«بيان آزادی، بیان آزاد شدن انسان و جامعه ها از زندان قدرت و خشونت است»
جهان بدون قدرت،   
جهاني که در آن، انسان و جامعه ها به آزادی و رستگاری مطلق دست یافته اند. اگر جهان بدون قدرت وجود ندارد، فی الواقع جهان بدون ستم، جهان بدون تجاوز، جهان بدون سانسور و ابهام، جهان بدون جنگ و کشمکش و سرانجام جهان بدون تضاد وجود نخواهند داشت. اگر قدرت فرآورده تضادها و نابرابری هاست، و اگر بنای جهان بر حقیقت و وحدت رخدادهای حقیقی است، پس نابرابری ها و تضادها و در نتیجه قدرت، به موجب از خود بیگانگی انسان در زیست جهان خویش پدید آمده اند. اگر جهان بدون قدرت هر گز به واقعیت نخواهد نشست، حداقل می تواند به منزله الگوی سنجش آزادی و حق مداری در جهان واقعی قلمداد شود.
نسبت نويسنده وب با كمونيسم و ليبراليزم:
اگر كمونيست ها و ليبراليست ها به حكومت برسند، محتمل مي دانم كه با ليبراليست ها دوست و با كمونيسم دشمن خواهم بود.
و اگر كمونيست و ليبراليست ها تحت حكومت ديگران باشند، با كمونيست ها دوست و با ليبراليسم دشمن خواهم بود.
جامعه آرماني و انديشه راهنما، در مناظره مكتوب با علي مزروعي

مقدمه
شايد يكي از دلايل فقدان جريان انديشه در ايران، فقدان يك انديشه راهنما در خور فرهنگ ايراني است. از عهد باستان تا كنون انديشه‌ها و فرهنگ‌هاي مختلفي به ايران وارد شده‌اند. دو موج اسلام‌گرايي و يوناني‌گرايي از مهمترين آنها بودند. دموكراسي، آريستوكراسي و منطق سه پيام مهم فرهنگ يوناني بودند. و انديشه برابري، يكتاپرستي و رستگاري مهمترين شاخصه‌هاي فرهنگ اسلام‌گرايي شمرده مي‌شدند. خود ايرانيان از عهد باستان واجد فرهنگ برابري و انسان‌دوستي بودند. حاصل جمع و تفريق اين سه فرهنگ اين بود كه پيام دموكراسي و برابري از ورودي فرهنگ‌هاي يوناني و اسلامي حذف شدند و پيام‌هايي چون آريستوكراسي و منطق در انديشه‌ورزان ايراني جذب شدند. اين پيام‌ها وقتي كنار يكتاپرستي و رستگاري قرار گرفتند، هم از محتواي ايراني بودن خارج شدند و هم از برقراري يك انديشه راهنما كه در خور فرهنگ ايراني باشد، عاجز ماندند. هر چند دموكراسي در يونان بر اصل نابرابري و فلسفه آريستوكراسي شكل گرفت، و جامعه مدني عصر ييامبر همين دموكراسي را بر اصل برابري تجربه كرد، اما آنچه كه در انديشه‌ورزان ايراني و اسلامي ادامه پيدا كرد، تجربه‌هايي نبودند كه با دو عنصر ذاتي فرهنگ ايراني يعني برابري و انسان‌گرايي، همآواز باشند. نتيجه اين شد كه انديشه ايراني همواره در كشاكش دهر از پيوند با عناصر برابري و آزادي بازماند. سه انقلاب بزرگ در يك صد ساله اخير، مي‌توانستند هر يك نقطه شروع همآوازي يك جريان انديشه باشند؛ اما از نابختياري مردم اين سرزمين بود كه به دلايل استبداد ديرپاي ايرانيان از يك سو و مصرف‌گرايي روشنفكران از سوي ديگر، تجربه‌‌هاي انديشه راهنماي آزادي و برابري در نيمه‌هاي راه متوقف شدند. باشد كه با ادامه گفتگو ميان روشنفكران اين سرزمين، تجربه‌ها از راه يافتن يك انديشه راهنما كه در خور فرهنگ ايراني باشد، با يكديگر پيوند برقرار كنند.
مناظره حاضر كه بخش نخست آن تحت عنوان آزادي، رقابت و عدالت منشتر شد، در سه بخش تهيه شده است. اگر در طول بحث پاسخ هاي آقاي مزروعي كوتاه‌تر مي‌آيند، اين به عهده او بود كه كوتاه سخن بگويد و يا شرح بيشتري در باره ديدگاه‌هاي خود ارائه دهد. چنانچه وقتي متن را به پايان بردم به ايشان خاطر نشان شد كه او مخير است كه مطالب ديگري را پس از بازبيني كل متن بدان بيافزايد. اما او انتشار همين متن را بلامانع دانستند.
از حيث امانتداري در انتقال مباحث لازم است به اين نكته اشاره كنم كه در ادامه ويرايش گفتگو، تنها سه بند از مباحث اينجانب و سه بند از مباحث آقاي مزروعي، به دليل ارتباط با بحث ديگر، از لابلاي بحث كنوني حذف و به بخش سوم و پاياني مناظره انتقال داده شده است.

احمد فعال: براي اينجانب قابل درك است كه وقت شما به خصوص در آستانه انتخابات تنگ‌تر از وقت اينجانب است. اينجانب نيز در تطويل كلام و پاسخ‌ها، گرچه با مشكل وقت مواجه مي‌شوم، اما در هر حال اگر تظاهر نكرده باشم، به خاطر حقيقت راه را تا آخر ادامه خواهم داد. از همين رو مطالب مطرح شده را به اجمال پاسخ مي‌گويم، تا فرصت بيشتري براي پاسخ به سياست عملي باشد.
1- به سوره الشمس اشاره كرديد. اين سوره چنانچه از مضمون آن پيداست از تجريه‌ها و از نقش‌هايي كه در تجربه‌ها تحصيل مي‌شوند سخن ياد مي‌كند. سرانجام به نفس انسان مي‌رسد و از تجربه‌ها و نقشي كه نفس در تجربه‌ها ايجاد مي‌كند، سخن مي‌گويد. برابر با اين آيه و آيات ديگر "نفس" سرشت انسان نيست. سرشت انسان فطرت اوست كه توحيدي است. اشتباه مرحوم زنده ياد شريعتي و همفكران او از يك طرف و طرفداران اسلام فقهي از طرف ديگر، اين بود كه هر دو ايده ثنويت‌گرايي خود را كه پيشتر از غرب مدرن (ديالكتيك) و غرب قديم (فلسفه ارسطويي) برگرفته بودند، به وجود و وجوه انسان از خودبيگانه حاضر، كه قرآن از آن به عنوان نفس (= شخصيت) ياد مي‌كند، مستند ساختند.
