«بيان آزادی، بیان آزاد شدن انسان و جامعه ها از زندان قدرت و خشونت است»
جهان بدون قدرت،   
جهاني که در آن، انسان و جامعه ها به آزادی و رستگاری مطلق دست یافته اند. اگر جهان بدون قدرت وجود ندارد، فی الواقع جهان بدون ستم، جهان بدون تجاوز، جهان بدون سانسور و ابهام، جهان بدون جنگ و کشمکش و سرانجام جهان بدون تضاد وجود نخواهند داشت. اگر قدرت فرآورده تضادها و نابرابری هاست، و اگر بنای جهان بر حقیقت و وحدت رخدادهای حقیقی است، پس نابرابری ها و تضادها و در نتیجه قدرت، به موجب از خود بیگانگی انسان در زیست جهان خویش پدید آمده اند. اگر جهان بدون قدرت هر گز به واقعیت نخواهد نشست، حداقل می تواند به منزله الگوی سنجش آزادی و حق مداری در جهان واقعی قلمداد شود.
نسبت نويسنده وب با كمونيسم و ليبراليزم:
اگر كمونيست ها و ليبراليست ها به حكومت برسند، محتمل مي دانم كه با ليبراليست ها دوست و با كمونيسم دشمن خواهم بود.
و اگر كمونيست و ليبراليست ها تحت حكومت ديگران باشند، با كمونيست ها دوست و با ليبراليسم دشمن خواهم بود.
تركيب‌هاي مجازي ميان روشنفكري و سياست
در بخش نخست كوشش شد تا ريشه‌هاي اجتماعي و تاريخي جريان فكري كه به تفكيك‌سازي دو ايده روشنفكري و سياست مي‌پردازد، به بحث گذاشته شود. اشاره شد كه محتملاً ماكس وبر آغازگر اين تفكيك‌سازي بوده است. آراء ماكس وبر را پيشتر به بحث گذاشتيم و در اين نوشتار، در مقابل تفكيك‌سازي‌هاي مطلقي كه ميان انديشه و عمل انسان وجود دارد، به نقد ديدگاه‌هايي مي‌پردازيم كه به نوعي كوشش دارند تا تمام حوزه‌هايي كه در نظر بعضي از نظرمندان تفكيك شده‌اند، با يكديگر تركيب كنند. در ميان اين ديدگاه‌ها، دو نظريه وجود دارند كه از نقطه نظر بحثي كه دنبال مي‌كنيم حائز اهميت هستند. يك نظريه كوشش دارد تا ضمن تصديق امرهاي متضاد، آنها را بهم تركيب كند. بنا براين ديدگاه، وجوه متضاد و متناقض ميان چيزها مانند دو ايده ليبراليزم و سوسياليزم، در يك ايده مشترك بهم تركيب مي‌شوند. اين ديدگاه مي‌پذيرد كه ميان سوسياليزم و ليبراليزم و حتي ميان روشنفكري و امر اجرايي سياست تضادهاي عميق وجود دارد، اما كوشش دارد تا به تركيبي دست بيابد كه فصل مشترك ميان آنها باشد. ديدگاه ديگري وجود دارد كه همه وجوه متناقض ميان امور واقع را ناديده مي‌گيرد. بنا بر اين ديدگاه، نه تنها ميان بعضي از چيزهايي كه حقيقتاً متضاد هستند، تضادي وجود ندارد، بلكه با اين فرض كه همه آنها مناظر مختلف يك حقيقت هستند، اصل تقابل ميان آنها انكار مي‌شود. توضيح بيشتر در باره اين ديدگاه، در ادامه از نظر خوانندگان محترم خواهد گذشت.

