«بيان آزادی، بیان آزاد شدن انسان و جامعه ها از زندان قدرت و خشونت است»
جهان بدون قدرت،   
جهاني که در آن، انسان و جامعه ها به آزادی و رستگاری مطلق دست یافته اند. اگر جهان بدون قدرت وجود ندارد، فی الواقع جهان بدون ستم، جهان بدون تجاوز، جهان بدون سانسور و ابهام، جهان بدون جنگ و کشمکش و سرانجام جهان بدون تضاد وجود نخواهند داشت. اگر قدرت فرآورده تضادها و نابرابری هاست، و اگر بنای جهان بر حقیقت و وحدت رخدادهای حقیقی است، پس نابرابری ها و تضادها و در نتیجه قدرت، به موجب از خود بیگانگی انسان در زیست جهان خویش پدید آمده اند. اگر جهان بدون قدرت هر گز به واقعیت نخواهد نشست، حداقل می تواند به منزله الگوی سنجش آزادی و حق مداری در جهان واقعی قلمداد شود.
نسبت نويسنده وب با كمونيسم و ليبراليزم:
اگر كمونيست ها و ليبراليست ها به حكومت برسند، محتمل مي دانم كه با ليبراليست ها دوست و با كمونيسم دشمن خواهم بود.
و اگر كمونيست و ليبراليست ها تحت حكومت ديگران باشند، با كمونيست ها دوست و با ليبراليسم دشمن خواهم بود.
موازنه ها
پيشينه بحث
۱- در نوشته های پيشين فهرستی از آثار واکنش های اقتصادی، سياسی و فرهنگی را نسبت به جنبش چپ روی، تهيه و شرح داده ام۱. در همانجا اشاره کردم که اين جنبش به موجب آگاهی های روزافزون نسبت به واقعيت های اقتصادی و سياسی به وجود آمدند. اين واقعيت ها چيزی جز يک رشته از نابرابری های اقتصادی و سياسی ميان ملل فقير و غنی از يک طرف و تضادها و نابرابری ها ميان طبقات حاکم و محکوم از طرف ديگر، نبودند. جنبش های ناسيوناليستی و وطن پرستی و مهمتر از آن، رشد و گسترش جنبش های مارکسيستی، در افزايش اين آگاهی ها نقش مؤثر و بسزا داشتند. اما از بخت بد ملل ستمديده، اين جنبش ها و آگاهی ها در زمانی رخ دادند که با موج گسترده چپ استالينی مواجه شد. مبارزات سياسی در اغلب کشورها تحت تأثير چپ استالينی قرار داشتند. چپ های استالينی چنين وانمود می کردند که : «لنينيسم علم مبارزه است». هر فرد و هر گروه با هر مرام و مليت خاص در هر کجای جهان، برای مبارزه کردن چاره ای جز استفاده از اين علم نداشتند. در نتيجه، تنها اين نبود که بخشی از مسلمانان مبارز در ايران و در بعضی از کشورهای خارميانه، پيوند ميان اسلام و مارکسيسم را مبارک شماردند. در آمريکای لاتين و در آفريقا کم نبودند از اسقف ها و کاردينيال ها که کوشش داشتند تا تعاليم مارکسيسم را با مفاهيم مسيحيت و دستگاه کليسا پيوند دهند. ساموئل هانتيگتون در کتاب موج سوم دموکراسی، نمونه هايی از تلفيق مسيحيت با جنبش های مارکسيستی را در کشورهايی چون برزيل و فيليپين، مورد اشاره قرار می دهد۲.
۲- از سوی ديگر قرن بيستم را به يک تعبير، قرن رهايی ملت هايی می نامند که تحت سلطه و سيطره استعمار اداره می شدند. در آغاز اين قرن کشورهايی چون انگليس، اسپانيا، ايتاليا، فرانسه و پرتقال و...تقريبا بر اغلب کشورهای قاره های آسيا، آفريقا و آمريکای لاتين به طور مستقيم سيطره کامل داشتند. منابع اين کشورها به ثمن بخس از کشور، خارج و در توسعه چند کشور معدود استفاده می شدند. خروج اين منابع مدار بسته «توسعه – عقب ماندگی» را تشديد می کرد. به عنوان مثال، حجم کل دارايی های شرکت های انگليسی که در کشور هندوستان فعاليت داشتند، به حدود ۳۶ مييون پوند می رسيد، اما سرمايه ای که تنها توسط کمپانی هند شرقی از اين کشور خارج و به سرزمين انگستان انتقال داده شد، قريب ۵۰۰ تا يک ميليارد پوند برآورد شده است۳.
