«بيان آزادی، بیان آزاد شدن انسان و جامعه ها از زندان قدرت و خشونت است»
جهان بدون قدرت،   
جهاني که در آن، انسان و جامعه ها به آزادی و رستگاری مطلق دست یافته اند. اگر جهان بدون قدرت وجود ندارد، فی الواقع جهان بدون ستم، جهان بدون تجاوز، جهان بدون سانسور و ابهام، جهان بدون جنگ و کشمکش و سرانجام جهان بدون تضاد وجود نخواهند داشت. اگر قدرت فرآورده تضادها و نابرابری هاست، و اگر بنای جهان بر حقیقت و وحدت رخدادهای حقیقی است، پس نابرابری ها و تضادها و در نتیجه قدرت، به موجب از خود بیگانگی انسان در زیست جهان خویش پدید آمده اند. اگر جهان بدون قدرت هر گز به واقعیت نخواهد نشست، حداقل می تواند به منزله الگوی سنجش آزادی و حق مداری در جهان واقعی قلمداد شود.
نسبت نويسنده وب با كمونيسم و ليبراليزم:
اگر كمونيست ها و ليبراليست ها به حكومت برسند، محتمل مي دانم كه با ليبراليست ها دوست و با كمونيسم دشمن خواهم بود.
و اگر كمونيست و ليبراليست ها تحت حكومت ديگران باشند، با كمونيست ها دوست و با ليبراليسم دشمن خواهم بود.
موقعيت روشنفكران و سياستمدارن در تئوري و عمل
در جاي ديگر به تفصيل توضيح داده‌ام كه يكي از دلايل عدم توليد نيروهاي مولده مادي و سير فزاينده مصرف‌گرايي در كشور، فقدان توليد در نيروهاي مولده فكري است. اگر مصرف‌گرايي در حوزه توليد مادي به تخريب استعدادها و منابع طبيعت منجر مي‌شود، مصرف‌گرايي در حوزه انديشه اثرات به مراتب بدتري بر جا خواهد گذاشت. يكي از اين آثار علاوه بر ناتواني در تحليل رويدادهاي جاري كشور، بدتر از آن ناتواني‌ها در جستجوي راه‌حل‌هاست. از اين رو وقتي در كوشندگان فكري و سياسي نيك تأمل مي‌شود، هنوز يك راه حل اساسي كه در خور حقوق و توانايي‌هاي ملي باشد، مشاهده نمي‌شود.
آنچه در اينجا به بحث ما مربوط می‌شود، وقتي بحث در باره تئوري و عمل و جريان روشنفكري و سیاست‌ورزي به ميان مي‌آيد، تنها روشنفكران ليبرال نيستند كه سخنان ماكس وبر را پایه تحليل قرار مي‌دهند، روشنفكران چپ نيز همين سخنان را مبناي تحيل‌هاي خود قرار مي‌دهند. بطوریکه نقطه نظرات ماكس وبر خط رسم هر گونه بحث و نظر درباره روشنفكري و سياستمداري تلقي مي‌شود. پيشتر اشاره كردم كه جريان تفكيك‌سازي ميان دو حوزه انديشه و عمل نزد ماكس وبر، تحت كدام مناسبات اجتماعي و اقتصادي ايجاد شد. اكنون به جاست اضافه كنم كه وقتي مرحوم زنده ياد دكتر شريعتي از تضاد عقيده و عمل سخن به میان آورد، از يك سو به شدت تحت تأثير ديالكتيك ماركس و تفكيك‌سازي ماكس وبر بود، و از سوي ديگر در امر واقع با دسته‌اي از روشنفكران كافه نشين روبرو بود كه از نظر او فاقد عمل بودند. اما اگر از تأثيرات فكري آن مرحوم صرفنظر كنيم، خوب است در ماهيت عمل و انديشه جستجو شود كه آيا ميان آنها تضادي وجود دارد، يا خير؟
1- شخصیت انسان میل به یکپارچگی دارد. عقیده و عمل لایه‌های درونی و بیرونی شخصیت هستند. با این وجود در امور واقع با افرادی روبرو هستیم که به ظاهر میان عقیده و عمل آنها دو گانگی و تضاد وجود دارد. کارن هورنای در دو کتاب با ارزش خود فهرستی از تضادهای درونی انسان را شرح می دهد. اما تضادهایی که او شرح می دهد، تضادهایی‌اند که بر افراد بیمار مستولی می‌شوند. هر چند از نظر کارن هورنای همین افراد بیمار برای رهایی از تضادها و تعارضات دورنی خود راه حل‌های مختلفی بر می‌گزینند. از جمله یکی از راه حل‌هایی که کارن هورنای توضیح می‌دهد، ایجاد دیوار بی تفاوتی میان تضادهاست1. لیکن اگر به عمل واقعی افراد توجه کنیم، همین تضادها تا وقتی در ذهن بر یک پايه منسجم نشوند، راه به عمل پیدا نمی‌کنند. تضادها و تعارضات اگر در یک تصمیم واحد منسجم نشوند، هیچ عملی از انسان رخ نمی‌دهد. افرادی که دچار تضادهای درونی می‌شوند، تصمیم آنها در آشفتگی و بحران بروز پیدا می‌کنند. این تضادها ذاتی انسان نیستند، بلکه عوارض ناهنجاری‌ها و روان پریشی‌ها درونی هستند. با این وجود ممکن است انسان سخنی بگوید که با عمل او ناهمخوانی داشته باشد، چگونه می‌توان این ناهمخوانی را توجیه کرد؟ برای توجیه این ناهمخوانی لازم است تا توضیحی درباره اندیشه راهنمای انسان داشته باشيم.
