«بيان آزادی، بیان آزاد شدن انسان و جامعه ها از زندان قدرت و خشونت است»
جهان بدون قدرت،   
جهاني که در آن، انسان و جامعه ها به آزادی و رستگاری مطلق دست یافته اند. اگر جهان بدون قدرت وجود ندارد، فی الواقع جهان بدون ستم، جهان بدون تجاوز، جهان بدون سانسور و ابهام، جهان بدون جنگ و کشمکش و سرانجام جهان بدون تضاد وجود نخواهند داشت. اگر قدرت فرآورده تضادها و نابرابری هاست، و اگر بنای جهان بر حقیقت و وحدت رخدادهای حقیقی است، پس نابرابری ها و تضادها و در نتیجه قدرت، به موجب از خود بیگانگی انسان در زیست جهان خویش پدید آمده اند. اگر جهان بدون قدرت هر گز به واقعیت نخواهد نشست، حداقل می تواند به منزله الگوی سنجش آزادی و حق مداری در جهان واقعی قلمداد شود.
نسبت نويسنده وب با كمونيسم و ليبراليزم:
اگر كمونيست ها و ليبراليست ها به حكومت برسند، محتمل مي دانم كه با ليبراليست ها دوست و با كمونيسم دشمن خواهم بود.
و اگر كمونيست و ليبراليست ها تحت حكومت ديگران باشند، با كمونيست ها دوست و با ليبراليسم دشمن خواهم بود.
زيستن ميان دو سنگ آسياب قدرت
در نوشتار پیشین ملاحظه کردید، چگونه جانبدار موازنه مثبت، از این نظر که جهان بدون قدرت در ذهن او تصور کردنی نیست، به تصدیق رابطه قوا می پردازد. متقابلا به زعم جانبدار موازنه منفی، از این نظر که قدرت بدون تبعیض، بدون تضاد، بدون ابهام و سانسور حتی در ذهن قابل تصور نیست، به منفی کردن رابطه قوا می پردازد. در این میان جانبدار موازنه مثبت انتقاد می کند، چون از میان بردن تضادها و تبعیض ها و ابهام ها تا حد مطلق امکان پذیر نیست، پس تا بوده، قدرت وجود داشته و خواهد داشت. راه حل موازنه مثبت ناظر به همین واقعیتِ وجودِ اجتناب ناپذیرِ قدرت است. برای آنکه گرفتار ذهنیات نشویم، به جای از میان بردن مطلق تضادها و تبعیض ها و ابهام ها، با تدابیر سیاسی و اقتصادی از بار فشار آن در جامعه می کاهیم. به جای نفی قدرت، با تلطیف سازی و یا کنترل قدرت، از بار تضاد ها و تبعیض ها کاسته می شوند. بدین ترتیب جانبدار موازنه مثبت، با پذیرش اصل رابطه قدرت و اجتناب ناپذیری تبعیض ها و تضادها، به انتخاب نوعی قدرت که در مدار «بد و بدتر» وجود دارد، مبادرت می کند. تقسیم بندی دیگری که جانبدار موازنه مثبت انجام می دهد، تقسیم قدرت به دو قطب مشروع و نامشروع است.

موازنه منفی با تحلیل پدیدار شناختی قدرت و تأکید بر این حقیقت که قدرت تنها از قواعد زور، تکاثر و گسترش تبعیت می کند، اصل تقسیم بندی قدرت را به گونه های مشروع و غیر مشروع، خوب و بد، نمی پذیرد. چنین تقسیم بندی مانند آن می ماند که بگوئیم، تبعیض مشروع و نامشروع و تضادهای مشروع و نامشروع وجود دارند. قدرت وقتی در ذات خود تبعیض آمیز و مولود تضادهاست، نه هیچ قدرتی و نه هیچ تبعیضی به اشکال مشروع و غیر مشروع تقسیم نمی شوند. جانبدار موازنه مثبت ممکن است مدعی شود، قدرت مشروع و قانونی، قدرتی نیست که تبعیض و تضاد ایجاد کند و یا حاصل تبعیض باشد. در این صورت جانبدار موازنه مثبت باید پاسخ دهد، آیا این قدرتی که در ذهن و یا در واقعیت ساخته است، آیا رابطه قوا و رابطه سلطه میان قدرت فرضی او با سایر امرهای واقع (مانند گروه ها و احزاب رقیب، مانند اقشار و طبقات اجتماعی)، وجود دارد و یا خیر؟ اگر هیچ رابطه سلطه ای در کار نیست، پس هیچ تبعیض و نابرابری و تضادی هم در کار نیست. در نتیجه، قدرتی هم در کار نیست. آنچه به وجود آمده ، دیگر نه قدرت، بلکه نیروی محرکه حیات و آزادی است. پس به چه دلیل نام چنین نیرویی را (خواه دولت باشد و خواه هر کانون سیاسی، اقتصادی و یا فرهنگی دیگر) قدرت بنامیم؟

