«بيان آزادی، بیان آزاد شدن انسان و جامعه ها از زندان قدرت و خشونت است»
جهان بدون قدرت،   
جهاني که در آن، انسان و جامعه ها به آزادی و رستگاری مطلق دست یافته اند. اگر جهان بدون قدرت وجود ندارد، فی الواقع جهان بدون ستم، جهان بدون تجاوز، جهان بدون سانسور و ابهام، جهان بدون جنگ و کشمکش و سرانجام جهان بدون تضاد وجود نخواهند داشت. اگر قدرت فرآورده تضادها و نابرابری هاست، و اگر بنای جهان بر حقیقت و وحدت رخدادهای حقیقی است، پس نابرابری ها و تضادها و در نتیجه قدرت، به موجب از خود بیگانگی انسان در زیست جهان خویش پدید آمده اند. اگر جهان بدون قدرت هر گز به واقعیت نخواهد نشست، حداقل می تواند به منزله الگوی سنجش آزادی و حق مداری در جهان واقعی قلمداد شود.
نسبت نويسنده وب با كمونيسم و ليبراليزم:
اگر كمونيست ها و ليبراليست ها به حكومت برسند، محتمل مي دانم كه با ليبراليست ها دوست و با كمونيسم دشمن خواهم بود.
و اگر كمونيست و ليبراليست ها تحت حكومت ديگران باشند، با كمونيست ها دوست و با ليبراليسم دشمن خواهم بود.
اشكال پيدا و پنهان قدرت در دوران مدرن و پيشامدرن
اَشکال پنهان و آشکار قدرت در دوران مدرن و پیشا مدرن
در این بحث به تفاوتی خواهم پرداخت که اشکال پنهان و آشکار قدرت را در دوران مدرن و پیشامدرن نشان می دهد. از حیث شناخت شناختی، تابوی شفافیت قدرت های پیشامدرن، به پنهان کردن ایده های ازلی بازمی گشت که خیل عظیم رعایا و بردگان را به انقیاد «مشروعیت نامرئی» می کشاند. اما از حیث جنبه های روش شناختی، قدرت ها به حیث اعمال زور و خشونت، اغلب ماهیت آشکار به خود می گرفتند. اما در دوران مدرن، اعتبار روش شناختی و شناخت شناختی وارونه عصر پیشامدرن می شوند. بدین معنا که، از حیث شناخت شناختی، بنا به حضوری که مردم پای صندوق های رأی نشان می دهند و بنا به اظهار الگوهای راهنمایی چون آزادی، دموکراسی و حقوق بشر، قدرت ماهیت آشکار پیدا می کند، لیکن از حیث روش شناختی، ماهیت کارکردی دیوانسالاری ها و استفاده از تکنولوژی های انظباطی و مهمتر از آن تکنولوژی های رسانه ای، اعمال قدرت را در اشکال پنهان بیان می کند. اما پیش از ورود به این بحث آراء دو تن از جامعه شناسان سیاسی معاصر را به بحث می گذارم.
تبین روابط و ماهیت قدرت، زور و خشونت یکی از مسائل مورد علاقه جامعه شناسان سیاسی و فلسفه سیاسی است. هانا آرنت و تالکوت پارسنز می کوشند تا قدرت را مفهومی خارج از زور و خشونت تعریف کنند. به نظر آرنت، قدرت همان توانایی های آدمی است. توانایی هایی که از ورای هماهنگی با گروه اعمال می شود. به نظر آرنت، وقتی گفته می شود کسی قدرت دارد، در واقع منظور این است که به نمایندگی از طرف مردم قدرت به او تفویض می شود، تا بنا به مصالح آنان عمل کند: «قدرت یا اقتدار ناظر است بر توانایی آدمی نه تنها برای عمل، بلکه برای اتفاق عمل. قدرت هرگز خاصیت فرد نیست، بلکه به گروه تعلق می گیرد. و فقط تا زمانی که افراد گروه با هم باشند، وجود خواهد داشت4». در این معنا، قدرت از رابطه هایی چون رابطه «فرمان – اطاعت» و یا چیزی که «سودای سلطه جویی» نامیده می شود، فاصله می گیرد. قدرت تنها نیازمند مشروعیت است. بدون مشروعیت، قدرت میدان عمل خود را از دست می دهد. آرنت برای توجیه نظر خود از نظریه منتسکیو مدد می گیرد. آنجا که از قول منتسکیو چنین نقل می کند «استبداد خشونت آمیزترین و کم قدرت ترین شکل حکومت است5».
