«بيان آزادی، بیان آزاد شدن انسان و جامعه ها از زندان قدرت و خشونت است»
جهان بدون قدرت،   
جهاني که در آن، انسان و جامعه ها به آزادی و رستگاری مطلق دست یافته اند. اگر جهان بدون قدرت وجود ندارد، فی الواقع جهان بدون ستم، جهان بدون تجاوز، جهان بدون سانسور و ابهام، جهان بدون جنگ و کشمکش و سرانجام جهان بدون تضاد وجود نخواهند داشت. اگر قدرت فرآورده تضادها و نابرابری هاست، و اگر بنای جهان بر حقیقت و وحدت رخدادهای حقیقی است، پس نابرابری ها و تضادها و در نتیجه قدرت، به موجب از خود بیگانگی انسان در زیست جهان خویش پدید آمده اند. اگر جهان بدون قدرت هر گز به واقعیت نخواهد نشست، حداقل می تواند به منزله الگوی سنجش آزادی و حق مداری در جهان واقعی قلمداد شود.
نسبت نويسنده وب با كمونيسم و ليبراليزم:
اگر كمونيست ها و ليبراليست ها به حكومت برسند، محتمل مي دانم كه با ليبراليست ها دوست و با كمونيسم دشمن خواهم بود.
و اگر كمونيست و ليبراليست ها تحت حكومت ديگران باشند، با كمونيست ها دوست و با ليبراليسم دشمن خواهم بود.
روشنفکری و سیاست
پرسش‌ها درباره رابطه روشنفكري و سياست، به مضامين و ويژگي‌هايي باز‌ مي‌گردد كه به اين دو مفهوم نسبت مي‌شوند. بنا به اين مضامين و ويژگي‌هاست كه روشنفكري و سياست داراي رابطه و يا عدم رابطه با يكديگر مي‌شوند. اين مظامين و رابطه‌ها را به شكل زير مي‌توان فهرست كرد:
1- اگر بنا به بعضي از تعاريف، روشنفكري منتقد قدرت و سياست عبارت از فن دستيابي به قدرت و یا نهادهای قدرت (دیدگاه موریس دوروژه) باشد، روشنفكري تنها در وجه انتقادي با سياست رابطه دارد و به غير از اين رابطه، هيچ رابطه‌ ای نمي‌توان ميان اين دو برقرار كرد.
2- اگر بنا به بعضي از تعاريف دیگر، روشنفكري منتقد قدرت و سياست پويايي رشد و تكامل انسان و جامعه باشد، روشنفكري و سياست‌ورزي بر هم منطبق مي‌شوند. از اين نظر، كسي كه به كار روشنفكري مي‌پردازد با كسي كه در كار سياست‌ورزي است، هر دو به يك كار اشتغال دارند.
3- اگر بنا به همان تعاريف بازهم روشنفكري منتقد قدرت و سياست عبارت است از فن اداره كردن جامعه (ديدگاه ارسطويي) تفسير شود، روشنفكري مي‌تواند با نقد وضع موجود، سازوكارهاي اداره جامعه را بر اصول آزادي ارائه دهد.
4- اگر بنا به بعضي از تعاريف ديگر، روشنفكري مي‌تواند با قدرت همراه باشد، و سياست خواه فن دستيابي به قدرت و خواه فن اداره كردن جامعه باشد، روشنفكري به عنوان چراغ راهنما و يا انديشه راهنماي سياست‌، مي‌تواند در جامعه نقش فعال و جدي ايفا كند.
5- اما با اين تعريف و ويژگي از روشنفكري، روشنفكران نمي‌توانند با معنايي از سياست كه رشد و آزادي انسان را هدف قرار مي‌دهد، رابطه هماهنگ بر قرار كنند. به عبارتي، روشنفكري‌اي كه قباي انديشه از جنس قدرت مي‌بافد، نمي‌تواند با سياست كه از جنس رشد و آزادي است، رابطه كنشي برقرار كند. روشنفكر قدرتمدار جز واكنش آزادي و رشد نخواهد بود. و بيان او از آزادي، جز بيان قدرت نخواهد بود.
6- اگر روشنفكري حوزه انديشه و نظر، و سياست حوزه عمل است، با تفكيك دو حوزه انديشه و عمل، جريان روشنفكري جز به مثابه ابزار سياست و قدرت حضور و وجود ندارد. در این وضعیت، روشنفكر مي‌تواند به مثابه راهنماي انديشه سياستمداران حضور داشته باشد.
7- اما اگر حوزه انديشه و نظر را نتوان از سياست تفكيك كرد، روشنفكري كه تنها با حوزه انديشه سروكار دارد، روشنفكري است كه در اصطلاح عاميانه جز شروور گفتن، چيزي در چنته ندارد. و سياست جز عمل زدگي چيزي بيش نيست. بديهي است كه در اين صورت، سياستمداران نيز جز چيرگي و كسب قدرت چيزي در سر ندارند. در اين حال استفاده سياستمداران از روشنفكران نه به خاطر كار درست انجام دادن، بلكه به خاطر درست انجام دادن خودِ كار است.
هنوز خواننده محترم به فراخود انديشه و اطلاعات خود مي‌تواند به اين فهرست بيافزايد و در نوع رابطه يا عدم رابطه ميان روشنفكري و سياست اظهار نظر كند.
