«بيان آزادی، بیان آزاد شدن انسان و جامعه ها از زندان قدرت و خشونت است»
جهان بدون قدرت،   
جهاني که در آن، انسان و جامعه ها به آزادی و رستگاری مطلق دست یافته اند. اگر جهان بدون قدرت وجود ندارد، فی الواقع جهان بدون ستم، جهان بدون تجاوز، جهان بدون سانسور و ابهام، جهان بدون جنگ و کشمکش و سرانجام جهان بدون تضاد وجود نخواهند داشت. اگر قدرت فرآورده تضادها و نابرابری هاست، و اگر بنای جهان بر حقیقت و وحدت رخدادهای حقیقی است، پس نابرابری ها و تضادها و در نتیجه قدرت، به موجب از خود بیگانگی انسان در زیست جهان خویش پدید آمده اند. اگر جهان بدون قدرت هر گز به واقعیت نخواهد نشست، حداقل می تواند به منزله الگوی سنجش آزادی و حق مداری در جهان واقعی قلمداد شود.
نسبت نويسنده وب با كمونيسم و ليبراليزم:
اگر كمونيست ها و ليبراليست ها به حكومت برسند، محتمل مي دانم كه با ليبراليست ها دوست و با كمونيسم دشمن خواهم بود.
و اگر كمونيست و ليبراليست ها تحت حكومت ديگران باشند، با كمونيست ها دوست و با ليبراليسم دشمن خواهم بود.
توانايي ها و ناتوانايي هاي زيستن در خود
در دو مقاله پيشين نشان دادم که چگونه موازنه مثبت نظر به نوع نگاهی که به دو جنبه دورنی و بيررنی قدرت دارد، به زيست ميان «دو سنگ آسياب قدرت» معتاد می شود. جنبه های درونی قدرت ناظر به اصل وجود قدرت و جنبه بيرونی آن، ناظر به وجود قدرت های بالفعل در حوزه های سياست، اقتصاد و روابط اجتماعی تا روابط بين المللی است. متقابلا موازنه منفی بنا به اينکه وجود واقعی و اصيل برای قدرت نمی شناسند و معتقد است که قدرت فرآورده تضادها و ابهام در محيط اجتماعی و سياسی است، نسبت به قدرت های بالفعل نمی تواند نگاه اثباتی و خوش بينانه داشته باشد. در اين فصل به وضعيت درون خود انسان و جامعه ها از درون باز می گردم و انديشه موازنه ها را از هسته عقلانی و هيئت روانی خود انسان و جامعه ها جستجو می کنم.
موازنه مثبت هر اندازه در بيرون نسبت نسبت به رويکرد قدرت و برخی از قدرت های بالفعل نگاه مثبت دارد، به عکس نگاه آن نسبت به نيروهای محرکه درون جامعه منفی است. متقابلا موزنه منفی هر اندازه نسبت به رويکرد قدرت و تمام قدرت های بالفعل نگاه منفی دارد، به عکس نگاه آن نسبت به نيروهای محرکه درون جامعه، مثبت است.
اگر هيئت روانی انسان را همچنان که در مقالات ديگر نوشته ام مقدم بر هيئت عقلانی او بشماريم و اگر دستگاه عقلانی را با همه ديدگاه ها و روش های استدلالی و نظريه سازی، پوششی بر دستگاه روانی انسان و جامعه ها محسوب بدانيم، در اين صورت سرچشمه واقعی موازنه مثبت و منفی را در هيئت درونی خود انسان و جامعه جستجو خواهيم کرد. جامعه ای که توانا به تغيير وضعيت خود نباشد، همواره چشم به عوامل و نيروهای محرکه بيرون می دوزد، تا اين عوامل دست به کار تغيير اوضاع و احوال او گردند. وضعيتی که او توانا به تغيير آن نيست، لاجرم بايد به کمک و هدايت دست هايی از بيرون تغيير کند. فردی که توانا به تغيير و بهبودی وضعيت خود نيست، با اتکاء به ديگران و با اتکاء به کانون های قدرت و توانايی های ديگران، به انتظار تغيير و بهبود وضع خود می نشيند.
واکنش ها در اداواری که ضعف بر جامعه مستولی می شود
در جامعه هايی نظير جامعه ايران، هر گاه جامعه از طرف دولت ها و نيروهای حاکم و از ناحيه طبقات و گروهای مسلط دستخوش تجاوز و ستم می شوند و هر گاه ستم ها و تجاوزها ساليان متمادی به طول می انجامد، چون جامعه توانايی های خود را در تغيير و بهبود اوضاع و دفع ستم ها و تجاوزها ناميسر می بيند، سه گرايش و واکنش متفاوت در جامعه به وجود می آيد. اين گرايش ها و واکنش ها عبارتند از:
۱- يکی از گرايش ها چشم دوختن به منجی های خارجی است. تاريخ ايران شهادت می دهد، بسياری از دولت ها که از بيرون به اين سرزمين تجاوز کرده اند، با استقبال گسترده جامعه روبرو شده اند. از حمله يونانيان به ايران در عهد باستان تا حمله اعراب و حمله سلجوقيان و غزنويان در عهد ميانه و تا استقبالی که برخی از اقوام نسبت به کودتای قشون رضا خان بر عليه خوانين انجام دادند و تا گرايش هايی از مردم و گروه های سياسی و وابسته که در شرايط کنونی، به انتظار مداخله خارجی در کشور نشسته اند. تمام اين حملات و حمايت های خارجی در زمان هايی رخ دادند که مناسبات و پيوندهای اجتماعی بسيار سست و از هم گسيخته شده بودند. در زمانی که مردم به موجب ستم ها و غارت اموال خود، حتی از اربابان گرفته تا امير نشينان محلی در امان نبودند. آن لمتون در کتاب خود از قول خواجه رشيد الدين فضل الله نقل می کند که چگونه در وقت سررسيد ماليات، وقتی مؤديان مالياتی به روستاها سرکشی می کردند، تمام روستائيان دستجمعی روستا را ترک می کردند و تنها يک نگهبان در مسيرکاريزها مخفی می شد و مراتب ترک مؤدی مالياتی را به روستائيان خبر می داد۱. چنين بود که با وجود استبداد متمرکز در عهد قديم تا عهد ميانه و يا پراکندگی نظام اجتماعی و سرخوردگی های مفرط، مانند آنچه که در پايان دوران قاجار وجود داشت، زمينه های اجتماعی به وجود می آمدند که موجب از دست دادن توانايی ها و یأس و سرخوردگی جامعه، نسبت به هر گونه تغيير در درون می شد.