نقطه نظر تالکوت پارسنز نیز در باره قدرت نزدیک به آراء آرنت است. پارسنز قدرت را به مثابه سازوکاری می شناسد که در فرآیند تعامل جمعی تحصیل می شود. بنابراین، نامیدن چیزی که همراه با خشونت و تهدید و یا استفاده از اهرم های اجبار یا فشار باشد، به هیچ رو مناسب نیست، تا از آن به عنوان اعمال قدرت یاد کرد: «قدرت، ظرفیت تعمیم یافته برای تضمین اجرای تعهدات الزام آور و اجراهای مختلف یک نظام یا یک سازمان جمعی است، در زمانی که تعهدات به دلیل تاثیرشان براهداف جمعی، مشروعیت یافته است6».
به عقیده آرنت، حتی قدرتی که در گذشته از سوی اربابان بر رعایا اعمال می شد، ضرورتاً «بر پایه های ابزارهای عالی اجبار استوار نبودند، بلکه بر سازمان علمی قدرت یا همبستگی سازمان یافته رعایا، متکی بود7». آرنت در ادامه می نویسد، خشونت و زور همیشه نابود کننده قدرت بوده اند. آنچه که از لوله تفنگ خارج می شود و با خشونت و زور همراه است، قدرت نیست. قدرت و خشونت متضاد یکدیگرند. هر جا یکی حاکم مطلق باشد، دیگری غایب است. خشونت در جایی ظاهر می شود که قدرت در معرض خطر باشد، و اگر از مسیر خود رها شود، به نابودی قدرت منجر می شود.
استیون لوکس در نقد نظرات آرنت و پارسنز معتقد است، تعبیر این دو جامعه شناس از قدرت ارزش ناچیزی دارد، زیرا آنها معنای قدرت را تا حد چیزی که قادر است در سطوح مختلف سیاسی و اجتماعی نفوذ ایجاد کند، تقلیل می دهند. همچنین آنها اعمال قدرت هایی که در نتیجه اقناع جمع به وجود می آیند (مانند قدرت های توتالیتر)، را نمی توانند توجیه کنند.
هانا آرنت معتقد است، خشونت و قدرت همواره همراه با ابزار و ادوات صورت می گیرد و لیکن قدرت همواره از راه اقناع و الزام جمعی اعمال می شود. هر گاه قدرتی به خشونت متوسل شد، در واقع زمانی است که به ضعف و اضمحلال قدرت تن داده است.