به منظور ادامه بحث، گزارشي از دو ديدگاه ثنويت‌گرايي و توحيدگرايي ارائه مي‌هم. با توجه به اينكه رويكرد نويسنده به رابطه روشنفكري و سياست، اجتناب از هر گونه ثنويت‌گرايي است، در ادامه به پاره‌اي از نتايج ديدگاه ثنويت‌گرايي در تضادها و تقدم‌سازي‌ها اشاره مي‌شود. همچنين گزارشي تحليلي از روند آغازين تفكيك‌سازي ميان دو حوزه روشنفكري و سياست و متقابلاً تركيب‌سازي‌هايي كه از نقطه نظر نويسنده تركيب‌سازي هاي مجازي محسوب مي‌شوند، ارائه خواهد شد. ابتدا توجه خوانندگان به اين گزارش جلب مي‌شود.

گزارش رابطه‌ها در دو ديدگاه ثنويت‌گرايي و توحيدگرايي
ديدگاه ثنويت‌گرا بر تقسيم و تفكيك چيزها به امرهاي متضاد و دو دو يي تأكيد دارد و متقابلاً ديدگاه توحيدگرايي كوشش دارد تا با پرده برداشتن از صورت چيزها و رفع تضاد از امرهايي كه حقيقتاً متضاد نيستند، امرهاي دو دو يي را در امر واحد بگنجاند. برابر با ديدگاه ثنويت‌گرا، امور انساني به امرهاي متضاد تبديل مي‌شوند. مقولاتی چون عشق و عقل، جسم و جان، روح و ماده، حقیقت و مصلحت، روشنفكري و سياست‌ورزي، اخلاق و سیاست, عمل و انديشه و... همه در زمره امرهايي هستند كه به صورت دو دويي در تقابل و تضاد و حتي در تناقض با يكديگر قرار دارند. اثبات يكي حتماً به نفي ديگري منجر مي‌شود. عده‌اي اهل عمل هستند (پراكتيكال) و عده‌اي اهل انديشه (تئوريكال)، عده‌اي اهل عشق‌ورزي هستند و عده‌اي اهل خردورزي، عده‌اي روشنفكر و عده‌اي سياستمدار، دنيايي به روح و جان تعلق دارد و دنياي ديگر به ماده و جسم. دنیای حقیقت، دنیایی است واقعی که بیرون از ذهن وجود دارد و دنیای مصلحت‌ها، دنیایی است که به اعتبار خواست‌ها و نیازهای انسان و جامعه‌ها در وجود می‌آید. كسي كه اهل عشق و عرفان است رشته از كلام و خرد در نيارد، و كسي هم كه اهل انديشه و خردورزي است، راه به عشق‌ورزي و عمل نمي‌برد. اما در ديدگاه توحيدگرا، هيچيك از امور انساني به امرهاي دو دويي و متضاد تبديل نمي‌شوند. انسان در درون خود حاوي تضاد نيست، تنها افراد انساني هستند كه به دليل غفلت از توانايي‌ها و استعدادهاي خود دچار تضاد مي‌شوند. اگر انسان حاوي تضاد مي‌بود، جز تباهي و ويراني راه به جايي نمي‌جست. چنانچه افرادي كه حاوي اضداد دروني هستند، همانطور كه كارن هورناي تضادهاي دروني را به خوبي توصيف كرده است، جز تباهي و ويراني كنش واقعي از خود ندارد1.
اگر اميال و احساست به يك چيز حكم مي‌كنند و عقل و شعور به چيز ديگر، تضاد ميان آنها صوري است. با برداشتن صورت از حقيقت چیزها، تضادها از میان آنها رفع مي‌شوند. به عنوان مثال ميل و احساساتي كه به شر حكم مي‌كند، جز آن نيست كه عقل به حكم زور تن داده است. گوينده اين ادعا و اين ثنويت در نمي‌يابد كه هرگاه عقل و شعور را از دستگاه ذهني انسان حذف كنيم، چگونه عشق و احساس بدون فرمان عقل و شعور توليد مي‌شوند؟ هيچ احساسي و هيچ عشقي بدون عقل و بدون فرمان شعور مجال عمل نمي‌يابد و اگر گاه در مي‌يابيم كه برخي از احساسات و عواطف غير عقلاني مي‌نمايند، نه به دليل فقدان فرمان عقل و شعور، بلكه بدان روست كه از عقل قدرتمدار سرچشمه گرفته‌اند. مدعي ثنويت‌گرايي از تأثير عقل قدرتمدار بر عواطف غفلت مي‌كند. و هرگاه بدانيم كه عقل قدرتمدار نه ناشي از شعور فعال انسان، بلكه در نتيجه شعور منفعل و زنداني شدن عقل در روابط و پيوندهاي عاطفي قدرت در وجود آمده‌اند، آنگاه راه آزاد شدن و آزاد كردن عقل را خواهيم يافت2.