واقعت این است که قدرت فرآورده رابطه قوا و رابطه سلطه است. تضادها و تبعیض ها در نتیجه همین رابطه هاست که در وجود می آیند. در این میان چون جانبدار موازنه مثبت از پیش می داند که رابطه قوا و سلطه وجود دارد، تنها کوشش می کند به جانب قدرتی نزدیک شود که او را به هدف ها نزدیک تر می سازد. از این روست که جانبدار موازنه مثبت همواره با این گمان که : خرد کردن و ساییدن قدرت بد و نامشروع، تنها در گرو نزدیک شدن و یکی شدن با قدرت مشروع انجام می شود، در نتیجه خود را میان «دو سنگ آسیاب قدرت» قرار می دهد،. متقابلا جانبدار موازنه منفی، چون هدف های خود را از جنس قدرت نمی شناسد، از ابتدا به نفی رابطه قوا می پردازد. از همان ابتدا می داند که قرار گرفتن میان «دو سنگ آسیاب قدرت» تنها به خُرد شدن و ساییدن خَرد و آزادی اوست که به او امکان زیست در یک «پیله دو قطبی» می دهد.

. پوشش هایی که موازنه مثبت از درون می سازد

در حقیقت موازنه مثبت، فلسفه نظری خود را از فلسفه وجودی منافع اقتباس می کند. فلسفه ای که زیستن میان روابط قوا، بخش مهمی از منافع او بشمار می رود. جانبدار این موازنه به زیست انگلی در قدرت معتاد می شود. اما به گمان غفلت عقول، فلسفه در نظر را پوشش فلسفه در وجود منافع می گرداند. از طرف دیگر بنا به طبع اقتضایی و دمدمی قدرت، فلسفه ای که امروز برای همزیستی با قدرت پیدا می کند، با فلسفه فردایش متفاوت خواهد بود. به همین دلیل، دعوت فردی که در «همزیستی با قدرت» معتاد شده است، به اصل راهنمای آزادی، کار بسیار دشواری خواهد بود. امروز یک دلیل می آورد و فردا که دلیلش بر باد رفت، به دلیل دیگر تن می دهد. لیکن چشمان غفلت زده هرگز نمی تواند لباسی را که وجود از تمنیات ساخته است به دیده خَرد بیند.

یک نمونه از آنچه که در درون کشور، به موجب نظریه موازنه مثبت، پوشش اعتیاد به همزیستی با قدرت می شود، فلسفه نظری است که اصلاح طلبان در بیان دموکراسی نخبه گرا طرح می کنند. آقای سید مصطفی تاج زاده که در سال های رونق اصلاحات و در شرایطی که گمان می کرد، حذف اصلاح طلبان غیر ممکن است، در نوشته ای به نام دموکراسی و نخبگان، به آراء آقای دکتر حسین بشیریه و الکسی دوتوکویل رجوع می کند، تا شاید به استناد این آراء، مناسبتی میان موازنه مثبت و دموکراسی جستجو کند. او با اشتیاق فراوان از تحلیل آقای بشیریه استقبال می کند، که مثلا، وجود دموکراسی دیگر نیازی به یک جامعه دموکراتیک ندارد. دیگر نیازی به رشد طبقه متوسط و تحصیلکرده نیست. کافی است یک جمع نخبه در هیئت حاکمه اراده کنند تا دموکراسی برقرار شود. به گفته او، آقای دکتر بشیریه «که پيش از اين دمكراسي و اساساً سياست در ايران را بر مبناي ستيز و سازش‌هاي طبقاتي تحليل مي‌كرد، اكنون به تأسي از موج جديد دمكراسي خواهي و عناصر تأثيرگذار بر آن و نيز نظريات جديد "گذار به دموكراسي" به اين نتيجه رسيده است كه آنچه گذار به دمكراسي را در كشورهايي مانند ايران تسهيل مي‌كند، صرف تحولات تاريخي گسترده و عميق اجتماعي و اقتصادي از قبيل رشد شهرنشيني و گسترش طبقه متوسط، افزايش سطح تحصيلات و سوادآموزي، توسعه وسايل ارتباط جمعي، صنعتي شدن اقتصاد كشور و … نيست، بلكه جامعه بايد به مرحله‌اي برسد كه نخبگان آن در درون حكومت (صرف نظر از پايگاه اجتماعي يكسان يا متفاوت اما با ديدگاه‌هاي متمايز ايدئولوژيك) نتوانند يكديگر را حذف كنند. در اين وضعيت يك جامعه وارد عصر دمكراسي خواهي خواهد شد8». هم او در جایی دیگر تأکید می کند که : « در كشورهاي در حال توسعه، "گذار به دمكراسي" زماني ممكن مي‌شود كه هيچ يك از دست كم دو جناح سياسي در درون قدرت قادر به حذف رقيب خود نباشد. [چه آنکه] اين وضعيت منجر به پيدايش يا تقويت مؤلفه‌هاي اصلي نظام دمكراتيك خواهد شد9». سرانجام برای بار سوم، وقتی می خواهد تأکید مؤکدی بر رابطه میان دموکراسی و موازنه مثبت جستجو کند، به اصل برابری خواهی که الکسی دوتوکویل به منزله جوهره دموکراسی قائل می شود، رجوع کرده و می نویسد :«اگر جوهره دموكراسي را همچون "آلكسي دو توكويل" انديشمند فرانسوي، "برابر خواهي" ارزيابي كنيم، مردم‌سالاري محقق نخواهد شد، مگر آنكه حداقل دو "نيروي برابر" در درون حكومت حاضر شوند. بر اين اساس لازم نيست ابتدا شهروندان دموكرات شوند تا جامعه و نظام سياسي دموكراتيك گردد، بلكه در صورتي كه دو جريان با پايگاه اجتماعي يكسان يا متفاوت اما در هر حال با ايدئولوژي‌هاي متمايز در درون حكومت حضور يابند، به گونه‌اي كه نتوانند يكديگر را حذف كنند، "گذار به دموكراسي" ممكن شده، رفتار حكومت و مردم دموكراتيك خواهد شد10».