نقد نظرات آرنت نیاز به تحلیل مفصل دارد، اما تا آنجا که به بحث ما مربوط می شود، پرسش درباره اشکال پنهان و آشکاری است که کانون های قدرت عصر مدرن و پیشا مدرن از خود نشان می دهند. اگر هر قدرتی، از جمله قدرت اربابان متکی به اقناع است، پس چرا قدرت ها حتی وقتی که خشونت اعمال نمی کنند به انباشت ابزارهای خشونت، مانند نیروی پلیسی یا سازمان دادن به اطلاعات مخفی و ابزارها و ادوات دیگر، مشغول هستند؟ آیا درست است که هر کانون قدرت، تنها وقتی رو به ضعف می گذارد، یعنی اطاعت ناشی از اقناع و الزامات جمعی را از دست می دهد، به خشونت متوسل می شود؟ آیا سازمان دهی و اعمال قدرت، خواه در دوران ارباب - رعیتی، که متکی به تابوهایی بودند که ترس را به سطح اعتقاد جمعی می کشاندند و نیز وابستگی رعایا در همین دوران، و خواه در دوران حاضر، که به موجب انواع تکنولوژی های رسانه ای و انضباطی، که می توانند ترس و انقیاد ایجاد کنند، امکان پذیر بود؟
اگر هر قدرت سازمان یافته ای مثل دولت ها، خشونت را وقتی به کار می برند که قدرت خود را از کف می دهند، بدین منزله نیست که زور و خشونت، اشکال مضمر یا پنهان هر قدرتی است که وقتی نتوانست جامعه را در اقناع به انقیاد بکشد، ظاهر می شود؟ آیا اقناع جامعه همواره از راه الزام جمعی بدست می آید؟ آیا بخشی از اقناع در نتیجه خشونت مضمری نیست که هر سازمان قدرت، از راه دیوانسالاری ها مبادرت به اعمال آن می کند؟ آیا وقتی آرنت از قول پارتو و سورل نقل می کرد که، هر چه زندگی اجتماعی بیشتر صورت دیوانسالاری به خود می گیرد، جاذبه خشونت بیشتر می شود، به این حقیقت راه نیافت که دیوانسالاری ها، همان ابزارهایی اند که قدرت های مدرن بکار می بندند؟ به این عبارات توجه کنید: «در یک دیوانسالاری قوی هیچکس باقی نمی ماند که با او وارد بحث شد، شکایت ها را به او تسلیم کرد و وی را زیر فشار قدرت قرار داد. دیوانسالاری ها شکلی از حکومت هستند که همه از آزادی سیاسی و قدرت محروم اند، زیرا حکومتی که در آن هیچکس حاکم نباشد، به معنای فقدان حکومت نیست و از آنجا که همه متساویاً فاقد قدرت باشند، نظامی جابر پدید می آید بدون وجود یک جبار8».
اِعمال قدرت تنها اِعمال توانایی نیست، اِعمال تسلط نیز هست. اِعمالی که از راه اشکال مختلف صورت می گیرد. قدرت اربابی، آن را از راه اجیر کردن رعایا و شوالیه های سواره نظام و نیز قدرت هاي مدرن، خشونت را از راه انواع تکنولوژی های انضباطی اعمال می کنند. در این میان نباید نقش تکنولوژی های رسانه ای را در ایجاد روانشناسی ترس و ترویج انواع سرگرمی ها، دستِ کم گرفت. بدین ترتیب، آیا وجود رسانه ها و دیوانسالاری ها، اشکال خشونت و اجبارهای مضمری نیستند که قدرت های مدرن در جامعه اعمال می کنند؟
تعریف کامل تر درباره رابطه زور و خشونت از زبان «الکساندر پاسرن دانترو» بیان می شود. دانترو میان زور و خشونت تفکیک قائل می شود، اما این انفکاک نه به حیث تفاوت ماهوی آنها، بلکه به حیث تفاوت در شیوه آشکار و مضمری است که در آنها وجود دارد. از نظر پاسرن، زور و خشونت جلوه های آشکار قدرت و اقتدار جلو های پنهان خشونت هستند. از این نظر، هرگاه قید یا تخصیص خاصی به زور اضافه کنیم، دیگر ماهیت خود را به عنوان زور از دست می دهد. قدرت وقتی اعمال می شود که زور جنبه نهادی به خود بگیرد. پاسرن دانترو بر خلاف اغلب صاحب نظران سیاسی، اعم از چپ و راست، که مایل اند خشونت را تجلی قدرت بنامند، می کوشد تا قدرت را نوعی خشونت خفیف شده تفسیر کند.
اینکه قدرت را زور مشروع تعریف می کنند، تنها از عقل قدرتمدار ناشی می شود. این تعریف چیزی جز پوشش قرار دادن زور به قید مشروعیت نیست. تفاوت زورمداری و قدرتمداری تنها از حیث استفاده از «عقلانیت ابزاری» است. قدرتمدار به مفهوم ابزاری عقلانیت، تنها خردمندانه تر عمل می کند.