۲- دومين گرايش، گرايشات عرفانی است که به موجب آن جامعه وقتی چشم اميد از بيرون فرو می بست، به دنيای درونی خود پناه می جست. اما اين دنيا به دليل روابط استعبادی که جامعه در پيوندهای مريد و مرادی می جست، دنيايی نبود که سرچشمه توانايی ها را به درون رجعت دهد. اين دنيا صرفا به منظور فرار از دنيای بيرون و فرار از وضعيتی ساخته شد که فرد و جامعه خود را قادر و توانا به رشد و رهايی از ستم ها نمی بيند. در حقيقت دنيای عرفان و عالَم خلسه نزد جامعه عرفان زده، بيشتر شبيه همان وضعيتی است که افراد معتاد برای دوری از بار فشارها و افسردگی نسبت به دنيای پيرامون به خرج می دهند.
۳- سومين گرايش که بيشتر در عصر مدرن به وجود آمده است، گرايش به اباحه گری و ابتذال اجتماعی است. بديهی است که وقتی جامعه و به ويژه جوانان از اوضاع خويش نااميد و توانايی خود را برای تغيير و بهبود وضعيت خود بی قدر می شناسند، وقتی جوانان نسبت به آئين و هنجارهای اجتماعی بی اعتماد می شوند، وقتی جوانان با انواع جفاها نسبت به اميدها و آرمانهايشان مواجه می شوند، وقتی جوانان با انواع خيانت ها و از هم گسيختگی ها در حوزه هايی که اميد حرکت و زايش انديشه از آنجا می رود، مواجه می شوند و بالاخره وقتی جوانان هيچ چشم انداز روشنی نمی يابند و خود هيچ کوششی در ايجاد يک چشم انداز روشن به خرج نمی دهند، با شعار «حالی خوش باش و دم را غنيمت شمار» به انواع ابتذال و انواع سرگرمی ها و مخدر ها روی می آورند، تا زندگی را در غفلت ابدی بگذرانند.
هر سه گرايش ياد شده با خود و با محيط رابطه موازنه مثبت بر قرار می کنند. در هر سه اين گرايش جامعه با خود و با محيط رابطه زور برقرار کرده است، زيرا :
توضيح واکنش نخست: گرايش نخست توانايی های خود را دستکم و قدرت محيط را حداکثر می گيرد. در نتيجه رابطه خود را بر اساس يک رابطه ثانوی و پايان ناپذير قدرت مطلق (= محيط) و ضعف مطلق(= خود) تنظيم می کند. او اين حقيقت را نمی بيند که ضعف هايی که در او وجود دارند، ناشی از رابطه زور و سلطه ای است که از ابتدا با محيط ايجاد کرده است. همانگونه که انديشه گر موازنه عدمی می گويد، زور و تخريب عليه ديگران، ابتدا از زور و تخريب از خود آغاز می شود. هر فرد تا خود را به منزله يک انسان تخريب نکند، قادر نخواهد بود تا عليه ديگران روش تخريبی به کار ببرد. از سوی ديگر، هر زوری که افراد و يا جامعه ها عليه يکديگر اعمال می کنند، و يا به عکس، هر زوری که افراد از محيط می پذيرند، برابر با زوری است که ابتدا عليه خود اعمال کرده اند. بنابراين، جريان زور گويی به تخريب و ضعف هر دو طرف منجر می شود. اما نوع تصور غلطی که در جامعه و در تعليم و تربيت افراد و جامعه ها وجود دارد، پذيرنده زور را ضعيف و زور گو را قدرتمند نشان می دهد. در نتيجه کافی است افراد از اين غفلت بدر آيند که تنها «زور پذيرنده» نيست که دچار ضعف و زبونی گشته، بلکه زورگو نيز به شدت دچار ضعف و زبونی است. نظری که اريک فروم در آثار خود نقل می کند، گويای سرشت اخلاقی و روانشناختی اين دو گروه است. اريک فروم وقتی رابطه سلطه گر و سلطه پذير را در تحليل رابطه ساديسم و مازوشيسم توضيح می دهد، معتقد است، ساديسم و مازوشيسم دو روی سکۀ يک بيماری اند. بيماری هر دو طرف از نوع اتکاء و وابستگی به يکديگر، ناشی می شود. زيرا همانقدر که افراد زير سلطه و يا افراد مازوشيست (قول اريک فروم) به اتکاء قهرمانان و سلطه گران نياز دارند، به همان اندازه سلطه گران به افراد زير دست و زير سلطه محتاج هستند. هم سلطه گر و هم سلطه جو به شدت دچار ضعف و ناتوانی هستند. بزرگترين ضعف و ناتوانی ای که اريک فروم شرح می دهد، اين است که سلطه گر و زير سلطه به شدت از زيستن در تنهايی رنج می برند۱.