آقای تاج زاده چون از برداشت مخاطبان نسبت به نیات خود مطمئن نیست، می نویسد «تاكيد اصلاح‌طلبان بر "موازنه مثبت" در درون قدرت و حكومت، ناشي از چسبندگي صندلي‌هاي قرمز نيست، بلكه تجربه بيست و پنج سال سياست‌ورزي مستمر آنان كه همسو با آخرين نظريات انديشمندان در سطح جهان و نيز هماهنگ با جنبش‌هاي دموكراسي‌خواهي در كشورهاي گوناگون است، ثابت مي‌كند كه گذار به دموكراسي در كشورهاي در حال رشد مسيري جز "توزيع قدرت" ندارد، به گونه‌اي كه يك جناح از نخبگان قادر به حذف رقيب يا رقباي خود نباشد11». اما او از خود نمی پرسد که وقتی یک جمع نخبه را بیرون از نیروی محرکه و وجدان جمعی، بر فراز جامعه می نشانید، چگونه جریان اعتماد برقرار می شود؟ آیا زمانیکه آقای تاج زاده از قول افلاطون، رقابت یک جمع نخبه را برای کسب قدرت و با هدف دموکراسی، با رقابت دزدان بر سرغنایم و با هدف عدالت مقایسه می کرد، از کج سلیقگی او حکایت می کرد و یا خبر از سرّ درون می داد؟

حال به چه جهت آقای تاج زاده با وجود کج سلیقگی، یا از پرده برون اقتادنِ ناآگاهانهِ سر ضمیر، از جامعه توقع دارد که به آنها اعتماد کند؟ آیا این از آن توقعاتی نیست که محافظه کاران در حالی که با انواع نظرات استصوابی، به انتخاب مستقیم جامعه اعتماد نمی کنند، بعد توقع ارادت و اعتماد از جامعه را دارند؟

یکی از ویژگی های دیگری که آقای تاج زاده از قول دکتر بشیریه نقل می کند، وجود شرایط بحرانی است که «نخبگان حاکمیت» از هر دو سو به اجماع می رسند : «بحراني عاجل يا در شرف وقوع اتفاق افتاده باشد كه اجزاي گسيخته نخبگان حاكم را به اين نتيجه برساند كه براي منافع ملي يا منافع حكومتي يا منافع مشترك بايد با يكديگر توافق كند12». این شرط نیز هر چند در حال حاضر در حادترین اشکال بحران رخ داده است، اما نتایج دلخواه آقای تاج زاده و آقای دکتر بشیریه بدست نیامده اند. چه آنکه دولت و مجلسیان [لابد در حال گذار به دموکراسی] همچنان هر روز با تصویب لوایج جدید و یا تعطیل لوایح گذشته، جریان حذف را از آثار فیزیکی به آثار روانی وضعیت موجود انتقال می هند.

اکنون پرسش نهایی این است که : اگر امروز جمع اصلاح طلبان به منزله رقیب، از درون قدرت حذف شده اند و با ضعیف شدن نهاد های مدنی و مطبوعاتی که به عنوان مؤلفه های اصلی نظام دموکراتیک یاد می شوند، به موجب کدام فلسفه نظری و کدام دلیل، موازنه مثبت، راه گذار به دموکراسی شمرده می شود؟ آیا آقای تاج زاده وقتی دلایل فلسفه نظری را بر باد می بیند، این بار نیز دلیل حضور بر صندلی های قرمز را، با جمع کدام دزدان و یا تبهکاران، مقایسه و توجیه خواهد کرد؟

. پوشش هایی که موازنه مثبت از بیرون می سازد

چشم انداز بیرونی موازنه مثبت، از آنچه در درون کشور می گذرد بدتر است. زیرا جهان مجازی و تکنولوژی های سانسور، بخش اعظمی از روشنفکران، سیاستمدارن، مبارزان آزادی و مردم جهان را به اسطوره هایی چون دموکراسی، آزادی و حقوق بشر فریفته است. با رخت بستن چپ، هر چند جهان از زیر خیمه خشونت استالینیزم به نام انقلابیگری، بنام عدالت، بنام مبارزه، بنام فداکاری و گذشت، بنام جنبش های رهایی بخشی، رهایی جست، اما جهانیان را در چنبر رخوت به خشونت های پنهان کشاند. دیگر کسی برای مبارزه کردن هزینه ای از خود پرداخت نمی کند، زیرا فراملی ها، بانک ها و شرکت های میلیتاری که بخش عظیمی از ثروت جهان را در پشتوانه خود دارند، هزینه های مبارزه را یکجا و از طرف همه پرداخت می کنند.