زور شکل سطحی و غیر عقلانی شده قدرت است. آنچه که از روابط قدرت در دوران قدیم و ماهیت دیوانسالاری ها در عصر حاضر بر می آید این است که، زورمداری به نوعی، قدرتمداری پیش از مدرن است. به همین سیاق، قدرتمداری چیزی جز زورمداری مدرن نیست. ماهیت واکنشی زور، استوار بر اندیشه های عاطفی است. سازمان های زور به میزانی که بر اصول خَرد سازماندهی می شوند، به سازمان های دولت مدرن نزدیک تر می شوند. هر چند بسیاری از دولت های پیشامدرن دارای دیوانسالاری های پیچیده و گسترده ای بودند و هستند، اما اندیشه راهنمای همین سازمان ها در اعمال زور، استوار بر واکنش های عاطفی است. علت اصلی آن، به ماهیت واکنشی جامعه هایی باز می گردد که بر اساس پیوندهای عاطفی، قادر به تغییر سازمان زور نیستند. نهادهای قدرت در دولت های مدرن، بر اساس عقلانیت ابزاری سازماندهی می شوند. به میزانی که اعمال قدرت در دیوانسالاری ها سازماندهی می شود، به اشکال نامرئی تری اعمال می شوند. اما سازمان های زور و حتی افراد زورمدار، به دلیل سازوکار عاطفی به شکل مرئی تری عمل می کنند. از این نظر، نحوه رفتار و اعمال قدرت در سازمان های زور و در افراد زورمدار، بسیار ساده تر و مرئی تر نشان می دهد. توجه به این نکته اهمیت دارد که، مرئیت و آشکارگی اعمال زور، با اصل شفافیت کاملاً متفاوت است. اصل راهنمای شفافیت، آزادی و خردمندی و اصل راهنمای مرئیت اعمال زور، واکنش های عاطفی است.
برای آنکه ذهن خواننده را از بحث های انتزاعی به سطح تجربه انتقال دهيم، خوب است که توجه خود را در تجربه روزانه به همین آدم های معمولی در کوچه و بازار معطوف کنیم. بسیاری از افراد را اطراف خود می ببینیم که کاملاً زور مدار هستند، اما پنهان کاری هم ندارند. عدم پنهان کاری آنها دلیلی بر شفافیت رفتار و ذهن آنها نیست. دلیل آن را تنها می توان در عدم استفاده از عقلانیت یاد کرد. به محض استفاده از این نوع عقلانیت، زورمداری در خدمت قدرتمداری قرار می گیرد. بنابراین تفاوت زورمداری و قدرتمداری اینجاست که، همه قدرتمدارها زورمدار هستند، اما به وجهی که زور را به مدد «عقلانیت ابزاری» اعمال می کنند. بنابراین، کسانی که کوشش می کنند تا زور را اقتدار منفی و قدرت را زور مثبت بخوانند و از این راه توجیهی برای قدرتمداری جستجو کنند، این حقیقت را نادیده می گیرند که، قدرتمداری تنها شکل عقلانی شده، سازمان یافته و به عبارت ساده تر، بیان ریاکارانه زورمداری است. از این رو، قدرتمداری از زور مداری خطرناکتر است، زیرا سازمان یافته تر و موجه تر و در اشکال نامرئی مبادرت به اعمال زور می کند.
در دنیای مدرن اشکال عاطفی شده قدرت (= زور) محلی برای بروز ندارند. اگر وجود داشته باشند، خیلی زود دست خود را رو می کند و امکان تصمیم گیری را برای دیگران آسان می کنند. اما قدرتمدارها با استفاده از نظام نامرئی دیوانسالاری، به عقلانی کردن زور و خشونت مبادرت می کنند. آنها با تبدیل فرهنگ به سرگرمی، به مسخ کردن انسان و جامعه ها می پردازند. بنابراین، خطر آنها از این حیث بیشتر است که، با محو انسان به مثابه عامل سوژه اجتماعی، چون پنبه سر او را می برند. زورمدارها ممکن است از روی آگاهی زورگویی نکنند، اما قدرتمدارها حتماً با آگاهی این کار را می کنند. خطر دیگر اینجاست که، زورمدارها ممکن است با آگاهی یافتن زورگویی را ترک گویند، اما قدرتمدارها آگاهی را وسیله خودافزایی و تراکم بیشتر قدرت می سازند. با این وجود، هر دو طرف از یک نوع آگاهی می ترسند. قدرتمدار از آگاهی دیگران و زور مدار از آگاهي خود، هراس دارند. اگر آگاهیِ را، شفاف کردن چیزها و یا مکشوف کردن چیزها، در سطح معرفت انسان بشماریم، ترس از آگاهی، چیزی جز ترس از شفافیت نیست. تابو کردن شفافیت، مانند پرنده اسطوره ای می ماند که از زخم چشم بر می آید.