1- تركيب گرايي پويا كارل مانهايم
در اين ديدگاه كوشش مي‌شود تا ماهيت امور و امرهاي واقع ابتدا تفكيك و از هم جدا شوند و بعد فصل مشتركي ميان امرهاي متضاد جستجو شود. كارل مانهايم از جمله جامعه‌شناساني است كه راه تركيبي را برگزيده است. او ابتدا دو حوزه انديشه و عمل را كه به ترتيب به حوزه‌هاي سياست ودانش سياسي مربوط مي‌شوند، با اين فرض كه همه امور واقعي در نظر او به دو دسته متضاد تقسيم مي‌شوند، از هم تفكيك مي‌كند، سپس دست به تركيب آنها مي‌زند. مانهايم در تعريف رابطه‌ انديشه با عمل و نيز دانش و سياست، به تعريفي از آلبرت شيفل روي مي‌آورد و تا پايان فصل به همين تعريف پاي‌بند مي‌ماند. بنا به گفته شيفل، در هر لحظه از زندگي اجتماعي – سياسي انسان و گروه‌بندي‌هاي اجتماعي، دو دسته متفاوت از امور واقع وجود دارند. يك دسته امور واقع هستند كه دانشمندان با آن سروكار دارند. اين امور قلمرو «بودن» چيزها هستند. اموري مانند قوانين ثابت و منظم طبيعت، و حتي پاره اي از روابط منظم در جامعه، مانند مناسبات عرضه و تقاضا، از جمله امور ثابت و منظمي هستند كه دانشمندان با آن سروكار دارند. در طبيعت اين امور به قوانين فيزيك و شيمي مربوط مي‌شوند و در اجتماع به امور اداري دولت اطلاق مي‌شوند. لذا قلمرو بودن چيزها، از قوانين ثابتي تبعيت مي‌كنند و گردش چيزها و جهان تأثيري در بودن آنها نمي‌گذارد. دسته دوم اموري هستند كه با «شدن» و تغيير دائمي رويدادها سروكار دارند. سياست از جمله اين امور است «قلمرويي كه در آن همه چيز در فرايند شدن است ... قلمرويي كه انديشه يا همان تفكر از نقطه ديد يك تماشاگر وجود ندارد، بلكه مشاركت فعالانه و دوباره شكل بخشيدن به خود فرآيند است1». به عبارتي، جنبه‌هايي از امور واقع كه به قلمرو ثابت و منظم پديده‌ها (= بودن) مربوط مي‌شوند، به حوزه انديشه و نظر تعلق دارند، و از آنجا به قوانين ثابت تبديل مي‌شوند. دسته دوم جنبه‌هايي از امور واقع هستند كه به قلمرو متغيرِ و نامنظم پديده‌ها (= شدن) مربوط مي‌شوند، كه اين امور به عمل انسان تعلق مي‌گيرند. آلبرت شفل اين جنبه عملي از امور واقع را سياست مي‌نامد.
كارل مانهايم در ادامه پنج طرز تفكر مختلف و متضاد را از جمله ديوانسالاري، تاريخگرايي، سوسياليزم، بورژوازيِ سودانگارانه و فاشيسم را معرفي مي‌كند و آنها را بر حسب اينكه كداميك به حوزه نظر و انديشه (= بودن) و كداميك به حوزه عمل (= شدن) مرتبط هستند، تقسيم‌بندي مي‌كند. او در ادامه يك به يك وجوه متضاد اين انديشه‌ها را تفسير مي‌كند. سپس به اين نتيجه مي‌رسد كه تمام ديدگاه‌هايي را كه او بازشناسي كرده است، از جمله ديدگاه‌هايي هستند كه به مسئله سياست با ديد جزئي برخورد مي‌كنند. اما از آنجا كه خود وي معتقد است كه امر سياسي، امري است ذاتاً كلي و نمي‌توان سياست را به امور جرئي و در انديشه‌هاي جزئي محدود كرد، و لذا «چون تمام اين نقطه‌هاي ديد، زائيده جريان تاريخي و اجتماعي يكساني هستند و چون جزئيت آنها در زاهدان يك كل زاينده، هستي دارد، مي‌توان آنها را بهم نزديك و يا كنار به كنار يكديگر ديد، و