در همین اوضاع و احوال است که فغان و فریاد آلن فینکل کروت علیه روشنفکران امروز بلند می شود. روشنفکرانی که جهت مبارزه برای دموکراسی را با منافع فراملی ها همسو کرده اند، زیرا : «روشنفکران دوره امروز طالب دموکراسی هستند، اما حاضر نیستند برای آن مبارزه کنند، روشنفکر امروز محافظه کار شده است و حتی از ترس بد نامی که او را مخالف دموکراسی نخوانند حاضر نیست با فرهنگ تجاری مبارزه کند. روشنفکر امروز به یک اتم اجتماعی تبدیل شده است که حاضر نیست پای آرمانش جان ببازد و تنها هدفش نیازهای شخصی خود اوست13»؟

اما روشنفکران طرفدار موازنه مثبت از ما می خواهند که چنین اوضاع و احوالی را که مولود همزیستی نئولیبرال ها و فراملی هاست، تصدیق کنیم. و سرانجام از ما می خواهند تا با چشم شستن از گرد و غباری که بر تجاوزهای آمریکا نشسته است، با تنی آسوده و سری رخوت زده، همه هزینه های مبازه را به بانک های فراملی ها و دولت های همزیست، محول کنیم. کوشش داشتم تا فهرستی از این تجاوزها را برای خوانندگان شرح دهم، اما وقتی آقای اکبر گنجی به درستی بخشی از این تجاوز ها را در فهرست مقاله خود آورده است و نیز کار خوبی که آقای مراد فرهادپور با عنوان «پس روی روشنفکر دینی» در نقد نئولیبرالیزم ارائه کرده است، از اشاره مکرر و تطویل کلام در می گذرم و تنها خواننده را به مطالعه همین دو مقاله اخیر ارجاع می دهم. تنها اینکه آقای اکبر گنجی با وجود آنکه در فهرست خود چیزی از تجاوزها و میل به گسترش خواهی دولت آمریکا کم نمی گذارد، جای پرسش است که چرا روشنفکرانی نظیر او و آقای افشاری نسل آقای مهندس سحابی را شماتت می کنند که با شعارهای ضد امپریالیستی، جامعه را به ستیزه جویی خواندند؟

این قلم اصراری بر واژه امپریالیزم و شعاریهای ضد امپریالیستی ندارد، ای بسا از این نوع ادبیات امتناع جسته است. اما وقتی آقای افشاری و نسل ایشان شعارهای ضد امپریالیستی را ملامت می کنند، به غیر از انگیزه هایی که در توسعه فرهنگ تجاری و رخوت هایی که در فصل قبل شرح دادم، آیا همین فهرست (یک به صدی) که آقای اکبر گنجی در مقاله خود شرح داده است، و برابر با آن، حکم به طبع گسترش خواهی و تجاوزگری آمریکا صادر نمی کنیم؟ آیا اطلاق واژه امپریالیزم بر این فهرست، جای شگفتی دارد؟ آیا وقتی صدها میلیون نفر از ملل مختلف که بنا به طبع گسترش خواهی آمریکا، قربانی فقر، قربانی دیکتاتوری ها، قربانی مسابقات تسلیحانی، قربانی کودتاها به نام دفاع از منافع ملی شدند، قربانی حمایت از مافیاهایی که ثروت کشور را به تاراج بردند و در نتیجه مبارزه با سلطه آمریکا را در زمره حقوق خود می شمارند، باید از کرده خود ابراز شرمندگی کنند؟ آیا هم اکنون دولت آمریکا که به نام دفاع از دموکراسی و به نام مبارزه با تروریسم در عراق 2/2 میلیون نفر آواره در داخل کشور و 7/2 میلیون نفر آواره در خارج از کشور و در بدترین اردوگاهها، به جا گذاشته است و گسترش تروریسم در ابعاد دهها برابر آنچه که از آغاز تولد تروریسم تا پیش از حمله به عراق شاهد هستیم، اطلاق واژه امپریالیزم بر چنین تجاوزهایی جای شرمندگی دارد؟ تنها آقای افشاری می توانست متأسف شود، چرا در آن ایام مبارزان به جای بیان آزادی، بیان خود را به قدرت و فرهنگ استالینستی آلوده کردند.

