«بيان آزادی، بیان آزاد شدن انسان و جامعه ها از زندان قدرت و خشونت است»
جهان بدون قدرت،   
جهاني که در آن، انسان و جامعه ها به آزادی و رستگاری مطلق دست یافته اند. اگر جهان بدون قدرت وجود ندارد، فی الواقع جهان بدون ستم، جهان بدون تجاوز، جهان بدون سانسور و ابهام، جهان بدون جنگ و کشمکش و سرانجام جهان بدون تضاد وجود نخواهند داشت. اگر قدرت فرآورده تضادها و نابرابری هاست، و اگر بنای جهان بر حقیقت و وحدت رخدادهای حقیقی است، پس نابرابری ها و تضادها و در نتیجه قدرت، به موجب از خود بیگانگی انسان در زیست جهان خویش پدید آمده اند. اگر جهان بدون قدرت هر گز به واقعیت نخواهد نشست، حداقل می تواند به منزله الگوی سنجش آزادی و حق مداری در جهان واقعی قلمداد شود.
نسبت نويسنده وب با كمونيسم و ليبراليزم:
اگر كمونيست ها و ليبراليست ها به حكومت برسند، محتمل مي دانم كه با ليبراليست ها دوست و با كمونيسم دشمن خواهم بود.
و اگر كمونيست و ليبراليست ها تحت حكومت ديگران باشند، با كمونيست ها دوست و با ليبراليسم دشمن خواهم بود.
اسلام انقلابي
اسلام سياسي و اسلام ايدئولوژيك، اسلام انقلابي نيز هست. همانطور كه پيشتر اشاره كردم، مخالفان ايدئولوژي اغلب تعريفي از ايدئولوژي بدست مي‌دهند كه كار محكوم كردن ايدئولوژي را آسان كنند. به همين ترتيب مخالفان انقلاب و اسلام انقلابي، اغلب تعاريفي از انقلاب ارائه مي‌دهند كه كار محكوم كردن انقلاب را آسان كنند. انقلاب را مساوي خشونت دانستن و يا خصائلي چون راديكاليسم، افراط‌گرايي، ضديت‌گرايي و سرانجام صفت نامتبوع ويرانگري و تخريب را به انقلاب نسبت دادن، از جمله كوشش‌هاي ساده‌اي است كه مخالفان انقلاب كوشندگان (قول كسروي) آن هستند.
اما پيش از ورود به موضوع اسلام سياسي، لازم مي‌دانم تا اشاره‌اي به تناقض‌هايي داشته باشم كه بطور اساسي با پدپده انقلاب مخالفت مي‌شود.
1- آقاي بابك احمدي از قول آقاي كارل پوپر، انقلاب را يك فاجعه براي جامعه مي‌شناسد. دليل فاجعه بار بودن انقلاب از نظر آقاي بابك احمدي، وجود ايده آرمانشهر (يتوپياي) انقلابي است كه انقلابيون به جامعه وعده مي‌دهند «نگاه آرمانگرایانه همیشه خطرناك بوده است و خواهد بود. به قول كارل پوپر كه طعنه‌ای به اتوپیاگرایان دارد، هر موقع خواسته شد در زمین بهشت ساخته شود، جهنمی بیش ساخته نشد1». او در ادامه انقلاب آمريكا و فرانسه را از نتايج فاجعه آميز بودن انقلاب مستثناء مي‌كند. اما نمي‌گويد، چرا وقتي قاعده‌اي در وصف نتايج انقلاب شرح مي‌دهد، بعضي از انقلابات را مستثناء مي‌كند؟ آيا همين استثناء تأييد نمي‌كند كه نفس انقلابات داراي اين نتايج نيستند؟ آيا آقاي كارل پوپر در بررسي انقلابات به اين نتيجه علمي و قطعي رسيده‌اند كه ايده آرمانشهري هميشه فاجعه آميز بوده است؟ آيا اگر انقلابيون مدعي شوند كه فاجعه‌آميز بودن انقلابات نه نتيجه طبيعي و ذاتي انقلاب، بلكه نتيجه سرقت و يا انحراف انقلاب از مسير واقعي خود است، چه پاسخي خواهد داد؟ اگر انقلابيون مدعي شوند، اين نه وجود ايده آرمانشهري، بلكه لباس مبدل پوشاندن به ايده آرمانشهري و اصالت پيدا كردن ايده راهنماي قدرت، نزد كساني كه انقلاب را به سرقت مي‌برند، فاجعه‌آميز بوده و هست، چه پاسخ مي‌گويد؟ اتفاقاً ادعاي انقلابيون بيشتر مقرون به حقيقت است، زيرا انقلابات به دليل همان خصوصيت آرمانشهري، چونان گوهري مي‌مانند كه خيلي زود مورد طمع و دستبرد سارقين انقلاب قرار مي‌گيرد. ايده‌اي كه مي‌توانست به نيروي محركه رشد و آزادي يك ملت تبديل شود، به نيروي محركه تخريب تبديل مي‌شود. بنابراين، راه حل نفي انقلاب و مأيوس كردن ملت‌ها در تغيير سرنوشتشان نيست، بلكه راه حل نشان دادن روش‌هاي بيرون شدن جامعه‌ها از مدار بسته رويكردي است كه به «انقلاب  سرقت  تخريب  اصلاحات  شكست  انقلاب» منجر مي‌شود.
2- يكي از ويژگي‌هايي كه اغلب تحليل‌گران و مخالفان انقلاب، به انقلابات نسبت مي‌دهند، ويژگي خشونت آميز بودن انقلابات است. از جامعه شناسان به نامي چون آنتونى گيدنز گرفته تا جامعه شناسان اصلاح‌طب در ايران به نام آقاي حميد رضا جلايي پور، خشونت و تخريب را يكي از خصوصيات ذاتي انقلاب معرفي مي‌كنند. ذكر اين ويژگي نياز به ارجاع خوانندگان ندارد، چون هيچ مخالف انقلابي از ذكر ويژگي خشونت نسبت به انقلابات خودداري نكرده است. اما وقتي به پديده انقلاب اسلامي ايران مي‌رسيم و در آنجا انقلاب به «پيروزي گل بر گلوله» شهرت پيدا مي‌كند و ميشل فوكو در سفر خود به ايران در شگفت مي‌ماند كه چگونه گل بر گلوله پيروز شد؟ و وقتي از پاره‌اي انقلابات در اروپاي شرق ياد مي‌شود كه به انقلاب‌هاي مخملين و يا انقلاب‌هاي رنگين، شهرت پپدا مي‌كنند، پاسخ نمي‌گويند كه اگر خشونت و تخريب، خصوصيت ذاتي انقلاب است، چرا و چگونه اين انقلابات بدون خشونت به ثمر نشستند؟ بنابراين، آيا لازم نبود تا منتقدين و مخالفين انقلاب به جاي آنكه پديده انقلاب را در ذيل ويژگي خشونت تعريف كنند2، به تحليل پديدارشناختي خشونت مي‌پرداختند؟ اگر انقلابات با هدف رهايي جامعه از ستم و استبداد صورت مي‌گيرد، چگونه انقلابيون مي‌توانند از روش‌هايي كمك بگيرند كه از جنس ستم و استبداد است؟ اگر تعريف يك انقلاب دگرگوني در ساختار قدرت و جانشيني يك قدرت (قدرت خوب) به جاي قدرت ديگر (قدرت بد) است، چگونه است كه بنا به روايت‌ هانا آرنت، خشونت مي‌تواند از ذات قدرت تفكيك‌پذير باشد، اما نمي‌تواند از ذات انقلاب تفكيك شود؟ به غير از تضادها و تبعيض‌ها كه مولد قدرت هستند و تضادها و تبعيض‌ها كه مولود خشونت هستند، كدام قدرت را در تجربه مي‌يابيد، كه فرآورده اعمال خشونت نباشد؟ آيا شخص قدرتمدار و يا كانون‌هاي قدرت، جز با تخريب خود به عنوان انسان آزاد، مي‌توانند وارد رابطه سلطه و قدرت شوند؟ چگونه است كه خانم هانا آرنت به عنوان يكي از جامعه‌شناسانِ مخالف انقلاب و طرفداران احتمالي او در ايران، خشونت را ذاتي انقلاب مي‌شناسند، اما در نسبت دادن خشونت به قدرت، امتناع مي كنند3؟



