری قرار می گیرد. بنابرانی تفاوت زورمداری و قدرتمداری اینجاست که، همه قدرتمدارها زورمدار هستند، اما به وجهی که زور را به مدد «عقلانیت ابزاری» اعمال می کنند. بنابراین، کسانی که کوشش می کنند تا زور را اقتدار منفی و قدرت را زور مثبت بخوانند و از این راه توجیهی برای قدرتمداری جستجو کنند، از این حقیقت غفلت می کنند که، قدرتمداری تنها شکل عقلانی شده، سازمان یافته و به عبارت ساده تر، بیان ریاکارانه زورمداری است. از این رو، قدرتمداری از زور مداری خطرناکتر است، زیرا سازمان یافته تر و موجه تر و در اشکال نامرئی مبادرت به اعمال زور می کند.
در دنیای مدرن اشکال عاطفی شده قدرت (= زور) محلی برای بروز ندارند. اگر وجود داشته باشند خیلی زود دست خود را رو می کند و امکان تصمیم گیری را برای دیگران آسان می کنند. اما قدرتمدارها با استفاده از نظام نامرئی دیوانسالاری، به عقلانی کردن زور و خشونت مبادرت می کنند. آنها با تبدیل فرهنگ به سرگرمی، به مسخ کردن انسان و جامعه ها می پردازند. بنابراین، خطر آنها از این حیث بیشتر است که، با محو انسان به مثابه عامل سوژه اجتماعی، چون پنبه سر او را می برند1.»

بنابراین اگر بخواهیم به طور خیلی ساده به سازمان های قدرت ، دولت ها و اعمال قدرت توجه کنیم، شاید نتوان رابطه ضروری میان لیبرالیسم و فاشیسم جستجو کرد. محول کردن تغییر و تحولات نیز به آینده، مثلا اینکه صبر کنید بینیم نظام سیاسی در انگلستان به فاشیسم منجر می شود و ...قطعا دور از استدلال و خردمندی است. هر چند ساده است که نشان دهیم، چگونه جنبش های فاشیستی در تمام کشورهای اروپایی در حال گسترش است؟ اما اشاره به این حقیقت هر چند درست است، اما برای کسی که مدافع لیبرالیسم است و کوشش می کند تا دلایل دیگری برای این بحران بجوید، شاید استدلال کافی ای نباشد. دلایل کافی زمانی است که :
الف) اشکال آشکار و پنهان خشونت و رابطه آن با اعمال قدرت جستجو شود.
ب) حیطه اعمال قدرت کشورهای لیبرال را در سراسر جهان ، مورد توجه قرار دهیم.
یکی از اشکال پنهان اعمال قدرت در کشورهای لیبرال، که به طور مسلم به اعمال خشونت منتهی شده است، همانطور که آلن فینکل کروت به خوبی شرح می دهد، جریان تبدیل فرهنگ به سرگرمی است. وقتی پیش از پایان قرت بیستم بزرگترین نخبه های جهان در هتل فرمونت در سانفراسیسکو گرد هم جمع شدند تا راه کاری برای جهان آینده ترسیم کنند. در همان جا طرح جهان (20-80) ریخته می شود. در همانجا واژه "تی تی تین منت" طرح شد2. برژینسکی در توصیف این واژه می گوید :«این واژه آمیزه ای از سرگرمی و tits است.این لغت در گویش آمریکایی به معنای "سینه" است. منظور برژینسکی ، آمیزه ای از سرگرمی های پر سر و صدا و تغذیه است. بدین وسیله از نظر برژینسکی، می توان مردم فریب خورده جهان را با "تی تی تایمنت" سرحال نگاه داشت. اکنون نخبگان نتولیبرال در سراسر جهان می اندیشند که چگونه می توان جهان را به وسیله تولید انواع سرگرمی ها، از اسباب بازی کودکان گرفته تا موسیقی راک و تا انواع نمایشنامه ها و حتی وسایل آشپزخانه ای و تنوع اتوموبیل ها، بی سروصدا سرگرم نگاه داشت. بی جهت نیست که در پی همین طرح بود که بسیاری از شرکت های تولیدی تا حتی بانک ها و شرکت های بیمه، کارهای خود را یکسره تعطیل می کنند و به تولید وسایل سرگرمی روی می آوند.
