«بيان آزادی، بیان آزاد شدن انسان و جامعه ها از زندان قدرت و خشونت است»
جهان بدون قدرت،   
جهاني که در آن، انسان و جامعه ها به آزادی و رستگاری مطلق دست یافته اند. اگر جهان بدون قدرت وجود ندارد، فی الواقع جهان بدون ستم، جهان بدون تجاوز، جهان بدون سانسور و ابهام، جهان بدون جنگ و کشمکش و سرانجام جهان بدون تضاد وجود نخواهند داشت. اگر قدرت فرآورده تضادها و نابرابری هاست، و اگر بنای جهان بر حقیقت و وحدت رخدادهای حقیقی است، پس نابرابری ها و تضادها و در نتیجه قدرت، به موجب از خود بیگانگی انسان در زیست جهان خویش پدید آمده اند. اگر جهان بدون قدرت هر گز به واقعیت نخواهد نشست، حداقل می تواند به منزله الگوی سنجش آزادی و حق مداری در جهان واقعی قلمداد شود.
نسبت نويسنده وب با كمونيسم و ليبراليزم:
اگر كمونيست ها و ليبراليست ها به حكومت برسند، محتمل مي دانم كه با ليبراليست ها دوست و با كمونيسم دشمن خواهم بود.
و اگر كمونيست و ليبراليست ها تحت حكومت ديگران باشند، با كمونيست ها دوست و با ليبراليسم دشمن خواهم بود.
تعادل ها و تعارض ها در منافع ملی و حقوق ملی
اغلب توافق دولت ها و قدرت ها را در برابر منافع يكديگر، به تعادل قوا توصيف كرده اند. در بعضي از نظر ها چون نظريه ژان ژاك روسو و توماس هابز، تشكيل دولت بر اساس توافق عمومي جامعه به وجود مي آيد. هابز اين توافق را براساس كشمكش ميان منافع گروه ها و طبقات اجتماعي شرح مي دهد. به نظر هابز، چون همه افراد در پي تأمين و كسب منافع خود هستند و چون منافع هر فرد و هر گروه و هر طبقه اجتماعي با منافع ديگران در تعارض قرار دارد، در این میان، اگر هيچ قدرت كنترل كننده اي وجود نداشته باشد، در هر جامعه اي انسان گرگ انسان خواهد شد. هابز در ادامه نظر خود معتقد است، تمام افراد و طبقات جامعه پس از يك دوره طولاني جنگ و ستيز، سرانجام در يك توافق عمومي به نام دولت، گرد هم جمع مي شوند. این توافق برخاسته از منافع یکدیگر و بر اصل خردمندی ای که سود و زیان چیزها را درک می کند، ایجاد می شود. دولت از اين پس به عنوان نقطه تعادل قوا، در نقش حراست از منافع طرفين درگير، به ايجاد نظم و امنيت جامعه مي پردازد. نظريه توماس هابز، اغلب مورد استفاده تحليل گران جامعه شناسي و فلسفه سياسي قرار گرفته است. حتي نظر لنينيستي دولت، كه كوشش داشت دولت را محصول سلطه يك طبقه بر طبقات ديگر معرفي كند، به نوع ديگري چون توماس هابز، دولت را فرآورده روابط قوا مي شناسد. با اين تفاوت كه دولت به جاي داشتن نقش عمومي در حراست از منافع جامعه، در نقش حراست از منافع طبقه مسلط ظاهر مي شد. وقتي در فلسفه سياسي هابز و روشنفكران ديگر معاصر او چون جان لاك نظر مي اندازيم، آنچه كه آنها به عنوان تعادل قوا و نقش دولت در ايجاد امنيت جامعه شرح مي دهند، در آخر، دست پنهان «منافع قدرت ها» را در حراست از اصل مالكيت، پيدا خواهيم كرد.
