«بيان آزادی، بیان آزاد شدن انسان و جامعه ها از زندان قدرت و خشونت است»
جهان بدون قدرت،   
جهاني که در آن، انسان و جامعه ها به آزادی و رستگاری مطلق دست یافته اند. اگر جهان بدون قدرت وجود ندارد، فی الواقع جهان بدون ستم، جهان بدون تجاوز، جهان بدون سانسور و ابهام، جهان بدون جنگ و کشمکش و سرانجام جهان بدون تضاد وجود نخواهند داشت. اگر قدرت فرآورده تضادها و نابرابری هاست، و اگر بنای جهان بر حقیقت و وحدت رخدادهای حقیقی است، پس نابرابری ها و تضادها و در نتیجه قدرت، به موجب از خود بیگانگی انسان در زیست جهان خویش پدید آمده اند. اگر جهان بدون قدرت هر گز به واقعیت نخواهد نشست، حداقل می تواند به منزله الگوی سنجش آزادی و حق مداری در جهان واقعی قلمداد شود.
نسبت نويسنده وب با كمونيسم و ليبراليزم:
اگر كمونيست ها و ليبراليست ها به حكومت برسند، محتمل مي دانم كه با ليبراليست ها دوست و با كمونيسم دشمن خواهم بود.
و اگر كمونيست و ليبراليست ها تحت حكومت ديگران باشند، با كمونيست ها دوست و با ليبراليسم دشمن خواهم بود.
در سوگ عشق (به ياد قهرمان كوهنوردي -رضا محمدي)
آيا وقتي فكر مي انديشد روح را به خلوت ناخودآگاه هدايت مي كند؟
آيا فربه شدن فكر و انديشه آدمي، دامي است كه روح را در سنگ آسياب اطلاعات خرد مي كند؟
آيا چنان است كه افكار و انديشه هاي ما، انررژي محركه خود را از منابع روح تغذيه مي كنند؟ مگر نه اين است كه وقتي موتور محركه زندگي مدني به پيش مي رود، روح را به تهيدستي تهديد مي كند؟ مگر نه اين است كه شهرها بناهاي خود را بر شانه تخريب خانه هاي اجدادي ما استوار مي كنند؟
آيا وقتي در زواياي تاريك حافظه فرو مي رويم، در انتهاي آن به لاشه اي كز كرده و نيمه جان بر خورد نمي كنيم كه، ضجه تخريب گذشته را چون تازيانه اي بر پيكر ما مي نوازد؟ آيا اين لاشه كز كرده و نيمه مرده، همان چيزي نيست كه ما در واژگان خود «روح» مي ناميم؟
آيا در پس هر تمدن، ماجرايي را نمي يابيم كه خيل تراكمي جامعه ها و انسان ها ، صف در صف يكديگر ، روح را به قرباني «پيشرفت» مي برند؟ آيا قرباني كردن حقيقت در مذبح مصلحت ها ، پرده ديگري از قرباني كردن و يا به تقليل بردن روح انساني نيست؟ اگر نه، چرا به موازات توسعه مدنيت و توسيع «خرد»، پرچين نازكي از دامن روح چيده مي شود؟ گو اينكه تقدير توسعه چنين بوده و هست كه خرد، آشيانه خويش بر بلنداي اجسادي كه روح از كالبد آنها رخت بسته، بسازد.
آیا وقتی آلن فینکل کروت فریاد برآورد که پیشرفت بس است، فریاد او از آن رو نبود که جریان پیشرفت خواه در دنیای مدرنیزم و خواه در دنیای پست مدرن، نیروی محرکه خود را از دفن پس مانده های روح تحصیل می کنند؟ آیا سطحی شدن انسانها و جامعه ها، نتیجه پیشرفتی نبود که در سطح صورت گرفت؟ آیا فریاد آلن فینکل کروت، چونان فریاد بنیاد گرایی بود که پیشرفت را مانع سیطره بر جهان می شناسد؟ یا نه، او معتقد بود که به جای پیشرفت در سطح، و دفن کردن پیوندهای زندگی در اعماق، چرا در وضعیت بشر و نابرابری ها و جنگ ها و تبعیض ها یی که آینده او را تهدید می کند، تعمق نمی کنیم؟ آیا پیشرفت انسان و جامعه ها در سطح و غرق شدن در دنیای سرگرمی ها (ینترتایمنیسم)، نبود که مانع تعمق در وضعیتی شده که به موجب آن، بشریت و آینده او در انواع جنگ ها، نابرابری ها و تبعیض ها، به نابودی کامل تهدید می شود؟