دور بازی تضادها و تقدم‌ها* در ثنویت‌گرایی
ديدگاه ثنويت‌گرا و توحيد‌گرا ضمن تفاوت در بنيادهاي نظري، پيامدهاي مختلفي در حوزه عمل به وجود مي‌آورند. از جمله يكي از اين پيامدها، تقدم و تأخر دادن به امرهايي است كه يك به يك از هم تفكيك مي‌شوند. تا آنجا که به بحث ما مربوط می‌شود می‌توان به فهرستی از این تقدم‌ها و تضادها اشاره کرد. به عنوان مثال در حوزه رشد و توسعه اجتماعي، پاره‌اي از نظرها به تقدم توسعه سياسي بر توسعه اقتصادي رأي مي‌دهند و پاره‌اي ديگر به تقدم توسعه اقتصادي بر توسعه سياسي. متعاقب اين تقسيم‌بندي، با دو دسته از روشنفكران و سياستمدارن حرفه‌اي روبرو هستيم. روشنفكران طرفدار توسعه اقتصادي، به ضعف طبقه متوسط و رشد بورژوازي اعتنا مي‌كنند و روشنفكران طرفداران توسعه سياسي، اهتمام به رشد و گسترش احزاب و نخبگان سياسي جامعه دارند. پاره‌اي ديگر از روشنفكران حرفه‌اي وجود دارند كه بحث تقدم فرهنگ را به ميان مي‌آورند و معتقدند كه بدون رشد و توسعه فرهنگي، توسعه دانشگاه‌ها و بدون خرافات‌زدايي از جامعه، عملاً هيچ حركتي در بستر توسعه ملي قرار نخواهد گرفت. ويژگي مهم هر سه دسته از اين روشنفكران حرفه‌اي، عدم استقلال آنها از نهاد قدرت سياسي است.
تقدم‌ها و تأخرها تنها به رأی دادن خلاصه نمی‌شود، پیامدهای عملی هم ایجاد می‌کند. بدین ترتیب سه نحله حرفه‌اي طرفدار توسعه اقتصادی، توسعه سیاسی و توسعه فرهنگی به وجود می‌آیند. طرفداران توسعه اقتصادی بيشتر از نحله سياست‌ورزان حرفه‌اي بشمار مي‌آيند و حساسیت‌ها، برنامه‌ریزی‌ها و سیاست‌های حزبی خود را معطوف به رشد اقتصادی می‌کنند. آنها عملاً نسبت به توسعه سیاسی و آزادی‌ها و حقوق مدنی جامعه بی‌تفاوت و یا حداکثر کم تفاوت می‌مانند. تجاوزها به آزادی و حقوق مدنی را بخشی از عقب ماندگی جامعه می‌شناسند. از اين نظر، بدون رشد و سامان گرفتن یک طبقه اجتماعی که از حقوق مدنی و از آزادی‌ها نمایندگی کند، دفاع از این حقوق امری ذهنی و ممتنع می‌شود. به نظر آنها، از زمانی که این حقوق مطرح شدند، طبقه متوسط در هیئت بورژوازی مدافع این حقوق شمرده می‌شد. در کشورهایی نظیر ایران به دلیل ساخت اقتصاد سنتی و یا ملوک الطوایفی، فضای اقتصادی و اجتماعی مناسب برای شکل‌گیری این طبقه اجتماعی در وجود نیامد. بدین‌ترتیب با برنامه‌ریزی و سیاست‌گذاری مناسب در اقتصاد، امکان تغییر در ساخت ملوک الطوایفی به وجود می‌آید و زمینه رشد و تقویت طبقه متوسط پدید خواهد آمد. حاصل آنکه، با آزادسازی مناسبات اقتصادی، مناسبات سیاسی درهای خود را به روی جامعه و حقوق عمومی باز خواهد کرد. متقابلا طرفداران توسعه سیاسی كه بيشتر از نحله روشنفكري حرفه‌اي به حساب مي‌آيند، حساسیت‌ها، برنامه ریزی‌ها و سياست‌هاي خود را معطوف به توسعه سیاسی، بسط آزادی‌ها و حقوق مدنی می‌سازند. یک روشنفکر و یک سیاستمدار حرفه‌اي در مقام توسعه سیاسی بیش از همه به علل از رشد ماندگی تاریخی و اجتماعی در حوزه سیاست می‌پردازد. زیرا ساخت استبدادی و متمرکز بیش از همه مسئول از رشد ماندگی‌ها در حوزه اقتصادی است. ساخت استبدادی و متمرکز با تمرکز منابع اقتصادی، مانع شکل‌گیری طبقه متوسط می‌شود. با تغییر این ساخت، و استقرار یک دولت حقوقمدار، مهمترین مانع شکل‌گیری طبقه متوسط از میان می‌رود. طرفداران حرفه‌اي توسعه سياسي رفته رفته با تقدم توسعه سیاسی، حساسیت خود را پیرامون مشکلات اقتصادی جامعه و مهمتر از همه حساسیت خود را نسبت به نابرابری‌ها از دست می‌دهند. سرانجام دولتی که به توسعه سیاسی معتقد است، فرجام خود را در محاصره حلقه‌ای از تکنوکرات‌ها، بورکرات‌ها و آریستوکرات‌ها خواهد يافت. اين حلقه وقتي تنگ‌تر مي‌شود، فضاي توسعه سياسي را به نفع طرفداران توسعه اقتصادي و طرفداران اسطوره عدالتخواهي باز مي‌كند. و سرانجام با نحله سومی از روشنفكران حرفه‌اي مواجه‌ایم که تمام حوزه‌های عمل را در اقتصاد و سیاست ترک گفته و به توسعه در بنیادهای ذهنی جامعه معتقد مي‌شود.