2- مراد من از تمثيل بهشت اين بود كه اتوپيا به شدت فاصله بگيرم. مراد اين بود كه گفته شود، بهشت اگر ريشه در زمين نداشته باشد، فريبكاري بيش نيست. لذا پيامبر آگاه بود كه براي پرهيز از هر نوع ثنويت‌گرايي و فريب‌كاري، دنيا را مزرعه آخرت تفسير كرد. مراد اين بود كه نشان دهم، وقتي يك فرد مي‌تواند در قلمرو خود و محيط خود بهشت خلق كند (= انسان عارف و حقوقمند) پس مي‌توان اين بهشت را به وسعت بشريت تعميم داد. اين بهشت جز در آزادي و حقوقمند شدن انسان و جامعه‌ها در پديد نمي‌آيد. مي‌گوييد، لابد هدف شما كار فرهنگي است؟ نمي‌دانم مراد شما از كار فرهنگي چيست؟ اينجانب كار فرهنگي را از كار سياسي و از كار اقتصادي جدا نمي‌داند. مراد من هر سه و همه كارهايي است كه نيروي محركه انسان و نيروي محركه جامعه را خطاب قرار مي‌دهد. از همين جا به سياست عملي مي‌رسم، ولي قبل از آن توضيحي درباره دولت ارائه دهم،
3- در بسياري از نوشته‌هاي خود از جمله در "تابوهاي قدرت" دولت را به مثابه سازمان يافته‌ترين شكل قدرت نقد كرده‌ام. قدرت حاصل رابطه قواست. و همانگونه كه به نيكي ياد كرديد، هيچ رابطه قوايي بدون رابطه سلطه در وجود نمي‌آيد. قدرت در ذات خود فاسد، فاجر و تمركزگراست. پس دولت به مثابه سازمان يافته ترين شكل قدرت، نماد آشكار فسادهاست. دولت‌هاي امروز دو دسته‌اند، يا نمايندگي از مردم دارند و يا يك سازمان قدرت هستند. در ديكتاتوري‌ها، دولت جز سازمان قدرت، يا ديوانسالاري قدرت چيزي نيست. در دموكراسي‌ها، دولت تركيبي از نمايندگي و سازماندهي قدرت است. نقش دولت‌ها در تجاوزهاي داخل (به نام امنيت) و خارج از كشور (به نام منافع ملي)، نقش سازماندهي قدرت دولتي است. و نقش دولت‌ها در اجراي حقوق ملي، نقش نمايندگي است. اما متأسفانه نقش نمايندگي‌ دولت‌ها به دليل اصل راهنماي قدرت در جهان امروز، تركيبي از آزادي و قدرت است. كوشش ما به عنوان روشنفكر، اولا معطوف به تبديل دولت به مثابه سازمان قدرت به دولت به مثابه نمايندگي است. و از آنجا كوشش براي تبديل نقش نمايندگي از قدرت به آزادي است. از اين رو دولت نمايندگي و نيز دولت‌مردان نماينده، نقش اپوزسيوني قدرت را ايفاء مي‌كنند. به عبارتي، حضور روشنفكران در دولت و سياست‌ورزي، نه در مقام سياستمداري حرفه‌اي با هدف قدرت، بلكه تنها در مقام اپوزسيون قدرت بودن (= نقش روشنفكري در سياست‌ورزي)، قابل توجيه است. اگر دولتي چنين مقامي را برنتافت، صرفاً به يك ديوانسالاري قدرت تبديل شده است. لذا با دولت به مثابه سازمان قدرت مخالف هستم و با دولت به مثابه نمايندگي و اجراي حقوق موافق هستم. ممكن است بپرسيد، چگونه اجراي حقوق بدون قدرت ممكن مي‌شود؟ تفصيل اين بحث را در تضاد آزادي و قدرت منتشر كرده‌ام. اگر لازم بدانيد حتما برايتان ارسال خواهم كرد.
4- درباره سياست عملي، هر چند از لابلاي بحث‌ها آشكار است، و از قرار هيچيك از نوشته‌هاي اينجانب پس از سال‌ها انتشار به اطلاع شما نرسيده است، اما به اختصار خدمتتان عرض مي‌كنم: اينكه شما مي‌گوييد برنامه عملي شما براي ترافيك و يا لابد كنترل آلودگي و بيكاري و... چيست؟ راه حل‌ها از دو دسته خارج نيستند. يكم، راه‌حل‌هايي كه از راه قدرت و سازمان‌هاي قدرت تحصيل مي‌شوند و دوم راه حل‌هايي كه از راه آزادي تحصيل مي‌شوند. مخاطب راه‌‌حل‌هاي قدرت، دولت به مثابه سازمان قدرت است و مخاطب راه‌حل‌هاي آزادي نيروي محركه جامعه و وجدان عمومي است. وجدان عمومي در انديشه راهنماي قدرت، هيچ جايگاهي ندارد. گفتن اين حقيقت ضروري است كه كانون‌هاي قدرت، همواره به جاي وجدان عمومي تا حدي به افكار عمومي اعتناء مي‌كنند. از آنجا كه افكار عمومي فرآورده هيجانات روزمره و قضاوت‌هاي سطحي و روزمره است، انديشه راهنماي قدرت با تهييج اين هيجانات و با تبليغات كوشش دارد تا از افكار عمومي مَحمَلي براي اعمال قدرت بسازد. اعتماد عمومي مهمترين نيروي محركه وجدان عمومي و مهمترين محمل راه‌حل آزادي است. از اين رو انديشه راهنماي آزادي، به جاي تهييج افكار عمومي، به جنبش اعتمادسازي روي مي‌آورد (شرح مفصل را در سه مقاله به نام نيروي بديل آورده‌ام).
به منظور اينكه سخنان خود را كاربردي‌تر بسازم، يك مثال مي‌زنم. از نقطه نظر آسيب‌شناختي، آنچه در ايران امروز بعد از انقلاب و به ويژه بعد از دوران اصلاحات، بيشترين آسيب را به جامعه وارد كرد، آسيب به اعتماد عمومي بود. در ادامه مثال خود توجه شما را نه به معضل ترافيك، بلكه به دهها و صدها معضل ديگر جلب مي‌كنم. به عنوان مثال: به لحاظ آلودگي هوا، تهران آلوده ترين شهر جهان است. ايران در تصادفات جاده‌اي رتبه اول جهان را داراست. در ارتشاء و فسادهاي اداري در زمره بالاترين كشورها هستيم. در مصرف انرژي 6/1 بار نسبت به متوسط مصرف جهان و 17 بار بيشتر از ژاپن مصرف مي‌كنيم. در اصراف آب هنگام استحمام و ظرفشويي، نفر اول در جهان هستيم. در آمار خودكشي و بزهكاري نفر اول جهان هستيم. در رواج فساد و خودفروشي سرآمد جهان هستيم. در مصرف‌گرايي و تجمل‌گرايي رتبه ويژه‌اي در جهان دارا هستيم. در طلاق و قتل‌هاي خانوادگي آمار‌ها وحشتناك است، در از هم گسيختن پيوند‌هاي اجتماعي و از بين رفتن سلسله مراتب اعتمادها (در خانواده در جامعه و در سازمان‌هاي كار) سرآمد جهان هستيم. در دروغگويي سرآمد جهان هستيم. اگر دروغگويي رابطه مستقيمي با ناامني‌ها و فقدان چشم‌انداز روشن داشته باشد، در تاريكي چشم‌اندازها سرآمد جهانيان هستيم، در در در در در... اينها همه به غير از آمار عقب ماندگي‌هاي علمي و آمارها‌ي اقتصادي است كه خود شما بيشتر واقفيد. شما فكر مي‌كنيد، اگر تمام تيم‌هاي كارشناسي و تمام پرفسورهاي دنيا و تما استراتژيست‌ها و مديران و تكنوكرات‌هاي آمريكايي و اروپايي از سراسر جهان جمع شوند، و كارآمدترين دولت دنيا را در ايران به وجود بياورند، مي‌توانند يك به هزار اين معضلات را نه ده سال، بلكه بعد از 50 سال ديگر حل كنند؟ من كه بعيد مي‌دانم. از اين روست كه انديشه راهنماي قدرت جز سازمان قدرت و جز لطمه زدن به اعتمادها راه حلي نمي‌شناسد. و از اين رو كه انديشه راهنماي آزادي جز در تهييج وجدان عمومي از راه اعتمادسازي، راه حلي براي اين مرزو و بوم نمي‌شناسد. از بختياري مردم ايران است كه در ناخودآگاه تاريخي خود داراي چنان وجداني و چنان نيروي محركه‌اي هستند كه هزار بار مشكلات بيش از اين را، در دم چون برف آب مي‌كند. انقلاب اسلامي ايران شاهد و گواه آزاد شدن چنين نيروي محركه‌اي بود. جنبش دوم خرداد در حال آزاد كردن مجدد چنين نيروي محركه‌اي بود، كه به موجب اعتياد دولت‌مردان به سازمان قدرت، در دم فروكش كرد.