بر هم نهادن آنها مسئله‌اي مي‌شود كه بايد پيوسته نو به نو قاعده‌بندي و حل شود2». بدين‌ترتيب كارل مانهايم كوشش دارد تا ميان بودن و شدن چيزها به يك نوع روش تركيبي دست پيدا كند. او در توجيه نظرات خود از دو نوع تركيب‌سازي ياد مي‌كند. يكم، تركيب سازي ايستا و دوم، تركيب سازي پويا. به زعم مانهايم، تركيب‌سازي نه تنها محتواي انديشه، بلكه بنياد انديشه از تركيب سازي ميان ديدگاه‌ها مختلف و متضاد به وجود مي‌آيد. او از بعضي نظريه‌هاي محافظه‌كار مانند اشتال نقل مي‌كند كه كوشش دارند تا تمام گرايش‌هاي موجود زمانه خود را بهم تركيب كنند. اشتال موقع تركيب‌سازي، وجوه متمايز و متضاد ميان گرايش‌ها و انديشه‌هاي معاصر خود را ناديده مي‌گيرد، اما كاري كه مانهايم انجام مي‌دهد با تصديق جنبه‌هاي متضاد انديشه‌هاي مختلف روي مي‌دهد. از همين روست كه ما در اين مبحث نوع تركيب‌سازي مانهايم را به تركيب‌سازي مجازي ياد كرده‌ايم. زيرا اين تركيب‌سازي، سعي در آشتي دادن انديشه‌هايي دارد كه ذاتاً ممكن است آشتي پذير نباشند. اين نوع تركيب‌سازي بدون وجوه ارزشي انديشه‌ها و بدون بنيادهاي فكري كه يك انديشه بر پايه‌ آنها شكل مي‌گيرد، انجام شده است. به عنواند مثال، انديشه‌اي كه براي آزادي و با هدف آزادي در وجود مي‌آيد بر اصول و پايه‌هايي شكل مي‌گيرد كه با انديشه‌هاي متقابل آن، در يك مجموعه قرار نمي‌گيرد. اما كارل مانهايم سعي دارد تا اين دو وجه انديشه متضاد را با هم تركيب كند.
اگر به لحاظ ارزشي بخواهيم، وجوه خوب و بد انديشه‌ها و يا وجوه حق و ناحق و يا وجوه انساني و ضد انساني انديشه‌ها را از هم بازشناسي كنيم، معلوم نيست، چگونه مانهايم كوشش دارد تا با نوع تركيب‌سازي پوياي خود، فاشيسم را كه با الهام گرفتن از لحظه‌هايي كه كانون قدرت مي‌آفريند (فرامين و دستورهايي ناگهاني) با انديشه آزادي و يا حداقل با همان انديشه‌‌ها و اهداف انساني سوسياليزم، بهم تركيب كند؟ و يا چگونه او سعي دارد تا تعريف ماشيني شده و كنترل امور انساني را در ديوانسالاري‌ها، با جنبه‌هاي از خودبيگانگي كه پاره‌اي از نظرمندان ليبراليزم و سوسياليزم مطرح مي‌كنند، تركيب كند؟
از نقطه نظر مانهایم، ترکیب‌گرایی تنها یک ایده ترکیبی نیست، بلکه حاملان این ایده باید دارای ساختار طبقاتی و منافع ترکیبی باشند. از نظر كارل مانهايم، از میان اقشار و گروه‌بندی‌های مختلف اجتماعی، این تنها روشنفکران هستند که می توانند حامل ایده ترکیبی باشند. زیرا روشنفکران تنها گروه اجتماعی هستند که هم از سوی طبقات فروتر و هم از سوی طبقات فراتر بیمناک و تحت فشار هستند. روشنفکران در انبوه منافع متضاد و گرایش‌های طبقات گوناگون ظهور پیدا می‌کنند. این نقش در آغاز توسط بورژوازی خلق شد. خواستگاه دوگانه بورژوازی مقتضی چنین نقشی بود. بورژوازی در آغاز يك طبقه انقلابي بود كه میان دو طبقه اشراف فئودال و رعایای زحمتکش به وجود آمد. توضيح اينكه، اين طبقه انقلابي با طبقه بورژوازي نوين كه به صورت يك طبقه مسلط و سرمايه‌دار تبديل شده است، جز در پاره‌اي از بنيادهاي فرهنگي هيچ وجه اشتراكي ندارد.