تفاوت نوع بازی در میادین زور و قدرت، همان تفاوتی است که میان گلادیاتورهای قدیم و جدید وجود دارد. گلادیاتورهای قدیم، می دانستند که به وسیله اربابان و با هدف آزاد شدن به جان یکدیگر می افتند، اما گلادیاتورهای جدید مانند بخش های زیادی از ورزشکاران و... در سازمان های عقلانی شده به جان یکدیگر می افتند. این بار دیگر خود اربابان نظاره گر گلادیاتورها نیستند، بلکه با تبدیل فرهنگ به سرگرمی، به وسیله خود مردم به نمایش گذاشته می شوند. قواعد این بازی ها از سطوح گلادیاتورهای میادین ورزشی به میادین سیاست و اقتصاد تسری پیدا می کند. بنا به «قاعده بازی ها»، طرفین بازی باید دست خود را کاملاً رو نکنند، تا امکان از پشت بستن دست حریف را پیدا کنند. تئوری بازی ها، ناظر به نوعی اعمال قدرت عقلانی شده است.
در چند سال گذشته که عبارت «رعایت قواعد بازی» در میان اصلاح طلبان و از آنجا در میان بخش هایی از محافظه کاران مصطلح شد، حکایت جدیدی از روند عقلانی کردن قدرت بود. هدف از تئوری بازی ها، چیره شدن بر حریف بود. برای چیرگی باید دست حریف را خواند و متقابلا اجازه ندهیم تا حریف دست ما را بخواند. مثلا در یک میدان جنگ، اگر آرایش جنگی ارتش دشمن را و نیز گزینه های انتخابی او را هنگام حمله کردن تشخیص دهیم، به عکس امکان شناسایی را از او بگيریم، چیره شدن بر حریف قطعی است. قاعده بازی این است: «من بدانم و حریف نداند». از این رو حرکت کردن در تاریکی و تا حد امکان سانسور کردن، از ابزارهای مهم قاعده بازی است. بازیگران میدان قدرت نیک می دانند که حقیقتی در کار نیست. و یا حداقل می دانند که در بازی که آنها به راه انداخته اند، کسی را دغدغه حقیقت نیست. وقتی هدف کسب قدرت می شود، سایر چیزها ابزار دستیابی به این هدف قرار می گیرند. تقسیم جامعه به امرهای متعالی و غیر متعالی، از هجویات بازی است. جانشینی مصلحت به جای حقیقت، امر تازه ای نیست. از ماکیاول که رسم بازی کردن با سیاست را با هدف کسب قدرت به شهریاران آموزش می داد، تا ليبرال های جدید، که حقیقت از حوزه عمل به حوزه انتزاع انتقال پیدا کرد، مصلحت ها نقش اول را در سیاست پیدا کردند. هدف فلسفه سیاسی در دوران معاصر همین بود. در واقع فلسفه سیاسی با نحوه دخالت فلسفه در سیاست، امکان تفکیک سازی دو حوزه نظر و عمل و به بیان دیگر، امکان تفکیک سازی میان دنیای سوبژکتیو و دنیای ابژکتیو، را نشان می دهد. در گسست میان این دو حوزه، هدف این بود که به سیاستمداری بیاموزد، «مقتضیات قدرت» را رعایت کند. مقتضیات قدرت مدرن با مقتضیات قدرت غیر مدرن متفاوت است. امروز مقتضیات قدرت مدرن، فلسفی تر شده است. بدین معنا که قدرتمداری به خوبی می تواند از پس مفاهیمی چون آزادی، دموکراسی، حقوق بشر، قانون گرایی، مدنیت گرایی و حق انتخاب کردن، برآید. اما قدرتمداری پیشامدرن، کم یا بیش با این مفاهیم بیگانه بود. به عبارتی، قدرت های غیر مدرن زورمدارتر و قدرت های مدرن عقلانی تر و قدرتمدارانه تر عمل می کنند.