2- اندیشه راهنما شامل سخت ترین لایه عقلانی و شخصیت انسان است. تمام افرد دارای اندیشه راهنما هستند. بدون اندیشه راهنما نه هیچ اندیشه‌ای وجود پیدا خواهد کرد و نه هیچ عملی در واقعیت رخ می‌دهد. این لایه درونی را از این جهت سخت می‌نامیم که تغییر آن، به تغییر سایر اندیشه‌ها و رفتارهای انسان منجر می‌شود. زیرا اندیشه راهنما هم توجیه‌گر و هم هدایت کننده سایر اندیشه‌هاست. به علاوه احساسات، تمنیات و خواهش‌های اساسی انسان توجیه و هدایت خود را از اندیشه راهنما کسب می‌کنند. و هم از این روست که اندیشه راهنمای انسان به آسانی دستخوش تغییر نمی‌شود. به عبارتی، اگر تمام افکار، عقاید و باورهای انسان را به صورت یک منظومه که دارای لایه‌های متفاوتی است در نظر بگیریم، لایه‌های درونی در زمره عقاید اصلی و لایه‌های بیرونی در زمره عقاید و باورهای روزمره انسان هستند. بدیهی است که لایه‌های درونی، وجودي اساسی‌تر و سخت‌تر از لایه‌های بیرونی دارند. لایه‌های بیرونی ممکن است به موجب هیجانات اجتماعی و یا تحت تأثیر افکار عمومی دچار تغییرات روزانه شوند. اما لایه‌های درونی و بیرونی افکار و باورهای هر فرد، بر اصولی اساسی و سرسخت استوار هستند. ‌هابرماس از این لایه سخت به عنوان هسته عقلانی و میشل فوکو از آن به عنوان نظام دانایی (اپیستمه) یاد می‌کند. هر جامعه و هر دوره تاریخی نیز دارای یک نظام دانایی خاص است. به همین سیاق اصول اندیشه راهنما شامل اصول فکر راهنمای جامعه نیز می‌شود.
3- اکنون با شناخت فکر و اندیشه راهنمای انسان شاید بهتر بتوانیم به مسئله دوگانگی اندیشه و عمل پاسخ بگوییم. در مقاله لخت شدن احساسات نشان دادم که چگونه فردی که صبح تا شب به عبادت و ریاضت مشغول است، لیکن در برابر فقر و نابرابری‌ها، در برابر خشونت‌ها و حتی در برابر قتل و کشتار انسان‌ها، بی‌تفاوت و بی‌احساس می‌شود؟ حقیقت این است که افکار و عقاید انسان پوشش عقلانی‌اي بر دستگاه روانی او هستند. اندیشه راهنما با دستگاه روانی انسان سازگار است. در حقیقت اندیشه راهنما وجه اندیشگی و ذهني آن چيزي است كه در شخصیت واقعی انسان شامل خواهش‌ها و سائق‌های روانی او نشان داده مي‌شود. به عبارتی تمایلات و علائق اساسی انسان وقتی در اندیشه راهنما نشانه‌گذاری می‌شوند، سایر افکار و باورها بیان و گزارشگر این تمایلات و علائق می‌شوند. در این میان نباید به اسامی و الفاظی که باورها و افکار به خود می‌گیرند، چندان اهمیت داد. از این نظر واژه‌هایی چون دموکراسی، آزادی، عدالت و حتی دین و اخلاق همه در مقایسه با اندیشه راهنما تنها الفاظي بیش نیستند. سرّ اینکه چرا دو فرد با ایده متفاوت و حتی ایمان و آداب و مناسک و عادت‌های ثابت، دارای شخصیت‌های متضاد هستند، به اندیشه راهنمای آنها بازمی‌گردد. بسیاری از آداب و مناسک و احکام و حتی استدلال‌های عقلانی، پوششی بر داستگاه روانی و اندیشه راهنمای انسان محسوب مي‌شوند. به عنوان مثال، اگر یک فرد در اندیشه راهنمای خود قدرتمدار باشد، تفسیری از دین، از اخلاق، از دموکراسی و از حقوق بشر برمی‌تابد که توجیه کننده دستگاه روانی اوست. بنابراین اگر کسی از آزادی و حقوق بشر سخن می‌گوید، ولی در مناسبات خانوادگی خود دارای شخصیت اقتدارگرا و ضد حقوقی است، از این روست که دموکراسی و حقوق بشر برای او تنها دو لفظ بیشتر نیستند. برای کسی که شخصیت خانوادگی و یا روابط اجتماعی او اقتدارگرست، محتوای دموکراسی و حقوق بشر، برابر با اندیشه راهنما، چیزی بیش از یک ژست سیاسی یا یک شرایط اقتضایی نیست. حاصل آنکه، اگر محرك‌های شخصيت انسان، از كنش‌ها و واكنش‌هاي مختلف و بعضاً متعارض در وجود آمده باشند، عقيده و عمل نمي‌توانند در يك رابطه ثنوي و دائمي‌ قرار داشته باشند. آنها به تدريج در يكديگر جذب و از جنس يكديگر مي‌شوند. به تدريج دو لایه درونی و بیرونی شخصیت جلوه بيروني و دروني يكديگر مي‌گردند. در اینجا دو پرسش مهم باقی می‌ماند. نخست اینکه،