رشد و توسعه بورژوازي در آغاز تكامل سرمايه‌داري مانع از دوگانگي اين طبقه اجتماعي نشد. از يك سو بورژوازي به طبقه‌اي متصل بود كه از صاحبان سرمايه نمايندگي‌ مي‌كرد و از سوي ديگر تحصيلكردگان بورژوازي بنا به خصلت‌هاي «ايدئولوژيكي با عنصر سرمايه‌داري سازگاري نداشتند». همين دوگانگي بود كه از بورژوازي خصلتي ساخت كه مانهايم از آن به عنوان نابهم پيوستگي طبقاتي ياد مي‌كند. شايد بنا به همين نابهم پيوستگي است كه از نظر مانهايم، روشنفكران در پاره‌اي مواضع در نقش «نگرش پردازان محافظه‌كاري3» و در پاره‌اي مواضع ديگر در نقش تئوريسين‌هاي زحمتكشان و طبقات فرودست ظاهر مي‌شدند. اما كارل مانهايم مشخص نمي‌كند كه كي و در كجا روشنفكران به تغيير مواضع سياسي و ايدئولوژيك خود مي‌پردازند؟ نكته‌اي كه از نظر مانهايم پنهان مانده است، اين است كه اين نه روشنفكران، بلكه اين انتلكتوآليسم است كه خواه در هيئت بورژوازي ديروز و خواه در هيئت خرده بورژوازي امروز، در شرايط ثبات نظام اجتماعي – سياسي، در نقش نگرش پردازان طبقات مسلط و در شرايط بي‌ثباتي نظام اجتماعي – سياسي، در نقش تئوري پردازان انقلابي ظاهر مي‌شوند.
ايده تركيب‌سازي كارل مانهايم و اشاره او به روشنفكران خيلي روشن نيست. اگر هدف او از جريان تركيب‌سازي روشنفكران اين است كه اين جريان اجتماعي تنها جرياني هستند كه ميان انديشه و عمل تركيبي نو و فراطبقاتي پديد مي‌آورند، ديدگاه او با ايده‌اي كه نويسنده در تعقيب آن است نزديك است. اما اگر او كوشش دارد تا روشنفكران را مسئول و مسبب آشتي دادن انديشه‌هايي قرار دهد كه نه به لحاظ بنيادها نظري حقيقت‌شناختي و نه به لحاظ بنيادهاي انساني و حق‌شناختي، با يكديگر سازگار نيستند، اين از آن خطاها و تركيب‌سازي‌هايي است كه نويسنده از آن به عنوان تركيب‌سازي مجازي ياد مي‌كند. مجازي است، زيرا همانطور كه گفته شد انديشه حق و ناحق، و انديشه آزادي با قدرت نافي يكديگرند و با يكديگر جمع‌پذير نيستند. كوشش براي تركيب‌كردن آنها و يا جستجوي ايده‌اي كه وجه تركيبي ميان ايده‌هاي متضاد باشد، امري ناشدني است. زيرا بعضي از ايده‌ها هم در بنيادها و هم در چشم‌اندازها و هم در تفسير رويدادها با يكديگر متضاد هستند. اما بعضي از ايده‌ها وجود دارند كه داراي بنيادهاي نظري يكساني هستند، اما در روبناي فكر و در تفاسير اختلاف‌هاي صوري بايكديگر دارند. چنين ايده‌هايي با وجود جنگ و ستيز آشتي‌ناپذير با يكديگر، مي‌توانند در بسياري از امور وجوه مشترك و حتي ايده‌هاي مشترك پيدا كنند. سازش‌ها كه در اين دوران ميان كانون‌هاي قدرت رخ مي‌دهد، بر اين اساس قابل تفسير هستند.

2- اصل تكميل‌گرايي نيلزبور