نکته مهم اينجاست که سلطه پذير به ضعف خود آگاه است، اما سلطه گر ضعف خود را قدرت می شناسد. در حالی که اگر اين رابطه به طور واقعی وارونه می شدند، ديگر رابطه سلطه ای در کار نمی ماند. آن رابطه واقعی که بايد وارونه شوند اين است که :
الف) قدرت توانايی نيست، بلکه بزرگترينِ ضعف هاست. سلطه گر لحظه ای بدون زير سلطه دوام نمی آورد. او لحظه ای قادر نيست تا در تنهايی خويش زندگی کند. از خود می گريزد، زيرا می داند خويشتن او رشته ای از تجاوزها بيش نيست. دائما در ترس و وحشت آگاهی زير سلطه ها زندگی می کند، چه آنکه می داند که آگاهی تنها چيزی است که رشته دراز تجاوزها را از هم پاره می کند.
ب) ضعف ها فقدان قدرت نيستند، بلکه فقدان آگاهی و فقدان اعتماد به نفس و فقدان درک حقوق ذاتی و اساسی است که به موجب آنها، فرد شکوه و کرامت انسانی می جويد. اين آن واقعيتی است که اگر افراد زير سلطه بدان آگاه شوند، نه تنها چشم به انتظار هيج منجی ای از درون مرزها و برون مرزها نخواهد دوخت، بلکه دست زورگويان را از تمام زندگی خود خواهند شست. کافی است هر فرد زور گفتن را با نگفتن دروغ از خانه و کاشانه خود دور کند، و رابطه موازنه مثبت را با ترک گفتن زور برای هميشه ترک کند. آنگاه در خواهد يافت که هر زوری به آسانی از زندگی رخت می بندد و رابطه ها بر اصل موازنه منفی، به برابری و رشد عمومی منجر می شوند.
توضيح واکنش دوم: واکنش دوم آن دسته از گرايشاتی اند که توانايی ارتباط با محيط را از دست می دهند و ديگر نمی توانند بر مشکلاتی که جامعه پديد می آورد، راه حل بيابند. از اين رو آنها به گوشه گيری و اعتکاف روی می آورند. نام اين گرايش را به ظاهر پرورش نفس می نامند، اما به گفته خود آنها، اين پرورش از راه کشتن نفس صورت می گيرد. اصطلاح «تخليه و تحليه» که عرفا بکار می برند، ناظر به همين کشتن و بازپروردن نفس است. روش رياضت کشيدن، روشی برای جدا شدن از امور نفسانی و تمام مظاهری است که به نوعی به نفس اين جهانی تعلق دارد. بدين ترتيب عارف به جای آنکه بازپروری نفس را در حل کردن مشکلات و فائق شدن بر ناملايمات جامعه تدارک ببيند، به کمک رياضت، نفس را آموزش می دهد که با ناچيز شمردن دنيا، جهان را با همه مصائبش ناديده بگيرد. به ديگر سخن، عرفان وقتی خود را ناتوان از حل رابطه زور می يابد و چون نمی خواهد با چنين جهانی رابطه مثبت برقرار کند، به جای انتقاد به انکار آن می پردازد. ناديده گرفتن رابطه زور از راه فرورفتن در عالم خيالیِ خلسه، و حتی کوچک شمردن اندازه زوری که اتفاق می افتد، تنها به آسوده کردن و ارضاء «نفس خود» خود منجر می شود.
پرسيدنی است، چرا عرفا با خود رابطه موازنه مثبت برقرار می کنند؟ آيا کسی که به محيط زور نمی گويد و زور گفتن به ديگران را ترک می کند، چنين نيست که خويشتن را از زور خالی کرده است؟ و خالی شدن از زور، عمل به روش موازنه منفی نيست؟ آيا با ديگران مدارا کردن و با مِهر برخورد کردن به رسم عرفا، به کار بستن موازنه منفی در روابط بيرون نيست؟ همچنين آيا روش «ذکر» پيشه کردن، به کار بستن موزنه منفی در روابط درون و با خويشتن نيست؟
توضيح اينکه، زور نگفتن و زور نشنيدن، بايد با روش حق سنجيده شوند. ای بسا به گمان خود زور نميگوئيم، اما در واقع زور می گوئيم و ای بسا به گمان خود زور نمی پذيريم، اما به واقع زور پذيرفته ايم. زيرا،
الف) روش حق، روشی است که انديشه و عمل را خالی از تناقض می کند.
ب) روش حق، روشی است که از ايجاد و پذيرس رابطه سلطه و نابرابری در محيط امتناع می کند.
ج) روش حق، روشی است که هم روشن و شفاف است و هم از روشنايی خود محيط را روشنايی می بخشد.
