«بيان آزادی، بیان آزاد شدن انسان و جامعه ها از زندان قدرت و خشونت است»
جهان بدون قدرت،   
جهاني که در آن، انسان و جامعه ها به آزادی و رستگاری مطلق دست یافته اند. اگر جهان بدون قدرت وجود ندارد، فی الواقع جهان بدون ستم، جهان بدون تجاوز، جهان بدون سانسور و ابهام، جهان بدون جنگ و کشمکش و سرانجام جهان بدون تضاد وجود نخواهند داشت. اگر قدرت فرآورده تضادها و نابرابری هاست، و اگر بنای جهان بر حقیقت و وحدت رخدادهای حقیقی است، پس نابرابری ها و تضادها و در نتیجه قدرت، به موجب از خود بیگانگی انسان در زیست جهان خویش پدید آمده اند. اگر جهان بدون قدرت هر گز به واقعیت نخواهد نشست، حداقل می تواند به منزله الگوی سنجش آزادی و حق مداری در جهان واقعی قلمداد شود.
نسبت نويسنده وب با كمونيسم و ليبراليزم:
اگر كمونيست ها و ليبراليست ها به حكومت برسند، محتمل مي دانم كه با ليبراليست ها دوست و با كمونيسم دشمن خواهم بود.
و اگر كمونيست و ليبراليست ها تحت حكومت ديگران باشند، با كمونيست ها دوست و با ليبراليسم دشمن خواهم بود.
پايان ايدئولوژي؟ انگيزه هاي مخالفت با دكتر شريعتي
از مجموعه عواملي كه در بحث قبل شرح دادم، مي توانيم از يك وضعيت چهار عليتي جامعه ياد كنيم، كه دو به دو در واكنش يكديگر بوجود آمده اند. در اين چهار علت،
از يك سو، با توسعه سرگرمي ها روبرو هستيم كه ليبراليسم وحشي را در عاليترين و پيچيده ترين اشكال نمادين خود و در واكنش با ايدئولوژي هاي استالينيزم و بنيادگرايي هاي ديني بوجود آورد.
از سوي ديگر، بنيادگرايي ديني بر پايه ويرانه هاي استالينيزم شكل گرفت و به نوبه خود واكنشي عليه نمادهاي ليبراليسم وحشي بشمار مي رفت.
باید توجه داشت که هم بنيادگرايي ديني و هم ليبراليسم وحشي، هر دو فاقد كنش آزادي و انساني هستند. علاوه بر این دو عامل، دو عامل ديگر وجود دارند که بطور خاص در كشور ما، سرزمين ايران بوجود آمده اند.
از يك سو با چپ حكومت گرا روبرو هستيم كه به لحاظ اخلاقي، بر ويرانه هاي حذف استالينيزم بوجود آمد و به لحاظ سياسي، در واكنش به ماركسيسم شكل گرفت.
از سوی دیگر، در دهه دوم و به ويژه پس از پايان جنگ، به دليل نا امني هاي اقتصادي، فقدان چشم انداز روشن و فزوني گرفتن نظام توقعات ناشي از جبران دوران محروميت و يا ناشي از توسعه سرگرمي ها در جهان، اينبار با نوعي فرهنگ تجاري و روحيه كاسبكارانه مواجه هستيم كه عيناً در واكنش با رسم انقلابيگري چپ ضديت گرا (انتگريست) و نيز در واكنش با رياضتگرايي بنيادگرا و سنت گرا بوجود آمد.
رخنه فرهنگ تجاري خيلي زود گستره اجتماعي را متأثر ساخت. از فرهنگ تا سياست، ساحتي نمانده بود كه از فرهنگ تجاري و كاسبكارانه متأثر نشده باشد. در ادامه، طرد بیان انقلابي و اثبات بیان اصلاحي را، برآيند واكنش وضعيت چهار عليتي اخير ارزيابي كرديم.