اكنون كه بحث درباره تركيب‌گرايي به ميان آمد خوب است تا اشاره‌اي هم به نظريه تكميل‌گرايي نيلزبور داشته باشيم. اين ديدگاه همانطور كه در آغاز اشاره شد كوشش دارد تا وجوه متناقض و متضاد ميان چيزها را ناديده بگيرد و با اين توجيه كه همه آنها مناظر مختلف يك حقيقت هستند، آنها را با هم تركيب كند. آراء نيلزبور وقتي از فيزيك به جامعه شناختي و فلسفه و تا حتي در الهيات راه يافت، كوششي بود بر چنين تركيب‌سازي‌اي بود. نيلزبور زماني رأي خود را اعلام كرد كه اختلاف شديدي ميان طرفداران نظريه ذره‌اي و نظريه موجي نور پديد آمد. نظريه ذره‌اي، نور را مركب از پرتوهايي ذره‌اي مي‌دانستند كه از يك منبع نوري منتشر مي‌شود. آنها پديده‌هايي ماننده فوتوالكتريك و نظريه اتمي انيشتاين تا نظريه كوانتمي ماكس پلانگ را دليل ذره‌اي بودن ماهيت نور مي‌دانستند. اما نظريه موجي نور، پيرو نظريه‌هايي مانند عدم قطعيت هايزنبرگ و نظريه موجي شروديگر به وجود آمد و پديده‌اي چون پراش (عبور الكترون از يك روزنه و برخورد با يك صفحه) را دليل ماهيت موجي بودن پديده نور مي‌دانستند. نظريه نيلزبور در آن مقطع و حتي تا امروز، بسيار با اهميت بود. او كه يك فيزيكدان بود كه در سال 1922 برنده جايزه نوبل شد، اما با يك ديدگاه فلسفي به حل اين معضل فيزيكي پرداخت. بنا به نظریه تکمیلگری، ماهیت نور هم ذره ای است و هم موجی. نمایش نور به صورت هر يك از اشكال ذره‌اي يا موجي، به موقعیت ناظر بستگي پيدا مي‌كند. به علاوه در بعضی از پدیده‌ها، ماهيت نور به صورت موجی و در بعضی پدیده‌هاي ديگر، به صورت ذره ای نمایش داده مي‌شود. همانگونه که در بالا اشاره شد، در پدیده‌هایی مانند پراش الكتروني، نور خود را به صورت موجی نشان می دهد و در پدیده‌های دیگری مانند آزمایش فوتوالکتریک، ماهيت نور ذره ای نشان می‌دهد. نکته با اهمیت اینجاست که نیلزبور بدون اینکه هر دو نظریه را رد کند، معتقد بود که ماهیت ذره‌ای بودن و یا موجی بودن نور، در واقع دو تصویر مختلف و یا دو منظر مختلف از یک حقیقت هستند. شما یک شیئی چند وجهی و غیر متقارن را وقتی از زوايای مختلف نگاه کنید، تصاویر مختلفی را مشاهده می‌کنید. بعضی از این تصایر ممکن است چنان متفاوت باشند که گمان برده نشود که اینها مناظر گوناگون چند رویداد مختلف هستند. از نظر نیلزبور هر دو و هر چند تصویر، درست هستند و وجوه گوناگون یک حقیقت را نشان می‌دهند. بدین ترتیب معضلی را که دهها سال در فیزیک وجود داشت، به وسیله نیلزبور حل شد.
نظریه نیلزبور به سرعت در علوم انسانی و در فلسفه الهیات راه یافت. خود وی بی میل نبود تا نظریه تکمیل‌گری را به مثابه یک قاعده معرفت شناختی معرفی کند. نظریه‌ای که تنها به فیزیک محدود نمی‌شود، بلکه قابل تعمیم به سایر حوزه‌های شناختی است. پیرو این نظر کوشش‌های بسیار صورت گرفت تا دیدگاه‌های متقابل و متناقض‌نما (پارادوکسیکال) که در قلمروهای مختلف علمی لاینحل می‌نمودند، به کمک نظریه تکمیل‌گری حل شوند. کولسون صورتبندی نیلزبور را در باره ماهیت نور عیناً در رابطه با دوگانگی ذهن و ماده به کار برده و می نویسد «ذهن و ماده دو شیوه متفاوت در نگریستن به یک مجموعه از پدید ه‌هاست3». بدین‌ترتیب بسیاری از پژوهشگرانی که در اندیشه به ترکیب‌گرایی تمایل داشتند، کوشش کردند تا نظریه‌های دوگانه‌ای چون «رفتارگرایی» در برابر «درون‌گرایی» در روانشناختی، «فردگرایی» در برابر «جامعه‌گرایی» در جامعه شناختی، نظریه «جبر» در برابر «اختیار» در فلسفه، نظریه «ماشین‌گرایی» در برابر «سازمانگرایی» در زیست شناختی، را راه‌حلي درخور اصل تکمیلگری پيدا كنند.