به همين ترتيب رشته‌اي از تقدم‌ها در حوزه انديشه و عمل و در حوزه اجراء و نظر، به وجود مي‌آيد. طرفداران نظام تئوريك، بر اين گمان‌اند كه بدون تئوري امكان اجرايي كردن امور وجود ندارد. همچنان كه بدون تئوري كارهاي اجرايي سامان درستي نخواهند يافت، بدون تئوري، مجريان به جاي اجراي اهداف و سامانه فكري خود، مجري تحقق اهداف و سامانه‌اي مي‌شوند كه در اختيار آنها نيست. اما طرفداران روش‌هاي اجرايي و كابردي كردن امور، بر اين باور هستند كه تئوري در عمل بدست مي‌آيد. شخصي مانند آقاي كرباسچي شهردار اسبق تهران به عنوان يك سياستمدار حرفه‌اي، بر اين نظر است كه كار اجرايي همان تئوري است. در اجراء نمي‌توان زياد منتظر تئوري نشست، زيرا تئوري‌ها حاصل كاركرد ذهنِ فردي هستند، اما اجرايي كردن چيزها حاصل فكر جمعي است. تضادها میان اندیشه و عمل به همین جا ختم نمی‌شود. این تضادها و تقدم سازی‌ها، دو حوزه نظام صنعتی و نظام علمی و پژوهشی را درگير هم می‌سازد. مدیران نظام صنعتی و سازمان‌های کار، پژوهشگران نظام علمي را به ذهنی‌گرایی و تئوری‌بافی متهم می‌کنند. در نظر آنها تئوری سازی با ذهنیت‌گرایی و خیالبافی دارای ریشه و سرچشمه یکسانی هستند. از همین رو یک پژوهشگر مطالعات علمی، جز به مثابه ابزار کار مدیران نظام صنعتی و سازمان‌های کار، هیچ جایگاهی نخواهد داشت. دانشجویان، اساتید دانشگاه‌ها و مراکز علمی، نمی‌توانند کارکرد تئوری‌ها و مطالعات علمی خود را در سازمان‌های کار و در مراکز صنعتی به محک تجربه در بیاورند. مدیران نظام صنعتی و سازمان‌های کار ارزش کار این دانشجویان و اساتید را به دلیل تئوری‌بافی، فاقد کارائی می شناسند و از همین رو آنها را در حوزه کار و تولید راه نمی‌دهند. متقابلاً مراکز علمی و پژوهشی، مدیران نظام‌های صنعتی و سازمان‌های کار را به عملگرایی و عملزدگی متهم می‌کنند. به عقیده اساتید دانشگاه‌ها، نوع برنامه‌ریزی و سیاست‌گذاری در کارخانجات صنعتی و در سازمان‌های اداری، فاقد برنامه ریزی علمی هستند. پایین بودن بهره وری در سازمان‌های کار، یکی از این روست که از آموزه‌های مطالعه شده علمی استفاده نمی شود. به عنوان مثال، سلوک فکری و رفتاری نظام مدیریت در ایران هنوز بعد از دهها سال، از سنت‌های علمی عصر کلاسیک مدیریت پیروی می‌کند و مدیران به کلی با تئوری‌های نوین سازمان، تولید و بهره وری، بیگانه هستند.
اکنون اگر این دو حوزه اندیشه و عمل را با حوزه اجراء در مناسبات سیاست مقایسه کنید، هم تضادها و تعارضات وجوه تازه ای پیدا می‌کنند و هم نقش نظام سیاسی در انتخاب الویت‌ها، دور تازه ای از بازی تقدم‌ها را نشان می‌دهند. حوزه سیاست بنا به ماهیت کار و سیطره بر دو نظام صنعتی و علمی و سیطره بی‌چون و چرا بر بر نظام کار، در حقيقت باید تلفیقی از دو حوزه اندیشه و عمل باشد. اما در واقع اين حوزه به دلیل رابطه سلطه و غیر آزاد با دو حوزه ديگر، نه تنها از یک نظام تلفیقی بهره نمی‌برد، بلکه با بی اعتنایی به روشنفکران و گاه با سرکوب جریان روشنفکری، تضادها و تعارضات میان اندیشه و عمل را بیش از بیش گسترش می‌دهد. نمونه این تضادها و تعارضات را می‌توان از نوع برخورد دستگاه‌های سیاسی با مراکز آماری، سازمان‌های مدیریت و برنامه‌ریزی، نظام کنترل بودجه، میزان اعتنا و اهتمام آنها را با مراکز فرهنگی و هنری دريافت و بالتبع آن به رشته ای از تقدم‌سازی‌هاي دولت در این دو حوزه برخورد کرد. اين تقدم‌سازي‌ها چون با واقعيت منطبق نيستند، به ذهنيت‌گرايي منجر مي‌شوند. به عنوان مثال، تقدم‌سازي‌ها نهاد دولتي را كه به نظر تجربي‌ترين بخش اجرايي است، به ذهنيت‌گرايي تبديل مي‌كند. لذا برخلاف دیدگاه‌هایی که سیاست را محل اجراء و کانون ابراز عمل می‌شناسند، امروز با دولتی مواجه هستیم که بیش از همه، دچار تئوری‌سازی‌های ذهنی و به دور از امور واقع است.