به يمن انقلاب ارتباطات، گردش توسعه خواب از کله محرومان زدود. کشورهای محروم ديگر نمی خواستند در مدار بسته ای که به توسعه يک اقليت و عقب ماندگی يک اکثريت منجر می شد، زندگی کنند. هر چند مبارزات رهايی بخش طول عمری به وسعتِ عمر بشر دارد، اما تشکيل جنبش های رهايی بخش در قالب يک فعاليت سازماندهی شده و حرفه ای، محصول شرايط اقتصادی و سياسی برنامه ريزی شده قرن بيستم بود. در اين قرن بود که جنبش های رهايی بخش يک به يک از کشورهای محروم سربرآوردند.
اين جنبش ها بنا به ماهيت استعمارزدايی و رهايی بخشی، ماهيت اپوزسيونی و چپ روی به خود گرفتند. انتظار راست روی و ميانه روی برای اين جنبش ها در شرايطی که جريان استعمار و استثمار و خروج منابع از کشور و فاصله های طبقاتی و پيوند گرو ه بندی های حاکم به جريان استعمار، سيه روزی آشکار برای طبقات محروم بجا می گذاشت، توهمی بيش نبود. گستره و عمق تضادها از يک طرف و تبختر و سرمستی حکام نسبت به سلطه و سيادت خود و بی اعتنايی آنها به حداقل مبادی انسانی و حقوق بشری از طرف ديگر، به گونه ای بود که هيچگونه محلی برای يک مباره اصلاح طلبانه و صلحجويانه به جا نمی گذاشت.
۳- به حق بايد اعتراف کرد که حضور انديشه راهنمای استالينيسم در جنبش های چپ روی، يکی از فاجعه بار ترين برهه های تاريخی مبارزات رهايی بخشی بشمار می رفت. اين فاجعه که منجر به نوعی بيماری چپ روانه گرديد، تمام علائم و نشانه های رهايی بخشی مانند، عدالت و برابری، آرمان و اتوپيا، آزادی و حق، انقلابيگری و فداکاری را به اسطوره های ميان تهی بدل کرد. انديشه آزادی تنها به رهايی از سلطه ستم و استثمار محدود می شد و به طور جدی ناظر به آزادی خود انسان در مقام «فرديت و کرامت» نبود. با وجود اين نمی توان انکار کرد که در همان برهه، انديشه آزادی از ناحيه روشنفکران و مبارزان برجسته بيان می شد. نکته مهم اينجاست که اين انديشه هيچگاه به «بيان عمومی مبارزه» تبديل نشد.
در نتيجه عدم حضور انديشه راهنمای آزادی، کليه علائم و نشانه های رهايی بخشی که می توانستند در «بيان آزادی» اسباب تحقق حقوق اساسی و فرديت انسان شمرده شوند، در «بيان قدرت» به خشونت گرايی، انتگريسم، بنيادگرايی، توتاليتاريسم، ايدئولوژی های اقتدارگرا و عدالت استعبادی (قول کارل پوپر) تبديل شدند.
۴- اگر نابرابری ها و تضادها در دهه ۵۰ تا ۷۰ ميلادی منجر به انديشه رهايی بخشی و جنبش های چپ گرايی در سراسر جهان و به ويژه در کشورهای تحت سلطه شد، شکست بلوک چپ استالينی، توسعه اقتصاد بازار و فرمانروايی و نقش نئوليبرالها در بازار سياست، جريان تجاری شدن فرهنگ را بطور روزافزونی به انديشه راهنمای دنيای نوين تبديل کرد. جريان تجاری شدن قرهنگ، از راه «تبديل فرهنگ به سرگرمی» (قول آلن فينکل کروت) و متقابلا «تبديل سرگرمی به فرهنگ»، گسترش يافت. تفصيل اين بحث را در مقالات ديگر آورده ام۴.