وجه اشتراک هر دو قدرت مدرن و غیر مدرن، حرکت کردن در تاریکی است. اما یکی به حیث روش شناختی و یکی به حیث شناخت شناختی. مدرن ها در روش، با استقرار نظم دیوانسالاری ها، زور آشکار بکار نمی گیرند، اما با تبدیل فرهنگ به سرگرمی و جریان انفجار اطلاعات و با از میان بردن بنیادهای اخلاقی، علناً به عمومی کردن زور و خشونت مبادرت می کنند. ولیکن پیشا مدرن ها، از علنی کردن زور، مانند اعدام کردن و ایجاد انواع محدودیت در قلمرو اندیشه و اطلاع رسانی، امتناع نمی کنند. اما اینجا هم یک تفاوت دیگر هم وجود دارد و آن اینکه، قدرت های غیر مدرن ابایی از بکار بردن زور خالص ندارند، لیکن با تاریک کردن قلمرو اندیشه و اعتقاد، حوزه شناخت شناختی جامعه را در محاق ابهام و پیچیدگی زبان می برند. با این وجود، باید به این حقیقت نیز اعتراف کرد که، جریان سازمانی کردن و عقلانی کردن زور، با عمومی شدن اطلاعات و مدیریت، از حوزه های مدرن به حوزه های غیر مدرن نیز تسری پیدا می کند. رواج تئوری بازی ها به عنوان الگوی راهنمای اندیشه، در جوامعی نظیر جامعه ما یکی از نتایج رویکردهای جدید است. بدین ترتیب مدرن ها و غیر مدرن ها، با سازمان دادن و ابزاری کردن عقلانیت، چنان وانمود می کنند که، زور و خشونت اشکال مشروع قدرتمداری هستند.
پنج‌شنبه 1 اردیبهشت 1384
فرم ارسال نظر:
نام:  
پست الکترونیک:  
برای مثال: bayaneazadi@ahmadfaal.com
موضوع:  
نظر:  
وب سایت:
برای مثال: http://www.ahmadfaal.com
وب لاگ:
برای مثال: http://faalahmad.blogfa.com
   
Skip Navigation Links
پست الکترونیک:
bayaneazadi@ahmad
faal.com
- اسطوره های سیاسی
- سرگذشت سوبژه در نظریه های انسانشناختی
مباحثي پيرامون مناسبت هاي اجتماعي
--------------------
مباحثي در باره روشنفكري ديني
--------------------
مباحثي در باره فلسفه حقوق و سياست
--------------------
مجازات کردن سخت‌ترين کار ممکن است: مصاحبه با فوکو
--------------------
فلسفه و روان‌کاوي: آلن بديو
--------------------
مصاحبه با دیوید هاروی: سیمای تازه‌ی نظام اقتصادی جهان
--------------------
آیا شورش بی‌فایده است؟ میشل فوکو
--------------------
«در دفاع از انقلاب۵۷» امین بزرگیان
--------------------
«روحانیت اسلام و عصر جديد» امین بزرگیان
--------------------
چامسکی: دانشگاه بنگاهی تجاری شده است
--------------------
رونویسی تاریخ، بازگشت فاشیسم − گفت‌وگو با مراد فرهادپور
--------------------
ژیژک: بعضی وقت‌ها باید از ارادۀ اکثریت تخطی کرد
--------------------
حقوق بشر بدون تکالیفْ شکست می‌خورد
--------------------
مشاهده لیست کامل مقالات
تمامی حقوق و مطالب این وب سایت محفوظ است © 1387