اما حقيقت چيست؟ آيا تعادل در نقطه منافع ، حتما تعادل در نقطه قواست؟ يا تعادل در نقطه منافع، چیزی جز تعادل در نقطه ضعف ها نیست؟ پيش از ورود به اين بحث توجه خوانندگان را به یک ویژگی ای که به طبیعت قدرت مربوط می شود، جلب مي كنم. بنا بر این ویژگی، هر قدرت سیاسی، اقتصادی و اجتماعی، تا مادامي كه هيچ مانعي، خواه به صورت مقاومت و خواه به صورت مزاحمت (در شکل رقابت) در مقابل خود نيابد، جريان تكاثر و گسترش خود را تا بي نهايت ادامه مي دهد. و بنا به همين طبع، هیچ قدرتی تا وقتی می تواند به تنهایی ماشین جمع آوری قدرت را به جلو براند، با احدی از در سازش و توافق در نمي آيد. هيچ گروه قدرتمدار و هيچ دولت قدرتمداری، تا مادامي كه در موضع و موقعيت اقتدار قرار دارد، هيچ دليلي براي توافق با گروه هاي ديگر و دولت هاي ديگر نمي بيند. توافق ها در محور قدرت، تنها در نقطه ضعف و شكست گروه ها و دولت ها صورت مي گيرد. نه به لحاظ نظري و نه به لحاظ آنچه كه در واقعيت وجود دارد، گمان ندارم بتوان يك مورد توافق، خواه در قالب قرار دادها (كنوانسيونها) و خواه در قالب وضع قوانين و مقررات و خواه در قالب يك مصالحه ضمني، جستجو کرد كه طرفين در نقاط قوت، مبادرت به عقد قرار داد و يا مصالحه كرده باشند. تنها تفاوت در اینجاست که ضعف ها و ناتوانایی ها، گاه در آشکار خود را نشان می دهند و گاه در پنهان. به عبارتي، هر گاه در ادامه تکاثر و گسترش قدرت، نقاط و يا فواصلي از بدنه قدرت، دچار ضعف و ناتواني شود، اگر ضعف هاي رقيب او نيز درهمان نقاط تلاقي كند، اين نقاط، نقاط توافق و تعادل محسوب مي شوند.
تنها كافي نيست كه يك طرف قدرت دچار ضعف شود، بايد طرفين در نقطه تلاقي و برخورد، دچار ضعف و ناتواني شوند. مثلا در جنگ میان اسرائيل و حزب الله لبنان، تا ماداميكه اسرائيل بر اين گمان بود كه ظرف دو يا چند هفته طومار حزب الله را بهم مي پيچاند و از آنجا تا سوريه و عراق مسير آمريكائيان را در تجاوز به ايران هموار خواهند كرد، هرگز تن به آتش بس نمي داد. اما از آن زمان كه با مقاومت حزب الله روبرو شد و متقابلا حزب الله لبنان نیز در توان خود نمي ديد كه اسرائيل را تا پشت مرزهاي خود و از آنجا به محو اين رژيم بپردازد، توافق و سازش ضمنی طرفين پديد نمی آمد. یا توافق ها که منجر به صدور یک قطعنامه در شورای امنیت سازمان ملل می شود، بدون وجود نقاط ضعف در پنج قدرتی که به توافق می رسند، امکان پذیر نمی شد. به عنوان مثال، قطعنامه های 1696 و 1737 شورای امنیت علیه برنامه اتمی ایران و توافق قدرت های بزرگ جهان در تصویب و صدور آن، بدون ضعف هایی که تک تک این قدرت ها (در روابط اقتصادی، روابط امنیتی – سیاسی، روابط داخلی تا بین المللی و اتکاء به یکدیگر برای جبران ضعف ها) دچار آن هستند، هرگز به تصور هم در نمی آمد. همچنین تصور کنید به توافق هایی که در حوزه های اقتصادی به وجود می آیند. اگر یک شرکت به اندازه کافی توانا به سرمایه گذاری، توانا به جذب بازارها، توانا به تولید و توزیع کالای تولید شده بود، آیا هرگز به تصور می آمد که این شرکت، برای گسترش حوزه اقتصادی و تکاثر منافع خود، رو به شرکت ها دیگر بیاورد؟ توافق ها برای گسترش بازارها، انتقال تجربه ها، انتقال آموزش و یا تقسیم بازارها، تا مادام که روابط طرفینی بر اصل قدرت شکل می گیرد، همه با تصدیق ضعف هاست که صورت توافق و تعادل به خود می گیرند.