اگر آنچه که در جهان اتفاق افتاد، بر آن بيافزاييد اتفاقاتی که در ايران رخ دادند، به عمق فاجعه پی خواهيد برد. فقدان چشم انداز روشن نسبت به آينده اقتصادی ، ناامنی اقتصادی ناشی از تغييرات بی وقفه قيمت ها و به ويژه وضعيت مسکن، بی اعتمادی ها در تمام سطوح و سلسله مراتب اجتماعی و از بين رفتن پيوندهای اجتماعی، فشارها، عصبيت ها و از دست دادن آستانه شکيبايی اجتماعی و در نتيجه کاهش ميل به گذشت و فداکاری در آحاد مختلف جامعه، باب شدن بسياری از ضرب المثل ها مانند «يک شبه ره صد ساله را پيمودن» يا «يک شبه بارش را بستن» و...در محاورات روزمره جامعه، در مجموع نوعی فرهنگ دلالی، مصلحت انگاری و محاسبه گرانه را در جامعه رواج داد. محاسبه سود و زيان چيزها وقتی با هم چشمی کردن مکتسبات ديگران مقايسه می شوند، اصل رقابت تخريبی به مهمترين رکن روابط اجتماعی تبديل می شود. آنچه که در رقابت های تخريبی و بازاری شدن فرهنگ به وجود آمد، موج سنگينی از هجوم افکار تحريک پذير بود که وجدان عمومی را به ناخودآگاه تاريخی خود منتقل کرد.
شايد هيچ عرصه ای بيش از دانشگاه ها و مراکز آموزشی و فرهنگی نتواند به خوبی وضعيت رقابت پذيری و جريان تجاری شدن فرهنگ و نفوذ انديشه مصلحت انگاری و دلالی را نمايش دهد. روزگاری دانشجو به القابی چون سياست ورزی و روشنفکری و استاد به حرمت علمی شناخته می شدند و اساتيدی که دو حوزه علم و سايست را در مبارزه تلفيق می کردند، اما امروز ترکيب دو عنصر «لمپنيزم اجتماعی و علم فروشی» اين دو حوزه را به شدت تهديد می کند.
حاصل آنکه، قشری از روشنفکران پديد آمدند که به جای کنش ورزی، واکنش زمانه خود شدند. کليه مفاهيم و مضامينی که در دهه های ۵۰ و ۶۰ ميلادی راهنمای آزادی بخشی محسوب می شدند، تحت تأثير واکنش بازار، به وارونه معانی خود تبديل شدند. اين روشنفکران نقش وارونه جريان روشنفکری را ايفاء می کنند. آنها به جای آنکه الگوی فکری و راهنمای انديشه در جامعه خودشان باشند، با تأسی به مبتذل ترين عادت های روزمرگی، و پيروی از عناصر عاميانه فرهنگ، به واکنش شرايط اقتصادی – سياسی تبديل می شوند.
۵- پيرو واکنش ها نسبت به جريان چپ روی، الگوهای جديدی ايجاد شدند که ديگر نه راهنمای آينده، بل گزارشگر و بازتاب اقتصاد دلالی شدند. بدين ترتيب :
• چون جامعه بنا به روحيه تجمل گرايی و کاسبکاری، محاسبه گر شده است و کوشش دارد تا يک شبه ره صد ساله را بپيمايد، روشنفکر الگوی منطق رياضی را به او تجويز می کند و آرمان گرايی و اتوپيا گرايی را کوبيدن در جاده وهم و خيال می شناسد.
• چون جامعه و مناسبات اقتصادی نسبت به آينده احساس ناامنی می کنند، روشنفکر با انکار آرمان و اتوپيا، به او راه واقع گرايی و چگونه جذب شدن در همين مناسبات را نشان می دهد.
• چون افراد به موجب عصبيت ها، شکيبايی خود را از دست می دهند و به موجب «يک شبه ره صد ساله پيمودن»، جامعه ای را به خدمت می گيرند تا يک او را دو چند صد سازد، روشنفکر فرياد می زند، آسوده بيارائيد که «عصر قهرمانی» و «برای ديگران زيستن» و «برای ديگران مردن» به پايان رسيده است.
• چون روح جمعی جامعه چند پاره و قطعه قطعه شده و هر قطعه آن در کام «فکر جمعی جبار» جذب شده است، روشنفکربا طرح مهندسی خرده کار (قول و تجويز کارل پوپر) رهنمود می دهد که : برای کل زيستن، بهشت آسمانی را به جهنم زمينی بدل می کند. به پاره های جزئی بچسبيد تا خود و جامعه را، از جهنم بياسائيد.