اگر هدف طرفدارن موازنه مثبت از شماتت شعارهای ضد امپریالیستی، شماتت ستیزه جویی است، که در مقاله پیشین نشان دادم ستیزه جویی کار چه کسانی بود. و اگر هدف آنها از شماتت شعارهای ضد امپریالیستی، مبارزه کردن با سلطه جهانی آمریکا و مقاومت در برابر «جهان مجازی» است که به کارگاه «انحلال فرهنگ در سرگرمی» تبدیل شده است، کجا مقاومت کردن و حتی فریاد برآوردن، ستیزه جویی محسوب می شود؟ همچنان که آقای گنجی نشان داده است، جهان اندیشه، بسیاری از منتقدین سرسخت سلطه آمریکا را می شناسد که نه تنها ستیزه جو نیستند، بلکه در زمره خوشنام ترین روشنفکران و اندیشه ورزان جهان محسوب می شوند. پس به چه موجبی نسل مهندس سحابی باید از کرده خود پشیمان باشند؟

. مفهوم جدید استقلال؟

طرفداران موازنه مثبت برای اثبات شرایط زیست در «میان دو سنگ آسیاب قدرت»، به مفهوم جدیدی از استقلال روی می آورند. در ابتدا به دو نظر اخیر طرفداران موازنه مثبت اشاره و در ادامه به نقد این دو نظر باز می گردیم.

• نقل : تمام نظرها در باب مفهوم جدید استقلال، استوار بر مسئله جهان گرایی و تنیدگی تجارت جهانی است : «جهانی شدن اقتصاد و بين المللی شدن نهادهای سياسی. نظام نوين قدرت بر اساس تکثر منابع اقتدار و قدرت مشخص می شود، در اين چاچوب، دولت ملی فقط يک از اين منابع است. دولتهای ملی به نقطه هايی از شبکه ی وسيع تر قدرت تبديل خواهند شد. مفهوم حاکميت مستقل ديگر معنايی ندارد14». آقای افشاری نیز مسئله جهانی شدن را با درهم ریختگی مفهوم قدیمی درونزایی و برونزایی، همراه می کند و به اپوزسیون حق می دهد تا به دول خارجی نزدیک شوند و به دولت نیز حق می دهد تا با نزدیک شدن به آمریکا و ایجاد موازنه مثبت، به حل مسائل داخلی کشور اقدام کند : «....درونزایی را لزوما نمی توان به مرزهای ملی محصور نمود. ظهور مفاهیمی چون جامعه مدنی جهانی و شهروند جهانی، دیگر ارتباط بین ملت ها وفعالین جامعه مدنی را از حالت تک بعدی دولت ها خارج کرده است .

نه تنها فرایند جهانی شدن، جامعه مدنی جهانی، شبکه ای شدن مناسبات بین المللی، انفجار اطلاعات، سست شدن مرزهای فیزیکی و گسترش ارتباطات رسانه ای و مجازی، نارسایی منطقی را نمایان می سازد که دورنزایی را متضمن اکتفای صرف به منابع داخلی و بی توجهی به ظرفیت های جهانی و خارجی می داند. بلکه نگاهی به تاریخ معاصر نیز از عدم تطابق این منطق با واقعیات تاریخی پرده بر می دارد . به عنوان مثال می توان به عملکرد قوام السلطنه اشاره کرد که با بهره گیری از اولتیماتوم آمریکا استان آذربایجان را حفظ کرد، مگر نه معلوم نبود که در حال حاضر این استان چه فرجامی پیدا می کرد15». و آقای گنجی نیز دخالت دولت ها را در امور سرزمینی و به ویژه در مسئله اتمی و ارتباط اپوزسیون را با دول خارجی (در صورت اجماع نمایندگی)، منافی با استقلال نمی شناسد. او می نویسد : «حاکميت مستقل ديگر معنايی ندارد. به نزاع هسته ای ايران و جهان غرب بنگريد. با اينکه ايران اجازه داده است که مامورين آژانس (در واقع مامورين ديگر دولت های ملی) از تمام تاسيسات به کلی سری ايران در هر زمانی که بخواهند بازديد به عمل آورند، شورای امنيت سازمان ملل متحد آن را کافی تلقی نمی نمايد و خواهان تعليق غنی سازی اورانيوم است. فعالين سياسی ايران ( اعم از اصلاح طلبان حکومتی و اپوزيسيون خارج حکومت) خواهان پذيرش مصوبه شورای امنيت هستند. هيچ کس به دولت اعتراض نمی کند که بازديد مأمورين "بيگانگان" از سری ترين تأسيسات ، نقض حاکميت ملی و استقلال ايران است16».

• نقد : خاطر نشان می سازم که دو معنا و دو بیان متفاوت از استقلال وجود دارد. یک معنا، معنایی است که «بیان قدرت» ارائه می دهد و معنای دیگر، معنایی است که در «بیان آزادی» ارائه می شود.