آيا ماهيت انقلابيگري در اسلام، خشونت‌گرايي است؟
اسلام يك مكتب انقلابي است، زيرا كوشش در تغيير بنيادي روابط و مناسبات ميان انسان‌ها دارد. اسلام يك مكتب انقلابي است، زيرا كوشش دارد تا تحقق عدالت و قسط (حديد آيه 25) تا به ارث گذاشتن زمين به بندگان صالح (انبياء آيه 105) تا خروج مستضعفين از استضعاف و تبديل آنها به نيروي امامت و رشد (قصص آيه 5) و تا وعده دادن به صالحين و مؤمنين در جانشيني بر زمين (نور آيه 35) و تا ظاهر كردن و بيان حق بر تمام بشريت (توبه آيه 33) تا بشارت دادن به آزادي قول‌ها و شنيدن‌ها (زمر آيه 17 و 18)، تا از ميان بردن فاصله‌ها (اشاره به تمام آياتي است كه ناظر به انفاق كردن هستند) و تا كرامت شمردن و اصالت شمردن انسان به حيث انسانيت او، و نه به حيث روابط قدرت (نژاد، قوميت، مذهب و تعلق طبقاتي و...) (اسراء آيه 70 و حجرات آيه 13)، هر لحظه از رهنمود دادن به رهروان حق بازنايستد.
اسلام يك مكتب انقلابي است، زيرا وضع موجود را نه تنها مطلوب نمي‌شناسد، بلكه به شدت در تضاد با اصل كرامت و حقوقمند شمردن انسان مي‌شناسد. زيرا سراسر زندگي اجتماعي و جامعه‌ها به نمايشگاه قدرت و نابرابري‌ها، تبعيض‌ها و ستمكاري تبديل شده‌اند. زيرا كثيري از آدميان تنها به گرگ آدميان تبديل نشده اند، بلكه با تخريب دائمي خود، به گرگ خويشتن نيز تبديل شده‌اند. از همين روست كه قرآن مي‌گويد «در راه ماه جهد و كوشش كنيد، تا همانا راه خودتان را به شما نشان دهيم» (عنكبوت آيه 69). اسلام يك مكتب انقلابي است، زيرا تسخير طبيعت كه وعده خداوندي بود «و مسخر كرديم زمين و آسمان را براي جميع شما، از آن رو كه نشانه‌هايي در طبیعت قرار داديم تا به تفكر واداشته شويد» (جاثيه آيه 13) امروز به تخريب طبيت و سُخره گرفتن نشانه‌هاي تفكر تبديل شده است. زيرا به جاي تسخير طبيعت به واسطه جمع بشريت، كه مي‌توانست به توسعه خيرات منجر شود، امروز اقليتي بر طبيعت تسلط پيدا كرده اند كه جز تخريب طبيعت و توسعه نابرابري‌ها و تبعيض‌ها، كاري از پيش نبرده‌اند. بنابراين چگونه چنين جهاني را مي‌توان، جهان مطلوب دانست و تنها در اصلاح آن كوشش كرد؟ اين جهان جز تغيير در بنيادهاي زندگي، بنيادهاي روابط انسان با طبيعت و بنيادهاي روابط انسان با خويشتن، دستخوش اصلاح و تغيير نمي‌شود، انقلاب جز اين تغييرات نيست.
توضیح اینکه، انقلاب تغییر در روابط و بنیادهای زندگی است. اصلاحات فعال کردن و پر کردن ظرفیت‌های خالی در همین نظام بالقوه زندگی است. به عنوان مثال، تغییر در بینادهای نظام زندگی از ستم به عدل، از دروغ به راستی، از شر به خیر، از قدرت به آزادی، از استبداد به دموکراسی، از تجاوز به حقوق به اعاده حقوق، انقلاب است و فعال کردن و پر کردن یک نظام در استعدادهای استفاده نشده، اصلاحات نامیده می‌شود. در مثال دیگر، وقتی نظام سیاسی – اقتصادی در جهان سرمایه داری، لیبرال دموکراسی است، اصلاحات همان راهی است که نئوکان‌ها (نو محافظه‌كاران) در فعال كردن لیبرالیزم‌ و رونق بخشیدن و فعال کردن فراملی‌ها و بنگاه‌های مالی - تجاری، انجام داده‌اند. اصلاحات در ایران نیز چیزی جز فعال کردن و پر کردن ظرفیت‌های خالی در نظام ولایت مطلقه فقیه نیست.
حقیقت این است که در جهان امروز به رغم پیشرفت‌های تکنیکی و به رغم معتبر شناختن حقوق انسان و به رغم پیشرفت‌ها در نظام حقوق بین‌الملل، اما روابط میان آدمیان با یکدیگر و روابط انسان با طبیعت، بر اصول و پایه‌هاي قدرت نظم و نسق گرفته است. همین روابط و مناسبات است که به رغم کوشش‌ها در جهت خشونت زدایی، روز به روز بر دامنه خشونت افزوده و به رغم تلاش‌ها در جهت از میان بردن فقر و نابرابری، روز به روز بر دامنه نابرابری‌ها و تبعیض‌ها افزوده می‌شود. دامنه فقر نیز به رغم افزایش درآمد سرانه ملت‌ها، به دلیل تغییر در نظام توقعات و بسط نظام سلطه و مصرف، نه تنها کاهش نیافته، بلکه به شدت افزایش یافته است. از این روست که جهان امروز بیش از هر زمان دیگر، به اصول راهنمایی نیازمند است که گزارشگر تغییرات انقلابی در روابط و بینادهای نظام زندگی باشد. این اصول باید گزارشگر ضد خشونت باشند و جز در بیان آزادی و شفاف کردن آزادی از هرگونه شائبه قدرت، چنین اصولی سایه بر گستره زندگانی نمی افکنند.
اگر بنا به رواياتي كه در فصل قبل شرح داديم، خصوصيت ذاتي هر انقلاب خشونت آفريني و نتاج انقلابات فاجعه آفريني است، اسلام در اساس با هر نوع انقلابي بيگانه است. پاره‌اي از نظرمندان كوشش دارند تا بعضي از آياتي كه در قرآن حكم به قتال يا شدت با كافران آمده است، دلايلي بر اثبات خشونت‌ورزي در قرآن ذكر كنند. و پاره‌اي از همين نظرات، حكم ارتداد را كه از فقه يهود به مسيحيت و اسلام راه يافته است، باز دلايلي آشكار بر اثبات خشونت در اسلام ذكر كنند. به عنوان مثال آقاي علي طايفي در مقاله خود به نام «اسلام سياسي و حقوق بشر در ايران» به چند آيه اشاره مي‌كند كه به زعم او، صراحتاً قرآن حكم به خشونت عليه مخالفان را صادر كرده است.