• چون افراد می خواهند بمانند تا بخواهند، و چون از بيم از کف دادن لقمه نانی که به هزار ترفند و رعنايی يافته اند، می کوشند تا بر هيچ ناخواسته ای نخروشند، در اين ميان روشنفکر به او رهنمود می دهد، «عصر انقلاب» به پايان رسيده.
• چون جامعه در دام انواع دروغ ها و بی اعتمادی ها گرفتار است و به موجب جفاها به اميدها، پدر و مادر از سياست می ستاند و سياست ورزيدن را «جز به دغل، جاه از جبروت گزيدن» نمی شناسد، روشنفکر درفش مصلحت بر طاق سياست می آويزد و حقيقت را در مسلخ مصلحت بی قدر می سازد.
• چون جامعه به موجب چشم و هم چشمی ها در مدار بسته رقابت ها وجدان خود را آماج تبليغات و ترفندها می سازد، روشنفکر باب اتوپيای بازار را به روی افکار عمومی می گشايد تا کار وجدان را در چنبر روابط قوا يکسره به خلوت ناخودآگاه فرو بنشاند.
• چون جامعه نسبت به توانايی های خود ترديد دارد و نيروهای محرکه خود را توانا به تغيير وضع خود نمی شناسد، روشنفکر به او الگوی موازنه مثبت تجويز می کند تا به يمن بهره گرفتن از اين قدرت خارجی و آن قدرت خارجی، وضعيت خود را تغيير دهد.
جهان بينی موازنه ها
۱- به غير از عوامل اجتماعی، ناامنی ها و بی اعتمادی ها و مصلحت ها که بخشی از جامعه را از درون به سوی قدرت روانه می سازد، بخشی ديگر از جامعه را در بيرون از مرزها به سوی کانون قدرت هدايت می کند. حقيقت اين است که گرايش به قدرت و گرايش به موازنه مثبت، بر اين پيش فرض قرار دارد که جانبداران، پيش از آنکه افکار و رفتار خود را در سنجه روابط قوا اندازه گيری کنند، نشان از نگاه مثبت به خود قدرت و به ويژه به قدرت های بالفعل در جهان، دارد. متقابلا همين پرسش در باره ديدگاه موازنه منفی وجود دارد. بدين معنا که باور به موازنه منفی بر اين پيش فرض متکی است که جانبداران موازنه منفی، پيش از آنکه بخواهند بيرون از روابط قوا عمل کنند، نسبت به طبيعت قدرت و يا به وجود قدرت های بالفعل در جهان، نگرش منفی دارند. اکنون اين دو نگاه درونی و بيرونی به قدرت را به مطالعه می گذاريم:
الف) در نگرش موازنه مثبت، قدرت چونان جادويی می ماند که بدون آن نظم جهان از هم فرو می پاشد. قدرت کليدی است که هر دری را به روی انسان باز می کند. بدون قدرت درها همه بسته و کارها همه رخت بسته اند. از اين رو که «محيط امن تنها در سايه قدرت حادث می شود... [و] در بستر داشتن قدرت است که امکان مصلح بودن حيات ممکن می يابد. تنها افراد و بازيگرانی دارای قدرت هستند از اين توانايی برخوردارند که به سوی نيکی گرايش داشته باشند۵»، پس باز و بست رخت ها همه به شکرانه شوکت قدرت وابسته اند.
از سوی ديگر، چون دولت به مثابه قدرت سازمان يافته «نوعی شر لازم» تفسير می شود، گرايش به قدرت (= نيکی)، گرايش به دولت (= نيک افکنی) نيز هست. دولت شری لازمی است که اسباب خير واجب را تدارک می بيند. بدون دست يافتن به دولت و يا زيستن در سايه يک دولت، به خير واجب دست نخواهيم يافت. لذا آن دسته از طرفداران موازنه مثبت وقتی نگاه مثبت خود را به درون می اندازند، معتقد می شوند: «چون ساختار اجتماعی و اقتصادی ايران بطور اکثر دولتی است، نمی توان بدون انتساب به دولت کاری از پيش برد۶». و دسته ديگر که نگاه مثبت خود را از درون به دولت های خارجی می افکنند، کوشش دارند تا شر خارجی را اسباب وجوب داخلی بگردانند.