ممکن است پرسیده شود، با تفسیر موَسٌع از توافق ها، هیچ توافقی وجود ندارد که در نقاط توانایی صورت گیرد؟ پس چگونه و چرا، تنها توافق ها و تعادل ها در حوزه قدرت را، تعادل و توافق ضعف ها بنامیم؟ توضیح اینکه، در تعادلی که به تعادل قوا مربوط می شود، طرف های قدرت هر جا که به موجب مقاومت ها و یا رقابت ها، با منع گسترش منافع خود مواجه می شوند، با یکدیگر به توافق می رسند. ولی در حوزه هایی که روابط متکی بر آزادی و حقوق است، چون منافعی در کار نیست، پس توافق ها ضرورتاً در نقاط ضعف صورت نمی گیرند. در این حوزه ها، هر جا که توافق ها در نقاط ضعف منعقد می شوند، جریان توافق همواره با افزودن بر توانایی یکدیگر، بیشتر به تعادل و پایداری منجر می شود. به رغم روابط قدرت، نقاط ضعف، تضعیف یکدیگر نیست. طرفین نیز به انتظار تضعیف یکدیگر، دست به دعای باران نمی برند. بلکه به عکس، بر اصل وجود نیاز و توافق بر آزادی و حقوق، هر طرف در پی افزودن بر توانایی طرف دیگر بر می آید.
بدين ترتيب به رغم تحليل هاي سنتي و رايج، تعادل ها كه از آن به تعادل قوا ياد مي شود و هر توافق ديگری که بر محور قدرت منعقد می شود، چيزي جز تعادل ضعف ها نيستند. در تأييد اين تحلیل، کافی است به رفتار قدرت ها، زماني که به تجدید قوا می پردازند، نظر انداخت. این قدرت ها وقتی که :
الف) نقاط ضعف خود را پر می کنند
ب) یا هرگاه رقیب و یا حریف خود را در ضعف مطلق می بینند
ج) یا هر گاه نقاط ضعف آنها، همان نقاطی نیست که طرف دیگر در آن تلاقی یافته است،
توافق را به طور یک جانبه ترک می گویند. عراقِ 1975 ، خود را در ضعف می دید و تن به «قرارداد الجزایر» داد. او در پندار خود، در سال 1981قدرت جُست و ایران را در ضعف می دید، با پاره کردن «قرار داد الجزایر» اسباب تجاوز به ایران را یافت. بعد از جنگ به موجب ضعف طرفین، قرارداد الجزایر معتبر شناخته شد و امروز نیز در سایه حمایت توپخانه آمریکا و ضعف ها که از هر سو بر این مرزو بوم مستولی است، قد به قامت آن قرار داد افراخته و نظر به انکار آن انداخته است.

چرا حقوق ملي بديل «آزادي مدار» منافع ملي است؟
اصطلاح منافع ملي همچنان كه پيشتر اشاره كردم، مفهومي برساخته و پرداخته كانون هاي قدرت محور است. قدرت ها با وارونه كردن حقوق ملي به منافع ملي، زمينه اي مي يابند تا حوزه منافع خود را به تناسب زور و قوايي كه توليد مي كنند، بسط دهند. منافع ملي از اين جهت نيز برساخته قدرت هاست كه همواره با منافع ملي كشورهاي ديگر مغاير است. اگر مفهوم حقوق ملي جايگزين منافع ملي مي شد، آنگاه بنيادگرايان آمريكايي نمي توانستند ادعا كنند كه در كشورهاي عراق ، افغانستان و در آب هاي خليج فارس تا خليج پاناما، داراي حقوق ملي هستند. پر واضح است كه جهانيان به ادعاي آنها به ديده تمسخر و تبهكاري آشكار می نگریست. آنها نيك مي دانند كه مفهوم منافع ملي در هيچ كنوانسيوني تعريف نشده است. آنچه كه در كنواسيون حقوق بشر وجود دارد، حقوق ملت هاست نه منافع ملت ها.
هر چه حقوق ملي معناي روشني دارد، منافع ملي پر از ابهام است. به دلیل همين ابهام هاست که دولت آمريكا، چون بيرون از مرزهاي خود نمي توانند حقوق ملي بيابد و تجاوز ها را توجيه كند، هر دم براي خود در هر گوشه جهان منافع پيدا مي كند.
اگر حقوق ملي جايگزين منافع ملي مي شد، در اين صورت حقوق ملي هر كشور نه تنها با حقوق ملي كشورهاي ديگر مغايرت پيدا نمي كرد، بلكه مكمل و حتي استيفاء كنند حقوق ملي كشورهاي ديگر مي شد. چه آنكه حقوق ملي، مجموعه و مكمل همان حقوقي است كه از حقوق ذاتي و اساسي انسان سرچشمه مي گيرند.