اكنون دوست عزيز جناب مزروعي مي‌خواهيد آسيب‌هايي را كه در سال‌هاي اخير، خواه به وسيله دولت‌ها و خواه به وسيله گروه بندي‌هاي سياسي و خواه به وسيله روشنفكراني كه رقابت را مبناي كردوكار فعاليت‌هاي فكري و سياسي خود قرار داده‌اند، فهرست كنم، تا دانسته شود، سياست عملي واقعي در كجاست؟
علي مزروعی : بازهم توضیحات شما به ذهن من نمی‌نشیند. با اینکه بنده نسبت به آنچه نوشته‌اید مخالفتی ندارم و آرزو می کنم که این نظریات شما بتواند در عمل راهگشا و مفید باشد . آنچه در مورد نوع عمل ما ایرانیان اشاره کرده‌اید بنظرم گیر کار همین جاست که ما ایرانیان در نقد و اعتراض نسبت به وضع موجود ید طولایی داریم، اما در مورد آنچه می خواهیم جایگزین وضع موجود کنیم آرمانگرا و خیال پرداز هستیم و از اینروست که به رغم چندین قیام و نهضت و انقلاب در قرن اخیر هنوز اندر خم یک کوچه برای اداره کشور مانده‌ایم و همه سخن من با شما در این است که نظریات شما نمی تواند الگویی برای اداره کشور باشد و اتفاقا توضیحات شما در باره دولت بیشتر مرا براین امرواقف کرد. ضمن اینکه تفسیر شما را از سوره والشمس درست نمی‌دانم واینکه شما به این سئوال من که همه انسان‌ها در عین برخورداری از حقوق برابر قادر و توانا به استفاده از آزادی به آن شکلی که شما ترسیم می‌کنید نیستند، پاسخ نداده‌اید و اینکه آیا به تفاوت‌ها در خلقت انسان‌ها و نه تبعیض باور دارید یا نه ؟خیال شما را راحت کنم که من ذهنم را درهیچ الگو و چارچوب فکری خاصی محبوس نکرده‌ام اما شما یک الگوی فکری بر پایه موازنه عدمی (که بنظرم در عالم نظراعتباری ندارد ) اختیار کرده‌اید و تلاش می کنید که بقیه امور و حتی تفسیرآیات قران را در این الگوی بریزید. نمونه‌اش همین موضوع ثنویت است که بنظرم هیچ ارتباطی با مسئله توحید ندارد. چرا که خداوند در خلقت انسان ثنویت قرار نداده است که تناقضی با اصل توحید داشته باشد، بلکه خداوند استعداد و قابلیت فجور و تقوا را در نهاد بشر الهام کرده است و این انسان‌ها هستند که بر پایه اختیار خود بسوی یکی از ایندو بحرکت در می آیند، به تعبیر شما جهت توحیدی بسوی خیر یا شرمی یابند و نه اینکه در آن واحد معجونی از خیر و شر و ثنویت باشند! آنچه من از قرآن در می یابم اینکه نمی‌توان جامعه‌ای ساخت که درآن فساد و ظلم و دزدی و تباهی و...نباشد. چون اگرچنین جامعه‌ای را تصور کنیم بسیاری از آیات قرآن موضوعیت خود را از دست می‌دهد. اما می‌توان جامعه‌ای ساخت که رخداد اینگونه وقایع درآن به حداقل برسد. به هرحال من فکر نمی‌کنم که امکان عملی شدن آنچه شما ذیل موضوع موازنه عدمی تبیین می کنید، قابلیت اجرا داشته باشد. همانگونه که در پاسخ قبلی متذکر شدم، هرگز نمی‌شود رفتار انسان‌های معدود را به جامعه تسری داد. چرا که اینان غایت القصوی همان نفس با تقوا را نمایندگی می‌کنند که حتما و لابد در برابرشان و بسیار بیشتر از آنان انسان‌هایی قرار دارند که غایت القصوی فجور را نمایندگی می کنند و با تمسک به استدلال شما می‌شود رفتار اینان را نیز به جامعه خیالی تسری داد. کلام آخر اینکه، مجموعه نظرات شما مبتنی برنوعی خوش بینی نسبت به خلقت و انسان‌هاست که من نیز این چنین هستم، اما چون شما کلا رئآلسیم و واقعگرایی را قبول ندارید، آن بخش از وجود انسان را که جاه طلب و قدرت طلب و...است نادیده می گیرید و مشکل همین جاست. دوست عزیز124هزار پیامبرو هزاران مصلح برای اصلاح بشر و ساخت جامعه‌ای سالم تاکنون آمده‌اند، اما نتوانستند به آنچه می خواهند برسند و به قول شما فقط توانسته‌اند کمی چهره جوامع بشری را انسانی‌تر کنند. بنده هم به همین فکر می‌کنم که اگر کمی از درد و آلام جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنم بكاهم، وظیفه‌ام را انجام داده‌ام. در حالیکه سیاست عملی‌ای که نهایت از نظر شما در می آید، یک انقلاب دیگراست. چون شما آورده‌اید که اگر همه متخصصان عالم هم جمع شوند در شرایط فعلی نمی توانند مشکلات ما را حل کنند! نخیر اگر کمی عقلانبت و تدبیر در همین حکومت ما باشد، بسیاری از مسائل ما حل می‌شوند. هرچند ممکن است ایده‌آل نباشد و به همین دلیل است که امثال بنده در پی اصلاح در همین نظام هستیم .
احمد فعال: 1- يك چيز بگويم كه تا آخر كلام خود را گفته باشم. با اتوپيا‌سازي به شدت مخالف هستم. با آرمان نه تنها موافقم، از اين بيشتر، ما با آرمان زنده‌ايم. یکی از مهلک‌ترین بیماری‌ها در ایران امروز این است که جامعه و به ویژه جوانان ما فاقد آرمان هستند. بی اعتمادی‌ها اولین آسیبی که به جامعه وارد می‌کنند، آسیب به آرمان‌های جامعه است. اما آيا جامعه آرماني كاملا تحقق پيدا مي‌كند و يا خير به عهده من نيست. تحقق جامعه آرماني هم به عهده من نيست. اتفاقا كسي كه در پي تحقق جامعه آرماني است، نمي‌تواند قدرتمدار نباشد. اما جامعه آرماني را تحقق‌پذير مي‌دانم و لو 200 سال و يا 500 سال ديگر و لو در آخرت. تحقق آنهم بنا بر شواهد و تجربه‌هاي زميني است. همه نكته ظريف اينجاست كه يك تفاوت اساسي بين تحقق‌پذيري يك امر و تحقق‌ناپذيري همان امر وجود دارد. به قول سارتر، اگر تحقق برابري خواب و خيال باشد، اما باور به برابري مي‌تواند الگويي براي تصميم گيري باشد. وقتي يك امر را تحقق‌پذير بدانيم، برنامه‌ريزي‌هاي ما در جهت آن قرار مي‌گيرد. به عبارتي جامعه آرماني، الگوي برنامه ريزي و تصميم گيري است. ولي اگر يكباره چون واقع‌گرايي دست خود را از هر نوع جامعه آرماني بشوئيم و بگوييم جهان همين است كه هست و تنها بايد كوشش كرد كه از دردها و رنج‌هاي آن كاست، نوع تصميم گيري‌ها بنا به جهت قدرت و رقابت سامان مي‌گيرند. اگر مخاطب من فرد دينداري نبود و يا يك روشنفكر لائيك بود، استدلال ديگري را با او مطرح مي‌كردم. اما شما كه يك فرد معتقد و متديني هستيد، نمي‌توانيد در تحقق‌پذيري جامعه آرماني ترديد كنيد. اين نوع اعتقاد اگر به اصل راهنما تبديل شود و تنها در سطح لغلغه لسان و حرف‌های مُد پيشگشي و روزمرگي نباشد، در تصميم گيري‌ها و اخلاق روزمره ما هم اثر مي‌گذارد. به عنوان مثال، اگر حمل بر خودپسندي نباشد، اينجانب را بنا به عشق برابري و عشق آزادي، هنوز پس از 26 سال سابقه كار در يك سازمان بزرگ، اجازه نداده‌ام تا نظافت‌چي روي ميزم را پاك كند و يا زير ميزم را جاروب كنند و... پس ملاحظه مي‌كنيد كه تأثيرها بسيار است و اگر بخواهم از آثار این باور را بر رفتارها فهرست، مي‌توانم نه از خود، بلكه از تجربه‌هاي روزمره فراوان بگويم.