در اين گفتار، به تحليل يكي از مهمترين محصولات وضعيت چهار عليتي فرهنگ جامعه مي پردازم. وقتي روشنفكران و مصلحان جامعه در كسب و كار جامعه جذب مي شوند، از روش هاي انقلابي خسته مي شوند و به بديل آسودگي اصلاحات سر به مأواي امن مي گذارند. وقتي روشنفكر حاضر نباشد پاي آرمان خود بايستد، ناگزير به نفي آرمان و ايده روي مي آورد. اعلام پايان ايدئولوژي، بيش از آنكه گزارشگر يك حقيقت و يا يك تفسير و يا يك بیان باشد، بياني از رخوت و تنبلي روشنفكران و مصلحان زمانه ماست. نمادي از وضعيتي است كه افكار و رفتار روشنفكران گزارشگر آن وضعيت است. روشنفكران، ديگر وسوسه حقيقت را ندارند. حقيقت گرايي نوعي ذهنيت گرايي و ايدآل گرايي است. روشنفكران واقع گرا شده اند، هم واقع گرا وهم عمل گرا (پراگماتيست). زيرا زندگي شخصي خود آنها، در عمل به امور واقع پيوند خورده است. آن قسم از روشنفكران و مصلحاني كه از كودكي و نوجواني و يا ايام جواني، پايشان در راهروهاي ديوانسالاري قدرت و دولت باز شده است، فكرشان به جاي ديگر قد نمي دهد. از اين رو وقتي آقاي مزوعي به عنوان يكي از مصلحان مي گويد، بدون وصل شدن به دولت نمي توان كاري از پيش برد، خوب قابل فهم است. روشنفكران واقع گرا شدند، زيرا آسانسور خوش نشني از زمين به آسمان مي رود و نه به عكس. ماركس مي گفت پرولتاريا (كارگران صنعتي) جز زنجيري كه به پايش بسته اند، چيزي براي از دست دادن ندارد. اما هچنانكه در گفتار قبل آوردم: روشنفكران و مصلحان در حاشيه مبارزه سياسي به گسترش «غنايم كثيره» مشغول هستند. ديگر روشنفكران و بويژه مصلحان به نان شب محتاج نيستند، تا چيزي براي از دست دادن نداشته باشند. به عكس، بخشي از آنها آنقدر هم چيز دارند كه از تناول تمتعات خويش، تئوري هاي اخلاقي در توليد روش هاي بهداشتي و تن آسايي ارائه دهند.
براي آنكه نشان دهم چرا حال و هواي روشنفكران بيشتر گزارشگر امور واقع است تا چيزي بنام حقيقت، كافي است سري در حال هواي نيروهاي محركه جامعه بياندازيد. حقيقت اين است كه، جوانان ما به عنوان اصلي ترين نيروي محركه جامعه، فاقد آرمان هستند. شايد يكي از مهم ترين دلايل شكست جنبش جوانان و دانشجويان، فقدان آرمان گرايي است. اگر نيروي محركه جوانان و دانشجويان را گزارشگر وضعيت نيرو محركه هاي افكار عمومي جامعه بدانيم، پس روشنفكران و مصلحان كه پايان ايدئولوژي را اعلام مي كنند، جز آن نيست كه گزارشگر ضعف ها و ناتواني هاي جامعه خود هستند. بدين ترتيب، روشنفكران و مصلحان كه بايد نماد توانايي ها جامعه خويش باشند، اكنون در دوران حاضر گزارشگر ضعف ها و ناتواني هاي جامعه خود مي شوند.
زماني كه «دانيل بل» در دهه 1950 با نگارش كتاب خود با همين عنوان، «پايان عصر ايدئولوژي» را اعلام كرد، به قول «توماس اسپرينگر» جهان « دوره آرام و بي سر و صدايي» را پشت سر مي گذاشت. اما توماس اسپرينگر اضافه مي كند كه:«ناراحتي ها و نگراني دهه 1960 اعتبار چنين پيش گويي را لااقل براي مدتي متزلزل كرد6». با اين وجود، چرا «دانيل بل» در دهه 1950 پايان عصر ايدئولوژي را اعلام مي كند؟ آيا از اين رو نبود كه، آمريكائيان در آن ايام سرمست از شكست فاشيسم به خانه هاي خود بازمي گشتند؟ آيا از اين رو نبود كه «طرح مارشال» نويد اروپايي نوين را مي داد كه مصون از تهديدهاي ايدئولوژيكي باشد؟ آيا سرمستي ليبراليست ها و پراگماتيست هاي آمريكايي نبود كه در پي «طرح مارشال» و جان بخشيدن به اروپاي غربي و آسوده از بي بديل نشان دادن ليبرال دموكراسي، به مثابه تنها راه حل علمي، پايان عصر ايدئولوژي را رقم زدند؟ اما ديري نپاييد كه در پي بروز تضادها و بحران هايي كه ليبرال دموكراسي در آن گرفتار آمد، نیاز حياتي به ايدئولوژي در جامعه ها زنده و فعال شد.