خوب دوست عزیز کافی است ابعاد خشونتی که از راه تبدیل فرهنگ به سرگرمی به وجود آمده اند اندازه بگیرید، آیا خشونت ها فرآورده بازی رقابت ها نیستند، که جهان لیبرالیسم به وجود آورده است؟ خشونت علیه طبیعت که می رود آینده زیست بشر را در معرض سرطان کامل قرار دهد، و تا کنون هیچ کس حاضر نشده است تا مسئولیت آن را بر عهده بگیرد، از پیامدهای رفتار رقابتی لیبرال ها و نئولیبرال ها در تقسیم جهان نیست؟
امرزو کشورهای لیبرال به ظاهر با یکدیگر نمی جنگند، اما با توجه به خاصه «تراکمی و گسترش خواهی» قدرت ، آیا قلمرو رفتار لیبرالیسم و اعمال قدرت های لیبرالها، باید تنها در سرزمین اروپایی و آمریکایی اندازه گیری و محاسبه شود؟ برابر با این خاصه نیست که قلمرو اعمال قدرت سراسر جهان قرار می گیرد؟ لذا دول لیبرال هر چند با یکدیگر نمی جنگند، اما بحران های درونی خود را به مرزهای بیرون انتقال می دهند. "راوی بطرا" یکی از نویسندگاه هندی الاصل آمریکایی در کتاب خود به نام بحران دهه 90 به خوبی 200 سال اقتصاد آمریکا را بررسی کرده و نوشته است که است، اقتصاد آمریکا هر ده سال یک بار با یک رکود و هر سه دهه با یک بحران بزرگ مواجه می شود. "راوی بطرا" که به یکی از بزرگترین تحلیگران پیش بینی معروف است، در کتاب خود، بحران آمریکا را لاعلاج و در نتیجه پیش بینی می کند که در دهه 90 کل امپراطوری آمریکا مضمحل می شود. برآوردهای راوی بطرا درست بود، او مبلغ 200 میلیارد دلار حجم بدهی های دذولت آمریکا را رقم زده بود و من در همان ایام مقاله مبسوطی به نام «جنگ خلیج فارس محمل تخلیه بحران دهه 90» نوشتم3. در این مقاله که به استناد آمارهای این کتاب یاد آور شدم، که چگونه آمریکا با براه انداختن جنگ در خلیج فارس، دقیقا همان مبلغ 200 میلیارد دلار را از طریق ایجاد ظرفیت های خالی سرمایه گذاری در کویت و عربستان تامین کرد. بله اینچنین است که لیبرال ها دیگر با یکدیگر نمی جنگند، اما نیک دانسته اند که چگونه هزینه های ناشی از بحرانهای خود را از یک طرف و خشونت هایی که ابعاد آن متجاوز از چند دولت و چند کشور فاشیستی می تواند براورد شود، از طرف دیگر ، تنها به مدد عقلانیت ابزاری، به نقاط مختلف جهان انتقال دهند.
یک‌شنبه 10 دی 1385
فرم ارسال نظر:
نام:  
پست الکترونیک:  
برای مثال: bayaneazadi@ahmadfaal.com
موضوع:  
نظر:  
وب سایت:
برای مثال: http://www.ahmadfaal.com
وب لاگ:
برای مثال: http://faalahmad.blogfa.com
   
Skip Navigation Links
پست الکترونیک:
bayaneazadi@ahmad
faal.com
- اسطوره های سیاسی
- سرگذشت سوبژه در نظریه های انسانشناختی
مباحثي پيرامون مناسبت هاي اجتماعي
--------------------
مباحثي در باره روشنفكري ديني
--------------------
مباحثي در باره فلسفه حقوق و سياست
--------------------
مجازات کردن سخت‌ترين کار ممکن است: مصاحبه با فوکو
--------------------
فلسفه و روان‌کاوي: آلن بديو
--------------------
مصاحبه با دیوید هاروی: سیمای تازه‌ی نظام اقتصادی جهان
--------------------
آیا شورش بی‌فایده است؟ میشل فوکو
--------------------
«در دفاع از انقلاب۵۷» امین بزرگیان
--------------------
«روحانیت اسلام و عصر جديد» امین بزرگیان
--------------------
چامسکی: دانشگاه بنگاهی تجاری شده است
--------------------
رونویسی تاریخ، بازگشت فاشیسم − گفت‌وگو با مراد فرهادپور
--------------------
ژیژک: بعضی وقت‌ها باید از ارادۀ اکثریت تخطی کرد
--------------------
حقوق بشر بدون تکالیفْ شکست می‌خورد
--------------------
مشاهده لیست کامل مقالات
تمامی حقوق و مطالب این وب سایت محفوظ است © 1387