4- چرا بعضی افراد وجود دارند که تنها حرف می‌زنند و به اصطلاح کارشان تنها تئوری بافی است، لیکن عمل ندارند. پاسخ اینکه، اگر حرف‌ها و تئوری بافی‌ها را با اندیشه راهنما تطبیق دهیم، ملاحظه خواهیم کرد که حرف‌ها و تئوری‌ها چنان در تناقض‌ها و جعل سازی‌ها و دروغ‌ها به هم بافته شده‌اند، که اگر هر کس دیگری به جای آنها قرار می‌گرفت، آن حرف‌ها و تئوری‌ها منجر به هیچ عملی نمی‌شد. به عبارتی، اگر حرف‌ها و نظرها را نیروی محرکه عمل بشماریم، بعضی از حرف‌ها و نظرها از این رو به عمل منتهی نمی‌شوند که حاوی تضادها و تناقض‌های بیشمار هستند. پیشتر اشاره کردم که اگر درون انسان حاوی تضاد باشد، تضادهای درونی زمانی منتهی به عمل می‌شوند که اراده تصمیم گیری و انتخاب انسان بروی پاشنه یکی از تضادها بچرخد. به عنوان مثال، اگر کسی بر سر یک دو راهی قرار گيرد و در انتخاب یکی از دو راه مخیر باشد، تا زمانی که تحلیل‌ها و نظرها و تضادها، یک راه را بر راه دیگر ترجیح ندهد، هیچ انتخاب و عملی صورت نخواهد گرفت. مثال "الاغ بوریدان" که آیزایا برلین در کتاب خود اشاره می‌کند، مثال خوبی از همین حقیقت است. می‌گویند "الاغ بوریدان" وقتی میان دو دسته علف که به یک فاصله روبروی آن قرار داشت، چون نمی‌توانست هیچیک از دو دسته علف را بر دیگری ترجیح دهد، از گرسنگی جان سپرد2. در نتیجه، عمل زمانی صورت می‌گیرد که برآیند تضادها و تعارضات درونی به روی یکی از عناصر بچرخد. الاغ بوریدان وقتی میان دو امر متضاد قرار گرفت، چون نتوانست بر تضادها چیره شود، هیچ عملی از او صادر نشد. رابطه حرف و نظر با عمل به همین ترتیب است. حرف‌ها و نظرهایی که حاوی تضاد و تعارض درونی باشند، به عملی منتهی نمی‌شوند. بدین ترتیب حرف‌هایی که با دروغ و جعل تجربه‌ها و جعل واقعیت ساخته می‌شوند، هرگز به عمل منجر نمی‌شوند. چه آنکه انسان بدون تناقض گفتن نمی‌تواند دروغ بگوید.
5- پرسش دوم، آیا چنان نیست که بعضی‌ها از جمله سیاستمداران اهل عمل هستند و بعضی دیگر از جمله روشنفکران اهل حرف زدن و تئوری گفتن هستند؟ به عبارتی، آيا چنين نيست که در دسته اول وجه عملی آنها نیرومندتر از وجه نظری است و در دسته دوم وجه نظری آنها نیرومندتر از وجه عملی آنهاست؟ توضيح اينكه:
الف ) عمل كردن بدون فرمان و تجزيه و تحليل عقل و شعور و اين نيز بدون عبور اطلاعات و تصديق آن از خلال اصول راهنما، غير ممكن است. هيچ فردي بر خلاف دوست داشته‌ها و دوست نداشته‌هاي خود عمل نمي‌كند. عمل کردن بر خلاف امیال درونی انسان و یا بدون آنکه یک میل نیرومندتر جانشین یک میل ضیفتر شود، دروغي بيش نيست. به عنوان مثال، هيچ فرد سالمي خطر از دست دادن جان و مال را دوست نمي‌دارد، مگر آنكه پذيرفتن خطر در حضور يك ميل و خواست نيرومند مانند آرمان، ايده و يا منافع بيشتر انجام گيرد. از اين نظر، ممكن نيست پشت يك عمل، وجود يك تئوري، يك خواست و يك انديشه راهنما حضور نداشته باشد. بنا به آنچه در بند 2 شرح دادم، خواست‌ها، افكار و نظرات ما، همه از انديشه راهنما سرچشمه می‌گیرند. پس همه اعمال انسان پيوند سازمان يافته‌ای با انديشه راهنما و با تئوري‌هاي او دارند.