او مي نويسد :«قرآن مدنی، یا قرآن خشونت زا، مملو از آیات و سوره‌هایی است که تایید کننده خشونت، تهدید و تحقیر و تبعیض بین گروه‌ها و اقشار اجتماعی است. دراین دوره به اقتضای ضرورت توسعه قدرت اندیشه دینی اسلام و حوزه نفوذ مسلمانان به رهبری محمد، آیات بسیاری برای توجیه گسترش طلبی دینی و سیاسی و اقتصادی از این خصیصه برخوردار شدند4». او در اثبات نظرات خود به 6 آيه از آيات قرآن اشاره مي‌كند كه در هر يك از اين آيات، حكم به خشونت صادر شده است. اما آسان است كه بعضي از آيات را به شكل ابتر و با حذف سرو ته آن و با حذف شرايط تاريخي ثبت اين آيات، حكم بر خشونت‌بار بودن قرآن صادر كنيم. در حاليكه در 5 آيه مورد اشاره نويسنده:
الف) دقيقاً قرآن يك شرايط جنگي را وصف مي‌كند. طبيعي است كه در شرايط جنگ و پيكار‌، گل در خشاب گلوله‌ها نمي‌كارند.
ب) قرآن كساني را به اعمال شدت خطاب مي‌كند كه بارها با عهد نقض و يا توطئه عليه پيامبر وارد عمل مي‌شدند و هر بار با بخشش آن حضرت مواجه مي‌شدند، سرانجام امر بر شدت گرفتن بر آنها شد.
ج) نويسنده بنا به قرابت ذهني و مشوش خود كه حكم مفسد في الارض براي او تداعي كننده رويكردهاي سياسي و جاري است، ابتدا شدت و قتل فسادكنندگان روي زمين را در قرآن، حمل بر همين حكم مي‌كند و سپس حكم بر خشونت‌آميز بودن حكم قرآن صادر مي‌كند. حال اگر او قرآن را از احكام جاري آزاد مي‌كرد، در مي‌يافت كه در بيان آزادي، اولاً مصداق فسادكنندگان روي زمين متفاوت مي‌شد و ثانياً جاري شدن حكم قتل منوط به شرايط بي‌بازگشت مي‌شد، مثل جنگ.
د) در توضيح خوانندگان محترم يادآوري كنم كه كلمه كفر و كافر، نه بنا به تفاسير (كه حرف و حديث‌هاي بسيار در آن باشد)، بلكه بنا به ترجمه و برداشت از آيات ديگر قرآن، به معني‌اي نيست كه نويسنده بخواهد به مخالفت و يا مخالفان اسلام نسبت دهد. كفر به معناي «پوشاندن» و بنا به آيات صريح قرآن، اشاره به پوشاندن حق و حقيقت دارد. حتي بنا به بعضي از آيات، بسياري از مسلمانان به دليل پوشاندن حق، در زمره كافران محسوب مي‌شوند. اكنون با اين ذهنيت وقتي سراغ آيات مي‌رويد، شدت بر كافران آنهم در شرايط جنگ، چيزي جز نفي خشونت قلمداد نمي‌شود.
ه) در توضيح اخير اضافه كنم كه مبارزه كردن، خشونت نيست، ضد خشونت است. مبادي مبارزه با خشونت بسيار متفاوت است. خشونت متكي بر خشم و كينه و نتايج آن تخريب نيروهاي محركه حيات است. اما مبارزه متكي بر اصول آزادي و با هدف افزودن بر نيروي‌هاي محركه حيات صورت مي‌گيرد. به دو روايت از امام علي (ع) امام آزادي و ضد خشونت، اشاره خواهم داشت، تا پايه و نتايج «مبارزه» از «خشونت» آشكار شود. گفته مي‌شود در يكي از پيكارها، هنگامي كه آن حضرت بر سينه يكي از دشمنان خود به نام عمربن عبدود نشسته و كمر به قتل او بسته بود، عمربن عبدو آب دهان خود را بر گونه آن حضرت نواخت. آن حضرت در اوج پيكار و تمام كردن كار، سينه دشمن را ترك مي‌كند. از او پرسند، چرا؟ مي‌گويد، مباد از سر غيض و خشم چنين كاري مي‌كردم. در روايت ديگر گفته مي‌شود، در هنگامه پيكار يكي از ياران نزد آن حضرت آمد و ميزان كشته‌هاي خود را به رخ آن حضرت كشاند. آن حضرت در پاسخ وي گفت: تفاوت من با تو مي‌داني در چيست؟ پرسيد در چيست؟ گفت در اين است كه من به وقت كشتن در چهره دشمن نگاه مي‌كنم و مي بينم كه آيا در چهره او اميد رحمت خداوند و بازگشت او، هست و يا نيست، و تو چنين نمي‌كني! بنابراين هدف از قصاص نه افزودن بر دامنه مرگ و خشونت، بلكه افزودن بر نيروهاي محركه حيات است «و در قصاص حيات براي شما وجود دارد، اي اهل خردمند» (بقره آيه 179)
در يادآوري نويسنده محترم خوب است توجه ايشان را به كتاب «سلوک بين المللی دولت اسلامی»، نوشته پرفسور محمد حمیدالله جلب كنم. نويسنده كه اين كتاب را پيش از دوران اسلام‌گرايي و پيش دوران حقوق بشر (سال 1935) نگاشته است، به حقايقي بس شگفت‌انگيز از همين اسلام تاريخي، اشاره مي‌كند. گواه نوشتار حاضر بر ضد خشونت‌آميز بودن قرآن، به متن خود قرآن اشاره دارد و نه تاريخ اسلام (كه سراسر انحراف از متن شمرده مي‌شود). با اين وجود، پرفسور حميدالله وقتي تاريخ حقوق ملل را بررسي مي‌كند، رعايت و احترام حقوق بیگانگان را نزد ملل مسلمان به گونه‌اي توصيف مي‌كند كه از قول بارون دوتوپ حقوقدان روسي نقل مي‌كند که، ملل مغرب زمين، حقوق و رفتار با بیگانگان را از مسلمانان آموختند. و از قول گروسیوس پدر حقوق بین‌الملل نقل می کند «در زمان وی، ملت‌های مسیحی اروپایی، در جنگ‌های خود به نحوی رفتار می‌کنند که حتی بربرها از آن شرم دارند5». با وجود آنچه گروسیوس در باره خشونت نظام حقوقی در ملل مغرب زمین گزارش می‌کند، یک هزار سال پیشتر، وقتی ابوبکر خلیفه دوم مسلمین، اسامه را فرماندهی می‌دهد تا عازم جنگ شود، به او فرمان می‌دهد كه :«غارت نکنید، نیرنگ نزنید، عهد نشکنید، مُثله نکنید، بچه‌های کوچک، زنان و مردان پیر و سالمندان را نکشید، درختان خرما را قطع نکنید و آن‌ها را نسوزانید، درختان میوه را قطع نکنید، بز و گاو و شتر را جز برای غذا سر نبرید...6».