2- برداشت من از سور الشمس نمي‌دانم كجايش اشتباه است.
3- تفاوت و اختلاف در خلقت به آن معنايي كه مي‌گوييد نيست. توجه داشته باشيد كه بحث ما در باره حقوق، استعدادها و كرامت انسان است. در اين چيزها اختلاف وجود ندارد. انسان مجموعه‌اي از استعدادها و مجموعه‌اي از حقوق است. همين مجموعه‌هاست كه به او كرامت مي‌بخشند. اگر من و شما داراي استعداد گوناگون هستيم (كه هستيم)، به دليل غفلت از حقوق و غفلت از استعدادهاي خويش است. اگر بنا بود در استعدادها و حقوق، انسان به لحاظ آنچه انسان است (انسان به ما هو انسان)، نه به لحاظ آنچه كه فعلا من و شما حي و حاضر وجود داريم، در استعدادها و حقوق متفاوت باشد، به غير از اينكه مي‌پرسم، اگر اين تفاوت تبعيض نيست، پس چيست؟ چنین باوری انواع تبعيض‌ها و انواع نابرابري‌هایی را توجيه مي‌كند كه گفته مي‌شود : به هر كس بهره‌اي است كه مقتضي استعدادها و توانايي‌های اوست. این عبارت و این ادعا، تجاوزهايي را كه به موجب روابط قدرت و سلطه در جامعه، افراد و طبقات اجتماعی را در موقعيت‌هاي مختلف قرار داده است، در محاسبه نمي‌آورد و نسبت به بود و نبود اين تجاوزها هم خيلي حساس نيست. بازهم مي‌گويم كه قائل شدن و پذيرفتن تفاوت در استعدادها و حقوق و یا عدم پذيرفتن آنها، دو نوع برنامه‌ريزي و دو نوع تصميم‌گيري و متعاقبا دو نوع اخلاق بجا مي‌گذارد.
4- استفاده برابر از آزادی‌ها را در یک نوبت پاسخ گفتم و در ابتدای یادداشت قبل هم عین آن را تکرار کردم. شاید اختلاف نظر اینجاست که شما امور واقع را در نظر دارید، البته که در امور واقع استفاده از آزادی‌ها برابر نیست، چنانچه اگر جهان را بی هدف و بدون خدا فرض کنیم، ممکن است تجاوزها به حقوق را ازلی و ابدی بدانیم. اینجانب صورت مسئله را به لحاظ نظری شرح دادم. یعنی جهانی را فرض کردم با این خصوصیات. ما همه در جهان مفروض خود زندگی می کنیم. وقتی شما جهانی را با همین خصوصیاتی که هست مفروض و مسلم می‌گیرید، برابر با این مسلمات و مفروضات زندگی می‌کنید. به عنوان مثال وقتی جهان مفروض من جهان برابری است، اگر در جهان امروز برابری نیست، من در خانواده خود و در بجا گذاشتن ارث و میراث، بنا به مفروض برابری عمل خواهم کرد.
در تعريف ما از جهان مفروض، اشاره به تحقق "ج" است، هرگاه "الف" و "ب" وجود داشته باشند. اگر "الف" و"ب" وجود نداشته باشند، کوشش من برای تحقق آنهاست. مگر آنکه آنها را اساسا تحقق‌ناپذیر بدانیم. اما وقتی تحقق آنها در قلمرو فردی و در یک جمع کوچک امکان‌پذیر بدانیم و به علاوه جهان را هدفمند بدانیم، مسئولیت ما و تلاش‌های ما معطوف به تحقق آنها به قدر طاقت ماست. اگر شما بگویید، "الف" و "ب" هرگز تحقق پیدا نمی‌کنند، تا "ج" در جهان مفروض شما تحقق پيدا كند، این همان بحث تحقق‌پذیری و عدم تحقق‌پذیری است که در آغاز شرح داده شد. وقتی شما فرض را بر اختلاف در اصل خلقت می‌گذارید، به آنچه هم در خصوص استفاده از برابر از آزادی‌هاست نخواهید رسید. اما اگر فرض خود را تغیر دهید، به نظر مشترک خواهیم رسید.
5- همين كه مي‌گوييد انسان در آن واحد معجوني از خير و شر نيست، پس اختلاف نظر با هم نداریم و نظر ما در توحيدي بودن فطرت انسان يكي است. و از ثنویت گرایی خارج می‌شویم. همان گونه که مرحوم مطهری در کتاب عدل الهی به درستی شرح می‌دهد، شر امر عدمی است. جزء وجود انسان نیست. شر حاصل از خود بیگانگی و پوشیده شدن انسان با حقوق ذاتی خود (= خیر) است.
6- مشکل این نیست که افکار و عقاید خود را با الگویی و یا اصولی تطبیق می‌دهیم. مشکل این است که الگوها و اصول چنان سخت و متصلب باشند که حق آزادی و حق انتخاب کردن را از انسان سلب کنند. آزادی حدپذیر نیست، الگو و اصولی که فضای اندیشه را محدود کنند، ضد آزادی هستند. اما الگويي كه بر بيان آزادي استوار باشد، مقوم توليد انديشه می‌شود. موازنه عدمی یعنی نفی هر گونه رابطه قوا و رابطه زور میان انسان با انسان، انسان با جامعه و انسان با طبیعت است. وقتی ذهن انسان از زور و روابط قدرت آزاد شود، هم نقدپذیر می‌شود و هم مولد. موازنه عدمی تئوری یا فرضه خاصی نیست، بلکه تنها روش آزاد شدن اندیشه از محدوده‌های قدرت ساخته است. پس مطمئن باشید موازنه عدمی مزاحم همزبانی و تضارب افکار ما نخواهد شد. یکی از ویژگی‌های موازنه عدمی این است که وقتی ذهن از زور خالی می‌شود، از تناقض گویی هم خالی می‌شود. زیرا زور و قدرت آبستن تولید تضادها و تناقض‌هاست. اگر خداوند توفیق دهد، همه كوشش ما اين است كه تناقض نگويم، چه آنكه دروغ گفتن بدون تناقض گفتن محال است. اکنون تا چه حد در این راه موفق شوم، به صداقت و تلاش ما بستگی دارد. به علاوه موازنه عدمی یک اندیشه راهنماست. شما اگر در این مکتوبات ملاحظه کرده باشید، اینجانب را کوشش بر این است که همه سوالات را بر اساس اندیشه راهنمایی پاسخ بگوید که از قول و بیان اندیشه‌ورزان غربی گرفته نشده است. به عبارتی، اين انديشه فراورده و تولید اندیشه درونی است. اما اگر قول این فیلسوف و آن فیلسوف را از روشنفکران ما بگیرند، به جز تحلیل‌ها و گزارش‌های ژورنالیستی، حرف خاصی برای گفتن ندارند. اتفاقا یکی از دلایل ناتوانی اصلاح‌طلبان و تناقض‌هاي بی‌شمار در اندیشه‌ها و رفتار آنان، فقدان اندیشه راهنماست. نه تنها اصلاح‌طلبان، بلکه اغلب روشنفکران ایراني پس از ناکامی‌های اندیشه چپ روانه و سوسیالیزم، چیزی بیش از اندیشه لیبرالیزم در سر ندارند. گمان نبرید وقتي گفته می‌شود به هیچ الگوی فکری متعهد نیستیم، انسان آزاد آزاد می‌شود؟ در اين رابطه بحث‌ها بسيار است، تفصيل آن را در مقاله‌اي به نام حقيقت و هويت و ايدئولوژي شرح داده‌ام. اگر وارد اين بحث شويم، بحث‌ها پراكنده‌تر مي‌شوند.