توجه داشته باشید که ذهنیت‌گرایی تنها به دولت اصول‌گرایي محدود نمی‌شود. دولتهای پیشین و از جمله دولت اصلاحات به شدت دچار ذهنیت‌گرایی بودند. به عنوان مثال، مفاهیمی چون دموکراسی دینی، جامعه مدني و قانون‌گرایی، در ساختاری سياسي – اقتصادي موجود، كاملاً ذهني و بدور از واقعيت بودند. از همين رو بود كه اين مفاهيم به آساني مورد سرقت و دستبرد اسطوره‌گرايي قرار گرفتند. بدین ترتیب با سلسله‌اي از تقدم‌ها در این دولت‌ها مواجه هستیم که از یک طرف امرهای ذهنی و خود‌ساخته را بر واقعیت مقدم می‌شمردند و از طرف دیگر در استقرار واقعیت‌های خود‌ساخته چنان دچار عملزدگی می‌شدند که از اندیشه‌هایی که در پس واقعیت ممکن بود به پشتیبانی امرهای ذهنی آنها بپردازند، به شدت غفلت مي‌کردند. باز به عنوان مثال می توان به غفلت دولت اصلاحات نسبت به اندیشه‌ورزان و تئوری‌پردازان اصلاحات اشاره کرد و در دولت اصول‌گرا از غفلت آشکار نسبت به پيشگامان و مدافعان فكري و تئوريك اصول‌گرایی و سنت‌گرایی ياد كرد.
در میان تضادها و تعارضات سه گانه فوق، روشنفکران مستقل گونه چهارم تضادها و تعارضات را پدید می‌آورند. روشنفکران مستقل با هر سه نظام سیاسی، علمی و اقتصادی در تضاد و تعارض جدي هستند. از یک طرف، نظام سیاسی کشور از دیرباز روشنفکران مستقل را به بدنه اجرایی خود راه نمی‌داد و گاه با متهم کردن، به سرکوب آنان مبادرت می‌کرد. نظام صنعتی و سازمان‌های کار نيز به گونه‌ای بودند که کمترین ارزشی برای جریان‌های فکری و روشنفکری قائل نبودند. یک روشنفکر طراز اول و مستقل در این سازمان‌ها به غیر از انواع تهدیدها، تا حد یک کارمند ساده فراتر نمي‌رفت و نمی‌رود. و سرانجام دانشگاه‌ها و مراکز علمی، به دلیل خنثي بودن ماهیت سیاسی، با جريان روشنفكري مستقل كه ذاتاً داراي ماهيت سياسي و تعهد ايدئولوژيكي است، سر سازگاری ندارند. آنها معتقدند، روشنفکران با متعهد نمودن علم به ایده‌ها و آرمان‌های خود، مانع آزاد شدن علم و پژوهش از پیش داوری‌های اخلاقی می‌شوند. و از طرف دیگر، روشنفکران مستقل به دلیل ویژگی‌های انتقادی و حساسیت نسبت به مسائل جاری، هم نسبت به نظام سیاسی موضع انتقادی و منفی دارند و هم با این استدلال که دانشگاه‌ها و مراکز علمی هرگز استقلال نداشته‌اند و منزلت و موقعیت خود را از ابزار سیاست بودن و کارگزار دولت بودن فراتر نبرده‌اند، با نظام علمی و پژوهشی کنار نمی‌آیند. و سرانجام روشنفکران مستقل بیش از همه نظام مدیریت و اجرایی را با دلایلی چون عدم استقلال، سلک و سیاق آریستوکراتیک، وجود نابرابری‌ها و تبعیض‌ها، اساساً بر نمی‌تابند. در حقیقت جریان روشنفکری مستقل در ایران نماد یک رشته از تضادهایی است که در نظام سیاسی – اقتصادی وجود دارد. به عکس در ممالک مغرب زمین جریان روشنفکری مستقل نقطه تلاقی و نماد پیوندهایی است که میان نظام صنعتی، بنیادهای علمی و دستگاه‌های سیاسی، وجود دارد. شاید به درستی راز پیوندها و تضادها میان سه حوزه یاد شده را در مقایسه ممالک مغرب زمین با ممالکی نظیر ایران، بتوان در جریان پیوندها و تضادهای جریان روشنفکری در این دو سرزمین یافت. در ایران جریان اندیشه روشنفکری به شدت دچار گسستگی است. تجربه‌های روشنفکری یا در نیمه راه به دلایل سیاسی و اقتصادی و فرهنگی، دچار وقفه می‌شوند و یا هنوز سر برنیاورده در بنیادهای سیاسی و فرهنگی دفن می‌شوند. به عکس جریان روشنفکری در ممالک مغرب زمین چنان به هم پیوسته است که حتی وجود مکاتب متضاد در دنیای فلسفه، فلسفه سیاسی و فلسفه هنر، نه تنها مانع این پیوستگی نخواهد شد، بلکه تنها مناظر مختلفی از یک واقعیت به نام مدرنیزاسیون و توسعه را نمایش می‌دهند3.

آغاز تفکیک‌ها و ترکیب‌های مجازی
اکنون برای توصیف روشنتر رابطه میان روشنفکری و سیاست خوب است توجه خوانندگان را به این امر جلب کنم که نقطه آغاز تفکیک‌ها و ترکیب‌ها میان دو حوزه روشنفکری و سیاست و به عبارتي ميان اندیشه و عمل، از کجا و به چه موجبی پدید آمده‌اند.