آيا مشي انقلابي امام حسين يك استثناء بود؟
پاره ای از نظرمندان، بر این باور هستند که چون می‌توان تفاسیر ویا قرائت‌های مختلف از اسلام و متن قرآن ارائه داد، بنا به اینکه روش‌ها و سلوک متفاوتي که پیامبر و ائمه در برخورد با جامعه و نظام سیاسی – اجتماعی انتخاب نموده اند، پس می‌توان هر یک از روش‌ها و سلوک آنان را به ضرورت برجسته و یا کمرنگ كرد. هر چند پذیرفتنی است که می‌توان از میان روش‌ها و سلوک پیامبر و ائمه، سلوکی را انتخاب کرد که مقتضی زمانه ما و جامعه ماست، اما انتخاب سلوک‌ها و روش‌ها باید بر اساس حقیقت باشد و نه بنا به مصلحت. در سلوک دینی و اخلاقی، مصلحت‌ها جز اجرای حقیقت نیستند. بنابراین، وقتی مرحوم دكتر شریعتی سلوک انقلابی امام حسین (ع) را برجسته می‌کند، درستی و یا نادرستی روش مرحوم دکتر شریعتی باید بر اساس درست یا نادرست بودن روش او و در زمانه او مطالعه شود. بايد روش آن مرحوم را به حق سنجيد، نه بر اساس آنکه می‌شود، روش دیگری بر اساس قرائت دیگری انتخاب کرد. به عبارتی، باید در انتخاب روش‌ها و سلوک مبارزاتی، حق را معیار قضاوت قرار داد، چنانچه تفاوت روش‌ها و سلوک پیامبر و بعضی از ائمه، بر اساس تمکین به روش‌های حق مداری قابل تبیین است، نه آنچه که امروز به عنوان مصلحت‌ها تبیین می‌شود.
آقای دکتر عبدالکریم سروش در باره روشی که شریعتی در زمان خود انتخاب کرد، چنین می گوید : «مرحوم شريعتي آن عناصري را از تاريخ اسلام و انديشه اسلامي انتخاب و اختيار مي‌كرد كه با هدف او كه انقلابي كردن اسلام بود، موافقت داشته باشد. من اين نكته را آن زمان با ابهام بيشتر و اكنون با وضوح بيشتري مي‌فهمم». در ادامه آقای سروش چنین مثال می زند: « از باب مثال، شاهكار شريعتي زنده كردن قصه عاشورا و امام حسين و اسيري زينب و اسارتي كه خاندان امام حسين(ع) بدان مبتلا شد و به طور كلي ماجراهاي كربلا بود. او در پرورانيدن اين داستان و جوشانيدن خون غيرت در رگ شيعيان، انصافا استادي سحرباف بود و بهتر از او تاكنون كسي چنين نكرده است، ولي نكته‌اي را كه من در اين كار قابل انتقاد مي‌بينم، اين است كه مشي امام حسين در ميان ائمه شيعه يك استثنا بود و نه يك قاعده؛ و مرحوم شريعتي اين استثنا را بدل به قاعده كرد و يا به صورت يك قاعده آن را مطرح كرد. اگر شما به سيره امام علي توجه كنيد كه – به اعتقاد شيعيان جانشين بلافصل پيامبر گرامي اسلام بوده است- او در برابر حوادثي كه پيش آمد مشي متفاوتي داشت و همچنانكه در نهج‌البلاغه حتي پس از قتل خليفه سوم نيز كه مردم به سراغ ايشان رفتند، گفتند كه «برويد و فرد ديگري را براي اين كار پيدا كنيد؛ من اگر وزير يا مشاور باشم بهتر است تا اينكه حتي امير يا حاكم باشم.» اين مشي اميرالمومنين بود. مشي‌ امام حسن را هم مي‌دانيد كه نهايتا به صلح با معاويه رسيد. مشي ائمه ديگر را هم مي‌بينيد كه هيچ‌كدام دست به جنگ و قتال نبردند و حتي حضرت امام رضا به هر دليل، ولايتعهدي مامون را هم پذيرفت. شايد در ميان ائمه شيعه، امام هفتم باشد كه تا حدي مشي مشابهي با امام حسين داشت و بيشتر عمرش را در زندان هارون‌‌الرشيد به سر برد و در همان زندان هم نهايتا وفات يافت. بنابراين از ميان يازده امام حاضر – كه امام غايب را نمي‌توانيد در اينجا به حساب آوريد- مشي امام حسين، يك مشي استثنايي در تاريخ ائمه شيعه بوده است7».
وقتي از ديدگاه اقتضايي به مشي پيامبران و بعضي از پيشوايان دين و آزادي نگاه مي‌كنيم، گوناگوني و تفاوت روش‌هاي آنها را به اقتضاء و فراخور زمان، به گوناگوني روش‌ها و مصلحت‌ها تفسير مي‌كنيم. ولي از ديدگاه حق مدارانه، اگر مشي امام علي را كه وزارت را پذيرفت و مشي امام حسن را، اگر صلح را پذيرفت، و مشي امام صادق را كه به تدريس و كتابت پرداخت، هيچكدام از آن روش‌ها نه تنها مغاير با مشي امام حسين نبودند، بلكه هر يك مصلحت‌هاي گوناگون اجراي حق بودند. گوناگوني سلوك و گوناگوني مصلحت‌ها، اندازه تمكين و تسليم به حق و باطل و انتخاب بازي ميان آن دو نيست. بدان معنا نيست كه گوناگوني‌ها و تفاوت‌ها اسباب ارضاء تمنيات گرايش‌هاي گوناگون باشد. گوناگوني روش‌ها بدان معناست كه هيچيك از پيشوايان ياد شده، بر خلاف حق عمل نمي‌كردند. مصلحت‌ها جز انتخاب روش‌هاي گوناگون، براي اجراي حقوق نبودند. يكي اجراي حق را پذيرفتن وزارت مي‌ديد و در آن مقام، وزارت را نه در چارچوب ساختار نظام طايفه‌اي، اشرافي و يا سياقي كه خليفه براي او رسم مي‌كرد، بلكه بر اصول حق اجرا مي‌كرد و يكي ديگر چون امام حسن صلح را مي پذيرد و مفاد آن را نه كوتاه آمدن با ناحقي و ستمكاري، بلكه يك به يك مفاد حقي هستند كه اجراي آنها حق را استوار و استمرار مي بخشيد. و روش امام حسين، كينه‌ورزي با اين و آن نبود، زماني بود كه هيچ راهي و روشي براي اجراي حق باقي نمانده بود. به عكس، همه كوشش‌ها براي تسليم كردن آن حضرت در برابر ناحقي بود. به همين دليل نزد آن حضرت، تنها روش اجرا و استيفاي حق، قيام بر ضد ستمكاري و ناحقي بود. بنابراين، اگر هدف آقاي دکتر سروش و يا هر مفسر ديگر از استثناء بودن روش قيام حسين، چنين است كه بخواهند نتيجه بگيرند كه، عمل کردن به روش‌های گوناگون، بنا به مصلحت سنجی‌ها صورت می‌گیرد و در هر مقطع می‌توان چنین مصلحت‌هایی را برجسته یا کمرنگ کرد، با مشی حق مدارانه آن بزرگواران مغایرت دارد.
پيش از آنكه به روش‌هاي مختلف (كه عمدتا براي توجيه موقعيت خود انسان صورت مي‌گيرد) بخواهيم بيانديشيم، بايد توجه خود را به خارج نشدن از مدار حق و حقيقت معطوف كنيم. وقتي فكر و ذكر خود را به حق بسپاريم، و مصلحت‌ها و روش‌هايي كه مي‌يابيم با هدف اجراي حق باشند، قيام و انقلاب استثناء نمي‌شود. چنان نيست كه به موجب اين استثناء گروهي بگويند، ما به روش حسن مي رويم و گروهي ديگر بگويند، ما به روش علي مي رويم و گروهي ديگر بگويند، ما بر سياق امام صادق عمل مي كنيم. وقتي روش‌ها به قاعده‌اي تبديل شوند كه اجراي حق را هدف قرار مي دهند، آنگاه اگر حسن نيز در زمان حسين مي‌بود و با شرايط حسين روبرو مي‌شد و اگر صادق نيز در شرايط حسين مي‌بود، جز راه قيام نمي‌رفتند. با اين وجود، روش‌هاي هر سه و هر چهار آنها، روش‌هاي انقلابي بود، چون تغيير بنيادهاي عيني و ذهني موجود را هدف قرار داده بودند. شريعتي هم گزينش‌گري نكرد، بلكه اجراي حق را در زمان خود به سياق حسين مي‌يافت و همين سياق را به عنوان رسالت يك روشنفكر كه وظيفه اصلي او پاسخ به «چه بايد كرد» زمانه خود بود، ارائه داد.
بعضی از نظرمندان بر این باور هستند که حضرت پیامبر، چون حضرت امام حسن در برخوردهای خود با مشرکان و کافران، گاه بنا به بعضی از مصلحت‌ها، به پیمان صلح با این اقوام مبادرت می کرد و گاه تعامل با این اقوام را می پذیرفت. چنین نبود که آن حضرات یکسره بر مبارزه و پیکار تأکید داشته باشند. اما این نظرمندان توجه ندارند که مبارزه قهر آمیز زمانی است که تمام روش‌ها برای اجرای حق مسدود مي‌شوند. به قول حضرت پيامبر، هرگاه هيچ راهي براي اجراي امر به معروف و نهي از منكر (اجراي حقوق) باقي نمانده باشد، شمشيرها را بايد از قلاف بيرون كشيد. و به قول انديشه‌گر موازنه عدمي، وقتي سانسور كامل مي‌شود، قيام امام حسين مشروع مي‌شود. در زمان امام حسين و در هر دوره و در هر عصر و در هر جامعه، روش‌ها به حق سنجیده می شوند و نه به اشخاص و یا مصلحت‌ها. وقتی به مفاد پیمان صلح حديبیه و پیمان صلح امام مراجعه می کنیم، جز اجرای حق، چیزی نمی‌یابیم. خوب است خوانندگان محترم به این حقیقت مهم تاریخی توجه داشته باشند که مفاد هر دو پیمان بدست آن دو حضرت انشاء و حضرات معاویه و مشرکان مکه، تا اندازه ای که در مقابل حق کوتاه آمدند، در مفاد پیمان تسليم شدند. بدین‌ترتیب، همچنان که در مقاله روشنفکری دینی و رابطه فلسفه حق و جامعه‌شناختی حقوق، به تفصیل شرح داده ام، همانگونه که به گفته امام علی، نمی‌توان حق گفت و مراد باطل از آن جست، همچنین نمی‌توان باطل گفت و مراد حق از آن جستجو کرد. مشی‌ای که اصلاح‌طلبان و بعضی از نظرمندان جستجو می‌کنند و گاه روش و سلوک پیامبر و ائمه را مستمسک قرار می‌دهند، از آن روست که چگونه در پاره ای موراد می‌توان، بنا به مصلحت ناحق گفت، به مصلحت ناحق را تأیید کرد و با ناحق در ناحق، می‌توان وارد تعامل شد.