هر قدر تعارض منافع ملي يك امر طبيعي و واقعي باشد، تعارض حقوق ملي نه به لحاظ نظري ممكن است و نه به لحاظ عملي . تعارض حقوق ملي در نظر ممكن نيست، زيرا بيان تعارض حقوق نمي تواند با بيان رشته اي از تناقضات همراه نباشد. وقتي توماس هابز حقوق ناشي از آزادي ها را با حقوق ناشي از حيات و حقوق ناشي از امنيت، مقابل و معارض هم نشاند، او نمي توانست بدون تناقض گفتن نظر و ادعاي خود را ثابت كند. همچنین این نظر نمی تواند بدون تقدم و تأخر بخشیدن به کلیت حقوق از یک طرف و تقدم و تأخر بخشیدن به حقوق فرد و دیگران از طرف دیگر، اظهار شود. به عنوان مثال هابز معتقد است، وقتی یک زندانی جان خود را در خطر می بیند، او حق دارد زندانبان خود را بکشد و خود را از مرگ نجات دهد. در توجیه نظر هابز، شاید وقتی یک زندانی به ناحق زندانی می شود و یا به ناحق تهدید به مرگ می شود، او حق دارد تا اقدام مناسبی به منظور نجات جان خود انجام دهد. اما هابز پاسخ نمی گوید، که هرگاه همین زندانی مرتکب بدترین بزه ها می شود، آیا حق دارد دیگرانی را که مستقیما جان او را تهدید نکرده اند (از جمله زندانبان خود را)، به مرگ دچار سازد؟
وقتي آزادي را بر اصل قدرت تعريف مي كنيد، نقطه شروع نظريه شما حاوي تناقضات پر شمار مي شود. همانطور كه نقطه ظهور قدرت، تضادها و تعارض هايي است كه در جامعه وجود دارد، نقطه حركت قدرت ایجاد انواع تضادهايي است كه به يمن آنها خود را گسترش می دهد. از اين رو وقتي شما نقطه اتكاء آزادي را بر قدرت داشتن انسان قرار مي دهيد، در مرتبه نخست آزادي انسان با خود در تناقض قرار مي دهید. زيرا، آزادي او در انتخاب كردن با آزادي او در آگاهي يافتن به جان هم مي افتند. توضیح اینکه، انسان به گمان خود با اتكاء به قدرت، داراي امكان نامحدود انتخاب می شود. اما از اين حقيقت مهم غفلت مي كند كه ذهن او در مدار بسته قدرت و به مدد سانسور و ابهام هايي كه ناگزير از اعمال آنهاست، دايره انتخاب خود را محدود مي كند. در وضعیت قدرت، دايره انتخاب انسان محدود به انواع ضدهايي مي شود كه در برابرِ گسترش او قد برمي افرازند. شرایط ابهام و سانسوری که کانون های قدرت به ناگزیر از ایجاد آن هستند، نگاه انتقادي انسان را نسبت به چيزها تاريك، و ذهن او نيز، چشم انتقادي خود را از دست مي دهد. در نتيجه در دايره اضداد، محلي براي انتخاب كردن، جز انتخاب ميان اين ضد و آن ضد باقي نمي ماند.
همين نظر نتيجه مي گيرد كه بعضي از رذائل فردي ، فضائل اجتماعي اند و بعضي فضائل فردي ، رذائل اجتماعي اند. مدعيان اين نظر براي اثبات ادعاي خود، توجه ما را به سوداگري و منفعت پرستي ای جلب مي كنند که موجب پیشرفت بعضی از کشورها شده است. منفعت پرستي فردي، يك رذيلت فردي است، اما بنا به تجربه كشورهاي پيشرفته، همين منفعت پرستي فردی بوده كه منافع ملي را پيش برده است. همين منفعت پرستي است كه به رونق كسب و كار و توليد منجر شده است. اين ادعا علاوه بر اينكه انگشت خود را به روي كشورهاي ليبرال دموكرات نشانه مي رود، به لحاظ منطقي نمي تواند رابطه دقيق و علمي ميان منفعت پرستي و پيشرفت جستجو كند. اما رابطه معكوس آن با نشان دادن رابطه ميان منفعت پرستي با رقابت و با تجمل گرايي، با انبوه بيش از 70 درصد توليدات تخريبي در جهان، با تخريب طبيعت، با مُدگرايي، با تجارت سكس، با تجاري شدن جريان علم و آموزش، با تخريب كرامت انسان در استفاده از سكس در تجارت و… وجود دارد. همه اين آثار تخریبی و زيان ها که به رذائل اجتماعي منجر می شوند، در نتیجه رذيلت هایی به وجود می آیند که از منفعت گرايي فردی پدید می آیند.