با اين توضيح سلوک عرفانی خالی از روش حق است زيرا:
فلسفه عرفان در تمام اقوام و در تمام اديان، ثنويت گراست. قائل شدن به ثنويت ميان جسم و روح، ميان عشق و عقل ميان زندگی دنيوی با زندگی اخروی، سلوک عرفانی را با رشته ای از ثنويت ها و تضادها روبرو می سازد. اين تناقض ها و جهان بينی ثنوی، نمی تواند انديشه و بيان را خالی از تناقض بسازد. يکی از اين تناقض ها روشی است که برابر با آن، عُرفا خود را به جامعه کاملا فروتن و بی قدر نشان می دهند، ولی همانها به دليل دوری جستن از جامعه و خود را در زمره اهل رستگاری شمردن، به تدريج تافته ای جدا بافته از جامعه شمرده می شوند و به تدريج رخوتی آشکار در شخصيت آنان رخنه می کند. از همين روست که وقتی کار دنيا را به اهل عرفان بسپاريد، تاب کمترين آزادی و مدارا با مردم را برنمی تابند.
سلوک عرفانی، سلوک قطبی کردن شخصيت های عرفانی است. بدين ترتيب در اغلب سلوک های عرفانی يک شخصيت آرمانی، يک قطب و يک مرشد و يا يک پير دِير وجود دارد که راه و روش طريقت را تا آخر پيش برده و هم او سرمشق و هادی و منجی ديگران می شود. افراد ديگر بدون هدايت اين پير و مرشد نمی توانند به درستی راه طريقت را طی کنند. از کارها و کرامات خارق العاده ای که از پيران طريقت سرمی زند در می گذرم، زيرا انتساب اين کارها تنها در حوزه عرفان عاميانه است، که از جمله سطحی ترين شکل گرايشات عرفانی است. اما نکته مهم اينجاست که عرفان روش کنش کری و عامل خود هدايتی را از اهل طريقت سلب و با ايجاد رابطه نابرابر و سلطه ميان مريد و مراد، بيان و رفتار اهل عشق را خالی از حق و کنش آزادی می گرداند.
سلوک عرفان وقتی روش طريقت را امر شخصی و تجربه های عرفانی را غير قابل انتقال معرفی می کند، به غير از اينکه باب شامرتی بازی و فريبکاری را در جامعه باز می گذارد، دامن زدن به روش ابهام در جامعه است. توضيح اينکه روش های علمی و روش های حق مدار، روش تجربی است که هر تجربه گر با بکار بستن روش علم و حق، آن را همان می بيند که ديگران تجربه می کنند. اما گفته می شود که تجربه های عرفانی، تجربه های منحصر به فرد هستند. اين بيان از تجربه عرفانی، روشن می سازد که نه تنها بيان حق را در جامعه ترويج نمی دهد، بلکه با ابهام ها از بيان حق جلوگيری می کند.
روش «ذکر» نيز نه تنها نمی تواند بيان اهل طريقت را به حق نزديک کند، بلکه با ايجاد شخصيت جزيره ای و پَرت، بيان حق را که از جهتی متکی به حضور و هوشياری اجتماعی است، کم رنگ و بی رنگ می سازد. روش «ذکر» با تکرار نام حق، به فراموشی سپاردن رسم حق منجر می شود. زيرا روش «ذکر» نوعی آموزش شکل گرايی است. در حالی ک بيان حق و ياد خدا بودن، به منزله کنش ورزی در آزادی، در عشق، در برابری و در حق مداری است.
اين گفته که با «ذکر خدا قلبها آرامش پيدا می کند۳»، نزد عرفا چنين معنی شده است که با «وِرد» دهها و صدها بار نام خدا، به تزکيه نفس می رسند. اين تلقی از ذکر، علاوه بر اينکه يک برداشت عاميانه و سطحی از مسئله ذکر است، به موجب ايجاد يک شخصيت جزيره ای، عامل از خود بيگانگی انسان می شود. از دهها آيه ای که در قرآن در باره واژه ذکر آمده است، می توان معانی ای چون «اشاره کردن»، «به حق اشاره کردن»، «توجه کردن» و «تعمق کردن»، ياد کرد. معنای «ذکرا کثيرا» اشاره به تکرر اسمی خداوند نيست. از همين روست که قرآن از ذکر نعمت ها۴، تا ذکر انبياء مانند اسماعيل۵، عاد۶ و ابراهيم۷ و تا ذکر اخبار۸، همه را در رديف ذکر کردن و به حق توجه دادن، می آورد. يا آنجا که در بيان رسالت پيامبر می گويد «بر تو چيز جز ذکر کردن نيست۹» و يا وقتی می گويد «ما ذکر را بر تو نازل کرديم تا برای مردم تبيين کنی و چيزی نازل نشده است جز آنکه مردم به تفکر واداشته شوند۱۰»، ترديدی نمی ماند که ذکر کردن جز اشاره به «بيان حق» نيست. ملاحظه می کنيد که روش و سلوک عرفانی، به گونه ای که عرفا و اهل طريقت تفسير می کنند نه تنها به موازنه منفی منجر نمی شود، بلکه شکل ديگری از بيان موازنه مثبت و ايجاد رابطه تخريبی و قدرتمدارانه با خويشتنی است.