معني انقلاب در اسلام، انقلاب در انديشه راهنماست
انقلاب‌ها كه با ابزار خشونت و با هدف فاجعه آفريني پديد مي آيند، شورش‌هايي هستند كه قدرت را هدف قرار مي‌دهند. در حقيقت اين انقلاب‌ها، چون تغيير در بنيادهاي سياسي، اجتماعي و اقتصادي را هدف قرار نمي‌دهند و تنها با هدف تغيير و جابجايي قدرت (مثلا قدرت خوب به جاي قدرت بد، يا قدرت معتقد به جاي قدرت بي‌اعتقاد) صورت مي‌گيرند، نمي‌توان نام انقلاب بر آنها اطلاق كرد. اصطلاح شورش عمومي و يا عصيان و سركشي عمومي، اطلاق صحيح‌تري بر اين نوع حركت‌هاي اجتماعي است. انقلاب در ذات خود ضد خشونت است. زيرا تغيير بنيادهايي را هدف قرار مي‌دهد كه در توليد خشونت بكار مي‌روند. در هر انقلاب به ميزاني كه خشونت بكار برده مي‌شود، فضاي خالي براي پركردن ضد انقلاب به جاي انقلاب پديد مي‌آيد. در هر انقلاب به ميزاني كه خشونت بكار برده مي‌شود، امكان انحراف انقلاب بيشتر مي‌شود. در حقيقت، خشونت‌ها ويروس انقلاب هستند. در انقلاب اسلامي‌ايران، آنها كه سينما ركس آبادان را به آتش كشيدند، آنها كه پاسبان سرمحل را به قتل رساندند و آنها كه يك شب تهران را به آتش كشيدند، همانها پس از انقلاب به ويروس انقلاب تبديل شدند. خشونت‌ها تنها به خشونت فيزيكي محدود نمي‌شوند. دروغ گفتن و وعده دروغ دادن بدترين خشونت‌هاست. دروغ‌‌ گفتن‌‌، خشونت عليه حقيقت است. بنابراين، آنها كه در دوران انقلاب دروغ مي‌گويند و يا وعده دروغ مي‌دهند، بنيادهاي خشونت را پس از انقلاب بازسازي مي‌كنند.
تفاوت بنيادگرايي با انقلاب اسلامي ‌در همين جاست. بنيادگرايي از يكسو با ابزارهاي خشونت صورت مي‌گيرد و از سوي ديگر، بدون تغيير بنيادهاي نظام اجتماعي و فرهنگي و حتي تغيير در بينادهاي نظام سياسي و اقتصادي، كوشش دارند تا بنيادهاي ذهني خود را در جامعه تحميل كنند. نتيجه اين مي‌شود كه نظام سياسي دائماً درگير بنيادهاي ذهني جامعه و حتي درگير بنيادهاي ذهني جامعه جهاني است. طالبان دائماً با همين درگيري‌ها و تضادها روبرو بود. در جامعه ما نيز كثيري از هواخواهان قدرت سياسي كوشش مي‌كنند تا بينادهاي ذهني خود را بدون تغيير در بنيادهاي زندگي اجتماعي، در جامعه تحميل كنند. درگيري دائمي آنها با بنيادهاي ذهني جامعه از همين روست. آنها لازم نمي‌دانند به خود زحمت دهند و از خود بپرسند و يا حداقل ببينند كه چرا و چگونه، عموم مردم با آنها متفاوت فكر مي‌كنند. تنها انگشت اشاره به روي برخي از آمارها مي‌گذارند. از اين حقيقت غفلت مي‌كنند كه در يك جامعه پيچيده و چند لايه‌اي و چند شخصيتي مانند ايران، آمارها اصلاً نمي‌توانند قابل اتكاء و اعتماد باشند. در يك مثال ساده، مناسبات زندگي اقتصادي در دنياي امروز و در جامعه ما، آغشته به اقسام حرام‌ها و حلال‌هاست. روابط اجتماعي و نظام اجتماعي نيز به همين امور آغشته‌اند. اكنون اگر شما بخواهيد دو يا چند حكم ديني را بدون اعتنا به اين روابط و مناسبات به اجرا بگذاريد، دائماً با چالش‌هاي سخت از سوي بنيادها‌ي ذهني و بنيادها‌ي اجتماعي روبرو خواهيد شد. مثلاً حذف بهره از سيستم بانكي و يا حد سرقت، مستلزم رفع دهها عامل و مانع اقتصادي، اجتماعي، سياسي و تا حتي عوامل و موانع بين‌الملي است. اگر اين عوامل برطرف نشوند، نظام حقوقي و اقتصادي دائماً با عامل‌ها و مانع‌ها درگير خواهد شد، بدون آنكه بتواند يكي از موانع را از پيشارو بردارد و يا به ايجاد يك عامل مبادرت كند.
اكنون اين بحث در ميان اقشار روشنفكر وجود دارد كه راه حل چيست؟ آيا ابتدا بايد به تغيير فرهنگ جامعه و بينادهاي ذهني جامعه اقدام كنيم و يا بايد در تغيير ساخت‌هاي سياسي كوشش كرد؟ اگر به گفتگوي نشريه اعتماد با آقاي عباس عبدي مراجعه كنيد، همين موضوع مورد بحث قرار گرفته است. در اين بحث وقتي از زاويه تغيير قدرت به مسئله نگاه مي‌كنيم، حق با آقاي عباس عبدي است. او به درستي اشاره مي‌كند كه ساختار سياسي مقدم بر ساختار فرهنگي است. مثال‌هاي او در بيان تقدم ساختار سياسي، استدلال او را به درستي روشن مي‌كند. او در مثال‌هاي خود روشن مي‌كند كه براي تغيير فرهنگ يك جامعه (مثلا جامعه‌اي كه تملق مي‌گويد و يا جامعه‌اي كه دروغ و دزدي به بخشي از خصائل او تبديل شده است)، ابتدا بايد ساختار سياسي كه با ايجاد ناامني‌ها، اختلال فرهنگي به وجود آورده است، تغيير داد و سپس دست به تغيير فرهنگي در جامعه بزنيم8.
از نقطه نظر اين نوشتار، هر چند پاسخ‌هاي عبدي درست نشان مي‌دهند، اما صورت مسئله غلط است. طرح غلط صورت مسئله موجب مي‌شود تا هر كس بنا به ذائقه شخصي خود پاسخ بگويد. فردي كه سياسي است، سياست را مقدم مي‌شمارد و فردي كه از سياست واهمه دارد و يا از ابتدا به دلايل خصلتي، وارد ميدان سياست نشده است، كار فرهنگي را مقدم مي‌شمارد. و افرادي هم كه نه سياسي هستند و نه فرهنگي (يا كمي سياسي هستند و كمي فرهنگي)، اما گاه گداري به اين مباحث روشنفكري بذل توجه نشان مي‌دهند، به كار حرفه‌اي‌گري (پرفشناليزم) روي مي‌آورند. بدين معنا كه هر كس در كار و حرفه خود درست عمل كند، هم فرهنگ جامعه و هم سياست دستخوش تغيير و تحول خواهد شد. ملاحظه مي‌كنيد كه چگونه پاسخ‌ها و راه‌حل‌ها، به ذائقه شخصي انسان مي چسبند. اگر صورت مسئله را درست كنيم، حداقل با اين شدت، ديگر با چنين چسبندگي مواجه نخواهيم شد.
صورت درست مسئله اين است كه ما با دو بنياد ذهني و عيني در هر جامعه روبرو هستيم. فرهنگ و مذهب بخشي از بيناد ذهني جامعه هستند. بخشي ديگر، به عادت‌هاي روزمره جامعه بستگي دارند كه به موجب فرهنگ به وجود نيامده اند، اما فرهنگ و بنيادهاي ذهني جامعه مقاومت جدي‌اي در برابر آنها نشان نمي‌دهد، مثل دروغگويي و تملق. بخش ديگر از بنيادهاي ذهني جامعه وجود گروه‌ها و كانون‌هاي مرجع هستند، كه اگر نه در فرهنگ، اما در ايجاد عادت‌هاي روزمره نقش جدي ايفاء مي‌كنند. مثلاً پدر و مادر در خانواده نقش كانون مرجع را ايفاء مي‌كنند و معلمين، اساتيد، رهبران ديني، كانون‌هاي مرجع در جامعه محسوب مي‌شوند. گاه پيوند ميان كانون‌هاي مرجع و فرهنگ جامعه از هم گسسته است، بدين معنا كه بنياده‌هاي ذهني دچار از هم گسيختگي تاريخي و اجتماعي مي‌شود. همين وضع و همين گسيختگي در بنيادهاي عيني جامعه وجود دارد.
از سوي ديگر، بايد دانست كه بنيادهاي ذهني و عيني جامعه داراي نيروي محركه اجتماعي هستند. ميزان فعاليت، حساسيت، تحرك و كنش‌ورزيِ اين نيروهاي محركه است كه پويايي تغيير در بنيادهاي ذهني و عيني جامعه به وجود مي‌آورد. نيروهاي محركه در هر جامعه، اساسي‌ترين عامل دروني حركت و تغيير در آن جامعه محسوب مي‌شوند. به عكس، وقتي نيروهاي محركه اجتماعي از فعاليت و كنش‌ورزي باز مي‌مانند و به نيروهاي واكنش صرف تبديل مي‌شوند، نقش عوامل خارجي فعال و برجسته مي‌شود. به عنوان مثال، نيروهاي محركه در جامعه عراق نسبت به تغييرات بي‌تفاوت ماند. حضور صوري (و يا واقعي) صد در صد مردم در انتخابات نمايشي صدام حسين، بر آمريكائيان معلوم كرد كه كاري از دست اين نيروهاي محركه ساخته نيست. فعال شدن نيروي محركه خارجي در تغيير بنيادهاي عيني جامعه از همين رو بود كه صورت گرفت. اما از آنجا كه اين تغيير بدون تغيير در بنيادهاي ذهني و بدون تغيير در نيروهاي محركه جامعه صورت گرفت، دموكراسي صادراتي آمريكائيان به گل نشست.
وجدان عمومي مهمترين نيروي محركه اجتماعي است. نيروي محركه وجدان جمعي داراي يك چسبندگي دروني و ذاتي است، كه به موجب اعتمادها و بي‌اعتمادي‌ها، به وجود مي‌آيند و يا از ميان مي‌روند. جمع اعتمادها و بي اعتمادي‌ها به نوبه خود نيروي محركه اين وجدان محسوب مي‌شوند. به بيان قرآن، مي‌توان اين نيرو محركه را امامت ناميد. به ديگر سخن، امامت همان جمع اعتمادها و بي اعتمادي‌ها و نيروي چسبنده وجدان اجتماعي محسوب مي‌شوند. امامت كفر اعتمادها را به بي‌اعتمادي برمي‌گرداند و امامت توحيد، بي اعتمادي‌ها را به اعتماد بر مي‌گرداند. به سخن روشن‌تر، اگر نسل جوان و دانشجو را به مثابه نيروي محركه يك جامعه و نماد خواب و بيداري وجدان جامعه قلمداد كنيم، كانون‌هاي مرجع مانند، والدين، روشنفكران و جامعه مطبوعاتي، به مثابه عوامل چسبنده نيروهاي محركه، نقش ايجاد اعتمادها و بي‌اعتمادي‌ها را در جامعه ايفاء مي‌كنند. اگر اين گرو‌ه‌هاي مرجع دروغ مي‌گويند، اگر مصلحت انديشي مي‌كنند، اگر از تحرك و كنش‌ورزي بازايستاده اند، اگر الگوي رفتاري آنها واكنش‌ گرايش‌هاي كاسبكارانه و محاسبه‌گري در جامعه شده است، اگر به جاي الگو شدن، الگو از منحط‌‌ترين گرايشات جامعه مي‌گيرند، اگر انديشه‌راهنماي آنها به جاي آزادي، تئوري بازي‌ها و سود و زيان كردن چيزهاست، بديهي است كه اعتمادها به بي‌اعتمادي تبديل مي‌شوند. و سرانجام، فرهنگ، سياست و اقتصاد، متناسب با اندازه سود و زيان نيروهاي محركه قدرت (خواه قدرت خارجي و خواه قدرت داخلي)، دستخوش تغيير مي‌شوند. اين است كه اسلام انقلابي هدف خود را در تغيير، به تغيير تك تك نفوس (تغيير در وجدان جمعي) (سوره الرعد آيه 11) و از آنجا به تغيير در نيروي محركه اين وجدان (– خداوندا ما را در ميان متقيان امام قرار بده – فرقان آيه 74) معطوف مي‌كند. امامت انقلابي و تغيير انقلابي و اسلام انقلابي، چنين تحصيل مي‌شود. اين تغيير ناظر به تغيير در ساختار سياست و يا قدرت نيست، بلكه ناظر به تغيير بنيادهايي است كه در انديشه راهنماي جامعه صورت مي‌گيرد. تغيير از بيان قدرت به بيان آزادي.