بالاخره همين همين تفكر است كه تعارض حقوق را در عرصه زندگي اجتماعي به ميان مي كشد. تعارض حق استفاده از آزادي من و شما و تعارض حق انتخاب من و شما و تعارض حق حيات من و شما زماني است كه :
الف) فکر راهنمای اين حقوق را از ویژگی هاي قدرت پركنيد
ب) هر حق را از راه مصلحت به منفعت تبديل كنيد
ج) دخالت قدرت ها در حقوق، ديوار از خودبيگانگي ميان حقوق ذاتي افراد برقرار كند
در توصيف بند جيم، كافي است به سرنوشت انواع جنگ هاي قومي و محلي توجه كنيد. آيا اگر دخالت قدرت ها و گروه بندي هاي قدرت نمي بود، تضادها و ستيزهاي قومي محلي پيدا مي كرد؟ به ضرس قاطع معتقدم، اگر دخالت قدرت ها نبودند، تضادها و ستیزهای قومی وجود نمی داشتند. برخلاف نظر توماس هابز كه نقش دولت را در ايجاد تعادل و حل تضادها از راه ايجاد امنيت و تأمين حقوق تحليل مي كرد، اگر دخالت قدرت ها نبودند، ستيزها و تضادهاي اقوام پس از يك دوره كوتاه، به موجب يافتن راه حل هاي دروني، به سوي تعادلي پايدار حركت مي كرد.
همزيستي و تعادل در پرتو قدرت ها و دولت ها، همزيستي و تعادل مكانيكي و برون زاست. به محض سُست شدن پيوندهاي قدرت ، تضادها و ستيزها به اشكال خطرناكتري بروز پيدا مي كنند. شما هيچ درگيری و ستيز قومي را در هيچ جاي جهان نخواهيد ديد كه پشت آن، نقش فعال دولت هاي خارجي، تبعيض دولت هاي محلي و نقش گروه بندي های قدرت، وجود نداشته باشند. به عنوان مثال در امپراطوری سابق شوروی، اقوام مختلفی در صلح و آرامش زندگی می کردند. اما صلح میان آنها نه به موجب وجوه اشتراک فرهنگی، بلکه به موجب سلطه مطلق دولت حزبی شوروی برقرار شده بود. اما همانطور که برژیسنکی پیش از فروپاشی این امپراطوری به درستی پیش بینی کرده بود، شوروی در آن زمان آتشفشان ملیت ها بود. آتشفشانی که دهانه آن به یمن زور و تا دهها سال بسته ماند. همین اقوام می توانستند در شرایط آزادی، پیوندهای مشترک میان خود جستجو کنند. اما به موجب سُست شدن پیوندهای زور از یک طرف و دخالت مستقیم قدرت های خارجی از طرف دیگر، آتشفشان اقوام دهانه خود را به درون مرزهای یکدیگر باز گشود.
در پرتو حقوق ملي، ملت ها هيچ منافعي و هيچ حقي براي خود نمي شناسند كه با حقوق ملت هاي ديگر درتعارض باشد. مرزهاي ميان ملت ها ، مرزهايي است كه قدرت ها ساخته اند تا محدوده اقتدار خود را در آن به نمايش بگذارند. به قول ژان ژاك روسو، جنگ و ستيز ميان آدميان از زماني به وجود آمد كه از ميان آنها يك نفر پيدا شد و دور خود خط كشيده و اظهار کرد «اين مال من است». با اين وجود، مرزها وقتي بر حقوق ملي و آزادي ها ترسيم مي شوند، هرگز نمي توانند محدود كننده ملت ها بشمار آيند. مرزها هم اکنون، مرزهای تفکیک جغرافیایی و امنیتی محسوب می شوند. این مرزها با قدرت زور و سلاح به شدت نگهبانی می شوند. لیکن اگر مرزها بر اصل آزادي و حقوق تعريف مي شدند، وضعیت مرزها از محدوده هايي كه ملت ها را در يك جغرافياي خاص حبس كرده است، به قلمروهاي فرهنگي تبديل مي شدند. مرزها و قلمروهايي كه تنها محل تلاقي و شناخت متقابل اقوام و ملت هاي مختلف مي شدند.