سلوک عرفانی توانايی نيست، بلکه دجاليت توانايی است. دجاليت توانايی، ناتوانايی را توانايی و شيدايی را عشق و محبت را شفقت نشان دادن است. سلوک عرفانی پناه جستن به درون و ترس از ضعف هايی است که بر خويشتنی مستولی شده است. سلوک عرفانی پنهان کردن ناتوانی هايی است که در سردرگمی جايگاه خود در جامعه، ايجاد می شود. اين ناتوانی ها و ضعف ها وقتی از بيرون به درون راه می جويند، به تجزيه و انحلال خويشتنی منجر می شوند و زمانی که از درون به بيرون راه پيدا می کنند، به تجزيه جامعه در ذهن عارف و ديدن رخدادهای مجرد و جدا از هم منجر می شوند. زيرا به همان اندازه که عارف در تجريد زندگی می کند، پيوندهای ارگانيک جامعه را تکه تکه و جدا از هم می بيند و راه حل هايی که گاه به ندرت در حوزه اجتماعی ارائه می کند، راه حل های جزيره ای است. بدين معنا که تنها گوشه و قطعه ای از جامعه را از کليت جامعه بريده و راه حل های خود را معطوف به آن خواهد کرد. بدين ترتيب سلکوک عرفانی در راه حل ها، به همان مهندسی خرده کار (قول کارل پوپر) می رسد که ليبرال ها بدان رسيده اند.
توضيح واکنش سوم: گرايش به اباحه گری نوعی واکنش پوچ انگار (نهيليزم) به ناتوانايی های اجتماعی است. گرايش به بی قيدی، بی تفاوتی و خوش گذرانی بيهوده و بی هدف، گريزگاه هايی است که بعضی (و امروزه بسياری از جوانان) برای فرار از ضعف ها و ناتوانايی ها، در برخورد با شرايط دشوار و فقدان هدف در زندگی، انتخاب می کنند. اين افراد تنها فاقد هدف نيستند، بسياری از آنها دارای هدف هايی چون اشتغال، ادامه تحصيل، همسرگزينی و تشکيل خانواده و حتی دارای تلاش برای ايجاد يک زندگی و وضعيت خوب و ممتاز هستند. مسئله مهم در اين افراد، نداشتن هدف نيست، بلکه نداشتن يک هدف متعالی است. دو دسته اخير ممکن است دارای حداقل و يا حداکثری از اهداف متعالی باشند، اما به دليل مستولی شدن ضعف ها و ناتوانايی ها، راه دستيابی به اهداف متعالی را به مدد هادی و منجی های بيرونی تحصيل می کنند. اين خطر نيز همواره دو سلوک قبلی را تهديد می کند که اهداف متعالی، دستخوش از خودبيگانگی شوند و جای خود را با هر هدف غير متعالی وارونه سازند. اما در سلوک اباحه گری، هيچ اثری از اهداف متعالی وجود ندارد. اهداف همه در جهت توجيه خوش گذرانی و غنيمت شمردن دمی است که چون فرو رود ممد حيات می شود، و چون بازگردد مفرح ذات نخواهد شد.
وجود هدف متعالی علامت پويايی، شادابی و اميد و ثبات در يک جامعه است و فقدان آن علامت فسردگی، بی ثباتی و مرگ است. هدف متعالی از اين رو عامل ثبات است که برآمده از وجدان جمعی است. اين هدف تا وقتی اميدها برقرار هستند، تا وقتی به اميدها خيانت و جفا نمی شود و تا وقتی که هدف ها و روش ها جای خود را وارونه نمی سازند، بر استوانه وجدان، استوار می مانند. وجدان فردی و اجتماعی با هدف متعالی پيوند مشترک دارد. آنچه که افکار عمومی تحت تأثير هيجانات روزمره و تحت تأثير القائات و تبليغات، به مثابه هدف بر می گزيند، عامل بی ثباتی جامعه است. اما اهدافی که وجدان فردی و اجتماعی برمی گزينند، هدف های متعالی اند که موجب پويايی و ثبات و رشد جامعه می شوند.
اهداف متعالی علامت توانايی و فقدان آن، بارزترين نشانه ناتوانی جامعه است. نسل جوان امروز از اين رو دم غنيمت می شمارد، که توانايی گزينش يک هدف متعالی ندارد. از اين رو که چشم انداز روشن ندارد. از اين رو که پيوندها و اعتمادها را بند از بند گسيخته می بيند. و سرانجام از اين رو که گسست ميان نسل ها و انديشه ها، جريان انديشه تاريخی را که می توانست اسباب بيداری وجدان و تحريک توانايی ها شود، دست در کار تخدير وجدان می بيند.
نسل جوان امروز سرکش، ستيزه جو، خود محور و مسئوليت ناپذير است. اين عوامل هم پيوندهای اجتماعی را از ميان می برند و هم در ايجاد و تشديد ناتوانی ها، نقش مؤثر و مسلم دارند. رابطه موازنه مثبت در جامعه و به ويژه در نسل جوان، وجود همين صفاتی است که رابطه ها را به رابطه تخريبی تبديل می کند. پس موازنه مثبت، تنها بازی کردن ميان دو قدرت نيست. بکار بستن و به زور نقش دادن در هر حوزه ای، رابطه ها را به موازنه مثبت بر می گرداند.