نظریه تکمیل‌گری تنها بکار اندیشه‌های ترکیب‌گرایی نمی‌آید، تمایل‌هایی که به لحاظ احساسات و عواطف میل به سازگاری دارند، نظریه تکمیل‌گرایی می‌تواند پاسخ خوبی به احساسات و عواطف آنها باشد. هم اکنون در عرصه سیاسی ایران شاهد ترکیب‌سازی‌هایی هستیم که بیش از آنکه از اندیشه ترکیب‌گرایی ناشی شده باشد، سرچشمه در عواطفی دارد که تمایل به سازگاری دارند. این تمایل‌ها کوشش دارند تا گرایش‌های متضاد در عرصه سیاست را به نحو سازگاری با هم ترکیب کنند. ترکیب‌هایی چون اصلاح‌طلب اصول‌گرا و یا اصول‌گراي اصلاح‌طلب، نمونه‌هايي از اين تركيب‌سازي هستند. همچنين مي‌توان از ترکیب صوری انقلابي با اصلاح‌طلبی ياد كرد كه در مفهوم اصلاح‌طلب انقلابي و یا انقلابي اصلاح‌طلب، در عرصه سياست نمايش داده مي‌شوند. وجه ديگري از تركيب‌گرايي، واكنش‌گرايي است. واكنش‌گرايي اغلب يا به منظور خلع سلاح كردن رقيب و يا به منظور پاسخ به اتهامات، با الصاق صفت وارونه، خود را نمايش مي‌دهد. لذا همان تركيب‌سازي‌هايي كه در عرصه سياست ياد شد، اينبار نه به دليل سازگار جستن، بلكه به دليل واكنش‌گرايي نسبت به رقباي سياسي شكل مي‌گيرد. لذا بسياري از اين تركيب‌سازي‌ها پيش از آنكه از عقل انديشه‌گر ناشي شده باشد، يا از طبع مصالحه‌جوي و يا از ستيزهاي واكنش‌جوي افراد و گروه‌بندي‌هاي سياسي، در عرصه سياست ناشي مي‌شوند. چنانچه اين نوع تركيب‌سازي را مي‌توان در حوزه فرهنگ با تركيب عناصر سنت‌گرايي و نوگرايي مشاهده كرد. بسياري از نظريه‌پردازان و يا طرفداران تركيب‌سازي سنت‌گرايي و نوگرايي به دليل ناتواني‌ها و ضعف‌ها در نفي اين و آن، مبادرت به تركيب‌سازي‌ ميان دو فرهنگ و دو انديشه سنت‌گرايي و نو‌گرايي مي‌كنند.
ترکیب دیگری وجود دارد که می‌توان آن را انعکاسی از روحیه شکست خورده گروه‌های سوسیالیست و لیبرالیست دانست. بدین ترتیب سوسیالیست‌های شکست‌خورده در ترکیبی چون لیبرال سوسیالیزم سازگاری می‌جویند و لیبرالیست‌های شکست‌خورده در ترکیبی چون سوسیال لیبرالیست، راه سازگاری با دوگانه‌های خود جستجو می‌کنند. اینگونه ترکیب‌سازی‌ها را نه می‌توان جدی گرفت و نه می‌توان نسبت به آنها بی‌اعتنا ماند. تنها باید با تحلیل بنیادهای اجتماعی و رواشناختی جریان ترکیب‌سازی، پرده از تمایلات سازشکارانه و يا ستيزهاي واكنشگرانه، این گونه ترکیب‌سازی‌ها برداشت.
با این وجود نظریه تکمیل‌گری نیلزبور هنوز جای بررسی و تأمل فراروان دارد. اگر کوشش‌ها به جای ترکیب‌سازی‌ عناصر ضد، معطوف به رفع ضدها مي‌شد، اصل تكميل‌گري مي‌توانست به مثابه مناظر روشني از حقيقت مورد تأمل و توجه قرار گيرد. توضيح اينكه، بسياري از تضادها يا به موجب انديشه ستيزه‌جو و يا به موجب واكنش‌، تضادهاي صوري و غير واقعي هستند. مي‌توان با رفع تضادهاي صوري، مناظر توحيدي حقيقت را آشكار كرد. مثال مي‌زنم. تضاد فرد و جامعه يكي از آن تضادهاي صوري است. لذا تقابل جامعه‌گرايي و فردگرايي غير واقعي است. فرد و جامعه از زماني مقابل يكديگر نشستند كه از يك سو دولت به مثابه سازمان يافته ترين شكل قدرت نقش فعال در جامعه سازي ايفاء كرد و از سوي ديگر نظام صنعتي و سرمايه داري با تهديد استثمار و تهديد فرديت انسان، اسباب به وجود آوردن انواع تعارضات اجتماعي و فردي شد.