با اين تعبير، و بنا به گفته اندیشه گر موازنه عدمی، هيچ گونه مرز و محدوده اي، حتي ديواركشي خانه ها نمي تواند محدود كننده آزادي و حقوق انسان ها شود. ديگر آزادي هر فرد تا آنجايي نيست كه آزادي افراد ديگر شروع مي شود. ديگر مرزها وديواركشي ها ، محدوده هايي نيستند كه نقطه انفصال آزادي هر فرد را با آزادي افراد ديگر، مشخص سازد. تنها در تعريفي كه از قدرت ارائه مي شود، مرزها به انواع محدود كننده هاي انسان و جامعه تبديل مي شوند. در همين مرزبندي است كه مي گوييم، «قدرت هر كس تا آنجاست كه قدرت ديگران شروع مي شود». ملاحظه مي كنيد كه تعريف ها از آزادي ، وقتي واژه ها به درستي شفاف نشوند و وقتي اين تعريف ها محل خود را در مرزكشي ها ي تصنعي قدرت گرفتار مي كنند، بدون يك «واو» كسر همان تعريف از قدرت از آب در مي آيند. به عكس، هر گاه مرزكشي ها كه حقوق ملي را در منافع ملي محدود كرده اند، در آزادي رسم كنيم، مدار حقوق ملي در قلمرويي به وسعت تمامت انسان گشوده خواهد شد.
برابر با همین ابهام هاست که حد گذراندن از حقوق خود و تجاوز به حقوق دیگران را، به اشتباه لفظی آزادی می نامند و در نتیجه، تجاوزها با آزادی، حکم «حدیِ» یکسان پیدا می کند. اگر دانسته می شد که آنچه حد پذیر است، قدرت است و بنا به قدرت است که استفاده از زور در مقابل زور، تزاحم ایجاد می کند، دیگر مزاحمت ها و تجاوزها با «آزادی که حد پذیر نیست»، اشتباه گرفته نمی شدند. بنابراین، اگر ساحت آزادی از حدها و مزاحمت هایی که قدرت می سازد کاملا شفاف می شد، دیگر لازم نبود تا هر لجام گسیختگی ای آزادی نامیده شود و حکم حد بر آن صادر کنیم.
هر جا که اثری از حد و محدودیت است، و هر جا که انتخاب ها و تصمیم گیری های انسان محدود به حد و مرز می شود، بدون تردید نقش قدرت و نقش منافعی که قدرت از مرزکشی ها بهره می برد، در آن حضور دارد. و بنا به اینکه «منافع» فرآورده فکر قدرتمدار است، در منافع ملی هیچ انتخابی، جز محدوده ای که منافع قدرت تعیین می کند، وجود ندارد. بنابراین، برابر با منافع ملی، افق انتخاب بسته می شود و جز در تضاد، در خشونت و حداکثر در سازش، راه حلی در همکاری نمی یابد. متقابلا برابر با حقوق ملی، افق دید و انتخاب انسان و جامعه ها، به وسعت آزادی باز می شوند و راه حل ها در آزادی و در صلح و در وجدان عمومی ملت ها، راه به همکاری و همدلی می جویند.


یک‌شنبه 23 دی 1386
فرم ارسال نظر:
نام:  
پست الکترونیک:  
برای مثال: bayaneazadi@ahmadfaal.com
موضوع:  
نظر:  
وب سایت:
برای مثال: http://www.ahmadfaal.com
وب لاگ:
برای مثال: http://faalahmad.blogfa.com
   
Skip Navigation Links
پست الکترونیک:
bayaneazadi@ahmad
faal.com
- اسطوره های سیاسی
- سرگذشت سوبژه در نظریه های انسانشناختی
مباحثي پيرامون مناسبت هاي اجتماعي
--------------------
مباحثي در باره روشنفكري ديني
--------------------
مباحثي در باره فلسفه حقوق و سياست
--------------------
مجازات کردن سخت‌ترين کار ممکن است: مصاحبه با فوکو
--------------------
فلسفه و روان‌کاوي: آلن بديو
--------------------
مصاحبه با دیوید هاروی: سیمای تازه‌ی نظام اقتصادی جهان
--------------------
آیا شورش بی‌فایده است؟ میشل فوکو
--------------------
«در دفاع از انقلاب۵۷» امین بزرگیان
--------------------
«روحانیت اسلام و عصر جديد» امین بزرگیان
--------------------
چامسکی: دانشگاه بنگاهی تجاری شده است
--------------------
رونویسی تاریخ، بازگشت فاشیسم − گفت‌وگو با مراد فرهادپور
--------------------
ژیژک: بعضی وقت‌ها باید از ارادۀ اکثریت تخطی کرد
--------------------
حقوق بشر بدون تکالیفْ شکست می‌خورد
--------------------
مشاهده لیست کامل مقالات
تمامی حقوق و مطالب این وب سایت محفوظ است © 1387