بازی ميان دو قدرت و يا تبديل شدن به يک قدرت ثالث، بدون بکار بردن زور به منزله نقش نخست رابطه ها، امکان پذير نمی شود. بنابراين ايجاد هر نوع رابطه تخريبی با محيط و حتی رابطه تخريبی با خويشتنی، ايجاد موازنه مثبت است. زيرا در اين رابطه ها زور نقش اول را ايفاء می کند.
روابط سلطه و بازی ميان دو يا چند قدرت را از اين نظر با رابطه تخريبی يکسان می گيريم، که هر گونه رابطه سلطه، به ايجاد تضاد و تضعيف هر دو طرف منجر می شود. همانطور که در دو نوشته پيشين اشاره کردم، هيچ سلطه ای و هيچ قدرتی بدون تضادها و ابهام ها به وجود نمی آيند. اگر نخواهيم در دام ديالکتيک استالينی قرار بگيريم و تضاد را عامل رشد و تکامل پديدارها بشناسيم، پس بنا به همه تجربه ها، تضادها در هر قلمرويی مهمترين اسباب تخريب محسوب می شوند. انسان وقتی در درون خود با تضاد مواجه می شود، دست به تخريب خود می زند و جامعه ها نيز به موجب تضادها، به انواع تخريب ها و خشونت ها روی می آورد.

بيرون شدن از مدار بسته موازنه مثبت
عوامل ظهور و گسترش ويژگی های سرکشی و تجاسر نسل جوان، در خود جامعه وجود دارند. هر کس می تواند از خود بپرسد که اين عوامل از کجا به وجود آمده و چگونه گسترش يافته اند. چگونه است که نسل امروز بيش از نسل های گذشته سرکش تر، ستيزه جوتر، خودمحور تر و مسئوليت ناپذيرتر است؟ چگونه است که ميزان تخريبی که نسل امروز ايجاد می کند از همه دوره ها و از همه مکانها بيشتر است؟ نگاهی به آمار بزهکاری، اعتياد، خودکشی و مصارف تخريبی، جايی برای شرح بيشتر نمی گذارد. اين آمارها، گزارشی از اندازه و حجم تخريب اين نسل را بدست می دهد. از عوامل بين المللی مانند گسترش رسانه های تخريبی و گسترش خشونت و مُد در جهان در می گذرم، همچنين از وجود دولت ها و کانون های قدرت در کشور که با مسئوليت ناپذيری، با دامن زدن به ضديت ها، با خودمحوری ها و با تمردها از قوانينی که خود بدان معتقد است و بالاخره با جفا کردن نسبت به اعتمادها، بزرگترين آسيب را به اميد و آرمان نسل جوان می زنند، بازهم در می گذرم. زيرا مخاطب اين قلم هيچگاه کانون های قدرت نيست. مخاطب اين قلم همواره جريان های فکری است که با ايجاد موازنه مثبت و زيست ميان دو سنگ آسياب قدرت، ريشه اعتمادها را در جامعه می خشکانند.
بی اعتمادی ها جامعه را ضعيف و ناتوان می سازد و متقابلا ضعف ها، نيروی محرکه فکری را نسبت به امکان تغيير از درون مأيوس می گرداند. حاصل آنکه، به دليل ضعف ها و یأس ها، نيروهای اجتماعی برای ايجاد تغيير به موازنه مثبت روی می آورند. ملاحظه می کنيد که در اينجا با يک دور باطل و ويرانگر روبرو هستيم. اين دور ويرانگر يک مدار بسته به وجود می آورد که جامعه را از درون و بيرون از پا در می آورد. اين مدار به ظاهر با جانشينی يک قدرت با قدرت ديگر، باز می شود. اما بلافاصله پس از متورم شدن جريان قدرت مجدداً بسته شده و دور ويرانگر ضعف یأس موازنه مثبت، با شدت بيشتر ادامه پيدا خواهد کرد.
اکنون پرسيدنی است، کدام راه حل ها اين مدار را باز و بازتر می سازد و برای هميشه جامعه را از دور باطل و ويرانگرِ ضعف ها و بی اعتمادی ها، آزاد می گرداند؟ چرا نيروهای محرکه فکری و روشنفکری جامعه خواه با قدرت های خارجی و خواه با قدرت های داخلی، به موازنه مثبت روی می آورند؟ آيا همانطور که در دو نوشته پيشين اشاره شد، يکی از آن روست که به وجودِ طبيعتِ قدرت اصالت می دهند؟ و يا به آن دليل که نگاه خوش بينانه ای نسبت به قدرت های بالفعل دارند؟ و يا نه مقدم بر اين دو عامل، با ضعف های درونیِ نيروهایِ محرکه فکریِ جامعه روبرو هستيم؟
حقيقت اين است که روشنفکران کشورهايی نظير کشور ما، فاقد بضاعت توليدی در حوزه فکر و انديشه هستند. بضاعت آنها همواره صرف مصرف توليدات فکریِ ديگران می شود. دسته جديدی از اين روشنفکران وجود دارند که گمان می کنند، انديشه يعنی انديشه غربی. آنها بيرون از انديشه و نظريات غربی، ساحت مستقل برای هيچ صاحب نظری قائل نيستند. اين ديدگاه در واقع شکل افراطی ديدگاههايی است که بيرون از دو اقتصاد سوسياليزم و بازار رقابت، هيچ جايگاه مستقلی برای هيچ اقتصادی قائل نيستند. در عالم نظر و انديشه سياسی نيز، کثيری از روشنفکران وجود دارند که بيرون از آنچه در غرب از مدرنيزم تا پست مدرنيزم وجود داشته و دارد، تاب تحمل يک انديشه مستقل را ندارند. در اين ميان اشخاصی چون آقای مهدی خلجی (در عرصه اينترنت) پيدا می شوند، که از خودبيگانگی آنها با توليد فکر و انديشه تا حدی است که اگر کسی کوچکترين نظری بيرون از آنچه در غرب تاکنون گفته شده، ارائه دهد، او را يا التقاطی می خواند و يا ساختن اتوپيايی می شناسد که بهشت را به دوزخ زمينيان برمی گرداند۱۱.