ب) واقع اين است كه انسان داراي نيروي محركه ذاتي است. اگر انسان را مجموعه‌اي از حقوق و استعدادها توصيف كنيم، اين حقوق و استعدادها در عين حال نيروي محركه وجودي انسان محسوب مي‌شوند. با اين وجود انسان تنها منتجه نيروهاي محركه دروني خود نيست. نيروهاي محركه بيروني نيز در كنش‌ها و واكنش‌هاي فكري و رفتاري انسان نقش مهمي دارند. اگر نيروهاي محركه دروني فعال و نيروهاي محرکه بيروني منفعل باشند، رفتار و انديشه انسان كنشي است و به عكس، اگر نيروهاي محركه بيروني فعال و نيروهاي محركه دروني منفعل باشند، رفتار و انديشه انسان واكنشي خواهد بود. به عبارت ديگر، كنش و واكنش بودن انسان به ميزان رابطه "محور" و یا "تابع" بودن نيروهاي محركه دروني و بيروني او بستگی دارد. از آنجا كه حقوق و استعدادها منشاء نيروهاي محركه دروني محسوب مي‌شوند، به ميزاني كه نيروهاي محركه بيروني فعال و نيروهاي محركه دروني منفعل مي‌شوند، انسان با حقوق و استعدادهاي خود بيگانه مي‌شود.
بدين‌ترتيب تضاد انديشه و عمل رابطه مستقيمي با اندازه تأثيرگذاري نيروهاي محركه بيروني بر نيروهاي محركه دروني دارد. اگرنيروي محركه دروني نقش اصلي در كنش‌هاي انسان بازي كنند و نيروهاي محركه بيروني تنها به عنوان منابع شناختي تابع نيروهاي محركه دروني باشند، تضادها و تعارضات انديشه و عمل كاملاً از ميان مي‌روند. اما به ميزان تأثيرگذاري نيروهاي محركه بيرون و تابع كردن نيروهاي محركه درون، كنش‌ها به واكنش برگردانده مي‌شوند و تضادها و تعارضات ميان انديشه و عمل يك به يك بروز پيدا مي‌كنند.
ج) اكنون كه بحث در باره نيروي محركه انسان به ميان آمد، خوب است رابطه‌اي ميان نيروهاي محركه و انديشه راهنماي انسان برقرار كينم. بنا به اينكه براي هر فرد دو نيروي محركه دروني و بيروني وجود دارد، نيروي محركه استعدادها و حقوق انسان قائم به ذات و از هستي دروني او سرچشمه مي‌گيرد. اين نيروها در مجموع در كار ساخت انديشه راهنمايي هستند كه ما در اينجا به عنوان انديشه راهنماي آزادي ياد مي‌كنيم. در مقابل، هر گاه نيروهاي محركه بيروني به كار ساختن انديشه راهنماي انسان بيايند، انديشه راهنمايي كه به وجود مي‌آيد، انديشه راهنماي قدرت مي‌ناميم. بنا به اينكه قدرت از خود فاقد هستي است، و هستي قدرت حاصل نيست كردن و تخريب هستي‌هاي ديگر است، انديشه راهنماي قدرت، انديشه‌اي است كه با هدف استيلاء بر چيزها و تخريب استعدادها و حقوق انسان به وجود مي‌آيند. بنابراين از اين نظر كه نگاه كنيم دو انديشه راهنما بيشتر وجود ندارد. يكم، انديشه راهنماي آزادي و دوم انديشه راهنماي قدرت. انديشه‌هاي راهنماي ديگر همه تركيبي از اين دو انديشه راهنما هستند. ميزان تأثيرگذاري و رابطه تابع و فعال بودن نيروهاي محركه درون و بيرون بر يكديگر نشان مي‌دهد كه انديشه راهنما تا چه اندازه از آزادي برخوردار است و تا چه اندازه به انديشه راهنماي قدرت تبديل شده است.
د) تقسيم بندي افراد به انسان‌هاي عملگرا (پراكتيكال) و نظرگرا (تئوريكال) اشتباه و خطاي محض تحليل ماهيت روانشناختي انسان است. عمل و نظر به موجب نيروهاي محركه دروني و بيروني است كه به عمل و نظر در مي‌آيند، هر چند عمل و نظر پس از به وجود آمدن خود به مثابه نيروي محركه انسان در مي‌آيند. وقتي يك فرد را عملگرا مي ناميم ، قطعا مراد گوينده اين است كه اعمال او را خارج از نظرات او لحاظ كند. و اگر در پس هر عمل يك انديشه و يك نظر وجود داشته باشد، در اين وضعيت افراد عملگرا جز آن نيست كه تابع نظرات ديگران هستند. به عبارتي، افراد عملگرا از خود فاقد كنش هستند و تنها به مثابه ابزار كار ديگران وجود دارند. اضافه كنم، با توجه به اينكه انسان بدون انديشه راهنما وجود ندارد و هر عملي بدون انديشه راهنما محل بروز پيدا نمي‌كند، انديشه راهنماي افراد عملگرا، انديشه راهنمايي نيست كه از حقوق و استعدادهاي دروني او سرچشمه گرفته باشد. بنا به اينكه افراد عملگرا تابع و ابزار نظرات ديگران هستند، انديشه راهنماي آنها جز انديشه راهنماي قدرت نخواهد بود.