1- معنایی که قدرت به استقلال می دهد، با جهانی شدن قلمرو اقتصاد و فرهنگ، استقلال را نیز در «امر جهانی» ادغام می کند. مرزهای فرهنگی، اقتصادی و جهانی از هم فرومی پاشند، آنچه دیروز درونزا خوانده می شد، امروز متأثر و منتجه عوامل بیرونی و آنچه که دیروز برونزا تلقی می شد، امروز متأثر و منتجه عوامل درونی است. نظام های ملوک الطوایفی در سراسر جهان بی قدر می شوند و قوانین و حقوق بین الملل و احکامی که شورای امنیت صادر می کند در زمره «قواعد آمره» لازم الاجراء می شوند. بدین ترتیب معنای سنتی حق حاکمیت ملی از بین می رود، و بنا به نظر پاره ای از حقوق دانان فرانسوی، وابستگی متقابل دولت ها در حقوق بین الملل اقتصادی، مقدم بر حاکمیت آنها می شود. صرف حاکمیت سیاسی، یک دولت نمی تواند مدعی حاکمیت مطلق در تمام حوزه های اقتصادی باشد.

2- در معنایی که «بیان قدرت» از استقلال می دهد، مفاهیم استقلال و آزادی دو رویکرد جداگانه تلقی می شوند. اگر آزادی مردمان سرزمینی در دام رژیم های استبدادی به خطر بیافتد، دولت های دیگر حق دارند که مردمان آن سرزمین را از استبداد نجات دهند (کاری که آمریکا در عراق و افغانستان کرد) و اگر استقلال سرزمینی به خطر افتاد، دولت های داخلی خود را محق می یابند که با نقض آزادی ها به تأمین استقلال مبادرت کنند.

3- در معنایی که «بیان قدرت» از استقلال ارائه می دهد، منافع مقیاس انفصال و اتصال دولت ها و ملت ها نسبت به یکدیگر می شود. در این معنا، روابط کشورها و دولت ها بر اصل رابطه قوا، از قوانین فیزیک نیوتنی تبعیت می کند. هر چند کوچکترها جذب بزرگترها می شوند، اما کوچکتر می توانند با تأمین منافع، اثر جذب را به سود خود تبدیل کنند. بدین سیاق، نوع تازه ای از روابط قوا میان کشورها برقرار می شود، بطوریکه کوچکترها بر اصل خردمندی، نگرانی خود را در باب مستقل بودن و مستقل زیستن، به حداکثر کردن منافع ملی تغییر می دهند.
4- متقابلا در معنایی که «بیان آزادی» از اسقلال می دهد، برنامه جهانی شدن را چیزی جز «جهانی شدن زور» نمی شناسد. تفصیل این بحث را در مقاله ای با همین عنوان شرح داده ام17. در یک عبارت، برنامه جهانی شدن چون بر اصل روابط قوا شکل می گیرد، چیزی جز فزاینده کردن نابرابری ها نیست. اگر برنامه جهانی شدن، بر منفی کردن رابطه قوا ارائه می شد، مدیریت اقتصاد، سیاست و فرهنگ به آسانی می توانست فقر را از جهان ریشه کن کند و کرامت انسانی را در موزون کردن جریان توسعه، توسعه ببخشد. همین جا خوب است اشاره کنم که، هم اکنون نیمی از جمعیت جهان (حدودا سه میلیارد نفر) دارای درآمد روزانه کمتر از دو دلار هستند. همچنین تولید ناخالص داخلی 48 کشور فقیر ( یعنی یک چهارم جمعیت جهان)، از ثروت سه تن از ثروتمندترین افراد جهان کمتر است. سرانجام به موجب روابط نابرابر و فقدان جریان تولید کالایی در کشورهای فقیر، میزان کمک هایی که این کشورها در ازای هر یک دلار دریافت می کنند، دیون بازپرداختی آنها تا 13 برابر افزایش پیدا می کند.

5- در معنایی که «بیان آزادی» از استقلال بدست می دهد، دو مفهوم استقلال و آزادی به هیچ رو از یکدیگر قابل تفکیک نیستند. استقلال و آزادی دو بیان مختلف نسبت به یک حقیقت واحد هستند. این حقیقت چیزی جز «حق انتخاب کردن» و «حق تصمیم گیری» نیست. به عبارتی، وقتی از بیرون به این حقیقت نگاه می کنیم، لفظ استقلال بر آن می نهیم و وقتی از درون به همان حقیقت نگاه می کنیم، واژه آزادی را بر آن اطلاق می کنیم. وقتی در مقیاس نیروهای محرکه خارجی دست به انتخاب آزاد و تصمیم گیری آزادانه می زنیم، با مسئله استقلال روبرو هستیم و زمانیکه همین انتخاب و تصمیم گیری را در مقیاس با نیروهای محرکه درون انجام می دهیم، با پدیده آزادی روبرو هستیم.