اشتباه مهم اين نيروها که حتما خود را نيروی فکری جامعه می شمارند، همين جاست که کارکرد توليد نظام انديشه را از کارکرد توليد نظام معيشتی تفکيک می کنند. اگر نخواهيم در دام بحث های کهنه «زير بنا و روبنا» گرفتار شويم و يا تحت تأثير فلسفه ماترياليسم تاريخی سخن بگوييم و بيشتر به روی نقش انسان و آزادی او تأکيد داشته باشيم، در نظام توليد معيشتی، بايد مناسبات زندگی اجتماعی را به گونه ای تفسير کرد که جايی برای دفاع از آزادی انسان باز بگذارد. تحليل هايی که به اقتصاد و توليد نقش مسلط می دهند، نمی توانند بر نقش انسان به منزله نيروی محرکه واقعی آزادی و رشد تأکيد داشته باشند. بر اساس همين تحليل ها می توان استراتژی واردات، مونتاژ و حتی وابستگی به اقتصادهای مسلط را توجيه کرد. بر اساس همين استراتژی می توان فضای انديشه و توليد انديشه را محدود کرد. اما در تحليل های انسان مدار و آزاد مدار، دست قدرت ها برای ايجاد محدوديت بسته می شود. بنابراين تحليل، اگر جامعه ايرانی فاقد يک نظام معيشتی مولد است، يکی به آن دليل است که اين جامعه در حوزه فکر و انديشه فاقد کارکردهای توليدی است. بدون توليد در حوزه تفکر، نه توليد در سطح معيشت ممکن است و نه ترس ها و ضعف هايی که به موجب وابستگی به کانون های قدرت و تخريب به وجود می آيند، از ميان می روند. بنابراين، نسل جوان اگر يک نسل مولد نيست، اين نسل اگر به مصرف تخريبی روی می آورد و اگر به موجب ترس ها و ضعف ها با خود رابطه تخريبی و با محيط رابطه زور و سرکشی دارد، بدان روست که نيروی محرکه فکری جامعه نه تنها توليد نمی کند، بلکه جز مصرف کننده اقوال و نظرات اين و آن فيلسوف غربی، توليد ديگری ندارد. گمان می برد که پای هر نظريه اگر فهرستی از اسماء و آراء غربی اشاره نشود، نوشته و گفته او ديگر قابل اعتناء نيست. نتيجه اين می شود که راه حل ها، راه حل هايی نيستند که از چشم و نظر يک توليد کننده ارائه می شوند، بلکه راه حل هايی اند که از يک ذهن ضعيف، يک ذهن وابسته و يک ذهن مصرف کننده ارائه می شوند.
چنين ذهنی چون اسباب زندگی کردن و انديشيدن را در خود و از خود نيافريده، توانا به زندگی کردن در خود نيست. چنين ذهنی نمی داند که انديشه هر گاه از زور آزاد شود، به توليد می رسد. نمی داند که هيچ توليدی در جهان که جهت گيری تخريب نداشته باشد، بدون رها شدنِ از زور وجود ندارد. همين جا به اين حقيقت اشاره کنم که حتی زورمدارترين آدم ها وقتی دست به توليد می زنند، در لحظه توليد از زور آزاد و رها می شوند. به عبارتی، وقتی ذهن از بند ثنويت و تضاد و ابهام رها می شود، به يک کارگاه توليد انديشه تبديل می شود. آن قسم از محصولات تخريبی که امروز در جهان وجود دارند، تنها به استعاره، واژه توليد بر آنها اطلاق شده است، وگرنه ماهيت آنها فرآورده زور و نابود کننده توليد هستند.
اما چنين ذهنی بايد ابتدا خود را از بند حقارت رها کند، بايد بداند که منشاء توانايی ها در درون او و منشاء ضعف ها و ناتوانی ها در بيرون اوست. بايد بداند کنش داشتن، پويايی رشد، آزادی و توانايی است و منشاء کنش ها در درون خود اوست. برعکس، واکنش داشتن، پويايی تخريب، جبر و ناتوانی است. واکنش ها به اين دليل به وجود می آيند که محور تصميم گيری ها از درون به بيرون انتقال پيدا می کنند. بايد بداند که نيروهای محرکه او و حقوق ناشی از آزادی او بی کران و لايتناهی است. تا حدی که هر فرد وقتی به حقوق ذانی خويش و به استعدادهايی که در او هست، آگاه می شود، هيچ قدرتی در محيط قادر بر تفوق جستن بر استعدادهای او نخواهد بود.