افرادي كه فقط حرف مي‌زنند و هيچ عملي ندارند، حرف‌ها ونظرات آنها اگر از حقوق و استعدادهاي دروني‌شان سرچشمه مي‌گرفت، غير ممكن است که به عمل منتهي نشود. بنابراين، تنها در شرايط تابع شدن نيروهاي محركه درون نسبت به نيروهاي محركه بيرون و تحت انديشه راهنماي قدرت است كه حرف‌ها و نظرهاي انسان يا به عمل منجر نمي‌شوند و يا اگر منجر به عملي شدند، در تضاد با عمل قرار مي‌گيرند. افرادی كه فقط حرف مي‌زنند و تئوري بافي مي‌كنند و يا ديگران را براي پيشبرد اهداف خود جلو می‌اندازند، از دو حال خارج نيست، يا آنكه كوشش دارند تا ديگران را منفعل و تابع نظرات خود بسازند و يا آنكه كوشش دارند تا از ديگران پوشش آسايش خود بسازند. آنها هم كه تنها حرف مي‌زنند و كوشش ندارند تا ديگران را يا تابع و يا پوشش آسايش خود بگردانند، حرف‌ها و نظرات آنها پوشش عافيت‌طلبي است. در حقيقت اين افراد به جاي آنكه انرژي محركه خود را برابر با رشد و آزادي، ميان انديشه و عمل تقسيم كنند، با يك شگرد موزيانه و عافيت‌طلبانه، خود را گرد حرف‌ها و نظرها پنهان مي‌كنند.
ه) اشاره به اين حقيقت لازم است كه افراد و جامعه‌ها در وضعيت كنشي و در تبادل اطلاعات و دانش مكمل يكديگر هستند. چنين نيست كه همواره از نظرات ديگران پيروي كردن و نظرات ديگران را مبناي انديشه راهنماي خود گرداندن، اقدام واكنشي و تخريب استعدادها و حقوق خود باشد. تبادل اطلاعات و دانش و پيروي از نظرها، هرگاه توانايي خلاقيت و توليد را از افراد سلب نكند، نه تنها لطمه‌اي به حقوق و استعدادهاي انسان نخواهد زد، بلكه مي‌تواند، موتور محركه دروني انسان را تواناتر بگرداند. بنابراين اگر در مواردي بعضي از نظرها و تئوري‌ها به دليل تفاوت فرصت‌هاي اتفاقي، نوعي تقسيم كار اقتضايي به وجود مي‌آورد، اين تقسيم كار نبايد به وضعيت حرفه‌اي تبديل شود. بدين معنا، نباید تقسیم کار به گونه ای باشد كه عده‌اي براي كار كردن خلق شوند و عده‌اي براي فكر كردن. اصل شناور كردن مسئوليت‌ها و پست‌هاي سازماني كه در تئوري‌هاي مديريت انسان‌گرا، مطرح شده است، به منظور پرهيز از روند حرفه‌اي‌گرايي و پرهيز از روند از خود بيگانگي انسان است. بنابر اصول آزادي و كنش‌گري، شخصي كه حرف‌ها ونظرها را به عمل در مي‌آورد، بايد از يك سو با رشد انديشه، خود به نظر برسد و از سوي ديگر در حين عمل نبايد قوه خلق و ابتكار را از كف دهد.

آيا روشنفكري بدون عمل وجود دارد؟
كسانيكه بر اين نظر هستند كه كار روشنفكري نظريه‌سازي است و در سياست عمل ندارند و يا از اين بيشتر معتقدند كه روشنفكران نبايد در سياست عمل داشته باشند و متقابلا معتقدند كه يك سياستمدار نبايد به كار روشنفكري بپردازد، در حقيقت برداشتي ثنويت‌گرا و سراسر تناقض آميز از رابطه روشنفكري و سياست ارائه مي‌دهند. اين نظر از خود نمي‌پرسد كه روشنفكري بدون عمل چيست و در كدام ساحت فكري داراي معني است؟ همچنين از خود نمي‌پرسد كه اگر روشنفكري را نه به عمل ونه به سياست، كاري نيست، آيا روشنفكري را جز خيالبافي كردن و حرف‌هاي ذهني زدن و به قول عوام جز «شر و ور» گفتن كاري هست؟ اگر دغدغه روشنفكري و كار اصلي روشنفكري پرداختن به حقيقت است، آيا واگذاردن سياست از سوي روشنفكران، معنايي جز وانهادن كار سياست به سياستمداراني كه در كار قرباني كردن حقيقت پيشي جسته‌اند، دارد؟
آقاي تقي رحماني در گفتگو با روزنامه اعتماد ملي مي‌گويد : «اصلا‌ح‌طلبان به منجي نياز ندارند، به عمل‌گرا نياز دارند. بين كسي كه خوب حرف مي‌زند با كسي كه خوب عمل مي‌كند بايد تفاوت قائل شد. بايد بين مرد سياست و مرد روشنفكر تفاوت باشد، مرد سياست و عمل مي‌خواهيم نه روشنفكر3» آقاي رحماني در ادامه با مقايسه آقاي خاتمي به عنوان يك روشنفكر، به دو نمونه از سياستمداراني كه مثل او حرف نزدند، اما بهتر از او عمل كرند، اشاره مي‌كند « برخي مي‌گويند آقاي خاتمي خوب حرف زد، از آزادي بيان و مخالف و گفتمان گفت اما در عمل، عمل محافظه‌كارانه داشت، اما برعكس آقاي كروبي، حرف از آزادي بيان و مخالف نزد، محافظه‌كارانه حرف زد اما عملش اصلا‌ح‌طلبانه بود..... من يك‌بار در مقاله‌اي خاتمي را با اردوغان مقايسه كردم، رجب اردوغان از موضع قدرت با ژنرال‌ها حرف زد، خاتمي شعارهاي راديكال‌تر داد. در تركيه اردوغان واقعا سياستمدار بود، نمي‌توان در موضع سياستمداري روشنفكري عمل كرد، مي‌تواني روشنفكر باشي اما نمي‌تواني رئيس‌جمهور باشي. در هشت سال اصلا‌حات يك روشنفكر به‌جاي رئيس‌جمهور حرف زد. شما از گفت‌وگوي تمدن‌ها حرف مي‌زني ولي نمي‌تواني از آمريكا حرف نزني، بايد با كلينتون هم دست بدهي. اگر آقاي كروبي اين شعار را نمي‌دهد، انتظاري هم از او نيست هر چند شعار نداد اما به آمريكا رفت و آنجا با سناتورها ديدار كرد و با آنها دست داد. بزرگ‌ترين مشكل ما اين است كه پست اجرايي بگيريم و در اين جايگاه بحث‌هاي تئوريك و روشنفكري انجام بدهيم4».