فهرست منابع
1- سخنان آقاي دكتر بابك احمدي، تالار كمال دانشكده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران
2- براي مطالعه بيشتر در باره رابطه خشونت و انقلاب به كتاب انقلاب، نوشته هانا آرنت ترجمه عزت الله فولادوند، انتشارات خوارزمي مراجعه شود.
3- براي مطالعه بيشتر درباره رابطه خشونت و قدرت، به كتاب خشونت نوشته هانا آرنت، ترجمه عزت‌الله فولادوند، انتشارات خوارزمي و مقاله‌هاي تابوهاي قدرت، نوشته اين قلم، منتشر شده در سايت گويا نيوز مراجعه شود.
4- مقاله اسلام سياسي و حقوق بشر در ايران، نوشته علي طايفي، سايت اخبار روز
5- کتاب سلوک بین المللی دولت اسلامی، نوشته پرفسور حمیدالله، ترجمه دکتر محقق داماد، مرکز نشر علوم اسلامي، ص 84
6- همان منبع ص 349
7- گفتگوي رضا خجسته رحيمي با دكتر عبدالكريم سروش در باره شريعتي، با عنوان «ديدار به قيامت».
8- براي مطالعه آراي آقاي عباس عبدي، به روزنامه اعتماد در تاريخ دهم و يازدهم ارديبهشت ماه 1387 مراجعه شود.