کسانی که کوشش دارند تا مرزها و قلمرو استقلال را تحت عنوان وابستگی و پیوستگی اقتصاد جهانی به کلی مخدوش کرده و در معنای جدید، چیزی از استقلال بجا نگذارند، از خود نپرسیده اند که در این معنای جدید، چه بر سرنوشت حق تصمیم گیری و حق انتخاب کردن می آید؟ آنها به این حقیقت توجه نکردند که برابر با همان «قواعد آمره» ای که سازمان های بین الملل وضع می کنند، و برابر با آنچه که مجمع عمومی سازمان ملل در سال 1974 مشهور به «منشور حقوق و تکالیف اقتصادی دولت ها» از تصویب گذرانده است، هر کشور می تواند حق دائمی و کامل خود را در تمام زمینه ها «از جمله در زمینه تملک، تمتع، تصمیم گیری در باره ثرو تها، منابع طبیعی و فعالیت های اقتصادی18»، آزادانه اعمال کند. بنابراین، اگر هر قدرتی و هر اقتصاد مسلطی در رابطه قوا، به خود حق بدهد که به موجب پیوستگی واحدهای اقتصاد در جهان، حق تصمیم گیری و حق انتخاب کردن را از اقتصادهای ضعیف سلب کند، چرا دیکتاتوری ها به موجب پیوستگی های دیگر، به خود حق ندهند تا حق انتخاب و تصمیم گیری را از ملت ها سلب کنند؟ نکته مهم همین است که مفسرین «مفهوم جدید استقلال» به این حقیقت توجه نمی کنند که مهمترین مؤلفه استقلال، چیزی جز حق تصمیم گیری و حق انتخاب کردن در مقیاس با نیروهای محرکه خارجی نیست. اگر مفهوم انتخاب کردن و تصمیم گیری را از واژه استقلال سلب کنید، این واژه مفهوم انسانی خود را از دست داده و به یک مفهوم فیزیکی تبدیل می شود. مفهومی که صرفا باید با فیزیک نیوتونی و مقیاس های الکترومغناطیسی کولن، اندازه گیری شود. لذا تنها دو مفهوم «انتخاب کردن» و «تصمیم گیری» است که پای انسان را در مفهوم «استقلال» به میان می آورد.

وقتی یک دولت و یا یک ملت نتواند در مقیاس با دول دیگر و یا ملل دیگر، انتخاب و تصمیم گیری مطابق با حقوق ملی خود داشته باشد، فاقد استقلال است. اکنون طرفداران مفهوم جدید، این معنای اساسی و انسانی از استقلال را در نظر داشته باشند و یا در نظر نداشته باشند، نقض چنین استقلالی، ناقض اصول حقوقمندی و کرامت اخلاقی یک جامعه محسوب می شود.

آقای گنجی می گوید، وقتی در مسئله انرژی اتمی، مأمورین آژانس حق می یابند تا از تمام تأسیسات سری کشور بازدید کنند «هيچ کس به دولت اعتراض نمی کند که بازديد مأمورين "بيگانگان" از سری ترين تأسيسات ، نقض حاکميت ملی و استقلال ايران است». اما او از خود نمی پرسد، این «هیچکس» شامل چه کسانی هستند؟ از نقطه نظر بحثی که نویسنده دنبال می کند، «هیچکس» همانها هستند که دو رویکرد استقلال و آزادی را از هم تفکیک می کنند. و الا در معنایی که «بیان آزادی» از استقلال ارائه می دهد، تجسس مأمورین آژانس از سرزمین ایران، به طور مسلم و آشکار ناقض اصل استقلال و حاکمیت ملی است. آقای گنجی و مفسرین تفکیک سازی استقلال از آزادی، به این حقایق توجه نداشته اند که :

5- 1- وقتی آزادی در یک سرزمین نقض می شود، استقلال در آن سرزمین بی وجه می شود. چه آنکه،
5- 2- اصل وجود تأسیسات سری در هر سرزمین، ناقض اصل آزادی است. زیرا امکان انتخاب و تصمیم گیری را در قلمرو مرزها، از ملت سلب می کند.
5- 3- وجود مبسوط آزادی ها، متضمن کنترل ونظارت درونی و در نتیجه متضمن استقلال کشور است. در این صورت، آیا حتی به ذهن تصور می آمد که به عوامل بیگانه، خواه از نمایندگان آژانس بین المللی اتمی و خواه قدرت ها و سازمان های بین المللی که به آشکار قصد تجاوز به حقوق ملی این سرزمین دارند، کمترین نیازی ایجاد شود؟
5- 4- وجود تأسیسات سری هم اعتمادها را در درون از میان می برد و هم موجب از میان رفتن اعتمادها در میان ملت ها ودول خارجی می شود. اگر وجود اعتمادها در درون شرط تحقق آزادی محسوب می شوند، در قلمرو مرزهای خارجی، شرط تحقق استقلال محسوب می شوند. بنابراین، باید دانست که با از میان رفتن اعتمادها، پیشاپیش استقلال کشور را از میان برده ایم. خاصه آنکه می دانیم،
5- 1- اگر مناسبات درونی کشور شامل، اختلاف ها، دیدگاه ها، راه حل ها، انتخاب ها و تصمیم گیری ها، همه به گفتگو و مدارا جویی می گذشت، و اگر به جای نشان دادن ویترین توخالی گفتگو در خارج، باب گفتگوها را در داخل نمی بستیم، سایه بی اعتمادی ها آنقدر بر سرها سنگینی نمی کرد که اینک نمایدگان آژانس بین المللی اتمی، برای بستن شریانهای بی اعتمادی، نمایندگان خود را با هدف نقض استقلال، به این سرزمین گسیل کند. بنابراین:
الف) با عمومی کردن گفتگوها و الغاء سانسور، از طرف آنها که دستی بر قدرت دارند و
ب) با بیرون رفتن از میان دو سنگ آسیاب قدرت، از طرف آنها که کوشش داشتند تا با دست یافتن به قدرت، راه به آزادی بجویند،
آیا موجی از رشد و آزادی در درون کشور ایجاد نمی کرد که اثر پرتوهای آن چشم جهانیان را به اعتماد خیره می کرد؟ آیا وجود اعتمادها و بی اعتمادی ها نیستند که حلقه پیوست و گسست مفاهیم «استقلال و آزادی» در یک کشور محسوب می شوند؟ آیا آزاد زیستن بیرون از «دو سنگ آسیاب قدرت» نیست که اعتمادها را به تجربه در می آورند؟