با اين توصيف، بهتر از اين نمي‌شود از يك روشنفكر، به عنوان فردي كه «شر و ور» مي‌گويد و حرف‌هاي او به كار عمل نمي‌آيد و متقابلاً از يك سياستمدار، به عنوان كسي است كه داراي شخصيت دورويي است، تعريف صريحي از بيان قدرت ارائه داد. همچنين با اين توصيف وقتي از يك سياستمدار خوب به عنوان كسي كه با دورويي و موضع گيري‌هاي مصلحت‌انديشانه كار اصلاح را پيش مي‌برد، ياد مي‌شود، چه تعريف صريح‌تري از بيان قدرت مي‌توان ارائه داد؟ چنين بيان قدرتي از شخصي زجر كشيده، صادق و شجاعي چون تقي رحماني بعيد بود، اما شايد بتوان چنين بياني را پيامد صريح ثنويت‌گرايي دانست، خواه در قالب اصلاح‌طلبي و خواه در قالب انقلابي‌گري. اگر آقاي تقي رحماني بگويد، مراد او اين نيست كه روشنفكر «شر و ور» مي‌گويد و یا حرف‌هاي او به كار عمل نمي‌آید، بلكه روشنفكر با رهنمود دادن و نظر دادن، ديگران را به حركت و عمل وا مي‌دارد، اين تعبير از روشنفكري نيز چيزي از بار بيان قدرت نمي‌كاهد. زيرا برابر با اين تعريف، روشنفكران يا اهل عمل را ابزار كار خود مي‌سازند و يا با ارائه رهنمودها خود ابزار كار اهل عمل مي‌شوند.
از اين موضوع صرفنظر مي‌كنيم كه آقاي خاتمي بر خلاف نظر آقاي تقي رحماني يك روشنفكر نيز محسوب نمي‌شود. چه آنكه در اين سال‌هاي اخير هيچ مقاله و يا گفتاري كه حاوي انديشه روشنفكرانه و ياحاصل نوآوري‌هاي فكري باشد از او ديده نشده است. به عكس آقاي خاتمي با مصلحت‌انديشي‌هاي محافظه كارانه، محاسبه سود و زيان ميان «ماندن و سكوت كردن» با «رفتن و عمل كردن»، تلاش براي سازش دادن ميان حقوق ملي و منافع قدرت، در مجموع خود را به نحله‌اي از سياستمداران پيوند داد كه با جريان روشنفكري بيگانه است. تنها مي‌توان در ميان سياست‌ورزان موجود شخصيت آقاي خاتمي را از جمله كساني دانست كه خوش فكرتر و داراي صداقت بيشتري است. ليكن بنا به تعريفي كه پيشتر ارائه داديم، رابطه انديشه و عمل، رابطه‌اي سازواره‌اي (ارگانيك) و «اين همان» هستند. اگر آقای تقی رحمانی به جای عملگرایی و تفکیک عمل از حرف زدن، با تعیین جایگاه یک روشنفکر به عنوان یک فعال و منتقد سیاسی، چنین وانمود می‌کرد که یک روشنفکر نباید در سیاست اجرایی و در مدیریت حکومت دخالت داشته باشد، شاید بیان او تا حد زیادی از بیان قدرت فاصله می‌گرفت. اما او به آشکارا راه ماکس وبر را می‌رود و به تفکیک اندیشه از عمل از یک سو و تفکیک روشنفکری از اصل سیاست می‌پردازد.
تفکیک روشنفکری از سیاست اجرایی نیز خالی از اشکال نیست. زیرا با خالی کردن عرصه سیاست اجرایی از روشنفکران و روشن‌اندیشان، میدان سیاست را به انحصار کانگسترهای سیاسی و مصلحت‌اندیشان قدرت در می‌آوريم. زیرا عدم حضور روشنفکران در سیاست اجرایی، سیاست را تا حد تکنیک چیرگی و سلطه بر نهادهای سیاسی تقلیل می‌دهيم. زیرا وقتی روشنفکران عرصه سیاست اجرایی را ترک می‌گویند، مفاهیم سیاسی مانند آزادی، دموکراسی، حقوق بشر، گفتگو و ... که از دل فلسفه و فلسفه اجتماعی برخاسته‌اند، به دستاویز سیاستمدارانی تبدیل می‌شوند که فهم درستی از این مفاهیم ندارند. وضیت جهان دموکراسی در چند دهه اخیر، گزارشی از خالی شدن میدان سیاست توسط روشنفکران و ظهور نسلی از کانگسترهای سیاسی است. شاید از همین روست که مفاهیم یاد شده به جای آنکه توسط روشنفکران نمایندگی شود، توسط بدترین چهره‌های سیاسی مانند دولتمردان آمریکایی نمایندگی شد. و به عکس، این روشنفکران بودند که با باب شدن ژست ضد تروریستی و باب شدن مفاهیمی چون رقابت، تجارت، مصلحت، عملگرایی، واقع‌گرایی، جهانی سازی و تئوری بازی‌ها، دنباله رو این کانگسترهای سیاسی شده‌اند.