اگر اشتباه نکرده باشم ماکس وبر نخستین کسی است که دو حوزه اندیشه و عمل را از هم تفکیک کرده است. ماکس وبر یک جامعه‌شناخت بورژوازی است. اگر بخواهیم دقیق‌تر او را وصف کنیم، ماکس وبر از بورژوازی سنت‌گرای قرن نوزدهم که هنوز آثار آریستوکراتیک را از تن نشسته است، دفاع می‌کند. جامعه‌شناسان اغلب او را نقطه مقابل مارکسیسم می‌شناسند، چون بر خلاف مارکس هم مروج ایدئولوژی بورژوازی است و هم آنکه موتور محرکه جامعه را از عینی‌ترین مناسبات یعنی اقتصاد، به مناسبات ذهنی جامعه یعنی فرهنگ برمی‌گرداند. ماكس وبر نظریات خود را در باب دانش و سیاست با دو سخنرانی در سال 1919 ابراز کرد و بعدها مجموعه سخنان او در کتابی به نام «دانشمند و سیاستمدار» تدوین مي‌شود.
بررسي اوضاع سال 1919 از نقطه نظر شرایط اجتماعی، سیاسی و بین المللی بسیار حائز اهمیت است. در این سال با دو اتفاق مهم در سطح جهان روبرو هستیم. از یک طرف جنگ اول بین الملل با بیش از 10 میلیون کشته و میلیاردها خسارت، رخ مي‌دهد. كه در واقع با شروع جنگ و ويراني‌ها «ایده پیشرفت» كه مهمترين ايده بورژوازي در يك صد سال پيش از آن محسوب مي‌شد، به پایان می‌رسد و حاصلی جز از هم گسیختگی بین‌المللی پدید نمی‌آورد. و از طرف دیگر برای نخستین بار تاریخ بشر شاهد پیروزی انقلاب سوسیالیستی است که در آن آزادی زحمتکشان را از یوغ بورژوازی و آزادی نوع بشر را از زير سیطره رابطه سلطه و سرمایه، وعده می‌دهد. پیروزی سوسیالیزم وحشت بزرگی میان طرفداران بورژوازی ايجاد مي‌كند. به علاوه پیروزی فاشیسم در ایتالیا، این وحشت را دوچندان افزایش می‌دهد. تحولات به وجود آمده موجب شد تا سرزميني را که پیش از جنگ انتظار می‌رفت تا در وحدت با اتریش به آلمان بزرگ تبدیل کند، جز زیان و تهدید، چيزي براي آن سرزمين به ارمغان نياورد. جنگ اول بین‌الملل با شکست کامل آلمان به پایان رسید. قرارداد صلح ورسای، همه بلاها و مصیبت‌های ناشی از جنگ را به جان آلمان می‌افکند. زیرا از یک سو آلمان را مسئول و مقصر اصلی جنگ می‌شناسد و هزینه ای برابر با 80 سال غرامت بر این کشور تحمیل می‌کند. و از سوی دیگر کشور آلمان نه تنها به آلمان بزرگ تبدیل نمي‌شود، بلکه با واگذاری بخشی از آن به لهستان، تسلط این کشور را بر مناطقی در درون از میان مي‌برد.
علاوه بر نابختياري‌های بورژوازی که ماکس وبر هوادار آن بود، اوضاعی بر کشور مسلط می شود که بر ناامیدی‌ها مي‌افزایند. نظام سلطنتی و آریستوکراسی جای خود را به جمهوری ضعیف وایمار می‌دهد. این جمهوری هر چند 11 سال دوام مي‌آورد، اما ضعف‌های آن دلیل بیشتری بر از دست رفتن و خُرد شدن غرور ملی آلمانیان در زیر سیطره قدرت بین‌المللی بود. آمریکای پیروز بیش از همه و بیش از هر چیز نظام سلطه خود را بر دستگاه‌های اداری این کشور گسترش می‌دهد. به طوری که ماکس وبر در سخنرانی خود پس از شکوائیه‌های فراوان نسبت به مناسبات و روابط اداری حاکم بر استادی و مدیریت دانشگاه‌ها، اعتراف می‌کند که «ما می توانیم ملاحظه کنیم که در بسیاری از زمینه‌های علمی تحولات اخیر نظام دانشگاهی آلمان در جهت آمریکایی شدن ره می‌سپارد. انیستیتوهای بزرگ علوم پزشکی به صورت مؤسسات سرمایه‌داري دولتی در آمده‌اند. دیگر امکان ندارد که بتوان این مؤسسات را بدون استمداد از کمک‌های قابل ملاحظه اداره نمود... [لذا] دانشگاه‌های آلمان نیز مانند دیگر بخش‌های زندگی ما از بسیاری جهات در جهت آمریکایی شدن گام برمی‌دارند»4.
جریان آمریکایی شدن مناسبات زندگی آلمانی یعنی از یک طرف آلوده شدن روح علمی است که به سمت سودگرایی و تجاری شدن گام بر می‌دارد، و از سوی دیگر آلوده شدن مناسبات مدیریتی است که ریاست بورژوا ليبرال آمریکایی را جانشین بورژوا آریستوکرات قرن نوزدهمی می‌سازد. این مسئله نه تنها عرصه سیاست را به فرومایگان و دجالگان سياسي می‌کاهد، زيرا «درجاهایی که پارلمان وجود دارد تنها بی‌مایگان توفیق انتخاب شدن دارند»5، بلکه با سیطره ریاست دانشگاه بر اساتید، شأن تعلیمات علمی را که به قول ماکس وبر از «مقوله ای آریستوکراتیک»6 است، به سیاست آلوده می‌کند.