نظام صنعتي و سرمايه داري آبستن تضادهاي مختلف است. وقتي يك كارگر در كارخانه مشغول كار توليدي است، با فرآورده‌هايي كه توليد مي‌شوند بيگانه است. او حتي ممكن است حاصل دسترنج خود را نبيند و نداند در كجا و با چه اهدافي توليد و به فروش مي‌رسند. اين‌ها مناسباتي است كه نظام صنعتي بر كارگران تحميل مي‌كند. همچنين كاركرد افراد در سازمان‌هاي كار به گونه‌اي است كه تحت روابط نظام بوروكراسي آزادي آنها سلب مي‌شود. نظام‌هاي ديواني به موجب ضرورت پيچيدگي كار و توليد و مناسبات پيچيده جامعه به وجود مي‌آيند، ليكن ديوانسالاري شدن اين نظام‌ها به موجب ضرورت سازمان‌هاي قدرت پديد مي‌آيند. هر چه سازمان‌هاي قدرت پيچيده‌تر و گسترده‌تر مي‌شوند، نظام‌هاي ديوانسالاري نقش فعال‌تري در تحميل اراده سازمان و جامعه‌سازي بر عهده مي‌گيرند. در نتيجه آزادي‌هاي فردي و نظام فرديت جامعه تعارض بيشتري با فرآورده‌هاي قدرت پيدا مي‌كنند. بدين‌ترتيب تضاد فرد و جامعه از يك طرف و تضاد ميان روانشناختي و جامعه‌شناختي، بيشتر هويدا مي‌شود. ديدگاه فردگرايانه جامعه را چون بناي يك ساختمان مي‌بيند كه مركب از مجموعه‌اي از اجزاء است. از اين نظر، جامعه چيزي فراتر از كنش‌ها و واكنش‌هاي فردي نيست. متقابلاً ديدگاه جامعه‌گرا شخصيت مستقل براي جامعه قائل است. چه آنكه هر فرد پيش از تولد، در جامعه‌اي متولد مي‌شود كه داراي فرهنگ‌، اقتصاد، صورت‌بندي‌هاي (فرماسيون‌هاي) اقتصادي – اجتماعي و مهم‌تر از همه، او با پديده زبان مواجه است كه سنگ بناي تفكر و احساسات اوست. اين زبان و اين فرهنگ و اين صورتبندي‌ها، همه در زمره پيش داده‌هاي جامعه هستند و او هيچ دخالتي در شكل‌گيري آنها نداشته است. از اين نظر شخصيت جامعه فائق و مسلط بر شخصيت افراد است.
به نظر مي‌رسد كه با تقابل فرد و جامعه بايد ديدگاه‌هاي متقابلي در انديشه جامعه‌گرا و فرد‌گرا وجود داشته باشد. اما ناگفته پيداست كه اين دو ديدگاه بناي خود را در آغاز بر تقابل ذاتي فرد و جامعه قرار مي‌دهند. اگر دانسته مي‌شد كه تقابل‌ها صوري و در نتيجه كاركرد سازمان‌هاي قدرت در وجود آمده‌اند و نظام سرمايه‌داري و صنعتي يكي از آن سازمان‌ها به شمار مي‌آيد، بناي تقابلي ديدگاه‌ها ويران مي‌شد. در اين حال مي‌توانستيم با ارجاع به اصل تكميل‌گري، دو ديدگاه فردگرايي و جامعه‌گرايي را بهم تركيب و هر يك از آنها را مناظر مختلف يك حقيقت نشان دهيم. بدين‌ترتيب، هر فرد برآيندي از تأثيرات متقابلي است كه در جامعه وجود دارد. و هر جامعه ميانگيني از كنش‌هاي فردي است كه در جامعه وجود دارند. زبان، فرهنگ و كليه آثار پيش داده جامعه، در كنش‌هاي فردي، به زبان و بيان حال بازتوليد مي‌شوند. بنابراين زبان يك واقعيت ثابت و بي‌جاني نيست كه در هر دوره اجتماعي بر روح و پيكر انديشه افراد چنگ انداخته باشد. زبان يك واقعيت زنده و پوياست كه در هر دوره در قامت كنش‌هاي فردي بازتوليد مي‌شود. از اين نظر وقتي به فرد نگاه مي‌كنيم، او رادر قامت جامعه‌اي مي‌يابيم كه داراي هستي اجتماعي است و هر گاه به جامعه نظر مي‌اندازيم آن را در هيئت فرديتي مي‌يابيم كه در آزادي و در كنش فردي خلق شده است. بدين‌ترتيب تضادها وقتي از جا بر مي‌خيزند، فرد و جامعه چونان دو رويداد متفاوت از يك واقعيت، و يا دو بيان متفاوت از يك حقيقت خواهند بود.