دهه هاي 60 و 70 و 80 را، جهان چنين با انگيزه دستيابي به ايدئولوژي بسر كرد. اما از نابختياري ملت ها و از بختياري ليبرال دموكراسي اين بود كه ايدئولوژي ها وقتي شجره خود را بر زمين حكومت مي كارند، محصولي جز خشونت درو نمي كنند. پايان كار امپراطوري روسيه و توسعه سرگرمي ها در جهان، جهان را به فاصله يك نسل از تب و تاب انگيزه هاي ايدئولوژيكي فرونشاند. معرفي آمريكا به عنوان تنها ابر قدرت و نظم دهنده جهان، جهاني را در رخوت و سستي فرو برد. موسيقي هاي «راك»، «رپ» و «پاپ»، پاپ و ارباب فرهنگي شدند كه با تزريق هيجان، سرها را به سوداي لذات جنسي و جسمي از رخوت بدر بردند. اما ايده ها همچنان فَشَل ماندند تا فرهنگ را تا حد سرگرمي ها تقليل دهند.

جهاني در تب اينترتايمنتيسم
وقتي غول هاي اقتصادي و سياسي جهان در هتل «فرمونت» واقع در سانفرانسيسكو گرد هم آمدند، آنها به سياقي پيرامون «چه بايد كرد» به بحث نشستند. اما اين «چه بايد كرد» با چه «بايد كردي» كه دغدغه فكري روشنفكران است، به كلي متفاوت بود. اين «چه بايد كرد» نه از سر درد و يا درمان دردي، بلكه «چه بايد كردي» بود كه در اقامتگاهي مجلل و افسانه اي و بر فراز تپه هاي ناپ، بيان مي شد. فرمونت «خاستگاه رؤياهاي بزرگ جهاني است». جايي كه ميلياردها نفر حتي خواب آن را نمي بينند. در اينجا در اواخر سپتامبر 1995 غول هاي سياسي چون ميخائيل گورباچف، جرج بوش، مارگرت تاچر، جرج شولتز، برژينسكي و ديگران، مقدم غول هاي اقتصادي را كه از جنوب غرب آسيا تا اروپا آمده بودند و تا غول هاي بزرگ فن آوري آمريكا، چون جان گيج، مدير ارشد اجرايي شركت ميكرو سيستم و ديويد پاكارد، بنيان گذار شركت هولت پاكارد و ديگران، تبريك مي گويند. در هتل «فرمونت» يك واژه از سوي سياستمداران و هوشمنداني (انتلكتوئل ها) كه دغدغه اداره و كنترل جهان را در ذهن داشتند، مطرح و با استقبال ديگران روبرو مي شود. «تي تي تاين منت»، اين آن واژه اي است كه در هتل فرمومنت اختراع شد. «تي تي تاين منت» آميزه اي از سرگرمي و تغذيه است7. انتلكتوئل هاي جهان در هتل افسانه اي فرمونت گرد هم جمع شده بودند تا سياقي براي كنترل جهان كشف كنند: سرگرمي يا اينترتايمنت. اينترتايمنتيسم، اين چيزي است كه امروز جهان را در سياهچال خود ذوب مي كند و از نو مطابق با خواهش هاي بورژوازي وحشي مي سازد.
امروز مرز ميان فرهنگ و سرگرمي از ميان رفته است. با فرهنگ بودن به كسي گفته مي شود كه امكان سرگرم شدن بيشتري داشته باشد. كسي كه نتواند با سَرگرمي ها سَرِ خود را گرم كند، كلاه بي فرهنگي بر سر نهاده است.
بورژوازي قرن نوزدهم هم از سرگرمي ها بيزار بود و هم از هر چيز كه به اصل لذت گرايي متنهي مي شد. به قول «آلن فينكل كروت»، اين بورژوازي لذت و سرگرمي را مخالف پيشرفت و برنامه ريزي مي دانست. اما بورژوازي قرن بيستم به شدت پيرو لذت گرايي است. و توسعه سرگرمي ها در جهان منطبق با منافع و گرايش بورژوازي قرن بيستمي است. «آلن فينكل كروت» در باره اين بورژوازي مي گويد: «بورژوازي قرن ببيستم به سرگرمي و مصرف اصالت مي دهد و آنها را تا سطح فرهنگ ارتقاء مي دهد8».