حال اگر بر این دلایل، آغاز تجدید حیات رومانتیسم آلمانی را در سورآلیزم پیگیری کنیم، دلایل آشکارتری در سرچشمه‌های واقعی گسست اندیشه از عمل را خواهیم یافت. مختصر آنکه، زمانیکه بورژوازی از دو سوی فاشیسم و کمونیزم و بورژوازی در آلمان، و از سوی سومی به نام زندگی آمریکایی مورد هجوم قرار می‌گیرد، و هر سه تکیه بر امرهای واقع را پوشش سیطره خود می‌ساختند، راهی جز هجوم به واقع‌گرایی و پناه جستن در ذهنیت و امتناع از آلودگی‌های ناشی از عمل، برای بورژوازی باقی نمی‌ماند. بورژوازی برای پناه جستن به ذهنیت، راهی جز توسل به سورئالیزم نداشت. این مکتب در حقیقت جنبشی علیه امپرسونیزم بشمار می‌رفت و به طور جدی نسبت به رویکردهایی عینی و طبیعی که بتواند به توصیف انسان و جامعه بپردازد، تردید ایجاد مي‌کرد. هدف بورژوازی در پناه جستن به سورئالیزم، بیزاری از عملکرد سیاستمدارانی است که نظم جهانی را به سود فاشیسم، کمونیزم و زندگی آمریکایی سوق می‌دادند.
ملاحظه مي‌كنيد كه جريان تفكيك‌سازي ميان انديشه و عمل از نقطه‌اي آغاز مي‌شود كه مجموعه مناسباتي كه بر ذهن انديشه ثنوي حاكم است، نافرجام و از هم گسيخته‌اند. تفكيك انديشه و عمل، دانش از سياست، مولود چنين گسست‌هايي بود. ماكس وبر جريان تفكيك‌سازي و رابطه ثنوي انديشه و عمل را تا آنجا پيش مي‌برد كه انديشه حقيقت را كه وسوسه هر پژوهشگري است، در پيشگاه عمل كاملاً قرباني مي‌كند. توجيه او رابطه آشتي‌ناپذيري است كه ميان اخلاق مبتني بر مسئوليت و اخلاق مبتني بر عقيده وجود دارد. اخلاق مبتني بر مسئوليت، اخلاق مردان سياسي و اخلاق مبتني بر عقيده، اخلاق مردان دانش‌ورزي است. در اخلاق مبتني بر مسئوليت، كوشش‌ها معطوف به درست يا غلط بودن، حق يا ناحق بودن، اعمال نيست، بلكه معطوف به چگونه هدف رسيدن، چگونه موفق شدن و چگونه پيروز شدن در كارزار عمل سياسي است. آنچه براي يك سياستمدار واجد اهميت است و خصيصه‌هاي او را تشكيل مي‌دهد، شوق، انگيزه و مسئوليت معطوف به هدف است. مسئوليت براي يك سياستمدار داراي همان معنايي نيست كه براي يك دانشمند و يا يك روشنفكر وجود دارد. كسي كه در پي رستگاري خود، اصلاح جامعه و نجات زندگي ديگران است، بايد از سياست‌ورزيدن و سياست به خرج دادن به شدت پرهيز كند. چه آنكه سياست، نه در پي كسب رستگاري و نجات خود و ديگران، بلكه در پي اجراي مسئوليت‌هايي است كه پيشتر در اهداف سياستمدار بيان شده است. اي بسا كسب عظمت و پيروزي يك كشور بسيار با اهميت‌تر از نجات جان انسان‌هايي است كه بي گناه به كشتن مي‌روند. زيرا سياستمدار براي كسب موفقيت از ابزارهايي استفاده مي‌كند كه او را در رسيدن به هدف نزديك مي‌كند. اين ابزارها ممكن است به لحاظ اخلاقي مشروع نباشند، اما به لحاظ رسيدن به هدف مشروع هستند. استفاده از زور و خشونت يكي از ابزارهايي است كه مشروعيت خود را نه از اخلاقيات مُجرّد، بلكه از اخلاقياتي كه مستند به مسئوليت است، اتخاذ مي‌كند. ماكس وبر چنان از ابزار خشونت مشروع سخن مي‌گويد كه گويي سياست بدون خشونت وجود پيدا نخواهد كرد. سرانجام استفاده از زور مشروع، ماكس وبر را با ماكياوليسم تلاقي مي‌دهد. او نه تنها براي دولت حق انحصاري خشونت قائل است، بلكه معتقد است، نفس عمل چنان است كه حتي مذاهب و نحله‌هاي اخلاقي نمي‌توانند در عمل از ماكياوليسم امتناع كنند. در فلسفه بودا با اين سخن كه «آنچه لازم است انجام بده» يك كاست جنگجوي هندويي را مجاز مي‌شمارد كه از افراطي‌ترين روش‌هاي ماكياولي به منظور دستيابي به هدف، بهره بگيرد. بدون توسل به خشونت و توجيه «روش به وسيله هدف» چيزي به نام سياست و يا سياستمدار وجود ندارد. تمام كساني‌ كه از مواعظ اخلاقي دم مي‌زنند، وقتي پاي عمل به ميان مي‌آيد با خشونت و ماكياوليسم آشتي مي‌كنند.