7- جاه طلبي و قدرت طلبي بخشي از وجود انسان نيست. اين حرف با آن گفته كه با يكديگر به نظر مشترك رسيديم و انسان را توحيدي معرفي كرديم تناقض دارد. اضافه كنم كه قدرت از خود هستي ندارد، اما ذات انسان هستي‌دار است. انسان منظومه‌اي از حقوق و آزادي است، لذا آزادي بر خلاف قدرت، مانند خود انسان هستي دار است. قدرت تاريكي و نيستي است و متقابلاً آزادي روشنايي است. از خود بيگانه شدن انسان يعني تاريك شدن انسان بر خود، لذا قدرت كوشش دارد تا از راه تاريكي (زد و بندهاي پنهاني، سانسور، محرم و نامحرم كردن چيزهاي كه به حقوق انسان مربوط هستند و...) بخشي از هستي انسان را تصرف و به نيستي برگرداند. به شما دوست عزيز پيشنهاد مي‌كنم مقاله تضاد آزادي و قدرت و تابوهاي قدرت نوشته اينجانب را بخوانيد. مطمئا هستم استفاده خواهيد برد. اگر لازم دانستيد بگوييد تا ارسال شوند.
8- در خاتمه اضافه كنم كه موافق انقلاب ديگر نيستم. مگر وقتي از دوم خرداد ياد كردم اشاره به انقلاب ديگر بود؟ معتقدم كه ما بايد به دوران مرجع انقلاب بازگشت كنيم. راه کار عملی هم ارائه شد. آیا اعتمادسازی و ایجاد جنبش اعتمادسازی و تشکیل یک جمع سیاسی که به هیچ مصلحتی زیر بار دروغ نمی‌روند و هیچ مصلحتی را بالاتر اجرای حقیقت و بیان حق گفتن نمی‌شناسند، راه کار عملی نیست؟ آیا وقتی نیروهای ملی‌- مذهبی هزار و یک دلیل می‌آورند که در انتخابات شرکت نمی‌کنند، ولی در به زنگار انتخابات بدون رفع شدن یک از آن هزار دلیل، در انتخابات شرکت می‌کنند، به اطمینان و اعتماد مردم خیانت نمی‌کنند؟ آیا وقتی آقای خاتمی می‌گوید جز زیر بار یک انتخابات آزاد، رقابتی و عادلانه نمی‌رود، بدون اینکه حداقل آن شرایط تامین شود و به گفته اصلاح طلبان یک انتخابات پادگانی برگزار شد، به اعتماد مردم خیانت نمی‌شود؟ آیا وقتی مصلحت حقیقت نگفتن را بدون اینکه مردم چنین مصالحی را تشخیص دهند و بدون اینکه چنین مصلحتی را نیابت از مردم بگیرد، بر عهده می‌گیرد، خیانت به اعتماد مردم نیست؟ تنها دروغ نگفتن (که اگر این ادعا راست هم باشد) شرط سیاست ورزی صادقانه و روشنفکرانه نیست. از بیان حق و حقیقت بازنماندن شرط اساسی این سیاست‌ورزی است. خاصه آنکه مجاز نیستیم که بدون نیابت گرفتن از مردم، حقیقتی را پنهان کنیم که به حقوق آنها مربوط مي‌شود. آیا اگر کسی پیش از انتخاب چنین خط رسمی برای مردم بکشد و بگوید بعضی از حقایقی که به حقوق شما مربوط است، من به مصلحت اندیشی خود آنها را کتمان خواهم کرد، شما فکر می‌کنید، مردمی باید چقدر دچار عدم بلوغ و کوته فکری باشند که به چنین انتخابی تمکین کنند؟ آبا وقتی روابط پنهانی با قدرت و حل و فصل معضلات را از راه قدرت تشخیص می‌دهند، (راه حلی که آقای رفسنجانی متخصص آن بود و هست)، و بدین ترتیب نیروی محرکه جامعه را به پشیزی نمی‌خوانند، خدمت به اعتمادسازی است و یا سلب اعتمادهاست؟ آیا مجموعه مشکلاتی که فهرست شدند، دلیل کافی نبود که از هیچ دولتی کاری ساخته نیست و جز با برانگیختن نیروی محرکه وجدان عمومی به اعتماد، به کار و تولید، به هیجان رشد، کاری از پیش نخواهد رفت؟
علي مزروعی : از اینکه به علت سفر و عدم دسترسی به اینترنت پاسخگویی بنده به تاخیر افتاد عذرخواهی می کنم . اما پاسخ :
1- بنده از نظرات شما جز جامعه‌ای اتوپیایی و نظامی آرمانی در نمی‌یابم و به نظرم اینکه شما ادعا دارید دنبال اتوپیا نیستید کفایت از موضوع نمی‌کند. چون همه مدعیان همین ادعا را دارند. این مخاطبان شما هستند که باید بر یك چنین مدعایی صحه نهند.
2- در مورد آرمان باید تعریف مشترک داشته باشیم تا بتوانیم بحث را ادامه دهیم و شاید من ترجیح دهم که بجای آن واژه هدف را بکاربرم، البته اهدافی که کاملا تعریف و تبیین و قابل اندازه گیری و ارزیابی باشد. چرا که وقتی ما واژه کلی آرمان را بکار می بریم، بدون آنکه تعریف و تبیینی از آنها شده باشد، در نهایت بدام اتوپیا می‌افتیم و بهشت‌سازی بر روی زمین! و اگر بین این آرمان‌ها (وبه تعبیر من اهداف) و واقعیت‌ها (که شما بطور کلی رئالسیم را باور ندارید ) پلی برقرار نباشد و اینکه جامعه بشری ( ونه افراد و یا جمع‌های کوچک مثالی ) چگونه و با چه ابزاری و در چه زمانی می‌تواند به این آرمان‌ها دست یابد، قطعا جز اتوپیا نخواهد بود .
3- بنده بر خلاف شما براین باورم که آرمان نداشتن جوانان ما بنفع جامعه ماست! تجربه تاریخی ما نشان داده که از دل آرمانگرایی نسل هم عصر بنده جز خشنونت و کشتاردر نیامد با آنکه آنان از نخبه ترین و بهترین‌های این کشور بودند !جوانان امروز ما بدنیال اهداف دستیافتی و در درجه اول زندگی بهتر مادی هستند و این لازمه عقلانی زندگی در دنیای معاصر است و اتفاقا این نوع نگرش به زندگی با نظریه موازنه عدمی شما می‌خواند و نمی‌دانم چرا از وجود آن اعلام نگرانی کرده‌اید ؟
4- وعده به 200 یا 500 سال دیگر دادن از نظر من وعده به عدم است و جای هیچ ملاک و معیاری برای درستی یا نادرستی نظر شما باقی نمی گذارد و اینگونه سخن گفتن خود دلیل دیگری بر اتوپیاباوری است .