شنبه 8 تیر 1387
فرم ارسال نظر:
نام:  
پست الکترونیک:  
برای مثال: bayaneazadi@ahmadfaal.com
موضوع:  
نظر:  
وب سایت:
برای مثال: http://www.ahmadfaal.com
وب لاگ:
برای مثال: http://faalahmad.blogfa.com
   
جمعه 29 شهریور 1387
نام: بابک
پست الکترونیک: bbak_novo@yahoo.de
موضوع:
هم میهن گرامی،
از پاسخی که در پایین به "علی" داده اید، برمی آید که چندان از تاریخ ادب و فرهنگ ایران آگاهی ندارید یا مانند بسیاری همگنان، خود را "به آن راه" زده اید. از بزرگ اندیشمند ایرانی "اشو زرتشت" که خرد و خردورزی را در کانون اندیشه های خودِ گذارده و فرایند و پیامد برخورد این اندیشه های ِ کاهنده و بالنده را در میان ما آدمیان پدید آورنده ی ِ زشتی ها و ستم ها و کاستی ها می داند و مردم را به خردورزی و دوری از اندیشه های کاهنده، فرا می خواند، بگذریم آیا به راستی باور دارید که می توان همان کاخ ها و ساختمان ها ی بلند و پرآوازه را بدون داشتن پیش زمینه ی ِ فرهنگی و دانشی ساخت؟

آیا شما می توانید در سراسر گیتی چنین چیزی را به ما نشان دهید که مردمی بدون داشتن زمینه های ِ فرهنگی و دانشی چنین شاهنشاهی ی ِ پهناوری را بی دستک و دیوان و چاپار سرپرستی کنند و پیش ببرند، تا ما ایرانیان هم سخن ِ شما را باورکنیم!؟

آیا هیچ نامی هم از اندیشه های خسروانی و یا اندیشه ورزانی مانند جاماسب و فرشوستر و بزرگمهر و مزدک و مانی و......... نشنیده اید؟

پس تنها آنهمه دفتر پهلوی - نزدیک به پنجاه دفتر و نسک - را که دانشمند ایرانی "روزبه پورداذویه" بیش از سد سال پس از تاخت و تاز تازیان به ایران از زبان پهلوی به تازی برگرداند، از کجا آمده بودند جز از ایران پیش از تازش تازیان و از آنچه هنوز از دست تاراجگر و نابودکننده ی ِ ایشان دور مانده بودند؟

راستی هیچ نشنیده اید و نخوانده اید که سهروردی، این دانشمند بزرگ ما اندیشه های ِ خود را بر پایه ی ِ اندیشه های کهن ایرانی و خسروانی استوار ساخته بود؟
پس اگر ما - به سخن ِ شما - اندیشه و اندیشه ورز نداشتیم چگونه این دانشمندان ایرانی می توانستند از اندیشه های دیرین ایران بهره بگیرد؟

پس چرا در کانون اسلام شما در مکه و مدینه هیچ اندیشه ای و دانشمندی پدید نیامده است؟ و افزون برهمه اینها هیچ کار اندیشه ای و ارزشمندی جز خرید و فروش برده ها و کنیزهایی که از ایران و جاهای دیگر بدانجا می راندند و داد و ستد با جان و مال مردم چاپیده شده، نداشتند؟

آیا تاریخ ها را خوانده اید؟ اگر چه خود خستو شده اید که تاریخ را باور ندارید و نمی پذیرید! چونکه به سودِ اندیشه های ِ اتان نیستند؟

آیا هیچ پاسخی هم برای این پرسش دارید که چرا در زمان خسرو انوشیروان و دیگر خاندان ساسانی در سال های دور و وَ ر ۴۸۰ ترسایی دانشمندان سریانی، یونانی و ... که از دست پادشاهان ترسایی ی ِ رم خاوری می گریختند، به پادشاهان ساسانی پناه می بردند و در پناه آنها و در دانشگاه های ایران به آموزش و پژوهش می پرداختند، مانند دانشگاه جندی شاپور!؟

راستی خواهشی از شما و دوستان اتان دارم که بیهوده نکوشید که خود را به دکتر محمد مصدق و نهضت مقاومت ملی او بچسبانید که آن بزرگ مرد و جنبش او جنبشی بود وهست مردمی و ایرانی و برای مردم سالاری و آزادی با اندیشه های ِ این جهانی و گیتی گرایی و نه پندارهای پوچ دیگر و دریوزگی برای بیگانه و بیگانگان!
او و جنبش او به باور و کیش کسی هم کاری نداشت و ندارد. هر کس می تواند هرگونه باوری داشته یا نداشته باشد! تنها باید به ایران و ایرانی بیاندیشد و در این راه گام بردارد و جز این هیچ!