اما این پرسش وجود دارد که اگر روشنفکران بخواهند در عرصه سیاست اجرایی حضور داشته باشند، حضور آنها چگونه حضوری است؟ با کدام تعریف و کدام تفسیر از سیاست، روشنفکران می‌توانند در سیاست حضور داشته باشند؟ برای فهم این حضور و این رابطه، ابتدا باید به روی ویژگی‌های کلی‌ای که در باره ماهیت روشنفکری اجماع وجود دارد، تأکید کرد. اگر ویژگی‌هایی چون نواندیشی، اندیشه انتقادی، دغدغه حقيقت داشتن و ضد قدرت بودن را در زمره ویژگی‌های اصلی روشنفکران بدانیم، بدیهی ست که روشنفکران نمی‌توانند با سیاست‌های محافظه‌کارانه، سیاست مصلحت‌اندیشانه و سیاست‌هایی که ناظر به تولید و انباشت قدرت است، سرسازگاری داشته باشند. روشنفکران با سیاستی همراهی می‌کنند که ناظر به رشد و آزادی انسان و جامعه است. توضیح اینکه، دو تعریف درباره سیاست وجود دارد. یک تعریف، تعریفی است که سیاست را فن چیرگی بر نهادهای اجتماعی و سیاسی می‌شمارد. این تعریف از سياست، یک تعریف عملیاتي (پراکتیکال) از وضعیت تقریبا موجود دولت‌هاي رایج در جهان امروز است. یک تعریف دیگر، سياست را ناظر به تكنيك‌هاي رشد و آزادي انسان مي‌شناسد. هر چند ممکن است این تعریف، تعبیر ایدئولوژيکی مفهوم سیاست باشد، اما اگر هر تعبیری از ایدئولوژی را نوعی دشنام تلقی نکنیم، چنین تعبیری از سیاست وجود دارد. اگر چنین تعبیری از سیاست وجود نداشته باشد، پس تلاش مبارزان سیاسی و تلاش مدافعان واقعی حقوق بشر به منظور رشد و آزادی، تلاش‌های بیهوده‌ای بايد تلقي شوند.
با این توضیح، حضور و فعالیت روشنفکران در عرصه سیاست، حضوری است سراسر انتقادی و ضد قدرت. اگر اغلب سیاستمداران دولتمدار و به ویژه سیاستمدارانی که قدرت را هدف قرار می‌دهند، همواره توجیه کننده وضع موجود هستند، روشنفکران برابر با ماهیت انتقادی بودن و برابر با ماهیت ضد قدرت بودن، همواره مخالف وضع موجود هستند. به گونه‌ای که وقتی در مرکز قدرت سیاسی هم قرار می‌گیرند، هیچگاه نسبت به نظام سیاسی و قدرت رسمی تعهد و التزام نشان نمی‌دهند. تعهد و الترام روشنفکران همواره در برابر آزادی و حقوق جامعه است. به عبارتی، یک روشنفکر در مقام دولتمداري همان نقشی را بر عهده دارد که یک شخصيت اپوزسیون در بیرون از دستگاه‌های دولتی فعالیت می‌کند. به دیگر سخن، یک روشنفکر خواه در مقام دولتی و خواه در مقام یک شهروند غیر دولتی، در موقعیت اپوزسیون قدرت باقی می‌ماند. مقام اپوزسیونی حد فاصل میان روشنفکری دولتی با سیاستمداران حرفه‌ای است. سیاستمداران حرفه ای و حزبی تا وقتی که در موقعیت بیرون از دولت هستند در نقش مخالفان جدي‌ دولت قرار دارند، اما همینکه به قدرت مي‌رسند توجیه کننده وضع موجود می‌شوند.
بنابراين تعاريف مي‌توان چند تفاوت اساسي ميان روشنفكران سياستمدار و سياستمداران حرفه‌اي قائل شد.
الف) تفاوت نخست به نوع دولتمدار بودن و حقوقمدار بودن سياستمداران حرفه‌اي و روشنفكران سياستمدار باز مي‌گردد. سياستمداران همواره دولتمدار، و روشنفكران همواره حقوقمدار هستند. به عبارتي، هدف سياستمداران كسب قدرت و تصرف نهادهاي دولتي است، اما روشنفكران در سياست‌ورزي، با روش حقوقمداري و با هدف دستيابي و تعميم حقوق جامعه، به فعاليت سياسي مي‌پردازند. از اين رو سياستمداران وقتي تعارض جدي ميان حقوق دولت و حقوق جامعه پديد مي‌آيد، جانب حقوق دولت را مي‌گيرند. ولي روشنفكران در اين تعارض هيچ مصلحتي را برتر از حقوق جامعه نمي‌شناسند.