5- برداشت من از آموزه‌های دینی اینگونه نیست که در پی جامعه‌ای آرمانی باشم، همانگونه که در نظر قبلی نوشتم از نظرمن ساختن جامعه‌ای که در آن خبری و اثری از فساد و سرقت و زنا و...نباشد ممتنع است واگر در قرآن ما آیاتی برای مجازات سارق و زناکار و...داریم به همین دلیل است که در جامعه اسلامی وقوع این رخداد‌ها مفروض و حکم آن صادر شده است . اتفاقا از نظر من بزرگترین امتیاز اسلام قدرت انعطاف و همراهی آن با واقعیت‌های زمانه است و البته اینکه هر مسلمان وظیفه دارد تا آنجا که می تواند در جهت کاهش مفاسد ونواهی(نهی از منکر) وانجام اصلاحات و معروف‌ها تلاش نماید و در این مسیر جامعه اسلامی می تواند روزبروز بهتر و بهتر شود شکی نیست .
6- استناد شما به کتاب عدل الهی استاد مطهری رافع مشکل نیست. چرا که من امر شر را عدمی نمي‌دانم.
7- با اینکه شما خیلی تلاش دارید این نظریه موازنه عدمی را به بنده بفهمانید و با اینکه مقالات مورد سفارش شما را مطالعه کردم، اما باز هم متوجه این نظریه و برداشت‌های شما در عرصه حیات اجتماعی و اداره جامعه نمی‌شوم و درنمی یابم چه راهکار عملی از درون آن می}تواند برای حل مشکلات امروز جامعه‌ ما درآورد. اگر شما بجای توضیح و تشریح این نظریه به راهکارهایی که می‌شود بصورت روشن وجزیی و یک دو سه، برای امروز جامعه مان بپردازید، آنگاه بنده بهتر می‌توانم این نظریه را دریابم وگرنه فکر نمی‌کنم ادامه این بحث بجایی برسد . راهکار تشکیل جمع که از توی هر نظریه‌ای در می‌آید، بلکه باید دید این جمع چه راهی را می‌خواهد بپیماید که متفاوت از دیگران است و به نتیجه هم مي‌رسد یا نه ؟
8- اینکه در آخر گریز به صحرای کربلا زده‌اید و تقریبا همه نیروهای اصلاح طلب را از دم تیغ گذارنده‌اید و ایضا بنده را! البته حق شماست ونوشتن اینگونه هم بسیار رایج و رواست در کشور ما، اما آیا شما نیروی دیگری بدون این عیب و نقص‌ها می‌شناسید؟ اگر می شناسید معرفی نمایید تا مردم زیر علم آنها سینه زنند و اگر نمی‌شناسید اینگونه به دیگران نتازید. چرا که با توجه به شرایط ایران معلوم نیست اگر دیگرانی به میدان بیایند بتوانند اینگونه که شما آرزو دارید عمل کنند. مگراینکه باز شما دنبال یک نیروی مثالی در عالم خیال باشید! دوست عزیز! شما در این عالم کدام سیاستمدار یا نیروی سیاسی را می شناسید که مرتکب خطا یا ضعف نشده باشد؟ و آنگونه باشد که شما آرزو دارید؟ به نظر من عالم سیاسی عالم آزمون و خطاست و اینگونه نسیت که شما تصور کرده‌اید و آرزو دارید. برای من این نوشته شما شعر مولوی را تداعی می کند، شیخی با چراغی گرد شهر برای یافتن آدمی می‌چرخید اما به او گفته شد می‌یافت نشود ...
احمد فعال : 1- هدف گرایی دارای دو معنی است. در یک معنی هدف‌گرایی مکمل آرمان‌گرایی است و در معنای دیگر ضد آرمان‌گرایی است. توضیح اینکه، همانطور که اریک فروم در آثار خود به خوبی شرح داده است، یکی از بیماری‌های جامعه‌های امروز و انسان‌های امروز هدف‌گرایی است. هدف‌هایی که از خلال سود و زیان کردن چیزها تحصیل می‌شوند، از نقطه نظر روانشناختی انسان‌گرا، بیماری محسوب می‌شود. جامعه‌های امروز و متعاقب آن افراد به شدت محاسبه گر و کاسبکار شده‌اند. محاسبه علامت عقلانیت است، ولی محاسبه‌گری نوعی جهان بینی است که از عقلانیت ابزاری و کاسبکارانه ناشی می‌شود. لیبرالیزم نو که هابرماس از آن به عنوان لیبرالیزم وحشی یاد می‌کند، مروج این جهان بینی است. علامت بیماری اینجاست که افراد و جامعه‌ها آنقدر در هدف‌های روزمره و جریان پیشرفت و توسعه مسخ می‌شوند که از جزئیات زندگی، محیط پیرامون و روشها و هنجارهای اخلاقی‌ای که به هدف دست می‌یابند، غفلت می‌کنند. جهان‌بینی محاسبه‌گری آدم‌ها و جامعه‌ها را به شدت سطحی کرده است. تجاری شدن فرهنگ، مدرک‌گرایی، محاسبه سود و زیان علم و دانش، کاسبکار شدن اساتید دانشگاه، رقابت‌های تخریبی برای کسب جاه و رفاه زندگی، غفلت از تجاوزها به حقوق، رخت بستن یا سست شدن روحیه گذشت وفداکاری، سست شدن پیوندهای اعتماد و عشق‌ورزی، همه در نتیجه رواج این جهان‌بینی بدست آمده‌اند. ایده توسعه و پیشرفت چنان جامعه‌ها را مفتون خود گردانده که فغان از روشنفکران غرب چون آلن فینکل کروت در آورده است که، توسعه و پیشرفت بس است، کمی هم به سرچشمه نابرابری‌ها و تبعیض‌ها بپردازیم. چرا جنگ وجود دارد؟ چرا بشر در از میان بردن خصومت‌ها از گذشته ضعیف تر و ناتوان تر شده است؟ چه بگویم، که شما هیچ دیدگاه انتقادی نسبت به جامعه‌های امروز و فراورده‌های دنیای مدرن ندارید. تمام نگرش و برداشت شما در باره جامعه، جوانان، آرمان و اهداف از یک سو تسلیم در برابر مظاهر مدرنیزم است و از سوی دیگر واکنشی است به چپ روی‌های استالینی و کودکانه دهه اول انقلاب. از همین روست که تمام آنها که از رژیم جمهوری اسلامی قهر می‌کنند، چون فاقد اندیشه راهنما هستند، چنان در برابر مظاهر تمدن غرب وازده می شوند که آدمی را از این همه حقارت در شگفت می ماند. فهرستی از این روشنفکران وازده را می توانید پیشاروی خود داشته باشید. چگونه است که آثار لمپنیزم اجتماعی، اباحه گری و ویران شدن در سرگرمی‌ها را در جوانان نمی‌بینید و تنها شکر می کنید چه خوب است كه آنها دنباله رو جوانان خشونت‌گرای دهه شصت نشدند. و کسانی در زمره همان لیست، خدا را شکر می‌گویند که جوانان دنباله رو شریعتی نیستند که از آرمان خشونت‌گرایی تبعیت کنند. آنها از خشونت پرهیز می‌کنند، لیکن از جهان‌بينی محاسبه گری و روحیه معامله‌گری که خشونت محض است، غفلت می‌کنند. و این همه خشونت‌ها که در روز در عرصه‌های مختلف زندگی اتفاق می‌افتد، ناديده می‌گیرند.