وقتی نيروهای فکری جامعه چون ذهن های فعال و پويا و پيشگام، همين نظر را به جامعه انتقال دادند، ديگر جامعه خود را کوچک و تحقير نمی شمارد. ديگر برای تغيير کردن نه چشم به اين قدرت و آن قدرت می دوزند و نه به خرافات روی می آورند و نه دجاليت توانايی را جانشين توانايی می گردانند. اگر قدرت ها به يمن بی اعتمادی ها به جامعه و به يمن غير مستقيم کردن انتخاب ها و تصميم گيری های جامعه، او را تحقير و خرد می کنند، به اقتضای طبيعت خود رفتار می کنند. تقاضای تغيير رويه برخلاف طبيعت قدرت است. قدرت ها تنها به يمن مقاومت ها و به يمن تغييری که در سطح بنيادهای اجتماعی به وجود می آيند، تغيير رويه می دهند. بنابراين، مخاطب تغيير بايد خود جامعه و نيروهای محرکه فکری جامعه باشد. اما جانبداران موازنه مثبت همواره اين تقاضا را به جای آنکه نزد جامعه ببرند، نزد قدرت ها می برند.
اگر روشنفکران به جامعه اعتماد می کردند و نيروهای محرکه تغيير و تحول را در خود جامعه می يافتند، بيان خود را به قدرت نمی آلودند و هيچگاه تقاضا نزد قدرت ها نمی بردند. ديگر نيازی نبود تا به يمن تفسيرهای وارونه از استقلال، سخنانی اظهار کنند که با ذائقه قدرت های متجاوز خوش بيايد و ديگر نيازی بود تا به يمن تفسير وارونه از آزادی و از حق، رفتار و سخنانی اظهار کنند که کانون های قدرت آنها را پوشش استبداد خود بگردانند.
اگر روشنفکران به جای ايجاد امواج در افکار عمومی و سوار شدن بر اين امواج که مقتضی زيست در قدرت است، به تموج در نيروی وجدان جامعه مبادرت می کردند، ديگر نيازی نبود تا به موجب هيجانات زودگذر و تبليغات، خود را به دامن قدرت نزديک کنند. کافی بود تا با بيان حق و بيان آزادی، با دروغ نگفتن و با پايبندی بر تعهدات، امکان تغيير و تحول را با بيدار کردن وجدان جمعی که عظيم ترين ذخيره انرژيک جامعه است، در بی نهايت گسترش دهند. موازنه منفی چيزی جز تموج در وجدان جمعی جامعه نيست. عرفان واقعی وقتی است که انسان از همه جهات رابطه خود را با خويشتنی و با جامعه شفاف بگرداند، وقتی که انسان خود و جامعه را از هرگونه رابطه قدرت آزاد بسازد. در حقيقت موازنه منفی تجلی يک عرفان اصيل و خالص است.
Ahmad_faal@yahoo.com
فهرست منابع:
۱- کتاب مالک و زارع نوشته آن لمتن ترجمه محمد گنابادی انتشارات بنگاه
۲- آراء اريک فروم در باره وابستگی متقابل در روابط سلطه، هر چند در اغلب آثار او شرح داده شده است، اما خواننده محترم برای آشنايی در آنچه که به بحث ما مربوط می شود می تواند به کتابهای گريز از آزادی، انسان برای خويشتن و جلد اول کتاب آناتومی ويرانسازی انسان، مراجعه کند.
۳- آيه ۲۸ سوره الرعد
۴- آيه ۱۱۰ سوره الماعده
۵- آيه ۴۸ سوره ص
۶- آيه ۲۱ سوره الاحقا ف
۷- ايه ۴۸ سوره ص
۸- آيه ۴۸ سوره ص
۹- آيه ۲۱ سوره الغاشيه
۱۰- آيه ۴۴ سوره نحل
۱۱- مقاله اتوپيا و تاريخ نوشته آقای مهدی خلجی سايت زمانه
شنبه 24 آذر 1386
فرم ارسال نظر:
نام:  
پست الکترونیک:  
برای مثال: bayaneazadi@ahmadfaal.com
موضوع:  
نظر:  
وب سایت:
برای مثال: http://www.ahmadfaal.com
وب لاگ:
برای مثال: http://faalahmad.blogfa.com
   
Skip Navigation Links
پست الکترونیک:
bayaneazadi@ahmad
faal.com
- اسطوره های سیاسی
- سرگذشت سوبژه در نظریه های انسانشناختی
مباحثي پيرامون مناسبت هاي اجتماعي
--------------------
مباحثي در باره روشنفكري ديني
--------------------
مباحثي در باره فلسفه حقوق و سياست
--------------------
مجازات کردن سخت‌ترين کار ممکن است: مصاحبه با فوکو
--------------------
فلسفه و روان‌کاوي: آلن بديو
--------------------
مصاحبه با دیوید هاروی: سیمای تازه‌ی نظام اقتصادی جهان
--------------------
آیا شورش بی‌فایده است؟ میشل فوکو
--------------------
«در دفاع از انقلاب۵۷» امین بزرگیان
--------------------
«روحانیت اسلام و عصر جديد» امین بزرگیان
--------------------
چامسکی: دانشگاه بنگاهی تجاری شده است
--------------------
رونویسی تاریخ، بازگشت فاشیسم − گفت‌وگو با مراد فرهادپور
--------------------
ژیژک: بعضی وقت‌ها باید از ارادۀ اکثریت تخطی کرد
--------------------
حقوق بشر بدون تکالیفْ شکست می‌خورد
--------------------
مشاهده لیست کامل مقالات
تمامی حقوق و مطالب این وب سایت محفوظ است © 1387