همچنين در نگرش موازنه مثبت، قدرت بنا به کارکرد و هدفی که برمی گزيند، به اقسام خوب و بد، مشروع و غير مشروع تقسيم می شود. هر چند ممکن است در يک نگاه انتقادی با قدرت خوب مواجه نشويم، اما در دايره «بد و بدتر»، قدرت بد همواره بهتر از قدرت بدتر است. نتيجه آنکه، دايره انتخاب جانبداران موازنه مثبت، ميان دو سنگ آسياب «بد و بدتر» محدود می شود. من گمان ندارم که از ميان طرفدارن موازنه مثبت، بتوان گرايشی يافت که بيرون از مدار انتخاب «بد و بدتر»، انتخاب ديگری داشته باشند.
ب) در نگرش موازنه منفی، قدرت نتيجه روابط قواست. بدون درک روابطی از تضاد و تبعيض، حتی تصور قدرت در ذهن محال است. قدرت نه تها فرآورده تضادها، بلکه خود آبستن توليد انواع تضادهاست. قدرت نه تنها قادر به حل مسئله و مشکلی نيست، بلکه خود اسباب مسئله سازی و مشکل سازی های فراوان است. در فکر عاميانه، وقتی القاء می شود که مسئله ها و مشکل ها با پول، به منزله شکلی از اشکال قدرت حل می شوند، از بيان اين حقيقت غفلت می کنند که : هر گاه پول فرآورده توليد و به بار نشستن استعدادها باشد، حل کننده مسائل و مشکلات می شود. اما هر گاه پول از راه قدرت تحصيل می شود و خود اسباب قدرت و سلطه می گردد، مسئله ها بر مسئله و مشکل ها بر مشکل می افزايد. يک دليل ساده اينکه قدرت مسئله حل نمی کند، بلکه خود کارگاه توليد مسئله ها و مشکل هاست، اين است که هر مسئله و مشکلی زمانی حل می شود که در معرض پرتو نور، به روشنايی و شفافيت می گرايد. روش «تجزيه و تحليل» چيزها يکی از راه های پرتوافکنی بر مسئله ها و مشکل هاست. اما کدام قدرت را شما می توانيد بيابيد و يا حداقل در ذهن تصور کنيد، که فرآورده ابهام و تاريکی نباشد۷؟ کجا بدون سانسور و از راه غير مستقيم کردن رابطه انسان و جامعه با واقعيت، امکان ظهور هر شکلی از اشکال قدرت، حتی در ذهن تصور کردنی است؟
از سوی ديگر دولت به مثابه سازمان يافته ترين شکل قدرت، نه تنها مسئله ای را حل نمی کند، بلکه با هزينه هايی که ايجاد می کند و با دنيای مجازی که از راه رسانه ها و سانسور پديد می آورد، خود به کارگاه مسئله آفرينی و مشکل سازی بدل می شود. اگر به ظاهر مشاهده می کنيم که مسئله ای از مسائل جامعه در دولتی حل می شود، يکی از آن روست که وقتی به پيامدهای ايجاد شده نيک تأمل کنيم، رد پای مسئله ها و مشکل های ديگری که توسط دولت ايجاد شده اند، خواهيم ديد. دوم اگر حقيقتا مسئله ای حل می شود، بدان روست که رد پای مشارکت مردم را در حل مسئله خواهيم يافت. بنابراين، به ميزانی که دولت ها بر اصل مشارکت سازمان می گيرند، نيروی محرکه دولت به حل کردن مسئله ها و مشکل ها بيشتر می شود. چنين سازمانی ديگر سازمان قدرت نخواهد بود، بلکه سازمانی است که مشارکت عمومی را سامان می دهد. اما کدام دولت را می يابيد که به تمام و کمال بر اصل مشارکت سازمان بگيرد؟
دولت های دموکراسی تا حدی که بر اصل مشارکت شکل می گيرند، قادر به حل مسائل و مشکلات خواهند بود. اما همين دولت ها به موجب وجود ضد دموکراسی ها مانند استفاده از تکنولوژی رسانه ای، تکنولوژی سکسوآليسم، و وجود ديوانسالاری ها و روابط سلطه در بازارکسب و کار و... اثر مشارکت را خنثی می کنند. به عبارتی، همانگونه که در مقاله «جهان مجازی در دموکراسی ليبرال» شرح داده ام، دموکراسی ها از راه ايجاد دنيای مجازی به همان اهداف و مقاصدی می رسند که ديکتاتوری ها در پی آن هستند.