در پایان این فصل از آقای گنجی و علی افشاری و یا آنها که به زیست میان دو سنگ آسیاب قدرت معتاد شده اند پرسیده می شود، اگر جریان اعتمادها به قدرت خارجی، به اعتماد به نیروی محرکه وجدان در درون مرزها انتقال داده می شد، دیگر لازم نبود تا به موجب پیوندهایی که در اقتصاد جهانی وجود دارند، پنبه استقلال را در سود قدرت هایی بزنند که وجدان جهانی نسبت به آنها بی اعتماد است.



فهرست منابع از مقاله قبل :
1- به سه مقاله پایان ایدئولوژی، پایان انقلاب و پایان روشنفکری اثر این قلم مراجعه شود.
2- کتاب موج سوم دموکراسی نوشته ساموئل هانتیگتون ترجمه دکتر احمد شمسا ، انتشارات روزنه ص 90
3- به کتاب اقتصاد سیاسی توسعه نوشته پل باران مراجعه شود.
4- به دو مقاله ماهیت مبارزه با تروریسم اثر این قلم مراجعه شود.
5- عبارت برگزیده از نوشته های آقای دکتر حسین دهشتیار است که در یادداشت های نویسنده بدون ذکر مأخذ وجود داشت.
6- عبارت برگزیده از آقای سعید نعیمی پور عضو ارشد حزب مشارکت انتخاب شده که در یادداشت های نویسنده بدون ذکر مأخذ وجود داشت.
7- به مقاله آقای افشاری به نام «حقوق صحبت یاران نگاه دار» مراجعه شود
8- الی 12- به مقاله دموکراسی و نخبگان نوشته آقای سید مصطفی تاج زاده مراجعه شود.
13- کتاب شکست اندیشه نوشته آلن فینکل کروت، ترجمه عباس باقری انتشارات فرزان ص 120
14- به مقاله آقای اکبر گنجی به نام «آمریکا متحد طبیعی دموکراتهای ایرانی؟» مراجعه شود.
15- به مقاله آقای افشاری به نام «حقوق صحبت یاران نگاه دار» مراجعه شود.
16- به مقاله آقای اکبر گنجی به نام «آمریکا متحد طبیعی دموکراتهای ایرانی؟» مراجعه شود.
17- این مقاله در دو شماره در روزنامه نوروز در سال 1381 منتشر شد.
18- کتاب حقوق بین المل اقتصادی نوشته آیگناتس زایدل و هومن فلدرن، ترجمه دکتر سید قاسم زمانی انتشارات شهر دانش ص 53

شنبه 10 آذر 1386
فرم ارسال نظر:
نام:  
پست الکترونیک:  
برای مثال: bayaneazadi@ahmadfaal.com
موضوع:  
نظر:  
وب سایت:
برای مثال: http://www.ahmadfaal.com
وب لاگ:
برای مثال: http://faalahmad.blogfa.com
   
Skip Navigation Links
پست الکترونیک:
bayaneazadi@ahmad
faal.com
- اسطوره های سیاسی
- سرگذشت سوبژه در نظریه های انسانشناختی
مباحثي پيرامون مناسبت هاي اجتماعي
--------------------
مباحثي در باره روشنفكري ديني
--------------------
مباحثي در باره فلسفه حقوق و سياست
--------------------
مجازات کردن سخت‌ترين کار ممکن است: مصاحبه با فوکو
--------------------
فلسفه و روان‌کاوي: آلن بديو
--------------------
مصاحبه با دیوید هاروی: سیمای تازه‌ی نظام اقتصادی جهان
--------------------
آیا شورش بی‌فایده است؟ میشل فوکو
--------------------
«در دفاع از انقلاب۵۷» امین بزرگیان
--------------------
«روحانیت اسلام و عصر جديد» امین بزرگیان
--------------------
چامسکی: دانشگاه بنگاهی تجاری شده است
--------------------
رونویسی تاریخ، بازگشت فاشیسم − گفت‌وگو با مراد فرهادپور
--------------------
ژیژک: بعضی وقت‌ها باید از ارادۀ اکثریت تخطی کرد
--------------------
حقوق بشر بدون تکالیفْ شکست می‌خورد
--------------------
مشاهده لیست کامل مقالات
تمامی حقوق و مطالب این وب سایت محفوظ است © 1387