آیا ایده پایان ایدئولوژی مبتنی بر حقیقت است؟
بنا بر قرائنی که فهرست آن از نظر خوانندگان گذشت، پايان ايدئولوژي نه مبتني بر يك حقيقت، بلكه مبتني بر يك مصلحت و يك «رخوت اجتماعي» است. رخوت آدمياني كه در ولايت سرگرمي ها ذوب شده اند و نيز رخوت روشنفكران و مصلحاني است كه گرمي مصلحت ها، ايده ها ي آنان را درون كاسه سرشان، به اجزاء جدا از هم و نامربوط با هم (يونيزه كردن و چند پاره شدن فكر) تبديل كرده است. و بالاخره، رخوت روشنفكران و مصلحاني كه نقد را با عيار نقدينگي مي سنجند. در يك عبارت، پايان ايدئولوژي نزد روشنفكران و مصلحان، ابزار توجيه زيست در جهان سرگرمي هاست.
از سوي ديگر مي دانيم كه، انسان ناگزير است تا آراء خود را به طبايع شخصي خود بيارايد. چنين نيست كه آنچه را كه بدان مايل نيستيم و يا با طبع ما ناسازگار است، بدان معتقد باشيم. دير يا زود در تجربه زندگي اجتماعي، آراء و عقايد ما با دوست داشته ها و دوست نداشته هاي ما سازگار مي شوند. اما روشنفكر و مصلح واقعي، بنا به همين آگاهي است كه، اگر ناگزير از تفسير به رأي است – كه هست- ليكن كوشش مي كند تا حقيقت را بيرون از آراء و طبايع خود نگاره گري كند. البته، حق با هر كسي است كه حقيقت را در آستانه رأي و طبع خود تفسير كند، اما حق با او نيست كه آراء و طبايع خود را به گونه اي بر تارك حقيقت بنشاند، كه گويي يا اصلاً حقيقتي در كار نيست و يا هر چه هست، چيزي جز طبايع سرگرمي ما نيستند. يك روشنفكر و مصلح واقعي مانند هر انسان واقعي ديگر، به مقتضاي رأي و طبع خود تفسير مي كند و جز اين نمي تواند بكند. اما كاري كه مي كند اين است كه، در عشق به حقيقت و نقد، فاصله ميان «حقيقت در ذات ما» و «حقيقت در ذات خود» به تدريج از ميان مي برد. تنها در گرو عشق ورزي است كه آراء و طبايع ما از دايره بسته مصلحت ها به حوزه باز و لايتناهي «حقيقت به حيث حقيقت» گام مي گذارد. ممكن است وقتي ما طبع خود را بر حقيقت تحميل مي كنيم، تأويل «حوزه شخصي» را بر پايه «حوزه شناختي» خود موجه بشماريم، ليكن بايد دانست كه در حوزه عمومي نمي توانيم و مُجاز نيستيم كه تفسير خود را از حقيقت، كه مي دانيم تفسيري مزاجي و مَجازي است، به مثابه الگوي تصميم گيريِ رفتاريِ جامعه و الگوي تحليل جامعه نشان دهيم. اين عمل نه تنها فريب جامعه، بلكه تجاوز به حوزه حقيقت است.
مخالفان ايدئولوژي، اغلب تفسيري از ايدئولوژي بدست مي دهند كه با كمترين زحمت به نقد و نفي آن بپردازند. آنها ايدئولوژي را نوعي برنامه ريزي می دانند كه تمام حيطه فردي و اجتماعي را در ذيل سيطره تفسيري خود، اداره و هدايت مي كند. از این نظر،همه ايدئولوژي ها نوعي «ايده سراسر بيني» ( قول ميشيل فوكو) ايجاد مي كنند كه، سراسر جامعه اي را در نگاه هدايتگر خود زنداني مي كنند. و از لحاظ شناختي، هر ايدئولوژي اصول ثابت هاي تفسيري بدست مي دهد كه تمامي حوزه هاي شناختي، علمي و معرفتي را تبيين مي كند. هر ايدئولوژيست چون يك مدير برنامه ريز مي ماند كه همه «هم و غم» او اداره و كنترل جامعه است. و نيز هر ايدئولوژيست، چون يك دانشمند و فيلسوف مفسر علوم و فنون طبيعي و ماوراء طبيعي است. ايدئولوژي هاي فاشيسم و استالينيزم در اوايل قرن بيستم با ارائه توتاليتاريسم خطرناك، چنين ويژگي هايي از ايدئولوژي نشان دادند.