بدين ترتيب است که موازنه منفی هم به دليل نگاه منفی به اصل قدرت و هم به دليل نگاه منفی با اصل دولت، نه تنها در هيچگونه روابطی که استوار بر روابط قواست مشارکت نمی کند، بلکه با تطهير بيان آزادی از هر گونه شائبه قدرت، به عدمی کردن روابط قوا می انديشد.
۲- در اين بخش، کوشش خود را از بحث های نظری به بحث های عينی و عملی معطوف می کنيم. ببينم در واقعيت، دو نگاه موازنه مثبت و منفی نسبت به قدرت های بالفعل، چگونه اند؟
از نقطه واقعيت، ديدگاه موازنه مثبت از آن رو جامعه و روشنفکران را به ايجاد رابطه و داد و ستد با اين و آن قدرت می خواند، زيرا به طور اساسی نسبت به يک قدرت بالفعل نگاه مثبت و خوش بينانه دارد. متقابلا ديدگاه موازنه منفی از آن جهت جامعه را و روشنفکران را به رويگردانی و «امتناع از قدرت» می خواند که به هيچ قدرتی خوش بين نيست.
خوش بينی و بد بينی نسبت به قدرت های بالفعل در ميان گروه بندی ها و گرايش های سياسی، آثار تخريبی نيز به جا گذاشته است. بدين ترتيب که تمايل های خوش بين، طرفداران موازنه منفی را به ستيزه جويی با جهان و ستيزه جويی با دنيای متمدن متهم می کنند و متقابلا تمايل های بدبين، طرفداران موازنه منفی را متهم به وابستگی و سرسپردگی به قدرت های داخلی و خارجی می کنند. هر چند روش های تخريبی سزای يک بحث علمی و نظری نيست، اما در همين جا ضمن رد اتهام وابستگی به کسانی که بحث موازنه مثبت را طرح می کنند، اما در مقام دفاع از موازنه منفی، توجه خوانندگان را به اين حقيقت جلب می کنم که :
الف) تمايل های خوش بين به موازنه مثبت، هيچگاه کوشش نکرده اند مرز ميان دو بيان قدرت و آزادی را از هم تفکيک کنند. امروز جريان های متمايل به بنيادگرايی و انتگريستی، ستيز با جهان متمدن را به حيث ستيز آشتی ناپذير با دموکراسی با آزادی و با حقوق و کرامت انسان، تعقيب می کنند. از آن رو که بنيادهای فکری آنها نسبت به آثار مدنيت و جامعه مدنی بسيار نابردبار است. به علاوه بر اين جريان ها که عمدتا دارای تمايل های مذهبی هستند، بايد گروه هايی از چپ های استالينی و آنارشيست های لمپنيستی را افزود که با ستيزه جويی و شعارهای ذهنی، به خالص کردن بيان قدرت، می پردازند. بنابراين، اين عبارات از آقای علی افشاری خطاب به آقای مهندس سحابی : « در اينجا از اين فرصت استفاده می کنم و انتقاد خود را به نسل مهندس سحابی و نسل های قبل تر آن بيان می کنم که فکر می کنم اين انتقاد ، انتقاد نسل من هم است. .
آقای مهندس محصول اين غرب ستيزی و برخورد خصمانه با آمريکا در چهارچوب نظريه تقليل گرايانه امپرياليسم برای کشور چه بوده است؟۸»، در حقيقت از جنس همان برخوردهايی است که ستيزه جويان، او را و جمع دوستان او را به آسانی به وابستگی متهم می کنند. ليکن تا آنجا که اين قلم اطلاع دارد و خود را به نسل ميانی متعلق می داند، نسل سحابی، شريعتی و بنی صدر هيچگاه با تمدن غرب سرستيز نداشتند و هيچگاه کوشش نداشتند تا با شعارهای ذهنی تمايل های انگريستی و ستيزه جويی را در جامعه رواج دهند. نسل آنها تنها منتقد جدی غرب و منتقد جدی دموکراسی ليبرال بود. شعارهای «بازگشت به خويشتن» از سوی اين نسل، به هيچ رو به معنای غيريت ستيزی نبود، بلکه آنها صرفا با تکيه بر تسويه منابع فرهنگی و نيروهای محرکه وجدان بود که راه شيفتگی به سلطه غرب را تجويز نکردند. و به همين دلايل بود که اين نسل از سوی دو تمايل بنيادگرايی و چپ استالينی متهم بوده و هستند.