امروز وقتي به روستاها و شهرهاي كوچك قدم مي گذاريم، همه كس و همه چيز ، از شيوه توليد معيشتي آنان گرفته تا روابط اجتماعي و شيوه زندگي اجتماعي و تا معماري و آثار هنري و تا آداب و عادت هاي آنها، گرچه نشان برجسته اي از خردمندي ندارند، اما دلالتي آشكار از روح بلندي مي كنند كه در جاي جاي اين آثار به چشم مي خورد. گويي اينكه معناي زندگاني، بار سنگيني خود را نه بر چكاچك افكار، بلكه بر نيروي محركه اي بنا مي كند، كه انسان را با طبيعت، در يك «روح كلي» به نمايش مي گذارد. آيا به رابطه خويشاوندي در گذشته خود تأمل كرده ايد؟ آيا چشمان خود را وقتي از گذشته به آينده مي تابيم و يا از ديوار كوتاه روستاها به برج و باروي شهرها بر مي تابيم، مناظر عظيمي از افكار بلند و پيچيده نمي يابيد كه خود به خود عقل از هوش انسان متوسط مي ربايد، ولي آيا به همان صرافت و آشكارگي، شاهد حضور روح انساني هستيد؟ اگر هستيد، آيا با اين مناظر مي توانيد رابطه «اين هماني» و يا هم خويشي ذاتي برقرار كنيد؟
آيا تضاد انسان با مصنوعات، از آن رونيست كه آدميان در گذشته و در روستاها، با محصول كار حويش «اين همان» بودند، اما در دنياي مدرن، نه تنها با محصول كار خود، بلكه با نظام توليدي كه خود جزئي از آن است، كاملا بيگانه است؟
آيا اين پرسش ها همه دلالتي بر «ثنويت» ذاتي روح و انديشه دارند؟ آيا آدميزاده تركيبي از دو جوهر متضاد است؟ پاسخ به اين پرسش ها را بايد در نظريه هاي انسان شناختي جستجو كرد، اما كوتاه سخن اينكه ، ثنويت ها نه ذاتي انسان ، بلكه حاصل رابطه از خود بيگانه اي است كه انسان با نيروهاي محركه و با حقوق ذاتي خويش، برقرار مي كند. ثنويت ها حاصل رابطه اي است كه انسان و جامعه ها با قدرت ايجاد مي كنند. حقيقت اين است كه، قدرت حاصل تضاد هاست و در تضادها رشد مي كند. بدون تصور تضادها، حتي تصور قدرت محال است. حقيقت اين است كه كانون هاي قدرتمدار ، به ويژه در عصر حاضر، با ايجاد نظام هاي سلسله مراتبي ، نه تنها به لحاظ جامعه شناختي به تضادهاي اجتماعي دامن مي زنند، بلكه به لحاظ فلسفي، نشان مي دهند كه تضادها حاصل طبيعت پارادوكسيكال ـ متناقض نما ـ خود انسان هستند. اما آن انديشه كه در تقابل دائمي با روح بشري است، نه خردورزي است كه از عقلانيت آزاد انسان، بلكه خردورزي است كه از عقلانيت ابزاري سرچشمه مي گيرد.
نظام مدني پايه و مايه خود را بر شماري از تضادها استوار كرده است. نيروهاي محركه اي كه دست در كار شكل گيري و تكامل اين نظام اند، در كار توليد و گسترش تضادها مشغول هستند. يكي از نيروهاي محركه اي كه بيشترين تضاد را در جامعه مدني ايجاد مي كند، نظام ديوانسالاري است. از نظر جامعه شناختي، ديوانسالاري ها بدترين و خطرناكترين ديكتاتوري هايي هستند كه به شكل نامرئي عمل مي كنند. اين نظام با ايجاد شبكه پيچيده اي از سلسله مراتب ها، روح و انديشه انسان را به تسخير خود در مي آورد. بنابراين، تضاد «روح و انديشه» بيش از همه، از همين جا شكل مي گيرد. ديوانسالاري ها پيچيده ترين ماشين اتوماسيون –خودكار- كانون هاي قدرت هستند. ديوانسالاري ها، جامعه انساني را به يك جامعه آماري تبديل مي كنند. ديوانسالاري ها وقتي به تسخير انديشه و افكار انسان مي پردازند، روح را در چمبر چرخ هاي بي رحم خود، در «تفاله اطلاعات» مچاله مي كنند. بدين ترتيب، از روح هاي درهم پيچيده، كنسرواسيوني از اجساد سرد و فسرده ايجاد مي كند. اجسادي كه تنها به مثابه اجزاء ساختار يك «ماشين سردخانه اي» عمل مي كنند. تربيت اين اجزاء، به افراد بوروكرات و تكنوكرات، به اتوماسيون قدرت كمك مي كند تا نيروي محركه خود را از خود سازمان تحصيل كند. ديوانسالاري ها كوشش مي كنند تا جامعه انساني را به يك جامعه آماري تبديل كنند. افراد سازمان ها در جامعه آماري، نه بر اساس يك وجدان انساني و نه بر اساس روح مشترك و نه بر اساس حقوق اساسي و ذاتي خود، كه بر اساس يك منطق ابزاري، با يكديگر پيوند ايجاد مي كنند. بدين قرار، هر فرد ابزار كار افراد ديگر ، ديگران ابزار كار مديريت و مديران ابزار كار نظام «ديوانسالاري قدرت» هستند. فرآيند ابزاري شدن عقلانيت، بدين ترتيب است كه در وجود مي آيد.