ب) دومين تفاوت در نوع مخاطب‌سازي روشنفكران سياستمدار و سياستمداران حرفه‌اي است. با توجه به اينكه هدف سياستمداران كسب قدرت و تصرف نهادهاي دولتي است، مخاطبان مبارزه سياسي آنها دولتمداران هستند. چه آنكه سياستمداران حرفه‌اي بزرگترين نيروي محركه سياسي جامعه را دولت مي‌شناسند. در نتيجه اين سياستمداران تقاضاهاي خود به سوي دولت‌ و مراكز قدرت هدايت مي‌كنند. در مقابل، روشنفكران با توجه به اينكه وجدان عمومي را بزرگترين نيروي محركه تغيير مي‌شناسند، مخاطبان خود را از دولتمداري به مدار باز وجدان اجتماعي انتقال مي‌دهند.
ج) يك تفاوت ديگر ميان سیاستمداران حرفه‌ای و روشنفكران، ارائه بيلاني از دستاوردها و دست‌نياوردهاست. سياستمدارن حرفه‌اي در مقام دولتی همیشه تصویری اسطوره‌ای از دستاوردها ارائه می‌دهند، در حالی که روشنفکران سیاستمدار، در مقام دولتی دستاوردها را حداقل كار سياست‌ورزي مي‌شناسند و از آنجا كه فاصله وضع موجود را با وضع مطلوب بي‌كران مي‌شناسند، هميشه از دست‌نيارودها سخن مي‌گويند. چه آنکه می‌دانند دولت بنا به موقعیت قدرت می‌تواند مرکز تولید بهره‌هاي مفت و ارزان (رانت) باشد و لذا می‌تواند همیشه نقطه کمین نیروهای ضد آزادی و ضد رشد قرار گیرد.
د) وحدت و ثبات روشي يكي ديگر از تفاوت‌هاي اساسي ميان سياستمداران حرفه‌اي با روشنفكران سياستمدار است. به عبارتي روشنفكران سياستمدار با اصولي روشمندانه در موقيعت فعاليت‌هاي دستگاه‌هاي دولتي قرار مي‌گيرند. بدين معنا كه روش انتقادي آنها در موقعيت فعاليت درون دستگاه‌هاي دولتي با موقعيت بيرون از دستگاه‌ها، تغييرناپذير است. اما سیاستمداران حرفه‌ای که نقش اپوزسیونی دولت را درک نمی‌کنند، همواره با روش‌هاي دوگانه و چندگانه به فعاليت دستگاه‌هاي دولتي برخورد مي‌كنند. وجود روشمندي و ثبات رويه علاوه بر اینکه از عقلانیت سیاسی حکایت می‌کند، حکایت از منصف بودن این عقلانیت است. لذا، روشفکران با حضور در عرصه سیاست می‌توانند نمادی از انصاف، روشمندی و عقلانیت سیاسی باشند.

يادداشت‌ها
1- براي مطالعه بيشتر به كتاب عصبيت و رشد آدمي نوشته كارن هورناي، ترجمه محمد جعفر مصفا، انتشارات بهجت مراجعه شود.
2- کتاب چهار مقاله در باره آزادی نوشته آیزایا برلین ترجمه محمد علی موحد انتشارات خوارزمی ص 122
3- روزنامه اعتماد ملي 16/9/87
4- همان منبع 16/9/87

ahmad_faal@yahoo.com


شنبه 3 اسفند 1387
فرم ارسال نظر:
نام:  
پست الکترونیک:  
برای مثال: bayaneazadi@ahmadfaal.com
موضوع:  
نظر:  
وب سایت:
برای مثال: http://www.ahmadfaal.com
وب لاگ:
برای مثال: http://faalahmad.blogfa.com
   
Skip Navigation Links
پست الکترونیک:
bayaneazadi@ahmad
faal.com
- اسطوره های سیاسی
- سرگذشت سوبژه در نظریه های انسانشناختی
مباحثي پيرامون مناسبت هاي اجتماعي
--------------------
مباحثي در باره روشنفكري ديني
--------------------
مباحثي در باره فلسفه حقوق و سياست
--------------------
مجازات کردن سخت‌ترين کار ممکن است: مصاحبه با فوکو
--------------------
فلسفه و روان‌کاوي: آلن بديو
--------------------
مصاحبه با دیوید هاروی: سیمای تازه‌ی نظام اقتصادی جهان
--------------------
آیا شورش بی‌فایده است؟ میشل فوکو
--------------------
«در دفاع از انقلاب۵۷» امین بزرگیان
--------------------
«روحانیت اسلام و عصر جديد» امین بزرگیان
--------------------
چامسکی: دانشگاه بنگاهی تجاری شده است
--------------------
رونویسی تاریخ، بازگشت فاشیسم − گفت‌وگو با مراد فرهادپور
--------------------
ژیژک: بعضی وقت‌ها باید از ارادۀ اکثریت تخطی کرد
--------------------
حقوق بشر بدون تکالیفْ شکست می‌خورد
--------------------
مشاهده لیست کامل مقالات
تمامی حقوق و مطالب این وب سایت محفوظ است © 1387