وب سایت:
وب لاگ:
دوست عزيز و هم ميهن گرامي با سلام
از توضيحات مبسوط شما سپاسگزارم.
اينكه در پس كاخ ها انديشه اي هست، البته كه انديشه هم هست. در پس بناها و كاخ هايي كه براي فراعنه در مصر مي ساختند و در پس ديواري كه در چين مي ساختند و اجساد بردگان را لاي همان ديوار به سنگ و خشت مي آراستند، البته كه انديشه هست. حتي در پس تكنولوژي هاي عظيم اتمي و فضايي كه روزگاري روسيه را به بزرگترين زرادخانه اتمي جهان و ترسناك ترين ابرقدرت نظامي جهان تبديل كرده بود، البته كه انديشه اي بود و هست. اما مراد من از انديشه و فرهنگ، آثاري است كه جريان فكري در يك دوره تاريخي پديد مي آورد. در روسيه اتمي انديشه ورزان استثنايي بودند اما برخي از آنها فراري بودند و مانند سولژنستين و گورويچ و آندره ژيد آثار خود را در بيرون از مرزها خلق كردند و بعضي ديگر كه در داخل ماندند در زمره كساني نبودند كه جريان فكري پديد آورند.
در ايران نيز انديشه هاي مزدك و ماني را همواره اينجانب گفته ام كه مهد بنيادگذاري سوسياليزم در جهان در سرزمين ايران بوده است. اما اينها بيشتر جريانهاي سياسي و اجتماعي بوده اند كه هرگز به جريان انديشه سوسياليستي منجر نشدند.
افراد ديگري را كه اشاره نمودي خوب بود آثار انديشگي آنها را معرفي مي كردي تا مراجعه شود. اما اين تك مضراب ها در طول 1000 سال آهنگ جريان انديشه نمي نوازند.
در همان ايام شما در يونان مي توانيد از فهرستي از دهها انديشه ورز يوناني نام ببريد كه همين الان وقتي به چهار رساله افلاطون مراجعه مي كنيد در شگفت مي مانيد. كه اين اثر چگونه در چند هزار سال پيش خلق شد. يا در دوران بعد از اسلام وقتي مثنوي مولانا را مي خوانيد و يا تهافت الفلاسفه غزالي را ميخوانيد و صدها اثر ديگر (بدون اينكه بخواهيم با طرز فكر آنها موافق باشيم) تنها از نفس آثاري كه خلق كرده اند در شگفت خواهيد ماند.
در دوران صدر اسلام. ياد اور شوم كه پيامبر دو كار بزرگ انجام داد يكي اينكه آغاز عصر فرهنگ كتبي را با قسم خوردن به قلم و آنچه مي نويسد در جهان كليد زد . ثانيا با اعلام خاتميت، بشر را وارد عصر خردورزي نمود. از آنجا به بعد ديگر نه به دهان اين منجي و آن ناجي بلكه به يمن عقل و خرد بود كه بشر بايد راه خود را طي مي كرد. چنانچه پس از او بود كه نحله هاي فكري و فلسفي در سرزمين جاهلي عرب كه گمان مي رفت تا هزار سال ديگر از جاهليت بيرون نيايند، آغازيدن گرفت. بحث هاي داغ اشاعره و معتزله،بدون اينكه بخواهيم با نظرات آنها موافق باشيم)، دو نحله فلسفي و فكري بودند كه در خصوص جبر و اختيار و مسائل ديگر در زمره نخستين هايي بودند كه در جهان شرق باب بحث درباره انسان را گشودند. به موجب همين جريان انديشه ورزي بود كه در كمتر از دويست سال دهها انديشه ورز در حوزه فلسفه ، كلام، شعر و ادب ظاهر شدند. كه در جهان اسلام مي توان بسياري از آنها را در جامعه شناسي (ابن خلدون) در شيمي (جابربن حيان) در فيزيك (ابن هيثم) در رياضيان (ابوريحان بيروني) د ركلام (غزالي) وووو را در زمره پدارن علوم ياد كرد.
به هر روي از بيان شما ضديت مي بارد، حال يا ضديت با عرب و يا ضديت با اسلام. شما حق داريد كه با هر طرز فكري مخالف باشيد و با هر طرز فكري موافق. اما بيان تضاد، بيان انديشه نيست. بيان ستيزه جويي است.
با آرزوي موفقيت براي شما و ايراني آزاد و سربلند

چهارشنبه 26 تیر 1387
نام: javad
پست الکترونیک: javd@yahoo.com
موضوع:
Who burned the Cinema REx?
وب سایت:
وب لاگ:
من دقيقا نمي دانم ، فقط به طور كلي اشاره كردم.
دوشنبه 24 تیر 1387
نام: Ali
پست الکترونیک: ali@hotmail.com
موضوع:
Dear Ahmad. The only solution for Iraniaans is to go back to our roots. We are not Arabs. We were foced to become moslem. millions died till they convert us to Islam.We are the childeren of Khorosh and Darush not ali and hussein.
Therefore, please stop looking for solution in Islam. islam is the problem not the solution.

وب سایت:
وب لاگ:
دوست عزیز علی با سلام
اندیشه و مذهب وطن ندارد. شویونیست ها در اروپا هم می توانند مدعی شوند که ما از نژاد سامی نیستیم و لذا نباید مسیحی باشیم. چون مسیح نژاد سامی بود و موطن آن در آسیای میانه بود.
اما جهت اطلاع شما عرض کنم که تبار بیانگر حق نیست، بلکه حق و ناحق در اندیشه انسان تبلور پیدا می کند. بع علاوه خوب است جهت اطلاع شما بگویم که پس از اسلام بود با وجود آنکه آن اسلام تاریخی کمترین ارزشی نزد اینجانب ندارد (چون با اسلام متن متفاوت است)، که اندیشه گران در جهان فرهنگی ایران ظهور پیدا کردند. و شما حتی نام یک اندیشه گر را در دوران پیش از اسلام نمی توانید یاد کنید. در آن زمان که یونانیان و رومیان محل رویش فرهنک و اندیشه بودند، در ایران جز عمارات امارات ساخته نمی شدند.
با آرزوی موفقیت و پیروزی برای شما
احمد فعال
جمعه 21 تیر 1387
نام: mahname rona
پست الکترونیک: salari@ronamag.com
موضوع: rona
پانزدهمین شماره ماهنامه رونا با موضوع نفت در ایران(دولت رانتیر_ملت رانتیر) با آثار و گفتاری از دکترمسعود کوهستانی نژاد معاون پژوهشی بنیاد تاریخ ،دکتر سعید میر ترابی مولف کتاب مسائل نفت ایران ، دکتر حیدر پوریان سردبیر ماهنامه اقتصاد ایران ، دکتر حسین آفریده رئیس کمیسیون انرژی مجلس ششم ، مهندس حسینی معاون وزیر نفت در دولتهای سازندگی و اصلاحات و مبدع قراردادهای نفتی بیع متقابل ، مهندس کمال دانشیار رئیس کمیسیون انرژی مجلس هفتم ، دکتر صادق زیباکلام ، دکتر شمس اردکانی سفیر اسبق ایران در کویت و طراح اولیه خط لوله صلح ، مهندس عباس عبدی روزنامه نگار ، دکتر نرسی قربان مدیر عامل شرکت بین المللی نارکنگان ، مهندس معین فر وزیر نفت دولت بازرگان ، دکتر فرشاد مومنی ،مهندس لطف ا... میثمی مدیر مسئول ماهنامه چشم انداز ایران ، مهندس علی هاشمی رفسنجانی معاون وزیر نفت دولت سازندگی و... منتشر شد.
وب سایت:
وب لاگ:
جمعه 21 تیر 1387
نام: محمد
پست الکترونیک:
موضوع: عرض سلام
سلام
احمد جان اکثر مقا لاتت را می خوانم و حتی به دوستان مشترک میل زدم که تنها کسی به واقع اساس اسقلال و ازادی را با زبان همگان مطرح می کند و کلامش از زبان مردانیست که انقلاب 57 را بر اساس اصول راهنمایی رهبری کردند می باشد شما هستید واز اینکه سایتت راه اندازی شد خیلی خوشحالم با امید توفیق بیشتر

وب سایت:
وب لاگ:
محمدعزیز
سلام
از اظهار لطف شما سپاسگزارم. خدا کند که ذره ای در همین راهی باشم که شما می گویید.
کاش می گفتید کدام محمد هستید؟
با آرزوی موفقیت و پیروزی برای شما
Skip Navigation Links
پست الکترونیک:
bayaneazadi@ahmad
faal.com
- اسطوره های سیاسی
- سرگذشت سوبژه در نظریه های انسانشناختی
مباحثي پيرامون مناسبت هاي اجتماعي
--------------------
مباحثي در باره روشنفكري ديني
--------------------
مباحثي در باره فلسفه حقوق و سياست
--------------------
مجازات کردن سخت‌ترين کار ممکن است: مصاحبه با فوکو
--------------------
فلسفه و روان‌کاوي: آلن بديو
--------------------
مصاحبه با دیوید هاروی: سیمای تازه‌ی نظام اقتصادی جهان
--------------------
آیا شورش بی‌فایده است؟ میشل فوکو
--------------------
«در دفاع از انقلاب۵۷» امین بزرگیان
--------------------
«روحانیت اسلام و عصر جديد» امین بزرگیان
--------------------
چامسکی: دانشگاه بنگاهی تجاری شده است
--------------------
رونویسی تاریخ، بازگشت فاشیسم − گفت‌وگو با مراد فرهادپور
--------------------
ژیژک: بعضی وقت‌ها باید از ارادۀ اکثریت تخطی کرد
--------------------
حقوق بشر بدون تکالیفْ شکست می‌خورد
--------------------
مشاهده لیست کامل مقالات
تمامی حقوق و مطالب این وب سایت محفوظ است © 1387