كوشش ديگر ديوانسالاري ها وقتي است كه سرانجام، افراد سازمان مي خواهند به مثابه انسان حضور داشته باشند. در اين وضعيت، ديوانسالاري ها با سخت كردن روابط قدرت و ايجاد يك رشته قواعد سلسله مراتبي، از افراد مي خواهند تا به «كودك» خود باز گردند – قول گريس آرگريس -. بدين سياق، افراد سازمان به محض اينكه از «كلاف كميت آماري» آزاد مي شوند (به منزله ابزار سازمان بودن)، وقتي براي خود مي شوند كه در مقام كودك ظاهر مي شوند. به مطالبات كارمندان سازمانها توجه كنيد، آيا نظام انتظارات آنها، نوع مطالبات آنها، رقابت آنها و حتي استفاده از يك نوع واژگان و ادبيات خاص، آنها را در مقام كودكاني نمي يابيد كه با والدين خود رفتار مي كنند؟
اما در هلهله و چكاچك اجساد بي روح، در تراكم آماري و شلوغي شهر، جسدي در ارتفاع 4700 متري قله «آيلند پيك» در رشته ای از سلسله جبال هیمالیا ، آرم آرام در يخهاي زير 30 يا 40 درجه، به انجماد و سردي سرمدي مي رود. او جسد خود را به فسردگي يخ ها سپارد، تا حرارت روح را در همهمه و شلوغي شهر ، همچنان گرم و روشن نگاه دارد. «رضا محمدي» اين قهرمان كوهنوردي، نام اسمي اين جسد بود، اما نام رسمي اش، نام همه كساني است كه داراي روح بلند هستند؟ وقتي او زنده بود، در شلوغي شهر و در جامعه آماري ، جسمي از او نمي يافتي، كه او، سر تا پا روح بود و عشق، كه تجلي روح است. تحصيلات حرفه اي او در حسابداري و كار حرفه اي او در همين رسته، نتوانست ذره اي از منطق بي روح رياضي را بر حال و هواي فكري او رخنه دهد. شور عشق او به حيات، به زيبايي، به طبيعت، به كوهها و آبها، به انسان ها، به كار و توليد، چنان بود كه درس «عشق ورزي» را بايد در مكتب او مي آموختي. دامن عشق ورزي او تنها به حيات و مظاهر حيات محدود نمي شد، او حتي به مرگ نيز عشق مي ورزيد، اما نه به مثابه يك «روان نژند»، بل به مثابه قهرماني كه با ترس بيگانه بود.
نويسنده اگر نه تنها كس، اما فكر مي كند كه به عنوان يكي از كساني بود كه روح او را به خوبي مي فهميد. فراغت او از هر گونه شائبه قدرت و از هر گونه پيوند رسمي، موجب مي شد تا براي يكديگر (هر چند محدود) مخاطب خوبي باشيم. او كارهاي نويسنده را نه به طور جدي، اما هرگاه دنبال مي كرد، با علاقه بود.
اما يك چيز هميشه براي نويسنده مسئله بوده و هست، و آن اينكه مرگ او هر چند قابل پيش بيني و مسلم بود، اما با نفي خرد ابزاري، افكار و انديشه او تا چه حد از «خرد آزاد» مدد مي گرفت؟ آيا گرفت؟

چهارشنبه 18 شهریور 1383
فرم ارسال نظر:
نام:  
پست الکترونیک:  
برای مثال: bayaneazadi@ahmadfaal.com
موضوع:  
نظر:  
وب سایت:
برای مثال: http://www.ahmadfaal.com
وب لاگ:
برای مثال: http://faalahmad.blogfa.com
   
Skip Navigation Links
پست الکترونیک:
bayaneazadi@ahmad
faal.com
- اسطوره های سیاسی
- سرگذشت سوبژه در نظریه های انسانشناختی
مباحثي پيرامون مناسبت هاي اجتماعي
--------------------
مباحثي در باره روشنفكري ديني
--------------------
مباحثي در باره فلسفه حقوق و سياست
--------------------
مجازات کردن سخت‌ترين کار ممکن است: مصاحبه با فوکو
--------------------
فلسفه و روان‌کاوي: آلن بديو
--------------------
مصاحبه با دیوید هاروی: سیمای تازه‌ی نظام اقتصادی جهان
--------------------
آیا شورش بی‌فایده است؟ میشل فوکو
--------------------
«در دفاع از انقلاب۵۷» امین بزرگیان
--------------------
«روحانیت اسلام و عصر جديد» امین بزرگیان
--------------------
چامسکی: دانشگاه بنگاهی تجاری شده است
--------------------
رونویسی تاریخ، بازگشت فاشیسم − گفت‌وگو با مراد فرهادپور
--------------------
ژیژک: بعضی وقت‌ها باید از ارادۀ اکثریت تخطی کرد
--------------------
حقوق بشر بدون تکالیفْ شکست می‌خورد
--------------------
مشاهده لیست کامل مقالات
تمامی حقوق و مطالب این وب سایت محفوظ است © 1387