ب) تمايل های بدبين به قدرت، با بيان آزادی صف خود را از ستيزه جويان جدا می کنند. زيرا، ستيزه جويان نه کوچکترين درکی از بيان آزادی دارند و نه آنکه با اصل خود قدرت مشکلی دارند. به عکس آنها با زدودن کامل بيان آزادی از ستيزه جويی، بيش از طرفداران غرب به قدرت اصالت می دهند. اگر آقای افشاری معتقد است که با روش موازنه مثبت می توان رژيم حقوقی دريای خزر را به سود ايران پايان داد، در اظهار خود از ديدن اين حقيقت چشم می پوشد که، ستيزه جويان نيز به همين روش قائل هستند. آنها نيز به روش موازنه مثبت بود که خود را به بلوک شرق نزديک کردند. تنها آقای افشاری می توانست بگويد که در رژيم حقوقی دريای خزر، بايد به آمريکا نزديک شد. در اين صورت وقتی رقبای او، خود با موازنه مثبت به اندازه کافی آشنا هستند و بدان عمل می کنند، توصيه او به موازنه مثبت بی محل می شود.
اما وقتی ستيزه جويان، طرفداران موازنه مثبت را (از نوع نزديکی به غرب) به وابستگی متهم می کنند، هر چند نويسنده چنين روش هايی را غير اخلاقی و تخريبی می شناسد، اما واقع اين است که پيامدهای موازنه مثبت خيلی از اتهامی که ستيزه جويان بيان می کنند، فاصله نخواهند داشت. قطعا اگر آنها جهت موازنه مثبت را از آغاز مبارزه جويی تا جريان ليبراليزه کردن افکار و عقايد و تا روابط و مناسبات زندگی سياسی و اجتماعی خود پی می گرفتند و خويشتن را به تأمل می خواندند، در می يافتند که در جايی پا می گذارند و خواهند گذاشت که اعتمادها در کنده انديشه موازنه مثبت، تنها دود سياه خود را به سپهر آزادی خواهد فرستاد.
در ادامه مطالعه، ديدگاه های موازنه مثبت و منفی را نسبت قدرت های بالفعل، بدانچه اين دو تمايل بدان ابتلاء و يا از آن امتناع می جويند، پی خواهم گرفت و در خاتمه به جنبه های ايدئولوژيک موازنه ها بازخواهم گشت.

چهارشنبه 30 آبان 1386
فرم ارسال نظر:
نام:  
پست الکترونیک:  
برای مثال: bayaneazadi@ahmadfaal.com
موضوع:  
نظر:  
وب سایت:
برای مثال: http://www.ahmadfaal.com
وب لاگ:
برای مثال: http://faalahmad.blogfa.com
   
Skip Navigation Links
پست الکترونیک:
bayaneazadi@ahmad
faal.com
- اسطوره های سیاسی
- سرگذشت سوبژه در نظریه های انسانشناختی
مباحثي پيرامون مناسبت هاي اجتماعي
--------------------
مباحثي در باره روشنفكري ديني
--------------------
مباحثي در باره فلسفه حقوق و سياست
--------------------
مجازات کردن سخت‌ترين کار ممکن است: مصاحبه با فوکو
--------------------
فلسفه و روان‌کاوي: آلن بديو
--------------------
مصاحبه با دیوید هاروی: سیمای تازه‌ی نظام اقتصادی جهان
--------------------
آیا شورش بی‌فایده است؟ میشل فوکو
--------------------
«در دفاع از انقلاب۵۷» امین بزرگیان
--------------------
«روحانیت اسلام و عصر جديد» امین بزرگیان
--------------------
چامسکی: دانشگاه بنگاهی تجاری شده است
--------------------
رونویسی تاریخ، بازگشت فاشیسم − گفت‌وگو با مراد فرهادپور
--------------------
ژیژک: بعضی وقت‌ها باید از ارادۀ اکثریت تخطی کرد
--------------------
حقوق بشر بدون تکالیفْ شکست می‌خورد
--------------------
مشاهده لیست کامل مقالات
تمامی حقوق و مطالب این وب سایت محفوظ است © 1387