اينكه مواعظ اخلاقي در عمل با ماكياوليسم سر آشتي پيدا مي‌كنند، به نظر ماكس وبر به طبيعت و ماهيت كنش‌ها و مسئوليت‌هاي سياسي باز مي‌گردد. يك سياستمدار در مقام عمل و اجراء نمي‌تواند مسئوليت شكست خود را به گردن ديگران بياندازد. شخصي كه جامعه را در زمان جنگ به بهانه جلوگيري از كشتار، از مقاومت كردن بازمي‌دارد و يا به بهانه گفتن حقيقت، اسرار جنگي را افشاء مي‌كند، نمي‌تواند مسئوليت ناشي از شكست خود را بر گناهبار بودن فلان فعل و يا صواب بودن بهمان فعل بياندازد. طبيعت و ماهيت سياست خشونت آفرين و استفاده از زور مشروع و خشونت مشروع است. مواعظ اخلاقي و بحث در باره چند و چون حقيقت به درد خطابه و كلاس درس مي‌خورند، نه به كار سياست و ميدان عمل. «هدف هر چه باشد هر انساني كه با اين وسيله ميثاق ببندد [خشونت مشروع]، تن به قبول نتايج حاصله از آن مي‌دهد و اين مطلب در باره هر كسي كه كه در راه عقيده خود جهاد مي‌كند، اعم از اينكه مذهبي باشد و يا انقلابي صدق مي‌كند ... كسي كه در پي رستگاري خود و يا نجات ديگران است، بايد از طرق سياست بپرهيزد. زيرا سياست ذاتاً در پي تكليف ديگري است كه الزاماً با خشونت به هدف خواهند رسيد»7 چه آنكه بايد نيك دانست «طرز تفكر كسي كه بر اخلاق مسئوليتي عمل و مي‌كند و معتقد است به اينكه ما بايد پاسخگوي اعمال مخرب خود باشيم، و طرز تفكر كسي كه بر اساس اندرز اخلاق عقيدتي عمل مي‌كند، تضاد عميقي وجود دارد»8.
هر چند ماكس وبر در لحظات پاياني خطابه خود به اين نتيجه مي‌رسد كه هر دو اخلاق مسئوليتي و اخلاق عقيدتي مكمل يكديگر هستند، اما همانطور كه پيداست، نتيجه گيري او تنها به كار خطابه خواني مي‌آيد و تأثيري بر طبل ستيزه جويي و ثنويت كه در طول بحث ميان اين دو مي‌نواخت، ايجاد نمي‌كند. اما به غير از سرچشمه‌هاي عيني كه ماكس وبر را بر خلاف تعهد علمي به پيش داوري‌هاي ارزشي هدايت مي‌كند، ادعاي او مبني بر تضاها و ثنويت انديشه و عمل حاوي تناقضات پرشماري است، که در ادامه به آن باز خواهیم گشت. اما همانطور که ماکس هورکهایمر اندیشه‌های ماکیاول را خواستگاه فکر بورژوازی می‌شناسد، اکنون با تفکیک اندیشه از عمل از سوی ماکس وبر، می‌توان فرجامي برای بورژوازی تصور کرد؟

فهرست منابع:
1- برای مطالعه تضادهای درونی به کتابی به همین نام نوشته کارن هورنای مراجعه شود.
2- خواننده محترم تفصيل اين بحث را مي‌تواند در مقاله «روشنفكري و ثنويت عشق و عقل» نوشته همين اثر، پي بگيرد.
* اصطلاح بازی تقدم‌ها عنوان مقاله‌اي است از آقاي خسرو زرتاب.
3- خواننده محترم تفصيل اين بحث را مي‌تواند در مقاله «پيوندها و گسست‌هاي جريان انديشه» نوشته همين اثر، پي بگيرد.
4- كتاب دانشمند و سياستمدار، نوشته ماكس وبر، ترجمه دكتر احمد نقيب زاده، انتشارات دانشگاه تهران ص 49-48
5- همان منبع ص 50
6- همان منبع ص 52
7- همان منبع ص 145-144
8- همان منبع ص 139
Ahmad_faal@yahoo.com
شنبه 19 بهمن 1387
فرم ارسال نظر:
نام:  
پست الکترونیک:  
برای مثال: bayaneazadi@ahmadfaal.com
موضوع:  
نظر:  
وب سایت:
برای مثال: http://www.ahmadfaal.com
وب لاگ:
برای مثال: http://faalahmad.blogfa.com
   
Skip Navigation Links
پست الکترونیک:
bayaneazadi@ahmad
faal.com
- اسطوره های سیاسی
- سرگذشت سوبژه در نظریه های انسانشناختی
مباحثي پيرامون مناسبت هاي اجتماعي
--------------------
مباحثي در باره روشنفكري ديني
--------------------
مباحثي در باره فلسفه حقوق و سياست
--------------------
مجازات کردن سخت‌ترين کار ممکن است: مصاحبه با فوکو
--------------------
فلسفه و روان‌کاوي: آلن بديو
--------------------
مصاحبه با دیوید هاروی: سیمای تازه‌ی نظام اقتصادی جهان
--------------------
آیا شورش بی‌فایده است؟ میشل فوکو
--------------------
«در دفاع از انقلاب۵۷» امین بزرگیان
--------------------
«روحانیت اسلام و عصر جديد» امین بزرگیان
--------------------
چامسکی: دانشگاه بنگاهی تجاری شده است
--------------------
رونویسی تاریخ، بازگشت فاشیسم − گفت‌وگو با مراد فرهادپور
--------------------
ژیژک: بعضی وقت‌ها باید از ارادۀ اکثریت تخطی کرد
--------------------
حقوق بشر بدون تکالیفْ شکست می‌خورد
--------------------
مشاهده لیست کامل مقالات
تمامی حقوق و مطالب این وب سایت محفوظ است © 1387