برای اینجانب قابل درک است که وقتی بعضی با نفرت از خشونت انقلابی یاد می‌کنند، بیش از هر چیز نفرت خود را از خویشتنی ابراز می‌کنند، که با خشونت و قهر متولد شد. خویشتنی که در آغاز تکوین و تولد جز خشونت و تخریب و قهر هیچ اندیشه‌ای در سر نداشت. آنها چون خود مصدر خشونت بودند و ابزار کار انتگریسم اسلامی شدند، به جای ملامت کردن خویشتنی، به ملامت کردن انقلاب می‌پردازند. خشونت را به انقلاب نسبت می‌دهند تا از رهگذر آلوده کردن انقلاب، خویشتنی را مبرا کرده باشند. حقیقت این است که انقلاب ضد خشونت است. این تعبیر از انقلاب را مخصوصا به کار نمی‌برند، تا کارهای ناصواب و خشونت آمیز خود را از راه نسبت دادن به انقلاب مبرا کنند.
باری هدف داشتن زمانی بر ضد آرمان‌گرایی است که در جهان بینی محاسبه‌گرایی و هدف‌گرایی همه چیز در حد ابزارشدن تقلیل پیدا می‌کند. آیا جامعه امروز را در نمی‌یابید که همه چیز و حتی منزلت و کرامت انسان، تا دموکراسی و حقوق بشر نزد سیاستمداران تا رابطه‌ها و دوستی‌ها و خویشی‌ها نزد عوام، تا دانش و علم نزد جوانان تا اساتید، همه و همه چیز به ابزار تبدیل می‌شوند؟ جوانان وقتی فاقد آرمان هستند، یعنی دغدغه تبعیض‌ها و نابرابری‌ها را در جامعه ندارند، یعنی در برابر تجاوزها به حقوق افراد و جامعه بی‌تفاوت هستند. آیا باز هم معتقد هستید که خوب است جوانان ما آرمان ندارند؟
2- ایجاد پل میان آرمان و واقعیت مبهم است. شما وقتی واقعیت را در امرهای واقع تقلیل می دهید، و از آرمان اتوپیا می‌سازید، حق با شماست که در پی پل رابط بگردید. بسیاری از امرهای واقع مثل نابرابری‌ها و تبعیض‌ها، مثل بسیاری از سرگرمی‌ها و بسیاری از تولیدات تخریبی، مثل بسیاری از رابطه‌ها و... جز تجاوز به واقعیت نیستند. وقتی ذهن خود را از دنیای مجازی آزاد کنیم، واقعیت جز آزادی نیست. و در این میان آرمان‌ها چیزی جز رسیدن به واقعیت ناب نیستند. مسئله این نیست که چگونه میان دنیای مجاز و دنیای واقعی پل ایجاد کنیم، اتفاقا همه مسئله ویران کردن پل‌هاست. ویران کردن پل‌ها اتفاقا از بنا کردن پل‌ها کار ساده تری است. کافی است هر فرد از همین امروز دروغ نگوید و خود را از هر گونه رابطه قوا آزاد کند، خواهد یافت که چگونه واقعیت مثل نفس کشیدن در دستان اوست. تفصیل این بحث ما را از جاده تفاهم دور می‌کند. اما اگر مرادتان از ساختن پل ارائه راه حل‌هاست، جلوتر به دو رویکرد متفاوت نسبت به راحل‌های اشاره خواهم کرد.
3- من تحقق جامعه آرمانی را به 200 يا 500 سال آینده موکول نکردم. همه بحث من تحقق پذیری آن و لو در هر زمانی بود. و بیشتر از آن، بحث من در باره نفس تحقق‌پذیری آرمان‌ها بود، که نشان دادم چگونه این طرز فکر در برداشت و در نوع الگوسازی و برنامه ریزی ما مؤثر هستند. و شما صریحا از تحقق‌ناپذیری آن سخن می‌گویید. تنها می‌گویید تلاش ما باید معطوف به کم کردن جرم و جنایت و بزهکاری باشد. اکنون به منظور اثبات ادعای خود (تحقق‌پذیری جامعه آرمانی) از همین عبارت شما استفاده می کنم. سوال اینجاست که آیا گزینه «تلاش برای کم کردن جرم و جنایت» تحقق پذیر است و یا خیر؟ اگر تحقق پذیر نیست و جرم و جنایت هرگز کاهش پیدا نخواهد کرد، پس چگونه دیگران را به طرح «تلاش برای کم کردن جرم و جنابت» دعوت می کنید؟ اگر تحقق‌پذیر است و روزی روزگاری با تلاش‌ها و برنامه ریزی‌ها، از حجم جرم و جنایت کم شد، پرسیده می‌شود که آیا تلاش بشر از آن پس متوقف می‌شود و یا باز هم کسانی مثل شما پیدا می‌شوند که می‌گویند «باید برای کاهش جرم و جنایت تلاش کرد»؟ گمان ندارم بگویید که تلاش بشر متوقف می‌شود، زیرا خلاف آموزه‌های دینی و جرم شناختی است. و اگر می گویید تلاش بشر نباید متوقف شود، و همینطور در هر مرتبه میزان جرم و جنایت سیر نزولی کمتر و کمتر و کمترتر به خود گرفت، آبا با این سلسله استدلال به محو جرم و جنایت حکم نکرده‌ایم؟ آیا چنین برداشتی از صورتبندی خود شما، حکم به تحقق‌پذیری آن نداده‌ایم؟
4- وقتی خواستید که از راه کارها سخن بگویم، از اعتمادها به مثابه مهمترین راه کار سخن گفتم. و وقتی خواستم از اعتمادها سخن بگویم، جز اشاره به بعضی از امور واقع و آنجا که اعتمادها رخت بسته‌اند، چه راهی پیشارو داشتم؟ و وقتی که به امور واقع اشاره کردم، برای آنکه توجه شما را به تأثیرهای مستقیم بر زندگی مردم جلب کرده باشم، ناگزیر از تجربه‌هایی مثال زدم که به گروه بندی‌های سیاسی و از جمله به دولت اصلاحات مربوط می‌شد. شما بفرمایید، چه راهی پیشارو داشتم؟ ای کاشک اشاره می‌کردید، کجای کلام دوستتان اشتباه بود؟
اجازه بدهید یک نکته با اهمیت را با شما مطرح کنم . به عقیده اینجانب یک تفاوت اساسی میان یک روشنفکر اجتماعی با یک سیاستمدار حرفه‌ای در نوع مخاطب سازی این دو وجود دارد. اگر نخواهیم هر یک از طرفین این گفتگو را به یکی از این دو نحله انتساب دهیم و تنها از باب تشریح یک واقعیت به تعقیب این بحث بپردازیم، انتخاب مخاطبان شاید مهمترین رویکردی است که ماهیت یک طرز تفکر را روشن می‌کند. یک سیاستمدار حرفه‌ای چون قدرت را هدف قرار می‌دهد، مخاطبان خود را از میان افراد و گروههایی انتخاب می‌کند که دارای بیشترین سهم قدرت هستند. شاید بیراه نگفته باشیم که مهمترین پرسش درباره یک جریان فکری، پرسش درباره مخاطبان اوست. نوع مخاطبان نشان می دهد که هم دغدغه‌های فکری یک جریان سیاسی چیست و هم چه کسانی و چه گروه‌هایی برای رسیدن به هدف‌ها اهمیت دارند. اینجانب را در بیش از یک صد مقاله در چند ساله اخیر، به ندرت انتقادی متوجه جریان محافظه کاری نموده است. زیرا از یک سو معتقدم، غیر ممکن است کسی بدون انکار خدا و بدون انکارآشکار حقیقت، به آسانی دروغ بگوید. لذا انتقاد کردن به چنین کسی، که خود می داند و به صد اغراق بیش از آن نیز جامعه می‌دانند که در پی چیستند، چه کمکی به جریان رشد اجتماعی می کند؟ ثانیاً، مخاطب سازی نوع دیگری از تعیین جهت گیری‌های تقاضاهای ماست. هر جا که نیروی محرکه اصلی رشد و تغیییرات اجتماعی را شناسایی کنیم، در نتیجه تقاضای خود را به همانجا انتقال می دهیم. اینجانب کسی را که به آشکارا دروغ می گوید و به آشکارا حقیقت را انکار می‌کند، نه نیروی محرکه رشد، بلکه نیروی محرکه غی می‌شناسد. و لذا، نه ضرورت مبرمی به انتقاد کردن بدانها می‌یابد و نه ضرورتی به تقاضا بردن نزد آنها می‌شناسد. اگر اینجانب بیشترین مقالات و انتقادات خود را متوجه اصلاح طلبان و روشنفکران نموده است، از این روست که آنها را مخاطب خود می‌شناسد و همه امید خود را به آزاد کردن این نیروی محرکه سیاسی – اجتماعی می‌شناسد. لذا خوب بود انتقادها را از سر دوستی دریافت می‌کردید، نه ناسزا، یا سری به کربلا زدن. اکنون که بحث مخاطب سازی به میان آمد، آیا تا کنون از خود پرسیده‌اید که اصلاح طلبان چه کسانی را مخاطب خود قرار داده‌اند؟ آیا بیشترین حجم انتقادهای شما وقتی متوجه محافظه کاران است، وقتی بیشترین دغدغه شما، متقاعد کردن آنهاست، آیا جز آن است که اولاً از نظر اصلاح طلبان، مخاطب اصلی محافظه کاری است و ثانیاً، مهمترین نیرویی که پاسخگوی تقاضای خود می‌شناسند، گروه محافظه کاری است؟ آیا چنین نیست که هر گاه مدیر مسئول نشریه کیهان کوچکترین انتقادی به اصلاح طلبان به عمل می‌آورد، دوستان شما تمام هم و غم خود را پاسخ گفتن بدان می‌یابند، ولی هیچگاه به مبرم‌ترین و اصولی‌ترین انتقادها پاسخ نمی‌گویند، تنها به این دلیل که آنها را مخاطب خود نمی‌شناسند. آیا در دوره اصلاحات نبود که اینجانب دهها مقاله تحلیلی و انتقادی به اصلاحات و اصلاح طلبان وارد نمود، اما دریغ از یک سطر پاسخ یافتن. تا جایی که در سه شماره، مقاله‌ای در بیان اسطوره ناشنوایی نوشت.
اگر یک سیاستمدار حرفه‌ای به جهت هدف قرار دادن قدرت، مخاطب خود را گروه بندی‌های قدرت می‌شناسد، یک روشنفکر اجتماعی به جهت آگاهی و به جهت آزادی و به جهت آنکه اصلی‌ترین نیروی محرکه رشد و آزادی را بیرون از روابط قدرت می‌شناسد، مخاطب خود را جایی می‌شناسد که امکان رشد و آزادی در آنجا بالقوه وجود دارد. شاید یکی از دلایل ناهمزبانی ما، علاوه بر دغدغه‌های متفاوت، تفاوت در مخاطب سازی باشد. و از همین روست که همواره توجه شما را به سلسله‌ای از مقالات خود جلب نموده‌ام تا شاید مطالعه آنها به نوعی ما را به همزبانی نزدیک کند. و از همین روست که برابر با اشارات قبلی مجددا اعلام می‌کنم، هر نوع پیشنهادی خواه در مطالعه کردن و یا راه حل‌های دیگری که در نظر شما وجود داشته باشد که ما را به همزبانی نزدیک کند، اینجانب با طیب خاطر استقبال خواهم کرد.
شاید از همین روست که راه حل‌ها و راه کارهایی که یک فرد در مقام روشنفکری ارائه می‌دهد، با راه حل‌هایی که یک سیاستمدار حرفه‌ای ارائه می‌دهد، بیش از هر چیز با نوعی تفاوت زبانی و ادراکی مواجه می‌شوند. با این وجود همین که دو طرف می‌پذیرند که با یکدیگر گفتگو کنند، در صورت رعایت پیشنهادهای یکدیگر، دستیابی به زبان مشترک راه دوری نخواهد بود.
واقعیت این است که دوستان اصلاح طلب بعد از 30 سال تجربه دولتمداری و مدیریت، دارای اندیشه دولت محور هستند. روشنفکرانی نیز که در این میان پدید آمده‌اند ، حداکثر در زمره روشنفکران حرفه‌ای محسوب می شوند که دولتمداری را با نخبه‌گرایی پیوند داده‌اند. این روشنفکران هرگز نتوانسته‌اند در زمره روشنفکران انتقادی و مستقل ظاهر شوند. نقطه مشترک روشنفکران حرفه‌ای با سیاستمداران حرفه‌ای در شیوه مخاطب سازی آنهاست. از این رو وقتی جریان مخاطب سازی را از دولتمداری، به مدار باز اجتماعی وجدان انتقال می‌دهیم، برای یک سیاستمدار حرفه‌ای و حتی برای یک روشنفکر حرفه‌ای کاری در خور راه حل‌ها نیست. اگر بخواهم در این باره بحث کنم، طول کلام از حد مي‌گذرد. تنها اگر لازم دانستید این بحث را به اضافه بحث انسانشناختی را که از شما خواستم مستند به یک آیه قران کنید، به بعد موکول می‌کنم.
ahmad_faal@yahoo.com
دوشنبه 19 اسفند 1387
فرم ارسال نظر:
نام:  
پست الکترونیک:  
برای مثال: bayaneazadi@ahmadfaal.com
موضوع:  
نظر:  
وب سایت:
برای مثال: http://www.ahmadfaal.com
وب لاگ:
برای مثال: http://faalahmad.blogfa.com
   
یک‌شنبه 2 فروردین 1388
نام: azadmard
پست الکترونیک: rezaie_ab2007@yahoo.com
موضوع: salam
salam aghaye faal shoma az nazare fekri ba kodam tayfe roshanfekri dar iran nazdiki darid
وب سایت:
وب لاگ:
دوست گرامی آقای رضایی
با سلام و تبریک سال نو
متاسفانه اغلب جریانهای روشنفکری در ایران خواه ملی و خواه مذهبی و... از نظر اینجانب در حوزه فکر و اندیشه مصرف کننده هستند و کوشش اینجانب این است که در حد بضاعت خود آنها را به تولید اندیشه بخوانم.
با آرزوی موفقیت احمد فعال
Skip Navigation Links
پست الکترونیک:
bayaneazadi@ahmad
faal.com
- اسطوره های سیاسی
- سرگذشت سوبژه در نظریه های انسانشناختی
مباحثي پيرامون مناسبت هاي اجتماعي
--------------------
مباحثي در باره روشنفكري ديني
--------------------
مباحثي در باره فلسفه حقوق و سياست
--------------------
مجازات کردن سخت‌ترين کار ممکن است: مصاحبه با فوکو
--------------------
فلسفه و روان‌کاوي: آلن بديو
--------------------
مصاحبه با دیوید هاروی: سیمای تازه‌ی نظام اقتصادی جهان
--------------------
آیا شورش بی‌فایده است؟ میشل فوکو
--------------------
«در دفاع از انقلاب۵۷» امین بزرگیان
--------------------
«روحانیت اسلام و عصر جديد» امین بزرگیان
--------------------
چامسکی: دانشگاه بنگاهی تجاری شده است
--------------------
رونویسی تاریخ، بازگشت فاشیسم − گفت‌وگو با مراد فرهادپور
--------------------
ژیژک: بعضی وقت‌ها باید از ارادۀ اکثریت تخطی کرد
--------------------
حقوق بشر بدون تکالیفْ شکست می‌خورد
--------------------
مشاهده لیست کامل مقالات
تمامی حقوق و مطالب این وب سایت محفوظ است © 1387