اگر كوشش‌ها به جاي رفع تضاد، ارائه تركيبي از تضادها باشد، خواه در بيان نظريه تكميل‌گرايي نيلز‌بور و خواه در بيان تركيب‌گرايي پوياي كارل مانهايم، جز سازگاري كه تنها به ارضاء بخشي از تمايلات كمك مي‌رساند، هيچ كمكي به زندگي فكري بشر نخواهد كرد. يا اگر كوشش شود تا اموري را كه به طور ماهوي متضاد هستند، مانند سوسياليزم و سرمايه‌داري، آزادي و قدرت، حقيقت و خطا، جبر و اختيار، سلامت و بيماري و يا خشونت و مشروعيت را با يكديگر تركيب كنيم، سازگاري آنها جز بازتابي از خصلت‌ها و عواطف سازشكارانه انسان نخواهد بود. اما بسياري از رويدادهاي و مقولات گوناگون وجود دارند كه تضاد ميان آنها غير واقعي و صوري است. با پرده برداشتن از صورت اين تضادها مي توان به حقيقت تركيبي و يگانگي آنها دست يافت. رويدادهايي چون روشنفكري و سياست، و در سايه آن، مقولاتي چون نظريه و عمل، عدالت و آزادي، از جمله اين تضادها هستند. عدالت و آزادي تنها نزد انديشه‌هاي ثنويت‌گرا دوگانه مي‌نمايند و الا نه تنها تركيب آنها ممكن است، بلكه از نقطه نظري كه در اين بحث تعقيب مي‌كنيم، تفكيك آنها هم ناممكن و هم نامطلوب است. نامطلوب است، زيرا تجربه‌هاي غرب و شرق و بحران‌هايي كه پديد آمدند، همه پيشاروي ماست. و اما ناممكن است، زيرا بدون برابري و عدالت، رابطه سلطه برقرار مي‌شود و در رابطه سلطه آزادي‌ها از عرصه زندگي اجتماعي رخت مي‌بندند. در ادامه بحث خود را به چگونگي رفع تضادها از دو حوزه انديشه و عمل اختصاص خواهيم داد.

فهرست منابع
1- كتاب ايدئولوژي و اتوپيا نوشته كارل مانهايم، ترجمه فريبرز مجيدي انتشارات دانشگاه تهران ص 179
2- همان منبع ص 162
3- همان منبع ص 168
4- کتاب علم و دین نوشته ایان باربور، ترجمه بهاء الدین خرمشاهی، مرکز نشر دانشگاهی ص 327
Ahmad_faal@yahoo.com
یک‌شنبه 27 بهمن 1387
فرم ارسال نظر:
نام:  
پست الکترونیک:  
برای مثال: bayaneazadi@ahmadfaal.com
موضوع:  
نظر:  
وب سایت:
برای مثال: http://www.ahmadfaal.com
وب لاگ:
برای مثال: http://faalahmad.blogfa.com
   
Skip Navigation Links
پست الکترونیک:
bayaneazadi@ahmad
faal.com
- اسطوره های سیاسی
- سرگذشت سوبژه در نظریه های انسانشناختی
مباحثي پيرامون مناسبت هاي اجتماعي
--------------------
مباحثي در باره روشنفكري ديني
--------------------
مباحثي در باره فلسفه حقوق و سياست
--------------------
مجازات کردن سخت‌ترين کار ممکن است: مصاحبه با فوکو
--------------------
فلسفه و روان‌کاوي: آلن بديو
--------------------
مصاحبه با دیوید هاروی: سیمای تازه‌ی نظام اقتصادی جهان
--------------------
آیا شورش بی‌فایده است؟ میشل فوکو
--------------------
«در دفاع از انقلاب۵۷» امین بزرگیان
--------------------
«روحانیت اسلام و عصر جديد» امین بزرگیان
--------------------
چامسکی: دانشگاه بنگاهی تجاری شده است
--------------------
رونویسی تاریخ، بازگشت فاشیسم − گفت‌وگو با مراد فرهادپور
--------------------
ژیژک: بعضی وقت‌ها باید از ارادۀ اکثریت تخطی کرد
--------------------
حقوق بشر بدون تکالیفْ شکست می‌خورد
--------------------
مشاهده لیست کامل مقالات
تمامی حقوق و مطالب این وب سایت محفوظ است © 1387