دهه 50 اعلام پايان ايدئولوژي از سوي دانيل بل ناظر به چنين رويكردي بود. بسياري از گرايش هاي بنيادگرايي و توتاليتاريست و به ويژه چپ حكومت گرا، ناظر به چنين ديدگاهي از ايدئولوژي بودند. نقد و نفي ايدئولوژي از اين نظر، كمك بزرگي به فلسفه آزاد انديشي است. اما آنچه كه نگارنده را بر آن داشت تا انگيزه شناختي و سائق هاي شخصي اين طرز فكر را بر ملا كند، انگيزها ي تجاري است كه اساساً به نفي ايده و آرمان منجر شد. ثانيا، تقليل دغدغه هاي انسان از عدالت خواهي به خواهش هاي ناشي از لذت جويي است. گو اينكه وقتي جنبش هاي تماميت خواهي، آزادي را در شامگاه عدالت اربابي قرباني كردند، همه ايدئولوژيست ها و آرمانخواهان، بايد كفاره دغدغه خود را به ليبراليست ها بپردازند. وارونگي ارزش ها همين جاست، جايي كه آدمي را در جايگاه روشنفكري و اصلاحگري به فرومايگي مي خواند.
امروز با دسته اي از روشنفكران و مصلحان روبرو هستيم كه، نماد آشكار انحطاط در فرهنگ تجاري و لذت پرستي هستند. برخي از آنها چنان ليبراليسم افراطي را با لذت پرستي افراطي تركيب كرده اند، كه از چشم نظر ليبراليست ها و طرفداران مذهب «اصالت لذت» هم شگفت انگيز مي آيد. در ادامه اين بحث، به نقد گوشه اي از انديشه هاي دو نمونه از اين دسته روشنفكران و مصلحان مي پردازم كه هم به بحث ما مربوط مي شود و هم دو نمونه از نماد روشنفكري و اصلاح طلبي دوران امروز ما محسوب مي شوند.


چهارشنبه 10 تیر 1383
فرم ارسال نظر:
نام:  
پست الکترونیک:  
برای مثال: bayaneazadi@ahmadfaal.com
موضوع:  
نظر:  
وب سایت:
برای مثال: http://www.ahmadfaal.com
وب لاگ:
برای مثال: http://faalahmad.blogfa.com
   
Skip Navigation Links
پست الکترونیک:
bayaneazadi@ahmad
faal.com
- اسطوره های سیاسی
- سرگذشت سوبژه در نظریه های انسانشناختی
مباحثي پيرامون مناسبت هاي اجتماعي
--------------------
مباحثي در باره روشنفكري ديني
--------------------
مباحثي در باره فلسفه حقوق و سياست
--------------------
مجازات کردن سخت‌ترين کار ممکن است: مصاحبه با فوکو
--------------------
فلسفه و روان‌کاوي: آلن بديو
--------------------
مصاحبه با دیوید هاروی: سیمای تازه‌ی نظام اقتصادی جهان
--------------------
آیا شورش بی‌فایده است؟ میشل فوکو
--------------------
«در دفاع از انقلاب۵۷» امین بزرگیان
--------------------
«روحانیت اسلام و عصر جديد» امین بزرگیان
--------------------
چامسکی: دانشگاه بنگاهی تجاری شده است
--------------------
رونویسی تاریخ، بازگشت فاشیسم − گفت‌وگو با مراد فرهادپور
--------------------
ژیژک: بعضی وقت‌ها باید از ارادۀ اکثریت تخطی کرد
--------------------
حقوق بشر بدون تکالیفْ شکست می‌خورد
--------------------
مشاهده لیست کامل مقالات
تمامی حقوق و مطالب این وب سایت محفوظ است © 1387